↑ ↓

کامل شده رمان من به برلین نمی روم | سناتورکاربر انجمن یک رمان

شروع موضوع توسط SheRviN DoKhT ‏22/9/17 در انجمن رمان کامل شده کاربران

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. SheRviN DoKhT
    آفلاین

    SheRviN DoKhT نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/17
    ارسال ها:
    375
    تشکر شده:
    1,566
    امتیاز:
    93
    شغل :
    مصرف کننده ی اکسیژن
    محل سکونت:
    خرم آباد
    کد رمان : 1110
    ناظر: Sima.81


    به نام او
    نام رمان: من به برلین نمی‌روم
    نام نویسنده: سناتور
    ژانر: تراژدی، عاشقانه
    سبک: رئالیسم

    خلاصه:
    روزها از پس هم گذشته و اینک الیسیما، دیگر آن نوجوان درمانده‌ی شانزده‌ساله نیست؛ لیکن او را روزگار و حماقت خودش، عوض کرده است. او تازه دارد معنی "مجازات زن‌بودنش" را می‌فهمد. هفت‌سال از مرگ سام می‌گذرد و او در بالین خانواده‌ی طاهری تاب آورده است؛ خانواده‌ای که از یک نقطه‌ی کوچک به همه‌ی زندگی‌اش تبدیل شدند. همه‌چیز آرام به نظر می‌رسد؛ اما اصل ماجرا چیز دیگری است. در این میان، بازگشت دماوند به هیاهوی این آشفته‌بازار، دامن می‌زند و...

    پیش‌گفتار:
    الیسیما نوجوان شانزده‌ساله‌ای بود که از ناتنی‌بودن پدرش باخبر می‌شود و نفرت از درونش فوران می‌کند. از بهر این نفرت، به دعا و نفرین روی می‌آورد. آهسته‌آهسته از دردها و رنج‌های سام، ناپدری‌اش، آگاه می‌شود و نفرت پر می‌کشد و عشق جایگزین می‌شود؛ اما درست در جایی که این علاقه می‌توانست شکوفا شود، نفرین عملی شده و سام می‌میرد...
    پ.ن: علی اکبر و کیاوش یه نفرند.
    این جلد تقریبا، مستقل از جلد اول خود است.



    [​IMG]
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏30/10/17
    FATEMEH_R, oxsizhen, FATEME078 و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. FATEMEH_R
    آفلاین

    FATEMEH_R مدیر تالار کتاب عضو کادر مدیریت مدیر تالار کتاب

    تاریخ عضویت:
    ‏31/3/17
    ارسال ها:
    601
    تشکر شده:
    3,584
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو ی پیراپزشکی
    محل سکونت:
    پاریس کوچولو
    [​IMG]


    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

    ◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
    ♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
    ** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
    ♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

    درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
    **تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


    دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
    ✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

    و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
    ●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

    به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

    ** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

    با تشکر تیم مدیریت یک رمان
     
    oxsizhen, Tranquility, تیام و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. SheRviN DoKhT
    آفلاین

    SheRviN DoKhT نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/17
    ارسال ها:
    375
    تشکر شده:
    1,566
    امتیاز:
    93
    شغل :
    مصرف کننده ی اکسیژن
    محل سکونت:
    خرم آباد
    مقدمه:
    شب بود و
    شمع بود و
    من بودم و
    غم!
    شب رفت و
    شمع سوخت و
    من ماندم و
    غم!
    ***
    - الی؟ الی بدو علی‌اکبر اومد، داداش گلم اومد.
    نگاهم را به آینه می‌دوزم؛ همه‌چیز مرتب است. موهای بور بلندم را زیر روسری ساتن پنهان می‌کنم. با چشمان قهوه‌ایم، رژلب روی میز را نشانه می‌گیرم."نه الیسیما، احمق نشو! باز می‌خوای آتو بدی دستش؟" منصرف می‌شوم."می‌خوای مثل میت‌ها باشی؟" بدون تعلل رژلب را برمی‌دارم، می‌چرخانمش که رژ قرمز زیبایی بالا می‌آید؛ جیغ نیست، خانمانه است. آن را روی لبم می‌کشم؛ لب‌های صورتی بی‌رنگم، قرمز می‌شوند. دستمال را از روی میز برمی‌دارم و روی لب‌هایم می‌کشم؛ تا حدودی رنگش پاک می‌شود. این‌گونه هم به حرف دلم عمل کرده بودم، هم عقلم! دستمال رژی‌شده را در سطل آشغال می‌اندازم و چادرم را روی سرم می‌کشم.
    از اتاق بیرون می‌زنم. خانه شلوغ است؛ پر از مهمان است. خیلی از آن‌ها را نمی‌شناسم و حس می‌کنم آن‌ها هم همین‌طور. چندنفری که من را می‌شناسند، با من سلام علیک می‌کنند، من هم به گرمی پاسخ می‌دهم.
    از خانه خارج می‌شوم و وارد حیاط می‌شوم. حیاط هم شلوغ است؛ عده‌ای مرد کناری ایستاده‌اند و مادر، سمیه، معصومه و زینب هم سمت دیگری زیر درخت پُربار انجیر به همراه خاله‌ی کیاوش مشغول ریزریز صحبت‌کردن با یکدیگرند. چادرم را جلوتر می‌کشم که معصومه می‌گوید:
    - بیا الی‌جان.
    جلو می‌روم و کنارش می‌ایستم. زینب با خنده در گوشم پچ‌پچ می‌کند:
    - فکر می‌کردم از خوشی توی پوست خودت نگنجی، خیلی بی‌تفاوتی!
    نمی‌دانم معصومه چه‌طور می‌شنود که چادرش را روی صورتش می‌کشد و به من چشمک می‌زند:
    - من که می‌دونم چه‌قدر خوشحالی!
    جوابی جز پوزخند لبخندنما ندارم. اسپورتیج مشکی که در کوچه پدیدار می‌شود، مادر بلند صلوات می‌فرستد که ما هم بالطبع صلوات می‌فرستیم. دست‌هایم یخ می‌زنند؛ اما قلبم همان‌طور آرام و ریتمیک می‌زند؛ گرومپ، گرومپ، گرومپ!
    مسلم پیاده می‌شود و از سمت شاگرد هم خودِ کیاوش. معصومه سریع اسپند دود می‌کند و شوهرش چاقو را روی گردن گوسفند می‌گذارد. همین که کیاوش جلو می‌آید، سرش بریده می‌شود و خون از گردن گوسفند فوران می‌کند. کیاوش با پدرش گرم و صمیمی روبوسی می‌کند. جلو می‌آید و دست مادر را می‌بوسد که مادر هم سرش را می‌بوسد. مردها دورش را می‌گیرند و این زنگ خطری برای ماست که به داخل خانه برویم. می‌بینم که سمیه با بغض به قد بلند کیاوش نگاه می‌کند و اشک چکیده از گوشه‌ی چشمش را پاک می‌کند؛ تلخندی می‌زنم.
    وارد خانه می‌شویم و بدون توقف، مشغول پذیرایی از مهمان‌ها می‌شوم. دوست ندارم حتی یک ثانیه هم بیکار شوم؛ چون بیکاری مصادف با فکر و خیال الکی بود. این اخلاقم را مادر خوب می‌دانست؛ چون عمیق نگاهم می‌کند. لبخندی به رویش می‌زنم که خودش را مشغول صحبت با محبوبه‌خانم، همسایه‌مان، نشان می‌دهد. به حیاط می‌روم تا یکی از پارچ‌های پلاستیکی را بردارم. مسلم صدایم می‌زند، به سمتش برمی‌گردم. از چشمان قهوه‌ای‌اش، خستگی می‌بارد؛ اما همچنان لبخند می‌زند. می‌گوید:
    - الی‌خانم قربون دستت یه چسب میاری بزنم به این پلاکاردِ؟ گوشه‌ی سمت چپش افتاده.
    به پلاکارد اشاره می‌کند. نگاهم را به آن سمت هدایت می‌کنم. رو به او چشمی می‌گویم و بعد نوشته را بار دیگر نگاه می‌کنم.
    «حاج علی‌اکبر طاهری، زیارت مکه مکرمه و مدینه منوره‌تان قبول درگاه حق»
     
    oxsizhen, FATEME078, PaRIsA-R و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. SheRviN DoKhT
    آفلاین

    SheRviN DoKhT نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/17
    ارسال ها:
    375
    تشکر شده:
    1,566
    امتیاز:
    93
    شغل :
    مصرف کننده ی اکسیژن
    محل سکونت:
    خرم آباد
    ***
    دیگر کاری نمانده است که بخواهم خودم را به آن سرگرم کنم؛ به هال می‌روم که مادر می‌گوید:
    - بیا بشین الی، خسته شدی دیگه.
    می‌روم روی مبل می‌نشینم. معصومه با خستگی چادر را از روی سرش می‌کشد. مادر نگاهش می‌کند و می‌پرسد:
    - محمد رو چیکار کردی؟
    معصومه در حالی که پایش را ماساژ می‌دهد، با خستگی می‌گوید:
    - خونه‌ی مامان ابراهیم؛ بچه‌ام فقط به مادربزرگش وابسته‌اس.
    مادر اخم نمکینی می‌کند و می‌گوید:
    - دستت درد نکنه معصومه‌خانم! حالا دیگه به ما تیکه میندازی؟
    معصومه و زینب می‌خندند؛ اما من بی‌تفاوت سیب را قاچ می‌کنم. شام هم نخورده‌ام؛ اما به هر چیز که نه می‌گفتم، نمی‌توانستم به سیب نه بگویم. داشتم سیب را می‌جویدم که در باز شد. حاجی، مسلم، شوهر معصومه و کیاوش وارد می‌شوند. معصومه سریع بلند می‌شود و به سمت کیاوش می‌رود. کیاوش با لبخند صورتش را می‌بوسد. معصومه با خنده می‌گوید:
    - زیارت قبول حاجی!
    کیاوش هم با لبخند جوابش را می‌دهد:
    - خدا نصیب شما هم کنه اُختی!
    اُختی، اُختی، آه الیسیما تو اُختیِ کیاوش بودی! لب‌هایت را محکم به هم فشار بده؛ پوزخند نزن. کیاوش و مسلم به سمت ما می‌آیند. من و زینب، همسر مسلم، به احترامش بلند می‌شویم. بدون این که به زینب مستقیم نگاه کند، به او سلام می‌کند که زینب هم با خوشرویی جوابش را می‌دهد و زیارتش را تبریک می‌گوید. به سمت من می‌آید. حس می‌کنم همه ذره‌بین به دست گرفته و ما را نگاه می‌کنند. شاید می‌خواهند ببینند پس از یک ماه برگشتن، چه‌گونه از او استقبال خواهم کرد و واکنش او چه خواهد بود. سلام می‌کند که جوابش را آرام و بی‌تفاوت می‌دهم. تنها جای خالی کنار من است، پس می‌نشیند. همه می‌نشینند. من قوی بودم و این قدرت، اجازه‌ی اظهار نظر را به دیگران نمی‌داد.
    حاجی با عشق به پسرش نگاه می‌کند و می‌گوید:
    - خوش گذشت علی‌اکبر؟
    کیاوش سرش را بلند می‌کند و می‌گوید:
    - شما که خودتون تجربه دارید، می‌دونین چه حس و حالی داره. ولی جدای بعضی از سختگیری‌های نظامی‌های عراقی، خیلی خوب بود.
    معصومه به شوخی به صورتش چنگ می‌زند:
    - خاک به سرم! مگه جنگ تحمیلی ایران-عراق تموم نشده؟
    کیاوش که می‌فهمد سوتی داده است، اهم‌اهمی می‌کند و می‌گوید:
    - منظورم نظامی‌های عرب بود. اون‌جا اصلا امنیت نبود؛ می‌دونین که دیگه روابط ایران و عربستان مثل سابق خوب نیست.
    نگار، دختر کوچک پنج‌ساله‌ی مسلم، مزه می‌پراند:
    - عمو علی‌اکبر سوغاتی نیاوردی برامون؟
    معصومه لب می‌گزد و می‌گوید:
    - وا...سوغاتی چیه؟ عمو علی‌اکبر خودش سوغاتیه!
    به به عجب سوغاتی! عمو علی‌اکبرتان را با ده مَن عسل هم نمی‌شود نوش جان کرد. مسلم می‌خندد:
    - معصومه بحث سوغاتی رو نپیچون.
    مادر هم لبخند کوتاهی می‌زند:
    - بچه‌ام خسته‌ست؛ بذارید بخوابه، صبح که بیدار شد سوغاتی‌هاتون رو میده.
    حاجی اعلام حضور می‌کند:
    - طیبه‌خانم، خسته‌ی چی؟ کوه که نکنده... با هواپیما رفته، با هواپیما هم برگشته. از فرودگاه هم که دربست در خدمتشون بودیم! خستگی نداره که.
    مسلم سریع می‌گوید:
    - آره والا...اگه به خستگیه که کسی از من و بابا خسته‌تر نیست.
    ابراهیم، شوهر معصومه می‌خندد و شاکی می‌گوید:
    - بقیه هم که رحل قرآن!
    به ورژن جدید ضرب‌المثل "بقیه هم برگ چغندر " خنده‌ام می‌گیرد؛ اما خودم را کنترل می‌کنم.
     
    oxsizhen, FATEME078, PaRIsA-R و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. SheRviN DoKhT
    آفلاین

    SheRviN DoKhT نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/17
    ارسال ها:
    375
    تشکر شده:
    1,566
    امتیاز:
    93
    شغل :
    مصرف کننده ی اکسیژن
    محل سکونت:
    خرم آباد
    کیاوش با حفظ لبخندش می‌گوید:
    - باشه چشم، الآن سوغاتی‌هاتون رو هم میدم.
    چمدانش را از ماشین می‌آورد. روی فرش می‌نشیند که همه گرداگرد او می‌نشینند به جز من و حاجی. در چمدان که باز می‌شود، نگار جیغ می‌کشد و من هم از دیدن آن همه سوغاتی دهانم باز می‌ماند. کیاوش مانند شعبده‌بازها، دست در چمدان می‌کند و یک پارچه‌ی مشکی بیرون می‌آورد و با ارادت به سمت حاجی می‌گیرد و می‌گوید:
    - خدمت حاج بابا.
    حاجی تشکر می‌کند و سر کیاوش را می‌بوسد. بعدی کادوی مادر است؛ یک پارچه‌ی چادری، سجاده‌ای گلدار و یک انگشتر عقیق زیبا. جان به جانش می‌کردند، مادردوست بود.
    مسلم، معصومه، آقا ابراهیم، زینب، نگار؛ همگی کادویشان را می‌گیرند و می‌روند. کادویی به دست من نمی‌رسد؛ یا هیچ‌کس نفهمید یا همه فهمیدند و خودشان را زدند به نفهمی!
    مادر و حاجی که از صبح حسابی خسته شده بودند، رفتند که بخوابند. من هم آخرین ظرف‌ها را می‌شویم و به سمت اتاق به راه می‌افتم؛ اتاق مشترکم با کیاوش!
    یک اتاق نسبتا بزرگ، با چیدمانی بسیار ساده و وسایلی شامل تخت، کمد لباس و یک میز آرایش نئوپان. لباس‌هایش را عوض کرده است، عمامه و عبایش روی چوب لباسی بودند. روی تخت نشسته بود و به صفحه‌ی گوشی‌اش زل زده بود. چادر را از سرم می‌کشم و آرام می‌گویم:
    - زیارت قبول.
    همان‌طور که با گوشی ور می‌رود، بی‌تفاوت می‌گوید:
    - قبول حق باشه.
    از عمد تیکه می‌پرانم؛ البته زیرلبی اما جوری که بشنود:
    - حق هم حتما قبول می‌کنه.
    سرش را بلند می‌کند و نگاهم می‌کند؛ خیلی وقت است که نگاهش را ندیده‌ام. اخم می‌کند که ابروهای بلند و مشکی‌اش در هم فرو می‌روند. همان‌طور که به مشکی چشم‌هایش نگاه می‌کنم، می‌گوید:
    - این ده روز که این‌جام، به پر و پام نپیچ!
    پوزخند می‌زنم:
    - یادم نمیاد به پر و پات پیچیده باشم که الآن بخوای اخطار بدی!
    هزار جواب در آستین دارد که تحویلم بدهد؛ اما هیچ چیز نمی‌گوید. این‌گونه می‌خواهد به من بگوید به حضورم و خودم بی‌تفاوت است. من هم حرفی ندارم که بزنم. البته سریعاً یک حرف به ذهنم می‌رسد و قبل از کمی فکر، آن را به زبان می‌آورم:
    - جهت اطلاع حج بدون حلالیت، پشیزی ارزش نداره آقای طاهری.
     
    oxsizhen, PaRIsA-R و Tranquility از این پست تشکر کرده اند.
  6. SheRviN DoKhT
    آفلاین

    SheRviN DoKhT نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/17
    ارسال ها:
    375
    تشکر شده:
    1,566
    امتیاز:
    93
    شغل :
    مصرف کننده ی اکسیژن
    محل سکونت:
    خرم آباد
    همین را که می‌گویم، انگار آتشش می‌زنند. سرش را بلند می‌کند و آن‌چنان خشمگین نگاهم می‌کند که ناخودآگاه یک‌قدم به عقب بر‌می‌دارم. حس می‌کنم از چشمان سرخ‌شده‌اش، آتش ساطع می‌شود و این آتش من را می‌سوزاند. هیچ‌وقت کیاوش را تا این حد عصبانی ندیده بودم. یک لحظه تمام سربه‌زیری‌های این اخیر و لبخندهای صمیمی آن سال‌ها از ذهنم پر می‌کشند و همین کیاوش افسارگسیخته‌ی الآن می‌ماند! اولین‌بار بود که او را این‌گونه می‌دیدم؛ البته اگر آن شب لعنتی را فاکتور بگیرم.
    به سمتم می‌آید که باز عقبگرد می‌کنم. آن‌قدر عقب می‌روم که به دیوار پشت سرم برخورد می‌کنم. سعی می‌کنم کنترل خودم را به دست بگیرم؛ اما نمی‌شود، این نگاه تیز کیاوش نمی‌گذارد. دست چپش را کنار صورتم اهرم می‌کند و به سمتم خم می‌شود. فقط چشم‌هایم را نگاه می‌کند و این‌گونه من را هم وادار می‌کند به او زل بزنم. از لای دندان‌های کلیدشده‌اش می‌غرد:
    - که حج من مقبول نیست؛ هـا؟
    نفس‌های از حرص داغ‌شده‌اش به صورتم کوبیده می‌شود. هیچ‌چیز نمی‌گویم و بی‌حرف به چشمانش زل می‌زنم. نگاهمان، مانند دو شیر درنده یکدیگر را می‌درد. چشمان قهوه‌ای من در برابر سیاهی نگاهش مقاومت می‌کنند. باز با عصبانیت می‌گوید:
    - اون‌وقت چرا؟ چون از تو یکی حلالیت نطلبیدم؟
    تنها واکنشم همین بود:
    - صدات رو بیار پائین!
    بی‌توجه به حرفم ادامه می‌دهد:
    - حرف حسابت چیه سیما؟ اگه قبولیِ حج من به رضایت توئه که من حاضرم یه بار دیگه پاشم برم مکه.
    شجاعتم را جمع می‌کنم و آرام می‌گویم:
    - صدبار دیگه هم بری همین آش و همین کاسه‌ست!
    نیشخندش قلبم را نشانه می‌رود:
    - من هیچ کاری نکردم، هیچ حقی رو نخوردم که بخوام به‌خاطرش از تو یکی حلالیت بطلبم. این قانون برای تو صدق می‌کنه. تو هم هر وقت خواستی بری مکه، من بی چون و چرا حلالت می‌کنم خانم، نگران نباش!
    از تبرئه‌کردن خودش داغ می‌کنم:
    - چرا؟ مگه من چیکار کردم؟
    برمی‌گردد. چشمانش رنگ خشم را از دست می‌دهند. رفته‌رفته، پوزخند غلیظی روی لبانش جا خوش می‌کند. می‌خواهد تیکه‌بارانم کند؛ اما این کار را نمی‌کند. در موهای قهوه‌ای‌اش چنگ می‌زند، پوفی می‌کشد و می‌گوید:
    - دهن من رو باز نکن سیما...نمی‌خوام همین یه ذره حرمتی هم که بینمونه، از بین بره.
    حق با اوست؛ هر چه شود، هر چه بگوید، حق دارد، زیادی هم حق دارد. آهم منقطع به بیرون دمیده می‌شود. حس می‌کنم در سیاهچالی تاریک و سرد رها شده‌ام. تکیه به دیوار، روی زمین سر می‌خورم. چمباتمه می‌زنم؛ زانوهایم را در خودم جمع می‌کنم و اجازه می‌دهم باز هم بغض به گلویم چنگ بزند. خاطرات گذشته در برابر چشمانم تداعی می‌شوند. همه‌چیز مانند یک درام تلخ، برایم به نمایش گذاشته می‌شود.
    کیاوش با حرص و کلافگی مشهود در صدایش، می‌گوید:
    - همیشه همینی! گند می‌زنی، دو قورت و نیمتم باقی می‌مونه.
    کنترل رفتارم از دستم در می‌رود و بلند می‌گویم:
    - تو هم همیشه همینی؛ کاری جز عصبانی‌شدن و تیکه‌پروندن نداری!
    گره‌ی میان ابروانش، گره‌ی کور می‌شود؛ به طوری که حس می‌کنم این گره هرگز باز نخواهد شد. مانند همیشه چشمان سیاهش از خشم برق می‌زنند، رگ کنار شقیقه‌اش متورم می‌شود و ضربان قلب من کند می‌شود. باز پا روی دم شیر گذاشته‌ام، تقصیر خودم و حماقت‌هایم است.
    چشمان تیزش را به چشمانم می‌دوزد و می‌گوید:
    - تو نمی‌فهمی نه؟ مث اینکه امشب رو مود یه دعوای حسابی هستی...
    بس است هر قدر کوچک شدم، همین امشب تکلیفم را روشن می‌کنم. بلند می‌شوم و من هم می‌غرم:
    - چیه؟ همیشه باید خفه شم و تو هر کار دلت خواست بکنی؟

     
    oxsizhen, PaRIsA-R و Tranquility از این پست تشکر کرده اند.
  7. SheRviN DoKhT
    آفلاین

    SheRviN DoKhT نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/17
    ارسال ها:
    375
    تشکر شده:
    1,566
    امتیاز:
    93
    شغل :
    مصرف کننده ی اکسیژن
    محل سکونت:
    خرم آباد
    جلو می‌آید و من سعی می‌کنم عقب نروم. در برابرم می‌ایستد و با نگاه براقش تمام صورتم را از نظر می‌گذراند. هولم می‌دهد که به دیوار پشت سرم برخورد می‌کنم. دستانش را اهرم می‌کند و در صورتم خم می‌شود. ضربان قلبم بالا می‌رود و گرمای زیادی در صورتم حس می‌کنم. از بین دندان‌های کلیدشده‌اش می‌غرد و غریوش من را از جا می‌پراند:
    - به چی می‌خوای برسی؟

    در چشمانش خیره می‌شوم. می‌توانم بگویم چه می‌خواهم؟ می‌توانم بگویم " حقم" را؟! می‌توانم بگویم "الیسیمای گذشته‌ها" را؟! می‌توانم بگویم "یک زندگی خوب" ؟! می‌توانم بگویم "خود مهربانت" را؟! می‌توانم بگویم "یک نفس راحت" ؟! چه می‌توانم بگویم به او؟ هیچ‌کدامشان را نمی‌گویم. می‌توانم بگویم؛ اما نمی‌گویم؛ از عواقب هر کدامشان هراس دارم. نمی‌گویم تا مبادا مورد تمسخر کیاوش قرار بگیرم؛ چون می‌دانم جوابش چیست، همه‌ی این‌ها را خودم از دست داده‌ام.
    چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم. این حرف خیلی وقت است روی دلم سنگینی می‌کند. چشم‌هایم را باز می‌کنم و سرکش در نگاهش خیره می‌شوم؛ باید به او بفهمانم خیلی هم بیچاره نیستم:
    - این همه بزرگ شدی، قد بلند کردی، ادعا کردی فلان و بهمان شدی، پیشوند حاجی انداختی دنبال خودت؛ ولی یه ذره هم شعورت زیاد نشده!
    دستش را بلند می‌کند که دستانم را جلوی صورتم می‌گیرم. با دیدن ترسم، تردید می‌کند و دستش را مشت می‌کند. مشتش را در دیوار کنار صورتم فرود می‌آورد. بر سرم داد می‌کشد:
    - خفه میشی یا نه؟

    "نه" را طوری می‌کشد که نخواهم هم، خودبه‌خود خفه می‌شوم. من می‌خواهم حرف بزنم، من می‌خواهم از دردهایم بگویم، من می‌خواهم از جهنمی که برایم ساخته است شکایت کنم؛ اما نمی‌شود، نمی‌گذارد. وجدان خفته‌ام بیدار می‌شود " این تویی که بلد نیستی از دردهات بگی."
    در خودم جمع می‌شوم و کیاوش بازویم را می‌گیرد و بار دیگر داد می‌زند:
    - من رو نگاه کن!
     
    oxsizhen, PaRIsA-R و Tranquility از این پست تشکر کرده اند.
  8. SheRviN DoKhT
    آفلاین

    SheRviN DoKhT نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/17
    ارسال ها:
    375
    تشکر شده:
    1,566
    امتیاز:
    93
    شغل :
    مصرف کننده ی اکسیژن
    محل سکونت:
    خرم آباد
    ***
    «گذشته»
    آوارگی حس مبهمی است؛ درست مرز بین بودن یا نبودن. شاید شکسپیر با آن دیالوگ می‌خواست معنی آوارگی را بفهماند. آوارگی، زیرشاخه‌ی عظیم و پرباری از بلاتکلیفی بود. نمی‌دانی بمیری بهتر است یا زنده بمانی؟! آوارگی‌ام به کوچه‌ای باریک با خانه‌هایی سنتی ختم می‌شود. اولین خانه از این سمت خیابان و آخرین خانه از آن سمت. خانه‌ای با سنگ‌های سفید، شیری، مشکی. اولین خانه‌ی دوطبقه از ابتدای کوچه.
    نمی‌دانم با چه رویی، اما مجبور شده بودم به آن‌ها پناه بیاورم. منِ هفده‌ساله کس دیگری را نداشتم. خیلی خجالت می‌کشیدم؛ نه از حاجی، نه از مادر فولادزره، نه از سمیه، نه از معصومه، فقط و فقط از کیاوش. با آن حرف‌هایی که به او زده بودم، اوج پررویی بود که باز به دامان خانواده‌ی او پناه آورده بودم.
    لباس مشکی‌ام را کمی تکاندم. خیلی وقت بود که مانتوی آستین سه‌ربع نمی‌پوشیدم. موهای بیرون‌آمده از زیر شالم را داخل فرستادم. چشم‌هایم را محکم بستم و باز کردم. دستم را بالا آوردم و روی آیفون غیرتصویری گذاشتم. چندی بعد صدای مادر فولادزره را شنیدم:
    - کیه؟
    تردید را کنار گذاشتم و گفتم:
    - من؛ الیسیما.
    طیبه‌خانم: تویی دختر؟ بفرما داخل.
    در با صدا باز شد. یک لحظه یاد خانه‌ی خودمان افتادم. وقتی شهلا در را باز می‌کرد و من با اخم و بی‌تفاوتی به جانش غُر می‌زدم که در را دیر باز کرده است و او هم همیشه می‌گفت:«دستم به چند کار باشه؟ غذا درست کنم، خونه رو جمع کنم، بشورم و بسابم و بعد سر بزنگاه در رو براتون باز کنم؟!»
    این غرهایش مختص به من بود؛ به سام که می‌رسید، فقط قربان صدقه‌هایش می‌ماند. شاید اگر کمی، فقط کمی شهلا با من رفتار بهتری داشت و تا حدودی جای مادرم را پر می‌کرد، هرگز عقده‌ای بار نمی‌آمدم! آه کجایی شهلا که ببینی چه بر سر دختر چشم‌سفید آمده است؟!
    فکرهایم را درگیر بی‌خانمانی‌ام کردم. کاش فیلم بی‌خانمان را یک‌بار دیگر، بر اساس زندگی تلخ و بی سر و ته من می‌ساختند.
    وارد خانه شدم. حیاط بزرگ و دل‌نشینشان، درخت انجیر بی‌برگ گوشه‌ی حیاط، باغچه‌ی کوچک کنار درخت، مرا به چند وقت پیش پرت کرد؛ وقتی به آ‌ن‌ها پناه آورده بودم و آه، یادش بخیر! آن روز‌ها چه روزهای قشنگی بودند.
    مادر فولادزره با دیدن من، چشم‌هایش گرد شدند و به صورتش چنگ زد:
    - یا امام هشتم..چی شده؟
    می‌دانستم صورت رنگ‌پریده، لب‌های ترک‌خورده، چشم‌های گودافتاده و لباس‌های خاکی مشکی‌ام همه‌چیز را گفتند؛ چندروز بود که چیزی نخورده بودم.
    مادر فولادزره جلو آمد و شانه‌هایم را گرفت:
    - الی؟ چی شده دختر؟ چرا حرف نمی‌زنی؟
    چشم‌هایم با غم فراوان به چشم‌های نگران مادر فولادزره نگاه می‌کردند؛ ولی لب‌هایم الکی‌الکی لبخند داشتند:
    - میشه بیام داخل؟
     
    oxsizhen, PaRIsA-R و Tranquility از این پست تشکر کرده اند.
  9. SheRviN DoKhT
    آفلاین

    SheRviN DoKhT نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/17
    ارسال ها:
    375
    تشکر شده:
    1,566
    امتیاز:
    93
    شغل :
    مصرف کننده ی اکسیژن
    محل سکونت:
    خرم آباد
    فقط می‌خواستم بخوابم؛ واقعا خسته بودم. مادر فولادزره هم بی‌حرف اتاق معصومه را نشانم داد.
    در را که باز کردم، موجی از گذشته به سویم سرازیر شد. وقت‌هایی که از روی اجبار درس می‌خواندم، معصومه مداحی گوش می‌داد و من لیتو گوش می‌دادم، وقت‌هایی که از اینترنت مجانی و پرسرعت استفاده می‌کردم و با کیاوش چت می‌کردم، وقت‌هایی که سه‌نفری، من و کیا و دما، سوپرگروه‌ها را به آتش می‌کشیدیم، وقت‌هایی که دستم شکسته بود و نمی‌توانستم راحت بخوابم. کاش هیچ‌وقت به این خانه نمی‌آمدم! کاش هیچ‌وقت در آن شب لعنتی دلتنگ سام نمی‌شدم! کاش...
    بس است الیسیما؛ افسوس هیچ دردی را درمان نمی‌کند. تشکی از کمد دیواری بیرون کشیدم و روی زمین پهن کردم. شالم را درآوردم و با همان لباس‌ها روی تشک گرم و نرم خزیدم. قلبم به یک‌باره کوبش گرفت؛ آه سام عزیز، تو زیر آن خاک‌های سرد و من در تشکی گرم و نرم؟ تو اذیت بشوی و من این‌جا راحت بخوابم؟ تشک را جمع کردم و سرم را روی گلیم خشک گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. این‌گونه جسمم اذیت می‌شد؛ اما قلبم آرامِ آرام بود.
    به دستبند چرمی دور مچم نگاه کردم؛ تنها یادگاری که برایم مانده بود. رویش نوشته شده بود
    " الیسیما ". باز سام داشت به قلبم چنگ می‌زد؛ قبل از اینکه بغضم بشکند، چشم‌هایم را بستم. من با خودم عهد بسته بودم گریه نکنم!
    ***
    - الی‌جان...الی‌جان؟
    صدایی نگران و لرزان: وای عمه مرده..خدایا الی مُرد!
    - حرف بیخود نزن معصومه! داره نفس می‌کشه.
    - پس چرا بیدار نمیشه؟ از هشت و نیم خوابه تا الآن.
    چشم‌هایم را باز کردم. چند لحظه طول کشید تا لود شوم و بتوانم معصومه و سمیه را تشخیص دهم. معصومه خدا را شکر می‌کرد؛ اما سمیه همان‌طور به من خیره مانده بود. نگاهش غم عجیبی داشت و من فقط موج کینه را از آن دریافت کردم. حس کردم من را مقصر ازدست‌دادن دماوند می‌داند. نیم‌خیز شدم و دست‌هایش را گرفتم که متعجب نگاهم کرد. سریع گفتم:
    - این‌طوری نگاهم نکنین، به‌خدا من مقصر نیستم. البرز زندگی من رو هم به هم ریخت. پولای بابام رو ازم قاپید و رفت. به خدا منم مثل شما که پسرتون رو برد، انگار هیچی ندارم، منم هیچی ندارم. البرز زندگی من رو هم ازم گرفت؛ به خدا که من هیچ‌کاره‌ام!
    اگر اشک‌هایم کمی آرام می‌گرفتند، راحت‌تر می‌توانستم حرف بزنم. سمیه هم بغضش ترکید و گفت:
    - همه‌ی زندگی من دماوند بود، همه‌کسم بود. مگه جز اون کسی رو هم داشتم؟ همه‌ی عمرم جون کندم تا بتونم جوری بزرگش کنم که کمبودی توی زندگیش احساس نکنه، یه تنه جور همه چیز رو کشیدم. همیشه واسش مثل یه شیرزن نقش بازی کردم؛ ولی همیشه ترسی توی وجودم بود...ترس اینکه یه روز البرز بیاد و اون رو ازم بگیره. که بالاخره اومد و همه‌ی زندگیم رو برد؛ بردش یه جایی که دستم بهش نرسه. من بدون دماوند هیچم! یه مادر بدون بچه‌اش، یه مرده‌ی متحرکه، یه پرنده‌ی بی بال و پره، یه عالم درده! نفس من دماوند بود که رفت، بدون اون چه‌طور نفس بکشم؟!
     
    oxsizhen, PaRIsA-R و Tranquility از این پست تشکر کرده اند.
  10. SheRviN DoKhT
    آفلاین

    SheRviN DoKhT نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/17
    ارسال ها:
    375
    تشکر شده:
    1,566
    امتیاز:
    93
    شغل :
    مصرف کننده ی اکسیژن
    محل سکونت:
    خرم آباد
    دلم برایش گرفت؛ او هم زخم‌ خورده بود، او هم از دست داده بود، این بود رسم روزگار؟! شک نداشتم دماوند و البرز با خوشحالی و خوشبختی، بی‌خیالِ من و سمیه، از زندگی نکبتی‌شان لذت می‌برند؛ فراری‌های نامردی که زندگی را بر من و سمیه حرام کرده بودند.
    سمیه اشک‌های غلتانش را پاک می‌کرد و من هم زانوی غم بغل گرفته، گوشه‌ای نشسته بودم. معصومه و طیبه‌خانم، انگار می‌دانستند این اتاق منطقه‌ی ممنوعه است و نباید وارد آن شوند. شاید این اتاق مخصوص زخم‌خورده‌ها بود و کسی حق ورود به این خلوت را نداشت.
    صدای خشک سمیه من را از فکر بیرون کشید:
    - واسه چی اومدی این‌جا؟
    سرم را روی زانوهایم گذاشتم تا چشم در چشم نشویم:
    - جایی رو ندارم!
    صدای کسی از بیرون بلند شد:
    - اَه ولم کنین...این عمه رو هی تنها می‌ذارین، غصه بخوره دق کنه؟ برو کنار معصومه.
    و بعد در باز شد. کیاوش با دیدن من دهانش باز ماند. من با چشم‌های سرخ و اشک‌آلود نگاهش می کردم و او با چشم‌های متعجب نگاهم می‌کرد. اصلا فراموش کرده بود برای چه به اتاق آمده؛ انگار فقط من بودم و کیاوش که لحظه‌لحظه از بهت خارج و خشمگین و خشمگین‌تر می‌شد. اما من یکی به خودم اجازه نمی‌دادم نگاهم رنگ شرم بگیرد؛ شرمِ من مصادف با آوارگی بود. من همه‌ی احساسم را سرکوب می‌کردم تا بتوانم در آن خانه مستقر شوم.
    معصومه من و کیاوش را از خلسه بیرون کشید. در چهارچوب در، کنار کیاوش ایستاد و شاکی گفت:
    - بیا... درستش کردی حالا؟
    کیاوش، نگاه نفرت‌باری به من کرد و بعد به سمت سمیه حرکت کرد؛ انگار با حرف معصومه به خودش آمده بود.
    دست روی شانه‌ی سمیه گذاشت و با لحن ملایمی گفت:
    - عمه‌جان، قربونت برم، اگه خودت رو داغون کنی دماوند برمی‌گرده؟ تو باید به خودت مسلط شی. هنوز یه ماه هم نشده که رفته، اصلا شاید خودش برگشت؛ اصلا مگه میشه برنگرده؟ اون عاشق تو بود عمه.
    سمیه اشک‌ریزان و با بغضی که قلب من را ریش‌ریش می‌کرد، گفت:
    - شما که البرز رو نمی‌شناسین، من می‌شناسم. اون به هر چی بخواد، می‌رسه. اون امکان نداره بذاره دماوند برگرده...وای خدا، بچه ام!
    معصومه دستش را روی دهانش گذاشته بود و این‌گونه هق‌هقش را خفه کرده بود. کیاوش با ناراحتی، عمه‌ی عزیزش را در آغوش گرفت و سمیه هم در پهنای آغوش او برای پسرش، دماوندش، اشک ریخت.
    و اما من گوشه‌ای نشسته بودم با قلبی تکه‌پاره، روحی زخم‌خورده و جسمی خسته! قلب من نالان‌تر از قلب سمیه بود؛ اما کسی صدای فغان و زاریِ آن را نشنید؛ قلب بیچاره‌ام مانند خودم تنها بود. شاید من واقعاً دختر سام و الی بودم؛ من و سام چه‌قدر تنها و بی‌کس بودیم. من و او محکوم بودیم و هنوز هم هستیم؛ محکوم به تنهایی، ویرانی، بی‌کسی! معصومه حداقل از وجود دماوند مطلع بود و قلبش به همین گرم بود؛ اما من چه‌طور؟ من سام را تماماً از دست داده بودم، برای همیشه و هیچ‌وقت هم نمی‌توانستم دلم را به بازگشتنش خوش کنم.
    کاش کسی هم مثل کیاوش، من را بغل می‌کرد و دلداری می‌داد! آن لحظه واقعا محتاج آغوشی از جنس همدردی بودم؛ اما کسی ندید و خواسته‌ام را نفهمید. مگر کسی جز سام عزیز به الیسیما و خواسته‌هایش توجه می‌کرد؟


     
    oxsizhen, PaRIsA-R و Tranquility از این پست تشکر کرده اند.
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)