↑ ↓

رمان مهتاب در مه | dehqani کاربر انجمن یک‌رمان

شروع موضوع توسط دهقانی ‏17/9/17 در انجمن رمان کامل شده کاربران

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. دهقانی
    آنلاین

    دهقانی کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/17
    ارسال ها:
    44
    تشکر شده:
    109
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    استان اصفهان
    به نام خدا

    کد رمان : 1107
    ناظر رمان : روشنک.ا
    نام رمان: مهتاب درمه
    نام نویسنده: محبوبه دهقانی(dehgani)
    ژانر: اجتماعی/ عاشقانه/ تراژدی
    ویراستار : monir


    [​IMG]

    خلاصه:

    مهتاب دختری شاد و سر حاله که تو یه خانواده آزاد بزرگ شده؛ اما یه چار چوب هایی رو دارند و به اون پایبندند.

    از طریق صفحات مجازی با پسری آشنا میشه که این آشنایی باعث دگرگون شدن زندگی مهتاب و اطرافیان میشه.
    زندگی دست رنج اتفاقات است. اتفاقاتی چون عسل شیرین و چون زهر تلخ!
    شاید بعضی آدما نیاز به تلنگر داشته باشند و بعضی دیگر پتک محکم. اصل، برگشت به واقعیت هاست.


    زندگی می‌گذرد حال تو را

    که چگونه گذری زین زندگی
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏8/12/17 ساعت 00:26
    _Obscure_, MosleM, FATEMEH_R و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. FATEMEH_R
    آفلاین

    FATEMEH_R مدیر تالار کتاب عضو کادر مدیریت مدیر تالار کتاب

    تاریخ عضویت:
    ‏31/3/17
    ارسال ها:
    601
    تشکر شده:
    3,584
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو ی پیراپزشکی
    محل سکونت:
    پاریس کوچولو
    [​IMG]
    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

    ◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
    ♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
    ** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
    ♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

    درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
    **تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

    دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
    ✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

    و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
    ●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

    به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

    ** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

    با تشکر تیم مدیریت یک رمان
     
    _Obscure_, MosleM, ف.شیرشاهی و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. دهقانی
    آنلاین

    دهقانی کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/17
    ارسال ها:
    44
    تشکر شده:
    109
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    استان اصفهان
    مقدمه:

    هوا خیلی سرد بود. بخار غلیظی از دهنمون بیرون می اومد. نوک بینی‌مون قرمز شده بود. از سرما به خودمون می‌لرزیدیم و مچاله شده بودیم. وارد پارک شدیم. راه چادر رو در پیش گرفتیم از دور دیدیم اونجا شلوغه به مهشید گفتم:
    -اونجا چه خبره؟
    - نمی‌دونم؟... دلم شور می‌زنه.
    - منم.
    رسیدیم به محوطه دور چادر رو نوار زرد رنگی کشیده بودند.چند تا پلیس اونجا بودند و مردم همه جمع شده بودند. با قدم های سست و لرزون نزدیک شدیم. یه برانکارد اونجا بود.


    فصل اول:
    لای چشمام رو باز کردم، یه خمیازه بلند کشیدم، کش و قوسی به بدنم دادم. نیم خیز شدم نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم ساعت هفت رو نشون می‌داد. سرجام نشستم، این بار نشسته کشو قوسی به خودم دادم. آخیش حال اومدم نمی‌دونم چرا انقدر بدنم کوفته است تشک و پتو رو تا کردم و توی جا رخت خوابی گذاشتم. از اتاق بیرون اومدم، سمت دستشویی رفتم و دست و صورتم رو شستم. بعد از اتمام کارم اومدم بیرون؛ وارد آشپزخونه شدم:
    - سلام.
    مامان و بابا و مهشید جواب سلامم رو دادند. سر سفره کنار مهشید نشستم، نگاهی به همشون کردم گفتم:
    - پس مهران کوش؟
    مامان: رفته سرکار.
    - وا! به این زودی؟
    مامان: اگه یه نگاه دقیق به ساعت بندازی می‌بینی همچین زودی هم نیست بچم اگه تا الان صبر کنه تا میاد به شرکتشون برسه دیرش می‌شه.
    شروع به صبحونه خوردن کردم. مهشید یه لقمه بزرگ گرفت با عجله خداحافظی کرد و به دانشگاه رفت. رو به بابا کردم:
    - خواستید سرکار برید منم باهاتون میام.
    بابا چون لقمه تو دهنش بود با حرکت سرش جوابم رو داد.
    مامان:کجا می‌خوای بری؟
    - یه سر تا بانک میرم، ببینم بعداز یک سال پادویی وامم جور شده یا نه؟
    بعد از خوردن صبحانه رفتم تو اتاقم رو طبق معمول آیینه دایره شکل روی دیوار روبرداشتمو روی پام گذاشتم ،شروع کردم به آرایش کردن. یه آرایش ملیح کردم، موهامو شونه زدم،موهای پشت سرم رو جمع کردم، کلیپس بزرگم رو برداشتم زدم بهش موهای جلوی سرم رو یه طرفه شونه زدم و تو صورتم ریختم. مانتوی قهوه ای روشن آستین سه ربیم رو تنم کردم بایه ساپورت مشکی. روسری کوتاه کرم قهوه ای مو هم با یه گره شل سرم کردم. از اتاق بیرون اومدم،وارد هال شدم نگاهی به اطراف کردم. از مامان پرسیدم:
    -پس بابا کوش؟
    مامان: رفت بیرون، گفت: تو ماشین منتظرته.
    با عجله از مامان خداحافظی کردم. تو حیاط رفتم و کفشای عروسکیم رو پام کردم برای آخرین بار از توی شیشه در ورودی هال نگاهی به خودم انداختم همه چیز عالیه با حالت دو از حیاط نقلیمون که کفش موزاییک بود خارج شدم. تو کوچه رفتم، در رو بستم به طرف ماشین بابا رفتم، طرف شاگرد نشستم. بابا شروع به استارت زدن کرد،طبق معمول چند بار استارت خورد بعد پورت پورت کرد وبلاخره روشن شد به خیابون مورد نظر رسیدم پیاده شدم. بابا هم رفت تا به مغازه خواروبار فروشی برسه، به دلیل اینکه مغازه از پدر بزرگم به ارث رسیده با عموم شریکند. با سرعت وارد بانک شدم. اَ که هی! صبح به این زودی چقدر شلوغه یه کاغذ برای نوبتم ازدستگاه کشیدم ونشستم تا شمارم رو اعلام کنه. حوصله ام سر رفته بود گوشیمو از تو جیبم درآوردم، توتلگرام رفتم. اُه چقدر پیام اومده یکی یکی شروع به خوندن کردم. یه جوک توپ بود نتونستم خودم رو کنترل کنم پقی زدم زیر خنده همه برگشتند بهم نگاه کردند. خجالت کشیدم خودمو جمع و جور کردم، با قیافه خیلی ریلکس بقیه پیامارو شروع به خوندن کردم. بدبختی اینجا بود، بیش از صد تا پیام بود مجبور بودم خلاصه بخونم، پیامای خیلی طولانی و ازش صرف نظر می‌کردم انقدر سرگرم شدم که نفهمیدم کی نوبتم شد مثل اینکه باجه دوبار شماره ام رو خونده بود تا شماره بعدی رو نخونده برم. سمت باجه رفتم و مدارکم رو دادم. بالاخره وامم درست شد. قرار شد آخرهفته به حسابم واریز بشه، خیلی خوشحال بودم. از بانک بیرون اومدم، باید وقت رو غنیمت بدونم. خوبه برم چند تا مشاور املاک سر بزنم چند متر اون طرف تر یه مشاور املاک بود داخلش رفتم.
    - اجاره یه جای مناسب برای آتلیه عکاسی می‌خوام.
    چند تا پیشنهاد بهم داد، ولی مورد پسندم نشد قرار شد اگه مورد مناسب پیدا کرد خبرم کنه. بیرون اومدم و چند جای دیگه سر زدم. باز جایی که مورد پسندم باشه پیدا نشد؛ یه چند جای خوب پیدا شد ولی قیمتا نجومی بودند.
    به اندازه پولم جاهای رو آدرس می‌دادند که پرت بود و اصلا به درد آتلیه نمی‌خورد به اونا هم سپردم اگه جای مناسب برام پیدا کردندخبرم کنند. از آخرین جایی که بیرون اومدم، رومو کردم به آسمونو گفتم:
    - خدایا کمکم کن.
    به ساعتم نگاه کردم ساعت 12 ظهر بود. تو پیاده رو رفتم و راه خونه رو در پیش گرفتم. از اینکه قیمتا بیشتر از اون چیزی بود که فکرش رو می‌کردم خیلی ناراحت بودم آروم گام بر می داشتم و همونجور که فکرم درگیر بود با سنگی که جلوی پام بود بازی می‌کردم اون رو هی شوت می‌کردم، وقتی بهش می‌رسیدم دوباره شوتش می‌کردم؛حواسم به اطرافم نبود، یهو یکی محکم بهم تنه زد طوری که یکم سکندری خوردم با عصبانیت سرمو بلند کردم تا بهش فحش بدم. پسره پیشدستی کرد و با لحن چندش گفت:
    - اُهوی خانوم خوشگله، جلوی پاتو نگاه کن مگه کوری؟
    ایشی گفتمو با لج از کنارش رد شدم. به خونه رسیدم؛ کلید انداختم و داخل شدم،خیلی گشنم بود، وارد هال شدم بلند سلام دادم. مامان صداش از توی آشپزخونه اومد
    - علیک سلام نخسته
    - ممنون.


    مهشید ازتوی دستشویی بیرون اومد،دستای خیسشو توی هوا تکون می‌داد تا خشک بشه
    - به سلام آبجی گُله.
    - سلام به روی ماهت دُخی خُله.
    - بی معرفت
    لبخند زدم و تو اتاق رفتم، لباسمو در آوردم، لباس راحتی تنم کردم پشتی رو از کنار دیوار برداشتم و اند وسط اتاق انداختم، دراز کشیدم. مهشید اومد تو اتاق و سمت کشوی کمد رفت و وسایل مورد نیازشو برداشت.خندیدم:
    - می‌بینم که وضعیت قرمز شدی
    خندیدو با ناله گفت:کوفت دارم از ضعف کمر می‌میرم.
    خونمون یه خونه قدیمی دو خوابه ، تو منطقه پایین شهر است. من و مهشید یه اتاق مشترک داریم؛ مامانو بابا هم تویه اتاقو مهران بیچاره توی هال؛ مهران فرزند ارشد خانواده توی یه شرکت تجاری کارای گرافیکی انجام می‌ده. منم فرزند دوم خانواده لیسانس عکاسی دارم و می‌خوام یه آتلیه باز کنم و مهشید فرزند آخر، ترم دوم روانشناسی بالینی؛خانواده ما یه خانواده آزاد و راحته،اما یه سری چار چوبهایی رو هم برای خودمون داریم.
    یهو شکمم شروع کرد بلند صدا کردن مهشید که دستش روی دستگیره در بود برگشت بهم چپ چپ نگاه کرد. از حالت نگاهش فهمیدم توی سرش چی می‌گذره با حالت مظلوم
    - به خدا شکمم بود، آخه خیلی گشنمه، دیگه صداش در اومده.
    مهشید لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت. از جام بلند شدم تو آشپزخونه رفتم.
    - مامان خیلی گشنمه.
    مامان: برنج و تازه دم انداختم طول می‌کشه آماده شه تو کابینت اون طرفی کیک هست بخور دلت نا بگیره.
    از تو کابینت کیک رو برداشتمو توی هال رفتم، روی کاناپه قراضمون نشستم . کنترل رو بر داشتمو Tv رو روشن کردم. شروع کردم کانال زدن، رویه یه کانال که فیلم عاشقانه نشون می‌داد نگه داشتم! کیک رو باز کردم و مشغول خوردن شدم. مهشید اومد کنارم نشست.
    - می‌خوری؟
    با قیافه مظلوم چند بار سرشو بالا و پایین کرد، نصف کیک رو بهش دادم اونم مشغول خوردن شد. یه نگاه به طرف آشپزخونه انداخت ببینه مامان کارش تموم شده یانه وقتی مطمئن شد مامان هنوز تو آشپزخونه کارداره سرشو آورد نزدیک گوشمو گفت:
    - مهتاب
    - هوم؟
    - امروز بعداز دانشگاه به پیشنهاد آرش رفتیم کافی شاپی که جدیدا پیدا کرده
    - خب
    - وای نمی‌دونی چه فضای لایکی داشت.
    - خب
    - توراه برگشت بودیم؛ سر یه چهار راه پشت چراغ قرمز ایستادیم؛ حالا بگو کیو دیدم؟
    برگشتم نگاهش کردم:
    - کیو؟
    - دِ نشد حدس بزن
    یه مقدار فکر کردم. گفتم:
    - نکنه کیوان
    با پشت دست راستم زدم کف دست چپمو گفتم:
    - نکنه تورو با آرش دیده و ناراحت شده ...
    میون حرفم اومد:
    - نه بابا چرا زِر مفت می‌زنی؟ من که یک ساله با کیوان کات کردم دیگه به اون ربطی نداره من با کیم!
    - پس کیو دیدی؟
    - گلاره!
    چشمام از تعجب تا اونجایی که جا داشت باز شد.
    - دوست دوران دبیرستانت؟
    - آره فکرش روبکن!
    - حالش چطور بود؟چکار می‌کرد؟
    یه لبخند غمگین زد:
    - خراب، خرابِ خراب
    - چرا؟


    - باورت می‌شه من اصلا نشناختمش
    - جداً! چرا چطوری دیدیش؟
    - پشت چراغ قرمز بودیم؛از اینایی که میان اسفند دود می‌کنند، کنار ماشین آرش اومد، یکم خم شدو تو ماشینو نگاه کرد بعد به آرش گفت:
    - به خدا بچه دارم یه چیزی کمک کن صدقه سر خانومت بشه
    بعد نگاهش افتاد به من چشم تو چشم شدیم دیدم چقدر چشماش آشناست؟ هی به مخم فشار آوردم اما چیزی یادم نمی اومد؛تا اینکه دیدم اونم داره مات نگام می‌کنه بعد سرش رو برد عقبو سریع از ماشین دور شد یهو یادم اومد کیه باورم نمی شد از ماشین پیاده شدم و صداش کردم هرچی گفتم:
    - گلاره..گلاره
    یه لحظه هم برنگشت پشت سرشو نگاه کنه، بعد هم خودشو بین ماشینا گمو گور کرد. آرش بیچاره مونده بود این وسط که قضیه چیه؟! چراغ سبز شد.
    آرش گفت: مهشید سوار شو چراغ سبز شده.
    ناچارا سوار شدم.
    آرش: می‌شناختیش؟ کی بود؟
    مجبوری جریان رو براش تعریف کنم.
    مهشید آهی کشید: مهتـاب، اگه پیداش کردم و خواستم برم پیشش توهم میای؟
    من تا اون لحظه ساکت بودم و گوش می‌دادم؛ گفتم:
    - حالا تو هر وقت پیداش کردی خبرم کن. ببینم می‌شه چکار کرد؟ شاید اومدم
    خندید و گونمو بوسید: من که می‌دونم حس کنجکاوید بد جور داره قلقلکت می‌ده واسه من کلاس نیا
    با دست هلش دادم عقب: خب توام
    کیوان دوست پسر مهشید بود. سر یه موضوعی حرفشون شد و بهم زدند ناگفته نمونه یکی از چار چوبای خانواده ما اینه که وقتی قصد ازدواج باشه، رابطه دوستی پسر و دختر شکل می‌گیره. در غیر این صورت باید جواب گو باشند دو سال پیش مهشید و کیوان برای آشنایی بیشتر با هم دوست شدند که به توافق نرسیدند و الان سه چهار ماهی آرش دوست پسر مهشید هست، تا الان موردی نداشتند و با هم تفاهم دارند
    همون لحظه مامان از آشپز خونه بیرون اومد، صحبتمون نیمه تموم موند. مشغول دیدن ادامه فیلم شدم. دیدم حوصله آدمو سر می‌بره. کانال رو عوض کردم به یه آهنگ توپ رسیدم. به مهشید گفتم:
    - پاشو باهم یه قری به این کمرامون بدیم خشک نشه.
    خندید: نه بابا اونم من با این کمر دردم!
    گفتم: نیا خودم تنها قر می‌دم. مامان کنار مهشید روی کاناپه نشست. بلند شدم
    - تا بابا و مهران بیان وقت پر می‌کنیم
    شروع به رقصیدن کردم،یکم که جدی رقصیدم تو فاز مسخره بازی زدم؛ دست مامانوگرفتم و به زور بلندش کردم.
    - مامان جونم قرش بده نخشکه.
    مهشید از خنده ریسه رفته بود. مامان هم که بدش نمی‌اومد یکم رقصید و بعد گفت:
    - وای مهتاب از دست تو، ببین آدمو به چه کاری وا میداری
    نشست. گفتم:
    - مامان نکه شماهم بدت می اومد!
    صدای بابا اومد: اونجا چه خبره؟
    - عه، بابا اومدی؟ بیا وسط.
    بابا: فعلا چشام جایی رو نمی‌بینه بذار تکلیفم روشن شه.
    سریع رفت سمت دستشویی. انقدر از حرکت بابا خندم گرفت که نتونستم بایستم؛ رو زمین نشستم و دِ بخند
    بلاخره مهران هم اومدو سفره ساعت دو و نیم پهن شد. دور همی داشتیم ناهار می‌خوردیم که مهران گفت:
    - مهتاب چکار کردی؟ بانک رفتی؟
    - آره
    - چی شد؟
    - چی، چی شد؟
    - اَه لوس نشو دیگه. وامت رو می‌گم.
    - جور شد، تا آخر هفته به حسابم واریز می‌شه.
    مهران لبخند رضایتمندی زد: خوب حالا چکاره هستی؟
    - بعداز بانک یه چند جا سر زدم ولی قیمتا واقعا بالان نمی‌دونم.
    - اگه خواستی یه دوساعت دیگه با هم می‌ریم یه چند جای دیگه هم سر می‌زنیم.
    لبخندی زدم و موافقتمو اعلام کردم.
    الان نزدیک به دو هفته است، دنبال جا می گردم؛ همش از این می ترسم که پول تو دستم تموم بشه. امروز عصر باز با مهران رفتیم یه چند جای دیگه رو سر زدیم تا اینکه یه جای مناسب در حد پولمون پیدا کردیم وقتی رفتیم مغازه رو دیدیم دود از سرم بلند شد؛ یه جای سه در شش بود. گچای تاقش و چند جایی از دیواراش ریخته بود. کف و دیواراش خیلی کثیف بود و کِبِره زده بود. تار عنکبوت از سقف تا روزمین رسیده بود. نمی‌دونم چرا یادم به جنگل آمازون افتاد. با این تار عنکبوتا، تارزان می‌تونست از این سمت به اون سمت بپره. تیکه به تیکه روی دیوار جای میخ بود. کفش هم که انگاری زلزله اومده بود و یه طوفان سهمگین هم شده بود، از بس آشغال روش بود. از اینکه مجبور بودم اونجا بایستمو مغازه رو ببینم حالم داشت به هم می‌خورد. باید یه دست به درو دیوارش می‌کشیدیم و همچنین کفش.
    مهران: چکار کنیم؟
    - چاره ای نیست. جای بهتری گیر نمیاد. کاچی به از هیچی
    فرداش قرارداد رو بستیم. یه سری لیست تهیه کردم. با مهران و مهشید خرید کردیم و سمت جایی که قراره آتلیه بشه رفتیم. تا مهشید وارد شدو اونجارو دید صوتی کشید و گفت:
    - جا قراضه تر از اینجا نبود؟
    - اگه قراضه نبود همین هم گیرم نمی‌اومد.
    - چرا این طوریه؟
    - تو ارث بوده هیچ کدوم زیر بار تمیز کردن اینجا نرفتن.
    - می‌گم بهتر نیست دوتا کار گر بگیریم اینجا خیلی کار داره؟
    - موافقم.
    نیم ساعت بعد دوتا کارگر مرد کمکمون اومدند،شروع به تمیز کردن اونجا کردیم؛ فقط یه ماشین خاک از کفش جمع کردیم. مهران تا تونست سربه سر منو مهشید گذاشت. همه جا رو گرد گیری کردیم و با مواد شوینده از زمین تا سقف رو تمیز کردیم. وقتی همه جا تمیز شد هوا کامل تاریک شده بود،پول کارگرا رو دادیم و مرخصشون کردیم فرداش با استفاده از وسایل تزیینی سعی کردیم خرابیها رو مخفی کنیم. یک هفته کار تمیز کاری و تزیین طول کشیدتا شد بهش بگی آتلیه. با چند متر پارچه زرشکی خوش رنگ براق، سقف رو کامل پوشوندیم و حالت چین به پارچه دادیم از بالا تاپایین شرابه هایی روآویزون کردیم؛شرابه ها دقیقا جاهایی که گچای دیوار ریخته بود آویزون شد، عمرا کسی متوجه می شد اینجاها گچ نداره. خیلی شیک شده بود و نورپردازی ملایمی به خودش گرفته بود. دور تا دور رو با مهره های رنگین تزیین کردیم، وسط مهرهها، قاب عکس گذاشتیم، اینجوری جای میخا زیر تابلوها مخفی شد. تابلو سر در مغازه رو قبلا سفارش داده بودیم؛ مهران نصب کرد. روی تابلو بزرگ نوشته شده بود آتلیه مهتاب. اولین عکس رو از مهران و مهشید با قیافه خسته وکثیف گرفتم.
    - لبخند،به کف دست من نگاه کنید 1 2 3 .
    مامان وبابا اومدند آتلیه مهتاب رو ببینند.
    بابا: فکرش رو نمی‌کردم از اون لونه سگ یه همچین جایی در بیاد!
    بعد رو کرد به من: مبارکت باشه بابا چرخش واست بچرخه.
    دومین عکس رواز همه خانوادم گرفتم،کلی سربه سر هم گذاشتیم و خندیدیم، شوخی کردیم واز شبمون لذت بردیم واقعا یه شب بیاد موندنی شد.

    فصل دوم:
    یک هفته از افتتاح آتلیه ام می‌گذره؛هیچ مشتری ای ندارم. تنها مشتریام دوتا دوست بودند،با هم اومده بودندو عکس برای سربازیشون می‌خواستند. حوصله ام سر رفته بود؛قبلا مهشید یا مهران هر وقت، وقت می کردند می اومدند بهم سر می‌زدند ولی امروز هیچکس نیومده بود. دیگه داشتم از بیکاری کلافه می‌شدم. از آتلیه بیرون اومدم، سمت چپ آتلیه یه دفتر بیمه بود که مشتری داشت؛سمت راستی یه موبایل فروشی بود،یه مشتری بیشتر توش نبود که همون لحظه خارج شد. داخل مغازه شدم یه پسر حدودا بیست و هشت ساله پشت میز ویترین نشسته بود. با ورود من سرش روبلند کردو بهم نگاه کرد. یه لبخند زدم:
    - سلام.
    - سلام، امرتون؟
    - اِم... تو آتلیه کناری کار می‌کنم.
    با طعنه گفتم: از اونجایی که سرم خیلی شلوغه حوصله ام سر رفته بود، واسه همین اینجا اومدم.
    یه لبخند زد.گفت: آهان، ببخشید به جا نیاوردم یکم طول می کشه تا مردم به شما اعتماد کنند. درضمن اینجا چند سال بود خالی بود کسی باورش نمی شد اجاره بره تا میان بفهمند زمان می‌بره.
    روبه روش رفتم،دستمو دراز کردم و گفتم:
    - مهتاب هستم.
    یه نگاه به دستم و یه نگاه به صورتم کرد. چند بار نگاهش بین دستو صورتم چرخید، با تردید دستش رو آورد بالا و دستمو گرفت.
    - سامان هستم.
    سریع دستشو از دستم خارج کرد به صندلی کناریش اشاره کرد:
    - بیا بشین.
    رفتم اون طرف میزو روی صندلی نشستم؛ توی دستش یه موبایل بود و بهش ور می‌رفت.
    - داری چکار می‌کنی؟
    - قابشو عوض می‌کنم.
    یه نفر داخل مغازه شد:
    - ببخشید این عکاسی کناری صاحبش نیست؟
    سامان یه نگاهی بهم کرد و رو به مردگفت: الان میاندشون.
    سرمو نزدیک گوش سامان بردم.
    - اُهوع مشتری
    سامان مثل برق گرفته ها برگشت و بهم نگاه کرد ازچشماش تعجب می بارید شونه ای بالا انداختم و از مغازه خارج شدم، به آتلیه رفتم؛ یه آقا وخانوم بودند. می‌خواستند از بچشون عکس بگیرند. تا می‌خواستم از بچه عکس بگیرم می‌ترسیدو ژستشو خراب می کرد ناچارا چند تا شکلات و یه عروسک خرسی که برای یه همچین مواقعی تدارک دیده بودم رو بهش دادم. به زور شد ازش چند تا عکس بگیرم قرار شد تا سه روز آینده آمادشون کنم باید تمام سلیقمو می‌ذاشتم تا بتونم مشتری جلب کنم پنج دقیقه بعداز رفتنشون یه نفر وارد آتلیه شد. سرم رو بلند کردم، دیدم سامانه خریدارانه دور تا دور آتلیه رو نگاه کرد.
    گفتم: چطوره؟
    لبخند پرنگی زد:
    - اصلا به مخیله ام نمی گنجیداز اون جای داغون یه همچین جای شیکو قشنگی در بیاد!
    با لبخند: نظر لطفته.
    - راستش وقتی فهمیدم اینجا اجاره رفته خیلی کنجکاو شدم بدونم کی حاضر شده اینجارو اجاره کنه،بعد که اومدی فهمیدم یه دختره عکاسی زده!
    - دختره و خنگ چیزی حالیش نیس یه احمقه که اینجارو اجاره کرده،بیشتر از این ازش انتظار نمیره و...
    باصدای بلند خندید:
    - دروغ چرا، اولش همینا رو گفتم، ولی الان با دیدن اینجا کاملا نظرم عوض شد می‌دونی ما پسرا همه چیزو آماده می خوایم، ولی شما دخترا اگه هم آماده نبود آمادش می‌کنید مثل اینجا خیلی قشنگ و شیک.
    در جوابش یه لبخند زدم که همون موقع صدای گوشیم بلند شد. تماس رو وصل کردم، روشنک بود. با صدای جیغ جیغش گفت:
    - دختر کجایی نیستی؟
    - من نیستم یا تو؟ من نمی‌دونم کی دوماه میره ماه عسل که شما رفتید؟ حالا خانوم دست پیش می گیره تا عقب نمونه!
    با صدای بلند خندید:
    - کجایی دختر؟ چکار می‌کنی؟
    - توآتلیه خودم دارم سرمو می خوارونم.
    با اون صدای جیغ جیغیش با تعجب، همراه با فریاد:
    - چی؟ آتلیه خودت؟ مگه وامت جور شد؟ کجا ؟ چطوری؟
    سامان با دستش اشاره کرد، خداحافظ
    به روشنک گفتم: یه لحظه گوشی. بعد رو کردم سمت سامانو گفتم: داری میری؟
    - یه مشتری برام اومد خداحافظ
    - خداحافظ
    بعد گوشی رو گذاشتم رو گوشمو گفتم:
    - خوب روشنک چی می‌گفتی؟ آهان راستی من بودم اُه اُه یکی یکی چرا رگبار می‌بندی؟ الان آدرس رو برات اس می کنم پاشو بیا.
    بعداز خداحافظی آدرس روبراش اس ام اس کردم. حدود یک ربع طول کشید تا روشنک پیداش شد؛ با یه دست گل زیبا وارد شد. همون طور که اطرافشو خریدارانه نگاه می کرد گفت اُه مامی چه زیبا... نه خوشم اومد. خیلی زرنگی اون از جای خوبی که انتخاب کردی دقیقا تو چشم این هم از دکوراسیون شیک
    بعد چشم تو چشم نگام کرد:
    - سلام چطوری دختر؟ خوبی؟
    - مرسی خوبم. تو چطوری؟ شوهرت خوبه؟
    - خوبیم.
    بعداز اینکه یکم با هم گپ زدیم گفتم:
    - روشنک یه سؤال ازت بپرسم؟
    جدی شدو گفت: بپرس.
    - چطوری شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ چه مسئله ای پیش اومد که مجبور شدید از ماه عسلتون دل بکنیدو تشریفتونو بیارید؟ با کیفش تو پهلوم زد و با لبخند وعشوه خرکی گفت:

    -کمبود پول عزیزم.
    خندیدیم. بعداز ساکت شدن گفتم:
    - آرشام چطوره؟ خوبه؟ چکار می‌کنه؟
    - خوبه.سلام می‌رسونه، بعداز چند وقت تعطیلی کار، رفت مغازه؛ توبگوچطور شد اینجارو گرفتی؟
    - بعداز گذروندن هفت خان رستم وامم جور شد با هزار بدبختی تونستم اینجارو پیدا کنم و اجارش کنم ولی خوبیش اینه که شانس آوردم جاش خوبه تودیده.
    - می‌گم خرشانسی و جَلَب باز بگو نه!
    - آدم یه دونه دوست مثل تو داشته باشه نیاز به دشمن نداره ناهاررو چکاره ای؟ با شوهر جون دیگه؟
    - نه؛ امروز بعداز دوماه رفت مغازه سفارشات مردم روزمین مونده. باید آمادشون کنه. واسه همین صبح ناهارشم درست کردم دادم برد.
    - خیلی مشتریای باشخصیتی دارید بعداز این همه وقت رو سرتون هَوار نشدند؟
    روشنک خندید: قبلا باهاشون هماهنگ کرده بود.
    - که اینطور! پس ناهار مهمون من، شیرینی کارم باشه.
    - ای به چشم.
    هر دو رفتیم ساندویچی نزدیکمون و ساندویچ فلافل خوردیم. نزدیک غروب روشنک خداحافظی کرد و رفت. منم با تاکسی خونمون رفتم.
    تقریبا کارم گرفته،کم پیش میاد بیکار باشم. عصربود. یه دفعه آسمون صاف، ابری شد. یه ابر سیاه شروع به باریدن کرد. بیرون مغازه اومدم و با اشتیاق به آسمون و به مردمی که با عجله دنبال سرپناه می گشتند؛ نگاه کردم. برگای زرد درختا که کف پیاده رو و توی جوبها ریخته بود، به واسطه بارون شسته و تمیز شده بود. و این باعث شد نازنجی و زرد اخرایی برگا براق و زیبا به نظر بیاد بوی نم بارون رو خیلی دوست دارم هوای خنک و تازه ای رو که به ریه می‌فرستم حس خیلی خوبی در وجودم غلیان می‌کنه،این هوا رو این حس رو دوست دارم.
    - چرا بیرون وایسادی برو تو دختر خیس می‌شی!
    سمت سامان برگشتم؛ با لبخند داشت نگام می‌کرد. در جوابش لبخند زدم:
    - اشکال نداره. من عاشق بارونم بخصوص بارونای پاییزی.
    تقریبا لباسام خیس شده بود؛ تو آتلیه برگشتم؛ سامان هم باهام اومد. کنار بخاری رفتم وایسادم. یه نگاه به سر تا پام انداخت.
    - عین موش آبکشیده شدی.
    - دماغمو کشیدم بالا: اشکال نداره. ارزش بارون دیدن از نزدیک رو داره. چایی می‌خوری؟
    - چرا که نه تو این هوا می‌چسبه.
    عادتمه همیشه کتری رو روی بخاری می‌ذارم و وقتی جوش میاد یه چایی می‌ذارم تا هر وقت چایی خواستم آماده باشه واسه همین همیشه چاییم به راهه دوتا استکان آوردمو توش چایی ریختم. یکی از استکانارو دست سامان داد:
    - بفرما اینم یه چایی لب سوز و لب دوز.
    شروع به چایی خوردن کردیم.
    سامان: یک ساعته دلم چایی می‌خواست.
    - پسر خوب توکه می‌دونی چایی من به راهه می‌اومدی می‌خوردی.
    - یه گوشی دستم بود گفتم اول اونو تعمیر کنم بعد،می‌دونی یه عادتی دارم، وقتی یه چیزی می‌افته تومغزم تا انجامش ندم ول کنش نیستم.
    همون موقع صدای باز شدن در اومد. منو سامان هردو سرمون سمت در، چرخید. مهران و ژینوس بودند هردو خیسِ خیس. خندیدم:
    - شما چرا این شکلین
    مهران: اول سلام. دوماً معلوم نیست چرا این ریختیم!
    ژینوس بعداز یه خنده کوتاه سلام داد. جوابشو دادم. گفتم:
    - بیاین کنار بخاری تا گرم شین
    از سرما دندوناشون به هم می‌خورد.گفتم:
    - نگید تو این بارونو هوای سرد بیرون رفتید عشقولانه قدم بزنید! که جفت پا میرم تو حلقتون.
    ژینوس با خنده گفت:
    - نه بابا دیروز می‌خواستم برم خرید مهران گفت: بذار واسه امروز تا باهم بریم، چند جارو برای خرید سر زدیم ازجمله پاساژ همین خیابون؛خواستیم برگردیم، ماشین روشن نشد
    مهران گفت: تا بارون بند بیاد پیش تو بیایم، تا برسیم اینجا خیس شدیم.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏7/12/17 ساعت 23:43
    Ehsan9699, PaRIsA-R, ف.شیرشاهی و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. دهقانی
    آنلاین

    دهقانی کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/17
    ارسال ها:
    44
    تشکر شده:
    109
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    استان اصفهان
    خندیدم: اتفاقا امروز صبح ماشین بابا هم روشن نمی‌شد بامهشید تا سر کوچه هولش دادیم تا روشن شد این چیزا تو خانواده ما موروثیه.
    سامان که تا اون لحظه نظاره گر بودگفت:
    - نه بابا این شتریه که در خونه همه می‌خوابه دیروز پشت چراغ قرمز ماشین رو خاموش کردم. تا چراغ سبز شد ماشین روشن نشد. بیچاره ماشین پشت سری ها یه چند بار بوق زدند دیدند این تو بمیری از اون تو بمیریا نیست برای اینکه شرم کم شه، اومدند ماشین رو هول دادند تا روشن شد وتونستم برم.
    انقدر سامان این ماجرا رو بامزه تعریف کرد که همگی زیر خنده زدیم.
    - سامان جان با مهران که آشنا شدی، اشاره کردم سمت ژینوسو گفتم:
    - ایشونم ژینوس خانوم دوست مهران
    ورو به ژینوس ادامه دادم: ایشونم سامان جان موبایل فروشی کناری.
    ژینوس دستشو سمت سامان دراز کردو گفت: ازآشناییتون خوش وقتم.
    این بار هم مثل سری قبل سامان با یه حالتی خاص به دست ژینوس نگاه کرد و با تردید دستشو بالا آورد دست ژینوس رو گرفت و زود رها کرد.
    - منم همین طور.
    دو تا چایی دبش ریختم،دست مهران و ژینوس دادم.
    مهران: ای جان چایی .
    ژینوس هم با اشتیاق چایی رو گرفت و تشکر کرد. یک ساعتی دورهم بودیم، هوا روبه تاریکی می‌رفت. بارون تقریبا قطع شده بود سامان خداحافظی کرد و رفت؛منم وسایلمو برداشتم و آتلیه رو تعطیل کردم. همراه مهران و ژینوس راه افتادیم سمت جایی که ماشین مهران پارک بود. مهران نشست پشت فرمون وماهم شروع به هل دادن کردیم. دیگه داشتیم از نفس می‌افتادیم که بلاخره ماشین روشن شد خسته ونالون سوار شدیم. ژینوس کنار مهران نشست و منم صندلی عقب.
    - خسته شدم انقدر امروز ماشین هل دادم.
    مهران: از قدیم گفتن:گهی پشت به زینو گهی زین به پشت،همیشه ماشین تورو می‌بره دوبارهم تو ماشینو هل بده دیگه غُر زدن نداره.
    تا رسیدن همه سکوت کرده بودیم از شیشه به بیرون نگاه می‌کردم. گنجشکا رو که خودشون رو تو چال آب می‌شستند رو نگاه می‌کردم واقعا حیوونا هم از بارون ذوق زده می‌شوند ،هر چه هوا تاریک تر می‌شد رفته رفته تعداد گنجشکا هم کم و کمتر می‌شد ژینوس در خونشون پیاده شد، صندلی جلو رفتم نشستم.
    وقتی مهران راه افتاد سمت خونه؛ روکردم بهشو گفتم:
    - دوستیت با ژینوس طولانی نشده!
    _ چطور؟
    _ همین طوری چرا باهاش کات نمی‌کنی؟
    _ خب دختر خوبیه،لازم نمی‌بینم باهاش کات کنم.
    _ دوسش داری؟
    _ ...
    _ باهاش ازدواج کن خوب نیست زیادی معطلش کنی.
    - پول ندارم.
    - فکر نمی‌کنی اینطوری ممکنه از دستت بپره!
    - می‌گی چکار کنم؟
    _ خدا می‌گه از تو حرکت از منم برکت، بهتره یه قدمی برداری، خدا جور می‌کنه مثلا می‌شه از رسمو رسومات زد اینجوری هم به ما کمتر فشار میاد هم به اونا.
    با سکوت مهران منم سکوت کردم تا بتونه فکرهاش و بکنه. بد جوری رفته بود توفکر حقم داره آدم وقتی دستش خالیه تو هر کاری تردید می‌کنه اونم تو امر ازدواج؛ البته مهران یکم پس انداز برای خودش داره به اندازه ای که بشه باهاش یه جارو اجاره کرد؛ البته رسمو رسومات قبل از ازدواج هزینش بیشتره تا اجاره خونه، دم خونه قبل از اینکه پیاده بشیم دستمو گذاشتم رو دست مهران و گفتم:
    - عزیزم بهتره دست دست نکنی می‌خوای با مامان امشب صحبت کنم؟
    مهران با تردید نگام کرد.
    گفتم: از ژینوس تردید داری؟
    - نه اون خیلی وقته صداش در اومده ولی جیبم خالیه.
    - ژینوس می‌دونه؟
    - می گه برام مهم نیست؛ ولی من دوس ندارم اون سر خورده بشه.
    - توکل کن به خدا بذار امشب با مامان و بابا صحبت کنم. باشه؟
    لبخند کم جونی زد و چشمشو به عنوان موافقت روی هم گذاشت؛گونشو بوسیدم، از ماشین پیاده شدیم.
    بعداز خوردن شام روکردم به مامان و بابا:
    - می‌شه به من توجه کنید؟
    مامان، بابا و مهشید منتظر نگام کردند. مهران با لبخند بهم خیره شد.گفتم:
    - مامان خانوم و آق بابایی، پسرتون از خر شیطون پیاده شده و می‌خواد زن بگیره شما هم باید براش آستین بالا بزنید. لبخند شادی رو لب همه نشست
    مهشید گفت: حالا طرف کی هست؟
    یه پس گردنی بهش زدم و گفتم: آی کیو یکم فکر کن؛به اون دوگولت فشار بیار.
    با تردید گفت: ژینوس!
    با صدای بلند گفتم: آفرین خلم.
    شروع به دست زدن کردم.مهشید یه نگاه به مهران که یه لبخند پهن رو لباش بود کرد:
    - مبارک باشه.
    مامان: مهران جان مطمئنی؟ پشیمون نمی‌شی؟ مطمئنی به درد زندگیت می‌خوره؟ واقعا دوسش داری؟
    مهران برگشت به مامان نگاه کرد:
    - شما که خودتون ژینوس و دیدین، دیدین که چه دختر خوب و خوش اخلاقیه.
    بابا: من از همون بار اول که دیدمش به دلم نشست، خیلی خون گرمه جوری با آدم برخورد می‌کنه که انگار سالهاست می‌شناسیش.
    مامان: فردا صبح با مادرش تماس می‌گیرم.
    مهران از خوشحالی نتونست طاقت بیاره و همون شب به ژینوس زنگ زد و جریان رو براش گفت با مهشید تو اتاق مشترکمون دراز کشیده بودیم. بهش گفتم:
    - مهشید تو که امروز کلاس نداشتی چرا پیش من نیومدی؟
    - مگه ندیدی بارون می‌اومد!
    - اون که مال عصر بود،صبح چرا نیومدی؟
    - راستش سر همون چهار راه رفتم که گلاره رو دیده بودم بلکه یه نشونی ازش پیدا کنم.
    - موفق شدی یا نه؟
    - یه دوساعتی الاف شدم، بلاخره پیداش شد. سعی کردم متوجه من نشه دوساعتی رو اونجا کار کرد با یه بچه حدودا سه ساله وقتی کارش تموم شد تعقیبش کردم. فاصلمو رعایت می‌کردم تا متوجه من نشه، از یه خیابون رد شد و رفت تو پارک تا اومدم خیابونو رد کنم و برم تو پارک گمش کردم، تا پیداش نکنم دست بردار نیستم.
    لبخند کمرنگی زدم: موفق می‌شی من به تو ایمان دارم.
    هوا تاریک بود که خونه رسیدم، سر سفره شام به مامان گفتم: کار مهران به کجا رسید؟
    _ قرار شد فردا شب خونشون خواستگاری بریم.
    _ به به آقا مهران نمی‌خوای به ما شیرینی بدی؟
    _ چشم بذار اول بریم خواستگاری ببینیم چی می‌شه؟ بعد...
    _ فکر نکن یادم میره و می‌تونی سرم شیره بمالی منتظرم.
    مهشید: مهتاب قرار شد با بچه های دانشگاه سه شنبه بریم تفریح تو هم میای؟
    _ چه خوب اتفاقا سه شنبه سفارش ندارم حوصله ام هم خیلی سر رفته.
    _ فقط دوربینت یادت نره به بچه ها قول دادم.
    _ آهان! بگو قضیه از چه قراره تو به چه حقی از جانب من قول دادی؟
    _ بیخی باو، میاری دیگه نه؟
    _ چکار کنیم؟ یه آبجی که بیشتر نداری فقط فیلم یا عکس؟
    _ عکس.
    همگی حاضر و آماده شده بودیم. مهران یه کت و شلوار قهوه ای سوخته به تن کرده بود که با اون پوست سفیدش تضاد زیبایی ایجاد کرده بود. انگار رنگ کت ست شده بود با رنگ چشماش موهای خرمایی تیرش و کمی ژل زده بود با اون قد بلندش محشر شده بود تودلم گفتم:
    - ژینوس کوفتت بشه داداشم به این خوشگلی.
    مامان: پس گل و شیرینی کوش؟
    مهشید: توآشپز خونه.
    مامان: وا! اونجا چرا؟
    مهران: از راه که اومدم تو آشپزخونه گذاشتمش یادم رفت بر دارم.
    مامان: قربون پسرخوش قد و بالام برم من.
    چند بار لا حَولَ ولا قُوةَ الا باالله خوند و به طرف مهران فوت کرد.
    بعد روش رو کرد سمت منو مهشید وگفت: یکی بره گل و شیرینی رو بیاره.
    سریع رفتم گل و شیرینی رو آوردم و دست مهران دادم. از خونه خارج شدیم مامان گفت:
    - عه! مهران پس ماشینت کو؟
    مهران: ظهر که از کار برمی‌گشتم خراب شد بردمش تعمیر گاه باید با رَخش بابا بریم همگی خوشو خرم سوار شدیم. بابا هم با خوشحالی و با ژست خاص خودش شروع به استارت زدن کرد،طبق معمول چندبار استارت خورد، پورت پورت کرد ولی روشن نشد منو مهشیدو مهران همزمان باهم:
    - اَه داره دیر می‌شه اینم بازیش گرفته.
    مامان و بابا که جلو نشسته بودند برگشتند عقب و ما رو نگاه کردند بابا گفت:
    - چه گروه سرود خوبی شدید خبر نداشتم بپرید پایین هول بدید.
    من و مهشید: اَ که هی.
    پیاده شدیم. مهران گل و شیرینی رو داد دست مامان و شروع به هول دادن کردیم؛ مگه روشن می‌شد.خیابون خودمون و رد کردیم ولی ماشین هنوز روشن نشده بود دست از هول دادن کشیدیم مهشید گفت:
    - بابا بی‌خیال شو بهتره تاکسی بگیریم.
    بابا خیلی خونسرد گفت: چیزی دیگه نمونده یه کم دیگه هول بدید قول میدم روشن بشه
    با بی حوصلگی شروع به هول دادن کردیم، مهران همون طور که هول می‌داد گفت:
    - بابا دیر شد.
    بابا: نه کجا دیر شده تازه اول شبه!
    از این خونسردی بابا حرص می‌خوردیم وبیشتر موقعی اعصابمون خط خطی می‌شد که ماشینای دیگه رد می‌شدند و مارو با اون لباسهای پلو خوری و اون آرایش می‌دیدند؛ پیکان مدل 70 آبی نفتی داریم هول میدیم با یه نگاه تمسخر آمیز به ما نگاه می‌کردند و رد می‌شدند. وقتی پیچیدیم تو خیابونشون ماشین روشن شد، بی رمق رفتیم تو ماشین نشستیم. مهران بیچاره مثلا دوماد بود موهاش کاملا ریخته بود به هم از سرو صورتش خستگی می ریخت دلم براش سوخت. واسه همین با عصبانیت به بابا گفتم:
    - خب یه باتری بخر بنداز رو این قراضه.
    _ چشم بابا انشاءالله فردا، پس فردا .
    وقتی رسیدیم همگی پیاده شدیم. بابا دزدگیر ماشینش رو زد بعد هم رفت چهارتا در رو تست کرد تا مطمئن بشه قفله.مهشید گفت:
    - آخه بابا این لگن دزدگیر می خواد که شما دزدگیر می زنید و درا رو هم چِک می کنید!
    بابا یه لبخند به ماها زدو گفت: برید خدارو شکر کنید که فعلا همین ماشین شمارو اینجا آورد.
    بعد در مقابل چشمان گرد شده ما زنگ در رو زد آقای رستمی پدر ژینوس در رو باز کرد. به خاطر تاخیرمون عذر خواهی کردیم و داخل رفتیم. بعد از تموم شدن سلام و علیک وتعارفات نشستیم؛بعداز کلی مقدمه چینی وصحبتهای اصلی خواستگاری؛ نوبت به صحبت کردن عروس و داماد رسید. ژینوس بلند شد و به دنبالش مهران، تو اتاق ژینوس رفتند.
    آقای رستمی رو به ماها گفت: من نذاشتم دخترم پاشو از گلیمش دراز تر کنه تا حالا یه تار موش رو هیچ کس ندیده دخترم تابه امروز با هیچ پسری هم کلام نشده. اصلا این چیزا تو خانواده ما رسم نیست
    خیلی خندم گرفته بود. از سکوت مامان و بابا فهمیدم اونها هم از زور خنده قادر به صحبت نیستند، به مهشید نگاه کردم دیدم لباشو با دندون از داخل گازگرفته و صورتش سرخ شده با دیدن قیافه مهشید بیشتر خندم گرفت زورکی خودمو کنترل کردم و روبه خانوم رستمی گفتم:
    - ببخشید دستشویی کجاست؟
    با اشاره دست مادر ژینوس، سریع رفتم تو دستشویی که تو راهرو بود شروع به خندیدن کردم، وقتی خنده هام تموم شد بیرون اومدم. دیدم مهشید هم پشت دره و پشتشو به سمت سالن کرده تا کسی صورتشو نبینه نا محسوس می خندید تا منو مهشید چشم تو چشم شدیم خندمون بیشتر شد مهشید گفت:
    - این باباهه شاسخوله یا مارو خر گیر آورده؟
    _ مارو خر گیر آورده یعنی بعداز یک سال و اندی رفت و اومد محسوس مهرانو ژینوس؛ هنوز باباش نفهمیده اینا باهم دوستن؟!
    - تازه خبر نداره ما می‌دونیم قبلشم با یه ماهان نامی دوست بوده!
    به پذیرایی برگشتیم و خیلی مودب سر جامون نشستیم.کمی بعد عروسو داماد خوشو خرم از اتاق بیرون اومدند. بابا بلند گفت:
    - خوب ژینوس جان نظرت راجب به پسر ما چیه؟ اُکیه؟
    تو دلم گفتم: نمردیم و بابامونم با کلاس شد؛ژینوس جان اُکیه!
    سعی کردم جلوی خندمو بگیرم. مثل بقیه که زل زده بودند به ژینوس بدبخت و منتظر جواب بودند؛ منم زل زدم.
    ژینوس با یه لبخند گِل و گشاد گفت:
    - نظر من نظر پدرمه هر چه ایشون بگند.
    پدرشون هم بدون وقفه جواب مثبت و داد و منو مهشید شروع کردیم کل کشیدن به پیشنهاد آقای رستمی قباله رو همون شب مشخص کردیم. موقع خدا حافظی همه اومدند تا مارو بدرقه کنند مهران و ژینوس قند تو دلشون آب می شد. خانواده رستمی منتظر بودند ما سوار ماشین بشیم بعد برند داخل ولی ما منتظر بودیم اونا برند داخل و بعد ما سوار ماشین بشیم تا مجبور نباشیم جلوی اینا ماشین هول بدیم وقتی دوتا خانواده مکث و سکوت کردند فهمیدیم خانواده رستمی قصد رفتن به داخل خونه رو ندارند بنابراین ترجیحا قصد سوار شدن کردیم بابا با یه ژست خیلی خاص دزدگیر ماشینو زد بعد با یه لبخند مکش مرگ مایی رفت در سمت شاگرد رو باز کرد و گفت:
    - خانوم بفرمایید.
    مامان هم با یه حالتی که غرور توش موج می زد سوار شد و بابا در رو براش بست بعد هم با همون ژست و بایه حالت خاص رفت پشت فرمون نشست یه آن فکر کردم نکنه بابا یه فِراری قرمز خوشگل داره من اشتباه پیکان آبی نفتی می بینم چند بار چشمامو بازو بسته کردم دیدم نه همون پیکان مدل70 خودمونه.
    بابا: پس سوار نمی شید؟
    منو مهرانو مهشید که از زور تعجب دهنامون اندازه در گاراژ شده بود زورکی دهنمون رو بستیم و سوار شدیم از تو همون ماشین دوباره خداحافظی کردیم. جالب اینجا بود که با نیش استارت ماشین روشن شد بابا دستشو به علامت خدا حافظی بالا آورد یه دور پلیسی زدو راه افتادیم سمت خونه کوچه شونو که رد کردیم گفتم:
    - بابا دست فرمونو دور پلیسیت تو حلقم.
    مهشید: لبخند مکش مرگ مایید به مامان توحلقم.
    مهران: نیش استارتت تو حلقم.
    بابا یه قری به گردنش داد و به مامان نگاه کرد:
    - خانوم شما چی؟ چیزی نیاز ندارید بگید هنوز حلقتون خالیه ها.
    با این حرف بابا همگی زدیم زیر خنده
    فصل سوم:


    با تکانهای آروم مهشید بیدار شدم: هوم؟
    - مهتاب پاشو دیر می‌شه ها.
    لای چشمو باز کردم: مگه ساعت چنده؟
    - ساعت پنجه. بلند شو یه آب به دست وصورتت بزن، شش باید اونجا باشیما.
    به زور از رختخواب ناز بلند شدم. رفتم وضو گرفتم و نمازمو خوندم. وسایلی رو که دیشب آماده کرده بودیم روچک کردم یه دستی هم به صورتم کشیدم، یه نگاه به مهشید کردم. باز کِرم برنزه زده بود به اون پوست سفیدش چشمای مشکیش، شفافیتش رو از دست داده بود گفتم:
    - مهشید اون لامصبو پاک کن.
    - چیو؟
    - کرم و می‌گم.
    - تو چه گیری به این کرم دادی!
    -آخه بهت نمیاد زشتت کرده.
    - من دوسش دارم.
    - به جهنم من آمادم بریم.
    کوله ها مون رو برداشتیم، دوربین رو به گردنم آویزون کردم، راه افتادیم؛ تا رسیدیم دم در، آژانس هم اومد. سوار شدیم و رفتیم سمت دانشگاه از ماشین پیاده شدیم از این سمت خیابون نگاه کردم به طرف در دانشگاه همه بچه ها جمع شده بودند. رو به مهشید گفتم:
    - بهتره از همین الان بِ بسم الله رو بگم. وقتی کمی نزدیکشون شدیم یه عکس از همون فاصله ازشون گرفتم وارد جمع بچه ها شدیم. مهشید منو به دوستاش معرفی کرد، اردو مختص دختر ها بود؛فقط شش تا مرد بینمون بود که هرکدوم مسؤل یه کاری بود. اتوبوس اومد، همه سوار شدیم و حرکت کردیم حدودا یک ساعت طول کشید تا به روستای مورد نظر رسیدیم. کنار یه چشمه که یه درخت پیر و تنومند قرار داشت و زیبایی چشمه رو دو چندان کرده بود. زیر انداز پهن کردند، از اونجا که ما نشسته بودیم، به رو به رو که نگاه می کردیم مزارع روستا از دور پیدا بود و پشتمون کوچه باغ های روستا قرار داشت بعداز خوردن صبحانه وکمی استراحت به مهشید گفتم:
    - حیف این طبیعت نیست اینجا نشستید!
    مهشید با دوستش سارا، بلند شدند، با هم یه گشت تو کوچه باغ ها زدیم. الحق که جای زیبایی بود‍ درختا به خاطر فصل پاییز برگای زرد و نارنجی زیبایی داشتند. وقتی رو زمین قدم می‌ذاشتی صدای خرد شدن برگا زیر پات حس زیبای رو بهت می داد چندتا عکس ناب از اون مناظر زیبا گرفتم. تو اون کوچه باغ که وسطش، از لای برگای خشک، خاک کف کوچه پیدا بود؛ چند تا عکس از مهشید و سارا گرفتم. دوربین رو به مهشید دادم و خودمم چند تا عکس با ژستای مختلف گرفتم. واقعا حیف بود ساده از کنار این منظره پر حس بگذری وقتی یه نگاه کلی بهش می کردی انگار داری به یه شاهکار نگاه می‌کنی برگشتیم پیش بچه ها، بچه ها شروع به اعتراض کردند. پروین همکلاسی مهشید گفت:
    - مهتاب خانوم شما قرار بود از ما عکس بگیرید پس چی شد؟
    گفتم: خوب شما که هر کدومتون بی‌حال یه گوشه نشسته بودید درضمن هنوز دیر نشده هرکس می خواد عکس بگیره بلند شه.
    هر کس با کسی که دوست داشت، با ژستی که می پسندید در جایی که براشون زیبا بود ایستادند و عکس گرفتند وقتی سرو صداشون خوابید یواشکی رفتم نزدیک مسئول که سرش تو گوشیش بود یه عکس ازش گرفتم سرشو بلند کردو هاج و واج گفت:
    - ازم عکس گرفتی؟
    - دقیقا.
    - پس مجازاتت می کنم باید بیایی از چند نفر دیگه هم یواشکی عکس بگیری.
    - از چند نفر دیگه؟!
    - چندتا پسرن، بیچاره ها مظلومانه دارند اینجا کار می‌کنند.
    با حرص ساختگی: آخی بمیرم براشون.
    به جایی که اشاره کرد رفتیم،وقتی نزدیک شدیم یواشکی گفت:
    - فقط جوری بگیر که متوجه نشوند!
    وقتی به مسئول نگاه کردم شیطنت از چشماش می‌ریخت و این به من هم سرایت کرد گفتم:
    - چشم.
    یه آشپز خونه کوچک و بهم ریزون بود که پسرا به خاطر کمک به آشپز، اونجا رو به گند کشیده بودند وچون مطمئن بودند هیچ دختری اونجا نمیره؛ به خاطر گرمای آشپز خونه همگی با زیر پیرهنی بودند پاچه های شلوارشون رو بالا زده بودند. منم نامردی نکردم و چند تا عکس با ژست هایی همچون ملاقه به دست ، صاف کردن برنج و ... ازشون گرفتم. انقدر صدا می‌کردند و حواسشون به خودشون بود که متوجه عکس گرفتن من نمی‌شدند چندتا عکس خنده دار دیگه هم گرفتم اومدم یکی دیگه بگیرم که یه نفرشون منو دید تا اومد به بقیه بگه، عکس آخرم انداختم همه برگشتند به جایی که دوستشون می‌گفت نگاه کردند از اون صحنه هم یه عکس گرفتم چهره های متعجبشون خیلی خنده دار بود مسئول که تا اون لحظه به آرومی می‌خندید وقتی فهمید بچه ها دیدنمون شروع با صدای بلند خندیدن کرد. در آخر چند تا عکس با قیافه ی مرتب تو فضای باز با ژستای مختلف ازشون گرفتم بعداز خوردن ناهار، برای بچه ها برنامه هایی داشتند که منم مسئول عکس برداری از اونا بودم نزدیک غروب برگشتیم. از همگی خدا حافظی کردیم. با آژانس به خونه برگشتیم. به مهشید گفتم:


    - ممنون خیلی خوش گذشت.
    _ خواهش،مرسی از اینکه قبول کردی و دوربینتو آوردی.
    عکسای اردو رو آماده کردم و زنگ به مهشید زدم. قرار بود بیاد عکسارو بگیره به مسئولشون بده.چندتا بوق خورد جواب نداد خواستم قطع کنم که صداش از پشت خط اومد با صدای خیلی گرفته گفت:
    - بله؟
    - سلام مهشید خوبی؟
    با گریه: نه مهتاب خوب نیستم.
    خیلی نگران شدم: اتفاقی افتاده ؟
    - مهتاب دارم دیونه می‌شم
    - با آرش دعوات شده؟
    - نه.
    - مامان، بابا، مهران همه سالمند؟
    - آره اصلا ناراحتی من ربطی به اونا نداره.
    - پس چته؟ جون به لبم کردی!
    - مهتاب.
    - دِ بگو دیگه
    دماغشو بالا کشید و با صدای خیلی گرفته و تو دماغی گفت:
    - نمی تونم.
    - می‌تونی اینجا بیای؟
    - سعی می‌کنم تا یه ربع دیگه اونجا باشم.
    دلم مثل سیرو سرکه شروع به جوشیدن کرد؛مشتری داشتم و حواسم به کار نبود مجبور شدم چند بار عکس بگیرم تا یکیش خوب بشه حدود بیست دقیقه طول کشید تا مهشید رسید. بهش اشاره کردم چند دقیقه صبر کنه تا مشتری رو راه بندازم. بعداز رفتن مشتری در آتلیه رو بستم،رفتم کنارش نشستم؛ با ناراحتی نگاهش کردم دیگه گریه اش تموم شده بودو فقط گاهی فیرت فیرت می‌کرد. گفتم:
    - چی شده چرا این طوری داری گریه می‌کنی؟
    با صدای گرفته: پنج شنبه ها فقط یه کلاس دارم از ساعت هشت تا ده.
    - می‌دونم
    - وقتی کلاسم تموم شد، دوباره فکر گلاره افتاد تو سرم، رفتم سر چهار راه؛ نبود رفتم تو پارکی که اون روز رفت؛ بازم نبود خسته شدم رو یه نیمکت نشستم. حدود یک ساعتی گذشت، دیگه نا امید شده بودم می‌خواستم از پارک بیرون بیام که دیدمش با همون بچه نفهمیدم چطوری جلوش سبز شدم تا منو دید خواست فرار کنه دست بچه رو گرفتم.گفتم:
    - به جون خودم نمی‌ذارم بری. چرا داری خودتو ازم مخفی می‌کنی؟ بابا می‌خوام کمکت کنم؟!
    برگشت تو چشمام نگاه کردو گفت:
    - من به کمک هیچ کس احتیاج ندارم.
    - آخه چرا؟
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏7/12/17 ساعت 00:37
    Ehsan9699, PaRIsA-R, ف.شیرشاهی و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. دهقانی
    آنلاین

    دهقانی کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/17
    ارسال ها:
    44
    تشکر شده:
    109
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    استان اصفهان
    فریاد زد: واسه این که هیچ کس خیرش به من نرسیده حتما تو هم شری داری به بهانه خیر اومدی؟
    خیلی باهاش حرف زدم اما از حرفش کوتاه نیومد تقریبا تو این سه چهار روز با اینکه خیلی سخت بود و خودش رو ازم مخفی می‌کرد ولی من سمج شدم و هر روز یه جورایی سر راهش قرار گرفتم و باهاش حرف زدم انقدر بهش التماس کردم و حرف زدم تا تونستم راضیش کنم یه جورایی بهش فهموندم اگه به من اعتماد کنه به نفعشه امروز بلاخره زورکی جای خوابشو بهم گفت، بهش گفتم:
    - با مهتاب بهت میایم سرمیزنی.
    وقتی از پارک بیرون اومدم دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم شروع کردم به گریه کردن،همون موقع تو زنگ زدی.
    دوباره بغض کرد و همون طور که اشکاش سر می‌خورد پایین گفت:
    - مهتاب چرا گلاره انقدر تغییر کرده؟ چرا انقدر بی‌ریخت شده؟
    بغلش کردم و سرش رو روی شونم گذاشتم. هیچ چیز نداشتم بهش بگم تا دلداریش بدم، آرومش کنم از حال خراب مهشید منم گریم گرفت. اشکام سرازیر شد تازه فهمیدم چرا خواهر نازنینم تو این چند روز همش تو خودش بود و من احمق نکردم یه بار باهاش حرف بزنم؛ بلکه بفهمم دردش چیه تا شاید کمی سبک بشه.
    شب تا خود صبح مثل چند شب گذشته مهشید خوابش نبرد! هرموقع از خواب بیدار می‌شدم می‌دیدم چشمای مهشید بازه و داره فکر می‌کنه با این تفاوت که این بار می دونستم داره به چی فکر می کنه واین منو عذاب می‌داد. بعداز نماز صبح بهش گفتم:
    - مهشید جان داری خودتو اذیت می‌کنی آخه اینطوری که نمی‌شه،می‌خوای عصری بریم سراغش؟
    - نه امروز و فردا خیلی کار دارم نمی‌شه.
    - پس فردا چی؟ خوبه.
    - پس فردا خوبه.
    - دیگه بهش فکر نکن خب؟
    - با اینکه می‌دونم نمی‌شه ولی سعیمو می‌کنم.
    تقریبا کارم گرفته واسه همین باعث شد این فکر لعنتی که قبل از وام گریبان گیرم شده بود که نکنه نتونم قسطای وام رو بدم کمرنگ بشه و یه نور امیدی تو دلم روشن بشه خیلی خرسند بودم که این آتلیه هم داره بین مردم جا می افته عصر نزدیکای آخر کارم بود مهشید اومد، بعداز قفل کردن در و پایین کشیدن کرکره و چک کردن قفل کرکره ؛ با هم سوار تاکسی شدیم و راهی پارک مورد نظر تو مسیر به مهشید گفتم: به مامان گفتی دیر برمی‌گردیم؟
    - اوهوم
    - چی گفتی؟
    - گفتم می‌ریم خونه یکی از دوستام.
    - بهتر نبود راستش رو می‌گفتی؟
    - راستش و گفتم مگه ما نمی‌ریم پیش گلاره مگه گلاره دوست من نیست فقط اسم گلاره رو نبردم یعنی لازم ندیدم.
    در جوابش سکوت کردم هردو استرس عجیبی داشتیم به پارک رسیدیم؛ پیاده شدیم کرایه رو حساب کردم به مهشید گفتم:
    - حالا کجا دنبالش بگردیم؟
    بازومو گرفت کشید: بیا بریم تا بهت بگم.
    تقریبا از در ورودی پارک دور شده بودیم که رسیدیم به یه محوطه باز جای کثیفی بود بوی دود و سیگار تو فضا پخش بود چندتا چادر اونجا زده بودند وچند تا معتاد چه زن چه مرد تو چادرها زندگی می‌کردند، تفاله چایی و زباله سرنگ اطراف چادرا خیلی تو چشم بود علاو بر بوی دود بوی گندی که معلوم نبود از چی هست می اومد. حالم داشت به هم می خورد با پَر روسریم دماغمو گرفتم یه آن ترس برم داشت با خودم گفتم:
    - اگه اینا به خاطر پول بیان ما رو خِفت کنند هیچ کس نیست به دادمون برسه وای خدا عجب غلطی کردم اومدم.
    از ترس قلبم به شدت به سینه ام می‌کوبید، به مهشید گفتم:
    - بیا بریم من می‌ترسم.
    - ترس برای چی ترس نداره!
    بدون اینکه منتظر پاسخ من باشه رفت سمت یکی از چادرها ناچار به دنبالش رفتم بیرون چادر ایستاد و گفت:
    - گلاره؟......گلاره.......گل...
    یه صدای ضعیف گفت: چیه چکار داری؟
    با لبخند به هم نگاه کردیم.
    - منم مهشید.
    چیزی نگذشت که یه زن لاغر با صورت استخونی و رنگ زرد از چادر بیرون اومد؛ وای خدای من اصلا باورم نمی‌شد این همون گلارست،بغض عجیبی به گلوم چنگ زد یعنی این همون گلاره شرو شیطونه، چرا انقدر پیر شده از یه زن چهل ساله هم پیر تر می‌زنه. یه روسری گل گلی رنگ و رو رفته سرش بود با په پیرهن نازک مندرس و یه شلوار پارچه ای که سر زانوش وصله خورده بود دمپایی نیکتای تابه تایی که معلوم بود از تو زباله دونی برداشته و پاش کرده؛سعی کردم اشکام نریزه ولی مهشید گریه افتاد و بغل گلاره پرید. هردو تو بغل هم گریه می‌کردند منم بهشون نگاه می‌کردم. آخر نتونستم مانع اشکام بشم بعداز اینکه کمی آروم شدیم گلاره مارو به چادرش دعوت کرد تا وارد چادر شدیم چشمم افتاد به یه دختر بچه تقریبا سه ساله با لباسای کم که یه کت کهنه روش پوشیده بود تواین هوای سرد پاییزی تو چادر خوابیده بود زیر اندازش یه حصیر نازک یه پتو مسافرتی هم به عنوان پتوی گرم روش چون غلت خورده بود از روش کنار رفته بود گلاره رفت سمتش و روش رو کشید.
    مهشید: گلاره این دختر توِ؟
    یه نگاه به بچه کرد و آهی کشید: آره
    - چند سالشه؟
    - سه سال، چرا ایستادید بفرمایید بشینید.
    با اینکه اصلا دوست نداشتم تو اون فضا باشم، به خاطر کثیفی و بوی گند اما بلاجبار همراه مهشید گوشه ای از چادر نشستیم.
    گفتم: ببخشید که این سؤال رو می‌پرسم، همون که...
    وقتی مکثم رو دید لبخند تلخی زد و گفت: همون که باعث آواره شدن من شد؟
    مهشید: اسمشو چی گذاشتی؟
    - مینو
    واقعا با دیدن اوضاعش دلم می خواست فریاد بزنم، بغض لعنتی گلوم رو سخت فشار می داد گفتم:
    - اینجا چکار می‌کنی؟ پس خانوادت؟
    یه لبخند تمسخر آمیز زدو گفت: می‌خوای بگی خبر نداری؟
    - یه چیزایی از بچه های محل شنیدم ولی ما یک ماه بعداز ماجرای تو از اون محل رفتیم، دیگه هیچ خبری از کسی نداریم.
    آهی کشیدو سرش رو زیر انداخت.
    مهشید: از پوریا چه خبر؟ خبری ازش داری؟
    گلاره اشکی گوشه چشمش نشست گفت:
    - اون کثافت یه شرکت تجاری زده،نونش تو روغنه.
    مهشید دستای گلاره رو تو دستاش گرفت،گلاره هم سرشو رو شونه مهشید گذاشت و های های گریه کرد. اشکام لجباز شدند آروم صورتمو داغ کردند با پشت دست پاکشون کردم و گفتم:
    - گلاره جان، یکم آروم تر دخترت بیدار می‌شه.
    سرشو از رو شونه مهشید بلند کرد، سعی کرد به زور خودشو آروم کنه بغضش رو به زور قورت داد و گفت:
    - من، هم از پوریا بد دیدم هم از خانوادم،اگه سایه پدر بالای سرم بود...
    بغضش شدید شد؛ ادامه داد:
    - این روزو حالم نبود من اصلا طعم پدر نچشیدم می‌دونید که؛ تو سن چهار سالگی پدرم مرد؛ اگه مامانم با این مرتکه خشک مقدس ازدواج نکرده بود، باز روزگارم بهتراز الان بود چپ رفتم گفت: چرا چپ می‌ری راست رفتم گفت: چرا راست می‌ری اصلا به خاطر اخلاق مزخرف این نامرد من عُقده ای شدم باعث شد من نوجوونِ حساس با یه عزیزم شنیدن از پوریا؛ من محبت پدر ندیده، طرفش برم ،یک سال از من سوءاستفاده کرد، یک سال تموم عزیزش بودم.
    - چرا همه چیز یه دفعه بهم ریخت؟
    - یه مدت بود صبح که می‌شد،حالت تهوع داشتم رنگ و روم زرد بود،زود خسته می‌شدم؛یه چند ماهی بود عادت ماهانه ام عقب افتاده بود. با مامان دکتر زنان رفتیم، یه سنوگرافی ازم گرفت.
    گفت: سه ماهه باردارم.
    مهشید: وای! مامانت چکار کرد؟
    مامانم مات و مبهوت به دهن دکتره نگاه می‌کرد بنده خدا خشکش زده بود حالش بد شد؛ منشی دکتر آب قند آورد بهش داد بعداز کمی که به خودش اومد خیره منو نگاه می‌کرد. دوست داشتم زمین دهن باز کنه و برم توش، از مطب که بیرون اومدیم، مامانم چنان سیلی تو گوشم زد که صداش هنوز تو گوشمه.
    گفت: دِ بیشعور من برم به اون مرتیکه چی بگم؟(منظورش نا پدریم بود) هان؟ بگم دختر 17 سالم حاملس آبروم پیشش بره تو که می‌دونی چقدر سگ اخلاقه اگه بفهمه می‌کشتت دِ لا مصب سه ماهه هم هستی نمی‌شه سقطش کرد اگه از خدا نمی‌ترسیدم می‌گفتم سقطش کنیم من چه خاکی تو سرم بریزم
    فریاد می‌زد و خدا رو صدا می‌کرد.
    چند بار با مشت زد توی بازومو با حرص گفت: دیدم سرو گوشت می‌جنبه! کوتاهی کردم. وای خدا آبروم رفت.
    هم مامانم گریه می‌کرد هم من؛ نمی‌دونستم چی باید بگم یه آن این فکر به ذهنم رسید، اگه با پوریا ازدواج کنم همه چیز حله اون منو دوست داره باید باهاش صحبت کنم حتما قبول می‌کنه. هه چه خوش خیال بودم من با گریه به مامان گفتم: ترو خدا به کسی چیزی نگو خودم حلش می‌کنم.
    مامان از در مطب کمی دور شد و روی جدول کنار خیابون نشست؛می‌زد روی رون پاهاش با ناله گفت: دِ احمق چطوری! بچه رو هم که درست کنی،این بی حیاییت رو چی می‌گی، دیگه می‌شه به تو گفت دختر!
    - وقتی با هم ازدواج کنیم همه چیز درست می‌شه دیگه؛مامان تو رو خدا،دیگه گریه نکن غلط کردم گه خوردم؛
    مامان که تو اون لحظه دیگه فکرش کار نمی‌کرد؛ یکم به حرفم فکر کرد، بنده خدا راهی دیگه نداشت پای آبروش وسط بود به ناچار قبول کرد خیلی خوب یادمه فرداش پیش پوریا رفتم، هی
    گفتم: پوریا چکار کرد؟
    - رفتم پیشش بهش گفتم:
    - پوریا ما باید باهم ازدواج کنیم.
    - باز شروع کردی.
    - من باردارم.
    - چیه؟بهونه جدید پیداکردی؟
    - می‌گم باردارم! سه ماهمه اگه باور نمی‌کنی،اینم جواب سنوگرافی.
    برگه رو از تو کیفم در آوردم و جلوی صورتش گرفتم انگار برق بهش وصل کردند؛ خشم تو چشماش موج می‌زد،دندوناشو روی هم فشار داد و گفت:
    - تو غلط کردی که حامله شدی؛ مگه قرص نمی خوردی؟
    - چرا می‌خوردم ،ولی نمی‌دونم چرا با این حال حامله شدم ،فکر کنم به خاطر سرما خوردگیم آنتی بیوتیک استفاده کردم فایده نداشته!
    - اصلا از کجا معلوم بچه من باشه؟
    انقدر عصبانی شدم که یه سیلی محکم توی گوشش خوابوندم.
    - کثافت من یک ساله با تو رابطه دارم خودت خوب می‌دونی که غیر از تو با هیچ کس نبودم تو رو دوست داشتم، چون گفتی دوستم داری؛گفتی قصدت ازدواجه من احمق به خاطر اعتمادی که بهت کردم تن به این خواری دادم ،حالا داری بهم تهمت می‌زنی! حالاکه حامله شدم،داری زیرش می زنی!
    عصبی خندیدو گفت: بله که زیرش می زنم ؛تو یکیو نام ببر با یه زن هرزه ازدواج کنه که من دومیش باشم.
    اصلا باورم نمی شد اینا حرفای پوریا باشه. اشکام پشت سر هم سُر می‌خورد پایین گفتم:
    - همون قدر که من ناپاکم ،تو هم ناپاکی.
    یه مقدار پول از تو کیفش در آورد و سمتم گرفت و گفت:
    - بگیرش.
    - اینا برای چیه؟
    - برو بندازش.
    - بی انصاف اون جون داره!
    - می‌گم بندازش می‌فهمی؟
    با صدایی که مثل داد بود گفتم:
    - منم می‌گم اون جون داره نمی‌اندازمش نمی‌خوام قاتل باشم.
    با خشم با دوتا دستش دور گردنمو گرفت تو چشمام نگاه کرد و از لای دندونای کلید شدش غرید:
    - وقتی می‌گم بندازش یعنی بندازش.
    دیگه داشت چشام سیاهی می‌رفت ،دیگه داشتم نفسای آخرمو می‌کشیدم که دستاش شل شد و منو رها کرد ارو زمین افتادم، شروع کردم به سرفه کردن. تا به حال انقدر عصبانی ندیده بودمش، همیشه مهربون بود؛ شده بود وقتایی که ناراحته داد بزنه ولی این شکلیش رو ندیده بودم ؛ چهره واقعیش رو داشت نشون می‌داد. یک ماه تموم کارم شده بود بهش التماس کردن بلکه راضی بشه باهام ازدواج کنه تا بچه به دنیا بیاد؛ حتی بهش گفتم:
    - بچه به دنیا اومد منو طلاق بده، بچه هم پیش خودم؛ تا تو راحت باشی تا هر وقت خواستی با هرکسی ازدواج کنی مشکلی نداشته باشی ولی بی فایده بود
    تا اینکه یه روز شنیدم خارج رفته؛این باعث شد من ناامید بشم، وقتی شنیدم از کشور خارج شده انقدر گریه کردم، چشمام پف کرده بود.
    مهشید: بعدش چی شد؟
    - یه روز مامان تو اتاقم اومد و گفت: چی شد؟
    از زور گریه نمی‌تونستم جواب مامانو بدم؟ هق هق می‌کردم. اومد دوطرف بازوهامو گرفت و گفت:
    - بهت می‌گم چی شد؟
    وقتی براش گفتم خیلی داغ کرد همش می‌ترسیدم سکته کنه از زور خشم دندوناشو روی هم فشار می‌داد. گفت:
    - دیگه نمی‌شه مخفیش کرد وای خدا آبروم رفت ،وای خدا از دست این دختره دارم دیونه می شم؛ خدا ازت نگذره که آبرومو بردی.
    - مامان تو رو خدا غلط کردم ،مامان حرص نخور برات خوب نیست.
    همون طور که حرص می‌خورد از اتاق بیرون رفت. همه چیز رو کف دست اون بی شرف گذاشت؛ وقتی ناپدریم وارد اتاقم شد چشماش دوتا کاسه خون بود، کمربندش دستش بود، سینش از شدت عصبانیت به شدت پایین و بالا می‌شد،عرق رو پیشونیش نشسته بود؛ بدون هیچ حرفی به جونم افتاد وشروع به زدن کرد، انقدر منو زد تا خسته شد؛ مامان هرچی تلاش می‌کرد منو ازدستش نجات بده فایده نداشت،دیگه تقریبا بی‌هوش شده بودم نای هیچ کاری حتی نالیدن نداشتم.
    کامبیز (نا پدریم) گفت: تو دیگه دختر این خونه نیستی، تو از هفت پشت غریبه، غریبه تری.
    یه بدبخت شدم ،ازهمه جا رونده؛ تا نزدیکای صبح تو همون اتاق موندم، همش با خودم فکر می‌کردم اون موقع که چیزی نبود انقدر گیر می‌داد وای به حال الان که آتو ازم داره. یکم که حالم بهتر شد، دیگه طاقت موندن نداشتم از روی مامانم خجالت می‌کشیدم از این که دیگه مامان نمی‌تونه تو روی فامیل و در وهمسایه نگاه کنه عذاب وجدان داشتم؛ یواشکی از خونه بیرون زدم ؛ هوای بیرون سرد بود. به خودم از سرما و ترس و استرس می‌لرزیدم، تو اون محل موندن رو جایز ندونستم ،کشون کشون خودمو به پارک سر خیابون رسوندم؛ روی یه نیمکت دراز کشیدم،از فرط ضعف خوابم برد؛ نمی‌دونم ساعت چند بود که از پچ پچ مردم بیدارشدم، هر کس از کنارم رد می شد چپ چپ بهم نگاه می کرد. نمی‌دونم از زور کتک چه شکلی شده بودم؛تعجبم از اینجا بود که بچه هیچ سقط نشد؛ جایی واسه رفتن نداشتم، از این پارک می‌رفتم یه پارک دیگه و از اون پارک هم یه پارک دیگه. بماند که چیا به سرم اومد و چیا دیدم که اگه از هر کدومش بخوام بگم خودش یه کتاب می شه. گشنگی خیلی بهم فشار آورد، تقریبا دو روزی بود غذا نخورده بودم چند بار از زور ضعف خواستم گدایی کنم ولی نه روش رو داشتم نه بلد بودم ،سابقه نداشت دست جلوی کسی دراز کنم ولی انقدر ضعف تموم بدنمو گرفت و حس مادرانم بالا رفت که هم یاد گرفتم هم روش رو پیدا کردم.
    اشکاش رو پاک کرد و یه لبخند تلخ زد: ببخشید سرتونو درد آوردم؛ شرمنده هیچ چیز برای پذیرایی ندارم.
    مهشید: نه این حرفا چیه ما خودتو اومدیم ببینیم.
    گفتم: بقیه اش چی شد؟
    - هه! خسته نشدی از شنیدن زندگی نکبتی من؟!
    - واقعا برات متاسفم.
    -هعی! می‌شه کاریش کرد،می‌شه برگشت به گذشته نه جُونی، نمی شه!
    مهشید: ببخشید از اینکه باعث شدیم یادت به گذشته بیفته! اصلا نمی خواستیم ناراحتت کنیم.
    یه شیشه نوشابه کهنه که توش آب بود از کنارش برداشت و یه بفرما به ما زد؛ جوابش یه مچکرم میل ندارم دادیم. یه قلپ از آب رو خورد و ادامه داد:
    - یه یک ماهی گذشت تا به گوش گداهای اون حوالی رسید. چند تا غول تشنگ اومدند دورمو گرفتن. یکیشون که سردستشون بود گفت:
    - اینجا مال ماست تو حق نداری تو قلمرو ما باشی.
    گفتم: مگه خریدی که مال شما باشه؟
    - ببین بچه جون با زبون خوش رات و بکش برو وگرنه...
    - وگر نه چی؟
    - هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.
    از اونجایی که می‌دونستم اگه دعوا کنم بازندم، مجبور شدم با زبون خوش باهاشون حرف بزنم: خوب منم با شما شریک.
    قبول نکرد و به افرادش گفت منو بزنن؛سریع نشستم پاشو گرفتم، انقدر التماسش کردم، گریه زاری کردم تا موافقت کرد با رییسشون صحبت کنه؛ گفت شاید قبول کنه منم برای اونا کار کنم. تلفنی با رییسشون حرف زد؛ در کمال نا باوری قبول کرد؛قرار شد هرچی کار کردم 20درصدش مال من، بقیه مال اونا ،جای خواب بهم دادند. باورتون می‌شه یه کلاس فشرده گدایی برام گذاشتن مثل این که چی به مردم بگیم ،چطوری راه بریم و...
    خلاصه شدم جزو دارودسته اونا چند ماه گذشت موقع زایمانم شد؛ یه کبری خانوم بود کارش اسفند دود کنی و فال گیری بود تو همون دارو دسته گداها یه جورایی ماما تجربی بود،زحمت ما رو هم کشید نه بیمارستانی نه احترامی هیچی.
    دیگه خرجم زیاد شده بود، دونفر شده بودیم؛شکم این بچه رو هم باید سیر می‌کردم، شیر درست و حسابی نداشتم ،شیر خشک هم گرون بود. پولی هم که گیرم می‌اومد کم بود به زور، نخورم نپوشم می‌کردم تا بتونم پول شیر خشک این بچه رو جور کنم ؛یه بار هر کار کردم پول شیر خشک جور نشد هرچه این در و اون در زدم جور نشد که نشد مینو انقدر گرسنه بودکه ...
    با گوشه روسریش اشک گوشه چشمشو پاک کرد یه آه کشید که دل سنگم به حالش آب می شد ادامه داد:
    - بچه ام دیگه نای گریه کردن نداشت، منم شیر نداشتم؛هیچ کاری از دستم بر نمی اومد، هر داروخونه ای که بگی رفتم، سر زدم التماسشون کردم بی فایده بود؛ اون روز مجبور شدم خودمو بفروشم مجبور بودم، بچم داشت قندش می افتاد! باید برای بچه ام شیر خشک جور می کردم وگر نه تلف می شد پول شیر خشک جور شد.
    می‌دونی، همه گُرگند تو لباس میش از اون داروخونه ای که اشک منو با گریه بچه ام دید و یه قوطی شیر خشک بهم نداد بگیر تا اونی که فکر می کنی از این بهتر دیگه نیست! همه گُرگند، همه! منتظرند یه طعمه گیر بیارند و تا می‌تونند بدرندش! بعد می گند نونمون حلاله! نون حروم سر سفرمون نیست! همه اشون دزدند! غارتگرند
    این رسمه...
    من و بچه ام، این جور با این لباس کم اینجا بخوابه؛
    شروع کرد هق هق گریه کردن. مهشید سرش رو تو بغلش گرفت،نزدیکشون رفتم؛پشتشو شروع کردم به ماساژ دادن، واقعا اشکای منو مهشید مثل سیل رو گونمون روون بود سرش رو از بغل مهشید آروم بیرون کشید ،باز با پر روسریش اشکش رو پاک کرد و گفت:
    - تازه اون شروع ماجرا بود تا چند بار دیگه هم این اتفاق افتاد؛تا مینو یک ساله شد،چون هیچ شیری نداشتم اونو از شیر گرفتم. باورتون نمی‌شه اگه بگم من هرجا گدایی می رفتم، چون جایی رو نداشتم مینو رو بذارم، با خودم می‌بردمش،عوضش به خاطر مینو پول بیشتری بهم می‌دادن؛اون کثافتا گفتن بیست درصد پول گدایی مال من؛ ولی پنج درصد هم بهم نمی‌دادند، چون یه زن تنها بودم. بی دفاع کاری ازدستم بر نمی اومد،انقدر تو این خراب شده و اون خراب شده رفتم تا اینکه یهو سر انداختم دیدم معتاد شدم، اینم از وضعیه که الان می‌بینید.
    مهشید آهی کشید: تا حالا پوریا مینو رو دیده؟
    - نه اون اصلا نمی‌دونه مینویی هم هست.
    - پس چطوری براش شناسنامه گرفتی؟
    - نداره.
    - نداره!پس چطوری می‌خواد تو این جامعه بزرگ بشه، درس بخونه و زندگی کنه؟
    یه لبخند تلخی زد: مگه شغل گدایی هم مدرک و تحصیلات می‌خواد این بچه که آیندش از همین الان معلومه.
    بغض کرد و ادامه داد: کدوم مدرک؟ بیچاره بچه ام، یه چیز و می‌دونی? پوریا بعد از یک سال برگشت ایران منم دیگه سراغش نرفتم.
    من و مهشید خیلی متاثر شدیم.
    گفتم: از خانوادت خبرداری؟
    - نه یه چندبار به یکی از بچه های گروهمون گفتم بره تو محلمون واسم خبر بیاره؛ فهمیدم از اون محل رفتن فقط گاهی میرم از دور مادربزرگمو می‌بینم. می‌دونی چطوری؟
    مهشید: نه! چطوری؟
    - اونقدر اون دورو بر می‌چرخم تاشاید یه بار بیاد بره بیرون واسه خرید بعضی وقتا هم تیرم به سنگ می‌خوره.
    به ساعت نگاه کردم نزدیک نه شب بود. به مهشید گفتم:
    - بهتره خونه بریم.
    وقتی از چادر بیرون اومدیم یواشکی گفتم: مهشیدچقدر پول همراهته؟ کرایه تاکسی می‌شه؟
    - یه مقدار به میزان همون کرایه تاکسی هست.
    پولی که اون روز کار کرده بودم رو از توی کیفم بیرون آوردم و به گلاره دادم. اول قبول نمی کرد ولی وقتی اصرار مو دید و بهش گفتم به خاطر مینو بگیر؛ قبول کرد. خداحافظی کردیم،هوا کاملا تاریک و سرد بود، با ترس و لرز از پارک بیرون زدیم . مهشید همون طور که اشکش از گوشه چشمش می‌چکید و با دستمال، دماغشو پاک می‌کردگفت:
    - چقدر این دنیا ظالمه؟
    همراه با آه سنگینی موافقمی گفتمو سمت خیابون رفتیم، یه تاکسی در بست گرفتیم و خونه رفتیم.با بدبختی مامان رو که اصرار داشت بدونه کجا بودیم و خونه کدوم دوست مهشید، پیچوندیم تا بیشتر از این سوال پیچمون نکنه.
    تو اتاقمون دراز کشیدیم؛ هیچ کدوم خواب به چشممون نیومد هرکدوم تو افکار خودمون غرق بودیم و به گلاره فکر می‌کردیم،فقط هراز گاهی بین فکرامون یه نظر می‌پروندیم. طرفهای صبح هردو به این نتیجه رسیدیم هرطور هست باید به گلاره کمک کنیم.
    گفتم: می‌دونی مهشید! ما باید اول یه کار کنیم گلاره ترک کنه.
    - موافقم، یادمه اون موقع ها فوتوشاپش حرف نداشت اگه ترک کنه می‌تونه کمک تو بیاد؛ نه؟
    - اوهوم
    - نظرت چیه فردا دوباره بریم بهش سر بزنیم؟
    به پهلو سمت مهشید غلت زدمو آرنجمو جک کردم زیر سرم گفتم:
    - حواست کجاست؟ جمعه نامزدی مهرانه کلی کار روسرمون ریخته. از استرس نامزدی مهران در اومدیم،در موردش تصمیم می‌گیریم.
    - راستی من هیچی لباس ندارم امروز بریم لباس بخریم؟
    - منم لباس ندارم.
    - مهتاب شب دوشنبه یلداس؟
    - نه شب سه شنبه چطور؟
    - سه یا چهار شب بعداز نامزدیشون باید شب چله واسه عروسمون ببریم.
    - عه! راست میگی آره، مهشید، روشنک میوه آرائیش حرف نداره صداش می‌کنیم بیاد واسمون میوه تزیین کنه.
    - چه خوب،روشنکم تو رودر بایسی می مونه و پولشو نمی‌گیره.
    - مهشید
    - مگه دروغ می‌گم!
    - به هر حال ما باید بهش تعارف کنیم.
    مهشید با نیش باز: اونم تو رودربایسی قبول نمی کنه.
    با خنده: کوفت
    ساعت چهار عصر بود. مهشید اومد و گفت:
    - دیر که نکردم؟
    - نه عزیزم به موقع اومدی.
    وسایلمو جمع کردم،از آتلیه خارج شدیم. بعداز قفل کردن در، راهی پاساژ شدیم؛ یکم گشت زدیم ولی چیزی که چشممون رو بگیره پیدا نکردیم. با هم رفتیم یه پاساژی که مهشید سراغ داشت، تو یکی از مغازه ها مهشید یه لباس خیلی زیبا دید و پسندید. یه لباس مشکی شب، یقه دکلته بود، بلندیش تا روی پا بود؛ نوع پارچش گیپور گرون قیمت بود،دور سینه اش آستر داشت ولی دور کمرش بدون آستر بود دامنشم تا روی رون پا آستر داشت. وقتی مهشید لباس رو تنش کرد، خیلی خوشم اومد. انگار این لباس رو برای مهشید دوخته بودند
    به مهشید گفتم:
    - به نظر من اینو بذار برای عروسیشون و برای نامزدی یه لباس دیگه بخر.
    - راست می‌گی، نظر خودمم همینه.
    لباس مهشید رو حساب کردیم و از مغازه خارج شدیم. پشت ویترین مغازه کناری یه تاپو دامن زیبا بود.
    مهشید: به نظرت این چطوره؟
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏2/12/17
    PaRIsA-R و روشنک.ا از این پست تشکر کرده اند.
  6. دهقانی
    آنلاین

    دهقانی کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/17
    ارسال ها:
    44
    تشکر شده:
    109
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    استان اصفهان
    - خوبه
    وقتی تاپو دامن رو حساب کردیم مهشید گفت:
    - مهتاب مگه نمی‌خوای لباس بخری؟
    - والا هنوز چیزی که به دلم باشه پیدا نکردم.
    ازاون مغازه هم بیرون اومدیم، چشمم به مغازه روبه رویش افتاد به مهشید گفتم:
    - مهشید اونجارو
    - اینکه مغازه بچه گانه فروشیه؟!
    بدون اینکه جوابشو بدم بازوش رو گرفتم و داخل مغازه کشوندمش!مهشید با تعجب به من نگاه می‌کرد یه دست لباس زمستونه زیبا تن مانکن بود گفتم:
    - به نظرت اندازه مینو می‌شه؟
    مهشید با ناباوری یه نگاه به منو یه نگاه به لباس کرد:
    - باید اندازش باشه.
    با ناراحتی گفتم: طفلک اون شب لباس مناسبی تنش نبود.
    مهشید اشک گوشه چشمشو پاک کرد:
    - می‌خوای بخریش؟
    - نه می‌خوام در نظر داشته باشمش برا بچه ام.
    - بی مزه!
    وقتی پول لباس رو حساب کردم مهشید گفت:
    - لباسای زیر کتش هم خوب نبود! چطور بگم، لباس راحتی نداشت.
    - منظورت اینه لباس راحتی هم بخریم؟
    - آفرین
    دو دست لباس به رنگ صورتی و بنفش براش خریدیم. روی لباس صورتیه عکس یه دختر بچه با یه خرس بود و رو لباس بنفشه عکس مینیون ها بود وقتی از مغازه بیرون اومدیم مهشید رو بهم کرد:
    - لباسای ما گرون شد برای خودت پولی باقی موند؟
    - نه زیاد
    - حالا می‌خوای چکار کنی؟
    - بیا بریم خدا بزرگه.
    تو خیابون داشتیم سمت خونه می رفتیم که یه مغازه لباس فروشی دیدیم؛ یه لباس به مانکنش بود به رنگ قهوه ای سوخته، نظرم رو جلب کرد اشاره به لباس.
    - مهشید نظرت؟
    - عالی
    قد لباس تا روی باسن بود. آستین کوتاه، یقه هفت،دور سینش سنگ کار شده بود. با تردید قیمتش رو پرسیدیم که در کمال ناباوری به اندازه پولمون بود خیلی خوشحال شدیم به هم دیگه نگاه کردیم و با اشتیاق خریدمش،بیرون اومدیم.
    مهشید: با چی می‌پوشیش؟
    - با شلوار جینه
    - کدوماش؟
    - آبی یخیه.
    - اوکی
    فصل چهارم:
    مهران وارد آرایشگاه شد،با یه لبخند پهن یواش یواش رفت سمت ژینوسو پیشونیش رو بوسید. مهشید کل کشید؛منم فیلم می‌گرفتم خداییش ژینوس با اون لباس نامزدی یاسی کمرنگ ناز شده بود. فقط آرایشگره، لبش رو زیاد بزرگ کرده بود هرچی نگاش می‌کردم یادم به این آفریقایی ها می افتاد نه اینکه مردم شریف آفریقا مردمان بدی باشند نه،آخه لب بزرگ اونا به چهره اونا میاد؛ نه ژینوس


    عروس و داماد سوار ماشین شدند و به سمت خونه آقای رستمی رفتند.

    خونه آقای رستمی صدو پنجاه متری می‌شد چون جمعیت زیادی رو دعوت نکرده بودیم و مدعوین افراد درجه یک فامیل بودند ترجیح دادند تو خونشون مراسم برگزار بشه. بعداز خوندن خطبه و رفتن عاقد؛ ژیلا خواهر مهشید اسپیکر رو روشن کرد. همه شروع به رقصیدن کردند؛انقدر مهشید رقصیده بود که پاهاش درد می‌کرد،من بیچاره باید فیلم می‌گرفتم. ژیلا رقص نورها رو که قبلا مهران چند جای خونه کار گذاشته بود رو روشن کرد، مهشید دست مهران و ژیلا دست ژینوس رو گرفت؛برای رقص همراهیشون کردند. آهنگ که عوض شد و ملایم شد همه به غیر از عروسو داماد نشستند. ژیلا چراغ ها رو خواموش کرد فقط رقص نور روشن بود؛ فضا عاشقانه بود. هردو دست در دست هم به آرومی می‌رقصیدند آهنگ بعدی که پخش شد آهنگ شادی بود. ژینوس ماهرانه همراه آهنگ می‌رقصید اما مهران با مهارتی که ازش سراغ نداشتیم می‌رقصید همونطور که فیلم می‌گرفتم، سرم رو نزدیک گوش مهشید بردم و آروم گفتم:
    - فکر کنم ژینوس با مهران خیلی کار کرده که مهران این شده.
    - خوب بیچاره حق داره این مهران با اون قِرای خَرکی که تو رقصاش داشت صد در صد فیلم نامزدیشون طنز موفقی از کار در می اومد.
    از حرف مهشید خیلی خنده ام گرفته بود ولی خودش خیلی ریلکس منو نگاه می‌کرد.
    مهران زیر شلواریش رو همراه خودش برده بود و از خونه آقای رستمی تکون نخورد؛اما ما آخر شب خسته ونالون خونه برگشتیم. از فرط خستگی حال تعویض لباس نداشتیم، رختخوابمون رو انداختیم و روش وِلو شدیم؛ با فریاد مامان که گفت:
    - وای به حالتون اگه بیام ببینم لباساتونو عوض نکرده باشید.
    مجبوری سریع بلند شدیم و لباسامون رو عوض کردیم. خیلی خانومانه تو رختخواب دراز کشیدیم،نفهمیدیم کی خوابمون برد.
    - مهشید به نظرت ناراحت نمی‌شه؟
    - نه بابا از خداشه... گلاره... گلاره... گلاره... گلاره!
    - تو چادر رو نگاه کن یه موقع نباشه.
    - یه موقع ناراحت میشه بی‌اجازش تو چادرش رو نگاه کنیم.
    - آره حق با توئه بیا یه کم قدم بزنیم شاید پیداش شد،
    شروع کردیم دور پارک قدم زدن، برگای درختا تقریبا ریخته بود و تک و توک برگ به هر درخت آویزون بود؛ هر از گاهی یه معتاد گوشه و کنار پارک به چشم می خورد؛ من کمی ترسیده بودم احساس می‌کردم مهشید هم ترسیده دستامون رو تو جیب پالتومون کرده بودیم هوا خیلی سرد بود، نیم ساعتی گذشت به مهشید گفتم:
    - وایی از سرما دارم یخ می‌زنم.
    مهشید کف دستاش رو ها کرد و گفت:
    -منم همین طور
    - بهترِ بریم.
    - یکم دیگه صبر کن...
    هنوز حرف مهشید تمام نشده بود که دیدیم گلاره سالانه سالانه همان طور که دست مینو تو دستشه سمت چادر میره، اصلا متوجه حضور ما که چند قدمیش بودیم نشد نزدیک چادر بود. خودمون رو بهش رسوندیم و سلام دادیم لبخند محزونی زد و جواب سلام ما رو داد. ما رو به داخل چادر دعوت کرد، منو مهشید به مینو که متعجب مارو نگاه می‌کرد لبخند زدیم؛ وقتی نشستیم مهشیدگفت:
    - غذا که نخوردی؟
    - نه
    مهشید یه روزنامه به عنوان سفره پهن کرد و ساندویچ هایی که خریده بود رو از داخل نایلون آورد بیرون وبه هر کدوممون یکی داد، به ساندویچ داشتم گاز می‌زدم که نگاهم به مینو افتاد؛چه دختر بانمکی،چشمای عسلی موهاش بور بور، معلومه خیلی وقته شونه نشده بود؛ خیلی وز شده بود و تو هم لول خورده بود،صورت گردش با اینکه کثیف بود ولی باز زیبا بود؛ نگاهی به گلاره کردم موها و چشماش مشکی بود با خودم گفتم:
    - حتما به پوریا رفته!
    دخترک بیچاره طعم پدر داشتن رو نچشیده شاید تو خیابون بچه های دیگه رو می‌بینه باباهاشون دستشونو گرفتن براش سؤال بشه؛یه بغض گنده تو گلوم چنگ انداخت غذا از گلوم پایین نمی‌رفت با زور نوشابه هم بغضمو هم لقمه ام رو قورت دادم بعداز خوردن غذا لباسایی که برای مینو خریده بودم رو بهش دادم،دختر بیچاره چقدر ذوق کرد. از شدت ذوق دستای کوچکش رو بهم زد، روی لبای کوچولوش لبخند قشنگی نشسته بود با هیجان خیلی زیاد گفت:
    - خاله اینا مال منه
    با بغضی که سعی می‌کردم پشت لبخند مخفیش کنم گفتم:
    - آره عزیزم
    با خوشحالی لباسا رو به مامانش نشون داد و گفت:
    - خوشگله می‌پوشونیم؟
    تک به تک لباسارو پوشید و ذوق کرد؛لباس بنفشه رو دیگه از تنش در نیاورد،خیلی خوشحالی کرد. در حالی که لباسای زمستونه تودستاش بود؛ خوابش برد با خودم گفتم:
    - آخه این بچه چه گناهی داره که به چشم یه حروم زاده بهش نگاه کنند تقصیراون چی بود که دوتا آدم بی فکر باعث به وجود اومدنش شدند؟ تقصیرش چیه که داره تو این زندگی نکبتی زندگی می‌کنه؟ چه گناهی کرده که یه مادر معتاد بالای سرشه؟ چرا اون باید بشه جزئی از کار مادرش برای پول در آوردن؟ چرا پدرش حاضر به قبولی اون نیست؟ و اشکی که نتونستم مهارش کنم و از گوشه چشمم ریخت.
    با مهشید کنار هم دراز کشیده بودیم و عکسایی رو که از مینو گرفته بودم و تو دوربین بود رو نگاه می‌کردیم.
    مهشید: چقدر دلم واسه مینو سوخت موقعی که ازش عکس گرفتی خیلی خوشحال شد. می‌دونی یواشکی چی بهم گفت؟
    - نه چی گفت؟
    - انقدر بامزه صدای نازک کوچولوش رو یواش کرده بود می‌گفت:
    - خاله مهتاب رو خیلی دوست دارم،واسم لباس خریده؛هرچی به مامان می‌گم: واسم لباس بخر می‌گه:
    - پول ندارم.
    - پس لباس از کجا میاره بهش می‌پوشونه؟
    - بعضیا لباسای کهنشون رو به جای اینکه دور بندازند به این بدبخت بیچاره ها میارن میدن؛یکی نیست بهشون بگه اگه می‌خوای کمک کنی یا نو بخر یا حداقل انقدر کهنه نباشه؛ همین سارا دوستمو دیدی خواهرش لباسای بچه اش که ازش کوچک می‌شه ولی تمیزه و کهنه نیست رو میده به کسایی که احتیاج دارند،به نظرم کار درستی انجام میده. ولی بعضی ها لباس وصله پینه میارن میدن؛ حالم از این آدما بهم می‌خوره.
    - مهشید این عکس رو نگاه کن چشماش یه برق خاصی داره تو این لباس بنفشه خیلی ناز شده نه؟
    - اوهوم
    - اون عکسی رو که اول گرفتم، همون که با لباس کهنه هاش بود؛ اونو پوستر می‌کنم می‌ذارمش تو آتلیه
    - چرا اصرار داشتی ازش عکس بگیری؟
    آهی کشیدم و گفتم:
    - تصمیم دارم برم به پوریا نشون بدم شاید دلش رحم بیاد! مهشید خیلی ازت ممنونم.
    لبخند تلخی زد: واسه چی؟
    - نمی‌دونم دیدی یانه؟ولی ساندویچ رو که دست مینو دادی، جوری شروع کرد با ولع خوردن؛ انگار خیلی وقته درست و حسابی غذا نخورده.
    مهشید بغضش و قورت داد و گفت: آره دیدم نمی‌دونی چطوری غذامو قورت می‌دادم مگه بغض لعنتی می‌ذاشت هاهه، راستی به روشنک گفتی؟
    - چیو؟
    - میوه آرائیو دیگه؟
    - آهان صبح یادم بنداز بهش زنگ بزنم.
    - باشه شب بخیر
    - شب بخیر
    به روشنک زنگ زدم. هماهنگ کردم بعداز ناهار با مهشید خونمون بره.
    باز نت خریدم و هجوم پیامها بود که واسم می‌اومد،تو تلگرام رفتم؛ اُه چقدر پیام هم از کانال هم از گروه سه تا پیام شخصی ام دارم ؛بعد از خوندن پیامای گروه و کانال سراغ پیام شخصیا رفتم؛ دوتاش مال دوستام بود و یکیش
    یه چند وقتی هست فردی که پستای منو خیلی لایک می‌کنه بهم پیام می‌ده اسمش مخففه" ع- ن" اصلا نمی‌دونم زنه یا مرد؟ عکس پروفایلش عکس یه ورزشکار زیبایی اندام آمریکاییه، ولی چند بار تو شخصی واسم پیام داده بعضی وقتا پیاماش خیلی عاشقانست دوباره پیام داده بازش کردم.
    ع-ن: سلام عزیزم،خوبی؟ خبری ازت نیست؟
    جواب دادم: سلام ،خوبم، نت نداشتم.
    ع-ن: وقتی ازت پیام نمیاد، انگار یه چیز گم کردم.
    - تو چرا نمی‌گی کی هستی؟ پسری یا دختر؟
    ع-ن: یه دوست، واسه تو چه فرقی می‌کنه؟
    - چرا فرق می‌کنه آدم با دوست دختراش یه جور حرف می‌زنه با دوست پسرشم یه جور دیگه.
    - ببخشید می‌خواستم عکس سه در چهار برای شناسنامه بگیرم.
    مجبوری سرمو از تو گوشی بیرون آوردم و به مشتری نگاه کردم؛ بعداز اتمام کارم دوباره رفتم سراغ گوشی جالبه هنوز آنلاین بود باز پیام داده بود بازش کردم.
    ع-ن: تو دوست داری من چی باشم؟
    - اونی که هستی.
    ع-ن: پسرم
    - اسمت؟
    ع-ن: ارشیا واسم تو؟
    - مهتاب.
    ع-ن: خیلی اسم قشنگی داری.
    - ممنون،یه سؤال؟ چرا پیام دادن یا ندادن من برای تو مهمه؟
    ع-ن: نمی‌دونم نسبت به پیامات یه حسی دارم،احساس می‌کنم به دل می‌شینه.
    - انتظار داری باور کنم من یا متن ادبی یا جک می‌فرستم، معمولا همه همین کار رو می‌کنند چیز شاقی نیست.
    - نه انتظار ندارم باور کنی، حق با توو، شاید باورش برات سخت باشه چون برای منم سخته بهت حق میدم؛ خودمم نمی‌دنم چرا پیامات به دلم می‌شینه، احساس می‌کنم خیلی شبیه منی.
    - همیشه حس آدم به آدم راست نمی‌گه بهتره فکرتو درگیرش نکنی.
    ع-ن: ولی من همیشه حسام بهم راستشو گفتن می‌تونم بپرسم اهل کجایی؟
    - اهل.....
    ع-ب: منم مال همونجام کدوم شهر؟
    - شهر....
    ع-ن: پس همشهری هم هستیم دیدی گفتم ما شبیه همیم این هم نشونش.
    - شاید حق با تو باشه؛می‌شه یه سؤال دیگه بپرسم؟
    ارشیا: بپرس.
    - ع-ن یعنی چی؟مخفف چیه؟
    - عشق-نفرت یک قدم با هم فاصله دارند.
    - جالبه!
    - اجازه میدی یه قرار ملاقات باهم بذاریم؟
    - باید فکر کنم.
    ارشیا: باشه، منتظر جوابت می‌مونم ،خداحافظ.
    - خداحافظ.
    منو مهشید دور روشنک نشسته بودیم و به دستاش چشم دوخته بودیم هر از گاهی هم کمکش می کردیم
    روشنک: اَکلیل دارید؟
    من: اَکلیل واسه چی؟
    - خب دیونه واسه تزیین میوه دیگه.
    مهشید: اینا که خیلی قشنگ درست شدن نیاز به اکلیل نیستا!
    روشنک: اصلا تقصیر منه که پاشدم اومدم واسه شما میوه تزیین کنم.
    مهشید: خیلی خوب بابا نمی‌خواد لب برچینی، یکم دارم الان میارم.
    مهشید تو اتاق رفت، روشنک رو به من گفت:
    - این منو مسخره کرد؟
    - نمی‌دونم والا.
    هر دو زیر خنده زدیم؛ میوه ها خیلی قشنگ شده بود با موز دلفین درست کرده بود، با نارگیل یه بچه میمون، با نمک روی میوه ها اکلیل چسبونده بود که تو نور چراغ یه درخشش خاصی داشت، با شکوفه ها آدم برفی درست کرده بود؛ روی پوست هندونه نقش یه گل زیبا رو در آورده بود،همه رو زیبا وآراسته داخل طبق گذاش به روشنک گفتم:
    - واجب شد بیام پیشت از هنرات یادم بدی خیلی قشنگ شده.
    - چشم حتما شما بیا خونه ما، من همه چیز یادت میدم،در ضمن چشمات قشنگ می‌بینه.
    مهشید: واقعا خسته نباشی فوق العاده شده!
    روشنک: خب دیگه من باید برم.
    من:کجا برا شام بمون آرشامم صدا می‌کنیم بیاد.
    - نه عزیزم مزاحم نمی‌شم.
    - مزاحم چیه اصلا وایسا شب باهم دیگه شب چله می بریم؟
    - نه عزیزم. برم راحت ترم، درثانی من سر پیازم یا ته پیاز ،پاشم واسه شب چله با شما بیام.
    - تو سرور مایی عزیز مایی جات روی چشمای ماست.
    - عه،واقعا من انقدر مهمم، نکنه زیرم خط کشیدید.
    - ا ِهه،پس چی اونم دوتا خط، دور از شوخی وایمیسی؟
    - نه عزیزم،آرشام خستس میاد،امروزم سرش خیلی شلوغ بوده گناه داره؛انشاءالله واسه عروسیشون.
    - خیلی خب هر طور راحتی.
    - خداحافظ.

    – به هر حال ممنون از لطفی که کردی؛ خداحافظ.
    مهشید هم بهش دست داد و خداحافظی کرد؛ وقتی روشنک رفت،تو اتاق رفتیم و طبق هارو نگاه کردیم.
    مهشید گفت: خودمونیم خیلی قشنگ شد.
    - ایول داره.
    بابا، مامان بزرگ و بابا بزرگ (پدر و مادر مامانم) رو آورد که همه باهم بعداز خوردن شام حرکت کنیم؛مامان بزرگ و بابا بزرگ با ماشین بابا و ما سوار ماشین مهران شدیم و حرکت کردیم. وقتی وارد خونشون شدیم یه سفره وسط اتاق پهن کرده بودند ما هم طبق هارو توی سفره گذاشتیم. ژیلا با دوربین فیلم برداری کوچکش فیلم گرفت بعداز کمی استراحت و پذیرایی شدن رو به ژیلا گفتم:
    - حالا وقت چیه؟
    ژیلا با لبخند نگام کرد و یه چشمک زد.
    - اوکی
    سمت کامپیوترش رفت،روشن کرد و یه آهنگ شاد گذاشت؛ به مهران و ژینوس اشاره کردیم اونا هم بدون معطلی بلند شدندو شروع به رقصیدن کردند، بعداز اینکه کمی تنهایی رقصیدند منو مهشید هم بلند شدیم شروع به رقصیدن کردیم. ژیلا یکم رقصید و زود نشست، آهنگ بعدی یه آهنگ خیلی ریتمیک بود که آدم حیفش می اومد ازش بگذره،طوری که آقای رستمی هم وسط اومد، بابا که دید اگه نیاد کم میاره اونم پا شد، خیلی با حال شده بود بابا همون طور که می‌رقصید سمت مامان رفت؛ بلندش کرد روبه روی هم شروع به رقصیدن کردند؛آقای رستمی گفت:
    - عه ِاینطوریاست؟
    بعد خیلی با مزه روبه زنش گفت:
    - حاج خانوم پاشو بیا وسط که شوهرت دست تنهاست.منو مهشید نشستیم و فضا رو برای عشاق قدیمی باز گذاشتیم؛مامانو بابا و مهران و ژینوس وآقای رستمی و همسرش وسط بودند؛ژیلا استاد سوت بود،شروع به سوت زدن کرد، منو مهشید هم کل می‌کشیدیم، مهران و ژینوس خسته شدند و نشستند. به مهشید اشاره ای کردم،سمت مامان بزرگو بابا بزرگ رفتیم؛مجبورشون کردیم یه تکونی به خودشون بدند. بابا بزرگ هم که خدای مسخره بازیه، شروع به ادا و اطوار در آوردن کرد،انقدر خندیدیم که دلمون درد گرفته بود.
    دوازده شب بود که به خونه برگشتیم با مهشید کنار هم دراز کشیده بودیم. دیگه داشت یواش یواش خوابم می‌برد که مهشید گفت:
    - وای اون بوس آقا جون رو بگو بیچاره خانوم جون چقدر خجالت کشید.
    هر دو شروع به خندیدن کردیم.
    - وای مهشید تورو خدا ول کن از موقعی که اومدیم همش اینارو می‌گی خوابم میاد.
    - خیلی خوب شب بخیر.
    - شب بخیر.
    مهشید مطمئنی آدرس درسته؟
    - آره بابا خود گلاره بهم داد.
    - چطوری راضی شد آدرسو بهت بده؟
    - با هزار زور و زحمت انقدر تو گوشش خوندم،بذار برم پوریا رو ببینم؛گفتم: شاید بتونم کاری بکنم حداقل یه مبلغی واسه بچه ات ماهیانه بریزه که تو انقدر سختی نکشی از بس گفتم دهنم کف کرد.
    وارد دفتر شدیم خیلی سوت و کور بود. فقط گاهی صدای صفحه کلید کامپیوتر می اومد،نگاهمو دور تا دور دفتر انداختم؛یه سالن مستطیلی شکل که چند تا اتاق اطرافش بود و یه اتاقی که روش تابلوی ریاست نصب شده بود، توی سالن چند تا مبل راحتی و یه میز شیشه ای قرار داشت و پشت میز منشی نشسته بود؛میز منشی نزدیک اتاق ریاست بود، گلدون پایه بلند و باریکی در گوشه ای نزدیک به منشی خودنمایی می کرد؛ توش چند تا گل بامبو بود، به منشی نگاه کردم یه دختر جوان خیلی خیلی جلف تا مارو دید با کلی عشوه و نازی که تو صدا داشت گفت:
    - امرتون؟
    مهشید: با آقای پوریا صمدی کار داشتیم.
    منشی: وقت قبلی داشتید؟
    - خیر
    - ایشون الان سرشون شلوغه نمی‌تونند شما رو ببینند،اگه مایلید برای یه زمان دیگه وقت بگیرید.
    - ولی ما باید امروز ایشون رو ببینیم.
    - یه کار می‌تونم واستون انجام بدم می‌تونید کارتون رو به من بگید تا بعد بهشون اطلاع بدم.
    -کارمون شخصیه.
    منشی با یه حالت خاص که توش می‌شد معنی بشین بینیم باو رو خوند؛ به مهشید نگاه کرد:
    - پس می‌تونید برای یه روز دیگه وقت بگیرید.
    گفتم: ببخشید میشه ما اینجا بشینیم،آخر وقت ببینیمشون؟آخه کارمون خیلی مهمه.
    - چند لحظه صبر کنید
    تلفن رو برداشت. یه شماره ای گرفت و بعداز کمی مکث،
    - سالم آقای مهندس ببخشید دو تا خانوم اومدند؛ با شما کار دارند؛
    - خیر وقت قبلی ندارند.
    - بله منم بهشون گفتم ولی اصراردارند امروز حتما شما رو ببینند میگن اگه آخر وقت میشه؟
    - بله.
    روشو سمت ما کردو گفت:
    - ببخشید فامیلیتون؟
    گفتم: زیبا سرشت.
    - آقای مهندس خانوم های زیبا سرشت هستند.
    - بله
    دوباره روش رو سمت ما کرد و گفت:
    -ببخشید در چه مورد می‌خواهید با آقای مهندس ملاقات داشته باشید؟
    مهشید: خصوصیه.
    پشت چشمی نازک کرد و گفت:
    - آقای مهندس می‌گن خصوصیه.
    - بله چشم.
    تلفن رو قطع کرد:
    -بفرمایید بشینید خودشون صداتون می‌کنند.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏7/12/17 ساعت 00:44
    PaRIsA-R و روشنک.ا از این پست تشکر کرده اند.
  7. دهقانی
    آنلاین

    دهقانی کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/17
    ارسال ها:
    44
    تشکر شده:
    109
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    استان اصفهان
    دوساعت ما علاف شدیم تا بالاخره رضایت داد بریم ببینیمش مهشید تقه ای به در زد. صدایی از پشت درگفت:
    - بفرمایید.
    وارد دفتر شدیم؛یه دفتر بزرگ و مجلل، یه میز بزرگ گرون قیمت اداری انتهای اتاق بود و جلوی میز چند مبل چرمی قهوه ای رنگ شیک، با عسلی های ستش پوریا پشت میز اداری نشسته بود و با ژست مدیرانه ای ما رو برانداز می‌کرد پشت پوریا یه پنجره بزرگ بود که به واسطه اون کل اتاق روشن بود و نور مانع می‌شد تا ما درست بتونیم چهره پوریا رو ببینیم سلام دادیم و روی مبلای کنار میز نشستیم. با نشستنمون چهره اش مشخص شد.
    به صورتش دقیق شدم واقعا خوشگل و جذاب بود؛گلاره حق داشته عاشقش بشه چشمای عسلی، موهای زیتونی روشن و لَخت صورتی کشیده و چال چانه ظریفی که روی چونش خودنمایی می‌کرد.
    گردی صورت مینو و همینطور وز بودن موهاش به مامانش رفته ولی رنگ چشماش و رنگ موهاش،
    چون مینو بچه است رنگ موهاش روشنه اگه بزرگ بشه به تبع رنگ موهاش تیره میشه و کامل رنگ موهای پوریا رو پیدا می‌کنه در واقع مینو مخلوط گلاره و پوریاست.
    پوریا با یه قیافه کاملا جدی و سرد و خشک گفت:
    - امرتون؟
    مهشید: چیزه، اِمم اومدیم در رابطه با موضویی با شما صحبت کنیم.
    پوریا: چه موضوعی؟
    منو مهشید به هم نگاه کردیم؛ قبل از اینکه وارد اتاق بشیم فکر می‌کردیم حرف زدن، کار خیلی راحتیه ولی الان که تو موقعیت هستیم، فهمیدیم که خیلی دشواره مهشید واقعا مونده بود چطوری سر حرف رو بازکنه منم دست کمی از اون نداشتم تو دلم گفتم:
    - خدایا توکل به تو.
    یه فکری به ذهنم خطور کرد دستمو توی کیفم کردم و عکسا رو در آوردم، روی میز پوریا گذاشتم. پوریا که تعجب کرده بودگفت:
    - اینا چیه؟
    - عکس.
    - می‌دونم عکسه! چرا به من میدینش؟
    - شما اول عکسارو نگاه کنید.
    پوریا تعجب کرده بود و کمی هم گیج شده بود؛ عکسارو از روی میز برداشت و اول یه نگاه به ما کرد و بعد شروع به نگاه کردن عکسا کرد.
    گفتم: خیلی بانمکه نه؟
    پوریا گیج نگاهم کرد: بله خیلی با نمکه حالا که چی؟
    دو باره موندیم چی باید بگیم.
    مهشید: ما می‌خواستیم شما که، وضع مالیتون خوبه یه کمکی به این بچه بکنید.
    مهشیدم گند زد با این گفتنش.
    - ببخشید اینجا کمیته امداد نیست فکر کنم آدرسو اشتباه اومدید!
    من که از لحن تحقیر آمیز پور یا، حرصم گرفته بودگفتم:
    - اتفاقا ما کاملا آدرسو درست اومدیم می‌دونی اسم این بچه چیه؟ اسم مادرش چیه؟ اسم پدرش چیه؟
    پوریا: به من مربوط نیست من چکار به اسم مردم دارم
    بدون توجه به برخورد پوریا:
    - اسم این دختر مینوِ،اسم مادرش گلاره، اسم پدرش پوریا.
    پوریا تو صدم ثانیه رنگش به سفیدی رفت،چشماش کاملا گرد شده بود ودهنش باز مونده بود؛ یه نگاه به من و مهشید کرد کمی که گذشت رنگ صورتش قرمز شد با عصبانیت گفت:
    - کی شما را اینجا فرستاده، هان؟
    کلمهِ هان رو انقدر بلند گفت که منو مهشید از ترس پریدیم بالا آب دهنمو قورت دادم؛ سعی کردم به خودم مسلط باشم، اعتماد به نفسمو حفظ کردم.
    - ما از طرف کسی نیومدیم از طرف خودمون اینجاییم، آخه می‌دونی چیه؟دیدم این خیلی بی انصافیه که تو اینجا پول پارو کنی، بعد اون گلاره مادر مرده، توله پس انداخته تو رو با بدبختی به دندون بکشه.
    - مگه من بهش گفتم حامله بشه؟
    - مگه اون مرغه که همین طوری تخم بذاره؟
    پوریا: بهش گفتم بره سقطش کنه خودش نخواست.
    - آخه احمق جون اون جون داشت گلاره دلش نیومد،قاتل بچش باشه.
    - پس خودش خواسته،خودشم بزرگش کنه.
    - تو خیلی کثافتی، اون بچه تو هم هست!
    - کی گفته؟ از کجا معلوم بچه من باشه؟
    مهشید که خیلی عصبانی شده بود بلند شدو با دو کف دستش، محکم روی میز زد و رو به پوریا گفت:
    - رذل تر از تو، تو این دنیا وجود نداره،من احمقو بگو فکر کردم آدمی!اون گلاره بیچاره هی می‌گفت خیلی بی چشمو رویی اما من باورم نشد!
    پوریا: هی خانوم این فضولیا به شما نیومده.
    منو مهشید بلند شدیم و با عصبانیت از دفتر خارج شدیم یهو یادم افتاد عکسارو برنداشتم برگشتم بدون اینکه در بزنم وارد دفترش شدم، آرنجاش رو گذاشته بود روی میز و دوکف دستش روی صورتش بود. تو فکر بود با وارد شدنم سرش رو از رو دستاش برداشت و با غیظ نگام کرد.
    - مگه طویلست که سرتو مثل گاو می‌ندازی زیر و میای تو؟
    همانطور که عکسارو از روی میز برمی‌داشتم گفتم:
    - دست کمی هم نداره.
    با قدمهای بلند از دفتر خارج شدم و در رو محکم به هم کوبیدم،صدای وحشی گفتنش به گوشم رسید؛انقدر عصبانی بودیم که کارد می‌زدی خونی از ما در نمی‌اومد.هر دوتامون گند زدیم هم از برخورد خودمون ناراحت بودیم هم از برخورد پوریا.
    مهشید دندوناشو روی هم فشار داد و گفت:
    - پسره پرو فکر کرده کیه؟ انگار از دماغ فیل افتاده دلم می‌خواست یه سیلی محکم تو گوشش می زدم.
    با حرص گفتم: نکبت لیاقت حرص خوردنم نداره.
    سوار تاکسی شدیم،یکراست خونه رفتیم، تو اتاقمون بودیم و حرص می‌خوردیم به مهشید گفتم:
    - پاشو پیش گلاره بریم.
    - پیش گلاره برای چی؟
    - نمی‌دونم...نمی‌دونم شاید اگه گلاره رو مجبور کنیم با هامون بیاد، پوریا بچه اشو ببینه نظرش عوض بشه!
    مهشید لبخندی با حرص زد
    - اگه قرار بود مهر بچه اش به دلش بیفته، موقعی که عکسارو می‌دید می افتاد بی فایدست.
    - ببین مهشید عکس کار حضور رو نمی‌کنه من دست بردار نیستم.
    - به هر حال از امروز گذشت فردا پیشش میریم،
    صبح زود از خواب بیدار شدیم مهشید یه کلاس داشت، چون حوصله اشو نداشت نرفت،
    منم به آتلیه نرفتم برای ما کار گلاره واجب تر شده بود.با هم رفتیم سمت پارک هوا خیلی سرد بود، بخار غلیظی از دهنمون بیرون می اومد. نوک بینیمون قرمز شده بود، از سرما به خودمون می‌لرزیدیم و مچاله شده بودیم وارد پارک شدیم؛ راه چادر رو در پیش گرفتیم. از دور دیدیم اونجا شلوغه به مهشید گفتم:
    - اونجا چه خبره؟
    - نمی‌دونم؟ دلم شور می‌زنه
    - منم
    رسیدیم،به محوطه دور چادر رو نوار زرد رنگی کشیده بودند، چند تا پلیس اونجا بود مردم همه جمع شده بودند؛ با قدمهای سست و لرزون نزدیک شدیم یه برانکاد اونجا بود، با جنازه ای که داخل کاور بود صدای گریه یه بچه از دور به گوش می‌رسید حال هر دومون اصلا خوب نبود با هزار زور که سعی می‌کردم خودمو کنترل کنم از یه آقای مسنی که اونجا ایستاده بود پرسیدم:
    - ببخشید آقا اینجا چه خبره؟
    - یه خانوم معتادی تو این چادر بوده اُور دوز کرده، مرده.
    به چادر گلاره اشاره کرد.
    دنیا انگار جلوی چشمام سیاه شد، مهشید مثل مسخ شده ها شده بود فقط گاهی نفساش با صدا بیرون می‌اومد. نگاه هردومون چرخید سمت برانکاد مهشید با صدایی که از ته چاه می‌اومد گفت:
    - به نظرت این گلارست؟
    برگشتم تو چشماش که اشک حلقه زده بود نگاه کردم:
    - امیدوارم نباشه.
    سعی می‌کردم بغضمو قورت بدم، بی فایده بود به سمت یکی از پلیسا رفتم:
    - ببخشید سرکار من دوست خانومی که تو این چادر زندگی می‌کنه هستم می‌خواستم...
    بین حرفم اومد: عه می‌شناسیش؟
    - بله.
    پلیس: سرکار مجیدی بیا این خانوم این متوفا رو می‌شناسه؟
    با جمله اون پلیسه مهشید جیغ بلندی کشید و روی زمین نشست، شروع به ضجه زدن کرد،منم که انگار تو این دنیا نبودم یکی از پلیسا که جوان بود به طرفم اومد:
    - سلام من سرکار مجیدی هستم؛شما این متوفی رو می‌شناسید؟
    - بله.
    - اسمشون؟
    - گلاره راد
    - همسر داره؟
    - نه فقط یه دختر بچه سه ساله داره،می‌شه بپرسم کجاست؟
    - پیش همکارامون هستند از خانوادشون خبر دارید؟
    - نه
    - هیچ اسمی، نشونی یا آدرسی از خانوادشون ندارید؟
    - پدرش خیلی وقت پیش فوت شده یه نا پدری داره به اسم آقا کامبیز یه مغازه عتیقه فروشی داره اسم مادرش هم فوضیه اس،سه- چهار سالی هست ازشون خبری ندارم.
    - خیلی خوب مشخصات خودتونو به همراه شماره تلفن بدید، اگه نیاز شد با هاتون تماس بگیریم.
    بعداز دادن مشخصاتم گفتم:
    - کجا می‌بریدش؟
    - سرد خونه
    - تکلیف دخترش چی می‌شه؟
    - فعلا می‌ره پرورشگاه، تا کسو کارش پیدا بشه.
    یه دستمال کاغذی از تو جیبش در آورد و به طرفم گرفت
    - تمیزه، اشکاتونو پاک کنید.
    با تعجب دستی به صورتم کشیدم خیس خیس بود اصلا نفهمیدم کی اشکام جاری شد، دستمال رو از دستش گرفتم. با رفتن آنبولانس یواش یواش اونجا خلوت شد. آروم سمت مهشید رفتم؛پشت شونه های مهشید رو ماساژ داد، سعی می‌کردم آرومش کنم. در صورتی که خودمم داغون بودم و نیاز داشتم یکی هم منو آروم کنه؛ آروم، آروم اشک می‌ریختیم. به راه افتادیم سالانه سالانه از پارک خارج شدیم. تاکسی گرفتیم و خونه رفتیم. مامان وقتی مارو دید نگران شد.
    - چی شده؟
    گفتم: یکی از دوستای مهشید فوت شده.
    مامان: بیچاره مادرش چند سالش بود؟ چطور مرد؟
    - بیستو یک سالش بود ،وبه دروغ گفتم:تصادف کرده.
    - بمیرم الهی. خدا به داد مادرش برسه خدا بهشون صبر بده.
    با این حرف مامان انگار کسی خنجری درون قلب ما کرد.مهشید دوباره هق هقش بلند شد، منم دست کمی از مهشید نداشتم نه ناهار، نه شام از گلومون پایین نرفت صبح به زور مامان چند لقمه خوردیم.
    به بهانه آتلیه از خونه بیرون زدم، داشتم داغون می‌شدم باید یه جور سر خودمو گرم می‌کردم تا ساعت یازده آتلیه بودم. دیدم آروم نمی‌شم تو یه تصمیم آنی شرکت پوریا رفتم؛اول خواستم تو شرکت برم، ولی نظرم عوض شد و تو پارکینگ منتظرش نشستم، ساعت دو نیم بعداز ظهر بود که سرو کله اش پیدا شد خوب براندازش کردم با اینکه ازش متنفرم ولی نمی تونم به خودم دروغ بگم خیلی خوش قیافه است به خصوص با این کت و شلوارای مارکی که تنشه، چقدر مینو شبیه باباشه کاملا مشخصه مینو بزرگ بشه با این شباهتایی که به پوریا داره دختر جذابی می‌شه.
    سمت ماشینش رفت، دزد گیرش رو زد. خواست سوار بشه که خودمو بهش رسوندم و از پشت سر، صداش زدم:
    - آقای مهندس پوریا صمدی.
    برگشت بهم نگاه کرد. با تمام قدرتم چنان سیلی بهش زدم که سکوت پارکینگ شکست، انقدر محکم زدم که کف دست خودم شروع کرد گز گز کردن، اول با بهت بهم نگاه کرد بعد سریع جاشو به خشم داد چشماش کاملا قرمز شده بود با فریاد گفت:
    - تو چه غلطی کردی دختره احمق!
    یه لحظه از فریادش ترسیدم و یه قدم عقب رفتم، خواست سمتم یورش بیاره که سریع، با اینکه دندونام از خشم و ترس به هم می‌خوردو صورتم خیس اشک بود؛ بافریاد گفتم:گلاره مرد می‌فهمی، مرد
    یه لحظه همونطوری که حالت هجومی داشت مثل مجسمه خشک شد، بهم نگاه کرد یواش یواش جای خشم، غم تو صورتش نشست؛ سریع به خودش اومد و با صدایی که کمی توش بغض مشهود بود و معلوم بود، خیلی تلاش داره این بغض رو مخفی کنه گفت:
    - چیه؟ چه نقشه ای کشیدی که داری این دروغو تحویل من می‌دی؟
    - نقشه، هه می‌گم گلاره مرد.
    - خدا بیامرزدش.
    - فقط همین؟
    نفس عمیقی کشید تا بتونه بغضش رو مخفی کنه:
    - چطور شد که مرد؟
    - ...
    - نکنه می‌خوای با این دروغات منو خر کنی؟
    - دروغ!چرا باید یه همچین دروغی بگم؟!
    همونطور که اشک می‌ریختم گفتم:
    - توی کثافت باعث آواره شدنش شدی، توی عوضی باعث معتاد شدنش شدی،توی بد ذات باعث مرگ گلاره شدی ،حالا می‌گی دارم خرت می‌کنم؟ تو که خر خدادادی هستی.
    عصبانیتش کاملا ازبین رفته بود روی زمین رو نگاه می‌کرد. با صدایی که از بغض به زور شنیده می‌شد:
    - بچه اش چی شد؟
    به آرومی گفتم: خیلی برات مهمه؟
    سکوت کرد. هیچ چیز نگفت دماغمو باصدا بالا کشیدم
    - پرورشگاه بردندش.
    با همون صدای بغض دار:
    - پرورشگاه! چرا اونجا؟
    - نمی‌دونم غیر از پرورشگاه، بدبخت کجا رو داره بره!
    - فهمیده مامانش مرده؟غصه می خوره؟
    - نمی‌دونم من ندیدمش.
    - من نمی‌خواستم اینطوری بشه!
    با کف دست راستش جلوی دهنش رو گرفت و به سقف نگاه کرد دستشو از جلوی دهنش برداشت و به انتهای پارکینگ نگاه کرد:
    - هر دو مون بچه بودیم هردو مون خریت کردیم از پریروز که اومدید و گفتید:
    - بچشو سقط نکرده و خانوادش طردش کردند؛ عذاب وجدان داره مثل خوره روحمو می‌خوره تصمیم داشتم جبران کنم می‌خواستم...
    نتونست ادامه حرفش رو بزنه سرشو بالا گرفت،تا از ریزش اشکاش جلو گیری کنه نفسشو با صدا بیرون داد و سوار ماشینش شد و رفت با خودم گفتم:
    - خدایا چرا ما آدما وقتی می‌تونیم جبران کنیم عین خیالمون نیست و وقتی تصمیم به جبران می‌گیریم؛وقتیه که دیره و جایی برای جبران نیست اگه بر این باور بودیم، وقت برای جبران کمه این اتفاقات نمی افتاد.
    از شرکت تا خونمون خیلی فاصله بود، ولی حوصله تاکسی گرفتن نداشتم و تا خونه رو با قدمای کوتاه و آروم رفتم. اذان مغرب روگفته بودند که به خونه رسیدم مامان خیلی نگران شده بود از دستم عصبانی بود:
    - چرا گوشیتو جواب ندادی؟
    تعجب کردم:گوشیم؟
    از تو کیفم درش آوردم 7تماس بی پاسخ گفتم:
    - ببخشید مامان انقدر فکرم درگیر بود که متوجه گوشیم نشدم.
    - خیلی خوب برو یه دوش بگیر از این ریختی در بیای.
    از حمام بیرون اومدم.
    - مامان، مهشید کجاست؟
    - ای مامان از بست بی تابی می‌کرد زنگ زدم به آرش گفتم بیاد بیرون ببرتش،تا یکم روحیش عوض بشه.
    با غمی که تو سینم سنگینی می‌کرد و سعی می‌کردم مامان متوجه اش نشه گفتم:
    - خوب کردی.
    - مهتاب جان میری از تو زیر زمین شیشه آبغوره رو بیاری؟ می‌خوام سالاد شیرازی درست کنم.
    - روی چشم.
    سمت زیر زمین رفتم؛ چراغ رو روشن کردم و از پله ها پایین رفتم. با خودم گفتم:
    - کاش منم کسی رو داشتم تا آرومم می‌کرد یه نگاه به زیر زمین کوچک و مربعی شکل کردم ،روی زمین به قدری خرت و پرت ریخته بود که با خودم گفتم:
    - محاله شیشه آبغوره اونجا باشه بین این همه اثاث
    یه نگاه به تاقچه ها کردم. شیشه های آبغوره و ترشی به ردیف کنار هم چیده شده بود، به طرف شیشه آبغوره رفتم؛ تا شیشه رو از روی تاقچه برداشتم چیزی رو زمین افتاد ،خم شدم ببینم چیه که دیدم یه دفتره برام آشنا اومد برش داشتم.
    - آخی این دفتر همون شیشه عمرمه اینجا چکار می‌کنه؟ دیدم پیداش نمی‌کنم چقدر دنبالش گشتم ،نچ بعداز یک سال باز پیدات کردم.
    دفتر رو زیر بغلم گذاشتم و شیشه به دست از پله ها بالا رفتم. آبغوره رو به دست مامان دادم و تو اتاقم رفتم، کنار دیوار اتاق نشستم؛ لای دفتر رو باز کردم. عکس حامی رو بیرون آوردم،بهش نگاه کردم چقدر این حامی بهم آرامش می‌ده خدارو شکر بعداز یک سال درست موقعی که به شخصی واسه آرامش احتیاج داشتم پیداش کردم، عکس رو به لبهام نزدیک کردم و یه بوسه بهش زدم بعد گذاشتمش روی قلبمو آروم از پشت دراز کشیدم دفتری که حامل عکس حامی بود.روبرداشتمو شروع به خوندن کردم:
    واسه پایان نامم دنبال عکس مورد نظر بودم؛ از صبح تاشب تو خیابونا گشت زدم تا بالاخره پیداش کرد یکم اون حوالی خلوت بود تا خواستم عکس رو بگیرم دو تا پسر جوون مزاحمم شدن هر کار کردم دست از سرم بردارند، ول کن نبودند جالب اینجا بود که مغازه دارایی که کمی از اونجا دور بودند هیچ عکس العملی نسبت به جیغای من از خودشون نشون نمی‌دادند؛ اون دو نفر که بوی الکل می‌دادند منو به زور به طرف ماشینشون هل می‌دادند و می‌خواستند هر طور شده سوارم کنند؛ هرچه فریاد می‌زدم هیچ کس تکونی به خودش نمی‌داد تا اینکه، حامی پیداش شد چنان عربده ای زد که رنگ از روی اون دو جوون پرید دست منو گرفتو از دست اونا نجاتم داد با هم گلاویز شدند از اونجایی که از نظر هیکلی درشت تراز اونا بود، پیروز شد. اون دو جوان مغلوب شدند،سریع سوار ماشینشون شدند و پا به فرار گذاشتند.
    روبه روش رفتم ایستادم و با همون چشمای خیسم و صدایی که از شدت فریاد گرفته بود گفتم:
    - ازت ممنونم نمی‌دونم چطوری این محبتت رو جبران کنم.
    با اخم غلیظی که روی پیشونیش بودو نفس نفسی که می‌زد بدون اینکه نگاهشو از زمین برداره گفت:
    - می‌خوای جبران کنی؟
    - بله.
    باصدایی که خشم توش موج می‌زد و تقریبا روبه فریاد بود گفت:
    - چادر که می‌دونم اصلا نمی‌دونی چی هست به خاطر جبران کار من یه مانتوی بلند ترو گشاد تر بپوش این آرایشهای عجق وجقتم پاک کن.
    بدون توجه به من سنگ رو یخ شده از کنارم رد شد، من که حسابی بهم برخورده بود با خودم گفتم:
    - این چطور به خودش اجازه داد با من اینطوری حرف بزنه.
    سمت جایی رفتم که دوربینم افتاده بود، برش داشتم و با دوقدم خودم رو بهش رسوندم. روبه روش ایستادم و زل زدم توصورتش با پرخاش گفتم:
    - هی آقاهه؟ توچکاره منی که با من اینطوری صحبت می‌کنی؟ بابامی یا داداشم یا شوهر نداشتم هان.
    صورتشو رو به آسمون برد و سه تا نفس عمیق کشید بعد زل زد به منو با همون اخم رو پیشونیش گفت:
    - تو چکاره من بودی که نجاتت دادم مامانم یا خواهرم یا زن نداشتم هان ببین خواهر من، چون به چشم خواهری بهت نگاه می‌کنم کمکت کردم هیچ منتی هم سرت نیست فقط انتظار دارم تو هم به چشم برادری که خیرت رو می‌خواد بهم نگاه کنی توقع زیادیه.
    این رو گفتو سمت ماشینش رفت، تو نگاهش چی داشت که تا عمق وجود منو به لرزه درآورد؛ تو وجودش چی داشت که با همون اخم رو پیشونیش به دل می‌نشست به خودم اومدم دیدم داره سوار ماشینش می‌شه تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که سریع یه عکس ازش بگیرم خدارو شکر دوربینم چیزیش نشده بود وتونستم عکس رو به نحو احسنت بگیرم.
    در دفتر رو بستم و به عکس نگاه کردم. چه عکس زیبایی شده بود اگه می‌خواست ژست بگیره انقدر زیبا از آب در نمی اومد؛ که این زیبا شده بود زیر اون نورتیر چراغ برق در حال سوار شدن با اون موهای مشکی و قد تقریبا بلند دوباره یه بوسه به عکس زدم و گذاشتمش لای دفتر چه و تو کمد گذاشتمش.
    یک هفته از مرگ گلاره می‌گذره، دو روز پیش خانوادش رو پیدا کردند بالاخره گلاره به خاک سپرده شد ولی چه غریبونه هیچ کس تو مراسمش نبود فقط مادرو ناپدریش، خواهرو برادرش، منو مهشید. البته از دور پوریا رو دیدم ولی به کسی حرفی نزدم، تعجب کردم اون از کجا فهمیده بود. آقا کامبیز موهاش واقعا سفید شده بود فوزیه خانوم هم ده سالی پیر تر شده بود، معلوم بود کار گلاره برای اونا هم خیلی سخت بوده بلکه سخت تر،چون چشم تو چشم فامیل و همسایه بودن و حرفو حدیث شنیدن خیلی خیلی سخته بالاخره آبروشون رفته بود و این کم چیزی نبود.
    نا پدری گلاره حاضر نشد مینو رو قبول کنه،دخترک بیچاره برای همیشه تو پرورشگاه می‌مونه. بعداز شنیدن این خبر منو مهشید کلی گریه کردیم بیچاره مینو.
    انقدر برای مینو ناراحت بودم که حوصله آتلیه رفتن نداشتم تو اتاقم دراز کشیده بودمو به آرومی اشک می‌ریختم. صدای گوشیم بلند شد، برداشتم نگاهش کردم،پیام از تلگرام بود، بازش کردم ارشیا بود.
    ارشیا: سلام مهتاب خانوم خبری ازت نیست؟ چرا هرچی برات پیام می‌دم جواب نمی‌دی؟ نکنه بازم نت نداری؟
    براش نوشتم: سلام. چرا نت دارم ولی حوصله ندارم.
    - چرا عزیزم؟
    - یکی از دوستام فوت شده خیلی ناراحتشم.
    - خدارحمتش کنه،بهت تسلیت می‌گم.
    - ممنون.
    - عزیزم خودت رو ناراحت نکن بالاخره مرگ حقه چه زود چه دیر.
    - آخه یه بچه سه ساله داشت هیچ کس حاضر به قبولش نشد، الان تو پرورشگاهه چطوری ناراحت نباشم و غصه نخورم.
    - چه غم انگیز،بچه بیچاره،حق داری ناراحت باشی.
    - این چند وقته انقدر درموردش فکر کردم که دارم دق می‌کنم.
    - آخه اینطوری که نمی‌شه ببین فردا یه قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم؟ سعی می‌کنم سنگ صبور خوبی باشم هر کاری می‌کنم تا تو کمتر بهش فکر کنی دوست ندارم ناراحت باشی قبول؟
    - واقعا بریدم، باشه کجا؟
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏2/12/17
    PaRIsA-R و روشنک.ا از این پست تشکر کرده اند.
  8. دهقانی
    آنلاین

    دهقانی کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/17
    ارسال ها:
    44
    تشکر شده:
    109
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    استان اصفهان
    - کافه گلها.
    - ساعت ده اونجام.
    - ممنون قبول کردی،فقط یه عکس از خودت واسم بفرست تا وقتی دیدمت بشناسمت.
    یکی از عکسامو براش فرستادم جواب داد:
    - چهرت هم عین اسمت خیلی زیباست به آدم آرامش می‌ده.
    - ممنون شما لطف دارید.
    - فردا می‌بینمت خدا حافظ.
    - خدا حافظ.
    گوشی رو آروم کنار دیوار پرت کردم،خیلی بی‌حوصله بودم یادم به شیشه عمرم افتاد بلند شدم دفتر چه رو از تو کمد بیرون آوردم. عکس رو از لای دفتر چه بیرون کشیدمو کنار دیوار نشستم تکیه دادم؛خیره به عکس شدم.
    - حامی توچی داری که آرامش داری هان؟
    دفتر چه رو برداشتم و صفحه بعد رو خوندم:
    امروز دوهفته از نجاتم توسط حامی می‌گذره به دلیل اینکه نمی‌دونم اسمش چیه، خودم واسش اسم گذاشتم (حامی) دو هفته ست مانتوی کوتاه و جذب نمی‌پوشم،آرایش غلیظ نمی‌کنم چون حامی ازم خواست؛ بیشتر شبها خوابش رو می‌بینم خواب نگاهش رو خواب اخم روی پیشونیش رو چرا وقتی اخم داشت زشت نبود جذاب بود اینو خوب می‌دونم که اگه جَذبش نبود و روم می‌شد همون موقع دست می‌انداختم دور گردنشو دوتا ماچ آبدار از لپش می‌گرفتم؛ اما حیف که نمی‌شد، باشه طلبت حامی.
    یه بوسه به عکس زدم و لای دفترچه و داخل کمد گذاشتمش.
    این روزا آرش زیاد مهشید رو بیرون می‌بره تا کمتر فرصت فکرو خیال کنه، موفق هم شده چون از نظر روحی خیلی بهتره،صدای زنگ در بلند شد. مامان از توی آشپزخونه صدا کرد:
    - مهتاب مامان در رو باز می‌کنی؟
    - باشه.
    سمت آیفون رفتم:
    - کیه؟
    مهران جواب داد: منو ژینوس.
    در رو باز کردم، هر دو خندان وارد خونه شدند.
    - سلام،مگه کلید نداشتی؟
    - علیک سلام،صبح یادم رفت بردارم.
    طرف ژینوس رفتم و در حالی که بهش دست می‌دادم:
    - سلام خانومی خوش اومدی.
    بالبخند جواب داد: سلام ممنون خوبی؟
    - ای می‌گذرونیم.
    همون موقع صدای چرخش کلید توی در اومد و مهشید داخل شد،به ما نگاهی کرد و سلام داد
    گفتم: سلام، قرار گذاشته بودید با هم بیاد؟
    مهشید نگاهی به مهران و ژینوس کرد. با خنده:
    - نه چطور مگه؟
    - هیچی،مهران اینا هم تازه رسیدن.
    شام رو دور هم خوردیم؛ژینوس شب اونجا موند، تو اتاق ما رفتند خوابیدند،به اجبار منو مهشید تو هال خوابیدیم همون طور که دراز کشیده بودم گفتم: مهشید.
    - چیه؟
    - بایه پسره توتلگرام دوست شدم قراره فردا همدیگه رو ببینیم.
    مهشید با تعجب توی جاش نیم خیز شد و بهم نگاه کرد:
    - توکه از اینجور روابط خوشت نمی‌اومد؟ حالا چی‌شده؟
    - نمی‌دونم راستش اول می‌خواستم دوستیشو قبول نکنم ولی وقتی جریان گلاره پیش اومد، دیدم دارم دق می‌کنم دارم افسرده می‌شم می‌خوام یکم تغییر به خودم بدم شاید اینطوری از افسردگی در بیام.
    - به مامان اینا گفتی؟
    - نه
    - چرا؟
    - آخه یه دوستی ساده است.
    - نمی‌دونم اگه می‌گفتی بهتر بود اما چون حالت رو درک می‌کنم، موافقم فکر خوبیه.
    یه مانتوی مشکی بایه شلوارجین آبی تیره پوشیدم و یه شال آبی نفتی هم سرم کردم،یه دستی به سرو صورتم کشیدم، تو حیاط رفتم و کفش اسپرتمو پام کردم. ازمامان خداحافظی کردم،مستقیم تو خیابون رفتم یه تاکسی گرفتم و سریع خودمو داخل کافی شاپ شدم رسوندم،یه جای دنج کنار دیوار پیدا کردم. حدود ده دقیقه ای منتظر شدم تا اینکه یه پسرجوان حدودا بیست و هفت، هشت ساله؛ با هیکلی متوسط خوش تیپو خوش پوش به طرفم اومد روبه روم ایستاد، سرمو بلند کردم تو چشماش نگاه کردم. یه لبخند دلفریب روی لباش بود به آرومی پلک زدو گفت:
    - مهتاب خانوم؟
    بلند شدم ایستادم. در جوابش لبخند زدم:
    - آقا ارشیا؟
    لبخندش پرنگ شد: خودمم
    دست دادیم،با دست اشاره کرد بشینم،خودش هم صندلی روبه رو رو بیرون کشید و نشست.
    گفت: خیلی زیبا تراز عکست هستی اصلا باورم نمی‌شد دختری که دارم باهاش مکاتبه می‌کنم به این زیبایی باشه باعث افتخارمه با شما آشنا شدم؛لیدی زیبا.
    لبخند شرمگینی زدم.
    - نظرلطفتونه.
    همون موقع پیش خدمت اومد، هردو سفارش قهوه دادیم بعداز رفتن پیشخدمت ارشیا دستاشو قلاب کرد و روی میزگذاشت. بهم خیره شد:
    - خوب مهتاب خانوم ما چطوره؟ بهتری؟ بی حوصله که نیستی؟
    - راستشو بخوای زیاد خوب نیستم.
    - حق داری دیشب منم خواب به چشمام نیومد با اینکه اصلا نمی‌دونستم طرف کی هست چه برسه به شما که دوستش بودین.
    قهوه ها رو آوردن، مشغول خوردن شدیم؛ یه لحظه حس کردم نگاهش رومه سرمو بلند کردم چشم توچشم شدیم با لبخندی که رو لباش بود فنجون رو به لبش نزدیک کرد، سرمو پایین انداختم.
    - مهتاب!
    مکث کرد سرمو بلند کردم که بقیه حرفشو بزنه،تو چشمام خیره شد:
    - خیلی جذابی،پوست سفید، چشمای درشت مشکی تو اون صورت گرد.
    خونی که به سمت صورتم هجوم آورد رو حس کردم خجالت زده سرمو پایین انداختم.
    - قهوتو خوردی؟
    - بله
    پول میز رو حساب کرد و گفت:
    - سینما بریم، من باید تو رو امروز از این حالو هوا در بیارم.
    همون طور که از در کافی شاپ خارج می‌شدیم گفتم:
    - نه تا همین جا هم خیلی مزاحمت شدم.
    رو به روم ایستاد و سرشو کمی بهم نزدیک کرد:
    - لیدی زیبا داری ناز می‌کنی ما ناز شما رو می‌خریم.
    با خودم گفتم: این چقدر زود خودمونی شد؟
    - نه مسئله ناز کردن نیست، راستش می‌خوام مزاحمتون نباشم.
    لبخندی زد: نه مزاحمت چیه!با تو بودن واسه من افتخاره بریم؟
    با لبخند شرمگینانه: شما لطف دارید.
    سوار ماشینش شدیم. یه بی ام وی مشکی، تو عمرم فکرش رو نمی‌کردم از پراید بالاتر سوار شم تو دلم ذوق مرگ شدم با نیش استارت روشن شدو به سمت سینما حرکت کرد. یه فیلم عاشقانه که به تازگی روی پرده رفته بود رو با هم دیدیم فیلمش زیاد چنگی به دل نمی زد؟ خیلی لوس بازی توش داشت من نمی‌دونم چرا بعضی از این کارگردانا فکر می‌کنند با لوس بازی تو فیلم، حتما اون فیلم فروش پیدا می‌کنه وسط فیلم بود، ارشیا یواش کنار گوشم گفت:
    - موافقی بریم؟
    - خیلی زیاد.
    از سینما بیرون اومدیم، ارشیا نفس عمیقی کشید و دستاشو تو جیب شلوارش کرد نگاهشو به آسمون دوخت وگفت:
    - اسمش قشنگتر از خود فیلمش بود،متاسفم به خاطر من مجبور به تحمل این فیلم شدی.
    - ایرادی نداره شما مقصر نیستید؛ لازم نیست خودتون رو ناراحت کنید.
    - قدم بزنیم؟
    - عالیه.
    کمی با هم قدم زدیم به یه رستوران رسیدیم با اصرار ارشیا رفتیم و ناهار خوردیم. تا نزدیکای شب هر جا رو سراغ داشت منو برد تا به اصطلاح خودش حالمو خوب کنه هوا رو به تاریکی می‌رفت. منو تا سر کوچه رسوند
    وارد خونه شدم بلند سلام دادم. به محض اینکه مهشید فهمید اومدم دوید پیشمو دستمو گرفت، تو اتاق بردم و گفت:
    - خوب چی شد؟
    - چی، چی شد؟
    - دوست گرامتون!
    - اوم،به نظر میاد پسر خوبی باشه.
    وهر آنچه بین ما گذشته بود از جمله سینما رو براش باز گو کردم .
    - چه خوب شد گفتی، آرش می‌خواست فردا منو ببره همون فیلم و ببینیم یادم باشه بهش بگم، راستی خوش تیپه؟
    - بد نیست.
    مهشید کمی تو چشمام دقیق شد یه لبخند رو لباش نشست:
    - امروز چشمات برق داره مثل این چند روز کدر نیست!
    با خنده: مثل آدمای گرم و نرم روزگار چشیده حرف می‌زنی؟
    یه حالت کلفتی به صداش داد: ما اینیم دیگه داش.
    فصل پنچم:
    یک ماه بعد
    امروز تو آتلیه مشغول فتوشاپ چند عکس بودم که سامان پیشم اومد ،بعد از سلام و احوال پرسی یه صندلی برداشت کنارم گذاشت و روش نشست؛ یه نگاهی به عکسی که داشتم درست می‌کردم کرد و گفت:
    - خیلی قشنگ شده.
    - ممنون.
    - به نظرم این بالا(با دست به بالا گوشه سمت چپ عکس اشاره کرد) یه بِن تِن بذاری قشنگ تر می‌شه.
    - چرا؟
    - پسر بچه ها عاشق بن تنند اینجوری راضی تر می‌شن
    یه فکری کردم و گفتم: بدم نمی‌گی ولی اونجا زیاد جالب نمی‌شه یه تصویر محو از بن تن رو زمینه عکس می‌ذارم.
    - خوب یه کاری کن از هر دوتاش درست کن ببینیم کدوم جالب می‌شه.
    کمی طول کشید تا درست کنم.
    سامان: حق با تو بود تصویر محو، قشنگ تر شد.
    - ممنون از پیشنهادت.
    همون لحظه ژینوس با خواهرش ژیلا وارد آتلیه شدند،بعداز سلام و احوال پرسی ژینوس گفت:
    - مهتاب جون چایی داری؟
    - آره بشینید تا براتون بیارم.
    تا داشتم چایی می‌ریختم گفتم:کجا بودید که انقدر خسته اید؟
    ژینوس: بازار، با ژیلا رفتیم یخچال ببینیم بالاخره بعداز کلی گشتن یه مناسب گیر آوردیم، خیلی تو بازار گشتیم خسته شدیم دلمون هوس چایی کرد به ژیلا گفتم تا خونه بریم دیره، بیا پیش مهتاب بریم،چایش همیشه به راهه.
    چایی رو جلوشون گرفتم:
    - خوب کردید اومدید.
    سمت سامان رفتم، به اونم چای تعارف کردم.
    - راستی آقا سامان، ایشون ژیلا خانوم خواهر ژینوس جونه.
    سینی رو گذاشتم روی میزو به ژیلا گفتم:
    - ایشون هم صاحب موبایل فروشی کناری.
    ژیلا همون طور که نشسته بود سرش رو به علامت احترام پایین آورد و سامان هم متقابلا همون کار رو کرد.
    ژینوس: راستی مهتاب ما یه کار دیگه هم داشتیم!
    - چکاری؟
    - ژیلا تو خونه تنهاست، حوصله اش سر می‌ره می‌شه پیش تو بیاد؟
    یه لبخند زدم: اتفاقا به یه نفر احتیاج داشتم- روبه ژیلا- شنیدم کلاس آموزش فیلم برداری هم رفتی، درسته؟
    ژیلا: آره پارسال رفتم.
    - چه خوب،خوشحال می‌شم بیای؛ منم اینجا واقعا دست تنهام.
    ژیلا لبخندی زد: مرسی،از کی بیام؟
    - هروقت خواستی.
    - فردا اول وقت بیام.
    - عالیه.
    ژینوس بلند شد و روبه همه گفت: اِ... خریدمون رو که کردیم، چایمونم خوردیم، ماموریت ژیلا روهم انجام دادیم دیگه بهتره خونه بریم، ژیلا پاشو.
    ژیلا لبخند عمیق تری زد،طبق معمول چال گونش نمایان شد؛ کیفش رو روی دوشش انداخت و همراه ژینوس خداحافظی کردند و رفتند.
    سامان: بهتره منم برم، با اجازه.
    - اجازه ماهم دست شماست.
    یه چند دقیقه از رفتن همه گذشته بود که صدای گوشیم بلند شد، نگاه کردم اسم ارشیا روش افتاده بود برش داشتم و تماس رو وصل کردم:
    - سلام ارشی جونم.
    - سلام زیبای خفته چطوری؟
    - خوبم، توچطوری؟
    - منم خوبم ، لیدی زیبای من، امروز چکاره ای؟
    - چیو چکارم؟
    - برای ناهار؟
    - اگه کسی رستوران دعوتم کنه؛ اگر هم نه، خونه.
    - بریم رستوران؟
    - مم... مهمون تو دیگه؟
    - مهمون من.
    - کجا؟
    - یک ساعت دیگه رستوران برگ سبز می‌بینمت.
    - ای به چشم.
    تلفون رو قطع کردم،حوصله درست کردن بقیه عکس رو نداشتم،بلند شدم یه چایی واسه خودم ریختم؛ مشغول خوردن شدم،یهو دلم واسه حامی جونم تنگ شد از توی کیفم دفتر چه رو درآوردم و بازش کردم. جدیدا هرجا می‌رم با خودم می‌برمش خیلی وابستش شدم آخرین نوشته دفترچه رو هم خوندم:
    سه ماه از نجاتم توسط حامی می‌گذره و من هنوز فراموشش نکردم هنوز نگاهش رو به یاد دارم هنوز صدای مردونش تو گوشمه.
    دقیقا بعداز این نوشته بود که خونه تکانی کردیم چون نزدیک عید بود.
    این دفتر چه به جونم بسته بود و تو اون به هم ریزونی خونه تکونی، گمش کردم شاید مامان فکر کرده احتیاجش ندارم که گذاشته بودش تو زیر زمین باز جای شکر داره دور ننداختتش؛نزدیک دوهفته یواشکی به خاطر گم شدنش گریه می‌کردم خجالت می‌کشیدم به بقیه بگم به خاطر یه عکس ناراحتم چقدر خوشحالم پیدا شده.
    یه نگاه به ساعت کردم،نه دیر نکردم؛وارد رستوران شدم، ارشیا واسم دست بلند کرد تا ببینمش با لبخند به سمتش رفتم. به احترامم بلندشد:
    - سلام.
    - سلام.
    همونطور که می‌نشستم: دیر که نکردم؟
    - نه. کاملا به موقع.
    - خوبی؟
    - مگه می‌شه یه لیدی زیبا روبه روت نشسته باشه و بد باشی.
    به روش یه لبخند زدم؛یه نگاه به دورو برکردم، تقریبا رستوران شلوغ بود.
    ارشیا: خیلی دلم واست تنگ شده بود.
    با قدر دانی نگاهش کردم: منم
    ارشیا آرنجشو روی میز گذاشت و کف دستشو اهرم چونش کرد،مستقیم بهم نگاه کرد. یکم معذب شدم:
    - چیزی تو صورتمه؟
    - می‌دونی مهتاب از موقعی که برای اولین بار عکست رو برام فرستادی تاالان، هرچی می‌گذره، واسم قشنگ تر می‌شی نمی‌دونم چرا دلم می‌خواد ساعتها همین طوری نگات کنم مثل وقتی که به یه تابلو نقاشی زیبا نگاه می‌کنی منم بهت نگاه کنم از دیدنت سیر نمی‌شم هرچی بهت نگاه می‌کنم بیشتر حریص واسه دیدنت میشم؛باورت می‌شه شبا تا یه دل سیر به عکسات نگاه نکنم خوابم نمی‌بره.
    گارسن اومد سفارش غذا بگیره.
    ارشیا: چی می‌خوری؟
    - هرچی تو بخوری.
    - دوست دارم تو انتخاب کنی.
    - من مهمون توام پس تو انتخاب کن.
    تا ارشیا داشت سفارش می‌داد به حرفاش فکر کردم،دلم واسه حرفاش قنج رفت، نمی‌دونم چرا دوست داشتم بازم ازم تعریف کنه منتظر بودیم غذا رو برامون بیارند. ارشیا دستامو که روی میز بود رو تو دستاش گرفت و خیره نگام کرد:
    - مهتاب، با من ازدواج می‌کنی؟
    نفس تو سینه ام حبس شد اصلا انتظار پیشنهادش رو نداشتم وقتی مکثم رو دید لبخند محزونی زد:
    - من آدم عجولیم می‌دونم سوالم غیر منتظره بود،می‌دونم تو حق داری شکه بشی ولی مهتاب،دوست دارم تو مال من باشی مال من!
    - من نمی‌دونم الان باید چی بگم!
    با انگشتاش آروم پشت دستامو نوازش کرد:
    - یک هفته بهت فرصت بدم فکراتو بکنی،خوبه؟
    لبخند زدم: آره،خوبه.
    - فقط، در این باره با کسی حرف نزن بذار تا از خودمون مطمئن نیستیم کسی چیزی ندونه.
    - فکر خوبیه.
    بعدِ رستوران به پارک رفتیم،دستم تو دستش قفل بود و قدم می‌زدیم.
    ارشیا: مهتاب تو این چند وقت که باهمیم یه چیزو خوب فهمیدم.
    - چی؟
    نگاه مهربونش رو بهم دوخت:
    - خیلی دوست دارم.
    نمی‌دونم چرا از حرفش خجالت کشیدم، سرم رو پایین انداختم، باعث خنده ارشیا شد؛ دستش روگذاشت زیر چونمو سرمو آورد بالا کمی خم شد طرفمو گفت:
    - وقتی خجالت می‌کشی خیلی بامزه می‌شی لیدی زیبای من.
    در جوابش فقط یه لبخند شرمگین زدم؛ بعداز کلی قدم زدن بالاخره رضایت دادیم برگردیم. منو تا سر خیابون آتلیم رسوند.
    آخرای کارم بود مامان زنگ زد:
    - مهتاب جان اومدی دو کیلو شیرینی سر راهت بگیر بیار.
    - چرا؟
    - امشب عموتینا رو واسه شام دعوت کردم.
    - چیز دیگه ای نمی‌خوای؟ میوه چی؟ داریم؟ سیب زمینی؟پیاز؟
    - نه قربونت برم پیاز نداشتیم گفتم بابات سر راه بخره بیاره کاری نداری مامان؟
    - نه.
    - خداحافظ.
    - خداحافظ.
    ازشیرینی فروشی نزدیک خونمون شیرینی خریدم و خونه رفتم، بلندسلام کردم. مامان از تو آشپز خونه جوابمو داد؛تو آشپز خونه رفتم ،جعبه شیرینی رو، رو کابینتا گذاشتم، روبه مامان کردم:
    - چی می‌خوای درست کنی؟
    - زرشک پلو
    - مهشید کجاست؟
    - حمومه
    - چرا مرغ رو نپختی؟ دیر می‌شه.
    - نمی‌دونم ازدست بابات چکارکنم؟ می‌دونه امشب مهمون داریم می‌دونه بهش گفتم هیچی پیاز توخونه نداریم عین خیالش نیست هنوز نیومده من آخر از دست بابات دق می‌کنم یک ساعته دارم حرص می‌خورم.
    - من این بابارو می‌شناسم تا یک ساعت دیگه هم نمیاد الان خودم میرم می‌گیرم.
    از خونه بیرون رفتم، وقتی سر کوچه رسیدم؛ بابا دیدم داره هِلک هِلک با سرعت همیشگیش، یک کیلومتر در ساعت، میاد. تا منو دید لبخند رو لبش اومد، سرشو از پنجره ماشین بیرون کرد:
    - کجا می‌ری؟
    با حرص گفتم: سلام، شما نیومدید گفتم برم پیاز بگیرم حالا که اومدید دیگه نیاز نیست.
    بابا با دستش توی پیشونیش کوبید:
    - وای یادم رفت،اشکال نداره تو برو خونه الان می‌رم می‌گیرم.
    با حرص پامو رو زمین کوبیدم: با این سرعت که شما دارید، تا سه روز دیگه پیاز به دست مامان نمی‌رسه، شما خسته اید برید خونه خودم می‌گیرم.
    بابا از خدا خواسته با همون سرعت سمت خونه رفت،منم تو سه سوت پیاز خریدمو برگشتم، وقت تنگ بود با چه بدبختی مرغ رو آماده کردیم؛ مامان انقدر ازدست بابا حرص خورد که منو مهشید دعا می‌کردیم سکته نکنه، من نمی‌دونم چرا این بابای من هیچ زمونی دلش قُل نمی‌خوره، والا.
    از حق نگذریم خیلی غذا خوشمزه شده بود زن عمو همه اش از دست پخت مامان تعریف می‌کرد:
    - فریده جون من نمی‌دونم توچکار می‌کنی که غذاهات همیشه انقدر خوشمزه می‌شه.
    یواشکی به مهشید گفتم: هیچی وایمیسه بالاسرشو از دست بابا حرص می‌خوره!
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏3/12/17
    PaRIsA-R و روشنک.ا از این پست تشکر کرده اند.
  9. دهقانی
    آنلاین

    دهقانی کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/17
    ارسال ها:
    44
    تشکر شده:
    109
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    استان اصفهان
    پیمان پسر عموم گفت: شنیدم چی گفتی!
    - تو هم لنگه بابامو باباتی همتون خونسرد، بی‌خیال.
    پیمان: به جون خودم من خونسرد هستم اما نه به اندازه بابامو عمو به خدا اینا نوبرشن فکر کن هفته پیش مسابقه تکواندو داشتم قرار بود بابا منو برسونه هرچی صبر کردم نیومد چندبار موبایلشو گرفتم جواب نداد پنج دقیقه به شروع مسابقه بود گفتم یه بار دیگه زنگ بزنم. بالاخره گوشیشوجواب داد بعد می‌دونی چی گفت!
    - چی گفت؟
    - گفت: عه، پیمان جان یادم رفت بهت زنگ بزنم می‌خواسم بگم نمی‌رسم بیام. خودت بایه چیز برو!مهتاب، خون خونمو می‌خورد اشکم دراومده بود آخرم با آژانس رفتم یه ربع تاخیر داشتم انقدر از مربیو بچه ها حرفو متلک شنیدم کارتم می‌زدی خونم در نمی اومد.
    مهشید: ول کنید این بحثو غیر از اعصاب خورد کنی چیزی واسمون نداره،خوب پیمان خان کی دیپلم می‌گیری؟
    - امسال
    - دانشگاه می‌ری یاسربازی؟
    - معلومه دانشگاه،رشته به این ناناسی دارم نه پیش دانشگاهی داره نه کنکور.
    مهشید: خوش به حالت مارو بگو برا کنکور چقدر خَر زدیم!
    بعداز رفتن عمو اینا مهران،ژینوس رو خونشون برد. مهشید رفت تو اتاقو بعد با صدای بلند گفت:
    - مهتاب گوشیت داره زنگ می‌خوره.
    یادم افتاد گوشیمو از تو کیفم برنداشتم سریع رفتم تو اتاق گوشی رو از تو کیفم برداشتم ارشیا بود. تماس رو وصل کردم:
    - سلام عزیزم
    ارشیا: سلام چرا گوشیت رو جواب نمی‌دی سه بار تا الان زنگ زدم.
    - ببخشید مهمون داشتیم صداشو نشنیدم از طرفی هم یادم رفته بود از تو کیفم برش دارم ،معذرت.
    - نه عزیزم من زیاد بزرگش کردم آخه خیلی نگرانت شدم.
    حدود چهل دقیقه از مکالمه مون می‌گذشت که مهشید با عصبانیت گفت:
    - بمیرید جفتتون چقدر فک می‌زنید می‌خوام بخوابم نمی‌ذارید ،بسه دیگه بگیرید بِکَپید.
    اصلا نفهمیدم مهشید کی رختخوابش رو پهن کرده بود و خوابیده بود خندم گرفت به ارشیا گفتم:
    - مهشید دیگه اعصاب مصاب نداره باید خداحافظی کنم!
    - مگه جریان ما رو می‌دونه!
    - اوم، نه بهش گفتم روشنکه.
    مجبور شدم بهش دروغ بگم ؛آخه مهشید می‌دونست با کی حرف می‌زنم می‌ترسیدم ارشیا ناراحت شه.
    - آهان، با این که دلم نمیاد خداحافظی کنم اما بر خلاف دلم می‌گم خدا حافظ.
    - منم همین طور عزیزم خداحافظ.
    رختخوابمو پهن کردم و کنار مهشید دراز کشیدم. مهشید سمتم چرخید:
    - هر چی فکر می‌کنم آدم با دوست معمولیش انقدر حرف نمی‌زنه اونم از نوع پچ پچ!
    - امروز ازم خواستگاری کرد!
    - پس حدسم درست بود خوب تو چی گفتی؟
    - قرار شد هفته دیگه جوابشو بدم.
    - نمی‌خوای به مامان و بابا بگی؟
    - به قول ارشیا، بذار اول از خودمون مطمئن بشیم، بعد.
    - صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
    رو به ژیلا کردم: من گشنمه تو گشنت نیست؟
    - چرا خیلی.
    - ساندویچ می‌خوری؟
    - اوهوم
    - چی بگیرم؟ همبرگر خوبه؟
    - فرقی نمی‌کنه بگیر.
    - تا من میرم ساندویچی تو تابلوی تعطیل است رو بذار تا یه دو ساعتی استراحت کنیم.
    ژیلا همون موقع رفت که تابلو رو آویزون کنه. منم رفتم کیفمو بردارم؛ صبح زیپ کیفم خراب شده بود فراموش کردم. بی هوا چنگ زدم به کیفم تا برش دارم، همه محتوای کیفم بیرون ریخت، با عجله همه رو جمع کردم و تو کیف ریختم، ساندویچی سر خیابون رفتم ،دو تا همبرگر خریدم و برگشتم؛ موکتی روکه آورده بودم برای استراحت رو پهن کردیم،روش نشستیم،خواستیم شروع به خوردن کنیم که سامان سرشو از لای در کرد تو:
    - مزاحم نیستم؟
    - نه بیا تو.
    ژیلا یکم معذب شد،رفتار ژیلا با ژینوس خیلی متفاوته،ژینوس عاشق مانتوی کوتاه و آرایش غلیظه، با جنس مخالف راحت صحبت می‌کنه؛ اما ژیلا همیشه مانتوی بلند می‌پوشه،تنها آرایشش کرم سفید کننده ست ،برخلاف همه هم سن و سالاش دست به ابروهاش نزده،وقتی یه پسر می‌بینه خجالت می‌کشیه و معذب می‌شه؛ تا حالا ندیده م دوست پسری داشته باشه بعضی وقتا شک می‌کنم که این دو تا خواهر باشند ،سامان کنارمون نشست.
    - چیزی برا خوردن داری؟یا برم برات بگیرم؟
    به نایلون تو دستش اشاره کرد:
    - منم مثل شما همبرگر دارم.
    - چه خوب.
    نگاهی به ژیلا کردم، خیلی خجالت می‌کشید و غذا خوردن براش سخت شده بود به سامان نگاه کردم. عین خیالش نبود دو لپی همبرگرش رو گاز می‌زد؛ خندم گرفت. با این که دهنم پر بود رو به ژیلا کردم:
    - ژیلا جان معذب نباش راحت غذاتو بخور. فقط کافیه یه نگاه به من و سامان بندازی و ببینی چطور داریم خودمون رو خفه می‌کنیم!
    لقممو قورت دادم، یه گاز بزرگ به همبرگر زدم سامان که تازه متوجه شده بود با همون دهن پر شروع کرد خندید،چند تکه غذا از دهنش پرید بیرون لقمشو قورت داد:
    - تنها جایی که خجالت بر نمی‌داره غذا خوردنه
    ژیلا لبخند شرمگینی زد،یه گاز کوچولو به همبرگرش زد.بعد از خوردن غذا، سامان مسخره بازیش گل کرده بود و مارو می‌خندوند مثلا می‌خواستیم کمی بخوابیم اما سامان از جاش تکون نخورد و هی فک زد عصر شد و دوباره کارمونو شروع کردیم.
    وقتی خونه رسیدم، دفتر چه رو از تو کیفم برداشتم. پیش خودم گفتم اول یه نگاه به عکس حامی بندازم بعد تو کمد می‌ذارمش، دفتر چه رو باز کردم اما عکس حامی نبود هرچی ورق زدم نبود کیفمو بیرون ریختم و توی وسایلا رو‌گشتم، پیداش نکردم؛با خودم فکر کردم شاید تو آتلیه افتاده باشه موقعی که وسایل کیفم بیرون ریخت، به امید اینکه حتما اونجاست بی خیالش شدم.
    صبح خیلی زود آتلیه رفتم، تا کسی نیومده باید عکس حامی رو پیدا کنم. هر چی گشتم نبود انگار آب شده رفته تو زمین،بُغض کردم، خیلی گشتم ولی بی‌فایده بود. همه امیدم به این بودکه شاید ژیلا دیده باشتش صبر کردم تا ژیلا بیاد.
    - ژیلا تو یه عکس پیدا نکردی؟
    - چرا یه عکس 3*4 مال یه مشتریها بود،لای در افتاده بود.
    - نه عکس 15*20 یه آقایی که داره سوار ماشین می‌شه.
    - نه،نه چنین چیزی ندیدم.
    خیلی ناراحت شدم دوباره از دست دادمش، دلم می‌خواست گریه کنم اما جلوی ژیلا نمی‌شد یه لیوان آب خوردم تا بغضم رو فرو بدم وقتی به خونه برگشتم همه جارو زیرو رو کردم حتی زیر زمین ولی نبود که نبود. به بهونه سر درد، شام نخوردم تو اتاق رفتم و دراز کشیدم. شروع به گریه کردن کردم، نمی‌دونم چقدر گذشته بود که دیدم تلفنم زنگ می‌خوره نگاه کردم، ارشیا بود. چقدر الان بهش احتیاج داشتم. تماس رو وصل کردم:
    - سلام
    - سلام خوبی؟
    - اوهوم خوبم.
    - چرا صدات گرفته؟ گریه کردی؟
    - ...
    - چرا؟
    - یه چیز با ارزش داشتم گمش کردم.
    - اگه طلایی چیزی بوده لنگشو واست می‌خرم؟
    - نه، نه طلا نبود یه عکس از یه دوست بود که باهاش دلتنگیامو پر می‌کردم حالا گمش کردم.
    - متاسفم.
    انقدر ارشیا باهام حرف زد که به کل حامی فراموشم شد چه خوب بود که ارشیا رو داشتم، قرار گذاشتیم فردا بعداز کار باهم تفریح بریم.
    سوار ماشین شدم: خب کجا بریم؟
    - سلام
    - آخ، ببخشید سلام
    - شهربازی سر پوشیده چطوره؟
    - عالی
    - لیدی زیبای من، امروز فوق العاده شدی، این رژلب خیلی بهت میاد.
    یکم از اینکه انقدر رک حرفشو زد خجالت کشیدم، اما ته دلم خوشم اومد ازم تعریف کرد. امروز برخلاف روزهای دیگه یه رژلب جیغ زدم،خودم رژلب جیغ نداشتم از رژلبای مهشید استفاده کردم؛ نارنجی مایل به قرمز
    در جوابش فقط لبخند زدم. توی پارکینگ شهربازی پارک کرد،خواستم از ماشین پیاده شم که دستمو گرفت:
    - مهتاب!
    سر جام نشستم و رومو سمتش کردم، با نگاه مهربونش بهم نگاه کرد. یه لبخند از اونایی که دلم براش ضعف می‌رفت رولباش نشست آروم گفت:
    - یک هفته گذشت،منتظرم.
    سرمو زیر انداختم:
    - خوب تو پسر خوبی هستی...
    - این جمله،یعنی، جواب مثبت؟!
    فقط لبخند زدم.
    - وای خدای من، مچکرم،چشماتو ببند.
    - برای چی؟
    - ببند.
    چشمامو بستم هنوز به ثانیه نرسیده بود که نرمی لباشو رو گونم حس کردم چشمامو سریع باز کردم همزمان با من چشماشو باز کرد و لبخند زد. یهو خودمو جمع و جور کردم، قلبم دیوانه وار می‌زد.
    این عمل ارشیا برام یه جوری بود، ناخودآگاه اخمام تو هم رفت.
    متعجب گفت: چی شد؟
    من دوست ندارم تا چیزی بینمون نیست از این رفتارا داشته باشیم.
    ارشیا با ناراحتی گفت:
    - ناراحت شدی؟ ببخشید من قصدی نداشتم،آخه هم جواب مثبت دادی هم امروز خیلی خوشگل شدی نتونستم جلوی خودمو بگیرم؛ معذرت می‌خوام.
    سعی کردم اخمامو باز کنم ولی بی فایده بود.
    - راستش تا الان هیچ مذکری به غیر از بابام و مهران منو نبوسیده بود،برام غیر قابل هضمه.
    لبخند پرنگی زد: خیلی خوشحالم اینو می‌شنوم پس اولین نفر من بودم.
    نمی‌دونم چرا از حرفش زیاد بدم نیومد نه تنها بدم نیومد بلکه کمی هم خوشم اومد ضربان قلبم بالا بود و بدنم داغ در جوابش گفتم:
    - بریم؟
    لبخند زد: بریم.
    سوار پله برقی شدیم دستم توی دستش بود، همون دستشو بالا آوردو پشت دستم یه بوسه کاشت. ته دلم یه حسی بود، ناشناخته ولی باز اخم کردم. چشم تو چشم بهم نگاه کرد:
    - امروز واقعا خیلی خوشگل شدی. واقعا حرکاتم دست خودم نیست،اون خط چشمات آدمو دیونه می‌کنه؛
    شام رو تو رستوران همونجا خوردیم، آخر شب با اینکه خسته بودم اما سر حال بودم.
    وارد خونه شدم. رختخوابمو پهن کردم و دراز کشیدم.
    مهشید: کی اومدی؟
    - همین الان.
    - هنوز به مامان اینا ارشیا رو نگفتی؟
    - نه
    - به مامان گفته بودی، خونه روشنک اینا میری؟
    - آره چطور؟
    - بابا سراغتو می‌گرفت مامان گفت رفته خونه روشنک آخر شب میاد،هنوز جوابشو ندادی؟
    - چرا،امشب گفتم.
    - پس می‌تونی قضیه رو به مامان بگی؟
    - به ارشیا گفتم جریان خواستگاریش رو با خانوادم در میون میذارم، نمی‌دونم چرا مخالفت کرد گفت هنوز زوده.
    - زود! مگه می‌خواد چکار کنه ازدواجه، هر چه زود تر بگید بهتره.
    -نمی‌دونم،شب بخیر.
    - شب بخیر.
    مهشید خوابش برد اما من خواب به چشمام نیومد به اتفاقاتی که امشب افتاده بود فکر می‌کردم. منم با مهشید موافقم و نمی‌تونم ارشیا رو همیشه بفهمم.مهشید بهم می‌گه:
    - ارشیا چه شکلیه؟یه بار به ما نشونش بده.
    هرباربه ارشیا می گم یه عکس از عکسات بهم بده.مخالفت می‌کنه یا اگر خودم خواستم ازش عکس بگیرم ممانعت کرده ،هروقت هم می‌گم بیا با خانوادم آشنات کنم بهونه میاره ،نمی دونم باید چکار کنم؟
    یاد بوسش افتادم ،انگار کسی ته دلمو قلقلک داد تا حالا این حس رو تجربه نکرده بودم با این حس شیرین و خنده بر لب خوابم برد.
    نزدیک عیده و همه به جنب و جوش ،سرم خیلی شلوغ شده بازار عروسیا رونق گرفته یا درحال فیلم گرفتنیم یا عکس گرفتن، واسه همین با ژیلا تا دیر وقت کار می‌کنیم. یا تو آتلیه برای عکسو فتوشاپ و میکس، یا تو تالارا و باغا برای فیلم برداری عروس و داماد، البته هروقت فیلم برداری داریم دست مهران رو هم می‌بوسه کمک بیاد.
    جدیدا ژیلا مانتوهاش علاوبر بلند بودنش، گشادم شد. روسریاش بلند تر، همون یه ذره مویی هم که بیرون داشت خیلی مواظبه بیرون نیاد.
    بهش گفتم: ژیلا مردم روز به روز مانتوهاشون آب میره از تو برعکسه چرا مانتوهات این ریختی شدن؟
    یه لبخند زد که چال گونش مشخص شد:
    - عاشق این مدل مانتو ام.
    در جوابش لبخندی زدم. ترجیح دادم خفه شم. خب یعنی، در واقع، معنی جوابش همین می‌شد دیگه.
    بعداز خوردن ناهار بود رو به ژیلا کردم:
    - وای،بیست و پنج اسفند عروسی مهرانه من هنوز وقت نکردم لباس تهیه کنم!
    ژیلا: عه ،راست می‌گی! منم همینطور چند روز دیگه مونده تا بیستو پنجم؟
    - پونزده روز دیگه
    - وای چقدر روزا تند تند می‌گذره؟
    - موافقی امروز زودتر تعطیل کنیم،. خرید بریم؟
    - به مامان قول دادم امروز زود تر برم خونه بنده خدا خیلی کار داره
    - من که اگه امروز خرید نرم، دیگه نمی‌تونم برم خرید
    ژیلا با خودش کمی فکر کرد:
    - منم، بهتره به مامان زنگ بزنم، بیچاره مامانم. امسال اصلا نتونستم بهش کمک کنم بخصوص که کارای عروسی ژینوس رو هم داره.
    - از امروز دیگه کار قبول نمی‌کنیم.
    -وا الان یک هفته است کار قبول نمی‌کنیم.
    - نه اون مال فیلم برداری بود، منظورم کلیه فقط کار قبلیا رو هر جور هست باید تحویل بدیم؛ یه سه روزی رو تا دیر وقت کار کنیم تموم می‌شه، آماده شد بهشون زنگ می‌زنم بیان تحویل بگیرند. بعد هم تعطیل تا بعد عید.خوبه؟
    - آره،خودمونم یه نفس می‌کشیم.
    - فکر نکنم بشه نفس بکشیم، تازه باید برا عروسی خودمون رو آماده کنیم.
    ژیلا با ناراحتی: نه
    عصر با هم خرید رفتیم،من یه پیراهن یقه دکلته برداشتم که بلندیش تا بالای زانوم بود. یه ساپورت رنگ پا هم برای زیرش خریدم ژیلا هم یه پیراهن بلند برداشت که تاروی پاهاش بود مخلوط حریر و گیپور آستینای حریر بلند داشت یقه اش گیپور دکلته بود که زیرش با حریر پوشیده شده بود و میشه بگی یقه بسته بود تو سینش سنگ دوزی بود خیلی بهش می‌اومد.
    ژیلا: مهتاب سامانو تو واسه عروسی دعوت می‌کنی؟
    - مسلمه دوست دو جانبس یکی که من باشم خواهر داماد، یکی که تو باشی خواهر عروس.
    یه لبخند قشنگ زد: اوکی.
    عروسی مهران فرا رسید. مهران واسه عروسیش یه باغ کوچک اجاره کرد؛ ژیلا به عنوان همراه، با خواهرش به آرایشگاه رفت. چون آرایشگاه کوچک بود و جای بزرگی نبود؛ منو مهشید به یه آرایشگاه دیگه رفتیم. قرار شد وقتی کارمون تموم شد با آرش برگردیم.
    وارد باغ شدیم عروس و داماد هنوز نیومده بودند. وقتی لباسمو تنم کردم و از اتاق اومدم بیرون ارشیا رو دیدم، خیلی خوشحال شدم چون قبول نمی‌کرد بیاد. انقدر بهش اصرار کردم که به شرط اومد اونم اینکه به کسی معرفیش نکنم، پیشش رفتم سلام دادم. یه نگاه خریدارانه بهم کرد:
    - خیلی خوشگل شدی.
    دستم و گرفت و بردم یه گوشه خلوت به جمع دید نداشت روی لبم یه بوسه نرم کاشت وبهم نگاه کرد ببینه ناراحت شدم یانه.
    از دستش ناراحت شدم. با اینکه می‌دونست خوشم نمیاد، باز کار خودش رو می‌کرد ناراحت سرشو زیر انداخت.
    - معذرت می‌خوام،نمی‌خواستم ناراحتت کنم. آخه...
    - فراموشش کن.
    یه لبخند خوشگل زد،سریع گونمو بوسید.
    از حرکتش تعجب کردم واقعا آدم بشو نیست خواستم اخم کنم اما انقدر لبخند شیطونِ رولباش، شیرین و با مزه بود که خندم گرفت به سختی جلوی خندم و گرفتم. به آرومی دستمو روی جای بوسه اش گذاشتم.
    ارشیا: اجازه میدی یه عکس ازت بگیرم.
    خیر اصلا به رو خودش نمیاره انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
    لبخند رو لبم اومد. یکم اذیت کردن بد نیست. باید آدم بشه یه اخم کوچولو کردم:
    - نه.
    - خانومی، جون من
    - نه
    - این تن بمیره
    - عه خدا نکنه
    - باشه؟
    - خیلی خب
    گوشیش رو درآوردو چند تا عکس ازم گرفت دوتا دستامو تو دستاش گرفت و پشت هر دو دستمو بوسه ای زد؛ همراه یه چشمک گفت:
    - بریم؟
    - بریم.
    سر جامون برگشتیم، دیدم سامان اومده. از ارشیا عذر خواهی کردم و سمت سامان رفتم، بهش خوشامد گفتم. سامان روی زمینو نگاه می‌کرد اصلا سرشو بالا نمی آورد بدون هیچ تغییری به خودش جواب منو می‌داد، برای احترام چند دقیقه ای رو کنارش نشستم. سر صحبت رو با هاش باز کردم،حتی یه نیم نگاهم تو این فاصله به من ننداخت؛ فقط چشم به میز دوخته بود. هنوز باغ خلوت بود، یک ساعتی طول می‌کشید همه مهمونا بیاند یه آهنگ توپ پخش شد از سامان معذرت خواهی کردم و سمت ارشیا رفتم. ازش خواهش کردم باهم برقصیم،شروع به رقصیدن کردیم. با دقت بهش نگاه کردم یه کتو شلوار دودی با یه پیراهن جذب موشی روشن تنش بود، خیلی بهش می‌اومد. باعث جذاب تر شدن چشمای طوسیش شده بود.موقع رقصیدن با هر حرکت کوچک، موهای لخت و خرمایی رنگش که به حرکت در می اومد، دل آدمو می‌برد؛ به خصوص بوی عطر سرد و شیرینش ،جدیدا ارشیا بدجور داشت تو دلم جا باز می‌کرد دلم واسش ضعف رفت. نا خود آگاه عشوه ای خواص تو صدام ایجاد شد. نمی‌دونم از سر هیجان بود یا...
    نمی‌دونم، از هر چیزی بود با دیدن تیپ و ظاهر ارشیا اینطور دگرگون شدم پر از آشوب.گفتم:
    - خیلی خوش تیپ شدی!
    یه لبخند عریض تحویلم داد: می‌دونم
    - اعتماد به نفست منو کشته فکر کنم لایه ازن سوراخ شد.
    بلند خندید.
    حدود پنج دقیقه با هم رقصیدیم، از پیست بیرون اومدیم .
    ارشیا: مهتاب جان یه مشکلی برام پیش اومده باید برم. فقط بخاطر تو تا الان رو موندم.
    - یک ساعت نیست اومدی کجا می‌خوای بری؟
    - عزیزم مجبورم برم کارم واجبه اینم که اومدم فقط وفقط برای دیدن تو بود.
    در جوابش سکوت کردم. وقتی ناراحتیمو دید ناراحت شد:
    - خانومی اجازه میدی برم؟
    سعی کردم متوجه بغضم نشه: باشه.
    تا دم باغ باهاش رفتم،سوار ماشینش شد یه بوق به عنوان خداحافظی واسم زد و ماشین و حرکت داد. هنوز از در باغ کنار نرفته بودم که ماشین عروس و داماد رسید؛همه غرق در شادی بودند. مهشید خودش و رسوند، شروع به فیلم گرفتن کرد، دوربینو ازش گرفتم. مامان و مهشید و بقیه، عروسو داماد رو همراهی کردند. وقتی عروسو داماد تو جایگاهشون نشستند دوربین رو خاموش کردم،مهشید کنارم ایستاده بود. آروم گفت:
    - مهتاب اون پسره کی بود که باهاش ‌رقصیدی؟ احیانا ارشیا نبود؟
    از اونجای که ارشیا قول گرفته بود معرفیش نکنم ولی من جوابی نداشتم به مهشید بدم به ناچار راستشو گفتم:
    - چرا خودش بود.
    مهشید خیلی تعجب کرد: پس چرا به این زودی رفت؟ چرا واینساد
    به خونواده معرفیش کنی؟ الان که بهترین موقعیت بود!
    - گفت یه کار واجب داره مجبوره بره،ولی هنوز اعتقاد داره برای معرفی زوده درضمن نمی‌دونه تو می‌دونی.
    مهشید نهایت تعجبشو با شونه بالا انداختن نشون داد.
    باغ پر شده بود، همه مهمونا اومده بودند. خواننده یه آهنگ شاد می‌خوند که باعث شده بود همه جوونا تو پیست باشند. ژیلا تا آهنگ تموم شد رفت رویه صندلی نشست. منم دوربین و به مهشید دادم و با آهنگ رقصیدم. به خاطر ارشیا زیاد دل و دماغ نداشتم، کنار ژیلا رفتم نشستم. مهشید فیلم می‌گرفت ونتونسته بود یه دل سیر برقصه. نگاهمو دور تادور چرخوندم که مهمونا کم و کسری نداشته باشند. چشمم به سامان افتاد. نگاهش ثابت روی میز بود ابروهاش حسابی به هم گره خورده بود، رو به ژیلا گفتم:
    - این چشه؟ چرا اینطوریه؟
    ژیلا: کی؟
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏3/12/17
    PaRIsA-R و روشنک.ا از این پست تشکر کرده اند.
  10. دهقانی
    آنلاین

    دهقانی کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏16/8/17
    ارسال ها:
    44
    تشکر شده:
    109
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    استان اصفهان
    وبه مسیر نگاه من نگاه کرد:
    - سامانو می‌گی؟
    - آره
    شونه هاشو بالا انداخت: نمی‌دونم
    - برم ببینم چشه؟یه موقع براش مشکلی پیش نیومده باشه.
    همون موقع مهشید کنارم اومد:
    - مهتاب بیا تو این دوربینو بگیر اون موقع تا الان می‌خوام برم برقصم نمی‌شه.
    - مهشید جان الان کاردارم یه پنج دقیقه صبر کن، بعد.
    - نه خواهری، آرش بیچاره می‌خواد باهام برقصه برم بچه گناه داره منتظره.
    وبدون اینکه من موافقتمو اعلام کنم دوربین رو داد دستمو رفت،روبه ژیلا کردم:
    - من برام کار پیش اومد تو برو ببین مشکلش چیه؟
    - نه من روم نمی‌شه
    - روم نمی‌شه دیگه چیه؟ ما میزبانیم، اون مهمان ،سامان به خاطر ما اینجا اومده ، زشته برو ببین چشه
    به اجبار بلند شد سمت سامان رفت. یه نگاه به سامان انداختم،هنوز سرش پایین بود تیپ تقریبا ساده ای زده بود؛یه پیرهن ساده خاکی روشن با یه شلوار جین آبی تیره تنش بود، به همراه یه کفش اسپرت،موهاشم یه طرف شونه زده بود؛ موهای مشکیش تو شب مشکی تر به نظر می‌رسید. با اینکه همه چیزش ساده بود اما درکمال سادگی زیبا بود.
    طرف پدرو مادرم رفتم. بعداز کلی فیلم گرفتن اومدم سر جام ولی ژیلا نبود با چشم دنبالش گشتم پیداش نکردم. یادم افتاد که قرار شد بره از سامان سوال کنه. به طرف میز سامان نگاه کردم، سامان هم نبود،
    وا این پسره کجا غیبش زد؟
    عروسو داماد به پیست رفتن دوباره از جام بلند شدم تا فیلم بگیرم یک ربعی طول کشید که دوباره سر جام برگشتم، دیدم سامان با لبخندی روی لبش سمت من میاد.
    بهش گفتم: تو یه دفعه کجا غیبت زد؟
    همونطور که رو زمینو نگاه می‌کرد:
    - یه کار واجبی برام پیش اومد رفتم انجامش بدمو بیام.
    - بیا بشین.
    - باشه فقط یه خواهشی دارم، اینو می‌دی به ژیلا خانوم
    به دستش نگاه کردم یه نایلون سفید رنگ بود که با سبز روش نوشته شده بود از خرید شما مچکریم با تعجب بهش نگاه کردم!
    گفت: همین الان لطفا.
    نایلونو ازش گرفتم: باشه.
    بلند شدم رفتم ژیلا رو پیدا کنم،از هرکس سراغشو می‌گرفتم می‌گفتن ندیدنش.
    یعنی کجا رفته؟دختر عمو شو دیدم.
    گفتم: ژیلا رو ندیدی؟
    - چرا تو رخت کن بود.
    سمت رخت کن رفتم،ژیلا خیلی ریلکس اونجا نشسته بود. حرصم گرفت:
    - معلوم هست یک ساعته اینجا چکار می‌کنی؟
    لبخندی زد: از سرو صدا خسته شدم اینجا اومدم.
    نایلونو سمتش گرفتم: بیا اینو سامان داد بدمش به تو
    باشتاب ازجاش بلند شدو با خوشحالی گفت: جدی؟ اینو سامان بهت داد؟
    از زور تعجب خیره مونده بودم بهش: آره!
    سریع در نایلونو باز کرد. یه شال همرنگ پیرهنش که خیلی زیبا بود و روش کار شده بود و در آورد،رو سرش انداخت . جلوی آیینه ایستاد و مرتبش کرد،موهای خرمایی رنگشو زیر شال داد! دهنم باز مونده بود! قادر به بستنش نبودم،به کاراش نگاه می‌کردم؛ آخر طاقت نیاوردم:
    - ژیلا این همه پول شینیون کردن موهاتو دادی حالا می‌خوای زیر این شال مخفیشون کنی؟
    یه لبخند خوشگلی زد و با چشمای عسلیش بهم خیره شد: اونجوری خیلی معذب بودم، اینطوری راحت ترم
    دیگه چشمام واسه گشاد شدن جا نداشت: اونوقت سامان این وسط چکارست؟!
    یکم هول شد و مِن مِن کرد: هیچی
    نا خود آگاه فریاد زدم: هیچی!
    - هیس.
    وُلوم صدامو پایین آوردم: سامان عصبانی بود قرار شد بری باهاش حرف بزنی، وقتی اومدم می‌بینم جفتتون غیبتون زده. بعد جناب سامان نایلون به دست پیداشون می‌شه نگو خانوم هم تو رخت کن منتظرشون بوده! اونوقت هیچی؟ انتظار نداری باور کنم؟!
    انگشت اشاره اشو نوک دماغش گذاشت:
    - هیس یهو یکی می‌شنوه! اِم... غیراز تو کسی که بو نبرد؟
    شاخکام شدیدا شروع کرد تکون خوردن: نه کسی بو نبرد خب جریان چیه؟
    سعی کرد خودشو آروم نشون بده:
    - جریان! چه جریانی؟
    دست به سینه زدم: من برم پیش بقیه، اما قول نمی‌دم کسی از این موضوع خبردار نشه.
    ژیلا حسابی ترسید: مهتاب جان! یه لحظه صبر کن الان واست توضیح می‌دم.
    با لبخند برگشتم سمتش: حالا شد،خب می‌شنوم.
    - ِا م، راستش وقتی پیشش رفتم که ببینم چرا عصبانیه،چند نفر کنارش نشسته بودند؛ مجبور شدم صداش کنم، رفتیم یه گوشه تا راحت تر... ام... ا...
    - خب؟
    - تو که منو می‌شناسی، ام... حرف زدن با سامان...
    - نه تنها با سامان با هر چی جنس مذکر واست سخته،خب؟
    - با هزار بدبختی ازش پرسیدم: چرا ناراحتید؟ ام... اونم که زمینو نگاه می‌کرد گفت:
    - تو فامیل ما عروسیامون زنونه مردونه جداست. غیرتمون نمی‌کشه زنو مرد قاطی باشن! واسه همین معذبم.
    گفتم: اگه می‌دونید اذیت می‌شید برید اون سمت که مُسن ترا نشستند.
    یکم مِن مِن کرد بعد گفت: راستش من بیشتر، از این اذیت می‌شم که شما چیزی سرتون نیست! راحت جلوی محرمو نا محرم می‌رقصید! اِ... من دوست ندارم شما مثل بقیه باشید! ببخشید رک باهاتون صحبت می‌کنم،دوست دارم اون ژیلای سر و سنگینی که توی آتلیه می‌بینمو ببینم.
    خب، می دونی مهتاب،خیلی خجالت کشیدم.
    گفتم: خوب من اگه یه روسری همینطوری سرم کنم چون به لباسم نمیاد زشت می‌شه و فامیل مسخرم می‌کنند.
    مثلا می‌خواستم کارمو توجیح بکنم، می‌دونم که توجیحم خیلی مسخره بود. اونم گفت:
    - اگه قابل بدونید همین الان می‌رم یه چیزی که به لباستون بخوره می‌گیرم میام.
    - به نظرت اشتباه کردم قبول کردم؟
    - نه،یعنی نمی‌دونم!
    بهش قول دادم دیگه تا آخر عمرم حجابمو کنار نذارم. بهش گفتم:
    - میرم یه جایی که هیچ کس منو نبینه، تا شما بیایید و روسری ست لباسمو بیارید.
    - چرا بهش قول دادی؟ مگه زورت کرد؟
    - نه! چون خودمم قلبا با حرفش موافق بودم.
    ژیلا یه لبخند شیرین زد:
    - دیگه عصبانی نبود،خوشحال بود. بیرون رفت منم به قولم عمل کردم؛ همین،مهتاب به کسی که چیزی نمی‌گی؟ می‌دونی که دخترای فامیل چقدر منو به خاطر این خجالتم مسخره می‌کنند! خواهش می‌کنم.
    - نه... خیالت راحت، به کسی چیزی نمی‌گم؛ اما مرده شور شما دوتا یَخو ببرم. پاشو بیرون بریم! اَه اَه
    شروع کردم اداشو در آوردن: از سرو صدا خسته شدم،هه.
    بیرون رفتیم،سامان یه نگاه خریدارانه به ژیلا انداخت که باعث شد ژیلا از خجالت سرخ بشه، ولی برق پیروزی توصورت سامان موج می‌زد.
    ساعت سه صبح بود عروسو داماد رو تا در خونشون بدرقه کردیم،خداحافظی کردیم و به خونه رفتیم.
    دو روز از عروسی مهران می‌گذره، قرار شد با ژیلا بیایم آتلیه و فیلم عروسیشون رو آماده کنیم! می‌خواستیم روز اول عید تحویلشون بدیم. تا ظهر بیشتر اونجا نموندیم بعد هم با هم ساندویچی رفتیم، هرکدوم یه ساندویچ سفارش دادیم؛ همون موقع سرو کله سامان پیدا شد. انگار موشو آتیش زده بودند! کنارمون اومد نشست. پرسید:
    - چی سفارش دادید؟
    گفتم: بندری
    از همونجا داد زد: آقا برا منم یه بندری
    تا داشتیم غذا مونو می‌خوردیم متوجه نگاه سامان به ژیلا بودم، واقعا چرا من زود تر نفهمیدم
    از ساندویچی بیرون اومدیم ،دست ژیلا رو گرفتم:
    - میای باهم خرید بریم، برا عیدم مانتو ندارم.
    - اتفاقا می‌خواستم خرید برم، منم کفش ندارم.
    روبه سامان کردم: خب دیگه ما داریم می‌ریم خداحافظ.
    سامان: با ماشین اومدم هرجا خواستید برید می‌تونم برسونمتون.
    - از لطفت خیلی ممنون ولی ما می‌خواهیم خرید بریم اذیت می‌شی،تو برو به کارت برس.
    - نه بابا این چه حرفیه، امروز بیکارم هرچی باشه فکر کنم از بیکاری بهترباشه، هر جا خواستید برید می‌رسونمتون.
    سوار ماشینش شدیم، یه پژو پارس مشکی رنگ. دم یه پاساژ نگه داشت،پیاده شدیم.
    سامان: شما برید تو پاساژ من ماشینو پارک کنم میام.
    وارد پاساژ شدیم،تقریبا چند تا از مغازه های طبقه اول رو دیدیم که سامانم خودشو بهمون رسوند تو طبقه اول چیزی که نظرمون رو جلب کنه پیدا نشد،با پله برقی طبقه دوم رفتیم،تو اولین مغازه یه مانتوی خیلی قشنگ دیدم یه مانتوی کوتاه قرمز که یه کمربند زنجیرمانندطلایی دور کمرش داشت، پرو کردم خیلی بهم می‌اومد؛یه ساپورت خوش رنگ هم خریدم که با مانتو ست می‌شد،کاری به رنگ سال ندارم؛بیشتر دوست دارم اون رنگی که بهم میاد رو انتخاب کنم. یه نگاه تو آیینه به خودم کردم خیلی خوب به تنم نشسته بود. اگه ارشیا منو با این مانتو ببینه چی می‌گه؟ حتما خیلی ذوق می‌کنه. با یاد آوری اسم ارشیا تو دلم کیلو کیلو قند آب شد. از اتاق پرو بیرون اومدم،مانتو و ساپورت رو حساب کردم و از مغازه بیرون اومدم . قرار شد واسه اینکه وقتمون تلف نشه هرکس بره واسه خودش خریدش رو بکنه. یه نگاه به اطراف انداختم ژیلا رو دیدم،دم یه روسری فروشی وایساده سامان هم نزدیکش ایستاده بودو داشت با ژیلا حرف می‌زد! نمی‌دونم چی می‌گفت که ژیلا انقدر لپاش گل انداخته بود و سرش زیر بود! صبر کردم تا صحبتشون تموم شه. سامان وقتی حرفشو زد از پاساژ بیرون رفت .پیش ژیلا رفتم:
    - چی می‌خوای بخری؟
    - به نظرت اگه من از اینا بپوشم بهم میاد! (به چادر ملی تن مانکن اشاره کرد)
    چشمام کامل از کاسش خارج شد!
    - می‌خواهی چادر بخری؟
    - بیا بریم داخل مغازه یکیشو بپوشم بینم بهم میاد یانه؟
    مغازه دار یه چادر ملی براش آورد وژیلا سرش کرد. تو آیینه ای که به دیوار زده بودند روسریش رو که زیر چادر چروک شده بود رو صاف کرد. روکرد بهم
    - بهم میاد؟
    به قدری تو بهت بودم که خفه شده بودم! ولی از حق نگذریم خیلی ناز شده بود. فقط با سر علامت مثبت دادم.
    یه لبخند گشاد زد.
    - آقا همینو بر می‌دارم
    خرید! چادر رو خرید!
    - می‌خوای چادر سرت کنی؟
    خیلی راحت شونشو داد بالا: آره. مشکلش چیه؟
    - هیچی،نه مشکلی نداره.
    دیگه چادر رو از سرش بر نداشت. منم یه روسری ست مانتوم خریدم.
    ژیلا خندید: هه هه، می‌خوای تو تعزیه نقش شمر رو بازی کنی؟
    - کوفت
    یه نگاه به خریدام کردم حق با اون بود خودمم خندم گرفت با هم زیر خنده زدیم، مغازه دار چپ چپ بهمون نگاه کرد سرمون رو زیر انداختیم و از مغازه بیرون اومدیم .بیرون ازمغازه لوازم آرایشی چند تا لاک وچند تا رژلب با رنگای جیغ خریدم بعداز اینکه ژیلا کفش خرید از پاساژ بیرو زدیم . نگاهمون به سامان افتاد، دستاشو تو جیب شلوارش کرده بود و به ماشینش تکیه داده بود و با سنگی که جلوی پاش بود داشت بازی می کرد.
    گفتم: ببخشید به خاطر ما تو زحمت افتادید ومعطل شدی.
    با گفتن جملم سرشو بلند کردو بهم نگاه کرد:
    - نه خواهش می‌کنم.
    وهمزمان با گفتن این جمله نگاهش سمت ژیلا چرخید، یه لبخند عریض رو لبش اومد.
    آروم گفت: چادر خیلی بهتون میاد.
    ژیلا هم طبق معمول سرخ شد و شروع کرد با پر شالش بازی کردن. سامان هم با همون لبخند رو لبش سرش پایین بود و دست چپشو تو جیب شلوارش فرو کرده بود و با دست راستش رو بدنه ماشین ضرب گرفته بود. یه سرفه مصلحتی کردم.
    - تا کی باید به همین شکل اینجا وایسیم؟
    سامان به خودش اومد. حول شد و گفت: اِ چرا،بفرمایید بشینید تا بریم.
    خونه ژیلا اینا نزدیک تر بود اول اونو رسوند و بعد منو. وقتی خواستم پیاده شم نگاش کردم،تو فکر بود.
    - خب تا بعداز عید همدیگه رو نمی‌بینم؛ پیشاپیش عیدت مبارک،سال خوبی داشته باشی.
    - عید شما هم پیشاپیش مبارک. امیدوارم سالی خوب توام با شادی داشته باشی.
    پیاده شدمو دستمو به عنوان خداحافظی بلند کردم. سامانم دستشو به علامت خداحافظی به سرش نزدیک و بعد دور کرد یه بوق زد و رفت. به رفتن ماشینش نگاه کردم تو دلم گفتم:
    - شما دوتا هم از دست رفتید.
    امروز با ارشیا برای آخرین بار تو سال جاری به گردش رفتیم،با هم تو پارک قدم زدیم؛ارشیا روبه روم ایستاد:
    - مهتاب،نمی‌دونم این چند روز که قراره نبینمت چکار کنم؟ از همین الان دلتنگتم!
    - اگه گذاشته بودی به مامان و بابا معرفیت کنم، الان تو هم مثل آرش می‌تونستی خونمون بیای یا با هم بیرون بریم!
    - مهتاب ما بارها در این باره با هم حرف زدیم. منم هر بار گفتم و بازم می‌گم، الان زوده.
    - زوده؟! چهار ماهه با هم دوستیم، سه ماهه از علاقه هم دیگه مطمینیم. باز می‌گی زوده!
    - مهتاب جان تو که شرایط منو می‌دونی!
    - تو به پدر و مادرت گفتی منو دوست داری؟ اصلا اونا می‌دونند؟ اصلا تصمیم دارند ایران بیاند؟
    ارشیا یه قدم بهم نزدیک شد،دستامو تو دستاش گرفت کمی خم شد طرفم تو چشمام خیره شد و با مهربون ترین لحن و صدا گفت:
    - بابای من نمی‌تونه شرکتشو همینجوری ول کنه بیاد؛ باید یه سر و سامونی به کاراش بده،تو خیلی عجولی! بابا اونا انگلیسند، همین بغل که نیست،مهتاب؟
    - ...
    - قهری؟
    - ....
    - خانومی؟ دلت میاد؟
    - بهتره بریم خونه.
    - دم عیدی اوقاتمونو تلخ نکن دیگه... آشتی؟
    - قهر نیستم
    - اگه قهر نیستی چرا انقدر اخم داری؟
    - خب،منم ، وقتی به این فکر می‌کنم نمی‌تونم این چند روز ببینمت... خب...
    - دلت برام تنگ می‌شه؟
    با خجالت تو چشماش نگاه کردم، با سر علامت مثبت دادم؛دستاشو دورم حلقه کرد و روی سرمو بوسید. نفسشو آه مانند بیرون فرستاد.
    - منم اما عزیزم باید صبر داشته باشیم تا همه چیز حل شه. اوکی؟
    فیلم عروسی مهران رو تو خونه درست کردم، تمام توانمو گذاشتم تا یه فیلم خیلی عالی در بیاد. هر کس فیلم رو دید کلی به به و چه چه کرد.
    فصل ششم:
    همه گی دور سفره هفت سین نشسته و منتظر تحویل سال بودیم،چشم از تلوزیون بر نمی‌داشتیم. تا اینکه تلویزیون آغاز سال جدید رو اعلام کرد؛ بعد آهنگ یا مقلب القلوب اصفهانی پخش شد. همه بهم تبریک گفتیم و برای هم آرزوی سلامتی کردیم. به مهران گفتم:
    - انشاءالله تو این سال جدید جمعیت شما از دو نفر به سه نفر ارتقاء پیدا کنه!
    مهران: بذار عرق عروسیمون خشک بشه بعد یه همچین دعایی رو بکن.
    - عرق عروسیمون خشک بشه چیه؟ من می‌خوام هر چه زود تر عمه بشم.
    - تو این دوره زمونه عمه زیاد خوب نیستا، می‌دونی که؟
    - با این حرفا نمی‌تونی منو منصرف کنی.
    تا آخر شب گفتیمو خندیدیم. موقع خواب احساس کردم مهشید می‌خواد مطلبی رو بگه ولی دودله.
    - مهشید جان بنال!
    - چیو؟
    - همونیو که هی مزه مزش می‌کنی رو!
    - راستش نمی‌دونم چطوری بگم... اِاِم... آرش از قبل عروسی مهران گیر داده خواستگاری بیاد، می‌گه دیگه تحمل دوری تو رو ندارم. منم بهش می‌گم...
    وسط حرفش اومدم: تا خواهر بزرگترم هست فکرشو از سرت بیرون بیار.
    - دقیقا
    - مهشیدی! خواهر تو غلط می‌کنی یه همچین چیزی رو می‌گی ،مگه از اولم آشنایی شما به همین منظور شکل نگرفت؟ پس دیگه چته؟ این اُمل بازیا چیه از خودت در میاری؟ یه موقع من نخواستم حالا حالا ها شوهر کنم تو می‌خوای منتظر بمونی؟ مگه یه نفر چقدر صبر داره تا منتظر تو بمونه؟
    - مامانو بابا رو چکار کنم؟
    - اولا اوناچیزی نمی‌گن. اگه هم گفتن جوابشون با من.کِی می‌خواد بیاد خواستگاری؟
    - بعداز عید.
    همون طور که دراز کشیده بودیم مهشیدو بغل گرفتم
    - مبارک باشه عروس خانم.
    با این حرفم مهشید لبخند خوشگلی تحویلم داد:
    - مگه نمی‌خوای با ارشیا ازدواج کنی؟
    - چطور؟
    - آخه میگی نمیخوای حالا حالاها شوهر کنی!
    - دلت خوشه،ارشیا هنوز تو گیر اومدن مامان و باباش از انگلیسه. این جور که بوش میاد تا سال دیگه ول معطلیم،ولش کن؛بگیر بخواب.
    گوشیمو از بالا سرم برداشتمو برای ارشیا اس زدم
    - سلام عزیزم سال نو مبارک، امیدوارم سالی خوب وخوشی داشته باشی.
    خیلی سریع جواب داد
    - سلام بر سلطان قلبم. منم بهت تبریک می‌گم امیدوارم بِهترینِ بهترین روزا رو داشته باشی.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏3/12/17
    PaRIsA-R و روشنک.ا از این پست تشکر کرده اند.
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)