• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

ویژه رمان قاتل سفارشی | ROSHABANOO کاربر انجمن یک رمان

ROSHABANOO

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
10/7/17
ارسال ها
65
لایک ها
457
امتیاز
53
سن
28
#1

کد رمان : 1119
ناظر رمان : PaRIsA-R



نام رمان:قاتل سفارشی
نویسنده:رویا شاعری(ROSHABANOO)
ژانر:پلیسی.معمایی.عاشقانه
سطح رمان : پیشرفته

خلاصه:
زندگی جاوید راستین دست خوش تغییرات نه چندان خوشایندی شده که برای رفع آنها، مجبور به همکاری با باند سراب می شود. همکاری به عنوان یک قاتل_سفارشی...!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

PARISA_R

معاونت سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
3/28/17
ارسال ها
226
لایک ها
2,999
امتیاز
93
محل سکونت
اصفهان
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید​

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمانکاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.​

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.​

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

ROSHABANOO

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
10/7/17
ارسال ها
65
لایک ها
457
امتیاز
53
سن
28
#3
سلام دوستان
پیش از شروع، دوست داشتم به عنوان اولین تجربه در سایت، چند کلامی براتون بنویسم. من این رمان رو در شرایط سختی شروع کردم و با همون شرایط هم پیش بردم، اما سعی کردم تا نهایت خودم رو نشون بدم؛ البته با تجربه ی امروزم. امیدوارم در حد یک مبتدی، از کارم راضی باشید و تلاشم رو می کنم تا هر روز بهتر از روز قبل باشم. ازتون می خوام هر جا که نیاز بود، من رو راهنمایی کنید تا بتونم از نظراتتون نهایت استفاده رو ببرم.
سپاس از شما که وقت با ارزشتون رو، برای خوندن این رمان می گذارید.


سرآغاز:
من یه قاتلم،
یه قاتل سفارشی!
این شغل منه!
برای من فقط هدف تعیین میشه اما،
این منم که تعیین می کنم هدف تا کجا باید نفس بکشه!
این منم که برای زندگی هدفم تصمیم می گیرم!
این منم که زمان رو به بازی می گیرم!
من یه قاتلم،
یه سنگ دل!
برای من احساس و ادراک، معنا نداره!
برای من التماس و زاری، معنا نداره!
برای من تنها معنای زندگی، گرفتن جون آدماست!
آدم! هه... اون کسایی که من می کشم، آدم نیستن!
خود خود حیوونن!
اونا یه مشت کفتار خون خوارن؛ که با گرفتن جون و مال و زندگی بقیه آدما، به اوج می رسن!
اونا یه مشت خون آشامن؛ که با مکیدن خون و جون آدما تغذیه میشن.
من یه قاتلم،
رحم ندارم...
احساس ندارم...
دل ندارم...
حتی چیزی برای از دست دادن هم ندارم.
من سنگ نبودم!
منو اینطوری کردن...
 

ROSHABANOO

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
10/7/17
ارسال ها
65
لایک ها
457
امتیاز
53
سن
28
#4
شهر مرزی ماکو_ساعت ۱۱ و ۳۰ دقیقه

در جایی که از قبل در نظر داشتم، استتار کرده و منتظر بودم. کامیون های حمل بار، دقایقی پیش رسیدند و افراد هر دو سوی معامله، مشغول جابجایی و بارگیری محموله میان کامیون ها بودند.
کمی آن سو تر، محمود فاخر خریدار محموله در اتومبیل خود نشسته بود و همه چیز را تحت نظر داشت. هنوز فرصت بود. بر سلاح خوش دستی که برایم تهیه دیده بودند و دقایقی پیش، قبل از بالا آمدن از کوه آن را مجهز کرده بودم، دستی کشیدم و یک دور کنترلش کردم تا در حین عملیات، دردسر ساز نشود!
با دوربین دستی، بار دیگر محل قرار را کنترل کردم. هنوز نیامده بودند، پس با آرامش شروع به تمیز کردن اسکوپ (دوربین اسلحه) کردم و پس از نصب آن در جای خود، این بار با اسکوپ محل را تحت نظر گرفتم؛ بالاخره سوژه مورد نظر از راه رسید .
سه لندکروز مشکی در کنار هم، در محل متوقف شدند. از ماشین میانی پیاده شد و در پوشش بادیگارد هایش، به سمت کامیون ها به راه افتاد.
"اردلان نجومی یکی از قاچاقچیان در زمینه تجارت اسلحه در ایران"
برخلاف مستقر بودن یک تیم کامل حفاظتی و چهار مامور محافظ مسلح، که حتی برای لحظه ای چشم از او برنمی داشتند، من مصمم و آماده بودم.
با وجود استتار فوق العاده، ممکن نبود تا موقعیتم لو رود؛ محلی که من در آن مستقر شده بودم، در فاصله یک کیلومتری از محل بارگیری، در بالای کوه و با دید عالی نسبت به سوژه بود. با توجه به موالفه ها (بعد مسافت، شیب، وزش باد ملایمی که در جریان بود و موقعیت استتار خودم)، L115A3 (ساخت Accuracy International بریتانیا) اسلحه انتخابی من برای این ماموریت بود.
پس از خشاب گذاری، به حالت دراز کش جابجا شده و با نگاهی به ساعت، منتظر موقعیت مناسب ماندم. آدامسم را از دهان خارج کرده و به لوله اسلحه چسباندم.
مقابل چشمی اسکوپ با فاصله مناسب قرار گرفتم و در جستجوی هدف چشم چرخاندم. با قرار گرفتنش در دیدرسم، مگسک را با توجه به موقعیت (وزش باد و فاصله مورد نظر) تنظیم کرده و آماده شلیک شدم.
طرف معامله جلو آمده و مشغول صحبت با اردلان شد. حالا زمانش فرا رسیده بود؛
۳...۲...۱... شلیک!
با انعکاس صدای شلیک در فضای کوهستان، همه ی نگاه ها مات و مبهوت به سوی اردلان نجومیِ غرق در خون و نقش بر زمین شده، چرخید. در لحظه همه حاضرین به تکاپوی یافتن تیرانداز و سنگر گرفتن برای خود شدند تا مبادا، هدف بعدی خودشان باشند.
با لبخندی پیروز، آدامسم را دوباره در دهان گذاشتم و سلاحم را برداشتم. با نگاهی به اطراف و کنترل نقطه استتار، در همان حالتِ نشسته بر روی مچ پا، به آرامی چند گام به عقب برداشتم.
حالا کاملا از دیدرس نگهبان ها و محافظانی که، دوربین و اسلحه به دست به هر سو چشم می چرخاندند، خارج شده بودم؛ پس از جا برخاسته و خم شده به جلو، به سمت دیگر و پایین کوه دویدم.
با رسیدن به موتور کراسی که در اختیارم گذاشته شده بود، ابتدا سلاح را باز کرده و در کیف مخصوص حملش قرار دادم و پس از ارسال پیامی با مضمون "حواله شد"، سوار بر موتور از محل دور شدم.
ابتدا باید خود را به تبریز رسانده و پس از گذاشتن موتور و اسلحه در محل اقامتم و پاکسازی آن جا به فرودگاه می رفتم.
 

ROSHABANOO

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
10/7/17
ارسال ها
65
لایک ها
457
امتیاز
53
سن
28
#5
با توقف تاکسی و صدای راننده که خبر رسیدن به مقصد را می دهد، چشم هایم را می گشایم. با تشکر کوتاهی از راننده و برداشتن کیف دستی ام پیاده می شوم. چند قدم به سمت در ورودی برج حرکت می کنم و در مقابل دوربین می ایستم. با فشردن زنگ، صدای نگهبان ساختمان را می شنوم:
-سلام آقای راستین، بفرمایید
در باز می شود و من قدم در لابی ساختمان می گذارم. نگهبان دیگر با دیدنم نزدیک می آید و همراه با سلام و تعظیم کوتاهی، کارت واحد را مقابلم می گیرد. با تشکری کارت را می گیرم و به سمت آسانسور شیشه ای می روم.
با فشردن شماره ۱۵، آسانسور به راه می افتد و من، چشم به منظره اطراف می دوزم. با توقف و باز شدن در آسانسور، از آن خارج می شوم و به سمت واحد خود قدم برمی دارم. کارت را در جای خود می گذارم، انگشت سبابه دست راستم را، بر روی حسگر و چشم راستم را مقابل چشمی قرار می دهم. پس از پنج ثانیه با بوق کوتاه و سبز شدن چراغ بالای در، با چرخاندن دستگیره به سمت راست در را باز می کنم.
قدم در راه روی کوچک خانه می گذارم و کفش هایم را با دمپایی های روفرشی تعویض می کنم. در را می بندم و پس از تنظیم در حالت امنیت و دادن کد جدید به سیستم، وارد خانه می شوم. برای کسی با موقعیت من، این میزان از امنیت لازم است.
به آشپزخانه می روم و پس از پر کردن سماور، آن را روشن می کنم و برای دوش گرفتن، مستقیم به سمت اتاق خواب می روم.
حوله را می پوشم و از حمام خارج می شوم، که صدای زنگ تلفن بلند می شود. عادت به پاسخگویی ندارم، پس بی تفاوت به سمت آشپزخانه می روم تا چای دم کنم. تلفن پس از چند بوق، روی حالت پیغامگیر می رود:
-سلام، رسیدی؟ طبق برنامه ی من الان باید رسیده باشی، دوش هم گرفتی؛ یا داری چای دم می کنی یا می خوری. من دارم میام اونجا، بیرون نرو تا برسم. فعلا
لبخندی بر لبم می نشیند. مرصاد من را از بر است. چای را دم می کنم و به اتاق برمی گردم تا قبل از رسیدنش، لباس هایم را بپوشم. نیم ساعت بعد، زنگ به صدا در می آید و نگهبان خبر رسیدنش را می دهد. حضورش را تایید می کنم و منتظر بالا آمدنش می مانم.
پس از چند دقیقه، زنگ واحد زده می شود. برای باز کردن در به سمت آن می روم و تصویرش را از مانیتور کنار در می بینم، که چشم هایش را چپ کرده و ادا در می آورد. با تکان سر به طرفین به نشانه تاسف و پوزخندی بر لب، کد امنیتی را وارد و دکمه تایید را لمس می کنم. همزمان با باز شدن در و دیدن چهره همیشه خندانش، می گویم:
-تو آدم نمیشی!
با خنده وارد می شود و دستش را مقابلم دراز می کند:
-سلام دستیار عزراییل!
پس از رها کردن دستش، پشت به او به داخل می روم و او نیز به دنبالم حرکت می کند. به اخلاق خشک من عادت دارد و بی تعارف بودنش دلیل پایداری دوستیمان است؛ وگرنه هرکس دیگری جای او بود، با خشکی رفتار من سازش نداشت.
به آشپزخانه می رویم و من مشغول ریختن چای می شوم که صدایش را، همراه با صدای خش خش پلاستیک، از پشت سرم می شنوم:
-ماموریت چطور بود؟ مشکلی که پیش نیومد؟
با تکان سر به طرفین، پاسخ منفی می دهم و سپس می گویم:
-مثل همیشه برنامه ریزیت دقیق!
"خوبه" ای بر زبان می آورد و در حین چیدن محتویات پلاستیکی که در دست دارد، بر روی میز می گوید:
-فعلا بی خیال چایی شو، بیا یه لقمه شام بخور که مطمئنم تو این بیست و چهار ساعت هیچی نخوردی.
پوزخند همیشگی بر لبم می نشیند.
گفته بودم که "او، من را از بر است!"؟
لیوان نیمه پر را، در سینک ظرفشویی خالی می کنم و پشت میز می نشینم. او نیز با برداشتن قاشق و چنگال و دو لیوان، مقابلم می نشیند. ظرف غذایم را به سمتم هل می دهد و لیوان پر از نوشابه را، کنارش می گذارد.
در تمام مدت، دست به سینه تماشایش می کنم. خود مشغول خوردن می شود و با چشمانش به من نیز اشاره می کند، تا شروع کنم. طاقت نمی آورم و می گویم:
-تا کی می خوای واسه ی من ادای مامانا رو در بیاری مرصاد؟
لقمه اش را فرو می دهد، چشم غره ای حواله ام می کند و می گوید:
-دیگه توهین نکن پسر خوب! من نهایتا می تونم برات ادای باباها رو در بیارم.
لبخندی که بی شباهت به پوزخند نیست را، تحویلش می دهم و می گویم:
-اصلاح می کنم، تا کی می خوای مثل یه پدر، به خورد و خوراک و خواب من برسی؟
لقمه دوم را با آرامش می جود و فرو می دهد:
-تا وقتی که از این زندگی رباتی که برای خودت ساختی، بیرون بکشی. حالا هم غذاتو بخور که کارت دارم.
سری به تاسف تکان می دهم. می دانم که اگر نخواهد بحثی را ادامه دهد، نمی دهد؛ پس ادامه نمی دهم و مشغول خوردن شام می شوم.
سینی محتوی دو لیوان چای را، بر روی میز پذیرایی می گذارم و روی مبل سه نفره دراز می کشم.
-خیلی خستم!
بی توجه به من، به صفحه تلویزیون و بازی فوتبال چشم می دوزد و می گوید:
-من نمیرم، فعلا هستم. ماموریت چطور بود؟ مثل همیشه تمیز کار کردی دیگه؟ ردی که از خودت نذاشتی؟
چشم هایم را که تازه بر روی هم گذاشته ام را، باز و نگاهش می کنم:
-چی فکر می کنی؟
لبخندی بر لب می نشاند و پاسخ می دهد:
-فکر نمی کنم، می دونم کار بلدی. خواستم سر بحثو باز کنم.
نیم خیز می شوم و به آرنج چپم تکیه می دهم. در حال برداشتن لیوان چای از روی میز می گویم:
-سفارش جدید؟
سری تکان می دهد و می گوید:
-شکیب امروز تماس گرفت. گفت این کار پنجم رو انجام بدید، به قولم عمل می کنم و آدرس اولی رو بهتون میدم.
با غیظ می غرم:
-مرتیکه لجن! تا می تونه داره ازم استفاده می کنه. حیف که کارم لنگشه و فقط اون می تونه کمک کنه.
مرصاد جرعه ای از چایش را می نوشد و می گوید:
-کاری نمیشه کرد. خودت از روز اول شرطش رو قبول کردی.
حرفی ندارم، راست می گوید. خودم روز اول شرایطش را قبول کرده ام. گفته بود "من دارم ریسک می کنم، هم وقت و انرژی برات می ذارم، هم دارم هزینه می کنم تا ازت یه حرفه ای بسازم، پس یادت نره شرطمون؛ پنج سفارش اول رو انجام بدی، آدرس اول رو می گیری. بعد از انجام سه سفارش دوم، آدرس دوم رو بهت میدم و با سفارش آخرم هم، آدرس سوم." و من پر از خشم و عصیان، بی هیچ فکری گفته بودم "قبول".
مرصاد پس از دقایقی عزم رفتن می کند اما پیش از رفتن، پاکتی را از جیب مخفی کتش بیرون می آورد و مقابلم می گیرد.
-موقعیت رو بررسی کن و سفارشات رو بهم بگو، تا تدارک ببینم.
سری تکان داده و پس از گرفتن پاکت، با او دست می دهم. با رفتنش و تنظیم سیستم امنیتی، پاکت را بر روی کانتر می اندازم و به سمت اتاق خواب قدم برمی دارم. فعلا ذهنم برای تمرکز خیلی خسته است، فردا هم می توانم بر روی ماموریت جدید تمرکز کنم.
***
 

ROSHABANOO

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
10/7/17
ارسال ها
65
لایک ها
457
امتیاز
53
سن
28
#6
با سوگند و حامی در ماشین نشسته بودیم. به حامی قول داده بودم تا شب تولدش، او را به شهربازی ببریم و حالا پس از بازی، برای شام به فست فود همیشگی می رفتیم. شب او بود و تصمیم گیرنده هم، پسرک تخس و پر شیطنت من!
حامی خود را از میان دو صندلی جلو کشید و بوسه ای بر گونه ام نهاد:
-بابا خیلی دوست دارم. امسب خیلی خوب بود، کلی بازی کردم.
نگاه گذرایی به او کردم و گفتم:
-مگه من چند تا شاخ شمشاد دارم که امشب تولد چهار سالگیش باشه؟ خوشحالی تو دنیای منه پسرم!
حامی با چشمان درشت و مشکی اش، متفکر نگاهم کرد و گفت:
-ساخ سمساد یعنی تی؟
سوگند با محبت دستی بر سرش کشید و در حال بوسیدنش گفت:
-یعنی تو نفس مامان. یعنی تو که شدی زندگی من و بابات.
حامی سری به معنای فهمیدن تکان داد و گفت:
-میریم پیتزا بخوریم بابا؟
-آره عزیزم، پشیمون که نشدی؟
سری به طرفین تکان داد که اخم کمرنگی به او کردم.
-سر تکون نده بابا، ازت سوال میشه حرف بزن و جواب بده.
سرش را به سمت راست خم کرد و گفت:
-تسم
در دل قربان صدقه ی حرف زدنش رفتم. در تلفظ کلمات (چ) و (ش) مشکل داشت و هر دو را اشتباه بیان می کرد، اما این مشکل چیزی از جذابیت و لحن کودکانه اش کم نمی کرد. رو به سوگند گفتم:
-عزیز دلم چرا ساکته؟
لبخند زیبایی به رویم پاشید و گفت:
-داشتم فکر می کردم.
-به چی؟
دست راستش را بر روش شکمش و دست چپش را بر روی دست راست من که روی دنده بود، گذاشت و گفت:
-این که من چقدر خوشبختم. که تو رو دارم، حامی رو دارم، دخترمم که تو راهه و سه ماه دیگه تو بغل می گیرمش. خوشبختی من کامله، کامله کامل!
جمله آخرش در ذهنم اکو می شد. بارها و بارها، شاید صدبار!
"خوشبختی من کامله، کامله کامل!"
-بســــه!!!
با فریاد از خواب می پرم. تنم خیس از عرق است و نفس نفس می زنم. خوابی بیش نبود اما به واقعیت بسیار نزدیک! گویا دقایقی پیش در همان موقعیت بودم و حالا، اینجا در تاریکی و بر روی تخت نشسته ام. دستی به پشت گردنم می کشم و با فشاری کوتاه، سعی دارم تا از دردش کم کنم. این درد عصبی گردن، سه سال است که با من همنشین شده. دستم را دراز می کنم و ساعت مچی ام را، از روی پاتختی برداشته و نگاهش می کنم. تنها چهار ساعت خوابیده ام؛ آن هم چه خوابی! ساعت را به جای خود باز گردانده و دوباره دراز می کشم. رویای زیبایی بود از یک خاطره دور! دور به اندازه ۳ سال!
فکر کردن به خاطره زیبای آن شب را، به خوابیدن دوباره ترجیح می دهم و به آن روزها برمی گردم.
***
 

ROSHABANOO

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
10/7/17
ارسال ها
65
لایک ها
457
امتیاز
53
سن
28
#7
خسته از یک روز کاری پر مشغله، به خانه بازگشته بودم و با خانه خالی مواجه شدم. سوگند و حامی نبودند و تلفن همراه سوگند نیز خاموش بود. خسته و کلافه، با سردرد شدیدی که از صبح گریبانم را گرفته بود، بر روی مبل نشستم و پای راستم را عصبی تکان دادم. نمی دانستم کجا رفته اند، پس باید منتظر می ماندم. ساعتی گذشت و من تکیه داده به پشتی مبل، چشم بر هم گذاشتم تا کمی از درد سرم کاسته شود. صدای چرخیدن کلید در قفل در، هوشیارم کرد. چشم گشودم و به در باز شده، خیره شدم. ابتدا حامی وارد شد و پشت سرش، سوگند با جعبه ای شیرینی در دستش. با دیدنم سلام داد و من با همان نگاه خیره، به آرامی پاسخش را دادم. حامی با دیدنم فریاد کشان به سمتم دوید و خود را در آغوشم جای داد.
-سلام بابایی
بوسه ای بر سرش زدم و جواب سلامش را دادم. هلی کوپتر کوچک در دستش را نشانم داد.
-اینو مامان خریده، ببین تقدر قسنگه!
دستی بر سرش کشیدم و با تایید حرفش گفتم:
-خیلی قشنگه پسرم. برو تو اتاقت بازی کن، تا مامان بیاد لباستو عوض کنه.
با گفتن "چشم" به اتاقش رفت و من با نگاهم، در پی سوگندی گشتم که در آشپزخانه، مشغول دم کردن چای بود. دوباره به پشتی مبل تکیه و با تنظیم حالت مناسبی برای گردنم، سرم را بر آن گذاشتم. چشم هایم را بر هم فشرده و منتظر شدم؛ می دانستم تا دقایقی دیگر می آمد و خود تعریف می کرد. انتظارم زیاد طول نکشید و حضورش را در کنارم حس کردم. سینی چای و ظرف شیرینی را، بر روی میز گذاشت و گفت:
-عزیزم بیداری؟
چشم هایم را باز و با چرخاندن سر به سویش، نگاهش کردم. لبخندی شیرین بر لب داشت و با لحنی شاد و وسوسه انگیز گفت:
-برات یه سورپرایز دارم.
منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:
-انقدر بی حال نباش جاوید. درست بشین تا بگم.
-سرم درد می کنه سوگند.
بازویم را گرفته، فشاری به آن وارد کرد:
-قول می دم خبر رو که بشنوی، سر دردت یادت بره.
به سختی تکیه از مبل برداشتم و صاف نشستم. منتظر نگاهش کردم که از کنارش پاکتی را برداشت و مقابلم گرفت. به سوال نگاهم پاسخ نداد و گفت:
-ببینش.
پاکت را گرفتم و بازش کردم. برگه درونش را بیرون کشیدم و با دیدن آرم روی آن، اخم هایم در هم رفت؛ اما عمر این اخم زیاد نبود؛ زیرا با دیدن نوشته های درون برگه، کم کم جایش را لبخندی عمیق پر کرد. سر بلند کردم و گفتم:
-شوخی می کنی؟
با خنده ای دندان نما و لحنی کودکانه پاسخ داد:
-مدرک دستته بابا جاوید.
به آنی در آغوش کشیدمش و با هیجان ناشی از شادی، در میان قهقهه خنده اش، کنار گوشش لب زدم:
-عاشقتم سوگند. جون دلمی!
***
 

ROSHABANOO

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
10/7/17
ارسال ها
65
لایک ها
457
امتیاز
53
سن
28
#8
با روشن شدن فضای اتاق، نگاهم را به ساعت روی دیوار می دوزم؛ هفت صبح است و من تقریبا تمام شب را بیدار بوده ام. از جا برمی خیزم و پس از روشن کردن سماور، به سمت سرویس بهداشتی می روم.
پس از خارج شدن از سرویس، حوله بر دوش به اتاق می روم و همراه با لپ تاپ، به سوی آشپزخانه قدم برمی دارم. برای خود یک لیوان چای می ریزم و پشت میز می نشینم.
فلش مموری را، از داخل پاکتی که دیروز مرصاد برایم آورده بود، خارج و به لپ تاپ متصل می کنم. جرعه ای از چایم را می نوشم و منتظر بالا آمدن اطلاعات می شوم.
پس از چند ثانیه، فایل بر روی صفحه ظاهر می شود. با کلیک بر روی فایل، اولین چیزی که توجهم را جلب می کند تعدادی عکس است؛ عکس های مردی در زوایا و موقعیت های مختلف!
پس از تماشای همه عکس ها، به سراغ بخش اطلاعات می روم؛ شناسنامه ای که مرصاد از سوژه مورد نظر آماده کرده بود، شامل اطلاعات شخصی، شغلی، آدرس محل کار، آدرس محل زندگی، ساعت و کروکی مسیر تردد همیشگی اش.
پرویز غفاری، ۴۳ ساله، کارمند زندان که از قضا چند سالی است، که با باند های خلاف همکاری دارد. او با گرفتن رشوه های کلان، سفارشات و دستورات آن ها را در زندان انجام می دهد؛ اما دیگر مهره سوخته محسوب و باید حذف شود.
همه اطلاعات و آدرس های موجود را بررسی و نقشه عملیات را طرح می کنم و برنامه نهایی عملیات را، از طریق مسنجر چت سیاه برای مرصاد می فرستم. مسنجری که در این مواقع، برای ارتباط میان ما دو نفر استفاده می شود؛ برنامه ای که توسط مرصاد طراحی و تضمین شده و خیالم از بابت امنیت کار راحت است.
باقی کارها به عهده ی مرصاد است، خودش همه شرایط را مهیا می کند و زمان و مکان عملیات را به من خبر خواهد داد. تمام روز را به عادت این چند سال اخیر، فکر می کنم و کتاب می خوانم.
حوالی ساعت نه شب، نگهبان تماس می گیرد و آمدن مرصاد را اطلاع می دهد. با تایید ورودش، به منظور باز کردن در از جا بلند می شوم. دقایقی بعد صدای پر شیطنتش، سکوت پخش شده در فضای خانه را می شکند.
-سلام، گل گلستون، آقا مرصاد گل اومده.
به دیوار تکیه می دهم، دست هایم را در آغوش می گیرم و در سکوت و پر اخم به او چشم می دوزم. نگاهش که بر صورت پر تاسف من می افتد، لبخند بزرگش جمع و به نیشخندی مبدل می شود.
-جاوید خان، جواب سلام واجبه ها!
چشم غره ای حواله اش می کنم و به سمت آشپزخانه قدم برمی دارم.
-اومدی تو، در رو هم پشت سرت ببند.
زمزمه اش را می شنوم که با لحن پر حرصی می گوید:
-بداخلاقِ عنقِ ضدحال!
پوزخند، عضو ثابت این روزهای چهره ام، به جای خود باز می گردد. بی هیچ کلامی به آشپزخانه می روم و منتظر می شوم. به عادت این چند سال شام خریده و پیش من آمده است. همین یک وعده در شبانه روز، غذای من را تشکیل می دهد، که آن هم به اصرار مرصاد است.
پس از خوردن شام به سراغ لپ تاپ و فلش مرصاد بر روی میز می روم و پس از روشن کردن آن، فیلمی که مرصاد از مترو و زوایای مختلف آن تهیه کرده است را، کلیک می کنم. برای چندمین بار فیلم را در حالت پخش قرار می دهم؛
مرصاد مقابل ورودی اصلی می ایستد و به آرامی دور خود می چرخد تا همه زوایای بیرونی را نمایش دهد. خیابان شلوغ و پر رفت و آمدی که، در آن ساعت از روز، پر ترددتر از هر زمان دیگری است.
مرصاد با قدم هایی آرام داخل ایستگاه می شود و از پله ها پایین می رود. دوربین را درون عینک طبی جاسازی کرده است و از طریق آن، بر همه چیز تسلط دارد. سرش را دور تا دور محوطه می چرخاند و من می توانم نقطه به نقطه سالن اصلی ایستگاه مترو را آنالیز کنم.
به سمت گیت ورود رفته و با گذشتن از مانع ورودی، به سمت چپ و ایستگاه مورد نظر می رود. باز هم باید یک طبقه دیگر را از طریق پله ها پایین برود. ساعت رسیدن قطار است و مردم در تکاپو برای جا نماندن از یکدیگر!
مرصاد کمی در ایستگاه و در مسیر ریل بالا و پایین می رود و همه زوایا را ضبط می کند. برای لحظه ای در سمت راست تصویر، نوری را می بینم و می پرسم:
-مرصاد این ایستگاه کنارش فضای باز هست؟
نگاه از تلویزیون نمی گیرد اما، پاسخ می دهد:
-حالت خوبه؟ مرکز شهر فضای بازش کجا بود؟
به تصویر دقیق تر می شوم و می گویم:
-پس این نور برای چیه؟
همان طور چشم دوخته به تصویر فیلم در تلویزیون، از جا برمی خیزد و در کنار من می نشیند. نگاهش میان مانیتور تلویزیون و مانیتور لپ تاپ در گردش است و می پرسد:
-کدوم؟
چشم غره ای حواله اش می کنم:
-دل از فیلم بکنی، می بینی.
سپس با دست به آن قسمت اشاره می کنم.
-ببین اینجا، قطار از سمت چپ وارد ایستگاه میشه. قطار مسیر بازگشت هم لحظه ورود تو به ایستگاه، راه افتاد؛ پس نمی تونه نور قطار باشه.
حالا که حواسش جمع شده، دستی به پشت گوشش می کشد و بعد از کمی فکر می گوید:
-نه قطار نیست. تا من اونجا بودم قطاری نیومد. شاید دارن تعمیرات انجام می دن!
روی تصویر زوم و در بزرگترین حالت بزرگنمایی شفاف، تنظیم می کنم.
-ببین دو حالت داره یا یه فضای خالیه که نور طبیعی روز ازش وارد شده، یا یه خروجی که به هر دلیلی باز شده بوده. باید بفهمم چیه؟
-برای خروج می خوای استفاده کنی؟
-آره. نمیشه ریسک کرد، باید چند تا خروجی شناسایی کنیم. ایستگاه به اندازه کافی شلوغ هست و ممکنه نتونم از خروجی اصلی خارج بشم.
-باشه بذار نقشه های ایستگاه رو پیدا کنم.
-چقدر زمان می خوای؟
لپ تاپ را به سوی خود می چرخاند و در حال کار با آن می گوید:
-شاید یکی دو ساعت.
سری تکان می دهم و به پشتی مبل تکیه می زنم. سرم را بر آن می گذارم و چشم هایم را می بندم.
-اسلحه آماده شد؟
-آره، مطمئنی نمی خوای از یه PDW (نوعی مسلسل برای دفاع شخصی) استفاده کنی؟
-وسط تگزاس نیستیم ها! اینجا ایرانه، حمل اسلحه جرم محسوب میشه. همون کلت هم خطرناکه اما خوب استتارش بهتره!
بی پاسخ و در سکوت، به کارش ادامه می دهد؛ من نیز از فرصت استفاده و سعی می کنم تا کمی به گذشته ها فکر کنم.
***
 

ROSHABANOO

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
10/7/17
ارسال ها
65
لایک ها
457
امتیاز
53
سن
28
#9
در کنار سوگند در مطب دکتر نشسته و منتظر بودیم تا نوبت ما شود. سوگند سرش را به شانه چپم تکیه داده و دست چپم را در دست گرفته بود و با انگشت های دستم بازی می کرد. از روی شال بوسه ای بر روی موهایش زدم:
-خانمم خسته شده؟
سرش را تکان داد:
-دارم فکر می کنم.
-به چی؟
سر از روی شانه ام بلند کرد و گفت:
-تو دختر دوست داری یا پسر؟
-چه فرقی داره؟
شانه بالا انداخت.
-نمی دونم. می ترسم بچمونو دوست نداشته باشی!
چشم هایم از فرط تعجب درشت شد و با بهت پرسیدم:
-سوگند خوبی؟ مگه میشه بچمون رو دوست نداشته باشم؟ خودت می دونی که عاشق بچه هام!
بغض نشسته در گلویش را فرو داد و گفت:
-نه منظورم این نبود. یعنی می گم شاید پسر باشه و تو دوست داشته باشی دختر باشه!
سری به تاسف تکان دادم و با فشار دست، دوباره سرش را بر روی شانه ام گذاشتم.
-جای این فکرای مسخره و استرس دادن به خودت، بشین فکر کن اسم پسرمون رو چی بذاریم.
هیجان زده گفت:
-پس پسر دوست داری!
لبخندی بر لبم نشست و خبیثانه گفتم:
-نه
هیجانش فروکش کرد و به صدای آرام تری پرسید:
-دختر؟
رگ خباثتم گل کرده بود، قاطع پاسخ دادم:
-نه
کلافه دوباره سر بلند کرد:
-پس چی؟
لبخند عمیق و دندان نمایی به رویش پاشیدم:
-من دوقلو دوست دارم. یه دختر یه پسر!
و چشمکی حواله اش کردم. صدای معترض "جاوید"اش، هم زمان با صدای منشی بلند شد:
-خانم نعیمی بفرمایید نوبت شماست.
همراه با سوگند از جا بلند و وارد مطب دکتر شدیم. پس از سلام و احوال پرسی با خانم دکتر اخوان، که برای سومین بار پا در مطبش گذاشته بودیم، سوگند بر روی تخت دراز کشید. دکتر مایع ژله ای را بر روی شکم سوگند ریخت و با دستگاه مشغول شد.
کنارشان ایستادم و دست همسرم را در دست گرفتم. با استرس، من و حالاتم را تحت نظر داشت و من سعی داشتم با فشار دادن دستش و حفظ لبخند بر روی چهره ام، آرامش کنم. صدای دکتر نگاهم را از چهره پر استرس سوگند، به مانیتور کشاند.
-خوب تبریک می گم مامان و بابا، آقا پسرتون بالاخره راضی شد که اجازه بده جنسیتش رو بفهمیم.
با شنیدن کلمه "پسرتون" از زبان دکتر اشک شوق در چشم هایم نشست. به سوگند نگاه کردم که با دیدن خوشحالی ام، آرام گرفته و لبخند بر لب، نگاهش میان من و مانیتور در گردش بود.
دکتر پس از چک کردن سلامت جنین و آماده کردن گزارش برای پزشک متخصص، رو به سوگند که با کمک من نشسته و لباسش را مرتب می کرد، گفت:
-سوگند جان حال پسرت خوبه، همه شرایط هم نرماله، اما عزیزم استرس برات خوب نیست. سعی کن انقدر به مسائل بی اهمیت بها ندی، تا هم خودت و هم جنینت این سه ماه باقی مونده رو به سلامت طی کنید. برو به فکر خرید سیسمونی و لوازم بچه باش.
پس از تشکر از دکتر و گرفتن گزارش سونوگرافی، از مطب خارج شدیم و دست در دست هم به سوی ماشین رفتیم. پس از روشن کردن و خروج از پارک، رو به سوگند گفتم:
-پیش به سوی خرید برای پسرمون!
پر ذوق نگاهم کرد و لبخند دلنشینی تحویلم داد. دقایقی گذشته بود که صدایش را شنیدم:
-اسم پسرمون رو بذاریم حامی؟!
"حامی" را چند بار زیرلب تکرار کردم. بر دلم نشسته بود، نامی زیبا و پر محتوا! از آن روز حس پدر بودن برایم باورپذیر تر شده بود، پس جمله ام را اصلاح کردم:
-پیش به سوی خرید برای حامی راستین!
***
 

ROSHABANOO

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
عضویت
10/7/17
ارسال ها
65
لایک ها
457
امتیاز
53
سن
28
#10
با صدای مرصاد، از خاطرات گذشته به زمان حال پرتاب می شوم. چشم هایم را باز کرده و به او می نگرم. با دیدن سرخی چشم هایم جا می خورد، اما حرفی نمی زند. پس از مکثی کوتاه، برای بازیافتن آرامش از دست رفته ام، از جا برمی خیزم و به سوی آشپزخانه به راه می افتم.
-چی شد پیدا کردی؟
نفس عمیقی می کشد و پاسخ می دهد:
-فکر کن نتونم. الکی که مخ کامپیوتر نیستم. یه چایی بریز بیا تا نشونت بدم.
به حرفش عمل می کنم و همراه با سینی به سویش باز می گردم. با حس حضورم در کنارش، لپ تاپ را به سمت من می چرخاند و می گوید:
-یه محوطه خیلی کوچیک که به خاطر خرابی سیستم برق بازش کردن. شش متر جلوتر از ایستگاه، دو متر از سطح زمین ارتفاع داره، روی دیوار و نزدیک به سقف. عرضش هم حدود نیم متر. برای رد شدن ازش باید بپری!
-پشتش چه خبره؟
-خبر خاصی نیست. یه محوطه خاکی کوچیک، حد فاصل ریل تا دیوار که بعنوان انبار استفاده میشه. چون حدودا دو طبقه پایین تر از سطح زمینه.
-گفتی خرابی برق! خطرناک نیست؟
-نه برقش قطعه. کلا دارن سیم کشی اون قسمت رو عوض می کنن.
-اون محوطه پشت که گفتی، راه خروج داره؟
با چند کلیک عکسی از همان محوطه را نشانم می دهد. دیوار حدود ۵ متر ارتفاع داشت. عکس بعدی از زاویه مقابل عکس قبل است؛ یعنی پشت عکاس!
-این که بستست.
سری به تایید حرفم تکان می دهد.
-سه راه داری؛ اول قیدش رو بزنی و از راه اصلی خارج بشی. دوم بری توی محوطه و منتظر بمونی، تا تو یه زمان مناسب خارج بشی. سوم از دیوار بالا بری که راحت نیست و تجهیزات لازم داره.
حق با اوست و هر کدام از راه های خروج، خطر کمی نخواهد داشت. باید فکر می کردم تا بهترین راه را انتخاب کنم.
-در مورد ساعت شلوغی و ساعت حضور سوژه تحقیق کردی؟
-آره. ساعت ۷:٢۵ دقیقه صبح برای سوار شدن به قطار ساعت هفت و نیم تو ایستگاه حاضر میشه. اوج شلوغی روز توی اون ایستگاه همون زمان هست، بهترین موقعیت برای تو.
سری به تایید تکان می دهم و با عکس ها و نقشه ها مشغول می شوم. هر چه فکر می کنم همان خروجی اصلی امنیت بیشتری دارد. باز هم مرصاد است که سکوت را می شکند:
-بی خیال اون محوطه شو. همون مسیر رفت و برگشت بهتره. می تونی سوار قطار هم بشی و ایستگاه بعد پیاده شی.
-آره هرچی فکر می کنم امنیتش بیشتره. اما باید برای هر دو آماده باشیم. اگر نتونم از ایستگاه اصلی خارج بشم، باید بیام ایستگاه بعد. یه ماشین برای رفت و برگشت خودم از اون ایستگاه می خوام. یه وسیله هم برای ایستگاه بعد هماهنگ کن.
-باشه رئیس هرچی تو بگی.
-کارها رو هماهنگ کن برای پس فردا صبح. اسلحه سفارشی رو هم تا فردا به دستم برسون.
مرصاد از جا بلند می شود و دستش را مقابلم می گیرد:
-نگران نباش همه چی حله.
با رفتن مرصاد باز هم بر روی نقشه های مترو، مسیر ها و سایر اطلاعات تمرکز می کنم. با شرایط موجود، چندین راه برای انجام عملیات وجود دارد و من باید بهترین و کم خطرترین راه را انتخاب کنم.
برای یک قاتل حرفه ای همچون من، خطر معنایی ندارد. زندگی من یک ریسک است! برای من هر لحظه و هر مکان، ممکن است نقطه آخر زندگی ام باشد؛ اما پرونده ای ناتمام در دست دارم، که تا زمان به سرانجام رسیدن آن، نباید از صفحه بازی حذف شوم. من باید انتقام زندگی از دست رفته ام را، از یکایک عاملین آن بگیرم.
راه های فرار را بررسی و در نهایت همان راه اول یعنی خروجی اصلی را، انتخاب می کنم. مورد دوم چگونگی انجام کار است، که برای آن چندین گزینه پیش رو دارم؛ استفاده از سلاح گرم، استفاده از سلاح سرد و یا استفاده از موقعیت مناسب بدون هیچ سلاحی!
بهتر دیدم تا با تجهیزات وارد عملیات شوم و نحوه از بین بردن هدف را، در زمان انجام کار، بسنجم و تصمیم بگیرم. با اطلاعاتی که در دست دارم، ساده ترین راه برای عدم جلب توجه مردم، هل دادن سوژه از روی سکوی انتظار به روی ریل قطار است. به دلیل وجود ولتاژ بسیار بالای برق در آن قسمت، هدف در لحظه دچار برق گرفتگی شده و کار تمام خواهد بود. حتی اگر از جریان برق نیز رهایی یابد در حالت دیگر، با رسیدن قطار و برخورد با آن، وضعیت مشخص می شد؛ حتی جسدش نیز قابل شناسایی نخواهد بود.
روش دیگر اینکه هدف را به بهانه ای، به سرویس بهداشتی کشانده و در آنجا با استفاده از تاکتیک های رزمی، گردنش را بشکنم و یا با سلاح سرد او را از پا درآورم.
روش سوم که خطرناک ترین و سریع ترین راه است، استفاده از سلاح گرم یا همان کلت سفارشی خواهد بود، که فردا تحویل می گیرم.
اسلحه ی کمری WALTHER P99 ظریف، سبک و مجهز به صدا خفه کن؛ سلاحی که به دلیل سبکی و استفاده از آلیاژی خاص برای ساخت، از دید هر اسکنر و فلزیابی در امان است.
آخرین اقدام پیش از انجام عملیات، تغییر چهره است. تغییر چهره به منظور عدم شناسایی توسط دوربین های امنیتی، که فردا باید بیشتر در مورد آن بررسی کنم. پوشاندن چهره با استفاده از ابزار ساده و یا ساختن ماسک!
 
Similar threads Forum Replies Date
نقد توسط کاربران انجمن 1
داستان‌های کوتاه کاربران 10
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 0