Change

رمان نفرین تجلی گران | ‏ASIL‏ کاربر انجمن یک رمان

شروع موضوع توسط ASIL ‏4/4/17 در انجمن رمان های پیشرفته

?

رمان چطوره؟

  1. عالی

    70.0%
  2. افتضاح

    0 رای
    0.0%
  3. متوسط

    30.0%
  4. نظری ندارم

    0 رای
    0.0%
  1. ASIL مدیر آزمایشی مدرسه جادویی عضو کادر مدیریت مدیر آزمایشی 1

    ASIL
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    ارسال ها:
    1,680
    تشکر شده:
    2,722
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بیکاری
    محل سکونت:
    ترکمن صحرا
    وب سایت:
    کد رمان :1047

    رمان نفرین تجلی گران
    نویسنده ‏ASIL
    ژانر: تخیلی ، معمایی
    از زبان سوم شخص.
    "داستان من ، داستان تجلی گران است.
    تجلی گرانی که قرن ها رعب و ترس آفریده اند و پیشتاز بوده اند در علوم ماوراءالطبیعه.
    گاهی سرنوشت ، چون شطرنج بازی قهار ، بازی های تلخی را برای مهره گانش رقم می زند.
    یک اشتباه می تواند همه چیز را دگرگون کند و صفحه شطرنج را از هم بپاشد.
    و در اعماق جنگل مه رژیا ، و به دور از ساختمانی افسانه ای ، موجوداتی در کمین تجلی گرانند تا نفرین را عملی کنند و چه وحشتناک است که کسی ، جلو دارشان ، نیست ... !
    نفرین تجلی گران."
     
    آخرین ویرایش: ‏9/8/17
    PaRIsA-R, tromprat, FATEME078 و 15 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. PARISA_R مدیر سایت عضو کادر مدیریت مدیر سایت

    PARISA_R
    آنلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/17
    ارسال ها:
    173
    تشکر شده:
    2,058
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    اصفهان
    [​IMG]


    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید
    ♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
    ** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

    ♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

    درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
    **تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


    به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

    ** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

    با تشکر تیم مدیریت یک رمان
     
    PaRIsA-R, tromprat, تیام و 11 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. ASIL مدیر آزمایشی مدرسه جادویی عضو کادر مدیریت مدیر آزمایشی 1

    ASIL
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    ارسال ها:
    1,680
    تشکر شده:
    2,722
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بیکاری
    محل سکونت:
    ترکمن صحرا
    وب سایت:
    به نام آفریننده هستی...
    فصل اول : عمارت مرموز کالین
    لارا اسپنسر [1] ، در حالی که لبه ژاکتش را در مشت گرفته بود و پوست لبش را می جوید، با نگرانی وارد راهروی درمانگاه شد.
    قدم هایش را سرعت بخشید و در درمانگاه را باز کرد. چشمان سبز رنگش با نگرانی دنبال برادرش، دور و اطراف درمانگاه را می کاوید.
    با دیدن سومین تخت از سمت چپ، نفس آسوده ای کشید و پلک هایش را با خیال راحت روی هم گذاشت.
    به تخت نزدیک شد و کوله پشتی صورتی رنگش را که حاوی دار و ندار زندگی اش بود را روی میز پرت کرد.
    لباس سفید درمانگاه زیادی برایش گشاد بود. شاید هم نواه زیادی لاغر بود. با این حال تنها چیزی که لارا به آن می اندیشید ، تنفر بالای نواه از لباس بیمارستان بود.
    نواه اسپنسر [2] با چشمان نیمه باز به خواهر دوقلویش نگاه کرد.
    لارا پرسید:
    -نواه ، حالت خوبه؟
    نواه اسپنسر دستی به سر باندپیچی شده اش کشید و گفت:
    -آره... ویلیام کجاست؟
    -با مادام رزمرتا صحبت می کنه.
    نواه سری به نشانه تأیید تکان داد.سپس پوزخندی زد و گفت:
    -لارا ، اون نواده من نبودم. تو هم نیستی.نواده ششم...
    نواه جمله اش را ادامه نداد و با تکیه بر تخت نشست.لارا پرسید:
    -اون کجاست؟
    جواب داد:
    -احتمالا کنار پدرو مادرش و از آخرین روزهای تابستون لذت می بره. شاید هم یه سفر خانوادگی...
    -چه زمانی به این جا میآد؟دو ماه دیگه ، وقتی پاییز شروع بشه میاد مدرسه. اون نحسه... نباید بیاد.
    لارا مغموم ، خود را روی صندلی کنار تخت رها کرد و گفت:
    -اون نمی دونه چی در انتظارشه. اگه می دونست ، به این جا نمی اومد.
    - شاید.
    لارا کنجکاوانه پرسید:
    -می دونی اسمش چیه؟
    -چرا می پرسی ؟
    نواه با درد نشست و دستی به صورتش کشید:
    -فکر کنم جان...جیسون...جک کالین... نمی دونم.
    لارا گوشه لبش را کج کرد و متفکرانه پرسید:
    -پسر بیچاره...سرنوشت شومی داره...جان...جک...جیسون کالین... فیلیپ هنوز به دنبال راهی برای نجات نوادست؟
    -آره. امیدوارم هیچ وقت به این مدرسه نیاد...اون نفرین شدست!
    هر دو برای چند دقیقه سکوت کردند.نواه نگاهی به دور و پیرامون درمانگاه انداخت. کسی جز آن دو نفر نبود.
    سپس پرسید:
    -جاستین کجاست؟
    لارا ابرویی تاب داد و کف دستش را تکیه گاه چانه اش قرار داد:
    - نمی دونم. از هم جدا شدیم ، ویلیام همراه لوسی به دره آگوستین رفتند.
    در کیلومتر ها آن طرف تر.
    با قلبی دردمند، گل ها را روی سنگ قبرها گذاشت.
    روی سنگ قبر پدر و مادرش.
    بغضش را فرو خورد و سعی کرد بر اعصابش مسلط شود. صدای بوق ماشینی، باعث شد نگاهش را از سنگ قبرها بگیرد و به اتومبیل پشت سرش خیره شود. رانندی سرد،بی روح و جدی عموی پدری اش استفان ، با سر به او اشاره میکرد تا عجله کند.
    بی توجه به عجله ای که راننده داشت، با قدم های کوتاه و آرامی حرکت کرد.
    با دیدن جای خالی چمدان هایش، به این نتیجه رسید که راننده آنها را در صندوق عقب قرار داده. بدون حرف سوار شد و سعی کرد افکارش را از مرگ والدینش، به خاطرات شیرین گذشته تغییر دهد.
    اواخر تابستان، در یک روز گرم،بعد از اطمینان یافتن از نبود استفان کالین [3] به سمت اتاق استفان به راه افتاد.
    عمارت قدیمی و رعب انگیز استفان، بی شباهت به خانه ارواح نبود و تابلوهای قدیمی و پوسیده و فرش های دیوار کوب شده، تارهای عنکبوت، مبل های خاک گرفته ، شومینه ای سلطنتی، و پرده هایی که کسی حق کشیدن آنها را نداشت، این نگرش را در ذهنش به وجود آورده بودند.
    حواسش کاملا به اطراف بود تا حضور ناگهانی استفان یا یکی از خدمه، غافلگیرش نکند.
    در با صدای قیژ آرامی باز شد. باور نمی کرد در قفل نشده باشد. پاورچین پاورچین به درون اتاق رفت و در را بست. نفس عمیقی از سر آسودگی کشید.
    نگاهی به دور اتاق انداخت. دیوار روبه روی در و سمت چپ آن پوشیده از کتاب بود. میزی زوار در رفته وسط اتاق و کاغذ پوستی ها و کتابهای قدیمی و جدید روی بر روی هم تلنبار شده بودند.
    از برخورد پاهای برهنه اش با کاشی های سرد اتاق ، حس خوبی داشت و از اینکه توانسته بود بعد از یک هفته تلاش های مداوم ، وارد اتاق مرموز استفان شود، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید.
    لباس سیاه ، نشانه عذادار بودنش بود. برای مرگ ناگهانی پدر و مادرش ، بر اثر نشتی گاز.
    لب های خشک شده اش را کمی تر و به سمت میز حرکت کرد. روی آن خم شد.
    از خط عجیب و غریبی که برای نوشتن آنها استفاده شده بود سر در نمی اورد.
    کمی آنها را به هم ریخت و کلافه دستی به پشت گردنش کشید.
    دور و اطراف میز را گشت و کشو ها را زیرو رو کرد.
    تنها وسیله ای که پیدا کرد یک روان نویس خالی از جوهر در یکی از کشو ها بود.
    با لب هایی که به هم می فشرد، سعی می کرد کشویی که به احتمال زیاد قفل شده بود را باز کند، و وقتی نتیجه ای حاصل نشد، نگاهی به کتابخانه در مرز انفجار استفان انداخت.
    بیستمین کتاب از سطر ششم را بیرون کشید و ورق زد.
    دوباره آن زبان عجیب.
    به دنبال تصویری، کتاب را زیر و رو کرد.
    روی تصویر گیاهی عجیب توقف کرد.این گیاه را قبلا هم دیده بود.در باغچه خانه شان.
    وقتی والدینش زنده بودند.
    ولی هیچ وقت کاربردش را نفهمیده بود. نگاه خیره ای به کتاب کردو کتاب، با نیروی ذهنش در هوا معلق شد و به آرامی به جای قبلی خود، درمیان انبوه کتاب های سطر ششم برگشت. پوزخندی زد.
    یک نفر باید او را کشف میکرد. نه این که او، یک نفر دیگر را!
    -دنبال چیزی می گردی جان؟
    از جا پرید. انتظار شنیدن صدای استفان را، آن وقت روز و در اتاق و هنگامی که از نبودش در عمارت اطمینان داشت، نداشت!
    [1]Lara-Lora Spancer
    [2]Noah Spancer
    [3]Stephen Cullen
     
    PaRIsA-R, tromprat, FATEME078 و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. ASIL مدیر آزمایشی مدرسه جادویی عضو کادر مدیریت مدیر آزمایشی 1

    ASIL
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    ارسال ها:
    1,680
    تشکر شده:
    2,722
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بیکاری
    محل سکونت:
    ترکمن صحرا
    وب سایت:
    استفان کالین، پیرمرد عبوس و مرموزی بود که از تک تک حرکاتش غروری که از ناکجا آباد ریشه می گرفت، شره می کرد. اثری از دو زخمی قدیمی به موازات یک دیگر بر سمت چپ گردنش نقش بسته بود.
    بینی عقابی اش انگار از نقاط مختلفی شکسته بود و سری نسبتا تاس و چند تار موی سفید پشت گوش هایش قرار داشتند ، عصایی تراشیده شده از چوب و هیکل درشت و خموشش کت و شلواری اتو کشیده را پوشش قرار داده بود.
    از کتابخانه فاصله گرفت. استفان کاملا او را برانداز کرد. انگار اولین باری بود که او را دیده.
    پشت میز شلوغش جای گرفت. انگشتان بلند، باریک و نافرمش را در هم فرو برد و لبخندی زد که بی شباهت به ریشخند نبود و جان نمی دانست او به چه چیزی می خندد، به او یا افکارش.
    -جواب سوالمو ندادی جان[1]؟ دنبال چیزی می گشتی؟
    جان سعی کرد دلیلی بیاورد:
    -شاید بشه گفت دنبال اسرار مخفی این عمارت...
    -و دنبال اسرار مخفی این عمارت در اتاق شخصی من؟ راه درستی انتخاب نکردی پسر...
    هر دو برای چند دقیقه طولانی به یک دیگر خیره شدند.چشمان هیچ کالینی شخصیت درونی اش را لو نمی داد.
    بعداز سی ثانیه، جان نفس عمیقی کشید و مردمک چشمانش را در حدقه گرداند و زیر لب جمله ای را زمزمه کرد.
    استفان خم شد و با کلیدی نقره ای که از جیب سمت چپ کتش بیرون آورده بود، کشوی قفل شده را باز کرد.
    نامه ای مهرو موم شده بیرون کشید و روی میز گذاشت و به سمت جان هل داد.
    جان اول نگاهی به نامه، بعد به استفان و بعد دوباره به نامه انداخت.
    دست برد تا نامه را بردارد که استفان با پوزخندی مانع شد و با سر اشاره کرد که این راهش نیست.
    جان لب هایش را بر هم فشرد و با نیروی ذهنش نامه را در هوا معلق کرد و به سمت خود کشید.نامه را در هوا گرفت و تمام زوایای آن را بررسی کرد. گوشه سمت چپ نامه با جمله:
    " برسد به دست جان کالین " مزین شده بود.
    پاکت نامه ای به رنگ سفید و مهری سیاه که کلمات و حروف نامشخص و به احتمال کم ناشناخته ای را حک کرده بود.
    استفان کمی سرش را جلو آورد و گفت:
    -اون نامه رو فقط یه کالین می تونه باز کنه.به نظر من هنوز زمان مناسب نرسیده .در واقع ، پدرت از من خواسته بود این نامه وقتی به دستت برسه که حس کردی مرگ در پیش روته. ولی خب...من انتخاب رو به عهده خودت گذاشتم!
    جان ابرویی برای امانت داری استفان بالا انداخت. عقب گرد کرد تا اتاق را ترک کند که صدای استفان مانع شد:
    -و... یه مسئله دیگه این که امیدوارم درک کنی که از آدمای فضول به هیچ وجه خوشم نمیاد... دفعه بعد تا این حد خوب رفتار نمی کنم...
    باز نگاه های خیره. انگار هر کدام میخواست دیگری را با چشم هایش بدرد.
    بعد از مدت کوتاهی ، جان با قدم های محکمش اتاق را ترک کرد.
     
    PaRIsA-R, tromprat, تیام و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. ASIL مدیر آزمایشی مدرسه جادویی عضو کادر مدیریت مدیر آزمایشی 1

    ASIL
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    ارسال ها:
    1,680
    تشکر شده:
    2,722
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بیکاری
    محل سکونت:
    ترکمن صحرا
    وب سایت:
    با بستن در، انگار به حجم عظیمی از اکسیژن رسیده باشد، نفس عمیقی کشید.
    نامه را در جیبش حس می کرد. اخر خط؟
    منظور پدرش چه بود؟ ولی حداقل این را می دانست که هنوز به اخر خط نرسیده.
    و از این بابت خوش حال بود.
    در مدت یک ماهی که در عمارت کالین زندگی کرده بود، بزرگترین سرگرمی اش گشت و گذار در عمارت بزرگ، وسیع و مرموز استفان بود و بقیه اوقات فراغتش را به بررسی رفت و آمد سایر افراد به داخل و خارج از کاخ اختصاص می داد.
    جان مسمم بود که راز این عمارت، استفان، ساکنینش و حتی خودش را کشف کند.
    توانایی های عجیب خودش، نامه ای از طرف پدر و مادرش که فقط یک کالین می توانست باز کند که اکنون در مخفی ترین قسمت عمارت پنهانش کرده بود و یک عمارت پر رمزو راز، همه و همه او را برای رسیدن به حقیقت ترغیب می کرد.
    ولی حس می کرد روز به روز بیشتر شبیه دیگر افراد این عمارت می شود.احساس ناامنی، خطر، ترس و اضطراب، از او یک موجود منزوی و گوشه گیر ساخته بود.
    دیگر حتی تمایلی به تمرینات ذهنی که بعد از مرگ والدینش در پیش گرفته بود را هم نداشت. نه امیدواری، نه شادی و نه آرزویی.
    شب از نیمه گذشته بود.
    صداهایی به صورت زمزمه در گوشش پژواک می کرد.
    "مطمئنی؟"
    "آره..."
    "اگه بگیرنمون... ؟"
    "انقد نترس...اگه می ترسی می تونی نیای..."
    "من تنهات نمی ذارم..."
    صداها به نحوی واضح بودند، که انگار دو نفر کنار گوشش بحث می کردند.
    چشمانش را باز کرد. دستانش را دو طرف سرش قرار و محکم فشار داد. صدای جیغ، ترافیک، آهنگ، پچ پچ، بوق، زنگ. همه و همه در سرش می پیچید.
    از روی تخت بلند شد و با درد روی زمین زانو زد.موهایش را کشید. سرش را محکم چسبیده بود و در لحظه ای که می خواست سرش را به دیوار بکوبد، با برخورد شئ نوک تیزی به شانه اش و صدای شکسته شدن جسمی شیشه ای، همه ی صداها به یک باره قطع شد.
    عمارت در سکوت سرسام آوری بود. با نفس عمیقی، صورت عرق کرده اش را با دست پاک کردو با ناتوانی روی تخت دراز کشید. حتی نگاهی به جسم شیشه ای شکسته هم نکرد.
    لب های ترک خورده اش را تر و سعی کرد افکارش را از آن صداها، به گفته های دیروز صبح استفان منحرف کند. جمله ی استفان در ذهنش پیچید:

    " اونجا همه مثل خودتن! "
    یک مدرسه شبانه روزی که همه مثل او بودند.عجیب. کم کم داشت به این نتیجه می رسید که در این دنیا تنها نیست و استفان و به احتمال زیاد یک گله دانش آموز در یک مدرسه شبانه روزی هم مثل او هستند.
    صدایی در گوشش پیچید:
    " ولی تو مثل هیچ کدوم از اونا نیستی "
    بی توجه به صدا، پتو را بر سرش کشید و سعی کرد بخوابد. در مدت یک ماهی که آنجا زندگی کرده بود ، آنقدر اتفاقات عجیب برایش رخ داده بود که دیگر از یک صدای ناآشنا که در گوشش پچ پچ می کرد، هراسی نداشته باشد.
     
    PaRIsA-R, tromprat, تیام و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. ASIL مدیر آزمایشی مدرسه جادویی عضو کادر مدیریت مدیر آزمایشی 1

    ASIL
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    ارسال ها:
    1,680
    تشکر شده:
    2,722
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بیکاری
    محل سکونت:
    ترکمن صحرا
    وب سایت:
    صبح روز بعد، با صدای قدم های شخصی از خواب بیدار شد.
    نگاهی به سرتاسر اتاق انداخت. کمی طول کشید تا به این نتیجه برسد که دیگر در اتاق خودش در خانه شان نیست و این حقیقت تلخ که پدرو مادرش زنده نیستند و حال باید در یک عمارت وحشت با یک پیرمرد عجیب منفور زندگی کند.
    تکه های گلدان خرد شده کنار میز ، توجه اش را جلب کرد.
    از تخت پایین جست و با احتیاط کامل از بین آنها عبور کرد و خود را به لبه پنجره رساند.
    مثل هر روز در این ماه، احساس فشار و تنگی نفس می کرد. پنجره مشرف به حیاط جلویی را باز کرد و کمی روی پنجره خم شد.
    حیاط عمارت ، پوشیده از درخت های کاج و سروی که روزها زیبا و شب ها وحشت انگیز بودند.
    راننده استفان که به طرز عجیبی ترسناک بود، با کمری که به صورت نافرمی به عقب خم شده، ایستاده و انگار منتظر کسی بود.
    شاید لکه های سرخ رنگ از مایعی که بی شباهت به خون نبود ، و در سفیدی یقه پیراهن سفیدش خودنمایی می کرد ، از چشمان تیزبین او دور مانده بود و می توانست در صورت دیده شدنش توسط یکی از خدمه ، آن قطرات نحس را به زمان تحویل گرفتن گوشت از یکی از قصابی های لندن نسبت دهد.
    نگاهی به دور و اطراف حیاط انداخت. مارگارت، آشپز عمارت، با تکه گوشتی بزرگی که در دست داشت، از آشپزخانه بیرون آمد و گوشت را، مستقیم به سمت سگ سیاه و غول پیکری که با قلاده ای آهنی بسته شده بود، انداخت.
    سگ ابتدا ممانعت کرد ولی بعد از چند دقیقه ، با خوی وحشی خود به سمت گوشت
    حمله ور شد و دندان های تیز خود را در گوشت فرو برد.
    مارگارت با حس نزدیکی سگ به خودش ، جیغ خفه ای کشید و هراسان به عقب چرخید.
    جان پوزخند بی صدایی زد. سگ ناله ای کرد و گوشت را میان پنجه های خود اسیر کرد.
    راننده استفان که جان تا آن موقع نفهمیده بود نامش چیست ، نیم نگاهی به مارگارت ترسیده کرد و بی توجه به اتومبیل تکیه داد. جان پنجره را بست و از میان خرده شیشه ها، خود را به در رساند.
    پارکت ها انگار لیز بودند و جان حس می کرد هر لحظه ممکن است روی آنها سر بخورد. از راهروی منتهی به سالن غذاخوری گذشت و به سمت پله ها رفت.
    با اصابت نوک انگشتان پای راستش با اولین پله، صدای گفتگویی توجه اش را جلب کرد.برگشت و به سمت اتاق شخصی استفان به راه افتاد.
    استفان بعد از یک دوش آب گرم ، لباس خواب سفید رنگش را به تن کرده بود و قبل از فرو رفتن به خواب بعد از ظهرش ، بر مبلی قدیمی و خاکستری رنگ در اتاق لمیده و قهوه ی داغ خانم مارگارت را هورت می کشید.
    با شنیدن صدای قدم هایی سنگین ، لبه استکان قهوه را از لب هایش دور کرد و گوش داد.
    با باز و بسته شدن در اتاق، جرعه دیگری از قهوه را نوشید و در حالی که طعم بی نظیر قهوه های خانم مارگارت را مزه مزه می کرد ، چشمانش را بست و گفت:
    -تویی فیلیپ؟
    صدایش را به خوبی می شناخت. بارها و بارها او را دیده بود و می توانست دلیل ورودش به عمارت کالین را حدس بزند.
    -آره منم...استفان.
    صدایش از استرس می لرزید استفان چشمانش را بست و مقداری از قهوه را با لذت چشید:
    -اومدی دوباره راجع به اون پسره حرف بزنی؟
    لحن فیلیپ دوستانه نبود وقتی که گفت:
    -واقعا می خوای بفرستیش اون مدرسه؟ تو عقل داری؟می خوای به کشتنش بدی؟
    استفان به سمتش چرخید و آرنجش را به دسته مبل قهوه ای رنگ تکیه داد:
    -این سرنوشت اونه فیلیپ... استکان قهوه را روی میز گذاشت .کتابی را برداشت و ورق زد و ادامه داد:
    -سرنوشت همه معلومه... کسی نمی تونه جلوی نفرین رو بگیره...
    از جا بلند شد و روبه روی فیلیپ ایستاد. فیلیپ تقریبا با او هم قد بود. البته ، خمیدگی هیکل منحوس استفان را نمی توان نادیده گرفت.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏27/7/17
    PaRIsA-R, tromprat, تیام و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. ASIL مدیر آزمایشی مدرسه جادویی عضو کادر مدیریت مدیر آزمایشی 1

    ASIL
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    ارسال ها:
    1,680
    تشکر شده:
    2,722
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بیکاری
    محل سکونت:
    ترکمن صحرا
    وب سایت:
    چشمان درشتش با مردمک بیضی شکل به رنگ آبی و موهای سفیدش از او موجود زیبایی ساخته بود. شنل مشکی رنگ و مندرسش به صورت نامرتبی روی شانه اش افتاده و چشمانش نگران بود.
    برقی در چشمان دریایی فیلیپ نشست. با عصبانیت قدمی جلو رفت و یقه استفان را گرفت و بالا کشید.
    -معلومه چی می گی پیرمرد؟ من نمی خوام اون پسر بمیره...
    -اگه می تونی نفرین رو خنثی کن!
    یقه اش را از دستان فیلیپ بیرون کشید و در حالی که سعی می کرد با بستن چشمانش ، خونسردی اش را حفظ کند ادامه داد:
    -اینجا خونه منه فیلیپ... به نفعته درست رفتار کنی...
    فیلیپ با درماندگی اهی کشید و گفت:
    - قرار بود ازش مراقبت کنی... تو قسم خوردی...
    استفان با تندی به سمت میز و فنجان قهوه اش حرکت کرد و به تندی گفت:
    -این مسئله قبل از این بود که بفهمم یه نفرین باستانی پشت این پسرست.
    تحملش حتی توی خونه هم برای من سخته. به نظرم بهتره بمیره. طبیعت خیلی از تو قوی تره. ولی بعد از چند سال هنوز هم نمی خوای قبول کنی. تو باختی فیلیپ. وقتی تویی که برای مردم اسطوره بودی نتونستی از جنگ جلوگیری کنی جان که یه بچه دبیرستانیه چه طور باید در برابر طبیعت بایسته؟
    فیلیپ دستش را بر صورتش کشید. سخنان استفان تداعی گر سال های قبل بود. آرزو کرد ، ای کاش هیچ گاه به آن عمارت نمی آمد و چنین اراجیفی را نمی شنید.
    استفان یقه لباسش را مرتب کرد و فنجان قهوه را به دست گرفت. نیم نگاهی از فرای شانه اش به چهره غرق در تفکر فیلیپ انداخت و با تکبر ذاتی اش ، آرام تر زمزمه کرد:
    -برو فیلیپ ... جای تو این جا نیست. از جان فاصله بگیر تا طبیعت دوباره مجازاتت نکنه.
    فیلیپ اب دهانش را بی صدا قورت داد و نگاه ابی اش را به هیکل خمیده و سفید پوش استفان دوخت. سپس عقب گرد کرد و به سمت در ورودی قدم برداشت.
    با نزدیک شدن صدای قدم های شخصی ، جان به سرعت در طول راهرو دوید و خود را به درون اتاقش انداخت.
    به در تکیه داد و نفس عمیقی کشید. زیر لب با چشمان گرد شده اش گفت:
    -نفرین باستانی... خدای من...
    دستانش را در موهایش فرو برد و روی در سر خورد. او نفرین شده بود.
     
    PaRIsA-R, F.K, تیام و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. ASIL مدیر آزمایشی مدرسه جادویی عضو کادر مدیریت مدیر آزمایشی 1

    ASIL
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    ارسال ها:
    1,680
    تشکر شده:
    2,722
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بیکاری
    محل سکونت:
    ترکمن صحرا
    وب سایت:
    "فصل دوم: شجره نامه خاندان کالین"
    در اوایل ماه آگوست و نزدیک شدن به فصل پاییز، جنب و جوش ساکنین عمارت کالین بیشتر شده بود و هر یک، خود را برای رویارویی با پاییز و زمستان آماده می کرد.
    مدیلین، یکی از خدمتکاران عمارت، جارو به دست ، از کتابخانه بیرون آمد.
    در نظر جان ، این خدمتکار جوان که همسر راننده استفان بود ، با آن موهای طلایی که دم اسبی می بست ، چشمان کشیده ، صورتی کک مکی ، دامنی پرچین و پیش بند سفید و کثیفی که همیشه از آن استفاده می کرد ، بی شباهت به زنان تگزاسی نبود و در عجیب بودن دست کمی از شوهر مرموزش نداشت.[/COLOR]
    با دیدن رد پاهایی که در طول راهرو به جا مانده بود ، چشمانش از تعجب گرد شد. رد پنجه ها را تا پایان راهرو دنبال کرد و با دیدن سگ سیاه استفان ، که به هیچ وجه رام شدنی نبود ، جیغی کشید و با آخرین سرعتش فرار کرد.
    سگ سیاه به آرامی غرید.
    چشمان سرخ رنگش را به در اتاق استفان کالین دوخت. ضربه ای با پنجه اش به در زد. آن را باز کرد و وارد شد.
    جان کالین، سنگی را به بازی گرفته بود و با نیروی ذهنش، آن را بالا و پایین می کرد.
    چشمانش را بست و به صدای پیچیدن باد، لابه لای برگ درختان گوش داد...
    عمارت کالین هر چه قدر هم زشت و خوفناک بود، ولی حیاط زیبا و دل انگیزی داشت...
    جان، نگاهش را بالا آورد و عمارت را کامل از نظر گذراند. عمارت بی شباهت به قلعه نبود وبرج های مخروبه و طبقات زیادی داشت.
    عمارتی که از اجدادشان به استفان رسیده بود.
    با حس حرکت جسم سیاهی، نگاهش را از عمارت گرفت و به سگ سیاهی دوخت که از در ورودی بیرون می آمد. پس صدای جیغی که جان احتمال می داد متعلق به مدیلین باشد، به این دلیل بود.
    جان، مسیرش را کج کرد و به سمت دروازه عمارت به راه افتاد.
    صدای بلند و گوش خراش باز شدن در را شنید.
    در مرز بین کاشی های سنگی و محل رویش گیاهان ایستاد و به شخصی که سعی در بستن دروازه داشت، نگاه گذرایی انداخت.
    بی حوصله تر از آنی بود که جلو برود و به آن پسر کمک کند.
    پسر با لگد محکمی دروازه را بست و دستانش را چند بار به هم کوبید. جمله ای زیر لب ، خطاب به قراضه بودن دروازه گفت و برگشت.
    سگ سیاه، به آرامی به سمت درختی که معمولا به آن بسته می شد، حرکت می کرد. نگاهی به دور حیاط انداخت و با دیدن جان،به آرامی غرید.
     
    PaRIsA-R, F.K, تیام و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. ASIL مدیر آزمایشی مدرسه جادویی عضو کادر مدیریت مدیر آزمایشی 1

    ASIL
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    ارسال ها:
    1,680
    تشکر شده:
    2,722
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بیکاری
    محل سکونت:
    ترکمن صحرا
    وب سایت:
    استفان پرده را کشید تا ادامه این صحنه را نبیند.
    نواه اسپنسر با دیدن جان لبخندی زد.
    سگ خیز برداشت و به سمت جان حمله ور شد.
    لبخند نواه، با دیدن سگ سیاهی که از پشت به جان نزدیک می شد، روی لب هایش خشک شد.
    به سمت جان دوید و قبل از اصابت پنجه های سگ بین آنها قرار گرفت.
    سگ متوقف شد. چشمان وحشی اش بین نواه و جان در نوسان بود.
    جان با وحشت چند قدم عقب رفت و نواه چند قدم به سگ نزدیک تر شد.
    سگ پارس کوتاهی کرد و پاهایش را روی زمین کوبید. برای چند ثانیه به نواه خیره شد. نواه با چشمانش به او هشدار می داد.
    سگ کمی آرام شد .
    پارس کوتاهی کرد و پاهایش را روی زمین کشید.
    بعد به آرامی پنجه هایش را روی کاشی کاری مسیر ورودی دروازه تا عمارت کشید و از آن ها دور شد.
    نواه بعد از اطمینان یافتن از رفتن سگ ، به سمت جان برگشت.لبخند همیشگی اش دوباره روی لب هایش بود. دست راستش را به سمت جان دراز کرد و گفت:
    -سلام. من نواه اسپنسرم. خوش حالم می بینمت جان...
    جان در حالی که سعی می کرد لبخندی روی لب هایش بنشاند که کم و بیش موفق هم بود ، با او دست داد.
    حتی کنجکاو نبود که بداند "نواه اسپنسر " از کجا او را می شناسد.
    این عمارت تمام شادی هایش را از بین برده بود.
    استفان از گوشه پنجره نظاره گر آن دو بود. پرده را کامل کشید.
    اتاق در تاریکی فرو رفت.
    شمعی را روشن کرد و روی میز گذاشت و ورود نواه اسپنسر را به انتظار کشید.
     
    F.K, تیام, Melissa و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. ASIL مدیر آزمایشی مدرسه جادویی عضو کادر مدیریت مدیر آزمایشی 1

    ASIL
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    ارسال ها:
    1,680
    تشکر شده:
    2,722
    امتیاز:
    113
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    بیکاری
    محل سکونت:
    ترکمن صحرا
    وب سایت:
    برخلاف استفان که ادعا می کرد امواجی منفی و شیطانی را در وجود جان حس می کند ، نواه هیچ حس بدی از دست دادن یا هم صحبتی با جان پیدا نکرده و مطمئن بود که استفان این چرندیات را گفته تا سریع تر از دست جان خلاص شود.
    نواه برای اینکه استفان را بیشتر از این منتظر نگذارد، با گفتن جمله ی
    " بعدا می بینمت "
    از جان دور و به سرعت وارد عمارت شد.
    شلوار جین زخمی اش یادگاری از یکی از شوخی های مزخرف خواهر دوقلویش لارا اسپنسر و تی شرت مشکی رنگش با نوشته ها و تصاویر عجیب ، جزو سلایق عجیب خودش بود
    جان ، با نگاهش او را تا در ورودی عمارت دنبال کرد.
    بعد از زدن چند ضربه به در، بدون کسب اجازه وارد شد.
    استفان روی صندلی ، پشت میزش نشسته بود و آمدنش را به انتظار می کشید.
    دستی به صورت تراشیده اش کشید و نگاهش را به تمام جهات اتاق روانه کرد.
    نواه بدون معطلی با تندی گفت:
    -اون اینجا چه غلطی می کنه؟! به شکل یه سگ؟ فیلیپ راست می گفت... واقعا عقلتو از دست دادی...
    استفان لبخندی زد و گفت:
    -اخماتو باز کن نواه، دیگه سنی از من گذشته. باید انتظار چنین چیزهایی رو داشته باشی، بشین.
    و به مبل خاک گرفته ای که به موازات کتابخانه قرار داشت، اشاره کرد.
    نواه روی مبل نشست و با خستگی گردنش را به لبه آن تکیه داد.
    استفان لبخندش را وسیع تر کرد و با لحن دوستانه ای گفت:
    -به نظر خسته میای پسر... یه فنجون قهوه ی خانم مارگارت حالتو بهتر می کنه...
    نواه، بی احساس ، با چشمان نیمه بازش گفت:
    -برو سر اصل مطلب... از اینجا باید برم دره ی آگوستین...
    -اوه...دره آگوستین...بنیانگذار سوم... دنبال نواده می گردی؟
    -نه، نواده سوم از سال پیش تحصیلاتشو شروع کرده... سپرد سر راهم یه چیزی براش بیارم.
    استفان صندلی اش را کمی عقب کشید.
    سر جایش جابه جا شد و گفت:
    -اصل مطلب؟
    -آره...
    -فیلینت فقط یه مهمونه...
    نواه نیشخندی زد:
    -مهمونی که داشت نوه برادرتو می کشت...
    استفان لب هایش را بر هم فشرد:
    -من هنوز سر حرفم هستم نواه، مرگ اون پسر بهترین راهه...
    نواه با تندی جواب داد:
    -این نفرین با مرگ اون تموم نمی شه. تو در این مورد تصمیم نمی گیری استفان. ما یه قراری داشتیم.. و اگه به اون پایبند نباشی، هیچ کدوممون به خواستش نمی رسه...مگه نه استفان؟
    استفان به سرعت اخم کرد و نواه نیشخند پیروزمندانه ای زد.
    -خیلی خب نواه، من تا زمانی که اون اینجاست، نمی ذارم آسیبی بهش برسه و تو در عوض، اون چیزی که می خوام رو به من بده...قبوله؟ نواه با نارضایتی سر تکان داد.
    جان ، بعد از صرف عصرانه با خانم مارگارت، در راه اتاقش بود.
    کمی امید داشت تا بتواند سخنانی که بین استفان و آن پسر ، نواه اسپنسر ردوبدل می شوند را بشنود...
    وارد راهروی اتاق ها، در ضلع شمالی عمارت شد. اتاق او، سومین اتاق از سمت چپ و اتاق نسبتا بزرگی شامل یک تخت، کتابخانه، میز و صندلی و چند تابلوی پوسیده بود.
    جان در مدتی که در آن عمارت زندگی کرده بود، تقریبا کل عمارت را گشته بود و فقط برخی از مکان ها برایش ناشناخته بود که قفل شده بودند و جزو این دسته نبودند.
    دستش را روی دستگیره در گذاشته بود که با دیدن در باز آخرین اتاق در راهرو، از ورود به اتاق صرف نظر کرد.
    نگاهی به راهرو انداخت. کسی نبود.
    به سمت اتاق رفت.
    در به شدت قدیمی بود.
    دستگیره برنجی را در مشت گرفت و در را باز کرد. اتاقی در کار نبود و در ، به یک راهروی دیگر منتهی می شد.
    راهرویی تنگ تر و نیم متر پایین تر از سطح طبقه دوم.
     
    F.K, تیام, Melissa و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.