• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان پرنسس شهر رویای من | ملیکا مومنی زاد کاربر انجمن یک رمان

چطوره ؟؟؟؟

  • عالی

  • بد

  • متوسط


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Melika.83

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
14
لایک ها
84
امتیاز
13
محل سکونت
بوشهر
#1
کد رمان : 1121
ناظر رمان : سیده پریا حسینی




خلاصه رمان :

نام رمان= پرنسس شهر رویای من
نام نویسنده=ملیکا مومنی زاد
ژانر =تخیلی*طنز*عاشقانه*هیجانی*
ترسناک*غمگین*

ماتیلدا دختری پر شور که از بدو تولد نسبت به انسان ها و طبیعت اطرافش بی توجه بوده؛ یک روز پس از دنبال کردن افرادی ناشناس متوجه می شود که انسان نیست! آن مهمان های ناشناس دریچه ی جدیدی از زندگی وی را می گشایند. این دریچه، دختر داستان ما را با حقیقت هایی از خود رو به رو می سازد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Melika.83

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
14
لایک ها
84
امتیاز
13
محل سکونت
بوشهر
#3
به نام خدا

ماتیلدا


ایران

استاد :خب بچه ها جلسه اول تمام شد دفعه بعد امیدوارم بهتر باشه ،خداحافظ .
اف اف خدایا شکرت به حق 12 امامت که این فریزر یخچال کلاس رو تموم کرد و گرنه می مردم ازیه جا نشستن خودم رو می کشتم چرا می گفتن دانشگاه خیلی باحاله همش بلفه تمام دروغ بیش نیست اه دیدم تا کلاس خالیه پس پیش به سوی عشقم یهو
وجدان:هی من غیرتیم حواست باشه اون بوزینه کجاست هاها.
من:خفه با چه جرعتی به عشقم وجودم بد می گی کسی بدون اون میمیرم هاها.
وجدان :می ک....
من:خفه به غذاهام توهین نکن بیشعور.
وجدان :غذا تو در مورد غذا حرف می زدی.
من :اره حالا برو پی کارت .
وجدان :روانی عوضی.
من: بسته .
و وجدان رفت پیکارش و بنده شادو شنگول به طرفه بوفه رفتم سفارش دادم نشستم پشت میز دو نفره نشستم که یه دفعه از همون بچه تیغ تیغیا آمد طرفم از قیافش حالم به هم خورد یه لبخند چندش زد و دستش رو جلو آورد و گفت (صداش به جان شما از دخترم نازک تر بود):خانم خوشگله اینو بگیر در خدمت باشیم .
داشتم بالا میاوردم به خدا از جام بلند شدم و رو به روش وایسادم
من : خواهرم من باید به شما شماره بدم خجالت بکش .
پسره رنگ لبو شده بود و همه کسای توی بوفه نگا مون میکردن به به بازیگرم شدم رفت ای دنیا
خواهر:دختره بی ح...
من :خفه.
یه دادی کشیدم خودم تو کفش موندم ولا پسره که دو تا سکته رو رد کرده بود و کارت تو دستش خوشک شده بود از کنارش رد شدم و از بوفه خارج شدم دیدم یه پسر بایه پوز خند نگام میکنه حالم از این آدما به هم می خوره از کنارش رد شدم
من :با این قیافت امدی تو بوفه مردم دارن غذا می خورن یه وقت بالا میارن.
ویه لبخند همیشگیم زدم وقتی حال یکی رو میگیرم بدبخت رفت تو افق و محو شد هه هه وبه طرف در خروجی دانشگاه رفتم کلاسای بعدی هم وللش
وجدان:خاک تو جو کت بی آر خاک برسر.
من : حالا بکش که چه سنگینه به تو چه.
وجدان:من راهای درستو بهت میگم.
من :بی خی بابا.
به مانیک پیام دادم بیات دنبالم

راوی

فلش بک

قلعه راویش شاه

همه جا در آتش می سوزید.افراد قصر به هل هله افتاده بودند.هیچ امیدی باقی نمانده بود.اشک از چشمان ملکه زیبا قدر می ریخت.فرزند و همسرش و نوه ی عزیزش را از دست داد ولی خوب می دانست که بر خواهند گشت ونسلش آدامه خواهد داشت ودر آغوش شاهی که تمام عمرش در پیش او سپری می کرد.ناگهان در اتاقشان با ضربه ایی با شدت باز شد.آنها با بی رحمی تمام کشته شدند وتمام قصر سوخته شد و روزاس با خنده های کریهش به قلعه خود بازگشت ودر دل خود چنین گفت که دیگر هیچ کس جلوی روی او نخواهد ایستاد ولی نمی دانست در قلعه ریانسوس فرزند آشزار وجود دارد و شاه تخت تمامی ارث مال او خواهد بود و وصیت وسند در دستان ملکه فاریت وجود دارد و همان همسر آن پرنسس نوزاد در آن جا است.

زمان حال

قلعه ریانسوس

شاه تمام واقعیت را به فرزندش گفت شاهزاده از خشم می لرزید شاه بدون توجه به آن از اتاقش خارج شد.شاهزاده ی اصیل تمام چیز های موجود در آن مکان را شکست و نا امیدانه در وسط اتاق نشست و او خشمگین از این بود چرا او با کسی ازدواج کرده به جز اسم آن چیزی نمی داند ملکه فاریت با عجله به پیش نوه ی عزیزش رفت واو را در انتها ی اتاقش دید وبه گفت آماده شو ما همین فردا خاهیم رفت شاهزاده با تمام توانش گفت بله مکی رم(مادر شاه) آماده خواهم شد برای فردا

ایران

ماتیلد
اف چرا مانیک نیو مد ای خدا تو همین فکرا بودم که یه پورشه جلوی پام ترمز کرد و خیلی ضایع بود برادر روانی پدر سوخته خودمه با خوشحالی در پشت ماشین رو باز کردم و خودمو ولو کردم رو صندلی و
من:برو.
مانیک :1 تو یاد نگرفتی مثال آدم بشینی ها 2 مگه من راننده تو هم بپر جلو زود .
من :مگه تو واقعا نیستی در ضمن وظیفه.
مانیک:خیلی ....
من:پرویز.
مانیک:دختری...
من : بی شعوری.
مانیک:باشه تو بردی منت...
من :زر تلافی باش.
مانی یه پوف پوفی کردو حرکت کرد بعد ده مین رسیدیم تا از ماشین پیاده شدم دیدم آجونم وننم دم در با چهار تا ساک مانیک رفت کنارشون وایساد
آقاجون :ماتیلدا دخترم ببین یه چند هفته ای ماا به یه سفر میریم.
. باشه بریم .
آقاجون : نه تو نمیای برو دنبال مهمونا باشه فردا صبح ما باید بریم بعد تلفنی توضیح میدیم. خدافظ.
ومانیک و ننه م رو انداخت تو ماشین و رفتن و من رو تو شک تنها گزاشتن رو رفتن شونه ای بالا انداختم خانواده ی من دیونه اند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Melika.83

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
14
لایک ها
84
امتیاز
13
محل سکونت
بوشهر
#4
به نام خدا

وبه طرف در حیاط حرکت کردم سریع خودمو به اتاق رسوندم وتمام لباسامو از تو تنم در آوردم و شیرجه زدم تو حموم بعد از ده مین در امدم و یه شلوارک و تاپ باب اسفنجیم پوشیدم و خودم انداختم رو تخت اخیش هیجا خونه خوده آدم نمیشه
وجدان :مگه تو هم ادمی.
من:پ ن پ تو آدمی.
و وجی جون باهام قهر کردو رفت به زارین در مورد خودم بگم من ماتیلدا رهایی هستم بچه نیاک رهایی و میشاک تهرانی هستم و یه داداش روانی به نام مانیک دارم اسمای کل خوانوادمون عجیبه چند بار از اقاجون پرسیدم همش جواب سر بالا می داد ولی از یه چیز خیلی بدم میات یکی بهم بگه ماتیک میکشمش پتو رو رو خودم کشیدم که یه دفعه یه گلوله سفید افتاد روم این سگم هاروده از بچه پیشمه خیلی دوسش دارم بغلش کردم وخوابیدم.
×××××××××××××××××
تو خواب و بیداری بودم که یه دفعه یه چیز خنک روم پاشیده شد.صبر کن سونامی سریع رو تخت وایسادم و جیغ زدم.
من:وای یا پیغمبر سونامی منو ببخش من هنوز جونم آرزو دارم
-دیگه اذیت کسی نمی کنم من هنوز شوهر نکرد
صبر کن چرا صدا خنده میاد ؟ آروم لایه چشم رو باز کردم که دیدم بله کار این گورخراست یه کیشون سطل آب تو دستاشه اون دوتا هم می خندن.(منظور از گورخر خدمتکار خونست) برزخی نگاه شون کردم که کپ کردن.اونی که سطل تو دستش بود گفت:آقا دستور داده بودن سر ساعت شیش و نیم از خواب بلندتون کنیم ولی هر کاری کردیم بیدار نشدین پس...
من:بیرون.
اف از سر جام بلند شدم ویه دست لباس بیرونی پوشیدم و مقنعه رو سرم کردم.سریع از پله ها پایین رفتم که یه عمر طول کشیدوبه طرف آشپز خونه رفتم که دیدم مهری جون در حال پختن چیزی هست.ایول ! اروم رفتم پشتش وبا یه حرکت دستامو دورش حلقه کردم که قاشق از دستش افتاد.
مهری:مش رحیم جون این چه کاریه می کنی یکی میبینه.
ای شیطون نمی دونستم این مش رحیم اخمو این کارا هم میکنه
من:هی ضعیفه چی می کنی.
این حرفو زدم که سریع برگشت طرفم
مهری :وا خدا مرگم بده دختر این چی کاره که می کنی.
من :اگه مش رحیم کنه خوبه اگه من کنم بده .
و یه چشمک زدم که لبو شد لبشو کشیدم.
من:چرا خجالت می کشی عزیز مش رحیم.
مهری اخماشو کرد تو هم
مهری:بچه وقتی ازدواج کردی میفهمی خجالت چیه.
با این حرفش نیشم خودکار باز شد یعنی در حال جر خوردن بود
مهری:دخترم دخترای قدیم ،دختر زود باش برو دنبال مهمونا زود.
یه کیک چپندم تو حلقم که
مهری:اروم خفه میشی.
یه چشمک زدم
من:تو برو نگران مش رحیم جونت .
مهری:بیرون.
بادادی که کشید فهمیدم اوضاع خطریه از آشپز خونه دویدم بیرون که قاشق خورد به منم شاد شنگول را افتادم
طرف پارکینگ که ببینم این مهمونا کی اند.
بعد از نیم ساعت رسیدم فرودگاه از ماشین پیاده شدم و گوشیه نازمو برداشتم و رفتم تو فرودگاه ام حالا دنبال کی بگردم ای خدا. حالا چیکار کنم
وجدان: خاک تو سرت منگول.
من: بشی بابا عقده ای.
وجدان: می خواستم بگم چیکار کنی.
من:بگو.
وجدانن: نمی گم
من: بگو بگو زود.
وجدان:باشه زنگ بزن به مانیک.
وای خدا جون چاکرتم عجب فکری کردم
وجدان:چی فکر من بودا.
من: نخیرم کی گفته.
وجدان:خیلی پرویی ها.
من:برو بینم.
شماره مانیک رو گرفتم بعد از سه تا بوق برداشت
مانیک:الو.
من:من باید دنبال کی بگردم ها الان فرودگام.
مانیک:اول یه نفس بگیر دومم سلام.
من: باشه سلام بگو من هزار تا کار دارم.
مانیک: مردم ابجی دارن ما هم داریم.
اداشو در اوردم و گفتم
من:بگو دیگه.
مانیک:بی خاصیت انگل جامعه یه خانم مسنه همراه با نوش اسمشم فریبا روزمهره و...
من:باشه بای.
مانیک:ما..
قطع کردم.نمی دونم چرا احساس کردم تو صداش یه غمیه.مهم نیس وقتی برگرده از زیر زبونش می کشم بیرون.حتما دوس دخترش ولش کرده. والا ! یه دفعه نگام به یه زنی افتاد که کت و دامن نباتی خیلی شیک پوشیده بود و کنار پسربچه ای وایساده بود و پشت به من وایساده بود.فک کنم خودشه رفتم کنارش.
من:ببخشید شما فریبا خانم هستید.
زنه برگشت وای چه مشگله خیلی ناز بود مخصوصا چشمای سیاهش
زنه:شما ؟؟.
واقعا از سنت خجالت بکش اخه مگه قرار نبوده من بیام دنبالتون واقعا خنگه
من:من دختر نیاک هستم.
زن که نگاهش رنگ تعجب گرفت واقعا منگوله ولا
فریبا:وا مگه دختر نیاک 19سالش نیست.
بفرما همه باید قیافه و قدمو مث پتک بکوبن تو سرم اخه چرا مث دخترای 15:16 سالم ها چرا وای امروز چقد چرا چرا
من:اها من 19 سالمه.
فریبا:وای.
و یه دفعه منو کشید تو بغلش با تعجب نگاش کردم واقعا خنگه منو از بغلش جدا کرد
فریبا:ببخش یکم احساساتی شدم.
ویه لبخند زد
من:بریم.
فریبا: باشه (نگاهی به کنار دستش کرد)بریم.
نگاهی به کنار دستش کردم که پسربچه بود دهنم وا موند.چقدر خوشگله تا حالا تو عمرم پسر بچه به این نانازی ندیده بودم که یه دفعه نگام به اخمش افتاد. وا چرا اخم کرده ؟ ای ژان من عاشق بچه هام ! یه لبخند کجی زدم وبه طرف در حرکت کردیم که نمی دونم چه خیر ندیده ای اونجا اب ریخته بودکه من تو هوا پرواز کردم وبا کمر افتادم. کمرم صد تیکه شد. ای خدا هر چی برجستگی مرجستگی داشتم رفت ! به زور از سر جام بلند شدم ویه دستم رو کمرم گزاشتم که دیدم همه با خنده نگام می کنن.بایدم برای فرود درخشانم بخندن والا !
فریبا خانم لبشو گاز گرفت و
فریبا:وای دخترم خوبی.
من:بله. بریم
نگاهم به پسر بچه افتاد. پسر نه ساله و پوزخند !
الله اکبر !
از فرودگاه امدیم بیرون ولی نمی دونم چرا ساک نداشتن ! وللش بابا سوار ماشین شدیم و به طرف خونه رفتیم. پیش به سوی خونه !
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Melika.83

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
14
لایک ها
84
امتیاز
13
محل سکونت
بوشهر
#5
به نام خدا

الان تو راه برگشتن از دانشگاه به خونم فریبا با نوه ی خوشملش که برده بودمشون خونمون امروز دانشگاه خیلی حال داد اخ
وجدان: استاد نیومده بود.
من؛گمشو برو باهات قهرم.
وجدان:چرا؟
من:خفه شو.
رسیدم بلخره خونه. ماشین پارک کردم مش رحیم درو بست از ماشین پیاده شدم ویه لبخنده بزرگی زدم وگفتم
من:به به خوبی مشی جون .
مثه همیشه آقای قطب شمال اخم کرد وبا اون صدای کلفتش گفت
مش رحیم:بله خانم ممنون .
ایش شش مهری چجوری باحاش زندگی میکنه اه به طرف در خونه حرکت کردم رفتم داخل بعله مثه همیشه وقتی بنده ی خوشگل نیستم این جوری می شه ه و صدای پشه هم در نمیات پس با صدای بلندی گفتم
من:سلام مهری جون .
که یه دفعه مهری جون بایه جارو از آشپز خونه بیرون آمد
مهری:چیه چه خبره دختر..
من:هیچی با با مش رحیم حالش بده .
رنگ صورتش مثه کچ شد و سریع به طرف در دوید و منم ولو شدم وسط پذیرایی و ترکیدم از خنده ای حال میده اذیت مردم کنی به زور خندمو تموم کردمش واز سرجام بلند شدم که دیدم مهری جونم بایه جارو مثه فشنگ داره میات طرفم
مهری:ماتیدا میکشمت.
بعله لو رفتم فهمیدم که اگه دستش بهم برسه کارم تمومه یه جیغ زدم و آل فرار حالا من بدو مهری بدو من بدو مهری بدو مهری همون طور دنبالم می دوید بهم فحش ناموسی میداد بی ادب همون جور که می دویدم گفتم
من:مهری شکر خوردم ببخش کمک .... کمک...
کل خونه رو دویدیم که به اتاقم رسیدم سریع خودمو انداختم داخل و قفل کردم که بعله جارو خورد تو در وصدای بدی داد
مهری:تو که از اون اتاق بیرون بیای من به حسابت میرسم .
ورفتش ای جان اروم لایه درو باز کردم و سرمو بردم بیرون که یه دفعه یه نفر از کنار در گوشمو گرفت و پیچوند
من :ای .ای .مهری جون بوق خوردم ای درد میکنه.
مهری همین طور از پله ها میرفت پایین گوش منو گرفته بود گفت
مهری:الان میری یه چیزی میریزی تو اون شکمه بدبختت بعدا میگم تنبی چه کار کنی.
وقتی از پله ها آمدیم پایین دیدم بعله فریبا و نوه ش دارن شام میل می فرمایند
فریبا :مهریه خانم چه خبر شده چرا این همه عصبانی هستی.
مهری یه لبخند زد و گفت
مهری:هیچی خانم جان بچه م رو فقط یکم باید ادب می کردم (روبه من کرد ) مادر برو شامت بخور .
مظلوم نگاش کردم به قول خودمون شبیه خر شرک
من:چشم.
وروی یکی از صندلیا نشتم که رو به روی نوه فریبا بود اسمشم نمدونم
من:عزیزم اسمت چیه .
ویه لبخند وا چرا اخم کرد والا روانی از بچگی بزرگ بشه چه بشه
پسر:آرشا .
و خیلی با کلاس با قاشق و چنگال خورد من با این سنم به زور باقاشق می خورم بعد این مسه شاه ها می خوره عجب از هر چی رو میز بود تو بشقابم خالی کردم استینم بالا زدم
من:بسم الله
و بادس شروع به خوردن کردم این قدر خورم که نزدیک ترکیدن بودم سرمو آوردم بالا که دیدم چهار تا چشم با تعجب نگام می کنن یه لبخند گنده زدم که دندون عقلمم پیدا شد همون موقع مهری از آشپز خونه آمد تا منو دید زد به لپش اه هنوز ادتش ترک نکرده هه
مهری:دختر تو باز با دس خوردی نگاه کن از سرو صورتش برنج می ریزه این چه قیافه ای هس هنوز یاد نگرفتی...
تا خواست چیزه دیگه ای بگه جیم زدم تو آشپز خونه دستام وصورتمو شستم از آشپز خونه امدم بیرون که دیدم فریبا داره با آرشا حرف میزنه
فریبا :آرشا مطمئنی که همین امروز باید بری.
آرشا :اره .
فریبا:اخه من جایی بلد نیستم.
بنده که با ادب خواستم از کنار شون جیم بشم که
فریبا:ماتیدا جانم .
بد بخت شدم رف مظلوم برگشتم
من :بله .
فریبا :عزیزم میشه فردا داری میری دانشگاه آرشا روهم ببری سالن .
نگاهی به اخمه فسقلی کردم فک کنم بشه یکم حالش رو گرفت
من:باشه.
به طرف اتاقم رفتم و لا لا
××××××××××××××××××××
با صدای کوبیده شدن در از خواب بلند شدم حتما یکی از گورخراست بایه جهش از تخت امدم پایین دیدم اخی هاررود خوابه در و که باز کردم یه مشت محکم خورد تو شیمکم یه اخی گفتم و دستم گذاشتم رو شکمم این بچه دستش چه سنگینه با تعجب نگام می کرد سریع رف عقب یه کم حالم بهتر شد گفتم
من:کاری داری.
آرشا:امامدم بیدارت کنم ساعت 7 ته قرار بود منو ببری...به درک مگه دانشگاه کلاس نداری .
ویه پوزخند زد ورفت رفت نزدیک بود غش کنم سریع دسگیره درو گرفتم جلل خالق این دیگه چه موجودیه نه سلامی نه علیکی بعد به من می گن بی ادب این دیگه بیشعورمم رد کرده والا رفتم سمت آینه ویه جیغ زدم از چیزی که تو آینه دیدم.
وای موهام مثل سیخ شده بودن انگار برقم گرفته شلوار وارونه بود آب دهنم کنار لبم خوش شده بود چشام دو تا کاسه خون رنگ هم خیلی پریده بود لباسام چروک شده بود که با یه جن فرقی نداشتم خدا رو شکر بچه سکته نکرد دس وصورتم شستم مانتو و شلوارم روهم پوشیدم نگاهی به موهام کردم که مثل علف هرز هرروز بلند تر میشه اف همش و دور دستم تق با کلیپس رو سرم گیرش آوردم ومغنعه سرکردم و وریم از پله ها امدم که دیدم خرم سلطان (همون فریبا خود مون) در حال چایی میل کردنه تا منو دید لبخند زد و گفت
فریا:دخترم داری میری.
من:بله .
فریبا:آرشا روهم با خودت میبری عزیزم .
من:البته.
فریبا:آرشا .آرشا.
آرشا:بله.
صداش از پشت سرم میومد برگشتم دیدم از پله آخری داره میات پایین ای ژان چه تیپی زده یه شلوار کتون راسته مشکی با یه تیشرت قرمز و موهاشم چپ زده ای جونم
وجدان:بادمجونم.
من:باز تو آمدی چن وقتی نفس راحت می کشیدم.
وجدان:واقعا که لیاقت نداری من میرم .
و وجی جون مثل همیشه قهر کرد رفت خدا شکر
فریبا:ماتیدا کجایی ماتیلدا.
من:ب..بله .
روبه آرشا گفتم
من:کوچلو بریم.
یا تمام اماما چرا اخم کرد این طوری والا راه افتادم سوار ماشین شدیم حرکت کردم تو راه گاز می دادم روبه آرشا
من:فسقلی کجا برم .
یه اخمی مثل همیشه کرد
آرشا:من فسقلی نیستم از تو هم بزرگ ترم .
ای ژوون چه مناز حرف میزنه یه لبخند کج و کوله زدم
من:باسه آقا بزرگ کجام برم .
آرشا:به این آدرس ...
من:پیش به سوی سالن .
بعد از بیست دقیقه رسیدم
من:آشی جون بپر برو ببین...
نزاشت حرفم تموم نشده بود گفت
آرشا:باشه .
واز ماشین شیک پیاده شد 5 مین بعد آمد داخل گفت
آرشا:تموم شده .
تا خواستم چیزی بگم تو ماشین صدای حامد پهلان تو ماشین پیچید گوشیم برداشتم
سوسن :ماتیدا اااااا.
من:چیه ههههه.
سوسن :کجایی دختر کلاس شروع شد امروز با سبزی پور داریم.
من :چییییی.
سوسن :بدو بدبخت شدی .
ای وای سریع قطع کردم
آرشا :من میبری خ...
من:آشا جان بدبخت شدم رفت خودتو سفت بگیر با تمام قدرت ماشین میروندم و گاز میدادم که جایه لاستیکای ماشین مونده نزدیک بود دوبار تصادف کنم ولی خدارو شکر سالم رسیدیم ماشین و خاموش کردم که نگام به آرشا افتاد خودشو با دو تا دستاش چسپونده بود به صندلی وبا چشمای از حدقه زده بیرون نگام میکنه یه لبخند بهش زدم
من:بپر پایین بد بخت شدم.
که مثل موشک پیاده شد سریع ماشین خاموش کردم و دست آرشا رو گرفتم حالا بدو که رفتیم با سرعت میدویدم وآرشا هم دنبال خودم می کشوندم مث فنر بعد 7 دقیقه رسیدم به دم کلاس دیگه نفسم بالا نمی یومد همونطوری که نفس نفس می زدم روبه آرشا گفتم
من:رو اون صندلی بشین تا من میام .
یه نفس عمیق کشید برو که رفتیم در زدم صدای استاد آمد
استاد:بفرمایید.
اروم رفتم تو البته با سر به زیری اونم آدمی مثل من
من :می تونم بشینم.
نگام به استاد افتاد به به کوه خشم مث کارتونا از سرش دود میومد
استاد:خانم رهایی میدونی ساعت چنده .
من:ام استاد شما که ساعت دارین چرا از من می پرسید .
بعله با گفتن این جمله کل کلاس رفت هوا یا خدا این الان می ترکه
استاد:خانم رهایی حرف منو جک گرفتین شما 30 دقیقه دیر امدین و می گید می تونم بشینم بدون هیچ جوابی چرا دیر کردین .
خب بابا یه نفس بگیر
من:وا استاد شاید یه کار خوصوصی داشته بودم دیر امدم چه آدمی به شما اجازه میده که توی زندگی خصوصی دیگران دخالت کنین یا می خواین برای امر خیر تشریف بیارین.
قشنگ به این می گن چرخوندن حرف هههه بچه های کلاس چه شادن با این حرفم ریسه زدن از خنده
استاد:بیرون .
چرا به خودت فشار میاری ها ریلکس نگاش کردم
من؛:باشه خدافظ .
داشتم در باز می کردم گفت
استاد: این ترمم می ندازمتون.
وای نه دوباره ای خدا ای سبزی شور الاغ از کلاس بیرون آمدم کثافت برو سبزیاتو بشوررر آمده اینجا برا ما درس می ده عوضی روانی
وجدان :یه نفس بگی بابا بعدم حقته که انداختت بیرون.
من:گمشو.
وجدان :به خودت این همه فشار نیار رفتم .
واز دستش خلاص شدم دستی به صورتم کشیدم آرشا سریع به طرف صندلیا رفتم نیستش خدا کجا دنبالش بگردم


آرشا ♢

اف !
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Melika.83

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
14
لایک ها
84
امتیاز
13
محل سکونت
بوشهر
#6
به نامـ خدا

آرشا
اف...روبه اون دوتا گفتم
من:مگه من به شما نگفتم به هیچ وقت نیاین اینجا .ها .
زی نوم :اماسرورم گفتیم شاید کم...
با داد وسط حرفش پریدم.
من:کمک کی از شما کمک خواست ها نمی گین دختره لوس شمارو می بینه سکته میکنه.
دستمو تو موهام کردم این دختر بچه کمم بود این دوتا هم اضافه شدن چیکار کنم خدا.

ماتیدا
نه امکان نداره با گریه روی صندلی نشستم کل دانشگاه رو گشتم نبود انگار انگار مثل یه مورچه افتاد زیر یه مشت فیل
وجدان:خاک تو سرت دختر وقتی ضرب المثل بلد نیستی نگو.
من :برو گمشو حوصلتو ندارم .
وجدان:خیلی عوضی هستی .
من:تا چشت در آت.
وجدان:من رفتم لیاقت نداری .
و رفتش نا امید برگشتم سر جایی که رفته بود حالا جواب فریبا رو چی بدم حتما دوباره تنبیه میشم. نه ؟ رو یکی صندلی ها نشستم خداجونم پیداش کنم پلیز !
آرشا:چی شده.
باخدا یه جیغ کشیدم که از صندلی افتادم ای کمرم ریز ریز شد. با تعجب نگاش کردم که اونم با پوزخند نگام میکرد. وای اگه بچه نبود با دستای خودم می کشتمش.به خدا از رو زمین بلند شدم.
من:ت تو کجا رفته بودی .
باتعجب نگام کرد.
ارشا:من که از همون موقع اینجا بودم .
من:نه من خودم تو اینجا نبودی.
ارشا:من به عقلت شک دارم.
و نگاش رو انداخت رو سرم پسره ی عوضی بزرگ بشی چی میشه ؟! از حرص در حال ترکیدن بود.
من :بریم خونه.
ارشا:مگه دیگه کلاس نداری.
من:ول لش مهم نی.
سوار ماشین شدیم تا خواستم ماشینو روشن کنم.رو گوشیم پیام آمد. بعله مهری خانم بود.
من:آرشا امشب مادر بزرگت خونه دوستاشه مهری و مش رحیم نیستن خدمتکاراهم نیستن فقط یه نگهبانه.
آرشا :به من چه.
قشنگ آب شدم رفتم تو زمین.بچه عوضی! با عصبانیت به طرفه خونه می روندم.
سریع از ماشین پیاده شدم. به طرفه اتاقم رفتم. خیلی گرمم شده‌. تو کل کمدم گشتم همش آستین بلند. تف به سلیقم. تف یه آستین کوتاه ندارم. کادوی تولدم که سونی آورده بود زیر کمد درش آورم. خیلی لباس خفنی بود.روش یه گربه کتی بود که یه قلب بغل کرده بود ، پشت گردنی بود ؛ یعنی پشت کمر لخته لخت من حاضر نیستم جلوی بابام وداداش خنگم بپوشم حتی مامانم این بچه فقط تو خونست اشکال نداره اونو پوشیدم شلوارک هم پوشیدم خیلی کوتاه بود. هه ! رفتم جلوی آینه. وای مثل یه دختر بچه ها شده بودم ! مو هامم خرگوشی بستم.دمپایی رو فرشیمم پوشیدم. وای چه ناناز شدم من ! پیش به سوی تلوزیون از اتاق امدم بیرون وای کسی خونه نیس می تونم از نرده ها سر بخورم. وای ! 123 با سر از نرده ها سر خوردم.جیغ ! خیلی کیف داد. پریدم تو هوا که با صدای شکستن چیزی از پشت سرم شنیدم برگشتم که دیدم آرشا با دهنی باز نگام میکنه. انگار داشته آب می خورده که دیونه بازی منو دیده. بچه دهنتو ببند پشه میره توش.
من:آرشا کجایی ؟
ارشا:همینجا.
اصلا همش می خوات ضایعم کنه. پرو ! رفتیم رو مبل خودمو ولو کرد و تلوزیونو روشن کردم هرچی شبکه رد می کردم من که یادم نمیات این شبکه ها داشته باشیم حتماً کار مانیکه ای خدا آرشا هم که ریلکس کنارم آمد نشست. حواسم نبود یه دکمه با صدایه جیغی کنترل از دستم افتاد رفت زیر مبل. نگام به تلوزیون افتاد وای خدا مرگم بده این دیگه چیه ؟! صدای اه وناله دختره پر شد تو خونه. اصلا قشنگ آب شدم ! وای آرشا ! سریع فیش تلوزیونو کشیدم.این چه شبکه ای بود واییی +18 ! خاک توگورم از خجالت قرمز شده بودم. نگام به آرشا افتاد ریلکس داشت آب می خورد.خدا این چه موجودیه ؟! شاید فضایی آمده منو بکشه نه من هنوز آرزو دارم من دارم ! چه فکری می کنم دوباره خودمو رو مبل ولو کردم وای من امشب خودم تنهایی چه جوری بخوابم ؟! درسته تو اتاق تنها می خوابم ولی بیرون اتاقم پر آدم بود. آرشا رو با یه لبخند مرموزی نگاش کردم که بدبخت کپ کرد.
من:آرشا تو امشب پیش من می خوابی؟
ارشا:چی ؟
وبعدش صدای شکستن. این امروز همش چیز میشکنه!
من:می خوابی؟
ومظلوم نگاش کردم .
ارشا:ب باشه.
ایولللل چه شبی شود امشب. حالشو امشب میگیرم.درسته بچه ای ولی مهم نیست.
چه شبی شه امشب !
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Melika.83

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
14
لایک ها
84
امتیاز
13
محل سکونت
بوشهر
#7
به نام خدا

از سرجام بلند شدم.رفتم تو آشپز خونه یه لیوان آب خوردم. تا از آشپز خونه آمدم بیرون ، داشتم می رفتم تو اتاقم که
ارشا:دختر.
پسره ی عوضی من اسم دارم به زور گفتم
من:چیه.
ویه لبخند کج زدم.
ارشا:این لباست خیلی زشته.
کل صورتم داشت می پوکید از حرص.تمام ذوقم برا این لباسه رفت. منو این همه بدبختی محاله محاله !
من:من خیلیم دوسش دارم .
ارشا:داشته باش به من چه.
قشنگ اگه تا یه ثانیه دیگه انجا می موندم می کشتمش. رفتم تو اتاقم.
×××××
یه دوساعتی تو اتاق خودم مشغول کردم. وای خدا خوابم میاد. وای تنها !
وجدان:هی اسکول آرشا .
وای عجب یادم رفته بود
وجدان:نه
من:تو که با من قهر بودی برو.
وجدان:عوضی .
ومثل همیشه قهر کرد رفت
از اتاقم رفتم بیرون بعله آرشا کوچولو خوشگل باچشمای خمار نگاه به تلوزیون میکنه
من:آشی بیا بخوابیم تو هم خوابت نمیاد.
یس درسته کپ وای نکنه خدایی نکرده تو این سن آلزایمر داره ! آرشا نذاشت فکرای خراب تر بکنم و مث پارازیت پرید.
آرشا :چ.چی.
من:قرار بود تو اتاق من .
نزاشت حرفم تموم کنم پرید وسط حرفم
ارشا:باشه منم خوابم میات.
وآرشا راشو کج کرد به طرف اتاقم. اصلا این بچه من چه قد بدبختم این کیه حالتو میگیرم. فقط صبر کن. رفتم تو اتاق.
ارشا:آم من کجا بخوابم.
بیا روسر من ولا
من:رو تخت پیش من..
آرشا :چ.چی.
امروز این همش گیر می کنه چشه.
خودمو بایه حرکت انداختم تو تخت بیا حالاشد
من:بیا دیگه.
واروم آمد کنار بافاصله خوابید ای ژان وسرشو مخالف من کرد فشنگ فقط کمرشو میدیم. ای نامرد دیدم این طوری خوابم نمی بره اروم بغلش کرد. خدای من اشکم داشت در میومد این بچه چقدر نمکه ! تمام فکرای شومی که براش کشیده بودم از بین رفت. یکم بیشتر به خودم فشارش دادم که خیلی زود چشمام سفید شد (چرا همه میگن سیاه من دوست ندارم مال من سفید)

×××××××××××
صبح باصدای حامد پهلان بلند شدم. من چقدر شانس دارم هر روز صبح یه مزاحم منو میدار کنه چلا چلا چلا چلا گوشیمو برداشتم.
من :الو
چشمتون روز بعد نبینه گلاب به روتون عق زدم یا پیغمبر این دیگه کیه.
من:عوضی روانی اول صبح زنگ می زنی از خواب بلندم کردی وشروع میکنه به استغفرالله مرتیکه ی اش...
پشت خط نذاشت حرفم تموم بشه گفت :
مزاحم:سلام خانم رهایی بنده پهلویی هستم .
قشنگ آب شدم رفتم تو زمین نمی دونستم چی جواب بدم یکی از استادا بود که فردا باهاش کلاس داشتم تاحالا ندیده بودمش وای خدای من چی کنم به صد زور به خودم آمدم
من:وای سلام استاد شمایید.
پهلویی :بله می خواستم از موقعی که کلاسم شروع شده شما در اون حضور نداشتین.
من:اهوم من کسالت داشتم حتماً دیگه هیچ کلاسیو از دست نمی دم .
استاد :امیدوارم ! فک کنم واقعا حتما کسالت داشتین با جوری که جواب دادین معلومه یه چیزی الان اول صبح نیست آخر ظهره.
سرخ سرخ شده بودم عوضی
استاد:خداحافظ.
من:خدافظ.
نگام به ساعت افتاد 13 وای ساعت یکه ! صبر کن ببینم آرشا کجاست دیشب اینجا بود سریع از اتاق اومدم بیرون.
من:آرشا آرشا آرشا .
کل خونه رو گشتم نبود نیست اها کوچه
سریع لباس مثل آدم پوشیدم پیش به سوی جست و جوی نمو نه نه پیش به سوی جست و جوی آرشا
×××××

الان دو ساعته که گذشته. کل کوچه ها روگشتم نبود.نیست که نیست ! از خستگی کنار پذیرایی ولو شدم رو زمین. بغ کرده بودم. جواب فریبا رو چی بدم ؟ تو این دو روز دوبار گمش کردم. وای خدا جونم این دفعه پیداش بشه چاکرتم.
یه دفعه نگام افتاد به کسی که رو مبل نشسته بود. این
غول تشن دیگه کیه؟
شاید این آرشا رو خورده نه چرا خوردیش؟
وجدان :به خودت بیا آدم که آدم رو نمی خوره.
من:اه راست میگیا.
ولی این این مرده اینجا چی کار می کنه ؟ این غول تشن آمده خونه مادزدی دزد به باکلاسی نوبروشو آوردن ولا
این
غول تشن خونه ما چیکار میکنه
فک کنم یه پنج دقیقه ایی بود همونجوری تو شک بودم نگاش می کردم که یه دفعه صدایی آمد.
فریبا:آرشا کجایی .آرشا.
تا اون غوله رو دید پرید بغلش یا خدا
اینجا چه خبری همون موقع مهری جون آمد رو به غوله گفت
مهری:آقا حالتون خوبه.
جان !
از تعجب گلدونی که کنار دستم بود با دستم خورد افتاد زمین. حالا بگین چی شد : بعله 6 تا چشم با تعجب نگای من می کردم که دهنم افتاد بود کف زمین از تعجب. یه دفعه مهری خانم زد تو صورتش.
مهری:دختر اینا چیه (واز سرم تا پاهام اشاره کرد)ها.
اروم لباسامو نگاه کردم خاک توسرم اینا چیه به ولی به خاطر این غوله فراموش کردم جیغی کشیدم وبه طرف پله ها دویدم (توجه لباس های دیشبشه )داشتم همین طور پله هارو یکی دوتا میرفتم که
فریبا:بعدا میایم در مورد این موضوع حرف میزنیم.
وبعدش صدای پوزخند اون یارو غول تشنه اومد عوضی
در اتاقمو محکم بستم
×××××××××××
الان یک ساعته تو اتاقم دارم با هارود بازی میکنم وحوصلم سر رفته.آره خیلیم رفته.تا فکرم به یه ساعت پیش می افته مغزم در حال پوکیدنه. یعنی چی اول آرشا گم و گور شده بعد یه دفعه این آقا غوله پیداش شده بعد بهش می گن آرشا. مهری بهش میگه آقا. خدا مردم خودمو ولو کردم رو تخت نگاهی به لباسام کردم یه شلوار باز که سه تای عمه ی من توش جا می گرفت ولباس آستین بلند گشاد و یه شال هم دور سرم بستم مثه کارگرا حتی بدتر ای دنیا نگام به در اتاق بود که یه دفعه در باز شد.
این غوله با چه جرعتی وبدون در زدن وارد اتاق من شده خیلی ریلکس میز کامپیوتر رو کشید و نشست و با یه پوزخند نگام کرد. چرا هرکی به من هی یه طرف لبشو کش میده ؟ بالشتی که تو بغلم بود پرت کردم طرفش و
من:هوی عوضی کسی بهت در زدن یاد نداده .
با یه حرکت بالشتو گرفت وبه طرف دیگه پرت کرد. خدا جون این چرا صورتش این همه قرمزه؟! بایه حرکت پرید رو تخت دستمو گرفت و پیچوند ومنو به خودش چسبوند.اصلا صورتشو نمی دیدم. این چرا این همه گرمه ؟!انگار تو کوره بخار بودم. تاحالا این همه نزدیک به یه پسر نبودم.حتی مانیک واقاجونم نبودم !هر کاری می کردم دستمو ول نمی کرد.آخ دستم خیلی درد می کرد.
من:روانی دستمو ول کن .
بااین حرفم دستمو بیشتر فشار داد.آخ مردم سرش آورد کنار گوشم. وقتی هرم نفساش به صورتم می خورد گوش و گلوم میسوخت.
آرشا قلابی :هی جوجه ببین اگه اینطوری دیگه حرف بزنی شاید دستتو از دست بدی شیر فهم شدی؟ یه چیزی من همون آرشام وادامش بهت ربطی نداره شاید یه روزی بهت گفتم.
دستمو ول کرد ورفت سمت در. یه دفعه برگشت.
آرشا : راستی اینو بدون من شوهرتم. من:چی ؟!
آرشا:همون که شنفتی.
من:عمه تو شنفتی سگ روانی سادیسمی منو تهدید می کنی .
نفس نفس می زدم از عصبانیت. بیخیال اون چیزی که گفتم رفت و در و بست ورفت بیرون.
این پسره اشغال چی گفت سگگ یکی بیات بگه اینجا چه خبره !
یه دفعه دوباره در اتاق باز شد
من: اینجا طویله س هر کی م...
با دیدن فریبا ساکت شدم
فریبا :می دونستم این آرشا چیزی نمی تونه بهت بگه .
نگاهی بهم کرد. انگار از لباسام خندش آمده. چیش ایش !
فریبا:می خوام تمام واقعیت رو بهت بگم.
من:جانه من.
فریبا:جانه تو.
من:بگو بگو.
فریبا :دخترم ببین
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Melika.83

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
14
لایک ها
84
امتیاز
13
محل سکونت
بوشهر
#8
به نام خدا

چشمام و دوختم به دهن فریبا
فریبا:ببین دخترم تو وسط حرفام نپر باشه.
تند تند سرمو تکون دادم که شال دور سرمو بست دوره دهنم
فریبا:باید مطمئن شم وسط حرفم نمی پری .
ایش
وجدان :جیش .
من:خاک بر سر ت بی ادب برو پارازیت ننداز.
فریبا:به من گوش می دی .
ای وجدان عوضی سرمو چند بار مث فنر پایین بالا بردم
فریبا:تو یه پرنسسی.
جان
فریبا:پدر و مادر تو یکی از وارثان راویش شاه بودن و ملکه آرنا مادر بزرگ پدری تو هست می دونم در کش سخته ما تو یه دنیای دیگه این دنیا رو می چرخونیم بهتر با مورور زمان متوجه بشی پدر ومادر بزرگت خا هان خوبی بودن و از انسان ها مواظبت می کردن تا وقتی روزاس از تبعید برگشت و پدر ومادر بزرگ ت رو کشت فقط تو پدر ومادرت و برادرت تو نستین نجات پیدا کنید اونم با آخرین نیروی آرنا روزاس تو رو می خواست چون اگه تو وشاهزاده باهم پیوند می خوردین نیروی ناریناز بر می گشت و کار اون ساخته بود تو وقتی 5 ماهه بودی به همراه خانواده ات به این دنیا امدین اما قبلش تو و شاهزاده باهم پیوند خوردین و زن و شوهر شدین و نتونست کاری کنه ولی تمام مردم قعله راویش شاه نابود شد حالا اون این دنیا رو می خواد این سیاره ی زمین رو می خواد و الان متاسفانه پدر و مادرت و برادرت تو دست اونن و هر لحظه امکان کشتن اوناس (وچندتا قطره اشک از چشاش امد) و این هارود نگهبان تو هست اون یک نوع مارون وای هست سگ گرگی هس واین مهری یه دان هس و مش رحیم غول هس !
اینا رو بهت گفتم تا بدونی فهمیدی دخترم .
اشاره به دهنم کردم که بازش کرد رو به فریبا گفتم
من:شوخی می کنی .
جدی
فریبا:اصلا.
نمی دونم چرا این داستان مخسره رو باور کردم برای یه لحظه تمام حرف های خانوادم شک هام در مورد فامیل نداشتنمون حرفاشون انگار دنیا دور سرم می چرخید از دست دادن ننه م آقاجونم مانیک دیونه نمی دونم چی شد که همه جا سیاه شد وفقط صدای فریبا که اسممو صدا می زد دیگه هیچی نفهمیدم.

××××××××××××

اروم چشای خوشگلمو باز کردم همه جا سفید بود یا اون فیلمه افتادم وقتی. بهوش میو مدن تو بیمارستان می گفتن من کجام وییی حالم بهم می خوره اسکلا یه دفعه در اتاق باز شد فریبا آمد تو لبخندی زد و پشتش اون یارو ماموته امد (ارشا) وا پوزخندم داره الاغ
فریبا :خوبی گلم.
من:سنبلم یس (نگاهی به سرم دستم کردم) خوبم .
فریبا:اوردیمت بیمارستان بهت شک وارد شده بود.
من:ههه اره تو خواب حتماً وای چه خوابی بدی بود تو می گفتی من پرنسسم و کلی حرفای خنده داره دیگه .
فریبا :خواب ندیدی.
یه دفعه انگار یه چیز سنگین رو قلبم آمد و خیلی سنگینی می کرد یعنی دورغ نبوده یعنی دنیای دیگه وجود داره من همیشه مخسره می کردم تو افسانه هاس ولی نمی دونم با این جمله فریبا همشو باور کردم وایسا
من:اون ش شاهزاده کیه که من و اون ...
نزاشت حرفمو بزنم که گفت
فریبا :من مکی رم [مکی رم*یعنی مادر شاه ] مادر بزرگ آرشام و یعنی آرشا شوهرته دورسته چند وقتی بچه بود الان درست شده.
من: جیغ ! چی؟! این غول تشن .
نفس نفس می زدم که یه دفعه صدایی از پشتم آمد
صدا:سرورم کاری داشتین.
اروم برگشتم به عقب با
چیزی که دیدم جیییییییغ بلندی کشیدم وای خدای من یه موجود صورتی یابنفش رنگ با چشمای خیلی بزرگه سیاه کله ای خیلی بزرگ آمد طرفم تا خواست دستامو بگیره یه جیییییییغ زدم که دوباره همه جا سیاه شد

آرشا

اه لعنتی از دست این بچه هی هیچی نشده فرت فرت بیهوش میشه

ماتیلدا
اروم لایه یه دونه چشمامو باز کردم الان تازه از بیمارستان برگشتیم خونه و من هنوز صحبت نکردم انگار صدام رفته دارم میمیرم
دکتر گفته به خدا شکه اگه مانیک اینجا با به یاد آوردنش دوباره بغض کردم ولی مثل همیشه بدون قطره اشک یه نفس عمیق کشیدم و مث موشک از اتاق امدم من نمی تونم مثل افسرده ها بشم اصلا امکانش نی بی ده اروم به طرف اتاق مهری رفتم قلبم درد میگیره وقتی میفهمم نگهبانه منه ونمی دونم چی موجودیه مهم نیست بابا اروم درو باز کردم و رفتم تو جونم هیکل مهری رو یه نیم تنه و یه شلوارک پوشیده بود درو بستم اروم اروم رفتم پشتش دستمو حلقه کردم دورش که جیغ مهری در آمد
مهری:مشی می دونم تویی نکن ولم کن.
جونم چی مشی این فریزر مشی ایش موشی بهتر بود فکنم فک می کنه حالم بده و نمی تونم بیام
من :جون هیکلتو عشقه.
ویی صدام برگشت مهری سریع دستامو دورش باز کرد یا پیغمبر چشماش تو تا کاسه خون مردنم حتمیه
فقط احساس کردم روحم با لبخند ملیح ازم جدا شد و به دیار باقی شتافت با دادی که کشید جون خوبی بودم روحم شاد و یادم گرامی باد حمله کرد سمتم که پا به فرار گذاشتم
مهری:امروز مرگت حتمیه .
یا قل قلقولوس چی گفتم همون جوری می دویدم گفتم
من:آرزو بر پیران عیب نیست .
مهری:می کشمت .
تو دویدنم دیدم مش رحیم داره می یاد این طرف ایول سریع رفتم پشت ستون که مهری نتونست خودشو کنترل کنه رفت مستقیم تو بغل مشی جونش چه اسم حال بهم زنی اه
مهری:ماتیلدا.
ا ه فک می کنه منم هیکل ناناز منو با این قطب شمال مقایسه می کنه فقط خاک خاک
مش رحیم:اینا چی تنت .
مهری جوری سرشو آورد بالا که صدایه تریک تریک گردنش من شنیدم جونم عاشق پیشه مش رحیم دستشو دور مهری حلقه کرد وچونه شو گرفت شاخکام فعال شد مش رحیمو از این کارا جلل خالق ! مش رحیم اروم سرشو برد جلو. وای داره از اونا میشه +18 ! سریع دستمو گذاشتم رو چشمم. منکه بی حیا نیستم والا یه کوچولو نگاه می کنم فقط آروم وسط دستم باز کردم خیلی سر مش رحیم نزدیک بود که یه دفعه چیز خیلی گرم رو چشام آمد یه دست بود اروم من برگردون طرف مخالف مش رحیم ومهری
یه دفعه صدایه ازرائیل از کنار گوشم آمد (همون آرشا دیگه بگیرین ای دختره یکم پیش از حد پرو هست)
ارشا:اینجا چه خبره .
و بعد دستشو بر داشت سریع به طرف اون دوتا برگشتم رفته بودن سرعت شونو برگشت طرف انگوراتون که دیدم با پوزخند نگام میکنه سگه روانی دهنشو بگیرم لبشو جر بدم از شر پوزخندش خلاص شم چرا این همه آدم این میرغضب شوهرمه
ارشا:انگار به این کارا خیلی علاقه داری.
اگه به جون این ارشای عوضی دروغ بدم متمعنم که صورتم از حرص قرمز شده عوضیی من حالم از این کارا بهم می خوره من حتی صورته(گونه) یکیو نبوسیدم ونزاشتم کسی ببوسه چندشه سب کن الان حالتو میگیرم
من:انگار خودت خیلی به این کار علاقه داری که اینطوری سریع خودتو رسوندی.
ویک لبخند از اون خوشگلا که دهنم جر می خوره زدم که اخماش توهم رفت ولی خیلی خونسرد
آرشا :هنوز اینا به سنت نمیاد دهنت بوشیر میده.
وبه طرف پله ها حرکت کرد همون جوری که میرفت گفت
آرشا:از این به بعد تو اتاق تو می خوابم اگه دوس نداری میتونی تو اتاق دیگه به خوابی.
جانم دهنم کف کرد این یارو دیگه کیه خدا جونم من همیشه چاکرتم ولی چرا این گودزیلا لنگ دراز عوضی شوهرمه ولی من اتاقم را دوس دارم یه دفعه فکر شومی آمد تو ذهنم اره خودشه منو مخسره میکنی ولی با کلاسای فردا بادم خالی شد ولی اگه من حاله اینو نگیرم ماتیلدا نیستم آرشام میفهمی آرشا رفتم به طرف اتاق مامانم که دیدم بعله در اتاقش قفله از اون دفعه درس عبرت شده براش شده خخخخخ رفتم تو اتاق مهری متمعنم اگه منو ببینه دیگه بهم رحم نمی کنه سریع وسایل مورد نیاز رو برداشتم وحالا الفرار !
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Melika.83

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
14
لایک ها
84
امتیاز
13
محل سکونت
بوشهر
#9
به نام خدا

وسایلا رو گذاشتم تو اتاق حالا این روانی خوابش سنگینه یانه که می داند
وجدان :اهم اهوم.
من:چند وقتی نبودی از دستت راحت بودم اه .
وجدان:بی لیاقت بوزینه .
من:برو گمشو.
ومثل همیشه دمشو انداخت و در رفت اخ جان
حالا کی می دونه یه دفعه صدایه فریبا آمد که داشت مهری رو صدا می کرد اره خودشه بریم تو جلد هری پاتریم اروم از پله ها رفتم پایین فریبا رو مبل نشسته بود اروم کنارش نشستم جوری خودمو و مظلوم کردم که انگار ایرترنتم تموم شده بوده
فریبا:چه شده دخترم.
اروم دستشو گرفتم سرمو بردم زیر مامان کجایی منو با این قیافه ببینی سکته کنی هه
من:ام فریبا جون لباسام تو اتاقمه (وبغض)می ترسم برم لباسام بردارم آقا آرشام (اوق آقا گندیل بهتره) بیدار بشه دعوام کنه کلاس دارم میشه بگین خوابش سبک هس یا سنگین.
فریبا :ای دخترم نگران نباش خوابش سنگین سنگینه بم بترکه بیدار نمیشه الانم خوابه.
آ قربانت فریبا جون
من:مرسی.
وفلنگو بستم وسریع به طرف اتاقم دویدم خودمو انداختم تو اتاق حالا123 شروع کردم به قر دادن وییی چه بازیگریم من برم یه تست بدم همچین گوهری تو این خونه هستم دارم تلف می شدم والا فریبا گفت خوابه سریع یه چادری که از اتاقه مهری کش رفتم دور خودم کردم مثله این عربا چشام فقط پیدا بود وسیله مورد نیازم هم انداختم تو کولم حالا برو که رفتیم اروم اروم مثله این دزدا به طرف اتاق رفتم اروم دس گیره کشیدم پایین وا اینکه قفله نه چه تفحه ای هم هست که درو قفل کرده فک می کنه می یام بهش تجاوز کنم من چقدر منحرف محکم زدم توسرم که مردم از درد ای خدا ! یه دفعه یه فکر شوم آمد ذهنم سریع چادره رو در آوردم به جاش یه شال سر کردم مثل اولی فقط چشمام پیدا بود کول پشتی مو برداشتم پنجره اتاقو باز کردم پایینو نگاه کردم سرم گیچ رفت چه بلنده ولی برای من که مهم نیست پنجره اتاقم که غوله الان صاحبشه چهار دسته پا خودمو به پنجره رسیدم مهری کجایی منو ببینی ههه وای خدا چاکرتم اروم پنجره رو باز کردم و خودمو انداختم داخل رو تختم خودشو پهن کرده بود ودو تا بالشت هم بغل کرده بود عوضیی تخت نازنیم اق قبم سریع تو کیفم یه ریمیل برداشتم اروم رفتم سراغش بی شرف چه صورتی داره ریمیل رو کشیدم به کل صورتش سیاه کردم وای چه خوابه سنگینی داره مداده چشم رنگ سفید برداشتم و باهاش زیر چشمش یه دایره کشیدم وبا مداده پرش کردم بعد یه رژلب سیا زدم براش اسپری رنگ مو هم برداشتم اگه گفتین چه رنگی آه باریکلا صورتی جیغ کل موهاش زدم نگاهی به شاکارم کردم ایول به به پنجه طلایم یه عکسم از ش گرفتم لباسای دانشگام وکتابامو بر داشتم حالا ال یو فرار
××××××××××××
پریدم تو اتاقم نگاهی به عکسش کردم ترکیدم از خنده چه شوهره ماهی دارم من دوباره خندیدم در کل آدمه شادیم نگاه به ساعت کردم وای داره دیرم میشه سریع یه شلوار لی و یه تونیک پوشیدم علفای هرزم هم با کلیپس گیر آوردم مغنعه هم سر کردم امروز روز سوم یا چهارمه دانشگاست ای دنیا کیف کولیمو بر داشتم با سویچ ماشین و فرار تا در پذیرایی رو باز کردم صدای یه داد آمد خدا جون کمک سریع از خونه جیم زدم بیرون این گودزیلا کی از خواب پا شده پناه بر خدا بدو بدو سوار ماشین شدم به مش رحیم اشاره کردم که درو باز کنه ومث موشک از خونه زدم بیرون

بعد از 20 دقیقه رسیدم بفرما 5 دقیقه دیر کردم وللش مهم نی الان با استاد پهلویی کلاس دادم با اون سوتی که دادم (در فصل 8) چه میشه کرد کیفمو برداشتم وبا سرعت به کلاس رسیدم اگه این ترمو از دست بدم واویلا لیلی دوست دورام خفه ماتیدا در زدم
صدا:بفرمایید.
درو باز کردم و رفتم داخل کل کلاس یه نگاه انداختم که استادو دیدم دهنم کف کرد خدا نه نه یه سوتی نه دوتا سوتی این همونه تو بوفه پوزخند (فصل 1)
من:می تونم بشینم .
باید بهش گفت بجای پهلویی هلویی ولا بد تیکه ی به جای خواهری ها ولی به پای شاسکول روانی(ارشا ) نمی رسه
هلو:بله . شما خانم رهایی هستین.
آب زرشک پلو شدم رفت
من:ب.ب.بله خودم میشه بشینم .
هلو:بله بفرمایید ولی اگه دفع. .
وسط حرفش پریدمم
من:باشه باشه .و روی صندلی نشستم از حرص کبود شده بود حقشه رفت رو صندلی نشست در زدن ای جانم یکی دیر تره من آمده هلو رفت بیرون درو هم بست بعد چند دقیقه برگشت رو به همه گفت :یه انتقالی داریم بفرمایید تو .
در باز شد ویارو آمد تو نه خدا دارم خواب می بینم امکان نداره ای قلبم دخترا با چشماشون می خوردنش پسرا هم با تعجب نگاش می کردن و این وسط من بودم این وسط دهنم مث دلستر کف کرده بود این اینجا چیکار می کنه یه کی بزنه تو گوشم این
خوابه
با تعجب بهش نگاه می کردم چرا این اینجاست بدونه اینکه به کسی نگاه کنه با اخم نشت رو صندلی وبه طرف استاد نگاه کرد نمی دونم کی کلاس تموم شد و کی خالی شد با صدای صندلی کنارم از شک در امدم سریع وسایل مو جمع کردم و از کلاس خارج شدم داشتم از در کلاس می آمدم بیرون نمی دونم چه آدمه خیر ندیده ای موز
انداخته بود که با سر رفتم تو دیوار دماغ نازنیم نابود شد

من:وای خدا دماغ خوشملم داغون شد پوکید الان مثل خوک میشه نه نه
هر کاری کرده به گل بشینه
نابود شه سر قبرش با آهنگ نانسی عربی و زیکزاکی برقصم الاهیییییی
تو این بی شوهری شهر کجا گیر بیارم با این دماغ کنجم وای نکنه چه شوهر اسکول.
یه دفعه شلیک خنده چند نفر آمد اروم برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم
بعله
عایم ضایع شدم رفت بچه های کلاس قهقهه می زدن که نگام افتاد به گولاغ تمامی آرشامثل اینکارتونا از سرش دود می یومد وای خدا یه کی گفت

صدا:نگران نباش من شوهرت میشم
.
با تعجب برگشت دهنم امروز با این شک اصلاآسفالت شد
من:تارن. خ.خ.خودتی.
.
وبه طرفش دویدم که اونم دستاش باز کرد هنوزم خنگه روبه روش رسیدم با کیف صد کیلوییم که پره کتاب بود زدم فرق سرش که یه دادی کشید که نگو و بادستاش سرشو گرفت اخ و ناله می کرد

من:حقته فقط خاک فک کردی من میام بغل تو گوریل می خوای شوهرم بشی حقته حالا پتت کجاس.

تارن:می کشمت ماتیلدا.

دورغ چرا چشاش دوتا کاسه خون یه دفعه طرفم حمله ور شد طرفم که پا به فرار گذاشتم بین دانش جو ها لایی می کشیدم و بدو بدو و تارن هم پشت سرم فحش ناموسی میدادخاک تو سرش( خواهرش تو مدرسه دوستم بود از 9 سالگی میشناسمش تا الان یه برادر دو غلو هم داره غیر همسان که کاراشون مثل پت ومته از اون موقع این بهشون می گیم )
داشتم همین طوری می دویدم اه کپ میگ میگ
رسیدم که یه دفعه یه چیز گرم دستمو گرفت و بین پشت دیوار کشید خوستم جیغ بزنم که یه دست داغ فرود آمد رو لبم هر کاری می کردم ولم نمی کرد که یه دفعه یه نفر زیر گوشم گفت هیسس اه
این صدای آرشاس!
با تعجب نگاش می کردم دستم صورتم داغ کرده بود وگلوم می سوخت
گوره بابای داغی دارم می میرم نفس نمی تونستم بکشم همه جام قفل بود نمی تونستم کاری کنم که با پام زدم محکم به پاش که دستش بر داشت و ولم کرد تند تند نفس می کشیدم می بلعیدم هوا رو نفس جاآمد

من :روانی دستتو گذاشتی رو دهنم گولاغ.

نگاه به هش کردم که با یه پوزخند نگام می کرد که یه دفعه دستمو کشید و دنبال خودش می کشید

من:ولم کن هئ کجا منو میبری .

آرشا:خفه .

با دادی که کشید اصلا لال شدم
و دوباره منو دنبالش کشید از دانشگاه آمدیم بیرون در یه ماشین باز کرد ومنو انداخت تو ماشین درو محکم بست
وخودشم سوار شد و ماشین روشن کرد و حرکت کرد موندم منو این سادیسمی کجا می خواد ببره
کجا؟
 
آخرین ویرایش

Melika.83

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/13/17
ارسال ها
14
لایک ها
84
امتیاز
13
محل سکونت
بوشهر
#10
به نام خدا
دارم میمیرم
یک ساعته تو راهیم یک ساعت می فهمین یک ساعت نه می,تونم حرف بزنم نه کاری کنم این غول تشن هم بی خیال می رونه کجا می خوای بری ها روانی
وجدان: عه اون روانی پس تو چی هستی.
من:ای خدا چند وقتی از شرت راحت, شده بودم بازم پیدات شد.
تا وجدان خواست حرف بزنه ماشین وایساد چی, وایساد باورم نمی شه سریع از ماشین پریدم بیرون باورم نمی شه خاک زمین نشستم کنار ماشین و تند تند نفس می کشیدم انگار تو سیسمونی بودم
ارشا: إ چه ته تو انگار تو زندان بودی حالا بگم محه حرفه اتام می رسم که دیونه ها نیم کره مغزشون کار نمی کنه.
چی این مستقیم و غیر مستقیم گفت دیونه
سگ سگ سگ
گاو گاو گاو
شغال شغال شغال
کلاغ کلاغ کلاغ
در کل باغ وحش
سریع از سرجام بلند شدم

من:ببین بوزینه......

تا خواستم ادامه بدم نگام به اطراف افتاد از اعصبانیت می ترکیدم الاغ
عوضی سادیسمی ابولایی ایدزی خر
اینجا
خونمونه که, چطور یک ساعت تو راهیم اونم راه ده دقیقه ایی دیدم ریلکس داره به طرف خونه میره از کو پونم زده بالا
من:این چه کاریه اسکول دیونه شدی..
نزاشت حرفم تموم کنم مث جن پرید
آرشا: هی جوجه حرفه زیادی نزن این
یه تنبی بود هنوز ادامش مونده خیلی هم مونده اون کار صبحتم منتظر باش .
چی ؟! این الان چی بلغور کرد پسراه کجا غیبش زد حتما رفته داخل پسره ی چندش. پروو.اشغال.نکبت.کره خر.گاو.کثافت.عوضی.بی شخصیته.
وجدان:اروم باش نفس بگیر. خودتوخالی کن اهان افرین دم باز دم نفس بکش.
من: گمشو اعصاب ندارم .
وگم شد خوبه کسی تا حالانفهمیده خود درگیری دارم اگه بفمن واویلااا لیلی دوس دارم خیلی
دویونع شدم رفت بادو رفتم تو خونه به طرف اتاقم با به یاد اوردن اینکه اتاقم یه دیو تسخیر کرده رامو به اتاقه مهمون کج کردم وقعا مهمونا میمونن ولا در اتاق باز کردم اصلا حوصله عوض کردن لباس نداشتم ولی مجبورم می فهمین مجبور یه شلوار دامن شلواری نارنجی جیغ با یه بلیز که ده تا یه من توش جامیگیره و راحته ویه شال دور سرم اخیش راحت شدم اصلا شما سلیقه رو حال کردین یه دفعه یاد حرف ننه گرام افتادم.
ننه: ای دختره خیره سر همش همینا رو بپوش تا وقتی ازدواج کردی با این قیافه رژه.بری جلو شوهرت دو روزه برت می گردونه.
هه! به فکر من اصلا و عبدا فقط مهم براش این بود از شرم راحت شه ولی چه کنیم شو هر داریم در حد المپیک هه! قیافه بگی نگی خوبه چشاش چه رنگیه ولا نمی دونم هر رنگی تو چشمش پیدا میشه کسافت خیلی باحاله حالت صورتشم مردونه هس لبشم که گوشتیه پوستشم نه سفید نه سیاه نه سبزه سفید ملایمه چارشونهای قد که نگو نردبون من نصفشم دقیقا یکم با لا تر ارنجش من هم که قدم که نگو مشاالله عایم ام کوتوله ایش ولی اخلاق صفر داره صفر شوهرم
تو همین فکارا بودم که هارود امدتو ذهنم وای نمی دونم کجاس سگ راونیه باحالم ابرازه علاقم تو حلق استادام
باید یه فکری برا استاد پهلویی جون بکنم و یه حال اساسی بگیرم ازش و روی تخت ولو شدم با شیشتا شمردن مارمولک به خواب ناز نازی رفتم
××××××××××××
تو خواب و بیداری بودم که تلفنم زنگ خورد بر خر مگس معرکه لعنت باد و تفدین ما بر او باد !
گوشمو برداشتم بدونه اینکه ببینم کیه قطع کردم
ودوباره خوابیدم.
×××××××××××
اخیش بعد یه خوابه اساسی از سرجام بلند شدم نگاه ساعت کردم به به ساعت 9 شبه رکورد شکستم از ساعت 1 ظهرتا 8 خوابیدم از سرجام بلند شدم ابی به سر روی کثیفمم زدم که سر حال بیام پیش به سوی شام نگاهی به پله ها کردم موندم این همه پله برای چیه ادم یه بار بالا پایین بیاد 10 کیلو وزن کم میکنه نگاهی به نرده ها کردم اونم با غم چونکه اگاهه این کار رو کنم برگه مرگمو امضا کردم ولی مهری نیستش همه طرفو نگاه کردم کسی نیس ایووول سری پریدم رو نرده یوهو! چی کیفی میده
وای نه ارشا کنار نرده چیکار می کنه من:برو کنار.
و با تعجب برگشت که دیگه دیر شده بود و من با سر رفتم تو بغلش که اونم نتونست تعادلش رو حفظ کنه پخش زمین شدم ومنم روش افتادم.ویی چه جایه نرمی این بشر چرا ایقد گرمه ویی چه عطریم زده چه بویی هم داره
دقیقا سرم یکم بالای شکمش بود که
ارشا: هی دختر تا کی می خوای اینجوری بمونی.
وای اصلا یادم نبود یک ساعته تو بغل این غول تشنم
وجدان:ارواح عمت.
سریع بلند شدم و اونم بلند شد.
ارشا:تو مگه خنگی البته که هستی ولی نه تا این حد که مثل میمون از نرده اویزون بشی ها.
زیرلب گفتم.
من:خر گاو کثافت.خنگ عمته ارواح جدش
ارشا:چیزی گفتی.
من:اگه می خواستم بشنوی بلند تر می گفتم ولا.
باز مثل کارتونا از کلش دود اومد.
ارش:اه اینجوریه..
نزاشتم تموم کنه
من:اره این جوریه تا چشات درات.
ارشا یه پوز خند زد
ارشا:خیلی پرویی! انگار نه انگار یک ساعت تو بغلم لم دادی کوتوله.
صورتم از عصبانیت حتما الان قرمز شده ! بیشعور کوتوله عمته نردبون !
من: یک من تو بغل تو گوریل لم ندادم تو شک بودم که تویه بوزینه کنار نرده چی میکنی دو کوتوله اگه منم تو چی .هستی تویی که جایه بابالنگ گرفتی ها.
ارشا:بحث کردن با تو فایده ایی نداره بیا فریبا باهات کار داره.
ایش پشت سرش رفتم که رسیدیم به اتاق فریبا خانم, ارشا در زد.
فریبا: بیا تو.
و باز کرد نگاه کن چطوری جلو مادر بزرگش با ادبه ای خودشیفته پرو !
فریبا :سلام بیاین بشینین.
جواب دادیم ونشستیم
فریبا:ببین چند روزه دیگه معاونین قصر میان که ببینن شما بدرد هم می خورین یا نه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
Similar threads Forum Replies Date
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 1
نقد توسط کاربران انجمن 1