• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان پازل مکمل | _Obscure_ کاربر انجمن یک رمان

_Obscure_

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
107
لایک ها
1,252
امتیاز
93
#1
_ به نام خداوند لایزل _


کد رمان: 1127
ناظر رمان: سیده پریا حسینی


نام رمان: پازل مکمل
نام نویسنده: _Obscure_
ژانر: اجتماعی_ عاشقانه



خلاصه:
زندگی پازل است.
اگر یک تکه‌ی آن را نداشته باشی و یا جابجا بگذاری، هرچقدر نبود آن تکه در دید نباشد و دیگران آن را نبینند و بدون آگاهی، کار تو و پازل را مورد تمجید قرار دهند، باز هم خودت جای خالی آن تکه را به خوبی حس خواهی کرد...!
صاحب این پازل در همه‌جا و همه‌ی موقعیت‌ها سعی کرده که پازل زندگی‌اش را کامل نشان دهد؛ ولی همیشه خودش نبود آن تکه را به وضوح دیده‌است!
حال زمانی که زمان نمایان شدن آن تکه برای دیگران می‌رسد، باید دید چه اتفاقی برای صاحب پازل می‌افتد؟
آیا پازل ویران می‌شود و یا به تکامل پایانی می‌رسد...؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

_Obscure_

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
107
لایک ها
1,252
امتیاز
93
#3

فضا شدیداً نم گرفته و تاریک بود، بوی نا از بدو ورود در ذوق آدم که هیچ هر موجود زند‌ه‌ای می‌زند، تیکه‌های چوب اطراف کارگاه پرت شده و همه نم گرفته بودند! باریکه‌ی نوری از لابه‌لای پره‌های هواکش کارگاه راه به سیاهی پیدا کرده بود و روی در متصل کننده‌ی کارگاه و دفتر فروش افتاده بود.
این‌ها بارزترین و جلب توجه‌کننده‌ترین ویژگی‌های کارگاهی بودند که حالا تبدیل به دخمه‌ای شده که هربار که او از دنیا رو بر می‌گرداند، پناه گاهش می‌شود!
بوی نای کم بود، بوی سیگار و تریاک هم با آن یکی شده بود و باعث به هم پیچ خوردن دلم می‌شد. کورکورانه به دنبال کلید برقی گشتم تا لاقل بتوانم ببینم که دارم به کجا می‌روم و چه می‌کنم.
همینطور که دستانم را به دیوار می‌کشیدم، در دل هم باعث و بانی حال و روز الان‌ام را مورد عنایت قرار داده و برایش آرزوی شادکامی می‌کردم؛ مطمئناً تا به امروز در همچین دخمه‌ای نبوده‌ام و به یقین ابداً بگذارم دلم هوس اینجور کارها را از این به بعد بکند!
کم کم داشتم از پیدا کردن کلید ناامید می‌شدم که دستم به شیئ‌ای رسید، وقت را تلف نکرده و سرمست از پیدا کردن کلید؛ سریعاً در جهت مخالف فشارش دادم ولی هیچ چیزی روشن نشد.
عصبی و ناامیدانه دوباره کلید را محکم فشار دادم که لامپی زرد رنگ هی خاموش و روشن می‌شد، از ترس ترکیدن لامپ در این وضعیت زیبا، سریعاً خاموشش کردم و مجدداً آن را روشن کردم. لامپ دیگر نورش نمی‌پرید و به صورت ثابت هرچند کم همه‌جا را روشن کرده بود! چشمانم را بخاطر ناگهانی روشن فضا و خوردن نور به آن بستم و پس از چندثانیه آهسته بازشان کردم تا با نور فضا آشنا شوند.
به سرعت بهت زده شدم و به یکباره تمام وجودم به خود لرزید، شاید زمان ورودم از خفه بودن فضا می‌نالیدم؛ امّا بوی نا و تاریکی و هرچیز دیگری نمی‌توانست آنقدر مرا آشفته و اذیت بکند.
نگاهی به اطرافم انداختم تا بیشتر به عمق فاجعه‌ی پیش رویم پی ببرم، تمامی دستگاه‌ها و ابزار، از جعبه‌ی پیچ و مهره‌ها، اره‌ی کمانی و دیگر خورده وسایل گرفته تا دستگاه‌های بزرگِ سنباده دیسکی و نواری محرک و اره میزی‌های ماکیتا; تماماً پخش زمین شده بودند، چوب‌های نیمه سوخته‌ای که می‌شد حدس زد که بلوط هستند یا راش، همگی و همگی کف سالن ۱۲۰ متری پخش شده بودند و کمتر وسیله‌ای را می‌شد بر سر جای اصلی خود پیدا کرد!
اصلاً فکر نمی‌کردم با همچین صحنه‌ای روبه‌رو شوم و فقط تصویر یک کارگاهی که گوشه و کنارش بخاطر رطوبت فراوان خزه‌ها رشد کرده‌اند را تصور می‌کردم!
 
آخرین ویرایش

_Obscure_

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
107
لایک ها
1,252
امتیاز
93
#4
همانجور که روبه‌رویم را نگاه می‌کردم، آمدم قدمی بردارم که با غافلگیری سکندری خوردم و فریادم به هوا رفت، چشمانم سیاهی رفت و به سرعت در حال نزدیک شدن سرم به چوب‌های پخش روی زمین بودم که دوباره فریادی دیگر سر دادم...
ناگهان از خواب پریدم، قلبم مانند گنجشکی درون قفس که برای رهایی تلاش می‌کند، تند تند برجای خود می‌کوبید. نگاهی به اتاقی که غرق در تاریکی مطلق بود کردم و دستم را به سمت آباژور کنار تخت بردم تا فضای اتاق روشن شود؛ پس از درهم آمیخته شدن نور سبز رنگ آباژور با سیاهی اتاق، توانستم ساعت روبه‌روی تخت را که ثانیه‌هایش آرام درحال گذشتن از جای دیگری بودند و عدد 2:35 دقیقه‌ی نیمه شب را نشان می‌دادند، ببینم.
گلویم خشک شده بود، بطری روی زمین را برداشتم و بدون ریختن آب در لیوان، به یک باره آن را سر کشیدم. یک قلپ... دو قلپ... سه قلپ... آنقدر نوشیدم تا سیراب شوم.
خوابی که دیدم به‌ظاهر ترسناک نبود، حتی خودم هم مشکلی نداشتم؛ اما پس از دوماه که اکثر شب‌ها این خواب را می‌بینم، ترسی عجیب روح و تن‌ام را در بر‌می‌گیرد.
فکر هر روز وشب‌ام شده‌است که نکند با این خواب، قرار است هشداری به من داده شود؛ اما بعد که خوب فکر می‌کنم، می‌گویم"اگر قرار بود اتفاقی بیفتد، حتماً در این دو ماه می‌افتاد!"
فکر و خیال راجع به خواب بیهوده را کنار گذاشته و به طبقه‌ی پایین می‌روم تا حداقل با آماده کردن وسایل مردان خانه برای رفتن به کار، این بی‌خوابی‌ای که به سرم زده‌است را رفع کنم.
آرام از پله‌ها پایین رفتم و به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم. بعد از اینکه آبی به دست و صورتم زدم، راهم را به سمت آشپزخانه کج کردم.
چراغ آشپزخانه را روشن کردم و به طرف یخچال رفتم، چون دیروز برایشان سالاد الویه درست کرده بودم، برایشان نون و پنیر و پسته و بادام آماده کردم، میوه‌ها را پوست کندم و غذای هر کدام‌شان را در ظرف غذاهایشان گذاشتم.
ما سه خانواده بودیم که در یک خانه‌ی چهار طبقه زندگی می‌کردیم، من و پدرم طبقه‌ی بالا بودیم، عموی کوچک‌ام و سه پسرش در طبقه‌ی سوم ساکن بودند و در طبقه‌ی دوم، دو دختر عمه‌ام زندگی می‌کردند؛ طبقه‌ی اول هم برای مهمان‌هایی هست که اگر زمان ماندنشان زیاد شد، در آن طبقه ساکن شوند. از بعد از اینکه پدرم از مادرم جدا شد، تصمیم گرفته شد که ما به این ساختمان بیاییم و با خانواده‌ی پدری‌ام یکجا زندگی کنم.
اینجا هرکسی سرش به کار خودش گرم بود و آدم‌ها با یکدیگر کاری نداشتند تا زمانی که آخر هفته برسد و به همدیگر سر بزنند. با اینکه همه در یک ساختمان بودند، اما آنقدر قلب‌ها از هم دور بود و زندگی حالت کامپیوتری به خود گرفته بود که همه دیگری را فراموش کرده‌بودند و سرشون به کار خود گرم بود. هرکدام از صبح که بیرون می‌رفتند، عصر یا شب برمی‌گشتند. تنها من بودم که بیکار در خانه نشسته بودم و برای سرگرمی خود کارهای خانه را انجام می‌دادم.
پدر که از ساعت 8 به شرکت می‌رفت و هر روز ساعت‌های متفاوتی به خانه می‌آید و این بسته به میزان کارش داشت، عمو و دو پسرش علی و امید به شرکت نفت می‌رفتند و طبق ساعت معینی هر روز ساعت 6 بر می‌گردند، امیر پسر آخر عمو هم که به سربازی رفته بود و فعلاً دوران آش‌خوری خود را سپری می‌کرد، نارگل و نازگل هم سرشان به دانشگاه و کلاس‌های متفرقه گرم بود.





 
آخرین ویرایش

_Obscure_

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
107
لایک ها
1,252
امتیاز
93
#5
با خود زمزمه کردم: باید یه...
حرفم تمام نشده بود که دستی بر روی شانه‌ام قرار گرفت، هینی بلند کشیدم؛ ولی ناخودآگاه از ترس اینکه پدرم با صدای من بیدار نشود، دو دستم را روی دهانم قرار دادم.
ناگهان صدای قهقه‌ی پدر به هوا بلند شد، با لحنی عصبی برای سرپوشی از ترس‌ام، چشم غره‌ای رفتم و بدون مکث با حرکات دست‌هایی که متوقف نمی‌شدند، گفتم:

--من نمی‌دونم این کارا یعنی چی؟ مگه آدم بچه‌ی خودشم اذیت می‌کنه! ما رو باش بلند شدیم برا کی وسیله آماده می‌کنیم که گرسنش نشه؛ ولی آقا بدون اینکه یه اِهنی... اوهونی بگه، میاد دستش رومی‌ذاره رو شونه‌ی من! نمی‌گی من سکته کنم یه‌وقت بابا!
- (با لحنی که در آن خنده موج می‌زند، بریده بریده می‌گوید.) یه نفس بگیر نسیم... مگه انداختن دنبالت! من همین‌جام تا شبم می‌تونی نق بزنی. (دوباره قهقه‌ای سرمی‌دهد.) وای اول صبحی شادمون کردی، خدا شادت کنه.
-- مگه من مسخره‌ی شمام که هی به‌من می‌خندین؟
- (خنده‌اش را قطع می‌کند)اینا رو ولش کن! می‌خوای چه‌کار کنی که داشتی براش باید و شاید تعیین می‌کردی؟
-- (نفسم را بیرون داده و آرام می‌گویم.) هیچی... می‌خواستم بیشتر باهم باشیم، عمو اینا و بچه‌ها هرکدومشون سرشون به‌کار خودشونه. حال و هوای خونه مثل قبلنا نیست، لاقل برای شب به بعد نمیان یه جا جمع بشیم و باهم مثل بقیه‌ی خانواده ها گپ بزنیم، فقط روتین‌وار جمعه‌ها شب میان و بعد اینکه شام خوردن می‌رن!
سری به نشانه‌ی تأکید نشان می‌دهد و متفکر در جواب می‌گوید:

- اتفاقاً خودمم بهش فکر کردم! می‌خواستم بگم شبا بعد از اینکه کاراشون تموم شد بیان بالا، همه دور هم باشیم. هرکی برای خودش فقط پرسه نزنه... الان که رفتم پایین بهشون می‌گم بیان بالا تا باهاشون صحبت کنم.
به گفتن باشه‌ای اکتفا می‌کنم و نگاهی به ساعت می‌اندازم. انگار که زیاد غرق خود بودم که به سرعت ساعت 5 شد. بدون اتلاف وقت و به سرعت وسایل عمو و پسرهایش را برداشتم و از پله‌ها سرازیر شدم، به پاگرد دوم که رسیدم گوی‌های عسلی‌ رنگ عمو عباس مقابل چشمانم ظاهر شد. بخاطر نفس زدن‌هایی که ناشی از یکدفعه دویدنم بود دستانم را بر زانوهایم گذاشتم و در همان حال "سلام"ـی گفتم و بعد از مکثی سرم را بالا آوردم که تیله‌های عمو خندان بودند. با حرصی که ناشی از خندیدن‌هایی که امروز با آن‌ها مواجه می‌شدم، بود؛ گفتم:

-- ا... عمو شما دیگه چرا؟
- چی من چرا؟
-- همین که هی به من می‌خندین!
- معلومه امروز خیلی سوتی دادیا!
-- (چشمانم را در کاسه‌یشان چرخاندم و آرام گفتم.) نه والا! شماها از سر خنده بیدار شدید امروز! هی می‌خندین!
- مگه خندیدن عیبه؟
-- نه خیر! خندیدن خیلی هم خوبه؛ ولی نه زمانی که برای تمسخر طرف مقابل باشه!
- باشه باشه... حالا بگو ببینم اینا چیه تو دستت؟
-- وا... مگه نمی‌دونید چیه؟
- چرا می‌دونم، ولی امروز چرا آوردی خانم مهندس؟
-- خب شنبس!
- می‌دونم شنبس ولی تعطیله گلم!
-- وا!
- والا! معلومه بیکاری بهت فشار آورده‌ها...!
کم نیاوردم و گفتم:

-- پس چرا این لباسا تنتونه؟
صدای پدر در راه‌پله‌ها طنین‌انداز شد که به‌جای عمو جواب داد: چون می‌خوایم بریم خارج شهر.
 
آخرین ویرایش

_Obscure_

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
107
لایک ها
1,252
امتیاز
93
#6
عمو: مگه نسیم نمیاد؟
بابا: می‌خواستم بهش بگم؛ ولی اجازه‌ی حرف زدن بهم نداد و دوید پایین! دیشبم که اصلاً ندیدمش.
نگاهی به پدر انداختم و گفتم:

-- نه عمو. من نمیام. شما برید.
عمو: مطمئنی؟
من: آره، شماها برید!
پدر: باشه... خدافظ.
عمو: مواظب خودت و بچه‌ها باش! خدافظ!
بدرقه‌اشان کردم و به خانه برگشتم. حوصله‌ی هیچ کاری نداشتم؛ پس تمامی برق‌ها را خاموش کرده و به تخت‌خوابم برگشتم.
چشم‌هایم تازه داشت گرم می‌شد که صدای زنگ در به هوا خواست. در را که باز کردم، نارگل بدون گفتن حرفی وارد خانه شد. در را به همان حال رها کردم، به سمت آشپزخانه رفتم تا چایی‌ای برای نارگل ببرم که به نارگل به حرف آمد:

- نسیم بیا بشین، فقط می‌خوام باهات حرف بزنم...
-- میام؛ ولی اول بذار برات یه چیز بیارم که بین حرف زدنت اذیت نشی!
و به کار خود ادامه دادم. از سر و وضع‌اش نمایان بود که دیشب را به خوبی نگذرانده است و از چیزی رنج می‌برد. سینی حاوی میوه و چای را روی میز گذاشتم و روبه‌رویش نشستم. دست‌پاچه نگاهی به اطراف خانه انداخت و با انگشت‌هایش بازی می‌کرد، برای اینکه کمی سرصحبت را باز کنم، گفتم:

-- چی شده که این وقت صبح و این ساعت اومدی بالا؟
- خب... خب... می‌دونی نسیم... دیشب...
-- ببین نارگل، هیچ ترسی نیست! هیچ آدمی به جز من و تو هم اینجا نیست! پس راحت بزن حرفتو...
- خب... نسیم، من و امیر دیشب با هم صحبت کردیم. امیر خیلی عصبی و ناراضی از این وضعمون بود! تا مرز دعوا رفتن رفتیم، همش می‌گفت که نمی‌تونه بدون اینکه نامزد باشیم ادامه بده! به غیرتش برخورده بود...
حرفش را قطع کردم و پرسیدم:

--چه کار کردی که همچین چیزی گفته؟ چی ازت دیده؟
- من کاری نکردم! فقط با آقای شیرانی داشتیم راجع به طرحی که قراره برای یه کافه بزنیم، صحبت می‌کردیم که یهو امیر از راه رسید! از شانس منم زمانی رسید که ما داشتیم سوار ماشین می‌شدیک بریم کافه رو ببینیم و صاحبش صحبت کنیم. امیرم به غیرتش برخورد که من با خنده سوار ماشین آقای شیرانی می‌شدم.... ( به گریه افتاده.) گاهی فکر می‌کنم بد کسی رو انتخاب کردم... وسواسای بیجا... گیر دادنای الکی... رفتارش کم کم داره تلخ‌تر می‌شه، نمی‌دونم چش شده؟ به زمین و زمان شکاک شده!(هق هق‌اش اوج گرفت.) دیشب نزدیک بود بزنه زیر گوشم. با عصبانیت، بدون اینکه بذاره از آقای شیرانی عذرخواهی کنم با عصبانیت دستمو گرفت و از ماشین پیادم کرد! بعد از دعوامون هم غیبش زد... اصلاً برنگشت...
حرفش را قطع می‌کنم و جعبه‌ی دستما‌ل‌کاغذی را جلویش می‌گیرم. زمانی که اشک‌هایش را پاک کرد و نسبتاً آرام شده بود، قاطعانه گفتم:

-- از اینجا برو!
 
آخرین ویرایش

_Obscure_

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
107
لایک ها
1,252
امتیاز
93
#7
نارگل از فرط تعجب چشمانش گرد شده، در جای خود نیم خیز شد و با صدایی که چیزی کمتر از فریاد نداشت گفت:
-چـی!؟
ریلکس پایم را جابجا کردم و ادامه دادم؛

-- مگه نمی‌خواستی برای اردو تیم بری یه شهر دیگه و دودل بودی؟ خب این یه فرصت طلاییه، هم به اردوت می‌رسی، هم خودت و امیر به خودتون می‌آید!
- من نمی‌تونم از شماها دور بشم،(چشم‌هایش را می‌فشارد.) یعنی نمی‌شه که الان رفت... حدوداً سه روز از وقت اردو گذشته...!
-- خودتم خوب می‌دونی که هر وقت که بخوای، می‌تونی بری! من فقط یه پیشنهاد دادم، اونم برای اینه که شما هنوز نمی‌دونید از خودتون چی می‌خواید! کلی ابهام تو رابطتون وجود داره که...
ناگهان صدای کوبیده شدن در آمد و پس از آن، امیر با چهره‌ای پریشان وارد خانه شد، بدون لحظه‌ای درنگ حرف‌هایش را از سر گرفت؛
امیر: تو فکر کردی کی هستی که به نارگل می‌گی از اینجا بره! تو اصلاً کی هستی که بخوای راجع به عشق ما صحبت کنی! به چه حقی میای و به نارگل می‌گی چون تو رابطمون ابهام هست، باید از اینجا بره!؟ غیر از اینکه تو یه دختر بی‌احساس هستی که حتی مادر خودش هم براش مهم نیست! یا اصلاً خوش قلبی و عطوفت و عشق و عاشقی سرش نمی‌شه!؟
نارگل مات و مبهوت امیر با اشک‌هایی که بر روی گونه‌اش می‌ریخت، شده بود و نمی‌توانست چیزی بگوید؛ حتی خود من هم از شنیدن این حرف‌ها، آن هم از زبان امیر تعجب کردم. مدتی نگذشت که فضای متشنج به حالت عادی‌ای برگشت.
نگاهم را به چشمان امیر دوختم، نمی‌توانستم جوابش را ندهم، برای همین جوابش را با خونسردی دادم؛

-- برای من خیلی چیزها مهم نیست؛ اما تو حتی امون ندادی که من حرفم رو کامل بزنم! مطمئن باش اگه یه ذره هم برام رابطتون ارزش داشت، همون هم از بین رفت. هروقت مشکلی بود هستم؛ ولی دیگه نه اونجور که همیشه بودم! ( نگاهی به امیر انداختم.) در ضمن، دیگه به من نگو آبجی! خیلی حرمت‌ها رو شکستی...!
نگاهم را از هر دو برگرداندم و به سمت اتاقم رفتم.
پس از چند دقیقه صدای بسته شدن در، آن هم بدون هیچ سخن و صدای اضافه‌ای به گوش رسید.
حرف و نقل‌های آدم‌های غریبه زیاد ضربه‌ای نمی‌زند، این حرف آدم‌های نزدیک هست که با وجود دانستن خیلی اتفاقات، آتشی می‌شود بر روی قلب چروکیده‌ات.
 
آخرین ویرایش

_Obscure_

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
107
لایک ها
1,252
امتیاز
93
#8
سرم را در بالشت فرو می‌روم و برای خوابیدن تلاش می‌کنم تا یادآوری خاطرات قدیمی، بیش‌تر از این حالم بد نشود.
*****
خسته، چمدان را روی زمین می‌کشم، حتٰی نای قدم برداشتن هم دیگر وجود نداشت. آسانسور خراب بود و بالاجبار از پله‌ها بالا می‌روم. هرچه به خانه نزدیک‌تر می‌شوم، صدای شادی و پایکوبی بیشتر به گوش می‌رسد.
خسته چمدان را روی پاگرد می‌گذارم و روی پله‌ها می‌نشینم، بعد از چند دقیقه که کمی پاهایم جان گرفت، به در تقه‌ای زدم. به دقیقه نکشید که نازگل در را باز کرد و بدون اندکی تأمل به بغلم پرید. خندان گفتم:

- امون بده دختر... سلام نکرده...
-- (حرفم را قطع می‌کند.) می‌دونی خیلی وقته ندیدمت! دلم می‌خواد هر کاری می‌خوام بکنم!
- باشه، باشه. حالا فعلاً بریم داخل تا بعد باهم صحبت کنیم!
چشمکی می‌زنم و به راه می‌افتم. همه در پذیرایی نشسته بودند، نارگل را سر راه می‌بینم، به سمت‌ام می‌آید که بی‌اهمیت به راه خود ادامه می‌دهم، هنوز رفتار آن روز او و امیر را فراموش نکرده بودم. نازگل سقلمه‌ای به پهلویم می‌زند که لبخندی کج تحویلش می‌دهم.
به پذیرایی که می‌رسم، خانواده‌ی عمو احمد را می‌بینم که با لباس‌های رسمی نشسته بودند، پدر هم بالای مجلس نشسته بود. چمدان را در راه‌رو می‌گذارم و سلامی به همه می‌کنم، همه به سمت‌ام برگشتند و خوشحال به سویم آمدند. پس از سلام و احوال‌پرسی به اتاق می‌روم و لباس‌هایم را عوض می‌کنم. زمانی که به پذیرایی می‌رسم، عمو می‌گوید؛
عمو: برای دادگاه اومدی عمو؟
من: مگه من باید برم برای دادگاه؟
عمو: آره چون به نام توئه!
پدر: نسیم هم نره موردی نداره...
من: مگه ما نگفتیم زمینارو می‌بخشیم؟
پدر: آره؛ ولی دولت می‌گه اول باید تکلیف این تقسیم بندی و حکم مشخص بشه تا بعد صاحبا طبق دستور قوه‌ی قضائیه، هرکاری خواستن، بکنن!
من: آها! موردی نداره... می‌رم دادگاه. (نگاهم را بین بقیه می‌چرخانم و ادامه می‌دهم.) چه خبر از شما؟ کار خیرتون مبارک باشه ان‌شالله!
نارگل معذب می‌شود؛ اما امیر بی‌خیال می‌گوید؛
امیر: آره دیگه. من به هرچیزی که بخوام، می‌رسم.
عمو: یادت باشه که برای استخدام باید از زیر نظر ناظرا و رئیسای شرکت رد شی!( و به من چشمکی می‌زند.)
پدر برای تأکید حرف عمو، می‌گوید: امیر، خودت می‌دونی نارگل چقدر برای من عزیزه! از نسیم بیشتر دوستش نداشته باشم، کمتر دوستش ندرم. جدای از اون، دست من تا روزی که زنده‌ام، امانته! دلم نمی‌خواد که ذره‌ای اذیت بشه و آسیب بینه!
 
آخرین ویرایش
Similar threads Forum Replies Date
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 1
نقد توسط کاربران انجمن 1