• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان طوفان تاريكي (جلد سه رمان زاده تاريكي)| ldkh كاربر انجمن يك رمان

ldkh

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,334
لایک ها
1,458
امتیاز
113
#1
کد رمان : 1123
ناظر رمان : Sima.81



________________________________



نام

Please Login or Register to view hidden text.

:

طوفان تاريكي

نام نويسنده:
ldkh کاربر انجمن يك رمان

ژانر:
تخيلي


خلاصه:
همه چي در سياهي و خاموشي غوطه ور است،كه با آمدن شخصي مرموز، جرقه انتقام زده ميشود. اتش دوباره بپا ميشود و طوفان درست مي كند. زاده تاريكي برميگردد با اتش انتقامي كه در سينه دارد و طوفاني كه درراه است...طوفاني از جنس تاريكي!

________________________________
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,785
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

ldkh

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,334
لایک ها
1,458
امتیاز
113
#3

به طرف ماشين رفتم.در رو سريع باز كردمو سوارش شدم.چشمامو از فشار خستگي بستمو سرمو به صندلي تكيه دادم.نفس عميقي كشيدم.تمام تنم خستگي رو فرياد ميزدن.سوزش چشمام اثباتش ميكرد.انگشتمو روي چشماي بسته شده ام گذاشتمو فشار خفيفي بهشون وارد كردم كه كمي درد گرفتن.لعنتي زير لب زمزمه كردم و كاپشنمو از تنم بيرون اوردم.برخلاف بيرون كه قصد داشت ازم يه ادم برفي درست كنه،داخل ماشين خيلي گرم و طاقت فرسا بود!
كاپشنو روي صندلي كناريم انداختم،اما با به ياد اوردن دو جفت چشم ابي معصوم دوباره دست دراز كردمو كاپشنو توي مشتم گرفتمو به عقب پرتش كردم.كمي تو جاي خودم تكون خوردم.سيستم گرم كننده ماشين رو روشن كردم و دريچه رو رو صورت خودم تنظيم كردم.گرمايي كه با ملايمت،مثل يه نسيم به صورتم ميخورد حس لذت بخشي بهم ميداد.انگار خستگي تنم رو مثل يه برف آب ميكردو جوني دوباره بهم ميبخشيد.توي خلسه شيريني فرو رفته بودم و كم مونده بود كه خوابم ببره كه با صداي تق تق شيشه چشمامو باز كردمو سرمو برگردوندم.شيشه رو پايين دادم كه چشمام روي صورت سفيد و گردش موند.لبش از سرما سفيد شده بود.ناخوداگاه لبخندي زدمو گفتم:
ــ بيا سوار شو، يخ زدي.
سرشو تكون دادو روي صندلي كناريم جا گرفت.به چهره بانمكش خيره شدم.لبخندي رفته رفته روي لبم درحال شكل گرفتن بود كه با لحن بچه گانه هميشگيش پرسيد:
ــ اومم چرا اينجوري نگاه ميكنين؟
لبخندم عمق گرفت.سرمو تكون دادمو گفتم:
ــ تمام صورتت قرمزه،مخصوصاً دماغت.
سرشو تكون داد كه چندتا از تار موهاي نارنجيش از كلاه پشميش بيرون زدن.دستمو به طرف كلاهش بردمو از سرش كشيدمو گفتم:
ــ هي! وقتي كه توي ماشيني احتياجي به اين نيست.
وبعد كلاه رو روي دستش گذاشتم كه گفت:
ــ يادم رفت.
سرمو تكون دادمو ماشينو روشن كردم.سرعتمو كمي بيشتر كردمو از اموزشگاه دور شدم.نميدونم چرا اما ناخوداگاه نفس راحتي كشيدم.اموزشگاه و مدرسه جوني برام نميزاشتن.حواسمو به جلو دادم.بايد تينا رو به خونش ميرسوندم. با اومدن اسمش توي ذهنم تصويرش جلوي چشمم نقش گرفت.برگشتمو به چهره سفيدش كه باكك ومك هايي كه چيزي از زيبايي و معصوميتش كم نميكرد نگاه كردم.از چهره اش معصوميت ميباريد. يهو برگشت و با نگاهش غافلگيرم كرد.مثل هميشه وقتي از چيزي ناراحته شروع كرد به تند حرف زدن:
ــ خانوم معلم من صورتم مشكلي داره كه شما هي بهم ميخندين؟
بدون توجه به اينكه درحال رانندگيم سرمو به عقب پرت كردمو شروع كردم به خنديدن.اين دخترك معصوم و ساده،تنها كسي بود كه ميتونست منو اينطور به قهقهه بندازه. دختركي كه شايد زندگيش شبيه من بود.با اين تفاوت كه...
تينا به چشمايي كه از ترس گرده شده بودن به جلو نگاه كردوبا لحن وحشت زده اي گفت:
ــ واي خانوم معلم الان تصادف ميكنيم!
سرمو پايين اوردم.نفس طولاني كشيدمو به روبه روم خيره شدم.انگار تونسته بود خستگي رو از تنم بكشه بيرون.دوباره لبخندي زدمو سعي كردم بيشتر حواسم به خيابون و رانندگيم باشه تا با جون هردومون بازي نكنم.پوزخندي زدم. من كه چيزيم نميشد،اما تينا نبايد آسيب ميديد. پامو روي ترمز فشار دادم. هردو كمي به جلو خم شديم و دوباره به عقب برگشتيم.كمربندشو باز كردو با اون چشماي قهوه ايش كه حالا برق خوشحالي توشون ميدرخشيد و لبهاي سرخش كه حالا به خنده باز شده بود گفت:
ــ خيلي ممنونم خانوم معلم.شما خيلي مهربونيد.
اين دختر ويروس لبخند داشت كه به منم انتقال داده بود.لبخندي زدمو گفتم:
ــ مراقب خودت باش تينا.
سرشو انداخت پايين و با انگشتاش بازي كرد.دوباره لبخندي زدمو گفتم:
ــ چيزي ش...
سرشو بالا اورد.يهو پريد به طرفمو لپمو بوسيد و برگشت عقب و پياده شدو به طرف خونش دويد.اولش مبهوت بودم اما بعد كم كم لبخندم عمق گرفت.از مرز لبخند رد شدمو شروع كردم به خنديدن.همونطور كه ميخنديدم پامو روي گاز گذاشتمو از كوچه خارج شدم.همين طور كه از كوچه خارج ميشديم لبخند منم كم كم محو ميشد.براي يه لحظه برگشتم و به جاي خاليش نگاه كردم كه چشمم روي كلاه پشمي اش موند. لبخندي مثل يه نسيم صورتمو نوازش داد.اين دختر حتي وقتي هم كه نبود منو شاد ميكرد. دختر سربه هوا، كلاهشو جا گذاشته بود. با همون لبخند برگشتمو به جاده نگاه كردم.
جاده اي نسبتاً شلوغ و پر از ماشين هاي مختلف كه صداي بوق زدنشون بالا رفته بود.بعد از چيزي حدود چهل دقيقه رانندگي جلوي اپارتمان ترمز زدم.ماشين رو وارد پاركينگ كردمو ازش پياده شدم. به سكوت پاركينگ گوش سپردم. نفس عميقي كشيدمو شروع كردم به راه رفتن. ترجيح ميدادم از پله ها بالا برم. دوباره خستگي رو توي رگ ها و سلول هاي بدنم حس ميكردم.غول خستگي كه هر بار درست همين ساعت باهاش جنگ داشتم برگشته بود.اروم از پله ها بالا رفتم.هر پله اي كه بالا ميرفتم تخت گرم و نرمم با ملافه ابي رنگ جلوي چشمم بود.چشمام از ابرغولي كه به چشمام حمله كرده بود خمار شده بودن.خواب!چيزي بود كه هميشه ميتونست منو شكست بده.توي زندگيم خيلي كم ميخوابيدم.بعضي روزا به چهار ساعتم نميكشيد. اما روزاي تعطيل خوب بود.حداقل مدرسه رفتن تعطيل بود و من ميتونستم كل روز رو بخوابم البته ،اگه برگه ها ميذاشتن!
به در قهوه اي روبه روم نگاه كردم. زيپ كيفمو باز كردمو دستمو توش بردمو دنبال كليد گشتم.پيداش كه كردم كلیدو تو قفل انداختم.قفل در با صداي تيك مانندي باز شد.دوباره كليد و توي كيفم انداختمو بيخيال زيپ باز شدش شدم. دستگيره درو توي دستم گرفتمو اروم بازش كردم.در خونه بدون هيچ صدايي باز شد.پا داخل راهروي تاريك خونه گذاشتم.با به ياد آوردن چيزي اخمام توهم رفت.من هميشه چراغو روشن ميذاشتم!شونه اي بالا انداختم.حتما يادم رفته بود! دستمو به ديوار گرفتم و اروم اروم قدم برداشتم. خواستم كيفو از دوشم بردارم كه يهو همه جا روشن شد.نور مثل هزارتا خنجر وارد چشمام شد.دستمو سريع روي چشمم گذاشتم كه صداي فرياد چندين نفر به هوا رفت:
ــ تولدت مبارك....تولدت مبارك.

 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ldkh

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,334
لایک ها
1,458
امتیاز
113
#4

دستمو اروم پايين اوردمو با چشمايي كه حالا گرد شده بودنو اثري از خماري و خواب توشون نبود به قيافه تك تك افراد نگاه كردم.چيزي روي سرم تركيد و چند لحظه بعدش كاغذ هاي رنگي روي سرم ريخته شدن.نگاهمو روي چهره تك تك افراد چرخوندم.تيم، جوليا، كتي،خاله، لارا، جيكوب.همشون با لبخند بهم خيره شده بودنو دست ميزدن و اواز ميخوندن.به خودم اومدم.صداي تولد مباركشون توي گوشم پيچيد.لبخند لرزاني روي لبم نقش گرفت. به لارا نگاه كردم كه لباس فرشته هارو به تن كرده بود.به طرفم ورجه وورجه كنان اومدو با خوشحالي دستاشو دور پام حللقه كردو گفت:
ــ تولدت مبارك خاله ارتيميس!
با چشمايي كه برق ميزد روي زانو نشستم تا هم قد شيم.دستامو دورش حلقه كردمو توي اغوشم فشردمش. موهاي قهوه اي شو بوسيدمو با محبت گفتم:
ــ ممنون عزيزم.خاله آرتيميس خيلي دوست داره.
سرشو كشيد عقب و شروع كرد به خنديدن.با عشق به خنديدنش زل زدم.چقدر شبيه فرشته ها بود! همونطور كه ميپريد رفت بغل كتي.ايستادمو به طرفشون رفتم كه سرم آوار شدن. كتي منو توي اغوشش كشيدو گفت:
ــ تولد مبارك آرتي.
با اخم بهش خيره شدمو گفتم:
ــ‌هزار بار گفتم اسممو مخفف نكن!
لبخندي زدو گفت:
ــ پررو!
خنديدمو با بقيه احوال پرسي كردمو ازشون تشكر كردم.به جوليا كه رسيدم، يهو پريد رومو با جيغ گفت:
ــ واي ارتيميس تولد مبارك!
نوچ نوچي كردمو درحالي كه سعي داشتم از خودم جداش كنم گفتم:
ــ دكتر شديا...ولي هنوز آدم نشدي.
صداي خنده جمع بالا رفت كه جوليا جيغي كشيدو گفت:
ــ يه ادم شدني نشونت بدم.
خنديدم.جوليا خواست بياد جلو كه خاله گفت:
ــ بسه بچه ها.كتي آرتيميس رو ببرو آمادش كن.بايد بياد شمعارو فوت كنه.
با محبت به چهره خاله نگاه كردم.لبخندي زدم كه كتي اومدو دستمو كشيدو گفت:
ــ بيا يه لباس مناسب تنت كنم.
خنديدمو همراهش رفتم.وارد اتاق من شديم.كتي منو روي تخت نشوند.سريع بلند شدمو با لبخند كش اومده ام گفتم:
ــ من خودم انتخاب ميكنم.
كتي اخمي كردو تهديد وار گفت:
ــ‌واي به حالت اگه چيز بدي انتخاب كني!
سرمو با خنده تكون دادمو به لباس كتي نگاه كردم. چيز ساده اي به تن كرده بود.پس منم بايد لباسی رو كه بدرد اين جمع كوچيك ميخورد رو انتخاب ميكردم.كمدو بازش كردمو به لباسام كه اويزون بودن نگاه كردم.دستمو دراز کردمو هرچي كه نزديك تر بود و برداشتموسريع تنم كردم. كتي متفكر به سمتم اومدو گفت:
ــ‌مثل هميشه گند زدي!
لبامو ورچيدم و مظلومانه نگاهش كردم كه گفت:
ــ خيلي خب بابا چون امشب شب تولدته چيزي نميگما!
لبخندي زدمو سرمو تند تند تكون دادم.منو روي ميز ارايش نشوند كه با اعتراض گفتم:
ــ كتي!
بدون توجه به من هرچه لوازم ارايش توي كيف بودو روي ميز خالي كردو گفت:
ــ لطفاً بزار مسئوليت اين صورت بيروحت رو من به عهده بگيرم. نميزارم به صورتت مثل لباست گند بزني.
وشروع كرد به نقاشي كردن صورتم.با خستگي گفتم:
ــ تموم نشد؟
كتي با چشمايي كه برق ميزد گفت:
ــ افرين به خودم!
برگشتمو به چهره خودم توي اينه نگاه كردم. زيبا تر شده بودم.چهره ام ديگه بيروح نبود. چشماي سياهم برق عجيبي داشتن!انگار داخلش يه چندتا ستاره گذاشته بودن كه برق ميزد.با اينكه سالهاي زيادي گذشته بود ولي هنوزم چهرم مثل هيجده سالگيم بود و تنها كسيم كه دليل اين جووني رو ميدونست،خود من بودم.به دختر درون اينه نگاه كردم.داخل اينه يه دختر 18 ساله شاد بود.براي شاديش لبخندي زدم كه اونم خنديد.سرمو تكون دادمو از جام بلند شدم كه كتي با شيطنت گفت:
ــ امشب يكاري دست تيمي ميدي.
خنديدمو درحالي كه به طرف در ميرفتم گفتم:
ــ بروبابا ديوونه!
به طرفم اومدو و دستمو توي دستش گرفت.از راهرو بيرون اومديم..همينكه وارد سالن شديم دوباره چيزي بالاي سرم تركيد و بارون كاغذ رنگي شروع به بارش كرد.لبخندي به چهره تك تك افراد زدم كه براي خوشحالي من اينجا بودنو سعي داشتن بهم بگن كه منو از ياد نبردن. با صداي جيغ جوليا هممون ساكت شديم:
ــ آرتيميس بيا شمعارو فوت كن.
وبعد اومدو جلو دستمو كشيد.با لحن معترضي گفتم:
ــ نكن دختر،كندي دستمو!
بي توجه به غرغراي من،منو روي كاناپه خاكستري رنگي نشوند.دوباره صداي جمع بالا رفت.اينبار همه يكصدا ميگفتن كه فوت كنم.كتي با دوربين درحال فيلمبرداري بود.نگاهمو ازش كندمو به كيك نگاه كردم.يه كيك شكلاتي كه مطمئن بودم دستپخت خاله است.نگاهمو بالا كشيدمو به دو شمع كه دو عدد رو نشون ميدادن زل زدم.به دوعدد نگاه كردم.2 و 9! ناخوداگاه لبخندي تلخي زدم.يك سال ديگه وارد سي سالگيم ميشدم.زمان چه زود گذشت!
نفس عميقي كشيدم كه دوباره جيغ جوليا به هوا رفت و رشته افكارمو پاره كرد:
ــ فوت كن ديگه.
خنديدمو سرمو نزديك شمع بردم.خواستم فوت كنم كه دوباره جوليا با جيغ گفت:
ــ آرزو آرزو.ارتيميس ارزو كن.
با اخم گفتم:
ــ جوليا يه كلمه ديگه بگي جونتو تضمين نميكنم.
زبونشو برام در اورد كه دوباره شليك خنده ها به هوا رفت.سرمو تكون دادمو چشمامو بستم.براي خودم ارزوي ارامش ابدي كردم.ارزو كردم تمام اين افرادي كه اطرافم هستن هميشه باشن. چشمامو باز كردمو فوت كردم.نور شمع لرزيد و بعد خاموش شد. دوباره صداي جيغ جوليا و دست زدن هاي همه بالا رفت.كوسن رو توي دستم گرفتمو تو يه حركت به سمت جوليا پرت كردم كه جاخالي دادو كوسن به صورت تامي خورد.دوباره صداي خنده ها گوشمو نوازش داد. دستمو روي شكمم گذاشته بودمو ميخنديدم.اين شادي و اين خنده رو مديون اين افراد بودم.كساني كه منو بياد داشتن!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ldkh

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,334
لایک ها
1,458
امتیاز
113
#5

بعد از چند دقيقه كادوها داده شد و بعدش كيك شكلاتي و خوشمزه خاله خورده شد.
دستمو توي دست تامي گذاشتمو با لبخند ازش خداحافظي كردم.برگشتم داخل و به ساعت نگاه كردم كه ابروهام بالا پريدن.دوازده شب!پوفي كشيدم و به طرف خاله و كتي و جوليا رفتم. خواستم حرفي بزنم كه صداي جيغ جوليا از اتاقم اومد:
ــ‌واي آرتيميس!
كتي با خنده گفت:
ــ بروببين چيكارت داره.
نفسمو مثل فوت بيرون دادمو گفتم:
ــ از بس جيغ جيغ كرد سرم درد گرفت.
وبعد به طرف اتاقم رفتم.به دراتاق كه رسيدم چشمام روي جوليا ثابت موند كه چيزي توي دستش بودو با شگفتي نگاش ميكرد.قدمي جلو رفتمو گفتم:
ــ چيه جولي؟
سرشو تند بالا اوردو با شادي گفت:
ــ ناقلا اينو از كجا گرفتي؟
با تعجب گفتم:
ــ چيو؟
بلند شدو دستشو به طرفم گرفتو با ابروش بهش اشاره كردو گفت:
ــ اين.
نگاهمو از چشماش كندمو به چيزي كه توي دستش بود زل زدم.نه تعجب كردم،نه چشمام از بهت گرد شد.تنها غباري از گذشته و خشم روي دلم سنگيني ميكرد. اخمام كم كم توي هم رفت و نگاهم تيز شد.تصاوير هشت سال پيش جلو چشمام نقش گرفت.چهره هاي افرادي كه به راحتي ازم مثل يه دستمال استفاده كردنو دورم انداخته بودن.خيلي وقت بود كه دفنشون كرده بودم و حالا با ديدن اين دستبند با نگين زرد دوباره برام زنده شده بودن.نگاه تيزو خشمگينمو بالا اوردمو با لحن تند تري گفتم:
ــ از كجا گرفتيش؟
جوليا هول كردو گفت:
ــ خب،خب كنار تخت بود !
دستمو جلو بردمو دستبند رو توي مشتم گرفتمو فشردمش.روبه جوليا گفتم:
ــ اين فضولي كار دستت ميده.ده بار بهت گفتم سرك نكش.
سرشو تند تند تكون داد.انگاري بدجوري ترسيده بود.نميدونم قيافم چطوري بود كه اصلاً بهم نگاه نميكرد.براي لحظه اي دلم براش سوخت. شايد اگه منم بودم همينكارو انجام ميدادم.دستشو توي دستم گرفتمو سعي كردم لحنم كمي مهربونتر باشه:
ــ هي دختر.چرا ساكت شدي؟نكنه ازم ميترسي؟
نگاه شفافشو بالا اوردو گفت:
ــ‌دلم براي دانش اموزات ميسوزه.چطوري وقتي عصباني هستي نگات ميكنن؟
سعي كردم لبخندي بزنم.لبخندي زدمو گفتم:
ــ مگه چطوري ميشم؟
دستشو برد طرف چشماشو اونارو كشيد كه چشماش گشاد شد.بعد با لحن بامزه اي گفت:
ــ چشمات اينقدري ميشه و رنگ چشمات اونقدر سياه و تيره ميشه كه ادم ميترسه نگات كنه!
بزور خنديدم.صداي كتي رو از پشت سرم شنيدم:
ــ آرتيميس ما داريم مي ريم.جوليا توهم اين طفلك رو ولش كن.سرش درد گرفت از بس جيغ كشيدي زير گوشش.
 

ldkh

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,334
لایک ها
1,458
امتیاز
113
#6

جوليا پشت چشمي نازك كردو درحالي كه تكوني به گردنش ميداد به طرف در رفتو گفت:
ــ خيلي هم دلش بخواد.
لبخندي به كاراش زدمو سرمو تكون دادم.خاله و جوليا و كتي رو بدرقه اشون كردم.درو بستم.دوباره سكوت.فقط براي چند ساعت توي اين خونه خنده و شادي جريان داشت،از اين به بعدش من بودمو تنهايي وسكوت. به طرف اتاقم رفتم. وارد اتاق كه شدم نور زردي چشممو زد.دوباره اخمام توي هم كشيده شد و نفرتم پررنگ تر شد. به طرف دستبند رفتم و توي دستم گرفتمش و بهش زل زدم. ذهنم دوباره كوچ كرد به هشت سال پيش. سرمو تكون دادمو سعي كردم بيخيال باشم.مثل تمام اين سال ها كه اينجا دركنار كتي و خاله بودم.همونطور كه دستبند توي مشتم بود به طرف كمد رفتم.درشو باز كردمو تمام لباسا رو كنار زدم.نگاهم به كوله سبز و رنگ و رو رفته اي افتاد.ناخوداگاه لبخند تلخي روي لبم شكل گرفت.دستمو دراز كردمو تا كوله رو بگيرم كه چيزي باعث شد دستم وسط راه خشك شه.دندونامو روي هم فشار دادم.هرلحظه ممكنه بود خرد شن.دستمو مشت كردمو سريع عقب اومدمو در كمدو بهم كوبيدم.هشت سال براي آرامش و تنهاييم زحمت كشيدم،همش فقط طي چند دقيقه برباد رفت.لعنت به گذشته عذاب آورم كه همه جا باهامه! انگار با يه زنجير بهم وصل شده و باهام مياد.همه جا،سايه به سايه، چهره نفرت انگيز زني كه بهم نارو زده بود هميشه جلوي چشمم بود.هميشه اون چشماي نارنجيش خط ميكشيد روي قلبم و نفرتمو بيشتر و بيشتر ميكرد.
چشمامو محكم روي هم فشار دادم و سرمو تكون دادم.از جام بلند شدم و چراغو خاموش كردمو شيرجه زدم روي تخت. نرمي تخت حس لذتي رو به وجودم سرازير كرد.چشمام از روي لذت بسته شدن.اين تخت منبع راحتي و آرامش بود.و من اين آرامشو با هيچي عوض نميكردم.توي خلسه شيريني فرو رفته بودم و گرما منو دربر گرفته بود .پلكام كم كم روي هم افتادن و چشماي خستمو به خوابي طولاني دعوت كردن.فردا تعطيل بودو ميتونستم يه دل سير بخوابم و كارايي كه دوست دارمو انجام بدم.لبخند محوي از شادي روي لبم نشست و توي شيريني خواب گم شدم.

***


چشمامو با درد بستم وجيغ كشيدم:
ــ واي خاله سوختم!
وبعد شير ابو باز كرمو دستمو زير اب گرفتم.خاله اخماشو توي هم كشيدو گفت
ــ نه نميشه!تو اخرشم ياد نميگيري كه چطوري كيك درست كني!
نگاهمو مظلوم كردمو با لحن پشيموني گفتم:
ــ خب چيكار كنم.منكه مثل شما مهارت ندارم!مهارت من در حد نيمروئه.
خاله سرشو انداخت پايين خنديد.از شادي اون منم شاد شدم.به چهره اش نگاه كردم.شكسته شده بود.خط هاي چروكي كه روي صورتش بود دلمو به درد مياورد .درست هشت سال پيش وقتي برگشتم هيشكي چيزي يادش نبود.انگار اصلا گم نشده بودم و فقط به يه مسافرت طولاني رفته بودم.به راحتي منو پذيرفته بودن.چيزي تغيير نكرده بود اما خاله كمي پير شده بود.با صداي خاله به خودم اومدم:
ــ شير اب و ببند،هدر رفت.
سرمو تكون دادمو شير آبو بستم.به كيكي كه سوخته بود نگاه كردم.با خنده گفتم:
ــ خاله ميتوني يه كيك نو درست كني؟شكلاتيا!
خاله سرشو تكون دادو گفت:
ــ آره.
با لبخند به خاله نزديك شدمو چشمكي زدمو گفتم:
ــ‌هيچ كيكي بپاي كيكاي شكلاتي شما نميرسيه.
خنديد و سري تكون دادو به طرف يخچال رفت و چندتا تخم مرغ بيرون كشيد. دستامو با حوله خشك كردمو به انگشتام كه سوختن نگاه كردم.چيزي از سوختگي وحشتناكي كه دچارش شده بودم نمونده بود. و اينو مديون قدرتي بودم كه حتي توي زمين هم همراهم بود.انگشتمو پايين اوردم كه چشمم به ساعت افتاد. ده صبح.با صداي گوشيم نگاهمو از ساعت كندمو به صفحه گوشي دوختم.زمزمه كردم:
ــ مو قرمزي.
لبخندي روي لبم شكل گرفت.گزينه تماسو زدمو با لبخند گفتم:
ــ بله؟
صداي غمگين و ناله مانند تينا توي گوشم پيچيد:
ــ‌خانوم معلم!
نگراني توي صدام رشد كرد.لبخندم محو شد.گفتم:
ــ چيشده تينا؟چرا اينقدر غمگيني؟
بعد از كمي مكث گفت:
ــ زبان آلماني خيلي سخته! چطوري با اينا جمله بسازم؟
نفس راحتي كشيدم.دوباره لبخند روي لبم نقش گرفت.ببين واسه چه چيزي تا اين حد غمگين بود.گفتم:
ــ خودت روش فكر كن.
ناليد:
ــ‌خانوم معلم لطفا كمكم كنين!
خنديدمو گفتم:
ــ ميخواي تقلب كني؟نخير من باهوش تر از اينام
.
 

ldkh

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,334
لایک ها
1,458
امتیاز
113
#7

صداي پوف كشيدنشو شنيدم.لبخندم عمق گرفت.يه لحظه تصوير محفي از كلاه پشمي اش جلوي چشمم نقش گرفت.با صداي تقريبا بلندي گفتم:
ــ اها
تينا متعجب گفت:
ــ چيزي شده؟
سرمو ناخوداگاه تكون دادمو گفتم:
ــ كلاهت!تو ماشينم جا گذاشتيش.
تينا با لحن كشيده اي گفت:
ــ اوه آره!
با فكري كه به سرم زد از جام بلند شدمو به طرف اتاق رفتمو در همون حال گفتم:
ــ برات ميارمش.
دستپاچه شدو تند تند شروع كرد به حرف زدن:
ــ نه نه نه من خودم ميام ميگيرمش.
خنديدمو درحالي كه در كمدو باز ميكردم گفتم:
ــ چي ميگي دختر خوب؟تو كه نميدوني خونم كجاست.بدون اون كلاه اون موهاي قشنگت يخ ميزنن.
با صدايي كه توشون ذوق پيدا بود گفت:
ــ‌موهاي من قشنگن؟
لبمو گاز گرفتم تا نخندم.دختره فسقلي! با كوچك ترين چيزي حواسش پرت ميشد. يه شلوار جين بيرون كشيدمو گفتم:
ــ آره موهات خيلي قشنگن.وقتي نور خورشيد روي موهات ميوفته برق ميزنن!
صداي شادشو شنيدم:
ــ‌خيلي ممنون خانوم معلم.شما خيلي خوبيد.
دوباره لبخندي زدمو گفتم:
ــ ممنون از تعريفت.
تينا:
ــ ببخشيد من بايد برم به جمله ها برسم.اجازه هست؟
دوباره ناخوداگاه سرمو تكون دادمو گفتم:
ــ البته البته. خداحافظ.
تينا:
ــ خدا نگهدار.
تماسو قطع كردمو موبايل رو روي تخت پرت كردم. لباسمو با يه شلوار جين و يه بلوز سفيد عوض كردم.سيوشرتمو بيرون كشيدمو تنم كردم.يه شال پشمي سفيدم بيرون اوردمو دور گردنم پيچيدمش.موبايلمو گرفتمو توي جيب سيوشرتم گذاشتمو به راه افتادم.به اشپزخونه كه رسيدم به خاله نگاه كردم كه با جديت مشغول به كار بود.با صداي بلندي گفتم:
ــ خانوم سرآشپز من دارم ميرم بيرون. يك ساعت ديگه برميگردم.چيزي هم اگه ميخواي زنگ بزن بخرم.
نگاهشو بالا اوردو با لبخند گفت:
ــ ممنون عزيزم.مواظب خودت باش.
چشمكي براش زدمو از اپارتمان خارج شدم.به طرف ماشين رفتمو روشنش كردمو به سمت خونه تينا به راه افتادم.ضبط(درسته؟) رو روشن كردم كه اهنگ بيكلامي پخش شد.نگاهمو به طرف كلاه پشمي كه روي صندلي كناريم بود كشيدم.
 

ldkh

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,334
لایک ها
1,458
امتیاز
113
#8
دوباره لبخندي روي لبم شكل گرفت.ماشينو روشن كردمو از پاركينگ خارج شدمو وارد كوچه شدم.صداي "تيك" مانندي رو شنيدم و بعدش قطره اي كه از بالاي شيشه ماشين سر خوردو اومد پايين.دوباره صداي تيك شنيدم.قطرات بارون پشت سر هم فرود ميومدن.آهي كشيدم.يادم رفته بود چيز گرمتري بپوشم،اين سيوشرت كافي نبود!
سرعتمو زياد كردم.بالاخره،بعد از نيم ساعت رسيدم.پامو روي ترمز فشار دادم.خواستم پياده شم كه نگاهم به شيشه ماشين افتاد كه توسط قطره ها تار شده بود.نفس كلافه اي كشيدم كلاه گرفتم تو دستم و درو آروم باز كردم كه كمي آب رو پام ريخت.به در قهوه اي خونه تينا زل زدمو شروع كردم به شمردن:
ـ يك...دو...سه!
با سرعت از ماشين پياده شدم.موجي از سرما صورتمو نوازش داد.اونقدر سرد بود كه از سرعتم كم شد.همينكه به در رسيدم،در خودش باز شد و بعد بدن مچاله شده دختري كاپشن به تن جلوم ظاهر شد.بي توجه به سرما و باروني كه سرتا پام رو خيس كرده بود،با چشماي متعجب به تينا زل زدم كه سرشو بالا اوردو نگاهم به صورت از سرما قرمز شده اش افتاد.با بهت لب زدم:
ــ‌تينا...
لب سفيد شده از سرماشو گاز گرفت.دستمو كه گرفت انگار رعشه به تنم افتاد!منو به داخل برد و من هنوز توي بهت دستاش بودم كه چطور اينقدر سرد بودن!به سردي دو تكه يخ.حتي از دستاي هميشه سرد منم سردتر!اين نشون ميداد كه اين دختر از موقعي كه تماسمون قطع شده اومده اينجا منتظر منه!دفعه پيشم همينطور بود.اما اون موقع هوا آفتابي بودو زياد مهم نبود ولي الان...
وارد خونه كه شديم،گرما آروم روي پوستم نشست و يخ زدگي اش رو شكست.تينا دستمو كشيد و منو روي كاناپه نشوند.سرمو به كاناپه تكيه دادمو چشمامو بستم.خيسي بدنم اذيتم ميكرد!صداي ضعيف تينا رو شنيدم:
ـ خوش اومدين.
اخمام تو هم رفت.چشمامو سريع باز كردمو نگاه سرزنش وارمو بهش دوختم.دستمو جلو بردمو كلاهو مقابلش گرفتمو ناراحت گفتم:
ـ بيا اينم از كلاهت...
وبعد جدي بهش زل زدمو گفتم:
ــ اين آخرين باريه كه ميام اينجا.براي همين ازت ميخوام براي آخرين بار بهم يه شير داغ بدي.
گيج بهم زل زدو گفت:
ــ چرا؟
دندونامو روي هم فشار دادمو با انگشتمو به خودش اشاره كردمو گفتم:
ــ برو يه نگاه به خودت بكن.دختر جون تو،توي اين بارون وسرما،منتظر من ايستاده بودي؟
لباشو روي هم فشار دادو سرشو پايين انداخت و گفت:
ــ شما از كجا فهميدين؟
بي توجه به تينا پاهامو بالا اوردمو بالاي ميز چوبي گذاشتمو گفتم:
ــ چون سرتاپات خيسه،دستات مثل دوتا تكه يخ ان،تمام صورتت از سرما قرمزه.در ضمن!دفعه پيشم همينطوري منتظرم بودي كه هيچي نگفتم.چون اون روز هوا افتابي بود نه اينقدر سردو وحشتناك كه از آدم يه بستني يخي بسازه!
تينا از جاش بلند شدو با صداي خفه اي گفت:
ــ‌ميرم براتون شير بيارم.
وبعد از ديدم خارج شد.نگاهمو پايين كشيدم كه چشمم به دفتر و مداد روي ميز افتاد.يه تاي ابرومو بالا انداختمو با كنجكاوي پامو روي زمين گذاشتمو به طرف ميز خم شدم.دستمو دراز كردمو دفترو توي دستم گرفتم.لبخند محوي روي لبم شكل گرفت.زير لب نوچ نوچي كردم.بعضي از جمله هاش غلط داشت!هميشه جمله سازيش غلط بود.واقعاً هدفش از ياد گرفتن زبان آلماني چي بود؟يبار كه ازش پرسيدم گفته بود ميخواد بره آلمان.وقتيم پرسيدم جرا ميخواد بره آلمان سكوت كرده بودو چيزي نگفت.
مداد روي ميز رو گرفتمو غلطاشو براش نوشتمو پايينشم يادداشت كردم "بجاي اينكه تو سرما يخ بزني،جمله بندي هاتو درست كن!"
وبعد دفتر و سريع روي ميز گذاشتمو پاهامو به حالت اولش در اوردمو از گرمايي كه وارد بدنم ميشد لذت بردم.ليوان شيري جلوم گرفته شد.
تينا:
ــ داغ و خوشمزه است!
دستمو دور ليوان حلقه كردمو به بخاري كه ازش توليد ميشد زل زدم.گرماش از پشت ليوان به انگشتام سرايت ميكرد و اين حس خوبي بهم ميداد.ليوانو به لبم نزديك كردمو بدون توجه به داغيش سر كشيدم. كمي گلوم سوخت،اما به لطف چيزي كه هميشه بيخ ريش ام بسته شده بود،اتفاق خاصي نيوفتاد! صداي مبهوت تينا رو شنيدم:
ــ خانوم خوبين؟نسوختين؟
سعي كردم لبخندي كه مياد رو لبمو نشون ندم.امروز بايد درمقابل اين دختر،از هميشه خشك تر ميبودم.بي تفاوت بهش نگاه كردمو گفتم:
ــ نه، خوبم.
 

ldkh

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,334
لایک ها
1,458
امتیاز
113
#9
وبعد از جام بلند شدم كه اونم ليوان شيرشو روي ميز گذاشت و بلند شدو با چشماي نگراني گفت:
ــ خانوم معلم؟
بي تفاوت نگاهش كردمو گفتم:
ــ ممنون بابت شير.
وبعد به طرف در خروجي رفتم كه با چهره اي كه ازش التماس ميباريد نزديكم شدو گفت:
ــ من اشتباه كردم ديگه تكرار نميشه.
از گوشه چشم نگاهش كردمو گفتم:
ــ موضوع هارو بهم ربط نده!
خواست چيزي بگه كه ساكت شدو فقط با چشماي ملتمسش بهم نگاه كرد.لحظه اي دلم براي اون چشماي شفاف شده اش سوخت.لبمو گاز گرفتم تا از احساساتم جلوگيري كنم.سرمو براش تكون دادمودرو باز كردم و خم شدمو مشغول پوشيدن كفشم شدم.همونطوري كه داشتم بند كفشو ميبستم خطاب به تينا كه هنوزم ايستاده بودو داشت نگاهم ميكرد بي مقدمه گفتم:
ــ جمله بندي ات خيلي ضعيفه.غلط هاتو برات گرفتم و نوشتمشون.اين جلسه بايد جمله هات عالي باشه.
كار كفشم تموم شده بود.صاف ايستادمو زل زدم بهش كه دوباره همون قيافه كش اومده از ناراحتيش رو ديدم.لبامو روي هم فشار دادم تا نخندم.تينا با ناراحتي فقط گفت:
ــ باشه.
سرمو تكون دادمو گفتم:
ــ من ديگه ميرم.خداحافظ.
وبعد به بيرون قدم گذاشتم.سرمو كمي بالا گرفتمو به آسمون ابري نگاه كردم.خبري از بارون نبود.از پشت به تينا نگاه كردم،سرشو پايين انداخته بودو زل زده بود به زمين.بلند رو بهش گفتم:
ــ الان كه بارون نيست ميتوني حداقل همراهيم كني؟
ديدم كه لبشو گاز گرفت و به طرفم اومد. سرمو پايين انداختمو لبخندي زدمو به زمين زل زدم.پاهاشو ديدم كه در قاب يه دمپايي صورتي خرگوشي كنار كفشاي اسپرتم قرار گرفت.خندمو خوردمو درو باز كردمو گفتم:
ــ‌ممنون.
وبعد خواستم خارج شم كه صداي پشيمونش رو شنيدم كه گفت:
Entschuldigung_
از اينكه سعي كرده بود با زبان آلماني دلمو بدست بياره خندم گرفت.ببخشيد جزء اولين كلمه هايي بود كه تو كلاس به بچه ها ياد داده بودمو حالا اون،اينجا بكار برده بودش.چند لحظه سكوت كردم.نگاه نا اميد شده اش رو به زمين دوخت و ساكت شد.بهش نگاه كردمو سكوت رو شكستم.ديگه تنبيه بس بود.گفتم:
ــ دفعه بعد سعي ميكنم روزش افتابي باشه.
لباش رو ديدم كه كم كم كش پيدا كردن و چشماش رو كه كم كم شروع كردن به رنگ گرفتن و برق زدن.و در آخر يه لبخند زيبا و دو چشم ستاره بارون كه قشنگ ترين تصوير توي اون لحظه بود.ناخوداگاه منم لبخند زدم.به خودم اومدمو از در خارج شدم كه صداي بلند تينا رو شنيدم:
ــ خانوم شما خيلي خــوبين!
ديگه نميتونستم اين حجم عظيم خنده رو توي خودم حبس كنم.شروع كردم به خنديدن.همونطور كه به طرف ماشينم ميرفتم براي تينا دستي به نشونه خداحافظي تكون دادمو اونم با چهره اي خندون درو بست.درحالي كه هنوز آثار خنده روي صورتم معلوم بود در ماشين رو باز كردم.
ــ آرتيميس!
دستم روي دستگيره ماشين خشك شدو چشمام با بهت به زمين خيره شد.همه چي يكهو متوقف شد.پلكي زدم كه انگار به زمان حال برگشتم.اونقدر سريع گردنمو چرخوندم كه صداي تيريك استخونامو شنيدم.آب دهنمو قورت دادمو با چشمايي قلمبه شده از ترس و بهت اطراف و نگاه كردم.تمام وجودم دوباره سردو يخ شده بود.به خودم اومدم.سريع سوار ماشين شدمو استارت زدم.پامو بلافاصله روي گاز گذاشتم.اونقدر هول شده بودم كه دستام شروع به لرزش كرد.آب دهنمو قورت دادمو فرمون رو چرخوندمو شروع كردم به زير لب زمزمه كردن:
ــ چيزي نيست...چيزي نيست.
وبعد سه بار پشت سرهم نفس عميقي كشيدمو سعي كردم آرامش از دست رفتمو بدست بيارم كه تا حدودي هم موفق بودم.





 

ldkh

مدیر تالار اخبار
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
5/22/17
ارسال ها
1,334
لایک ها
1,458
امتیاز
113
#10
نفس راحتي كشيدم.حالا كه آروم بودم ميتونستم بهش فكر كنم.سعي كردم صدارو براي خودم مجسم كنم.همونطور كه نگاهم به خيابون بود سعي در تلاش بودم تا دوباره صدا رو به ياد بيارم.كم كم رگه هايي از صدا توي ذهنم پيچيد و آشناييش باعث ترس بيش از حدم شد!اون صداي آشنا...مطمئن بودم از هشت سال پيشم فرار كرده بودو اومده بود!شايدم فقط يه توهم بود و من خيلي بزرگ كردمش.آره آره حتما،دليلش همينه.وگرنه چطور ممكنه؟
دوباره چندتا نفس عميق كشيدمو بتري آبي رو كه هميشه تو ماشينم بود،با دست راستم گرفتمو بازش كردم.دهنه بتري رو به لبام چسبوندمو آب نسبتاً گرمي رو نوشيدم.بي توجه به قطره هاي آب كه از گوشه لبم راه گرفته بودو روي گردنم سر ميخوردن به نوشيدنم ادامه دادم.انگار چندسال توي كوير بودم كه دهنم اينقدر خشك شده بود!
بتري آبو از خودم جدا كردم، سرشو بستمو پرتش كردم روي صندلي كناري.سعي كردم روي رانندگيم متمركز شم تا يه وقت تصادف نكنم.
اينطوري بهتر بود.رانندگي و تدريس ميتونستن منو آروم كنن و افكارمزاحمو نابود كنن.اين دو تنها چيزي بودن كه منو از حمله خاطراتم جدا ميكردن.
مقابل آپارتمان پارك كردم.حوصله داخل بردن ماشينو نداشتم.نگاهي به نماي ساده اما نسبتاً شيك اپارتمان انداختم.با صدايي از جا پريدم.دستمو رو شكمم گذاشتمو لبخندي زدم.صداي شكمم در اومده بود!براي لحظه اي كيك شكلاتي خاله جلوي چشمام نقش گرفت.ترشح بزاق دهنم بيشتر شد.ناخوداگاه مثل كارتون هاي بچه ها،زبونمو بيرون اوردمو روي لبم كشيدم.كيك شكلاتي خاله منتظر من بود!طعمش از حالا هم زير زبونم بود.

***
با لحن اعتراض گونه اي گفتم:
ــ كتي!دارم نتيجه ميگيرم وقتي مياي خريد هيچ فرقي با جوليا نداري!
جوليا چشم غره اي بهم رفت و با اخم مصنوعي گفت:
ــ مگه من چمه؟
پوف كلافه اي كشيدمو چشمامو توي حدقه گردوندم و به جميعت زياد مردم نگاه كردم.تعطيلات آخر هفته بودو همه اومده بودن براي خريد.با كشيده شدن دستم توسط كتي به خودم اومدم:
ــ بس كن ارتيميس.ميدوني چند وقته نيومدي خريد؟تا جايي كه يادمه تو عاشق خريد بودي.
توي چشماش زل زدم.خواستم دهن باز كنم بگم تو يادت نيست،توي اين هشت سال من خيلي عوض شدم!اما زبونمو از داخل گاز گرفتمو بجاش بانگاهم اين حرفارو بهش زدم،نميدونم چطوري نگاهش كرده بودم كه گفت:
ــ باز كه زل زدي به من؟بيا ديگه!
وبعد دوباره دستمو كشيد.صداي ذوق زده جوليا رو شنيدم:
ــ واي كتي!اون كيف و كفش چرم رو نگاه كن! ميخوامشون!
كتي:
ــ توكه ديروز كيف و كفش خريدي!
جوليا سرشو خاروند و گفت:
ــ راستي ميگيا!ولي دلم ميخوادشون.خيلي قشنگن!تازه ميتونم ازشون توي تولد مايكل استفاده كنم.هوم؟نظرت چيه؟
كتي كه قيافه متفكري به خودش گرفته بود گفت:
ــ هوم فكر بدي نيست!
جوليا با خوشحالي دستاشو كوبيد بهم و گفت:
ــ پس من ميرم.
وبعد با سرعت زيادي وارد مغازه شد.كتي با خنده گفت:
ــ خب مونديم منو تو.
دوباره دستمو توي دستاش گرفت و شروع كردن به كشيدن من.معترض گفتم:
ــ كتي دستم كش اومد!
بدون توجه به من به لباسي كه پشت ويترين بود نگاه ميكرد.با كنجكاوي كمي جلو رفتم كه نگاهم به صورتش افتاد.لبمو گاز گرفتم تا از خنده نقش زمين نشم.با چشمايي درشت شده و لبايي كه لبخند محوي داشتن زل زده بود به لباس.حتي پلك هم نميزد!درست مثل آدمي بود كه هيپنوتيزم شده بود.دستمو بالا اوردمو جلوي صورتش تكون دادم.انگار به زمان حال برگشت، چون تكون خفيفي خوردو پلك زد.يهو با خوشحالي دستمو گرفتو گفت:
ــ اينجا صبر ميكني برم داخل مغازه؟
لبخندم كش اومد:
ــ آره برو.منتظرت ميمونم.
سرشو با خوشحالي تند تكون دادو وارد مغازه شد.نفس عميقي كشيدمو به مغازه شيشه اي كه پشت سرم بود تكيه دادم.