• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

برگزیده رمان مرگ مرا باور کن! | ف.شیرشاهی کاربر انجمن یک رمان

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
3/31/17
ارسال ها
340
لایک ها
3,097
امتیاز
93
سن
20
#1
کد رمان : 1129
ناظر رمان : Sima.81




( یا حق )

فن فیکشن : مرگ مرا باور کن!
نویسنده : ف.شیرشاهی
ژانر: تخیلی - ترسناک - معمایی - جنایی
سبک : محاوره ای



خلاصه :
جنی ، دختر جوانیست که سال هاست از طعم مهر و محبت پدرانه دور بوده و حال پدرش خواستار دیدار با اوست.
با بازگشت او به زادگاهش دنیای تاریکی او را به سمت خود فرا می خواند!

"مرگ" حوالی زندگانی دخترک پرسه می زند.
زمزمه ای او را به سمت بی راهه ها می کشاند و لبخند
"مرگ" او را به آغوشش دعوت می نماید .
دریاچه ای شفا بخش که وعده ی یک زندگی جاودانه را می دهد ؛ اما برای او تنها "مرگ" را به دنبال دارد! دریاچه ای نقره گون که غریبه های آشنایی را به سمتش هدایت می کند و ...





قسمتی از "مرگ مرا باور کن" :
من چیزای کمی از مادرم می دونم. مادرم تو ایتالیا بزرگ شده و من هم اینجا به دنیا اومدم، ولی این اولین باره بعد از تولدم به ایتالیا بر می گردم .

وقتی مادرم مریض شد، پدرم تصمیم گرفت من خارج از ایتالیا بزرگ بشم. مادربزرگم من رو از ایتالیا برد. من با مادربزرگم زندگی می کردم تا زمانیکه آلزایمر گرفت.
آدما رو اشتباه می گرفت و خاطراتش رو با هم قاطی می کرد و در نهایت کارش به بیمارستان کشید و من به یه مدرسه شبانه روزی رفتم .
مادرم خواستگار ایتالیایی داشت، اما عاشق پدر انگلیسی من که تو آرتزو ایتالیا به دنیا اومده بود؛ شد .
اما مادربزرگ رز نتونست کار پدرم رو تحمل کنه و به آمریکا برگشت، نمی دونم چرا!؟
و حالا من بعد از سال ها دارم به زادگاهم بر می گردم...
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
3/31/17
ارسال ها
340
لایک ها
3,097
امتیاز
93
سن
20
#3
پست اول

+++ +++ +++




مقدمه :
صدای پچ پچ می آمد...
از وسوسه و قتل می گفتند...
وسوسه ی یک حیات ابدی!
تا به حال کنجکاوی و ترس را تجربه کرده اید؟
بعضی نباید ها جریان زندگی را به هلاوت می کشانند
"ماوراء" دروغ نیست!
دریاچه ی نقره ای گمشده!
هدف تمام انسان ها!
در پی گمشده های پنهان "مرگ" بر پا می خیزد
شاید، من انتخاب شده بودم...
تا...
مرگ را با قدرت جاودانگی به چالش بکشم!
اما...
تنها چیزی که، از وسوسه ی گناه ماند...
حیات نبود...!
باور کنید، مرگ درست، یک قدم!
پشت سر شماست!
زجه های بی ثمر فقط طول درد را
زیاد می کند...
پس...
سکوت را انتخاب کنید، تا
مرگ راحت تری داشته باشید...

***
" باغی که پرورده و پر ثمر بود، پژمرده و سرد شد
مثل جسد زنی که یک زمانی روح داشت
گرچه در ابتدا مثل یک خواب، خوب و شیرین بود
ولی به آهستگی به یک توده تباهی تبدیل شد
تا تن مردم را بلرزاند
و خواب را برایشان حرام کند "

شلی، شاعر مورد علاقه ی منه!
گرچه اصالتا انگلیسیه ولی این ابیات رو اینجا سروده . توسکانی، شهری در غرب ایتالیا.
پدر من فکر می کنه شعر برای مردمی هست که یا عاقل نشدن و یا عقلشون رو از دست دادن! او عقیده های خاص و جالبی داره و هیچوقت از احساسش برای چیزی مایه نمیذاره و انتظارداره الگو و اسطوره ای باشه برای دیگران!
پدر، پدر، پدر! سال ها می گذره و من بعد از مدت هاست که به دیدن پدرم میام، طبق گفته ی مادر بزرگ من از این تنها اسمی که در شناسنامه ام ثبت شده، دارم. توسکانی، شهری که من در اون تنها متولد شده ام و ما بقی گذر عمرم رو در شهری دور تر از اینجا سپری کردم. همه ی این گفته ها رو از زبون مادر بزرگ شنیده بودم، من چیزای کمی از مادرم می دونم، وقتی او رفت من یک کودک چهار یا پنج ساله بودم، کودکی که خاطرات مادرش رو مثل گنج در قلبش نگه داشته بود. مادرم تو ایتالیا بزرگ شده و من هم اینجا به دنیا اومدم، ولی این اولین باره بعد از تولدم به ایتالیا بر می گردم .
وقتی مادرم مریض شد، پدرم تصمیم گرفت من خارج از ایتالیا بزرگ بشم. مادربزرگم من رو از ایتالیا برد. من با مادربزرگم زندگی می کردم تا زمانیکه آلزایمر گرفت. آدما رو اشتباه می گرفت و خاطراتش رو با هم قاطی می کرد و در نهایت کارش به بیمارستان کشید و من به یه مدرسه شبانه روزی رفتم. مادرم خواستگار ایتالیایی داشت، اما عاشق پدر انگلیسی من که تو آرتزو ایتالیا به دنیا اومده بود، شد . اما مادربزرگ رز نتونست کار پدرم رو تحمل کنه و به آمریکا برگشت، نمی دونم چرا!؟و حالا من بعد از سال ها دارم به زادگاهم بر می گردم...

با توقف اتوبوس از افکارم جدا میشم. الساندرو هنوز تو گوشم فریاد می کشید، من همیشه نگران حنجره ی او بودم! هندزفری رو از گوش هام بیرون می کشم و کش و قوسی به تن خشک شده ام میدم . ساعت ها میشد که خودم رو با آهنگ و کتاب خوندن مشغول کرده بودم و اهمیتی به فضای شلوغ و پر سر و صدای اتوبوس نمی دادم .
چشم که باز می کنم پدرم رو، رو به روم اونور خیابون می بینم. لبخند پررنگی روی لب هام می شینه، درست اون طرف خیابون، کنار ساختمان بزرگ و قدیمی ایستاده و به من چشم دوخته بود. خوشحال براش دستی تکون میدم .
لبخندی که روی لبش می شینه رو از این فاصله هم میشه تشخیص داد! لبخندی که به گفته ی مادربزرگ دهن کجی بیشتر نیست!خب... هر انسانی ویژگی ها و شخصیت خاص خودش رو داره و پدر من کمی، فقط کمی خشک و بی احساسه!
کوله پشتی بزرگم رو روی دوشم میندازم و کتابم رو به دست می گیرم، گفتم کتاب !
کتاب یکی از مهم ترین علاقه مندی های منه، به طوری که اگر مشغول خوندن کتابی باشم، گذر زمان رو حس نمی کنم و وقتی به خودم میام که ساعت ها گذشته و من در دنیای دیگه ای سیر می کردم. مادر بزرگ همیشه غر می زد که روزی چشم هام رو از این راه از دست میدم و من فقط می خندیدم و می گفتم که هیچوقت از خوندن کتاب سیر نمیشم.کتاب تنها دوست من در روز های تنهایی و بی حوصلگی ام بود!
با اشاره ی پدر ذهنم دستور حرکت داد. بی توجه به نگاه های کنجکاودیگران، هیجان زده از اتوبوس پیاده میشم . نفس عمیقی می کشم و دستم رو سایه بان صورتم می کنم و به سمت جایی که پدر ایستاده نگاه می کنم. با دیدن نگاهم به سمتش، آغوشش رو برام باز می کنه. بغضی ته گلوم رو می گیره و یادم میاد که آخرین باری که اینطور آغوشش رو برام باز کرد کودکی چند ساله بودم! با چشم های پر آب به سمتش پرواز می کنم . سال هاست که تنها ارتباط من و پدرم فضای مجازی ست و تصویری که پشت شیشه های مانیتور شکل می گیره. سال هاست که آغوشش رو تجربه نکردم، درست ده سال و یا شایدم یازده و یا... دوازده! سال هاست بجای گونه ی پدرم، صفحه ی مانیتور رو می بوسیدم و یا تنها عکسش رو! پدر با اینکه به دیدنم میومد،اون هم چند سالی یکبار! ولی هیچوقت از محبت خودش سیرابم نکرد و من همیشه تشنه ی مهر و محبت پدرانه ی او بودم.
با دیدنش اون هم در نزدیکی خودم، تازه حس می کنم چقدر دوستش دارم و چقدر دلتنگش هستم. من که تو دنیا جز پدرم و مادربزرگ پیری که به تازگی روانه ی خانه ی سالمندان شده بود، کسی رو نداشتم !
لبخند مات و مهربانی روی صورتش جا خوش کرده بود، قدمی به سمتم بر می داره و آهسته اسمم رو صدا می زنه، با شنیدن صدای ملایم و پر مهرش حس عجیبی به تنم تزریق میشه. قلبم این بودن رو باور نمی کنه! با شگفتی نگاهش می کنم، تار های سفید لا به لای جو گندمی موهاش نشون از گذشت سال ها رو می داد، سال هایی که من به دور از پدرم زندگی می کردم و او حالا دهه ی پنجم زندگی اش رو سپری می کرد.
دست هاش که دور کمرم می پیچه ذوق زده خودم رو تو آغوش گرم و پدرانه اش پنهان می کنم و سرم رو، روی سینه اش می ذارم .
نفس عمیقی می کشم و عطر تنش رو به ریه های دلتنگم می فرستم، آهسته و با لحنی پر از دلتنگی و بغض زمزمه می کنم : دلم برات تنگ شده بود بابا .
 
آخرین ویرایش

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
3/31/17
ارسال ها
340
لایک ها
3,097
امتیاز
93
سن
20
#4
پست دوم

*** *** ***




با دقت و ملایمت اجزای صورتم رو از نظر می گذرونه و لبخند ماتش کمی رنگ می گیره، خم میشه وبوسه ای روی موهای بلندم می نشونه. سرم رو کمی بالا می گیرم تا چشم های خندانش رو ببینم،
چشم های درشتی که خندان و تیز براندازم می کرد و دوست داشت با نگاه کردن بهم، به تمام راز های درونم دست پیدا کنه. دست هاش رو از روی کمرم بر می داره و دو طرف صورتم قرار میده.کمی در سکوت بر اندازم می کنه و در آخر لب هاش کش میاد و اینبار لبخند واقعی ای کنج لب هاش می شینه .
پدر: بزرگ شدی جنی، قد کشیدی و برای خودت خانومی شدی.
ابرویی بالا میندازم و ازش کمی فاصله می گیرم. مغرور چرخی به دور خودم می زنم و با خوشی می خندم و میگم: از آخرین باری که همدیگرو دیدیم چهارساله میگذره پدر، من الان یه دختر بیست ساله ام.
دستش رو دور کمرم انداخت و به سمتی هدایتم کرد .
پدر : البته دختر جوان.
از ساختمان بزرگ و قدیمی می گذریم و من نگاهم به خیابان خلوت و درخت هایی خشک شده میوفته.
صدای گربه ای تو گوشم زنگ می خوره و بعد جسم سیاه و بزرگی از پشت یکی از سطل های زباله نمایان میشه، از هیبت و بزرگی گربه ی سیاه رنگ مو به تنم سیخ میشه و من همیشه از گربه های سیاه رنگ با چشم های روشن و مرموز متنفر بودم! خودم رو جمع و جور می کنم و مثل بچه های کوچک و بی پناه، دستم رو بند کت چرم و تیره رنگ پدر می کنم. کمی به سمت صورتم خم میشه و پرسشگرانه نگاهم می کنه، لبخند نصفه نیمه ای می زنم و مظلومانه لب می زنم: از گربه ها خوشم نمیاد!
سری از تاسف تکون میده و زیر لب چیزی با خودش زمزمه می کنه. نگاهم به ساختمان های بلند و زیبای شهر خیره می مونه و کلیسای بزرگی که ترک های دیوارهاش از قدمت زیادش می گفت و ساعت زنگی و بزرگی که در قسمت بالایی ساختمان قرار داشت و انگار با پیچک هایی که دورش پیچیده شده به دیوارِ کلیسا وصل شده بود. هر کسی از کنارم رد میشد، زیر چشمی به لباس ها و صورتم خیره میشد و پچ پچی با کنار دستی اش می کرد.
پدر: این مد لباس براشون تازگی داره.
"هوم" بلند و بالایی می کشم و به لباس های زنان و دخترانی که از کنارم می گذشتن نگاه می کنم. شلوارلی، بلوز آستین بلند، کافشن چرم و مشکی رنگم و شال و کلاهی که به سر داشتم، با پیرهن های سنتی و دامن های بلند و پوشیده ی آن ها اصلا قابل مقایسه نبود!

پدر من رو به سمت ماشین نسبتا زنگ زده و قهوه ای رنگی هدایت می کنه و با دیدن نگاه کنجکاوم که آرام و قرار نداشت لبخند محوی می زنه.
پدر: به شهر خودت خوش اومدی دخترم.
لبخندم از این همه آرامش کش میاد. پدر به من گفت دخترم!
_ ممنون بابا.
با لذت نفس عمیقی می کشم و شاد و سرخوش میگم: حس می کنم مدت اقامتم در اینجا برام خاطره های خوشی رو به همراه داشته باشه.
در: امیدوارم جنی، خوبه که اینجا بودن رو دوست داری.
_ من پیش شما بودن رو همیشه دوست دارم!
آهسته و با چشم هایی خیره، نگاهم می کنه و با سر انگشت های سردش گونه ام رو نوازش کرده و آهسته میگه: خوب شد که اومدی.
با حرف های هرچند کوتاهش قوت قلب می گیرم و در سکوت نظاره گر حرکاتش میشم. سوئیچ رو می چرخونه و ماشین به راه میوفته.
هنوز کنجکاوی ام ارضا نشده بود، دست هام رو بند شیشه کرده بودم و همه جا رو در نظرم می گذروندم و مثل کودکی بازیگوش هر چیزی که می دیدم از پدر سوال می کردم و او با خونسردی خاص خود جوابم رو می داد. با دور شدنمون از شهر و دیدن جاده ی طولانی که به سمت جنگل می رفت کنجکاو می پرسم: داریم کجا میریم ؟
نیم نگاهی به صورتم میندازه: سال هاست که خونه ی تو شهر رو فروختم و کنار زمین کشاورزی ویلای کوچیک و زیبایی گرفتم. مطمئنم از اونجا خوشت میاد جنی .
_ البته.
یاد غرغر های مادربزرگ بابت کارهای مخفی پدر میوفتم و اینکه او هیچوقت از ازدواج مادر با یک انگلیسی مرموز راضی نبود!
_ بابا چرا جراحی رو کنار گذاشتید؟ هیچوقت دلیلش رو به من نگفتید!
دست هاش روی فرمون سفت میشه و صورتش کمی به سرخی می زنه، نفس عمیقی کشید و میگه: وقتی مادرت رو از دست دادم ترجیح دادم کارم رو کنار بذارم.
مکثی می کنه و سپس ادامه میده: البته شاگرد بسیار باهوشی دارم که مدت هاست جایگزین من شده و کارهای عمومی مردم رو انجام میده .
ابرویی بالا میندازم: چه جالب.
پدر :و جالب تر هم خواهد شد، اون با من زندگی می کنه تا ریز و درشت کارها رو کامل یاد بگیره و کمکی باشه برای مردم.
لحظه ای سکوت برقرار میشه. باز نگاهم رو به جاده و جنگلی که از کنارش در حال گذر بودیم میدم، جنگلی که تابستان تموم نشده سر سبزی خودش رو از دست داده بود.
آسمان صاف و آبی رنگ بود و ابرهای سفید با اشکال مختلف از نظرم در حال گذر بودند.
صدای پدر تو گوشم زنگ می خوره.
پدر: مدرسه چطور بود؟
نگاهم روی نیم رخش می شینه و تازه متوجه ی چند چین و چروک نسبتا عمیق در کنار چشم ها و روی پیشونی اش میشم.
لبخندی مهربانی نثار صورت کنجکاوش می کنم: امسال سال آخرمه و همه چیز خوبه.
پدر: دیگه از اینکه از همه بزرگتر هستی ناراضی نیستی؟
آروم می خندم و به شوخی میگم: اوه گذشته رو یادآوری نکن بابا، الان راضیم از دو سال بزرگتر بودنم و اینکه زورم به همه می رسه و می تونم از خودم دفاع کنم!
یاد کنجکاوی های مدیر میوفتم و لبخندم پررنگ تر میشه.
_ اونا می خواستن بدونن چرا باید وسط سال تحصیلی به این مسافرت بیام.
پدر: و تو چی بهشون گفتی؟
ابرویی بالا میندازم و ناگهان جلو میرم و گونه اش رو می بوسم: گفتم که دلتنگ پدرم هستم و برای دیدنش میرم، اونا هم مسئله رو درک کردن که اولویت اول من فقط پدرمه.
پدر با رضایت خاطر لبخندی نثارم می کنه، انگار حرفم به مذاقش خوش آمده بود. از پیچی می گذریم، پدر انگار برای رسیدن عجله داشت و این سرعت کمی برای من خطر ناک بود! همیشه از سرعت زیاد وحشت داشتم، درست مثل گربه های پشمالوی سیاه رنگ!
پدر: از دوستت چه خبر؟
_ دوستم!؟
پدر: اونیکه آخرین بار اومدم ببینمت، دیدمش. اسمش چی بود؟ اِ...
لبخند شرمگینی می زنم و میون حرفش می پرم: اِریک.
 
آخرین ویرایش

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
3/31/17
ارسال ها
340
لایک ها
3,097
امتیاز
93
سن
20
#5
پست سوم

+_+ +_+ +_+




بشکنی تو هوا می زنه: بله درسته، اِریک، اون هنوز هم عاشقته؟
امتناع می کنم: امیدوارم نباشه! آم، اون پسر خوبیه، یعنی بی نظیره ولی من، آ، من، خب ...
مستاصل سکوت می کنم و پدر متوجه میشه و لبخندی می زنه و بحث رو عوض می کنه.
پدر: هنوز از زندگی کردن تو نیویورک لذت می بری؟
پوزخند محوی روی لبم می شینه، سرم رو پایین می گیرم و با موهای بلندم بازی می کنم و سعی می کنم صورت غمگینم رو میونشون پنهان کنم.
_ البته! سال هاست که اونجا رو خونه ی خودم می دونم، سال هاست که نیویورک شهر من شده!
پدر: مراقب خودت هستی؟ تغذیه ات مناسبه؟
_ غذاهای رستوران و مدرسه رو می خورم. گاهی اوقات هم خونه ی دوستام دعوتم و از غذاهای خونگی لذت می برم.
بیخیال شونه ای بالا میندازم و نیشخند زنان ادامه میدم: غذاهاشون چندان هم بد نیست، قابل تحمله.
سرش به سمتم می چرخه: ولی لاغر به نظر میای.
نگاهی به هیکلم میندازم: بیخیال! لاغری تو نیویورک مده.
پدر: آخرین باری که چکاپ کامل شدی، کی بوده؟
از این همه نگرانی احساس خوبی بهم دست میده، صورتم از خوشحالی می درخشه، کمی به سمتش متمایل میشم و دقیق نگاهش می کنم.
_ یادم نمیاد کِی بوده، ولی من خوبم بابایی. خیلی خوب! نگران من نباش.
پدر:خواهیم دید! آب و هوای اینجا با نیویرک متفاوته. بعد از یک ماه که از هوای خالص توسکانی استنشاق کردی اون موقع باید خودت رو ببینی، تازه درباره ی غذاهاش نگفتم!
آروم می خندم و برای بوسه ی دیگه ای به سمتش خم میشم و در این حین میگم:
پدر این نگرانیت حس خوبی به من میده.
بیشتر خم میشم تا گونه اش رو بار دیگه ببوسم که ناگهان یک جفت چشم سرخ و عصبی جلوی نگاهم سبز میشه، سرخی بیش از حد مردمک هایی که تو دیدم میاد، چشم هام از شوک و ترس گرد میشه و تکون محکمی می خورم. بازوی پدر رو محکم بین دست هام می گیرم و فریاد می زنم: بابا! مراقب باش.
صدای فریادم برای خودم هم نا آشنا بود. چشم ها و اون صورت عصبانی که از پشت شیشه های ماشین و درست در وسط خیابان خلوت در حال نگاه کردنم بود، با پلک زدنی از نظرم ناپدید میشن. پدر به سرعت پا روی ترمز فشار میده و وسط خیابان نگه میداره. با ترمز شدیدی که پدر می گیره کمی به سمت جلو پرت میشم و سرم با داشبورد ماشین برخورد می کنه و "آخ" تند و تیزی از گلوم بالا میاد. سریع به خودم میام و از جا کنده میشم، نفس عمیقی می کشم و نفس نفس زنان نگاهم رو به بیرون از ماشین می دوزم. دست پدر روی سرم نشست.
پدر: تو حالت خوبه جنی؟
چند بار سر تکون میدم و همین طور که نگاهم به بیرون از ماشین بود سر تکون میدم: بله، بله. من خوبم. اوه...
پدر:صدمه که ندیدی؟ جاییت درد نمی کنه؟
_ نه پدر، من خوبم، چیزیم نیست.
پدر: سرت خیلی محکم به داشبورد برخورد کرد، مطمئنی خوبی؟
_ البته بابا، من مشکلی ندارم، باور کن خوبم!
صدام از ترس و شوکی که بهم وارد شده بود می لرزید،چند بار زیر لب تکرار می کنم: من خوبم، خوبم!
سرم کمی تیر می کشه و از درد ابروهام تو هم میره، بی توجه به درد سرم از ماشین پیاده میشم و به اطراف چشم می دوزم. چند قدم به سمت قسمت های کناری خیابان میرم، در این خیابان خلوت و جنگلی هیچ موجود زنده ای غیر از من و پدر نبود! حتی در آسمان آبی رنگش!
پدر هم از ماشین پیاده شده و کنجکاو به اطراف چشم می دوز، از آسفالت خیابان می ذرم و کمی وارد جنگل میشم.
پدر: کجا میری جنی؟ چی شده؟
از اون فاصله به جلوی ماشین نگاه می کنم، گیج دور خودم می چرخم.
پدر: چرا فریاد کشیدی؟
به جلوی ماشین اشاره می کنم و مستاصل میگم: یه پسر وسط جاده بود! درست وسط جاده ایستاده بود.
پدر: یه پسر!؟
موهام رو پشت گوشم جای میدم و مطمئن سر تکون میدم: البته، من خودم دیدم!مطمئنم.
پدر کنارم می ایسته و نگاهی به دور و اطراف می کنه.
پدر: خب پسره کجاست؟ همینطوری ناپدید شد!؟
کلافه دستی تو موهام می کشم و پوزخندی می زنم: تعجبی نداره، با سرعتی که شما داشتید، احتمالا تا سر حد مرگ ترسیده.
پدر: اما من چیزی ندیدم!
به سمت ماشین میرم: نمی دونم، نمی دونم! ولی مطمئنم که یه پسر بود.
به جلوی ماشین اشاره می کنم و مات لب می زنم : درست همین جا دیدمش و بعد... نبود! انگار که غیبش زد و یا...
کلافه موهام رو چنگ می زنم و به زمین چشم می دوزم.
پدر: اگه جیغ نزده بودی از روش رد می شدیم.
اشاره ای به سمت ماشین می کنه: بهتره راه بیوفتیم جنی، هر کی که بوده احتمالا تا الان از اینجا دور شده.
به درون جنگل نگاه می کنم، کسی نبود ولی اون یک جفت مردمکی که سرخی خون رو درون خودشون جای داده بودند رو نمیشد فراموش کرد!
خواستم سوار ماشین بشم که چند برگه ی A4، با عکس های عجیب و غریب روی صندلیِ ماشین پخش و پلا دیدم،
دسته ای از اون ها رو برمیدارم و کنجکاو نگاهی بهشون میندازم. این ها دیگه از کجا اومدند!؟ عکس های عجیب غریب از چند مجسمه!
پدر با دیدن برگه ها توی دستم، دستش رو دراز می کنه و میگه: خیلی خب جنی، من این ها رو جمع می کنم، تو بهتره بشینی، گوشه ی پیشونی ات داره خون میاد!
نیم نگاه دیگه ای به اشکال عجیب عکس ها میندازم و وقتی متوجه ی چیزی نمیشم اون ها رو به سمتش می گیرم و با سر انگشت دستی به گوشه ی پیشونی ام می کشم، تنها چند قطره خون دستم رو رنگی می کنه. لبخند کمرنگی می زنم: چیزی نیست بابا،من حالم خوبه، فقط پوستم صورتم کمی خراشیده شده.
پدر برگه ها رو از دستم می گیره:ممنون عزیزم.
دستمالی به سمتم می گیره و آروم میگه: بگیر، به کارت میاد.
و بعد برگه ها رو تک تک جمع می کنه و داخل پوشه ی سبز رنگی قرارشون میده.
 
آخرین ویرایش

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
3/31/17
ارسال ها
340
لایک ها
3,097
امتیاز
93
سن
20
#6
پست چهارم

_-_ _-_ _-_



با دیدن نگاه کنجکاوم لبخندش عمیق تر میشه و اشاره ای به صندلی می کنه: بشین دختر کوچولوی کنجکاو من .
از لمس تک تک واژه هایی که از دهان پدر بیرون میاد لذت می برم . بی توجه به حس بدی که تو وجودم در حال بارگیری بود، آروم می خندم و روی صندلی جاگیر میشم، درواقع با خنده ی مصنوعی ام سعی می کنم اون سنگینی نگاهی که مثل وزنه ای چند کیلویی روی تنم قرار گرفته رو از خودم و افکارم دور کنم!
پدر با دست جایی رو نشونم میده و لبخند رضایت مندی روی لب هاش می شینه.
پدر: خب دیگه رسیدیم، و این هم خونه ی شما دختر عزیزم.
به ویلای بزرگ و زیبایی که پدر اشاره کرده بود نگاه می کنم، حیرت زده جفت ابروهام بالا می پره.
_ بابا (!) کجای این ویلا کوچیک و دنج هست!؟ واو اینجا چقدر زیباست!
ذوقم رو از دیدن همچین جای زیبا و بزرگی نمی تونم پنهان کنم، ویلایی بزرگ و زیبا درست در وسط یک زمین نسبتا سرسبز قرار داشت و نرده های چوبی زیبایی دور تا دور زمین مثل حصاری کشیده شده بودند. کمی خودم رو خم می کنم تا بهتر محوطه ی رو به روم رو ببینم.
چند درخت در کنار هم به صف کشیده شده بودند و در کنارشون استخر بزرگ و پر آبی قرار داشت، قستمی از زمین پر بود از کدو تنبل های بزرگ و خوشرنگ، چقدر زیبا و... رویایی! رویایی!؟جرقه ای تو ذهنم زده میشه.
ناباور با لب هایی که مثل ماهی باز و بسته میشن اول به پدر و بعد به ویلا چشم می دوزم، رویایی!؟ چند بار پلک می زنم و شوقی وصف ناپذیر رو تو وجودم حس می کنم، خندان تقریبا فریاد می زنم: وای! اینجا... اینجا...!
پدر نیم نگاهی به حرکات عجیبم میندازه و با لبخندی پنهانی آروم میگه: البته جنی، اینجا خونه ی رویایی مادرت بود، همونجایی که همیشه ازش حرف می زد و آرزو داشت درش زندگی کنه.
چشم هام از خوشحالی برق می زنه.
_ ممنونم بابا، ممنونم! باورم نمیشه! نمی دونم چطور ازتون تشکر کنم.
باز هم نگاهم رو به ویلا میدوزم، سال هایی که مادر زنده بود از خونه ی ویلایی بزرگی می گفت که ارث مادری اش بوده و نا پدری اش با نامردی تمام اون رو از چنگش در میاره، همیشه حسرت دیدن اینجا رو داشت.
پدر: اون مردک سال هاست که مرده و من بعد از خرید اینجا با کمی بازسازی تغییرش دادم، رسیدیم جنی، بهتره پیاده بشی، من کوله ات رو میارم.
از ماشین بیرون می پرم و به سمت در ورودی میرم، از سنگ فرش براقِ زرشکی رنگ می گذرم، نرسیده به پله های ورودی زنی ناشناس در خونه رو باز می کنه و با لبخند زیبایی به سمتم میاد.
زنی حدودا سی، سی و پنج ساله با موهایی کوتاه و خرمایی رنگ، پوستی سبزه و چشم هایی که با احساسات مختلفی به من خیره شده بودند. پیرهن بلند طوسی رنگی به تن کرده بود و بافت تیره رنگی رو برای دور موندن از نسیم خنکی که می وزید، انتخاب کرده بود. با نزدیک شدنش لبخند کمرنگی به روش می پاشم، درست مثل لبخند گنگی که روی لب اون زن می بینم، هر چند لبخند اون در کنار گنگ بودن، مملو از نباوری و شوقه! دست هام رو بین دست های گرمش می گیره و صدای ظریف و گیراش تو گوشم می پیچه.
زن: به توسکانی و خونه ی خودت خوش اومدی جنی عزیز.
_ آ! ممنونم...!
زن: من اولگا هستم.
کمی سر خم می کنم و موبانه میگم: خوشحالم که می بینمتون، خانم!
ملیح خندید، با
دست موهای روی پیشونی اش رو کنار می زنه.
اولگا: اوه، خجالتم نده جنی عزیز، می تونی اولگا صدام کنی.
این بار مطمئن تر سر تکون میدم: حتما.
دستی دور کمرم می پیچه، سر بر می گردونم و نگاه پدر رو روی خودم و اولگا می بینم.
پدر: دخترم زیباست، مگه نه اولگا؟
اولگا خیره و متمرکز نگاهم می کنه و لبخندی از روی رضایت می زنه: البته، جنی دختر زیبا و فوق العاده ایه.
نباز نگاهش روی تنم چرخ می خوره و سری به عنوان تایید و تاکید حرفش تکون میده.
اولگا: در واقع باید بگم بی نهایت بی نقصه! عزیزم پدرت در وصف زیبایی تو کم نذاشته.
لبخند شرمگینی به هردوشون می زنم: اوه! هیچوقت این همه تعریف یکجا نشنیده بودم، خجالتم ندید.
هر دو آروم می خندند.
پدر: اولگا همون شاگرد باهوش و زیرکیه که ازش حرف می زدم.
لبخندم کمی پررنگ تر میشه، دستش رو پر حرارت تر از قبل می فشارم.
_ بابا از شما و توانایی هاتون تعریف کرده بود، خوشحالم که از نزدیک می بینمتون.
اولگا: من همیشه عاشق جراحی بودم، درست از زمانی که یه دختر نوجوان هم سن و سال تو بودم.
_ پس شما مادرم رو می شناختید؟
 
آخرین ویرایش

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
3/31/17
ارسال ها
340
لایک ها
3,097
امتیاز
93
سن
20
#7
پست پنجم

*** *** ***



لحظه ای رنگ نگاهش عوض میشه و خاموش نگاهم می کنه، با دیدن جو عجیبی که به وجود اومد متعجب ابروهام بالا می پره، انگار که حرف ممنوعه ای رو به زبون آورده باشم و نتیجه اش این سکوت خفقان آور بود!
پدر تکونی به خودش میده و من رو به سمت خونه هدایت می کنه.
پدر: هی! بهتره بریم داخل خونه، تو خونه هم می تونیم صحبت کنیم.
جلوتر از پدر و اولگا وارد خونه میشم و گرمای دلپذیری صورتم رو در بر می گیره، بوی زندگی رو با لذت به عمق وجودم می فرستم و لبخندی دلپذیری روی لب هام می شینه.
نگاهم از دیوار های کرم رنگ به پارکت های تیره و سپس به مبلِ راحتی که در وسط پذیرایی قرار داشت کشیده میشه، روی میز پر بود از انواع و اقسام میوه های خوش آب و رنگ و پارچ شربت سرخ رنگی هم در کنارشون چشمک می زد، قاب های زیبا و قدیمی روی دیوار ها نصب بود و چند گلدان بزرگ در گوشه گوشه ی پذیرایی جا ساز شده بودند. پدر ژاکت تیره رنگش رو روی جا کفشی نزدیک در ورودی میذاره.
پدر: اینم از خونه، امیدوارم مطابق سلیقه ات باشه جنی.
در کنار زیبایی و سلایقی که در چیدن وسایل خونه به کار رفته بود، مشخص بود سال هاست که از قدمت این خونه می گذره.
آروم زمزمه می کنم: اینجا واقعا... واقعا زیبا و جالبه!
کمی جلوتر میرم و از پنجره به بیرون از خونه سرک می کشم.
_ این خونه خیلی قدیمیه!
پدر: به اندازه ی کاخ سفید تو واشنگتون قدیمی نیست!
آروم می خندم و نگاهی به کتاب های روی میز میندازم، میز چوبی بزرگی در گوشه ی پذیرایی قرار داشت که پر بود از انواع و اقسام کتاب های بزرگ و قدیمی و مجسمه هایی ترک خورده!
با سر انگشت مجسمه ها ی روی میز رو لمس می کنم.
_ خیلی قدیمیه!
پدر: همه ی خونه های ایتالیا ساختِ دوران امپراطوری روم نیست، می دونی که؟
_ من عاشق خونه هایی ام که سال هاست از قدمتش گذشته، آدم تو این خونه ها یه حس خوب دیگه ای داره، این قدمت بوی زندگی میده!
با دیدن قاب عکس بزرگ و زیبایی که به تنهایی روی دیوار نصب شده بود، سر جام میخکوب میشم، خیره نگاهی می کنم و صحنه هایی از گذشته تو ذهنم شکل می گیرند،
هیجان زده زمزمه می کنم: اوه! واو این قاب! این قاب...!
به سمتش قدم بر میدارم، جلوش می ایستم و مشتاقانه نگاهش می کنم. قاب تصویر چند مرد و زن با شنل های بلندِ سفید و کلاه های قرمز رنگِ وصل به شنل ها که در داخل دریاچه مشغول عبادت بودند، دور تا دور دریاچه رو درخت های سر سبز و زیبایی در بر گرفته بود. تصویری زیبا و در عین حال اگر باهاش آشنایی کاملی داشته باشی، وحشت بر انگیز بود!
_ اینجا، اینجا دریاچه ی بتهاست.
پدر دست به جیب و متفکر کنارم می ایسته و مثل من محو تماشای قاب روی دیوار میشه.
پدر: اطلاعاتت خیلی خوبه!
کنجکاوانه نگاهم روی تصویر چرخ می خوره.
_ پس درست گفتم، اونا باید آتروسن ها باشن؟
پدر کمی بی میل سری چپ و راست کرد و گفت: بزار بهشون بگیم هنرمند های انتزاعی.
سوالی نگاهش می کنم: چی ؟
پدر: آتروسن ها در کنار دریاچه بتها یه مراسم مذهبی به پا می کردن.
صورتم کمی جمع میشه.
_ قربانی کردن آدم ها! ترجیح میدم کلمه ی "مذهب" رو از جملتون حذف کنم، بهتره گفت گروهی که رسومات، افکار و عقاید خاصی داشتند، و مرگ آدمها...!
پدر: نه!
آروم می خندم، پدر هیچوقت از حرفی که می زنه، بر نمی گرده و ترجیح میده روی عقاید خودش پافشاری کنه، حتی اگر اشتباه باشه!
پدر: اونا یک تمدن پیشرفته انسانی بودن.
_ اوه، بابا! این نظریه صحیح نیست! اون ها یه ضد انسان واقعی بودن! و یه قاتل حرفه ای که با رسوماتشون هماهنگی خاصی داشته!
پدر: و چقدر عقاید متفاوت بین پدر و دختر.
با خنده سری از روی تاسف تکون میده، ضربه ای به شونه ام می زنه و بحث رو عوض می کنه.
پدر: بهتره کمی استراحت کنی جنی، برو بخواب و فردا صبح وقتی سر حال شدی با هم دوتایی به جنگل می ریم تا دریاچه رو از نزدیک ببینی.
دوباره به تصویرِ قاب گرفته روی دیوار ِ کاهی و کمی ترک برداشته خیره میشم.
 
آخرین ویرایش

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
3/31/17
ارسال ها
340
لایک ها
3,097
امتیاز
93
سن
20
#8
پست ششم

+_+ +_+ +_+




آتروسن ها قوم عجیبی بودن! افرادی که قربانی کردن آدم ها جزئی از عبادت کردنشون به حساب میومد و تاکید خاصی روی عقایدشون داشتن،
به نظر اون ها افراد ضعیف جایی برای زندگی روی کره ی خاکی نداشتن و اکثر قربانی هاشون رو با فجیع ترین درد ها به مرگ دعوت می کردند. به دست های خونیشون در تصویر خیره میشم و یادم میاد که این اطلاعات رو وقتی خیلی کم سن بودم مادرم برام بازگو کرده بود! مادر باستان شناسم و الان با رفتنش، پدر رو جایگزین خودش کرده. آهی می کشم و به سمت پدر بر می گردم: البته بابا، می تونی من رو به اتاقم راهنمایی کنی؟
لپم رو می کشه و زیر لب " شیطونی " نثارم می کنه.
پدر: دنبالم بیا جنی، اینجا اتاق های زیادی داره که بیشترشون قفل هستن و تو باید بدونی اتاقت رو از بین اون ها تشخیص بدی.
از راهروی نسبتا تاریکی می گذریم، کمی تو خودم جمع میشم و مردد نگاهم رو به آخر راهرو میندازم، خونه های قدیمی همیشه تو در تو و کمی عجیب بودند و این خونه هم عضوی از این عجایب!
_ اوه، اینجا واقعا قدیمیه (!) و ترسناک.
پدر: درست مثل فیلم ها، نه؟
می خندم و دستم رو دور بازوی پدر می ندازم: شاید! با وجود این خونه و جنگلِ پشت خونه باید بگم دلم برای ماجراجو بودن تنگ شده.
لحنم پر از حسرت میشه و آروم و مملو از حس دلتنگی زمزمه می کنم: مامان همیشه منو جاهای دیدنی می برد، با وجود مامان همیشه سر شار از هیجان و شادی بودم.
پدر بعد از مکث طولانی مثل خودم آروم لب می زنه: یه روز هم به قبرستان کلیسا می ریم، مطمئنم که دلت براش تنگ شده.
_ مامان همیشه می گفت من تو قلبت جا دارم، پس دلتنگی برای من معنا نداره، من مامان رو تو وجودم حس می کنم!
پشت در کرم رنگی می ایستیم، صورت پدر پر از حس ناراحتی بود، غم رو میشد به وضوح در چشم های تیره اش حس کرد.
پدر: من اینجا رو برات آماده کردم، امیدوارم سلیقه ام رضایت بخش باشه.
دستگیره رو پایین می کشم و با قدمی بلند وارد اتاق میشم.
اتاق کوچیک و جمع و جوری که یک تخت ، کمد و یک میز و صندلی رو در خود جای داده بود. دست به سینه و متفکر ابرویی بالا میندازم، تخت درست در زیر پنجره قرار داشت و پنجره ی اتاق به طرف جنگل باز میشد، آینه ی قدی و بزرگی رو به روی تخت و بر روی دیوار نصب شده بود، کمد و میز سمت مخالف آن ها قرار گرفته بودند و کتابخانه ی کوچک و پر کتابی هم گوشه ی اتاق و در نقطه ی کور جاسازی شده بود! جلو میرم و نگاهی به کتاب ها میندازم، کنار کتابخانه می شینم و کتابی به دست می گیرم. با دیدن تِم کتاب ها چهره ام شکوفا میشه و با شوق لب تر می کنم و خندان میگم: من عاشق کتاب های رمانم، ممنون که یادت بود بابا.
بلندی های بادگیر از امیلی جین برونته یکی از کتاب هایی که از خوندن دوباره و تکراریش سیر نمی شدم. روایت عشق آتشین و غم انگیزی که بین هیث کلیف و کاترین ارنشاو پرسه می زد و درآخر سرانجام خوشی به همراه نداشت و با مرگ کاترین درد را پذیرای وجود هیث کرد و انتقامی که در وجودش شعله ور شد. هر چند سرانجام عشقشون به خوشی تموم نشد ولی نویسنده به زیبایی عشق ابدی دو انسان رو رو برگ آورده بود.
با شوق بیشتری تکرار می کنم: ممنون بابا، خیلی خوشحالم کردی، سوپرایز جالب و زیبایی بود.

پدر: اینجا گاهی اوقات حوصلت سر میره، خوشحالم که سرگرمی خوبی برات تدارک دیدم.
کتاب ها رو زمین میذارم و به سمتش میرم و در آغوش می کشمش، من با این جثه ی ظریف و قدی که از پدر قد بلندم خیلی کوتاه تر بود، سعی می کردم هیکل بزرگ و پهن پدر رو به آغوش بکشم، پدر با دیدن سعی ام می خنده و دستش رو دور شونه هام حلقه می کنه: شیطونی بسه جنی.
ریز می خندم و آهسته و پر از ناز میگم: ممنون بابا، هم بخاطر کتاب ها و هم بخاطر سلیقه ی زیبات.
بوسه ای روی سرم می نشونه و موهام رو نوازش می کنه.
پدر:کوله ات رو، روی تخت گذاشتم بهتره فعلا بخوابی و صبح که بیدار شدی لباس ها و وسایلت رو تو کمد بچینی. شب بخیر جنی عزیز.
لبخندی به روش می پاشم: شب بخیر بابا.
با رفتنش لبخند از روی لبم جمع میشه و به سمت پنجره میرم ، "پوفی" از سر خستگی می کشم و پنجره رو باز می کنم، نسیم ملایمی پا به اتاق می ذاره . به جنگل نگاه می کنم، تصویر مقابلم نقش زیبایی از آفرینش زیبایی بود، خورشید در حال غروب کردن بود و آسمان به رنگ خون درومده و جنگل انگار خونه ای بود که خورشید درش پنهان بشه.
چشم هام رو می بندم و روی تخت دراز می کشم و دستم رو، زیر سرم میذارم.
من خیلی خوشحالم، پدر لبخند می زد و اولگا (!) خب او هم انگار زن خوب و آرومی بود. دوست دارم به خودم بفهمونم یک یا دو ماه خوبی رو پشت سر میذارم ولی ... اخم هام کمی درهم میشه، ولی دلشوره ی عجیبی دلم رو چنگ می زنه! وقتی مادر بود، همیشه می گفت به حس ششمت اعتماد کن و این اعتقادم در این چند سال زندگی کردن زیادی به نفعم بود.
در ذهنم افکار مختلفی در حال جولان دادن، بود. نسیم پاییزی در اتاق چرخ می خورد و سرمای اندکی به جانم نفوذ کرد و تنم رو به لرزش انداخت، چشم بسته کمی در خود جمع میشم و خواب عمیقی افکار مغشوشم رو در بر می گیره.
 
آخرین ویرایش

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
3/31/17
ارسال ها
340
لایک ها
3,097
امتیاز
93
سن
20
#9
پست هفتم

*** *** ***




با صدای کوبیدن چیزی پلک هام رو باز می کنم، هنوز مغزم خواب بود خواب بود، صدا انگار از کنار گوشم میومد، درست زیر گوشم نبض می زد! کمی نیم خیز میشم و
چراغ خواب کنار تخت رو روشن می کنم. خمار چشم می چرخونم و نگاهم به بالای سرم، روی پرنده ی کوچک و سبز رنگی خیره میشه که قصد داشت شیشه ی پنجره رو با نوک کوچک و خوشرنگش بشکونه! چشم هام رو با دست می مالم و روی تخت می شینم. هنوز هوا روشن نشده بود و فضا تنها با کمک نور ماه کمی رنگ به خودش گرفته بود. پرنده روی میله ی آهنی نصب شده به پنجره نشسته بود و با نوک کوچک و سرخ رنگش پشت سر هم به شیشه ضربه می زد.
خمیازه ای می کشم چند بار متوالی پلم می زنم تا از حالت خواب آلودگی دربیام و به اون موجود زیبای در حال تقلا خیره میشم، دو زانو آروم و بی صدا بهش نزدیک میشم، با نزدیک تر شدنم بالاخره آروم می گیره، با دیدن توجه اش به سمتم آروم می گیرم و در سکوت محو تماشاش میشم. پرنده ای کوچک و زیبا! سبزی پَرهای تنش با نوک سرخ رنگ و چشم های دکمه ای مشکی رنگش ازش یک مخلوق زیبا ساخته بود. متعجب ازآروم بودنش کمی نزدیک تر میشم و می بینم که پاهای کوچکش رو حرکتی میده و سعی بر این داره که از شیشه ی مقابلش بگذره. از من ترسی نداشت! و این حیرت زده ام می کرد، انگار بیشتر کنجکاو بود. انگشتم رو مقابلش روی شیشه قرار میدم و سر پرنده با هر حرکتم، حرکت می کنه و دکمه ای های شب رنگش انگشتم رو دنبال می کنه. لبخند محوی کنج لبم می شینه، با سر انگشت اشاره ضربه ی آرومی به شیشه می زنم که متقابلاصدای ضربه ای دیگه تو گوشم می پیچه،آروم می خندم و باز ضربه ی دیگه و پشت بندش نوک کوچولوش روی شیشه می شینه. سرم رو به سمتش کمی خم می کنم که نگاهش تو صورتم می چرخه و نزدیک تر میاد، از این همه باهوشی در حیرت بودم! انگشتم رو از روی شیشه از سمتی به سمت دیگه سُر میدم و سر کوچولوی پرنده همراه انگشتم حرکت می کنه و وقتی تکونی از جانب من نمی بینه باز به سمتم می چرخه و صدایی از خودش در میاره.
لبم رو تر می کنم و آروم زمزمه می کنم: چه کوچولوی زیبا و باهوشی!
ضربه ی دیگه ای به شیشه می زنه و تکونی به بال های کوچکش میده و از روی میله بلند میشه،
خودش رو به دست چسبیده به شیشه ام می رسونه و صدایی از خودش در میاره، با ضربه ها حس می کنم استخوان های کوچکش از هم می پاشه! چشم های متحیرم رو بهش می دوزم: هی! تو چته کوچولوی دوست داشتنی!؟
دستم که به قفل پنجره میره جیغ ظریفی ازش می شنوم و به ثانیه ای بعد پرنده در آسمان به سمت جنگل به پرواز درمیاد و بین انبوهی از درخت ها گم میشه. همونطور خشک شده به رفتنش نگاه می کنم. دست خشک شده ام رو پایین میارم و شگفت زده دستم رو میون موهای بهم ریخته ام می کشم.
_ نه به اون همه نوک زدنش که می خواست با شیشه یکی بشه و نه به فرار کردنش از دستم! فسقل کوچولو.
آروم و تو گلو می خندم و به سمت کوله ی بزرگم می چرخم، هنوز وسایل هام رو جا به جا نکرده بودم.
دیشب تا سر رو بالش گذاشتم از خستگی به خواب عمیقی رفتم و هنوز هم حس می کنم کمبود خوابم جبران نشده بود. موهای بلندم رو با کش بالای سر می بندم و کنار کوله ام روی زمین می شینم و تک تک لباس و وسایل هام رو از تو کیفم بیرون می کشم، با دقت خاص خودم لباس ها و وسایل هایی که به همراه آوردم تو اتاق و درون کشوها و کمد جای میدم.
کتاب ها رو یکی یکی کنارِ کتاب های دیگه در کتابخانه ی آماده شده ام قرار میدم و با گذاشتن آخرین کتاب، نگاهم به کتاب محبوبم خیره می مونه. کتابی پر از خاطره های دور و دست هایی پر مهر که با عشقی خالص در آغوشم می گرفت، آهی از سر دلتنگی از گلوم بالا میاد، کاش خوشی ها انقدر زود گذر نبودند، کاش به پلک زدنی بود دوباره دیدنت،
کاش خداوند دلش برای من می سوخت و مادرم رو از منِ تنها نمی گرفت . کاش ...
به تخت تکیه میدم و کتاب رو روی زانوهام میذارم و باز می کنم، عکس مادر از لابه لای برگه هاش سر می خوره و روی زمین میوفته، محو زیبایی های خدادادی مادرم عکس رو برمیدارم و جلوی صورتم می گیرم. تبسمی به لبخند واقعی تو تصویر می زنم.
_ من اومدم خونه مامان.
 
آخرین ویرایش

ف.شیرشاهی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
3/31/17
ارسال ها
340
لایک ها
3,097
امتیاز
93
سن
20
#10
پست هشتم


+_+ +_+ +_+



عکس مامان رو مثل شی ظریف و ارزشمند جلوی صورتم می گیرم و با سر انگشت صورت ملیح و خندانش رو نوازش می کنم و آروم پچ می زنم: مامان، من الان تو خونه ایم که همیشه ازش تعریف می کردی، از حیاط قشنگ و سرسبزش، از خاطره های دوری که ازش داشتی، مامان، من الان جاییم که همیشه آرزوی داشتنش رو داشتی.
نگاهم رو سر میدم به چشم های براق و روشنش، چشم های آبی رنگ که ریشه و اصیل بودنش رو به رخ همه می کشید.
_ کاش اینجا بودی مامانم، اونوقت کنارم می نشستی و من با خیال راحت سر رو پات می ذاشتم و تو...
آهی می کشم و زمزمه وار میگم: و تو برام از داستان های همیشگیت می گفتی، از همون داستان هایی که سال هاست برای دوباره شنیدنشون تشنه ام، کاش بودی و موهام رو نوازش می کردی و یه عالمه داستان های قشنگ برام می گفتی، دلم برای قصه شنیدن تنگ شده مامان. بعد از تو هیچکس برای من قصه نگفت، هیچکس نوازشم نکرد.
لبخند تلخی می زنم: هیچکس به اندازه ی تو دوستم نداشت!
سر بالا می گیرم تا مبادا قطره اشکی روی گونه هام بچکه و من قولی که دفعه ی آخر به مادرم دادم بشکنم! مامان وقتی داشت می رفت از من قول گرفت قوی باشم و مراقب مادرش.
_ مامان چی شد که رفتی!؟ اصلا باورم نمیشه رفتنت رو، تو، تو سالم بودی! برام می خندیدی! چی شد که رفتی!؟ چرا نگران من نبودی، من بعد از تو تنها شدم.
مکثی می کنم و پر از بغض می خندم: خیلی تنها...
مادر رو به روم روی دو زانو نشسته بود و لبخندی به پهنای صورت زیباش داشت، بهونه می گرفتم و مامان آغوش گرمش رو برام باز کرد.
میون چشم های پر اشکم نق زدم: منم با خودتون ببرید.
بابا کنارمون روی دو پا نشست و دستی روی موهام کشید.
پدر: دختر خوبی باش جنی، مامان بزرگ رو اذیت نکن، ما زودی بر می گردیم.
بغض می کنم: دلم براتون تنگ میشه، زود بر می گردیدآ.
مادر نرم و لطیف می خنده و چشم های آسمانی رنگش رو بهم می دوزه: زود برمی گردیم جنی، خیلی زود، منتظرمون باش عزیز دلم .
غر می زنم: اصلا چرا منو با خودتون نمی برید.
التماس می کنم: قول میدم دختر خوبی باشم.
مادر: دختر غرغروی من، مامان و بابا میرن و با یه سوپرایز خوب و قشنگ بر می گردن.
چشم هام برق می زنه و دست از تقلا می کشم.
مادر می خنده و بوسه ای روی گونه ی یخ زده ام می زنه: مطمئن باش دوستش خواهی داشت قشنگِ مامان.
با روشن شدن ماشین و گاز دادنش از گذشته بیرون میام و به سمت پنجره خیز بر می دارم. به شیشه می چسبم و ماشین پدر رو می بینم که هر لحظه از خونه دور تر میشه! اخم هام تو هم کشیده میشه و نگاهم خیره ی طلوع آفتاب میشه و این موقع از صبح، پدر چرا از خونه بیرون رفت!؟ در صورتی که شب گذشته به من قول گشت و گذار تو جنگل و دیدن رود بهتا رو داده بود!
پیرهن گرم تری به تن کرده و شالی دور گردنم پیچوندم و کتاب به دست با عجله از پله ها دوتا یکی پایین می رم. با دیدن اولگا کنار در تیره رنگی، کنار پله ها می ایستم و سعی می کنم خطوط افتاده روی پیشونی ام رو محو کنم. اولگا در رو قفل می کنه و به سمتم بر می گرده، با دیدنم قیافه ی متفکرش از بین می ره و لبخند شادی روی لب هاش می شینه.
کمرنگ لبخند می زنم، رفتن پدر کمی ذوقم رو کور کرده بود، دوست نداشتم اولین روز زیر قولی که بهم داده بود بزنه.
_ صبح بخیراولگا.
این زن چقدر طناز بود! هر قدمی که به سمتم بر می داشت، وادارم می کرد که به طرز راه رفتنش و به نحوه ی لبخندش دقت کنم!
دستش روی گونه ام می شینه و نوازش وار از روی گونه ام تا خطوط کنناره چونه ام کشیده میشه.
اولگا: صبح توام بخیر جنی عزیز، خوب خوابیدی؟ اذیت که نشدی؟
_ بله، ممنون، نه اذیت نشدم، اتاق خوبی دارم و به راحتی می تونم از توی اتاقم جنگل و طلوع و غروب خورشید رو تماشا کنم.
به سمت سماور کنار پنجره میره و روشنش می کنه.
اولگا : پس اتاقت رو دوست داشتی، جان برای آماده کردن اتاقت خیلی مشتاق بود و وسواس به خرج داد.
لبخندم پر رنگ تر میشه.
_ البته، بابا هر وقت می خواد کاری انجام بده، اون رو به حد اعلاء به سرانجام می رسونه.
آروم می خندم: من بیشتر قسمت قفسه های کتابش رو دوست دارم، مخصوصا کتاب های قدیمیش رو.
 
آخرین ویرایش