• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان اشتباه دلم | SAmirAکاربر انجمن یک رمان

SAmirA

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
3/30/17
ارسال ها
749
لایک ها
2,875
امتیاز
93
محل سکونت
تبریز
#1
کد رمان : 1117


نام رمان:اشتباه دلم
نویسنده:SAmirA
ژانر:عاشقانه،اجتماعی

خلاصه:زنی که بخاطر اشتباه یکی دیگه زندگیش نابود میشه ولی مردی پیدا میشه که می خواد دست زن قصه مون رو بگیره و سرپاش کنه ولی خودش باعث میشه اون زن هر روز بیشتر با مشکلات دست و پنجه نرم کنه و اتفاقاتی براش پیش بیاد که حتی مرگ رو به زندگی ترجیح میده و ....

پ. ن۱:این قصه کاملا زائیده ذهن منه و شاید اصلا تو دنیای واقعی اتفاق نیوفته ،من تمام تلاشم رو می کنم که با عرف جامعه جور دربیاد ولی گاهی ممکنه برای جذابتر شدن، یکم تو داستان اغراق بشه

 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

SAmirA

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
3/30/17
ارسال ها
749
لایک ها
2,875
امتیاز
93
محل سکونت
تبریز
#3
سلام امیدوارم که روز و روزگارتون خوش باشه
قبل گذاشتن پست یه توضیح کوچک بدم رمان قبلی من "نبض خاطرها" ناقص موند یکی از مهمترین دلالیش هم اینکه اون رمان اوایلش از زندگی واقعی گرفته شده و من تصمیم گرفته بودم بعد ازگذشت چند پست رمان روطبق تخیلات خودم ادامه بدم که متاسفانه چون برای خودم اعصاب خورد کن بود اون چند پست نتونستم ادامه بدم احتمالش هست ادامش بدم ولی به این زودی نه باید یکم روش کار کنم تا بتونم روی سایت بیارمش
خب برسیم به اشتباه دلم که کاملا بر اساس تخیلات خودمه مسائل اجتماعی رو برگرفته از مشکلاتی که تو زندگی باهاش دست و پنجه نرم می کنیم هست ولی بقیش از خودمه شاید اتفاق بیوفته تو واقعیت شاید هم نه امیدوارم که همراهیم بکنید و خوشتون بیاد

دوستایی هستند که لازمه ازشون تشکر کنم که همیشه همراه من هستند و تنهام نمیذارند
اول از اقا رضا ممنونم بخاطر کمکی که بهم کردند و خانم میشی عزیز که همیشه لطف دارند به من و عزیزان گل بی خوابها که همیشه و همیشه هستند و جا نمیزنند مرسی از اینکه هستید:love_struck::love_struck::love_struck:

****
مقدمه: باران روی برگهای خزان زده می‌غلتید و برگها زیر پای عابران که با عجله از زیر باران فرار می‌کردند له می‌شد. همانند من که زیر باران سیل آسای زندگی له شدم؛ ولی از پس ابرهای بالای سرم نوری را دیدم که بزرگتر و بزرگتر شد ناگهان رعد می‌زند و ابرهای سیاه نور را درخود گم می‌کنند مثل من که گم می‌شوم در ...اشتباه دلم

صدای گامهای بلند و محکمم در سالن طولانی طنین انداز شده بود.
-من رو از تهران کشیدید اینجا که چی؛ نتونستید یه مسئله ساده رو حل کنید.
با اینکه حرفهام رو با صدای بلند نمی‌زدم؛ ولی می‌دونستم جدیتی که در کلامم هست همه رو وادار به گوش سپردن و اطاعت کردن بدون چون و چرا می‌کنه، می‌دونستم موضوعی جدی در بین هست که از گفتن اون می‌ترسه. در حالی که بند کیفش را محکم تو دستش گرفته بود و با دست دیگش شال بظاهر نامنظمش را دست می کشید شروع به حرف زدن کرد.
لیلا: نمی‌دونی چه اوضاعی بوده این چند روز؛ امین که از اون روز داغونه حتی خودش رو معرفی هم کرده بود، زن عمو هی فشارش بالا پایین می‌شد، من و آرام هم مرتب تو بیمارستان و خونه اونا بودیم ... همینجاست.
با دستش اشاره به در اتاقی کرد که قسمت بالایش به شکل مربعی شیشه ای بود و درون اتاق به خوبی دیده می‌شد.
-چرا؟!
با سردرگمی نگاهم کرد و با صدای آرومی پرسید:
- چی چرا؛ کیا؟
-مگه نمی‌گی از نظر قانونی امین مقصر نیست، پس این تلاش‌تون برای چیه؛ حال خراب زن عمو و امین برای چیه؟ چرا آرام بهم گفت بیام اینجا؟!
با جدیت به لیلا دخترعموی عزیز کرده‌ام نگاه کردم؛ غم دخترعموم که جز خانوادم بود، غم من هم بود. حتما اتفاقی مهمی افتاده بود که از اون بی‌خبر بودم که دست به دامن منِ "کیانوش میلانی" شده بودند.
-بگو لیلا موضوع چیه؟
سعی کردم صدام آرامش لازم را داشته باشه که لیلا بدون ترس وقایع رو بیان کنه .
به طرف در برگشت از شیشه نگاهش را به زن روی تخت انداخت.
لیلا: این زن رو امین نابود کرد، الان ده روزه هی حالش بد میشه؛ آخر دکتر دو روز پیش دیگه مرخصش نکرد؛ گفت بذارید چند روز اینجا بمونه فشارش نرمال بشه از هیاهوی خونه دور باشه.
نگاه سنگینش که به نیمرخم بود رو حس کردم؛ اما برنگشتم و چشم از زن روی تخت برنداشتم.
لیلا: مگه میشه حالش خوب بشه؛ تو عرض چند دقیقه همه زندگیش خراب شد.
-آره خوب میشه؛ اگه قرار به خوب نشدن بود حال ماها الان خوب نبود.
پوزخندی که روی لبش شکل گرفت رو دیدم با صدای آروم لب زد.
لیلا: ما هم اگه پول نداشتیم؛ الان حال و روزمون این نبود ...توی این چند روز فقط آروم اشک ریخته نه داد زده نه نفرین کرده فقط چشمش خیس شده.
اطرافیانش بهش میگن با صدای بلند گریه کن، داد بزن گریه کن؛ ولی اون هیچ کاری نمی‌کنه حتی بزور حرف می‌زنه وقتی ازش می‌پرسند جوابی میده وگرنه فقط سکوت می‌کنه. دکتر دیروز می‌گفت بهتره با یه روانپزشک مشورت کنید .
-خانوادش چی؟ اونا عکس العملشون چیه؟
لیلا: خانواده خودش بظاهر آدمهای خوب و منطقی میان، این مدت همیشه با احترام باهامون برخورد کردند؛ ولی امان از خانواده شوهرش فقط زخم زبون می‌زنند و با کنایه برخورد می‌کنند آدمهای داد و فریادی هستند؛ با اینکه از نظر قانونی هیچی بر علیه امین نیست؛ ولی ازش شکایت کردند معلومه دنبال پولن...پدر این دختر رو هم درآوردند آخرین بار حرفهای اونا باعث شد کارش به بیمارستان بکشه؛ برادرش اینبار جلوشون ایستاد اوناهم یکم خودشون رو جمع و جور کردند؛ اما بازم دست بردار نیستند ...من میرم ببینمش تو نمیای؟
صدای گوشیم مانع از جواب دادنم شد گوشی رو نزدیک گوشم گرفتم و با دستم اشاره به لیلا کردم تا وارد بشه و خودم چند قدم دورتر جواب شخص پشت خط رو که صاحبش به زور عکسش رو پس زمینه اسمش کرده بود رو دادم.

*****
*****
دوستان تایپک نقد نمی زنم ولی دوست دارم هر نظری انتقادی دارید راحت باهام در میون بذارید خوشحال میشم دیدگاهاتون رو بدونم
و نکته دیگه من اکثرا با گوشی تایپ میکنم پس اشکالات زیاد تایپی هست من سعیم اینه مرتب ویرایش کنم ولی گاهی از زیر نگاهم در میره
 
آخرین ویرایش

SAmirA

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
3/30/17
ارسال ها
749
لایک ها
2,875
امتیاز
93
محل سکونت
تبریز
#4
در تمام شهرها یک نفر هست که دیرش شده
یک نفر هست که عاشق شده
یک نفر هست که غمگین است
ما از زندگی چه می فهمیم؟
بی رحمی زمان بیشتر از لبخند توست
بی رحمی زمان بزرگتر از آغوش توست
زمان ما را از پای درآورده
و تنها پناهمان کلمات‌ست
سلمان نظافت یزدی


*****
پروانه
با صدای در سرم رو چرخوندم و لیلا رو با لبخندی به لب دیدم که به طرفم می‌اومد.
لیلا: سلام پروانه جون، خوبی عزیزم ؟
با صدای آروم که آمیخته به لحجه غلیظ محلی بود جوابش رو دادم.
روی تک صندلی کنار تختم نشست.
لیلا: مثل اینکه هم اتاقی هات مرخص شدند !
-آره نزدیکهای ظهر هردوشون رفتند.
-حوصلت سر نمیره؟ تنهایی اذیت نمی‌شی؟
سرمو تکیه به میله تخت بیمارستان دادم و نفسم رو بیرون دادم که شبیه آه شد.
-نه سکوت رو دوست دارم از شلوغی بدم میاد مخصوصا شلوغیه توی خونه؛ اصلا دلم نمی‌خواد مرخص بشم وبه خونه برگردم، نمی‌تونم تحمل کنم...
با ورود کسی به اتاق حرفم رو ادامه ندادم، سوالی به مردی که نزدیک می‌شد نگاهی کردم؛ ولی اون بی‌توجه کنار تختم ایستاد حدس زدم دکتر باشه؛ ولی دستش رو پشت صندلی لیلا گذاشت و خیره صورتم شد.
لیلا: معرفی می‌کنم، پسرعموم کیانوش هست از تهران تازه رسیده و با دست اشاره به من کرد"
ایشون هم پروانه هستند.
کلافه و معذب شدم، از این رفت و آمدها خوشم نمی‌اومد اتفاقی افتاده بود و دیگه هیچ چیز جبران نمی‌شد. دلم نمی‌خواست دوباره دربارش حرف زده بشه؛ ولی مجبور شدم با همون لحجه وحشتناکم و صدای لرزونم باز هم دهن باز کنم.
-ببینید من واقعا دلیل این رفت و آمدها رو نمی‌دونم یه حادثه ای رخ داد حالا پسرعموت مقصر بود یا نبود دیگه گذشته و منم شکایتی ندارم که البته تو این مملکت به حرف و شکایت من اهمیتی نمی‌دند؛ ولی به هر حال گذشته، عذاب وجدان دارید درک می کنم. چند روز دیگه این حستون هم از بین میره؛ حال منم خوب میشه یعنی امیدوارم که بشه، زمان داروی خیلی قوی هست هر درد روحی رو درمان می کنه، حتما درد، دل من هم با گذشت زمان خوب میشه.
قطره اشکم رو با دستم که لرزش خفیفی داشت پاک کردم لیلا سرش رو پایین انداخته بود و پسرعموش با اخم زیادی به ملافه روی تخت چشم دوخته بود.
با صدای بغض داری که شنیدیم نگاه هر سه تامون به در باز اتاق برگشت. امین میان درایستاده بود.
امین: من مقصرم هر چند قانون بگه نیستم؛ اگه من سر یه کل کل با یه بیشعوری مثل خودم اون کار رو نمی‌کردم و برای ثابت کردن خودم به دختری که ارزشش رو نداشت؛ الان خانوادت کنارت بودند.
تا کنار تختم اومد و درست روبروی لیلا و مردی که اسمش رو فراموش کرده بودم و با صلابت و نگاه جدی بهش چشم دوخته بود، ایستاد چند ثانیه نگاهش رو به پسرعموش دوخت؛ ولی با شرمندگی سرش رو پایین انداخت.
امین: اون روز با بچه ها قرار گذاشتیم بریم ویلای بیرون شهر چند تا از دوستای من بودند و همینطور دوست دخترم رزا و سه تا از دوستاش که یکیش پسری بود که نمی‌دونم چرا با من لج بود و هی بهم تیکه می‌انداخت؛ نمی‌دونم چی شد که شرط بندی کردیم که اگه اون برد من گوشی آیفونم که دو روز قبلش خریده بودم رو بهش بدم و اگه من بردم اون برای همیشه ارتباطش با من و رزا رو قطع کنه.
قرار شد از ویلا تا شهر با هم کورس بذاریم و هر کس زودتر رسید برنده اون باشه. من الاغ هم بخاطر اینکه کم نیارم و خودم رو به رزا نشون بدم قبول کردم. هر چی آرام و لیلا گفتند گوش نکردم و سوار ماشین شدم، به دست فرمون خودم خیلی می نازیدم ...
تا شهر 20 دقیقه بود 10 دقیقه اول رو خوب بود یا من جلو بودم یا اون چون وسط هفته هم بود جاده خلوت بود و با خیال راحت می‌روندم. دیگه داشتیم نزدیک می‌شدیم. هر دومون سرعتمون سر سام آور بود اون ازم جلود زد که منم بیشتر گاز دادم گوشیم زنگ زد یه لحظه حواسم پرت شد. ماشینی از روبرو که وسط دو تا لاین می‌روند رو ندیدم و با صدای بوق چشمم بهش افتاد هر دومون درست روبروی هم بودیم هل شده بودم و حتی از اون فاصله هم هل شدن اون رو هم دیدم و برای اینکه بهم نزنه فرمونش رو چرخوند که توی دره افتاد با اینکه دره عمیق نبود؛ ولی چون سرعت اونا هم زیاد بود و هیچ کدوم کمربند نبسته بودند همشون...منم مخالف اون فرمون رو چرخونده بودم که به یه کوه کوچیک زدم. از ماشین سریع بیرون رفتم و خودم رو بهشون رسوندم همون موقع هم به اورژانش زنگ زدم همه اینا حتی به چند دقیقه هم نرسید؛ ولی کاری ازم بر نیومد هر چهار تاشون جلوی چشمم ...
-بس کن امین
با صدای بلند مرد، امین حرفش رو نیمه تموم گذاشت و هم پای من و لیلا گریه کرد .باز هم نفسم گرفت بسختی می‌تونستم نفس بکشم لیلا زود بلند شد و آبی برام آورد؛ ولی گریه نمی‌ذاشت چیزی بخورم.
لیلا: قربونت برم آروم باش و یکم از این آب رو بخور ...کیا زود باش پرستار و خبر کن.
به زور یکم آب خوردم؛ ولی سینم خس خس می‌کرد و نفسم هنوز هم بسختی بیرون می‌اومد...
 
آخرین ویرایش

SAmirA

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
3/30/17
ارسال ها
749
لایک ها
2,875
امتیاز
93
محل سکونت
تبریز
#5
کیانوش
امین: نمی‌خواهی چیزی بگی ؟
بهش نگاه تیزی کردم که سرش رو پایین انداخت. تمام طول راه بیمارستان تا خونه رو هر سه تامون سکوت کرده بودیم، با تشری که پرستار بهمون زد از اونجا بیرون اومدیم و به زور تا الان خودم رو نگه داشته بودم سیلی نثار امین نکنم .
صدای در خونه رو شنیدم؛ ولی برام مهم نبود کیه، زن عمو و آرام و لیلا روی مبل نشسته بودند و بدون هیچ حرفی هر کدوم طرفی رو نگاه می‌کردند. همشون خوب می‌دونستند که الان تو چه وضعیتیم و فقط یه کبریت کمه تا منفجر بشم.
امین: بخدا من اصلا..
صدام بالا رفت: حرف نزن امین حرف نزن.
با صدای ارس لحظه ای سرم رو به طرف در برگردوندم.
ارس: سلام چی شده؟ مستقیم از اهواز اینجا اومدم...امین تو چیکار کردی؟
-بپرس چه بلایی سر یه خانواده بدبخت آورده؟ امین مگه تو بچه‌ای، 22 سالته، شرط بندی چیه آخه، روکم کنی چیه اونم برای کی، برای کسایی که ارزش ندارند. بگو چی عایدت شد از این شرط بندی مسخره جز فرستادن چهار نفر آدم زیر خاک که دوتاش بچه بودند. اون دختر مگه چقدر برات مهم بود؛ اصلا حالا کجاست اون دخترِ مهم که به دادت برسه .
شونه هاش لرزید، این پسر از اولم اشکش دم مشکش بود تا می‌گفتی بالا چشمت ابروه چشماش زود پر می شد. همه لوسش کرده بودند.
امین: می‌دونم غلط کردم، اشتباه کردم، خودم نوکری پروانه رو می‌کنم هر کاری بگه براش می‌کنم. دیه هر چهار تا شون رومی‌دم خودم می‌شم پشت و پناهش ...
با صدای دادم حرفش ناتموم موند.
-امین بفهم چی میگی؛ تو پدرش رو، شوهرش رو دوتا بچه هاش رو با ندونم کاری کُشتی؛ الان می‌خوای بهش پول بدی. می‌فهمی اون یه مادره که بچش مرده، با پول جبران میشه زخم دلش؟
صدای گریه زن عمو بلند شد. امین سرش رو بیشتر پایین انداخت و لرزش شونه هاش بیشتر شد. ارس با کلافگی دستی به موهاش کشید و روی اولین مبل نشست.
 
آخرین ویرایش

SAmirA

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
3/30/17
ارسال ها
749
لایک ها
2,875
امتیاز
93
محل سکونت
تبریز
#6


-حالا اتفاقی که افتاده با این داد و فریادها چیزی درست نمیشه.
با صدای آرومِ، آرام به طرفش برگشتم و نگاه بُرنده ای بهش کردم؛ ولی این آرام بود مثل اسمش پر از آرامش، داد و فریاد و نگاه کسی روش اثر نداشت؛ از اون اتفاق به بعد آرام شده بود، آرامترین فرد خانواده.
آرام: ببین کیا، در این که امین اشتباه کرد شکی نیست و هیچ کاری هم این اشتباهش رو جبران نمی‌کنه؛ ولی این اتفاق افتاده و تموم شده دیگه از دست کسی برای برگردون اون افراد به زندگی کاری برنمیاد. پس بهتره کمک و تمرکزمون رو، روی افراد زنده این خانواده بذاریم .
روی مبل، کنار ارس نشستم و منتظر ادامه حرفاش شدم، راه کارهای آرام همیشه جواب می‌داد.
ارس: فکری تو ذهنت داری؟!
آرام: آره یه چیزهایی هست؛ ولی باید با احتیاط بریم جلو...اووم من یه سری حرف و حدیث توی مراسمات عزاداریهاشون، درباره زندگی پروانه و شوهرش شنیدم. اونطور که فهمیدم اوضاع زندگیشون اصلا خوب نبود. چه مالی چه مسائل دیگه زندگیشون از جمله روابطشون؛ حتی زمزمه های طلاق هم بوده؛ ولی چون پای دوتا بچه وسط بوده نمی‌تونستند اقدام کنند. پروانه هم بخاطر بچه ها و کمکهای خانواده خودش زندگیش رو ادامه می‌داده، یکسال پیش هم شوهرش ورشکست میشه و اینا هم مجبو میشن نقل مکان کنند به طبقه زیرین خونه بابای پروانه؛ ولی خب بازم مشکلاتشون ادامه پیدا می‌کنه .
لیلا: کلا فرهنگ دوخانواده خیلی متفاوته من تعجبم اینه چطورتونستند با هم وصلت کنند. اگه شوهر پروانه هم مثل پدرشوهرش و بقیه شون می بوده وای به حال پری بیچاره، حتی من از یکی از آشناهاشون شنیدم که می‌گفت: پروانه راحت شد.
زن عمودر حالی که اشکش رو پاک می‌کرد گفت: نگواینجوری، مرگ در حال سخته، اون دختر چهارتا ازعزیزاشو ازدست داده حالا برفرض شوهره هم خوب نبوده؛ ولی به هر حال شوهرش بوده ، بمیرم برای دلش از دست دادن بچه خیلی سخته خدا بهش صبر بده.
لیلا: زری جون ماهم چیزهایی که شنیدیم داریم میگم دیگه؛ راست و دروغش به پای خودشون.
با کلافگی گفتم:
-خب این حرفا چه ربطی به ما داره؟
آرام: من نظرم اینه، مگه امین نمی‌خواد کمکش کنه، پس دیه شوهرو بچه هاش رو بده به پروانه اینطوری منتی هم سرش نیست حقش رو می‌گیره. با این پول می‌تونه یه زندگی درست و حسابی برای خودش درست کنه. درسته قراره انحصارورثه پدرش هم بشه؛ ولی فکر نکنم از اون پول چیزی زیادی گیرش بیاد؛ اینطور که من فهمیدم مادرش هم به عنوان پسر قراره ارث ببره، وصیت پدرش اینه؛ اینطوری دوتا پسر و سه تادختره، چیزی زیادی براش نمی‌مونه .
ارس با نیشخند گفت: ماشالله شما چه چیزهایی هم شنیدید!
لیلا: خانوادشون سنتی‌ان و این حرفا راحت بینشون رد و بدل میشه؛ ولی با فکر آرام موافقم با چیزی که دو سه روز پیش به گوشم رسید بهترین کار برای پری هست که منت کسی هم رو سرش نباشه و بتونه برای خودش زندگی خوبی درسته کنه.
ارس: باز چی شنیدی؟!
 
آخرین ویرایش

SAmirA

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
3/30/17
ارسال ها
749
لایک ها
2,875
امتیاز
93
محل سکونت
تبریز
#7
لیلا چشم غره ای به ارسِ همیشه همراهم رفت.
لیلا: مثل اینکه اون قوم مغول پروانه رو برای برادرشوهرش که اتفاقا تازه هم طلاق گرفته در نظر گرفتند.
امین با غیظ گفت: غلط کردند.
با نگاه تیز من صداش رو یکم پایین آورد و دوباره روی مبلی که به شتاب از روش بلند شده بود نشست.
امین: اینطوری بهم نگاه نکنید؛ ولی من نمی‌ذارم با اون دختر این کار رو بکنند.
پا رو پا انداختم و دستم رو روی مبلِ، پشت ارس گذاشتم.
-اونوقت تو چیکارشی که همچین کاری می‌خواهی بکنی؛ این اولا،
دوماَ از کجا می‌دونی پروانه خانمتون باهاش مخالفت بکنه شاید خودش هم راضیه.
امین: چی میگی داداش، پروانه خیلی خانمه خیلی با آدم منطقی و فرهنگیه. این چند باری که دیدمش کاملا معلومه از اون خانواده بدش میاد؛ اون می‌خواست طلاق بگیره بعد بیاد الان زن برادره بشه مگه میشه؟!
آرام: آره امین راست میگه، دل پروانه اصلا با اون خانواده نیست کلا اخلاقش سوای اوناست. با اینکه داغداره؛ ولی یه حرکت یا حرف ناشایست ازش ندیدم ...به نظر من مهمتر از این مسائل وضعیت روحی پروانه هست. خانواده خودش تو حالی نیستند که به فکر این چیزا باشند؛ ولی پروانه به کمک احتیاج داره خیلی ساکته و این اصلا عادی نیست. ماها خودمون هم عزیز از دست دادیم الان می‌دونیم داره چه عذابی می‌کشه ...من فکر کردم اگه بشه با محمد حرف بزنه براش خیلی خوب میشه .
لرزش دستاش رو وقتی که اسم محمد رو آورد دیدم؛ ولی تو صورتش وصداش چیزی معلوم نبود؛ حتی لحنش آروم و متین تر از قبل هم بود؛ اما من می‌دونستم با هر بار حرف زدن از محمد چی تو دلش می‌گذره. بدون اینکه چشم ازش بردارم گفتم:
-محمد وقتی من داشتم اینجامی‌اومدم، برای یک ماه به آلمان رفت.
پرش پلکش رو دیدم و برقی که تو چشماش افتاد؛ ولی خیلی زود به خودش مسلط شد.
آرام:پس بهتره به فکر یه دکتر دیگه باشیم .
با خباثت گفتم:
-من باهاش حرف می‌زنم فعلا تا وقتی اونجاست؛ اگه تونست با تلفن و اینا با پروانه حرف بزنه تا موقعی که برگرده و بتونه ویزیتش کنه ... یا اصلا خودت بهش زنگ بزن بگو، هر چی باشه تو حال و احوال پروانه رو بهتر می‌دونی.
با خیرگی بهم نگاه کرد. من و آرام بیشتر از اینا همو می‌شناختیم. اون باید با خودش کنار بیاد که هر بار اسمش رو میگه یا می‌شنونه اینطوری بند دلش آب نره، آرام هم منو خوب می‌شناخت که گفت :
آرام: باشه خودم بهش زنگ می‌زنم.
زمزمه ارس رو زیر گوشم شنیدم.
ارس: اینقدر این خواهر منو اذیت نکن.
-خواهر جنابعالی خواهر منم محسوب میشه.
یه ابرومو براش بالا فرستادم که با لبخند سرش رو تکون داد.
زن عمو: حالا می‌خواید چیکار کنید؛ اگه بخوایید دیه بدید مطمئنا خانواده شوهرش هم دیه می‌گیرند و اینطوری بازم به اون زن چیز زیادی نمی‌رسه .
اینبار ارس هم پا روی پا انداخت و با لحن خونسردی گفت:
ارس: خب ما هم طوری دیه رو می‌دیم که اونا نفهمند.
منم با لبخند به زری جون که جای مادرم بودم گفتم:
-نگران نباشید این چیزا حل میشه، قادری رو می‌گم بیاد اینجا همه چیز رو حل کنه اون بلده چیکار کنه.
لیلا: ناسلامتی اسم میلانی رو یدک می‌کشیم ها باید ازش تو بعضی جاها استفاده کنیم.
لبخند کجی به این حرف به حق لیلا زدم که چشمکی حوالم کرد.
-ارس: می‌گم بهتر نیست یه سر به خانواده پروانه بزنیم ؟
 
آخرین ویرایش

SAmirA

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
3/30/17
ارسال ها
749
لایک ها
2,875
امتیاز
93
محل سکونت
تبریز
#8
پروانه

منم شدم مثل تو، مثل تو خشک، مثل تو بی شاخ و برگ، مثل تو خمیده، مثل تو که هر روز آبت میدن تا سبز بشی، به منم هر روز آب و غذا میدن که بشم یه آدم زنده ...چقدر قصه زندگی منو و تو شبیه شده، تو با اومدن سال جدید زنده نشدی و من با اومدن سال جدید مُردم...
با تقه ای که به در خورد اشکام رو پاک کردم و به طرف در برگشتم لیلا رو دیدم که سرش رو داخل کرده بود.
لیلا: سلام پری جون اجازه هست ؟
لبخند کم جونی به دختر پر شور و نشاط روبروم زدم.
-بیا تو عزیزم. خوش اومدی.
باهم روبوسی کردیم، کنارم رو به پنجرهِ باز که روبروش فضای سبزی بود ایستاد.
لیلا: داشتی چیکار می‌کردی؟ مزاحم شدم؟
-نه مراحمی، هیچی داشتم با درخت خشک روبروم حرف می‌زدم. قصه زندگیمون شبیه هم شده...اونم مثل من خشک شد و کرک و پرش ریخت .
لیلا:می‌گذره پری جون، همه این روزهای سیاه می‌گذره، فکر نکن ما مرفه بی‌دردیم نه عزیزم ماهم طوفان زندگیمون گذشت و شدیم اینی که روبروته...یه روز برات تعریف می‌کنم. فعلا بریم که خانواده میلانی در این غروب زیبای جمعه ای به دیدن تو اومدند .
شال و رومانتویی تنم کردم و به همراه لیلا به پذیرایی رفتم. بعد سلام و احوالپرسی رو مبل تک نفری نشستم و به حرفهای بقیه گوش دادم .
نگاهم خیره به عطا پسر4 ساله داداش علی که همسن پوریای من بود و همیشه با هم دعوا داشتند بود. هیچ وقت نفهمیدم پوریا شبیه کی بود، چشمهای روشن عسلی با موهای همرنگ چشماش و رنگ پوست روشنش که دقیقا برعکس پونهِ 7 سالم که شبیه خواهر بزرگتراز خودم بود. چشمان و موهای لخت سیاه و رنگ پوستش که سبزه بود و من همیشه سربه سرش می‌ذاشتم که سیاه سوخته‌ای و اونم با داد می‌گفت که خودتون سیاهید، من سفیدم و میمود دستش رو کنار دستم می‌ذاشت و می‌گفت ببین کی سفیده ومن با خنده می‌گفتم، من.
همیشه خودمو سرزنش می‌کردم که مادر خوبی برای بچه ها نیستم اینقدر مشکلات ریز و بزرگ و اختلافات شدیدی با سعید داشتم که همیشه سردرد بودم و اعصابم خراب و حوصله هیچ کاری نداشتم و این بچه ها بودند که سپر بلای اخلاق بدم بودند و دق و دلی های که نمی‌تونستم سر پدرشون خالی کنم ناخواداگاه سر بچه ها خالی می‌شد .
زیر لب زمزمه کردم:از دستم راحت شدید نه؟! دیگه مادری نیست که همیشه بگه حوصله ندارم ولم کنید، سرم درد می کنه دست از سرم بردارید، دیگه کسی نیست که سرتون داد بکشه،
پونه دیگه مادری نیست که بهت بگه دست خطتت رو درست کن، این چه املایی نوشتی، پوریای خوشگلم دیگه مادری نیست که بگه ساکت سرجات بشین، گریه نکن، شلوغ نکن، لباست رو کثیف نکن؛ راحت بخوابید دیگه مادر بدتون نیست.
مبادا بترسید از تاریکی اون جای تنگ که بابا و بابا پدربزرگ پیشتونه، مبادا ...
-پروانه ..پری ...پری جان
با دستی که تکونم می‌داد و صدایی که اسمم رو می‌گفت به خودم اومدم و دیدم همه نگران چشم به من دوختند.
مامان و زری خانم گریه می‌کردند و لیلا و آرام نگران پیشم ایستاده بودند و مردها کمی دورتر نگران نظاره گرم بودند .
به لیوانی که جلوم به وسیله فاطمه زن علی قرار گرفت نگاه کردم با صدای لرزونی گفت:یکم از این بخور شیرینه حالت رو بهتر می‌کنه .
با دست لرزونم لیوان رو گرفتم و جرعه ای نوشیدم و همینطور تو دستم نگه داشتم .
لیلا با دستمال کاغذی صورت خیسم رو پاک کرد و جلوی پام نشست و اونیکی دستم رو تو دستش گرفت و آروم نوازش کرد.
آرام کنارم لبه مبل نشست و لیوان رو از دستم گرفت و دوباره نزدیک لبم نگه داشت تا بازم بخورم. دستمو روی سینم نزدیک قلبم گذاشتم درد داشت و قلبم تند می‌زد. دیگه داشتم به این درد عادت می‌کردم هر وقت اینجوری می‌شدم درد همراه تپش قلب شروع می‌شد و راه نفسم رو می‌گرفت با دستم سعی کردم یکم یقه بلوز سیاهم رو از زیر شال پایین تر بکشم تا به گلوم نچسبه بلکه بتونم نفس بکشم .
آرام حالم رو فهمید و با نگرانی پرسید :قلبت درد می‌کنه؟
با صدای ضعیفی گفتم:
-نمی‌دونم قفسم سینم درد می‌کنه، قلبم تند میزنه و انگار یه چیزی نمی‌ذاره نفسم راحت بیرون بیاد یه گرمایی همه وجودم رو می‌گیره .
هر دوشون چشماشون نگران تر شد و همزمان بهم دیگه نگاه کردند و شنیدم که اسم کیانوش رو صدا زدند. لیلا حالم رو بهش توضیح که داد .
بلند شد و کنارمون ایستاد. دستم رو گرفت تعجب کردم نمی‌دونستم دکتره، نبضم رو گرفت بعد از چند ثانیه گفت: ضربانش زیاده...
علی: لباست رو بپوش بریم بیمارستان.
-چیزی نیست الان خوب میشم قبلا هم اینطور شدم. الان باز فشار مامان بالا میره نگرانش نکنید .
کیانوش سری تکون داد و رو به علی گفت:
کیانوش: تا یه جایی حالش نرماله به خاطر وضعیت روحی و روانیش هست؛ ولی اگه ادامه دار شد حتما باید یه متخصص ویزیت کنه.. قرص پراپروانول دارید؟
فاطمه:آره هست دکتر چند روز پیش داد ولی پری نمی‌خوره.
کیانوش: لطفا بیاریدش "و رو به من کرد"
-بهتره مواقعی که حالت اینجوری میشه بخوری هم ضربان قلبت رو نرمال می‌کنه هم استرست رو تا حدی کم می‌کنه.
می‌خواستم قرص رو بخورم که زنگ خونه زده شد .
علی با چهره در هم گفت: باز اینا اومدند...
*****
 
آخرین ویرایش

SAmirA

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
3/30/17
ارسال ها
749
لایک ها
2,875
امتیاز
93
محل سکونت
تبریز
#9
سکوت بدی تو پذیرایی خونه پدریم بود و من حس می‌کردم که جنگی تو راهه مثل همه این یک ماه که می‌مودند اعصاب ما رو به بازی می‌گرفتند و می‌رفتند؛ ولی مثل اینکه اینبار فرق می‌کرد. نگاهاشون خصمانه تر از قبل بود و این منو می‌ترسوند با وجود خانواده میلانی نمی‌خواستم بحث و جدلی پیش بیاد و آبرومون بره.
من امین رو مقصر نمی‌دونستم حتی اگه دوتا ماشین هم با هم برخورد می‌کردند باز هم مقصر نبود. همیشه می‌گفتم ماشین و موتور جز خطرناکترین ساخته های بشر هستند و مطمئنا هیچ فرد با وجدانی، از عمد به کسی نمی‌زنه و اگه تصادفی میشه غیر عمدِو فقط میشه یکم با رعایت کردن قوانین کمی از احتمال تصادفات رو گرفت و الان می‌دونستم این خانواده فقط به دنبال خالی کردن عقده های خودشون و دنبال پول هستند و تا زهر خودشون رو نریزند آروم نمی‌شند .
-پسر بیچاره من زیر خاک خوابیده و اونوقت شما با قاتلش و خانوادش مهمونی می‌گیرید.
و رو به من این پدر شوهری که باید جای پدرم می‌بود با لحن زننده ای ادامه داد: از خدات بود سعید و بچه ها بمیرند که تو بتونی با یه پولدار رو هم بریزی آره؟!
چشمام از وقاحتش گرد شد .
علی عصبی گفت:رعایت سن و سالتون رو بکنید و احترام خودتون رو نگه دارید .
با حرف علی صدای دادش بلند شد.
-چه احترامی علی؛ مگه شما احترام حالیتون میشه، با چشم خودمون داریم می‌بینم اگه راست نبود که ازشون شکایت می‌کردید و نمی‌ذاشتید خون پسرم و نوه هام رو زمین بمونه. هر روز خونه شمان پس حتما یه خبری هست.
کیانوش با صدای جدی و محکم رو کرد به سمت پدر شوهرم.
کیانوش: اولا ولی دم پسرتون شما هستید که شکایت هم کردید و دادگاه در این مورد حکم میده هر چند از همین الان هم معلوم هست حکمش چیه.
دوما آقا علی فقط برای پدر خودشون می‌تونند شکایت کنند؛ ولی اینقدر فهمیده هستند که می‌دونند با شکایت جز تلف کردن وقت خودشون چیزی عایدشون نمیشه.
سوما برای بچه ها فقط پروانه خانم می‌تونه ادعا کنه؛ ولی ایشون یه مادرند و می‌دونند هیچ چیز نمی‌تونه جایگزین بچه خودم آدم باشه .
اما چهارماَ سرعت ماشین پسرتون 110 بود اونم از قضا تو جاده ای که کشش بیشتر از 70 تا نیست و این خودش یه تخلف محسوب میشه و باز هم از قضا تو لاین خودشون حرکت نمی‌کردند و خیلی چیزهای دیگه که لازم نیست حال خانمها رو خرابتر از این بکنیم.
همه اینا روافسری که سر صحنه اومده بود تایید کرده و ما هیچ تقصیری نداریم و اگر هم اینجاییم فقط برای دلداری دادن خانواده ای هست که چهار تا از عزیزاشواز دست داده و اگه صاحبخونه دلشون نخواد که ما رو ببینند ما مزاحمشون نمیشم.
با این سخنرانی غرا نطق همشون کور شد؛ اما بازم بعد چند لحظه در حالی که کامل معلوم بود عقب کشیدند رو کرد به مامان و گفت:
-ما برای این حرفا نیومدیم. حکم رو دادگاه میده و ما تابع قانون هستیم .ما اومدیم عروسمون رو ببریم تا موقعی که چهلم و عدّه بگذره خونه ما بمونه؛ بعد عقدش با حمید خونده بشه و برند سر خونه زندگیشون. پروانه برای ماست و من دلم نمی‌خواد ناموسم دست کس دیگه بیوفته.
 
آخرین ویرایش

SAmirA

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
3/30/17
ارسال ها
749
لایک ها
2,875
امتیاز
93
محل سکونت
تبریز
#10
تمام تنم یخ بست. حس می‌کردم قلبم بیرون از سینم می‌زنه، لرزش بدنم رو حس می‌کردم دستم رو روی قلبم گذاشتم تا بلکه یکم ازفشارش کم بشه و کمتر بتپه.
نگاه نگران لیلا رو از گوشه چشمم دیدم. به مامان نگاه کردم از ش می‌ترسیدم .
افکارمامان قدیمی بود و این چیزا براشون عادی؛ ولی من حاضر بودم بمیرم و دیگه عروس این خانواده نشم.
با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میاد و با لرزش وحشتناک صدام حرفم رو گفتم:
-شوهر من یک ماه پیش مُرد و منم قصد ازدواج مجدد ندارم و اگر هم یه روز به ازدواج فکر کردم پسرتون تو گزینه های من نیست، الانم من و شما هیچ نسبتی فامیلی به جز اینکه دایی پدرخدا بیامرزم هستید نداریم، که اونم دیگه نیست؛ پس دیگه لازم نیست از این به بعد رفت و آمدی هم داشته باشیم.
با شنیدن اسمم از طرف مامان که با تشر گفته میشد دستم رو بلند کردم و بهش گفتم:
-همون که10سال پیش به حرف تو و بابا ازدواج کردم برام کافیه. این ده سال بارها مردم و زنده شدم شما فقط قسمتی از مشکلات من رو دیدید.
مسائلی که خصوصی بود رو از شما پنهان کردم و اگر به اون زودی بچه دار نمی‌شدم؛ حتی یه روز هم تحمل نمی‌کردم؛ ولی اگه باز بخوای مجبورم کنی خودمو می‌کشم؛ چون دیگه برام زندگی کردن مهم نیست و اونوقته که دیگه دختری هم نداری.
مامان با این حرفم سرش رو پایین انداخت و دیگه چیزی نگفت؛ ولی باز دوباره این بار خواهر سعید شروع به حرف زدن کرد.
-فکر کردی کی هستی نه قیافه ای داری نه چیزی، ما می‌خواستیم بهت لطف کنیم؛ ولی لیاقتش رو نداری. همون بهتره بری ز.ی.ر خواب امثال اینا بشی "و با دستش به مردان خانواده میلانی اشاره کرد" از اولم معلوم بود اینکاره ای، از کجا معلوم وقتی با سعید هم بودی از اینکار نکرده باشی، پوریا هم که شبیه هیچ کس نبود پس حتما ریگی به کفشت بود.
با این حرفش آتیش گرفتم به سرعت بلند شدم و به طرفش رفتم وسیلی محکمی بهش زدم که دست خودم درد گرفت.
-هرزه خودتی و اون ... نخواستم پست سر کسی که دستش از این دنیا کوتاه حرفی بزنم و بقیه حرفم رو خوردم.
بخاطر کار یهویم همه مات مونده بودند؛ اما با داد سعیده که می‌گفت "تو منو زدی" به خودشون اومدند.
حمید به طرفم یورش آورد که دستی منو پشت خودش کشوند و دیدم که علی مقابل حمید ایستاد به دستی که بازوم رو گرفته بود نگاه کردم ارس بود که جلوم ایستاده بود و منو پشتس نگه داشته بود.
صداها بلند شده بود و می‌دیدم که علی سرشون داد میزنه و کیانوش بازوش رو گرفته بود که جلوتر نره.
ارس منو ول کرد و اونطرف علی ایستاد.
مامان که حالش بد شده بود و فاطمه و زری خانم داشتند بهش آب می‌دادند.
چشمام همه چیز رو می‌دید؛ ولی چیزی رو نمی‌شنیدم. دستم رو بالا آوردم و شال رو باز کردم تا بتونم نفس بکشم درد قفسه سینم بیشتر شده بود.
یکی داشت تکونم می‌داد سرمو رو برگردوندم که چشمای نگران امین رو دیدم که حرف می‌زد؛ ولی من نمی‌شنیدم.
پشت ساق پاهام داشت می‌لرزید دیگه نمی‌تونستم بایستم.
امین متوجه شد، دستش رو دورکمرم گرفت و همراه خودش روی زمین نشوندم. آرام سعی می‌کرد بهم آب بده؛ دندونام بهم می‌خورد و نمی‌تونستم چیزی بخورم .
بدنم هم می‌لرزید اونقدر که لیلا سعی داشت محکم نگهم داره.
بالای سرم حرف می‌زدند؛ ولی من نمی‌شنیدم فکر کنم کر شده بودم. دستم رو به یقم بردم تا بلکه بتونم نفس بکشم؛ ولی نمیشد چشمام بسته شد. با ضربه ای که به صورتم خورد دوباره بازشون کردم .
تار می‌دیدم، کیانوش بود یا ارس بود که آروم می‌زد رو صورتم.
قفسه سینم سخت بالا پایین میشد چشمام داشت بسته میشد که حس کردم از زمین کنده شدم و یکی با عجله داره منو می‌بره و دیگه چیزی نفهمیدم.
 
آخرین ویرایش
Similar threads Forum Replies Date
تایپ رمان 2
نقد توسط تیم منتقدان انجمن 3
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 0