• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان نفسم را نگیر | FERESHTE.R کاربر انجمن یک رمان

FERESHTE.R

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
4/26/17
ارسال ها
24
لایک ها
204
امتیاز
28
سن
21
محل سکونت
TEHRAN
#1
کد رمان: 1134
ناظر رمان: PaRIsA-R



بسمه تعالی
نام رمان: نفسم را نگیر
نام نویسنده: فرشته رحیمی
ژانر: عاشقانه، معمایی، تراژدی

خلاصه:
بهترین روزهای عمرش را می‌گذراند. زندگی‌اش آرامش عجیبی داشت؛ اما چه کسی می‌دانست این آرامش قبل از طوفان است؟ گذشته ای که به هیچ‌وجه نمی‌خواست تکرار شود، حالا دوباره عذابش می‌دهد. اکنون با اندک امیدی که برایش مانده، چشم به راه یک معجزه است.
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,785
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

FERESHTE.R

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
4/26/17
ارسال ها
24
لایک ها
204
امتیاز
28
سن
21
محل سکونت
TEHRAN
#3
مقدمه:
صدای نفس نفس زدن های دختر از گوشه ی اتاق شنیده می‌شد. چندین بار با صدایی گرفته طلب کمک کرد اما دریغ از یک پاسخ! درب آهنین با صدای گوش خراشی بار شد و مردی بلند قد وارد اتاق شد. صدای قدم هایش هرلحظه نزدیک تر می‌شد و قلب دختر لحظه به لحظه تندتر به سینه می‌کوبید. مرد بلند قد از تاریکی بیرون آمد و نور ضعیف چراغ به صورتش برخورد کرد. چشم های نافذش دختر را به خود خیره کرده بود. چقدر این چشم ها آشنا بودند! مرد سرش را پایین آورد. پس از سکوتی طولانی صدای بمش به گوش دخترک خورد:
-به خونه خوش اومدی!

با تنی خسته از روی صندلی بلند شدم. درحالی که قهوه ام را مزه مزه می‌کردم به صفحه ی دفترم چشم دوخته بودم. صدای زنگ تلفن همراهم مرا از فکر بیرون آورد. با دیدن اسم"ایلیا" بر روی صفحه ی تلفن اخم کردم.
- این وقت شبم ول کن نیست؟
کلافه به سمت سارینا برگشتم و گفتم:
- نخیر؛ جناب تا جواب نگیرن ول کن ماجرا نیستن!
- خب به الینا بگو.
درحالی که با عصبانیت وسایلم را جمع می‌کردم گفتم:
- گفتم. صدبارم گفتم! ولی خواهر برادر لنگه همن. حرف تو مخشون نمی‌ره.
با رگه های خنده‌ای که در صدایش معلوم بود، گفت:
- خب حالا تو کم حرص بخور. تحقیقتو نوشتی؟
- آره. تو چی؟
سکوتش را که دیدم به سمتش برگشتم. لبخند ملیحی بر روی لبش بود. این بار هم جواب "نه" بود!
- می‌دونی اگه خانم پارسا بفهمه بازم پیچوندیش چی کارت می‌کنه؟
- اون عمرا بفهمه.
- مگر این که من بهش بگم.
چشم غره ای رفت و روی تختش دراز کشید. با دیدن اتاق معترض گفتم:
-این دیگه چه مدلشه؟
-خوابگاه دانشجوییه دیگه گلم. بگیر بخواب.
کلافه پوفی کردم و سر جایم دراز کشیدم. امشب دلشوره ی عجیبی داشتم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم با گفتن چند ذکر خودم را آرام کنم.
 
آخرین ویرایش

FERESHTE.R

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
4/26/17
ارسال ها
24
لایک ها
204
امتیاز
28
سن
21
محل سکونت
TEHRAN
#4
از روی صندلی بلند شدم و به طرف در خروجی حرکت کردم. در حین راه، متوجه نگاه خیره ی پسری که رو به رویم ایستاده بود شدم. نگاهش کردم. اخم بر چهره داشت و با حالت خاصی به ماشینش تکیه داده بود. نگاهم را از او گرفتم و به راهم ادامه دادم تا به خوابگاه رسیدم.
وسایلم را گوشه ای چیدم و منتظر شدم تا سارینا برگردد. تلفن همراهم زنگ خورد. به خیال این که سارینا تماس گرفته، تماس را وصل کردم و بلافاصله پرسیدم:
- معلوم هست کجایی؟ کلاست که نیم ساعت پیش تموم می‌شد!
منتظر جواب شدم اما جوابی نداد.
- سارینا؟ الو؟
با قطع شدن تماس تعجبم بیشتر شد. به صفحه ی تلفن نگاه کردم. شماره آشنا نبود. خواستم دوباره به همان شماره زنگ بزنم که ورود سارینا مانع شد. سلام بلندی کرد و بعد از پرت کردن کیفش وسط اتاق، خودش را روی تخت انداخت. شلخته ترین آدم دنیا هم پیش او کم می‌آورد!
- ساری؟
- هوم؟
- یکی با یه شماره ناشناس بهم زنگ زده بود.
بی‌خیال غلتی روی تخت زد و گفت:
- عه؟ چه جالب!
با مشت ضربه ای به کمرش زدم و گفتم:
- سارینا جدیم مسخره بازی درنیار.
- ای بابا! خب به منم صدبار با شماره ناشناس زنگ زدن. گیرت رو چیه؟
- آخه هرچی می‌گفتم جواب نمی‌داد! اصلا حرف نمی‌زد!
- لال بوده لابد.
بحث کردن با این دختر بی‌فایدست! تلفنم را از روی تخت برداشتم و شماره ی همان شخص را گرفتم. بعد از مدت تقریبا طولانی تماس را رد کرد. چندبار دیگر هم این کار را تکرار کردم اما فایده ای نداشت. کلافه تلفن را کنار گذاشتم. به خودم گفتم:« شاید اشتباه گرفته بود! چرا انقدر خودتو درگیر می‌کنی؟». جوابی برای سوالم پیدا نکردم. شاید واقعا این کنجکاوی بی‌جا بود!
 

FERESHTE.R

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
4/26/17
ارسال ها
24
لایک ها
204
امتیاز
28
سن
21
محل سکونت
TEHRAN
#5
سعی کردم خودم را با چیزی سرگرم کنم، اما نشد! با‌حرص به سارینا که غرق در خواب و رویا بود نگاه کردم. با خودم گفتم:« سر و ته این دخترو بزنی همش خوابه!». تصمیم گرفتم کتابی انتخاب کنم و مشغول به خواندن شوم. از بین اندک کتابی که روی میز بود، یکی را برداشتم و نگاهش کردم. همان چیزی بود که می‌خواستم، "آغوشش عشق بود". لبخندی زدم و شروع به خواندن کردم. چند صفحه ای را که خواندم، کتاب را بستم و پشتش را نگاه کردم.
"من از این پرسش تکراری
هیچ‌گاه خسته نمی‌شوم
همین پرسش این روزها:
چشمانت رنگ دیگری دارد؛ عاشق شده‌ای؟
و من به لبخندی اکتفا کنم
و در دل بگویم
عاشق؟ مجنون شده‌ام! مجنون
تمام این روزها به فدای آن روز
که من جایی کنار خاطره‌هایم خواهم نوشت:
آغوشش؛ عشق بود"
صدای غرغر سارینا، رشته‌ی افکارم را پاره کرد.
- بسه دیگه هرروز هرروز عین این عاشقای شکست خورده می‌شینه اونو می‌خونه!
بعد از این حرف، کش و قوصی به بدنش داد.
- هرکی اینارو بخونه یعنی عاشقه؟ خب قشنگه. اصلاً تو از کتاب چی می‌فهمی؟
لبخند بانمکی زد و گفت:
- هیچی والا!
- بله دیگه. همه هوش و حواست که پرت نیماست، عقل درست حسابیم که نداری چیزیو درک کنی! کلاً یه موجود اضافی توی جامعه ای!
اخم کمرنگی کرد و گفت:
- آهای اوهوی! اولاً نیما نه و آقا نیما، دوماً دختر به این عاقلی! چشم نداری ببینی.
چپ چپ نگاهش کردم. بازهم صدای زنگ تلفن همراهم بلند شد. همانطور که حدس زده بودم، ایلیا بود. چند لحظه‌ مکث کردم و بعد تصمیم گرفتم تا جواب این پسر سمج را بدهم.

 

FERESHTE.R

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
4/26/17
ارسال ها
24
لایک ها
204
امتیاز
28
سن
21
محل سکونت
TEHRAN
#6
- بله؟
با کمی مکث پاسخ داد:
- سلام.
- علیک سلام. کاری داشتید؟
سارینا، به سرعت از جایش بلند شد و گوشش را به پشت تلفن چسباند تا حرف‌هایش را بشنود. دوباره کمی سکوت کرد و بعد گفت:
- نه ... خب راستش زیاد مهم نبود! فقط خواستم حالتون رو بپرسم.
باحرص گفتم:
- ممنون، من خوبم!

صدای «ایلیا، ایلیا» از پشت تلفن، به گوشم خورد. باتردید و کمی عصبانیت گفت:
- خب من باید برم ... یه کاری برام پیش اومده. شرمنده مزاحم شدم. خداحافظ.
بلافاصله تماس را قطع کرد. سارینا از تلفن فاصله گرفت و گفت:
-اینم حالی به حالیه ها!
شانه‌ای بالا انداختم. سارینا بازهم با شنیدن گفت و گوی بین منو ایلیا، یاد عشق تقریباً خیالیش، نیما افتاد و به فکر فرو رفت. کمی خودم را به او نزدیک کردم و گفتم:
- هنوز موفق نشدی بهش نزدیک شی؟ نه؟
سرش را پایین انداخت. زیر لب با لبخند کمرنگی زمزمه کردم:
- دلی پر درد اما زبانی خاموش؛ درسته؟!
باخنده سرش را بلند کرد.
- باز فاز شاعری ورت داشت؟
- دو دقیقه اومدیم فضا رو شاعرانه کنیم و طبق معمول رفیق شفیقمون گند زد به صحنه!
از سرجایم بلند شدم و به سمت پنجره ی کوچکی که گوشه ی اتاق بود، رفتم. پرده را کنار کشیدم و به بیرون نگاه کردم. با دیدن شخص رو‌به‌رویم، تعجب کردم. همان مردی بود که امروز دیده بودم.