• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

ویژه رمان رویای پوشالی | سیماچراغچی کاربر انجمن یک رمان

سطح قلم و نگارش نویسنده و موضوع داستان چگونه است؟

  • بسیار عالی

  • عالی

  • خوب

  • متوسط

  • ضعیف


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Sima.Ch

ناظر رمان + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
8/22/17
ارسال ها
349
لایک ها
3,252
امتیاز
93
محل سکونت
مشهد
#1


کد رمان : 1116
ناظر رمان : PaRIsA-R


نام رمان:رویای پوشالی
نویسنده:سیماچراغچی
ژانر رمان:عاشقانه-اجتماعی-تراژدی
سطح رمان:ویژه
خلاصه:افرافرجاد، زنی که با تصمیمات اشتباهش، زندگی خود را نابود کرد.حال 6سال از آن روزها می گذرد و او دیگر افرای قبلی نیست و در گذر خاطراتش به دنبال اشتباه می گردد.
چه چیزی باعث تنهایی اش شده بود؟ او دختری بود که به دلیل گوشزدهای پدرش، در تنهایی خود اشک می ریخت. محدودیتی که به بهانه ی امنیت او، همچون زندانی تنش را احاطه کرده بود.
در واپسین لحظه های او، مردی آمد که تمام باورهایش را ویران کرد و او دل به اولین مرد زندگی اش بست.
عشق، چشمانش را کور کرد و آن عشق، منجر به رویای وصالی دوباره شد؛ رویایی که حلقه ای از جنس تعهد، به دستش کرد و او را سر سفره نشاند.
حال باید تقاص گذشته را پس دهد.

توجه:ایده ی این رمان بر اساس شخصیت انسان هایی که دیدم جرقه زد در این رمان شاهد هنجارشکنی های بزرگی هستیم قول نمیدم که عاشقانه ای آرام باشد.
متشکر از نگاه سبزتان
جلد رمان از ف.شیرشاهی عزیزم که خیلی زحمت کشید و اذیتش کردم و واقعا یک جلد عالی تحویلم داد
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Sima.Ch

ناظر رمان + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
8/22/17
ارسال ها
349
لایک ها
3,252
امتیاز
93
محل سکونت
مشهد
#3
به نام خدا
مقدمه
(برشی از آینده)
نگاهم را به طناب آویزان و صندلی زیر آن می دوزم هوا گرگ و میش است باد سردی می وزد چادر مدام از سرم می افتد
دستانم را که به اسارت زنجیر فلزی در آمده بالا می برم و چادرم را جلو می کشم چشمانم می سوزد و اشک هایم صورتم را خیس می کنند این آخرین مرثیه ی من در این دنیاست آب دهانم را قورت می دهم دلم عجیب آرام گرفته است می گویند وصال یار همیشه شیرین است من هم هیجان زده ام آخر می خواهم پس از چندسال به او برسم به مادرم چشم می دوزم که چنگ بر صورتش می زند چند روز از آن شب سیاه گذشته؟نمی دانم شمار روز ها از دستم خارج شده است
فقط سربازی آمد و با صدای سردش گفت:امروز روز موعد است
و من فهمیدم که امروز همه چیز تمام می شود گاهی امروز چقدر می تواند شیرین باشد می خندم و اشک می ریزم
نگهبان دستم را می کشد آرام می پرسم:امروز چندمه؟
نگهبان با بدخلقی می گوید:15بهمن
لبخندم عمق می گیرد امروز تولدش است تولد او با فنایی من همراه است و چه چیزی شیرین تر از این؟ باد موهایم را به بازی می گیرد او عاشق موهای مشکی ام بود موهایی که دیگر مشکی نیست و سفیدی به تارهای آن هجوم برده است
صدای لخ لخ دمپایی های آبی رنگ در صدای زنجیرهای متصل به پاهایم می پیچد نفس عمیقی می کشم معده ام ساکت شده است قلبم هم آرام گرفته است همه چیز آرام است تنها فغان مادر سکوت سحرگاه مرگ را می شکند
جیغ می زند:ولش کنین دختر من این کارو نمی کنه بهش تهمت زدن ولش کنین
به تلاش هایش لبخند می زنم چرا نمی گذارد برای همیشه آرام بگیرم؟قدم هایم تند می شوند روی صندلی چوبی می ایستم یکی طناب را به دور گردنم می اندازد و دیگری حکمم را می خواند
این طناب نفس هزاران نفر را بریده است اما امروز عجیب برای من طعم آزادی می دهد آخر من معنای اسارت را در زندگی چشیده ام
امروز زمان پایان اشتباهات من فرا رسیده است تاوان آخرین اشتباهم را پس می دهم و با خیال راحت چشم می بندم
امروز رویای زندگی من برای همیشه تمام می شود رویایی که طعم پوشال می داد نزدیکش که می شدی بوی سراب و نبودن می داد آری امروز مرگ رویای پوشالی است
چه چیزی بهتر از این که پس از سال ها به او می رسم؟بدون هیچ گناه و اشتباهی
آرام لب می زنم: دارم تو منجلابی که خودم ساختم غرق می شم حس می کنم به پرتگاه نزدیک شدم می دونم کسی نیست منو نجات بده من دیگه مردم خودم دل و روحمو کشتم من قاتل تو و خودمم.
صندلی از زیر پاهایم برداشته می شود و بین زمین و هوا معلق می مانم فکر می کنم امروز چقدر شیرین است
***
باد سردی وزید. درچادر جمع شدم. با خود فکر کردم اگر مرا با چادر می دید چه واکنشی نشان میداد؟ کاش می توانستم پیدایش کنم و فقط طلب بخشش کنم. می دانم توقع زیادی است؛ اما اگر مرا ببخشد شب، با خیال راحت می خوابم. با آن همه اشتباه نباید توقع داشته باشم که مرا دوباره بپذیرد.
-افرا
با صدای نحسش پلکی زدم. روی پاشنه ی پا چرخیدم تا چهره ی منفورش در تیررس نگاهم قرار گیرد. با دیدن چشمانش یاد گذشته افتادم و درد، در تمام تنم پیچید و به معده ی دردناکم هجوم برد.
از دست او گریخته و به شمال امده بودم اما باز هم بیخیال من نمی شد.
با صدایی که سعی می کردم محکم به نظر برسد گفتم: چی می خوای؟
دست هایش را در جیب فرو برد و حق به جانب گفت: تو رو می خوام.
پوزخند برلبانم نقش بست. مرا می خواست؛ منی که حالم از او و خودم به هم می خورد.
معده ام تیری کشید. این درد لعنتی یادگار آن دوران بود؛ دورانی که ارمغانش برای من درد و جدایی بود.
به دلم چنگ زدم . چهره ام جمع شد؛ اما مصرانه و با نفرت گفتم: من دیگه نمی خوامت. به چه زبونی بگم؟
پوزخندی زد. دستش را زیر چانه اش کشید و با تمسخر گفت: توقع داری باور کنم؟
با خشم فریاد زدم: به درک. برام مهم نیس. گمشو.
نزدیکم ایستاد. با احساس نفس هایش بر پوست صورتم، چهره ام از شدت تنفر جمع شد. سرش را پایین آورد ومصرانه گفت: کجا برم؟ تو عشقمی.
امان از صدایش...صدای لعنتی اش مرا به گذشته می برد. زمانی زندگی ام بود؛ اما حال می فهمیدم که او اهریمنی بیش نبود. گویا تنها هدف خدا از آفرینش او تباهی زندگی من دیوانه بود.
دلم ازشدت نفرت زیر و رو شد. محتویات معده ام تا بالا امد و برگشت. دیگر نمی توانستم وجود منفورش را تحمل کنم. چادرم را جلوتر کشیدم. از کنارش گذشتم و با یاداوری خاطراتم لب زدم: تو دیگه برام تموم شدی.
دستش بند بازویم شد. دیگر نتوانستم این حجم وقاحتش را تحمل کنم. با خشم پسش زدم. بازویم را محکم تر گرفت و با خشم غرید: چیه افرا خانوم؟گناهه؟
عذاب وجدان بیخ گلویم را چسبید. عذاب وجدانی که با روحم عجین شده بود و بر درد بی درمانم می افزود. با درد چشم بستم و با یاداوری طرح چشمانش لب زدم: من هنوز زنشم.
بازوانم از حصار دستانش رها شد. قهقهه ی هیستریکی زد و با فریادش سعی کرد من دیوانه را مجاب کند: تو دیوونه ای. اون رفت. تو رو نخواست.یه جوری رفت که حتی نمی تونی پیداش کنی.
چهره ی منفورش، از شدت غضب به رنگ سرخ در آمده بود. ابروان کشیده اش در هم فرو رفته بودند. بی توجه به وجودش به دوردست ها نگاه کردم. دستانم را زیر چادر جمع کردم وبا بغض زمزمه کردم: تو می دونی اون کجاست ولی بهم نمیگی.
زخم دلم سر باز کرده بود. قدمی عقب گذاشتم تا از او دور شوم. با حرص جیغ زدم: حالم ازت بهم می خوره که بهم نمیگی پست عوضی.
تیشرت ذغال سنگی اش حالم را دگرگون کرد. همانی بود که من برایش خریده بودم. اشکهایم به سرعت صورتم را شستند.
چشم هایش را ریز کرد و خیره به اشک هایم با تمسخرگفت: بهت بگم که باز بری سراغ اون دزد ناموس؟
چشم هایم با حرص گشاد شد. صدای جیغم بلند شد و سکوت ساحل را شکست: اون هر چی که هست، به توی پست شرف داره.
به قدم هایم سرعت بخشیدم. افرای سرکش درونم از خواب بیدار شده بود. بغض کردم. او هیچوقت جیغ ها و سرکشی هایم را دوست نداشت.
 
آخرین ویرایش

Sima.Ch

ناظر رمان + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
8/22/17
ارسال ها
349
لایک ها
3,252
امتیاز
93
محل سکونت
مشهد
#4
با حرص در سوییت کوچک را گشودم. بی حوصله چادر را از سر کندم. مانتوی سیاه رنگم را به گوشه ای انداختم. خیلی وقت بود که تمام زندگی ام به رنگ سیاه مطلق در آمده بود و باعث و بانی این تنهایی، خود دیوانه ام بودم. من تغییر کرده بودم همان گونه که او می خواست؛ اما حالا نبود که افرای آرامش را ببیند. او به یقین، فرستاده ای از جانب خداوند بود تا مرا به راه راست هدایت کند؛ اما تنهایم گذاشت و نتیجه ی زحماتش را ندید.
با نگاهم سرتاسر سوییت40متری را از نظر گذراندم. یک فرش 12متری لاکی، کف آن را پوشانده بود.گوشه ی آن اجاق گاز کوچکی بود؛ اجاقی که هیچ فایده ای برای افرای مرده نداشت. در سمت راست سوییت، سرویس بهداشتی بود. هیچ گاه فکرش را هم نمی کردم روزی، در این سوییت درب و داغان روزهایم را بگذرانم؛ اما حال اینجا تنها محلی بود که آرامش را به تن خسته ام القا می کرد. همین که نزدیک دریا بود برای من بس بود. کاش آن موجود نفرت انگیز پناهگاهم را نمی یافت تا در آرامش به سر ببرم.
معده ی دردناکم به جنب و جوش افتاد و فرصت فکر و خیال را از من گرفت. چنگی به دلم زدم و تا کمر خم شدم. نفس در سینه ام حبس شد. در کنج سوییت نشستم. قرص هایم به پایان رسیده بود و فکری برای تامین دوباره ی آن نداشتم. از این درد، لذت می بردم. گویا به مازوخیسم مبتلا شده بودم. سرم را به دیوار نمناک پشت سرم تکیه دادم. چه دردهایی که نصیب او نکرده بودم. دردهایی که با یادآوری تک تکشان قلبم آتش می گرفت.
نفس لرزانم را به بیرون هدایت کردم. نگاهم به لپ تاپم افتاد. تنها دارایی ام همین بود؛ چیزی که دلم نیامد برای تامین خرجم بفروشم. برای من سرشار از خاطرات با او بودن بود. خم شدم و آن را جلو کشیدم ومنتظر شدم تا صفحه ی لپ تاپ بالا بیاید. با دستانی لرزان به پوشه ی او رفتم. دلتنگش بودم. بادیدن عکس هایش، اشک هایم روانه ی گونه هایم شدند. با لبخند دلبرش، دستش را دور شانه ام حلقه کرده بود و من، بی پروا می خندیدم. نباید اشک می ریختم چون مسبب حال این روزهایم خودم بودم و بس. فایل فیلم ها را گشودم و با کلیکم چهره ی مردانه اش روی صفحه نمایان شد.
4سال پیش بود که تصمیم گرفتیم به جبران ماه عسلی که نداشتیم به شمال برویم. شلوار و تیشرت سفیدش به پوست برنزه اش جلوه ی خاصی داده بود.
صدای ملتمسم بلند شد: بخون دیگه.
خندید که به سرعت انگشتم را در چال گونه اش فرو بردم. با خنده سرش را عقب کشید و دستم را پس زد:نکن بچه فیلمتو بگیر.
لب هایم اویزان شد و با تخسی گفتم:خب چیکارکنم؟خنده هات نایابن.
سری به حالت افسوس تکون داد. دست هایش را در جیب فرو برد.یک تای ابرویش را بالا انداخت و گفت:جنبه هم نداریا.
معترض گفتم:بدجنس حواسمو پرت کردی. بخون دیگه. جون افرا
اخمی بر چهره ی مردانه اش نشست و با تشر گفت: مگه نمیگم جونتو قسم نخور؟
همانطور که ادایش را در می اوردم گفتم: چشم
جلو امد وگونه ام را اسیر دستانش کرد. آرام لب زد:چشمات بی بلا بمونه عشق دلم.
به سمت ماشین راه افتاد و گیتارش را از صندوق ماشین بیرون کشید و روی تخته سنگی نشست. گیتار را بر روی پاهایش تنظیم کرد. چشمانش را بست. موهای بلندش که روی پیشانی اش پریشان شده بود دلم را به بازی گرفت. کاش خاطره ها از یاد ادم می رفتند. چرا نمی دانستند خاطره ها گاه قدرت کشتن یک ادم را دارند؟ چرا نمی فهمیدند من با نبودش می میرم؟
صدای بم و مردانه اش با صدای امواج دریا، سمفونی عاشقانه ای ساخته بود. دستش بر روی تار های گیتار ماهرانه می لغزید و می خواند:
تا اونور دنیا باشی
پشت ابرا باشی دوست دارم
من ارزومه
دلت با من بمونه
هی بگی بمون تو عشق مهربون من
کی جز من هواتو داره
هوای گریه داره وقتی دوری تو
کی مثل من برات میمیره
همش دلش میگیره
وقتی دوری تو
با هق هق لپ تاپ را بستم. دیگر نمی توانستم صدای زیبایش را بشنوم.
با عجزفریاد زدم: خدایا بسمه. می دونم اشتباه کردم ولی چقدر باید تاوان بدم؟ چقدر باید تنها بمونم؟ دلم براش تنگه خدا.
در خودم جمع شدم و مظلومانه اشک ریختم. کجای راه را اشتباه رفتم؟ باید خاطرات لعنتی ام را مرور می کردم بعدبرمی گشتم تهران و هر جور شده
پیدایش می کردم.
***
 
آخرین ویرایش

Sima.Ch

ناظر رمان + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
8/22/17
ارسال ها
349
لایک ها
3,252
امتیاز
93
محل سکونت
مشهد
#5
فلش بک(6سال قبل)
دانای کل
کلافه دستش را در موهایش فرو برد و به سیما که روبه رویش در صندلی کافی شاپ در خودش جمع شده بود نگاه کرد.
گلویی صاف کردوبا صدای محکمی گفت: ببینین سیما خانوم، شما دختر عمومین درست، ولی من اصلا نمی تونم با کسی که هیچ علاقه ای بهش ندارم زندگی کنم. من واقعا نمی دونم چه رفتاری داشتم که شما همچین فکری با خودتون کردین؟ من نمی تونم اجازه بدم کسی برای زندگیم تصمیم بگیره حتی اگه پدرم باشه.
چیزی درون سیما شکست. قلبش به لرزه در آمد. با بغض و صدای آرام زمزمه کرد: سبحان
سبحان بدون ذره ای توجه و با اخم بلند شد. سیما گوشه ی کتش را در دست گرفت و با بغض و چشمانی لبالب از اشک گفت: نترس پسر عمو. من دختری نیستم که اویزون کسی بشم. برو خوشبخت بشی. امیدوارم...
و هق هقش نگذاشت حرفش را تمام کند. دستش راجلوی دهانش گذاشت و با گریه از کافی شاپ خارج شد. این پسرعموی بداخلاق را از کودکی می پرستید.
سبحان با ناراحتی دستش را پشت گردنش کشید و از کافی شاپ خارج شد. او خیلی کار داشت. نمی توانست با ازدواج تمام برنامه هایش را به هم بزند. می خواست با یک تیر دو نشان بزند.
***
افرا
بی حوصله دست چپم را تکیه گاه چانه کردم و با دست راست جزوه ام را مزین به اشکال عجیب ذهنم کردم. در دل دعا کردم تا استاد نیاید و من بتوانم زمانی را با شایان بگذرانم.
با صدای خنده ی اکیپی از دختران کلاس نگاهم برای لحظه ای به روی آن ها نشست. هیچ گاه دوست آن چنانی نداشتم و همه مرا متهم به خودخواهی می کردند. تمام دانشکده ی زبان می دانستند که من افرا فرجاد، دختر فرزین فرجاد، بزرگترین واردکننده ی دارو در ایران بودم.
آه امان از پدرم که به تمام اطرافیانش مشکوک بود. گمان می کرد همه ی ایران بسیج شده اند تا به او و خانواده اش ضربه بزنند. من هم خواه ناخواه وحشت به جانم تزریق شده بود و مردم گریز شده بودم.
پدر همیشه می گفت هیچکس لیاقت هم صحبتی با من را ندارد و این غرور در جانم رشد کرده بود و حالا به درختی غول پیکر مبدل شده بود و ریشه هایش تمام وجودم را در بر گرفته بود.
شایان، پسری شوخ طبع بود. اوایل که دنبالم می آمد او را از خود می راندم؛ اما کم کم گرمای نگاهش یخ وجودم را ذوب کرد و دل به نگاه گرمش سپردم؛ درواقع می خواستم به خود ثابت کنم که می توانم قوانین پدرم را زیر پا بگذارم.
زندگی من، روتین و یکنواخت شده بود. کمی هیجان لازم بود و شایان همان هیجانی بود که می خواستم.
با صدای احمدی یکی از هم کلاسی هایم سرم بالا آمد و منتظر به او چشم دوختم. دستانش را به هم کوفت و با شادی گفت: بچه ها، کلاس امروز کنسله. استاد نمیاد.
در دل ادایش را در آوردم و جزوه هایم را درون کوله ی سرمه ای با نقش و نگار سنتی انداختم.
سوییشرت آبی رنگم را از پشت صندلی برداشتم و با آن، نیمی از مانتوی مشکی رنگم را پوشاندم. موهای مشکی ام را به زیر مقنعه هدایت کردم و با برداشتن کوله از کلاس 243بیرون زدم.
هوای سرد پاییزی لرزی به جانم انداخت. نفس عمیقی کشیدم و به محوطه ی دانشکده نگاه کردم.
فضای سبز آن بی نظیر بود. بوی خاک و باران که با هم آمیخته شده بود به روحم جان تازه ای بخشید.
نگاهی به ساعت انداختم و با یک حساب سرانگشتی، فهمیدم که می توانم یک ساعتی را پیش شایان باشم.
از جوی آب پریدم و کوکانه خندیدم. جای پدر خالی بود تا این حرکتم را می دید؛ بی شک سیل نصیحت به سمتم سرازیر می شد
احساسات من در نطفه خفه شده بود؛ حتی رشته ی دانشگاهی ام هم انتخاب من نبود. من شیفته ی دانشگاه هنر بودم. پدر می گفت باید داروسازی بخوانم تا راه او را ادامه دهم؛ اما من همواره از رشته های پزشکی و پیراپزشکی نفرت داشتم.
مادر به کمک دل بی تابم آمد ومجابم کرد تا زبان را انتخاب کنم و من آن را به داروسازی ترجیح دادم اما هنوز دل پدر از من صاف نشده و با این که2سال از آن روزها می گذشت هرگاه اسم دانشگاه من می آمد اخم هایش در هم می رفتند.
نفس عمیقی کشیدم و در کافی شاپ شایان را گشودم. موجی از گرما به صورتم خورد.
جای خالی پدر احساس می شد. اگر می فهمید من باکافه چی روبه روی دانشگاهمان دوست شده ام حتما سرم را می برید و روی سینه ام می گذاشت.
سرم را نامحسوس تکان دادم تا عذاب وجدان ناشی از دورزدن خانواده ام را فراموش کنم.
نگاهی به کافی شاپ انداختم. دیوارهایش چوبی بود. صندلی های آن هم، تم چوبی داشت و شبیه کنده ی درخت بود. تنها روشنایی آن، هالوژن های رنگارنگی بود که در دیوارها کار شده بود.
در سمت راست کافه پلکان طبقه ی بالا قرار داشت و جایگاه من همواره آن بالا بود تا نکند کسی ما را ببیند.
پشت پیشخوان علی، دوست و شریک شایان نشسته بود. سر در گوشی اش فرو برده بود و لبخند مضحکی لبانش را پوشانده بود.
نزدیک شدم و سلامی بلغور کردم.سرش بالا آمد و با دیدن من ایستاد. نگاهم به بازوهای بزرگش که ناشی از آمپول های فراوان و مکمل بود افتاد. نگاهم روی صورتش چرخید. گونه های برجسته اش همواره مرا به خنده وا می داشت. ابروهایش را تمیز کرده بود.
-سلام
حروف صدادار را که ادا می کرد نوک زبانش مشخص می شد.
دست از کنکاش چهره اش برداشتم و سوالم را بر زبان راندم: شایان کجاست؟
با انگشت اشاره طبقه ی بالا را نشان داد. سری به نشانه ی تشکر تکان دادم . کوله ام را با دست راست روی دوشم مرتب کردم.
پا بر پله ی اول نهادم و پلکان را، یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتم.
شایان را از پشت سر تشخیص دادم. کاپشن مشکی اش مشخصه ی او بود. از پشت سر نزدیکش شدم. گوشی در دستش بود و با یک نگاه فهمیدم که دارد کندی کراش بازی می کند. دستم را روی گوشی اش گذاشتم که سرش بالا آمد و مرا دید.
لب هایش به لبخندی باز شد و نامم را بر لب راند: افرا
کوله ام را روی یکی از صندلی ها انداختم و رو به رویش نشستم. با دیدنش فهمیدم که عجیب دلتنگش شده ام.
موهایش روی صورتش پریشان بود و حال، به سمت چپ شانه کرده بود. چشمانش ریز قهوه ای بود که ابروانش تا نزدیک چشمانش بود. بینی اش کمی قوز داشت و لبان باریکش چهره اش را تکمیل کرده بود. به خواسته ی من، ته ریشی صورتش را پوشانده بود. در کل، قیافه اش بد نبود اما در نظر من الهه ای زیبا بود؛ او همانی بود که من می خواستم.
به تمام خواسته های من پر و بال می داد و مرا محدود نمی کرد. با صدایش، لبخندی زدم. دستانش را روی میز در هم قفل کرد، سرش را جلو آورد و آرام گفت: خب بگو ببینم خانوم من چطوره؟
وقتی حرف می زد، دلم با حرف هایش فرو می ریخت؛ زلزله ای می شد که آن سرش ناپیدا بود.شایان خوب می دانست که چطور با جادوی کلماتش یک دختر را شیفته ی خود کند و من از این کاربلدی اش همواره وحشت داشتم.
لبم را با زبان تر کردم و خوبمی گفتم. دستانم را زیر میز درهم قفل کردم. از شدت استرس به مانتوی مشکی رنگم چنگ انداختم.
-میگم افرا...
منتظر نگاهش کردم که دست راستش را بالا برد و چشم بست و در همان حال گفت: گوش بده. یکی داره صدات می کنه.
متعجب نگاهش کردم و ناگهان وحشت در تمام تنم جاری شد. گوش تیز کردم شاید پدرم از جریان باخبر شده بود و آمده بود که سرم را گوش تا گوش ببرد.
با صدای لرزانی گفتم: کی؟
چشمانش را گشود و با لبخند گفت: یک پسر
خیالم از جانب پدرم راحت شد. گویا او مبدل به پیشگویی شده بود و من هم، سخنانش را باور می کردم پس همراهی اش کردم و گفتم:چی میگه؟
به اطراف نگاهی کرد و با صدای تاثیرگذارش گفت: میگه شایان دوست داره.
از شدت خلاقیتش خنده ی ناباوری کردم. خواستم بگویم به آن پسرک بگو من هم دوستت دارم؛ اما خجالت مانع بزرگی بر سر راهم شده بود و اجازه نمی داد تا حرف دلم را بر زبان برانم.
گوشی ام زنگ خورد و با دیدن اسم بابا لرزی به جانم افتاد. انگشت اشاره ام را به معنای سکوت روی بینی گذاشتم تا شایان چیزی نگوید.
دایره ی سبز رنگ را به سمت راست کشیدم و گفتم: بله؟
-کجایی؟
هیچ انعطافی در صدایش نبود. مانتویم را در مشت فشردم؛ خواستم بگویم سر کلاس هستم؛ اما با فکر اینکه شاید خبردار شود گفتم: کلاسم کنسل شده. دارم میام خونه.
نگاه دلخور شایان، بغض را مهمان گلویم کرد. پدر باشه ای گفت و گوشی را قطع کرد.
شرمنده به شایان نگاه کردم که با اخم گوشی اش را برداشت و از جا بلند شد.
کوله ام را روی شانه انداختم و همان طور که از کنارش می گذشتم مایوس گفتم: شرمندتم.
هیچ نگفت به قدم هایم سرعت بخشیدم و از پله ها سرازیر شدم. در کافه را گشودم و هوای سرد پاییز را بلعیدم.
کنار خیابان ایستادم. دستم را برای تاکسی زرد رنگ بالا بردم و ضمن گفتن آدرس سوار شدم.
سرم را به شیشه تکیه دادم و قطره اشکم را زدودم. با انگشت اشاره بر روی بخار شیشه نوشتم شایان.
می دانستم از دستم دلخور است؛ اما نمی توانستم این ترس را در دلم خفه کنم. من از رسوا شدن در مقابل پدرم می ترسیدم و شاید تنها نقطه ضعف من همین بود.
***
 
آخرین ویرایش

Sima.Ch

ناظر رمان + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
8/22/17
ارسال ها
349
لایک ها
3,252
امتیاز
93
محل سکونت
مشهد
#6
دانای کل
با حرص پله های خانه را پشت سر گذاشت. حالش از این خانه ی نفرین شده به هم می خورد. در ورودی را که باز کرد صدای مرد نفرت انگیز زندگی اش در گوشش پیچید: چه عجب...خونه رو منور کردی.
پوزخندی تلخ بر لب راند. این مرد به ظاهر پدر محبتش به اندازه ی همین جمله بود. تا جایی که یادش می امد همه ی زندگی اش کار و کار بود. هیچوقت او را ندید. چشمانش از شدت حرص جمع شده بود با نفرت گفت: اومدم وسایلمو جمع کنم برم از شرت راحت شم.
نمی توانست به درو دیوار خانه نگاه کند. برایش تداعی کننده ی خاطرات تلخ بود. همه ی توانش داشت تحلیل می رفت. پیشانی اش را مالش داد. سعی کرد محکم باشد. به سمت اتاق های خواب راه افتاد که مرد با صدای محکم و هشدارگونه گفت: شایان
از روی ناچاری لب زد: چیه؟
مرد پشت سرش ایستاد. دستش را روی شانه اش گذاشت و شانه اش را فشار داد.
جمله اش بوی عجز می داد: این لجبازی رو تمومش کن. چرا نمی فهمی که من پدرتم؟
روی پاشنه ی پا چرخید. یک تای ابرویش را بالا انداخت. دلش می خواست قهقهه بزند. کلمه ی پدر،برای دل و روحش تازه بود. سعی کرد بغضش را قورت دهد. دست مرد را از شانه اش پس زد. قدمی عقب برداشت و دستانش را پشت گردنش قلاب کرد. لب گشود و تک تک کلماتش، درد را به وجود مرد خسته، منتقل کرد: پدر؟ من پدری ندارم. پدر من، 15سال پیش مرد.
مرد، خسته از جنجال بیهوده با پسربزرگش روی مبل سلطنتی نشست و سرش را به دست راستش تکیه داد. 15سال درد کشیده بود و حال که پا به سن گذاشته بود، نمی توانست به این جنگ خاموش ادامه دهد.
گویا درد شایان تازه شده بود که بدون ذره ای توجه به حال بد مرد در گذشته غرق شد و با بی رحمی ادامه داد: تو یک قاتلی. ازت متنفرم، امیدوارم بمیری.
حرف هایش همچون خنجر تیزی در قلب مرد شکسته فرو رفت. جگرش از دردی که پاره ی تنش می کشید آتش گرفت. به راستی که چه کسی مقصر این دوری و فرسنگ ها فاصله بود؟
پیش از آن که شایان ادامه به تخریب پدرش دهد، صدایی سکوت خانه را شکست؛ صدای مردی که مرد بود: درست حرف بزن شایان.
با صدای محکم مرد جوان، سرش به سمت پله ها چرخید. سوتی زد و گفت: به به پسر خلف حاجی
سبحان به او نزدیک شد. دستش را دور لب هایش کشید و با صدایی رسا و تاثیر گذار گفت: احترام موی سفیدشو نگه دار.
قلبش درد گرفت. این برادر کوچک تر هیچوقت درکش نکرد. همیشه زمینش زد. تفاوت سنیشان تنها دوسال بود؛ اما به اندازه ی قرن های طولانی از هم دور بودند. نتوانست تحمل کند، بغض گلویش را گرفت. صدایش لرزان شد و فریاد زد: احترام کیو نگه دارم مرتیکه؟ من مثه تو نیستم که غلام حلقه به گوش قاتل مادرم بشم.
سبحان سعی کرد او را مجاب کند.
ارام زمزمه کرد: انقدر اون گذشته ی لعنتی رو شخم نزن.
انگشت اشاره اش را بالا برد و تهدیدش را بر زبان راند. تهدیدی که دل شایان را لرزاند: کاری نکن که برم همه چیزو به اون دختر بگم.
بهت در چشمان شایان لانه کرد. به آخرین دستاویزش چنگ زد و با صدایی که رو به نابودی می رفت گفت: کدوم دختر؟
پوزخند سبحان همچون خاری در چشمانش فرو رفت. سبحان لب گشود: افرا فرجاد.
تمام تن شایان به یکباره یخ زد. گلویش خشک شده بود. می ترسید. او از نبود افرا، می ترسید. صدای افرا در گوشش اکو شد که می گفت من از دروغ بدم میاد شایان اگر از گذشته ی لعنتی اش با خبر می شد چه اتفاقی می افتاد؟ گذشته ای که هنوز ادامه داشت.
سبحان چرخی دور او زد و ادامه به تخریبش داد: افرا فرجاد...طعمه ی خوبیه مگه نه؟
لحن پیروزش شایان را به مرز هلاکت کشاند. صدای تیک تاک ساعت دیواری بزرگ، سکوت سالن را درهم شکسته بود. مرد با نگرانی به دوئل دو فرزندش چشم دوخت. نمی دانست سبحان از چه سخن می گوید؛ اما سبحان برگ برنده اش را می شناخت.
شایان نفس عمیقی کشید و دستانش را مشت کرد. سعی کرد بر خود مسلط شود: من بیدی نیستم که با این بادا بلرزم سبحان.
با دست راست به پدرش اشاره کرد و گفت: نمی تونی با تهدید منو پایبند کنی. من حالم از این عوضی بهم می خوره.
سبحان چند قدم فاصله ی بین خود و برادرش را طی کرد و پس از چند ثانیه صدای سیلی بلندش در سالن اکو شد. سرشایان به سمت راست خم شد. دستی روی لبش که با انگشتر عقیق برادرش خونی شده بود کشید. تلخندی زد و با مظلومیت لب زد: اشکال نداره داداش کوچیکه. من که از همه خوردم، تو هم بزن.
عقب گرد کرد و همانطور که از ان خانه خارج می شد فریاد زد : هرچی از من وسایل مونده اتیش بزنین. شایان مرد.
سبحان کلافه موهایش را چنگ زد ولبش را گزید. همیشه حرمت برادر بزرگش را حفظ کرده بود؛ اما نتوانست توهین به پدرش را تاب بیاورد. پدرش با سرزنش به او چشم دوخته بود. سر به زیر انداخت و با ندامت گفت: باید تنبیه می شد بابا.
مرد چشمانش را فشرد تا پسرش اشکش را نبیند: تو حق نداشتی دست روی اون بلند کنی.
سبحان در افکارش غرق شد و زمزمه کرد: من درستش میکنم بابا. همه چیو درست میکنم.
****
 
آخرین ویرایش

Sima.Ch

ناظر رمان + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
8/22/17
ارسال ها
349
لایک ها
3,252
امتیاز
93
محل سکونت
مشهد
#7
افرا
به افرای درون آینه نگاهی کردم. پدر، مهمان خاص داشت. تونیک آبی آسمانی تنم را قاب گرفته بود. شلوار و شال سفید، تیپم را تکمیل کرده بود. تمام تلاشم را کرده بودم که در حین سادگی، شیک باشم.
چهره ام را از نظر گذراندم. چشمان درشت و کشیده ی سبز که مرا یاد گربه می انداخت. پیشانی ام کوتاه بود و هیچ گاه از آن راضی نبودم. بینی ام قوز داشت که به لطف عمل جراحی، زیبا و قلمی شده بود. گونه های برجسته ام که بر روی پوست سفیدم خودنمایی می کرد؛ شاید تنها حسن چهره ام بود. لبانم کوچک و برجسته بود. شایان، همیشه مرا تحسین می کرد؛ اما من از چهره ام راضی نبودم؛ دوست داشتم چشمانم مشکی می بود و چهره ای شرقی می داشتم.
صدای پیام گوشی، مرا از دنیای فکر و خیال بیرون آورد. خم شدم و گوشی سفیدم را از دراور برداشتم. با نقش بستن نام شایان، لبخندی لبانم را پوشاند. روی آیکون تلگرام ضربه زدم و پیامش را خواندم: خانوم من چطوره؟
دستانم از هیجان لرزید و با شوق تایپ کردم: خوبم تو خوبی عزیزم؟
با تردید پیام را ارسال کردم. من، همیشه کلماتم خشک و خالی بود؛ آخر من تجربه ای نداشتم؛ اما شایان گرم بود و بازی با کلمات، یکی دیگر از شگردهایش بود. می خواستم برای خاطر عزیز شایان، کمی احساسی شوم؛ گرچه که احساسات در قلب من، در حال فوران بود اما باید کلامی هم محبت می کردم تا نکند شایان همچون ماهی از دستانم لیز بخورد.
پیامش که آمد هول زده گوشی را در دست گرفتم که از دستانم لیز خورد و افتاد. نچی کردم و خم شدم و آن را از روی زمین برداشتم. پیامش را که دیدم ترس در دلم رخنه کرد:وای افرا قلبم تیر کشید
با این جمله قلب من هم تیر کشید. اشک در چشمانم حلقه زد. شایان هیچ گاه به فکرخودش نبود و این مرا آزار می داد.
چی شد، تنها جمله ای بود که توان تایپش را داشتم. پیامش که آمد، نفس راحتی کشیدم: منظورم اینه که از شدت هیجان قلبم وایساد. تو به من گفتی عزیزم.
با کف دست راست، آرام بر پیشانی ام کوبیدم. من در خنگی نظیر نداشتم. سعی کردم کمی خودم را لوس کنم: دلت میاد دختر مردمو بترسونی؟
امان از پیامش، که تک تک سلول هایم را به رقص و پایکوبی وا داشت: دختر مردم نفس خودمه.
چندبار جمله اش را خواندم و هربار دلم لرزید. خواستم چیزی بگویم اما جمله ای در وصف عشق و مهربانی او نیافتم با صدای مادر که نامم را فریاد می زد؛ لب گزیدم و لباسم را مرتب کردم. گوشی ام را درون جیب تونیک جا کردم و از اتاق خارج شدم و جلوی در برای استقبال مهمان مجهول ایستادم. پدر با مهمانش وارد شد. نگاهی به مرد روبه رویم انداختم و سلامی زمزمه کردم . چشمان سیاه نافذش سرتاپایم را رصد کرد. یک ابرویش رابالا انداخت و رو به رویم ایستاد سرش را به نشانه ی احترام خم کرد و گفت: سلام بانو.
سلامی به پدر کردم که بی تفاوت جوابم را داد. این خشکی بیش از حدش نمی دانم برای چه بود؟ با همه ی این ها، من به رفتارش عادت کرده بودم اما همیشه، یک حسرتی در دل داشتم؛ حسرت داشتن محبت پدرانه.
سرم راتکان دادم تا افکار بیهوده را از ذهنم دور کنم. وارد پذیرایی شدم و کنار مهمان نشستم. سرم پایین بود و با گوشه ی لباسم درگیر بودم. گوشی در جیبم لرزید. می دانستم پیام شایان رسیده است دل تو دلم نبود تا بفهمم چه گفته است؛ اما اگر گوشی ام را در دست می گرفتم، باید سرزنش های پدر را متحمل می شدم چرا که به مهمان عزیزش بی توجهی کرده بودم.
صدای پدر توجهم را جلب کرد و نگاهم را به سوی مرد مجهول کشاند: افرا جان ایشون کیانمهر نعیمی هستن شریک تازه ی من.
جانی که پدر به اسمم چسباند، لبخند محزونی را مهمان لب هایم کرد. همیشه محبتش در میان جمع قلمبه می شد.
سمت کیان چرخید و با لبخندی اضافه کرد: اینم تک دختر من افرا
سرش را متواضعانه برایم تکان داد و صدای رسایش بلند شد: خوشبختم خانوم.
لبم راکج کردم و همچنینی زمزمه کردم. حواسم را پیش شایان جا گذاشته بودم. شایان همه جا بود؛ در رویاهایم عروس شایان می شدم. با این که هیچ گاه حرفی از ازدواج نزده بود؛ اما من می خواستم خوشبختش کنم و تنهایی اش را پر کنم. او هیچ کس را نداشت؛ خانواده اش را در یک تصادف از دست داده بود و تنها زندگی می کرد. من به زندگی او روح تازه ای بخشیده بودم. کاش می شد خانوم خانه اش شوم ؛ امامی دانستم اگر شایان هم به خواستگاری ام بیاید، پدرم هرگز اجازه ی وصال نخواهد داد آخر شایان با گزینه های او متفاوت بود.
سرم بالا امد و نگاه خیره ی مرد را متوجه خود دیدم. نگاهی به سالن انداختم. پدر رفته بود و مرا با این موجود تنها گذاشته بود. گلویش را صاف کرد و گفت: خب افرا خانوم دانشجویی؟
پا روی پا انداخته بود و یک دستش بر روی لبش و دست دیگرش روی دسته ی مبل بود. به چه جراتی مرا با دوم شخص مفرد صدا میزد؟ با نگاه خیره اش متوجه شدم که منتظر جواب است. لبم را با زبان تر کردم و به گفتن بله ای اکتفا کردم.
نطقش باز شد و ادامه داد: چه رشته ای؟
لباسم در دستم مشت شد. از هم صحبتی با او وحشت داشتم چرا که اگر شایان می فهمید به طور قطع ، عصبی می شد اما به رسم مهمان نوازی پاسخش را دادم: زبان.
هومی کرد و گفت: خوبه اما چرا زبان؟
-چون دوست داشتم.
لبش را لبخند محوی پوشاند و سری تکان داد: درسته.علاقه شرط اوله، منم داروسازی خوندم.
موفق باشینی گفتم و چهره اش را مورد آنالیز قرار دادم. ابروان پرپشت مشکی که تا کنار شقیقه هایش ادامه داشت. چشمان نافذ مشکی که با دیدن آن دست و پایم را گم می کردم. بینی کشیده و لبان قلوه ای چهره اش را تکمیل کرده بود. ته ریشش بر جذابیتش افزوده بود.
عذاب وجدان بر احساساتم چیره شد. من حق نداشتم به شایان خیانت کنم؛ آنالیز مردی دیگر خیانت بود.
دسته ی مبل را گرفتم و برخاستم. نیم خیز شد و گفت: جایی میری بانو؟
اخم هایم را درهم کشیدم. زبان چرب و نرمی داشت. لبخند تصنعی زدم: میرم به مامان کمک کنم.
دستش را به سمت اشپزخانه دراز کرد و گفت: راحت باش.
پشت به او چرخیدم و ادایش را دراوردم. پیش مادر رفتم. وقتی روبه رویم نشست نگاهش کردم: افرا.
-جانم؟
سرکی به پذیرایی کشید و صدایش را پایین اورد: پسره چی می گفت؟
بی تفاوت شانه ام را بالا انداختم. خم شدم و کاهویی از ظرف سالاد برداشتم و همان طور که می خوردم گفتم: چیز خاصی نمی گفت.
با عجله به قابلمه ی غذا سر زد و در همان حال گفت: میزو بچین.
مشغول کار شدم و روحم را به پرواز درآوردم. رویاهای من شیرین بود؛ آنقدر شیرین که هیچ کس حق نداشت آن ها را از من بگیرد من حاضر بودم برای رسیدن به شایان، جلوی پدرم که هیچ، جلوی تمام دنیا بایستم؛ اما هیچ گاه آن چیزی که انسان دوست دارد، نمی شود. همیشه، تلخی جایگزین شیرینی می شود و باید درد کشید و درد. امان از کسی که تاب تحمل ندارد، آن زمان است که گرداب سختی، زندگی اش را زیر و رو می کند.
 
آخرین ویرایش

Sima.Ch

ناظر رمان + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
8/22/17
ارسال ها
349
لایک ها
3,252
امتیاز
93
محل سکونت
مشهد
#8
دوستان عزیز لطفا در نظرسنجی بالا شرکت کنید
در پروف من یا گفتگوی شخصی منتظر نظراتتون هستم دوستون دارم

با آمدن پدر و نعیمی معذب به گوشه ی شالم دست کشیدم و بر روی صندلی نشستم. بی میل و بی هدف، قاشقم را در ظرف می چرخاندم. دل و ذهنم را پیش شایان جا گذاشته بودم؛ گویا مرا جادو کرده بود، تمام لحظه هایم شایان بود و شایان...
من، تسخیر او بودن را هم با جان و دل می خواستم. خواب زده شده بودم درخوابی مخملی فرو رفته بودم؛ خوابی که پر از رویاهای شیرین و رنگارنگ بود.
کاش همه چیز یک خواب می ماند، کاش زندگی روتینم را تغییر نمی دادم، کاش و کاش...
شایان مبدل به بت من شده بود؛ بتی که سنبل عشق و احساس بود. من با او طعم شکوفایی احساسات دخترانه ام را چشیده بودم. او اولینِ من بود. هنگامی که با او هم کلام می شدم، گذر زمان بی معنا می شد. ثانیه ها از پی هم می گذشتند و من بیش از پیش در عشق افلاطونی ام غرق می شدم.
غرق شدن خودِ دیوانگیست. همین که در عشقِ معشوق، غرق شوی نابودی ات را انتخاب می کنی. حاضری جان را فدایش کنی تا او، تو را از غرق شدن نجات دهد؛ اما همیشه یک امایی هم وجود دارد، امایی که شاید به قیمت نابودی یک زندگی باشد.
تنها خواسته ی من، شادیِ او بود. حسم به او عشق بود، عشقی آتشین که آتشش دامن زندگی ام را بلعید و بلعید.
صدای سرشار از تحسین پدر، مرا از عالم فکر و خیال جدا کرد.
-تو بی نظیری...یک مغز اقتصادی جامع هستی.
نعیمی، مشعوف سرش را خم کرد و لطف دارینی گفت. اسمش را هم فراموش کرده بودم. همان نعیمی، برایش خوب بود. برق چشمانش را نادیده گرفتم. روابط پدر و شرکایش ارتباطی به من نداشت. من فقط رویاهایم را می خواستم.
شام که صرف شد مادر به آرامی مشغول مرتب کردن میز شد.
نگاهش کردم.
موهای کوتاه هایلایت شده که تا روی شانه هایش می رسید و صورت مهتابی اش را قاب گرفته بود. چشمان سبز رنگش را به من هم انتقال داده بود. ابروان هاشور شده ی قهوه ای رنگش، زیبایی و ملاحتش را چند برابر کرده بود.
دوستش داشتم. او اسطوره ی صبر و مقاومت بود. من اگر به جای او بودم نمی توانستم همسری چون فرزین فرجاد را تحمل کنم. پدر همیشه سرد و خشک بود و من هیچ گاه محبتش را به مادر ندیده بودم.
هیچ عشقی، در خانه موج نمی زد و سردی اطرافمان را احاطه کرده بود. شایان آتشی شده بود و داشت سرمای مرا در خود حل می کرد. من او را به خاطر احساسات گرمش می خواستم.
ویبره ی گوشی ام همزمان با رفتنِ نعیمی شد. نعیمی سرِ تعظیم فرود آورد و مودب گفت: افرا خانوم متاسفانه امشب فرصت نشد بیشتر با شما هم صحبت شم.
در دل، خدا را شکر کردم. من اصلا این فرصت کذایی را نمی خواستم.
پدر برخلاف من با شعف دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت: دفعه های بعد کیان جان، هنوز وقت بسیاره.
نامش را، در ذهن تکرار کردم. کیان نعیمی، مردی که پدرم را جذب خود کرده بود؛ اما من حس خوبی به او نداشتم، نمی توانستم برق چشمانش را ببینم و دم نزنم.
گوشی ام که برای بار دوم زنگ خورد؛ با عجله، پله ها را طی کردم و در اتاق را گشودم و دستم را روی قلبم که به تکاپو افتاده بود گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم تا بر خود مسلط شوم.
 
آخرین ویرایش

Sima.Ch

ناظر رمان + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
8/22/17
ارسال ها
349
لایک ها
3,252
امتیاز
93
محل سکونت
مشهد
#9
گوشی ام را از جیب بیرون آوردم و در همان حال، شالم را به گوشه ای انداختم. روی تخت یاسی رنگ نشستم. تماس قطع شده بود. شایان می دانست که من نمی توانم تلفنی با او سخن بگویم؛ هر لحظه امکان داشت پدر یا مادر بیایند اما این استرس را برای بار نخست با جان و دل پذیرفتم.
تن صدایم را تا پایین ترین حالت ممکن آوردم: بله؟
فریادش چیزی را در درونم شکست: بله و کوفت...هیچ معلوم هست کجایی؟ صدبار پیام دادم.
بغض، با بی رحمیِ تمام به روح تک دفاعم شبیخون زد.
لب تر کردم و با صدایی که گویا از تهِ چاهی عمیق بیرون می آمد؛ گفتم: چرا داد میزنی؟
صدای نفس عمیقش را شنیدم و پس از چندی، تن مردانه و مهربان همیشگی اش در گوشم نشست: ببخشید عزیزدلم..نگرانت شدم.
گوشی را با وحشت و محکم در دست نگه داشتم. سرکی به در اتاق کشیدم و با همان لباس ها روی تخت دراز کشیدم و خود را زیر پتو پنهان کردم.
-بخشیدی عشق شایان؟
مگر می شد او اینگونه حرف بزند و دل دیوانه ام را به بازی بگیرد و من نبخشمش؟
-آره.
-فدای خانومم بشم.
لحنش، مرا مجنون تر از مجنون کرد. دلم سر خورد و در سراشیبیِ ناشناخته ای گم شد. نفسم از شدت هیجان بند آمده بود. من خانومش بودم خودش گفته بود پس حتما روزی به خواستگاری ام می آمد و عروس خانه اش می شدم.
از این فکر دلم غنج رفت.
صدایش مرا از عالم رویا بیرون کشید: شام خوردی؟
لب گشودم تا پاسخ مثبتم را بر زبان برانم که با صدای باز شدن در، قلبم لحظه ای ایستاد. صدای قدم های پدر با الوگفتن های شایان در هم آمیخته شد.
چشمانم از شدت ترس گشاد شده بود وپس از چندی مغزم فرمان قطع تماس را به عضلات شل شده ام ارسال کرد. گوشی را به زیر بالشت هول دادم. پلک هایم را بر هم فشردم. اگر پدرم می فهمید، دودمانم بر باد می رفت؛ حتی تصور فهمیدن او هم می توانست مرا از شدت ترس بکشد.
صدای قدم هایش که پیام رفتنش را صادر کرد، منجر به نفس عمیقم شد. گوشی را آرام بالا آوردم. کف دستانم عرق کرده بود که به شلوارم کشیدم .
چراغ سبز رنگ گوشی که چشمک می زد، نشانه ی پیامی در تلگرام بود.
پیام شایان را که خواندم، دلهره به جانم تزریق شد: فردا بیا کافه...کار واجب دارم.
دلم گواه بدی می داد. با دست هایی لرزان، پیامی فرستادم: چیکار داری؟
اما آفلاین بود و پیامم را نخواند. نفس عمیقی کشیدم تا ضربان قلبم را کنترل کنم. چشم بستم و در آغوش خواب آرام گرفتم.
***
 
آخرین ویرایش

Sima.Ch

ناظر رمان + منتقد آزمایشی
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
8/22/17
ارسال ها
349
لایک ها
3,252
امتیاز
93
محل سکونت
مشهد
#10
سلام دوستان بعضی از پست ها انرژی زیادی از نویسنده میگیره چون نیاز به فکر و ریزه کاری داره این پست هم ازمن خیلی انرژی گرفت لطفا نظرات و انتقاداتتون رو بهم بگین یعنی رمانم انقدر بده که هیچ نظری نیست؟
کم کم داریم به یکی از قسمت های اصلی داستان نزدیک می شیم منتظرتونم.

مشکوک نگاهش کردم. این مرد آشفته، شایان همیشگی من نبود. چشمان سرخش گواه خبر ناگواری بود.
نگاهی به ساعت انداختم. یک ربع می شد که رسیده بودم؛ اما در طی این مدت، هیچ نگفته بود.
فنجان قهوه ام رابرداشتم و مزه کردم که تلخی اش، دهانم را به رنگ زهر درآورد؛ اما نمی دانستم که حرف هایی تلخ تر از تلخیِ قهوه هم وجود دارد؛ حرف هایی که تلخی اش به قلب نیشتر می زند و تو را ذره ذره، در گرداب تلخی اش غرق میکند.
فنجان را سرجایش گذاشتم، دستانم را در هم قفل کردم و نزدیکش شدم و مردد، نامش را بر زبان جاری کردم: شایان.
چنگی به موهایش زد و کلافه هومی گفت.
جواب من هوم نبود مگر نه اینکه من جانش بودم؟ پس هان چه بود؟
ته ریش نامرتبش در چشم میزد.
سرزنشگر گفتم: این چه وضعیه؟
چشمان سرخش را که بالا آورد دلم از غمش گرفت اما سوالش، حالم را دگرگون کرد.
-دوستم داری؟
جا خورده، نگاهش کردم. حرف به حرف کلماتش، بوی عجز و التماس می داد؛ عجزی که انتظار پاسخ مثبت را می کشید.
-آره
کلافه لب زیرینش را خورد و مردد گفت: منو بیشتر دوست داری یا خانوادتو؟
پایش را بر زمین می کوبید و تمرکزم را سلب کرده بود.
کلافه دستی به شالم کشیدم: منظورت ازاین سوالا چیه؟
-جواب منو بده.
-اگه بیشتر نباشه کمتر هم نیست.
دست راستش را روی میزگذاشت و تکیه گاهی برای بدنش ساخت و به سمتم متمایل شد: پس اگه ازت بخوام که باهام بیای قبول می کنی؟
گیج و گنگ نگاهش کردم. چه می گفت؟ کجا بروم؟
تنها چیزی که توانستم بگویم، یک چیِ مستاصل بود.
-اگه دوسم داری، ثابت کن...بیا از اینجا بریم.
گویا تازه خون به مغز قفل شده ام رسید. هراسان بلند شدم و با صدایی که از شدت ترس و هیجان می لرزید، گفتم:منظورت اینه که فرار کنم؟
حتی کلمه ی فرار هم می توانست جانم را بگیرد و مرا به یغما برد.
-با هم میریم افرا و برات یه زندگی می سازم.
دستان لرزانم را مشت کردم و خواسته ی قلبی ام را پس ازمدت ها بازگو کردم: اگه میخوای زندگی بسازی، بیا خواستگاریم.
لحنش، وسوسه انگیز بود و سعی داشت مرا مجاب کند: میریم اونجا ازدواج سفید می کنیم چی از این بهتر؟
ازدواج سفید دیگر چه بود؟ قدرت تفکرم را از دست داده بودم و ازدواج سفید را در لغت نامه ام گم کرده بودم.
گلویم خشک شده بود. ازدواج سفید همانی بود که دو نفر با یکدیگر زندگی می کردند؛ بدون اینکه محرم باشند، بدون اینکه تعهد داشته باشند. معنی اش همین می شد دیگر؟
-نمی تونم
سکوت، بینمان حکم فرما شد؛ اما ناگهان شایان با لگد بر میز کوبید که واژگون شد. ترسیده، خود را عقب کشیدم که فریادش پلک هایم را برهم فشرد.
-شما دخترا همتون چرت میگین، دوستت دارمتون الکیه. موقع عمل که میشه جا میزنین.
چرا ما دخترا را جمع بسته بود؟ مگر چند دختر را به غیر از من دیده بود؟ دلم، با تصور اینکه شاید دختری قبل از من هم بوده است شکست؛ اما خودم را کنترل کردم.
به کیفم چنگ زدم: تو دیوونه شدی شایان. نمی فهمی چی میگی. من میرم بعد حرف میزنیم.
بازویم اسیر دستان مردانه اش شد. سرم را چرخاندم که موهایم چشم راستم را پوشاند و اجازه نمی داد کامل نگاهش کنم.
انگشت اشاره اش رابالا برد: فقط یک روز افرا...فقط یک روز، فرصت داری فکر کنی. اگه نیومدی، من میرم و شایان بی شایان.
جمله اش ترس را به دلم القا کرد. نفس در سینه ام حبس شد و اولین قطره ی اشک جاری شد. بازویم را از دستش رهانیدم و با قدم هایی سست از پله ها پایین رفتم.
تصور نبودنش، دلم را زیر و رو می کرد، اگر می رفت من چه می کردم؟ اصلا چرا یک دفعه این تصمیم را گرفت؟
نمی توانستم خوب و بد را از هم تشخیص دهم، فقط صدای دلم را می شنیدم که می گفت برو اما عقل، در جدال با آن مقاومت می کرد.
کاش می توانستم همه چیز را رها کنم و بروم اما پدر را چه می کردم؟ حتما دنیا را زیر و رو می کرد و مرا از ته چاه هم که شده پیدا می کرد و خونم را می ریخت.
گاهی دوراهیِ زندگی، مغز را قفل می کند و قدرت تفکر را از آدمی سلب می کند. تو را به سمت دلت می فرستد، ندای منطق خاموش شده و فروانروایی روح، به دست قلب داده می شود؛ قلب عاشقی که هر تصمیمی از آن بر می آید.
مشتی بر سینه ام کوفتم. لعنت به این دل عاشق پیشه ام...لعنت...
 
آخرین ویرایش