• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان بهار ملکه ی زمین | سمانه قربانی کاربر انجمن یک رمان

سمانه قربانی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/3/17
ارسال ها
288
لایک ها
1,356
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
شیراز
#1

کد رمان: 1137
ناظر: سیده پریا حسینی

نام رمان : بهار ملکه ی زمین

نام نویسنده : سمانه قربانی

ژانر : تخیلی، ترسناک، عاشقانه

سطح رمان: درحال پیشرفت

خلاصه:
بهار دختری که نمیدونه در آینده چی در انتظارشه به همراه خواهر و برادرش میرن شمال غافل از اینکه سرنوشت چه ماجراهایی برای اونا رقم میزنه که شما تو خواب‌هم نمیبینید ولی بهار اونارو میبینه و جالب اینکه اون یک ملکه است ملکه‌ای که از آسمان‌ها اومده و خودشم‌نمیدونه!
بنظرتون سرنوشت چه چیزی رو برای ملکه ی ما رقم‌میزنه؟

پایان خوش.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,785
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

سمانه قربانی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/3/17
ارسال ها
288
لایک ها
1,356
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
شیراز
#3
بهار


رزا : هی بهار پاشو دیگه چقدر میخوابی تو دختر
_ بزار بخوابم رزا اذیت نکن.
رزا: باشه پس بخواب ولی جواب ساشا رو خودت باید بدی.
به زور یه اهوم گفتم دوباره خوابیدم؛ ولی در عرض یه ثانیه یادم اومد که چه خبره، سیخ نشستم رو تخت رزا که داشت از اتاق میرفت بیرون‌، با این حرکت من برگشت سمتم.
دیدم هی این رزا منو نگاه میکنه میخنده منم حسابی عصبانی شدم از تخت اومدم پایین رفتم سمتش محکم زدم تو سرش که دو سه بار سرش جلو عقب شد یه دوتا فوشم بهم داد.
_ پاشو برو بیرون میخوام اماده بشم.
اینو گفتم و رفتم سمت سرویس بهداشتی تو اتاقم دست صورتمو شستم با حوله صورتمو خشک کردم تو آیینه به خودم نگاه کردم به رزا حق میدم بهم بخنده اه اه چه قیافم افتضاح شده شیر ابو باز کردم دوباره دو سه بار آب سردو به صورتم زدم که پف چشام کم شد آخیش بعد انجام کارای دیگه از سرویس بهداشتی اومدم بیرون رفتم جلو آیینه تمام قدم برس برداشتم افتادم به جون موهام وقتی که موهام صاف شد با کش محکم بستمش رفتم سمت کمد لباسام یه تیشرت با یه شلوار پرداشتم پوشیدم کفش اسپورتم هم پام کردم از اتاق اومدم بیرون رفتم سمته دره خروجی وارد حیاط شدم دیدم ساشا داره از خودش شکلک در میاره رفتم جلوتر که دیدم تو دستاش یه حباب بزرگ هست چشاشم بسته هی این حبابه بزرگ میشه صداش زدم چشماشو باز کرد حباب که از آب درست کرده بود و پرت کرد سمت درخت که درخته از ریشه در اومد افتاد رو زمین قشنگ با این حرکتش هنگ کرده بودم برگشت سمتم قیافه بهت زدمو که دید یه لبخند زد گفت: دنبالم بیا.
منم که حرف گوش کن مثل جوجه پشت سرش راه افتادم رفتیم وسط جنگل وایساد منم وایسادم بهش نگاه کردم.
ـــ خوب دلیل اینکه اوردمت اینجا اینه که
تو چشام نگاه کرد تا تاثیر حرفشو ببینه منم کنجکاو فقط بهش نگاه میکردم تا بگه برای چی اومدیم اینجا.
ــــ تو، ملکه هستی ، ملکه زمین
با این حرف ساشا شوکه شده بودم یعنی چی این حرف؟! به زور دهنمو باز کردمو فکرمو به زبون اوردم :
_ یعنی چی ساشا؟ داری شوخی میکنی؟
ـــــ نه .تو ملکه زمینی
ـــــ این چرت پرتا چیه میگی اصلا نخواستم بعد قرنی منو اوردی شمال چرا زهرمون میکنی اصلا من میخوام برم خونه چرا شما همتون یه جوری شدین؟!
اینو گفتم پشتمو کردم به ساشا رفتم سمت ویلا که صداشو شنیدم:
ــــ بهار به جون خودم راست میگم تو جونت در خطره باید همینجا بمونی.
عصبانی شدم برگشتم سمتش گفتم اینا فقط یه مشت خرافاته حقیقت نداره داغ شده بودم از گوشام دود میزد بیرون.
ـــ بهار اروم باش اصلا بیا یک کار کنیم که تو باور کنی هوم؟
ـــــ باشه نشونم بده.
ـــــ من نه خودت باید انجامش بدی.
دوباره عصبی شدم خواستم بپرم بهش که سریع گفت:
ــــ چشماتو ببند تمرکز کن بعد فکر کن داری پرواز میکنی.
مشکوک نگاهش کردم. گفت انجامش بدم. چشامو بستم با خودم گفتم کاش من جای اون پرنده کوچولو الان تو آسمون بودم واسه خودم هر جا که خواستم برم که صدای ساشا مزاحمم شد.
ــــ چشماتو باز کن.
اروم چشم هامو باز کردم دیدم تو آسمونم یه جیغ بنفش کشیدم در حال سقوط بودم که ساشا داد زد که دوباره تمرکز کنم آخه بگو احمق الان من تو استرس و ترس چطوری تمرکز کنم؟! به هر سختی بود چشامو بستم خودمو اروم کردم که دیدم نخوردم به زمین اروم لای چشامو باز کردم دیدم اروم اروم دارم میرم پایین.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سمانه قربانی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/3/17
ارسال ها
288
لایک ها
1,356
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
شیراز
#4
وقتی پامو گذاشتم رو زمین یه نفس راحت کشیدم آخیش بخیر گذشت.
ــــ دیدی راست گفتم.
نالیدم ،آخه چطور ممکنه؟! من چرا خودم متوجه نشدم؟ اصلا تو از کجا فهمیدی من ملکه زمینم ؟ مامان بابا هم خبر دارن ؟ رزا هم خبر داره ؟ ساشا چرا چیزی نمیگی ؟
ــــ اگه تو ساکت بشی میگم.
با اخم بهش نگاه کردم گفتم: بگو.
ــــ بیا بشین اینجا
هر دوتامون نشستیم کنار درخت بهش تکیه دادیم منتظر شدم تا ساشا صحبت کنه ، بعد از یه سکوت چند دقیقه ای شروع کرد به حرف زدن.
ــــ وقتی تو تازه به دنیا اومده بودی، مامایی که دنیات اورد بهمون گفت که تو یه نشان رو شونه راستت داری که عادی نیست. ماهم شونتو نگاه کردیم به ماما گفتیم: یعنی چیه این ؟ گفت: که این دختر خیلی زیباس شبیه ملکه هاس اینو گفتو رفت. و ما گیج مونده بودیم چیکار کنیم، یعنی چیه این نشان ؟بعد از اینکه یک سالت شد، برات تولد گرفتیم شب تولدت یه پیرمرد اومد خونمون خیلی قیافش عجیب قریب بود به مامان بابا گفت: که خیلی مواظب تو باشیم چونکه خیلی ها هستن که میخوان تو رو بکشن بابا مامان خیلی ترسیده بودن پیرمرد گفت: که تا ١٨ سالگیت نذاریم از خونه بیای بیرون. گفت: اسم دخترتون بهار هست. گفت: که تو با به دنیا اومدنت همه جارو روشن کردی همه موجودات ماورایی فهمیدن که تو به دنیا اومدی و قصد جونتو دارن.
پریدم وسط حرفشو گفتم اون نشان چیه که رو شونمه ؟
ــــ تاج ، یه تاج بسیار زیبا
خیلی جالبه که تا حالا ندیدمش
وجدان جون ــــــ اخه عقل کل چطوری میخوای شونه راستتو ببینی ؟ حرفا میزنیا
تو خفه وجدان جون
ـــــ چشم
ـــــ وقتی پیرمرد رفت مامان بابا تصمیم گرفتن که برای یه چیز کوچیک هم نباید بری بیرون و به من سپردن که مواظبت باشم میدونی بهار خانوادگی از موجودات ماورایی هستیم. /من آب افزارم/ رزا گیاه افزار/ مامان باد افزار/ بابا آتش افزار/
با چشم های گرد شده نگاهش کردم، گفتم: پس ، پس چرا من نمیدونستم ؟ چرا بهم نگفتین ؟ این حق من بود که بدونم.
ــــ اره حق تو بود که بدونی ولی اون موقع هنوز وقتش نرسیده بود که بهت بگیم ،بهار جون همه ما به تو بستگی داره
یعنی چی؟!!
ـــــ اگه تو بمیری ما هم نابود میشیم. درختا / گل ها/ جوبیار/ حیوانات/ همه و همه نابود میشن.
وای خدا من دیگه گنجایش ندارم تو یه روز این همه چیز های عجیب غریب شنیدم که تو شوکم از جام بلند شدم. به ساشا گفتم: ساشا برای امروز کافیه هضم این همه چیز های عجیب غریب برام سخته لطفا بزار برای فردا ادامه حرف هاتو.
ـــــ باشه. بیا بریم ویلا هوا هم داره تاریک میشه.
 
آخرین ویرایش

سمانه قربانی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/3/17
ارسال ها
288
لایک ها
1,356
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
شیراز
#5
همراه هم رفتیم سمت ویلا وقتی رفتیم تو سالن رزا نشسته بود رو کاناپه تلوزیون میدید نگاهش که به من افتاد، رو مو ازش گرفتم. خیلی ناراحتم از دستش چرا بهم نگفت که چی هست؟ که چی هستم ؟ سریع رفتم سمت پله ها با دو رفتم بالا رفتم تو اتاقم درو محکم بستم و قفلش کردم، نشستم رو تخت به کمد لباسام نگاه کردم با خودم گفتم: من واقعا یه ملکه هستم؟ هنوز باورم نمیشه ! وای خدا داداشم خواهرم مامان بابا موجوادت ماورایی هستن. در واقع باید بگم هستیم. همه چیز خیلی مسخرس منی که اصلا به این چیزا اعتقاد نداشتم و همشو یه مشت خرافات میدونستم، الان وسط ماورایی ها زندگی کردم حتی خودم ملکه ام ! هوف طاق باز خوابیدم رو تخت و چشامو بستم باید خودمو برای چیز های بدتری آماده کنم. همین طور که چشام بسته بودمو فکر میکردم دیدم یکی میکوبه به در حوصله ندارم باهاشون حرف بزنم اه ول کنم نیست چرا تنهام نمیزارن بزور از جام بلند شدم رفتم سمت در ، درو باز کردم دیدم رزاست گفتم: چیه؟ چی میخوای؟
ـــ من معذرت میخوام بهار ، بابا مامان اینطور صلاح دونستن که بهت نگیم.
هه، مهم نیست میخوام تنها باشم پس مزاحمم نشو داشتم درو میبستم که ساشا گفت:
ــــ ما وقت نداریم بهار تو باید هر چه زود تر نیروهاتو در دست بگیری و کنترلشون کنی جنگی بزرگ در راهه که باید توی این جنگ پیروز بشیم.
دستمو گذاشتم رو سرم گفتم: جنگ؟
ـــــ اره ، تو قدرت مندترین ملکه ی جهانی پس نگران نباش تو میتونی.
درو باز گذاشتم، رفتم رو تخت نشستم سرمو بین دوتا دستم گرفتم خم شدم جلو. ساشا چرا من؟ من مطمعنم از پسش برنمیام مسولیت بزرگی هست.
ــــ بهار ببین تو اول باید خودتو پیدا کنی درونه تو نیروهایی نهفته که باور نکردنیه برای امروز بسه، الان بیا بریم شام بخوریم بعد بخواب از فردا شروع میکنیم.
ولی
ــــ سعی نکن از زیرش در بری که نمی تونی، تو چرا نمیفهمی که ملکه هستی، و باید جون همه موجودات روی زمین رو نجات بدی اونا همشون چشم اومیدشون به توعه.
باشه.
ــــــ آفرین، حالا پاشو بریم پایین شام بخور.
همراه ساشا رفتیم پایین تو آشپزخونه رزا ماکارونی درست کرده بود یکمشو خوردم. از جام بلند شدم من میرم بخوابم.

********
رزا

تو که چیزی نخوردی!
ـــ سیر شدم ممنون.
ـــــ باشه، برو شب خوش خواهر کوچولو
ــــ شب خوش. سریع از آشپزخونه اومدم بیرون رفتم تو اتاقم رو تخت دراز کشیدم پتو رو کشیدم تا سینم حق با ساشا هست. من باید نیرو هامو پیدا کنم نمی تونم با بی فکریم جون هزاران موجودات زمین رو در خطر بزارم من ملکه بهارم من میتونم، با همین فکرا خوابم برد.
بهار هنوز از من ناراحته کاش بهش گفته بودم.
ــــ خودتو اذیت نکن، بهار چیزی تو دلش نیست مطمعن باش ناراحت نیست من دیگه برم بخوابم که فردا با بهار خانوم تمرین داریم راستی ماکارونی عالی بود، شب خوش.
لبخندی زدم، نوش جونت شبت خوش. پاشدم ظرف هارو ریختم تو سینگ ظرف شویی شروع کردم به ظرف شستن آشپزخونه روهم تمیز کردم لامپو خاموش کردم رفتم سمت اتاقم طبقه پایین طبقه بالا هم اتاق هست ولی من ترجیح میدم پایین باشم. خودمو پرت کردم رو تخت پتو رو کشیدم تا گردنم به سه ثانیه نکشید خوابم برد.
 
آخرین ویرایش

سمانه قربانی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/3/17
ارسال ها
288
لایک ها
1,356
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
شیراز
#6
بهار

اه جا قحت بوده که این افتاب مستقیم بیاد رو صورت من، هوف بزور از جام بلند شدم پتو رو کنار زدم با چشمای بسته رفتم سمت سرویس بهداشتی کارمو کردم دست صورتمو شستم اومدم بیرون نگاهم افتاد، به ساعت دیواری تو اتاقم ساعت ٧ صبح عجیبه هیچ وقت افتاب تو صورتم نمی اومد. پس چرا الان اومد رو صورتم ؟؟ پنجره اتاقم با تختم خیلی فاصله داره! هوف بیخیال، از اتاقم اومدم بیرون از پله ها اروم رفتم پایین رفتم سمت آشپزخونه که دیدم دوتاشون بیدارن رفتم جلو سلام کردم نشستم پشت میز.
ـــــ چه عجب خانوم خودت بیدار شدی!
ــــ صبحت بخیر عزیزم ،چای میخوای؟
لبخندی زدم، اره ممنون . خودم بیدار نشدم که افتاب زد تو صورتم منم پاشدم. دوتاشون با چشمای اندازه گردو داشتن نگاهم میکردن
ــــ آفتاب ؟؟!!!
ـــ پنجره اتاق تو که با تختت فاصله داره بعدم پرده ها زخیم هستن نوری ازشون رد نمیشه.
چمیدونم آفتاب خورد تو صورتم پاشدم ، یعنی میگید من دروغ میگم ؟
ــــ نه یکم تعجب کردیم، بیخیال صبحونتو بخور.
شروع کردم به خوردن پنیر گردو با چای شیرین بعد صبحونه با ساشا رفتیم وسط جنگل تا من نیروی خاک افزاریم رو پیدا کنم
ــــ هر کار میگم انجام بده.
باشه.
ــــ چشماتو ببند، فکرتو آزاد کن، سعی کن تمرکز کنی ،حالا فقط به خاک فکر کن، اونو جزعی از وجودت بدون سعی کن خاک رو بلند کنی.
هر کار که ساشا گفتو انجام دادم، احساس کردم یه چیزی تو بدنم درحال حرکته از کل بدنم حرکت کرد تا رسید به دستم، حس کردم چیزی تو دستمه چشامو باز کردم دیدم یه گلوله بزرگ از خاک بین دو دستمه.
ــــ حالا گلوله رو پرتاب کن سمت درخت جلوت.
با تمام قدرتم گلوله خاک رو پرتاب کردم سمت درخت ، درخت از جا کنده شد، و دومی هم همینطور. حس کردم همه جا داره سیاه میشه در حال سقوط بودم، که ساشا دوید طرفم و دیگه چیزی نفهمیدم.

********
ساشا

وقتی گلوله خاکو پرتاب کرد و دوتا درخت از جا کنده شدن شوکه شدم، تو یه ساعت هم به انرژی خاک افزاری دست یافت هم اینکه این همه قدرت! واقعا شگفت انگیزه برگشتم سمت بهار که بهش بگم کارش عالی بود که دیدم داره میفته سریع دویدم سمتش بغلش کردم این همه نیرو ناگهانی براش زیاد بود نباید میذاشتم این قدر به خودش فشار بیاره سریع بغلش کردم بردمش تو ویلا رزا رو صدا زدم رزااا زرااا کجاییی
ـــــ بله اینـ.....وای خدای من چی به سرش اومده بیا بریم بزارش رو تختش، خودم سریع از پله ها رفتم بالا دره اتاقشو باز کردم بهارو گذاشت رو تختش پتو روکشیدم روش برگشتم سمت ساشا تا دلیل این حال بهار رو بپرسم که خودش گفت:
کلافه دستی تو موهام کشیدم. گفتم: زیاد به خودش فشار اورد از حال رفت چند ساعت دیگه بهوش میاد.
ـــــ نباید میذاشتی این همه به خودش فشار بیاره.
 
آخرین ویرایش

سمانه قربانی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/3/17
ارسال ها
288
لایک ها
1,356
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
شیراز
#7
رزا باور نکردنیه در عرض یک ساعت هم به خودش مسلط شد ،هم اینکه یه گلوله بزرگ درست کرد ،وقتیم چشم هاشو باز کرد گلوله هنوز بین دستاش بود بهش گفتم: گلوله رو پرت کنه سمت درخت که دوتا درختو باهم از جا کند!
ـــــ اوه خدا این همه نیرو شگفت انگیزه!
اره ولی هنوز تمام نیروشو به دست نیاورده امیدوارم که بهش آسیبی نرسه.
ــــ اهوم .بیا بریم بیرون تا استراحت کنه
باشه بریم .رزا؟
ـــــ جانم ؟
میشه برام قهوه درست کنی؟
ــــ باشه تو بشین اینجا الان میام.
ممنون .خودمو پرت کردم رو کاناپه سرمو گذاشتم رو کاناپه چشامو بستم دستمو گذاشتم رو سرم ،خدایا یعنی چی در انتظارمونه؟
ـــــ بیا قهوه بخور نگران نباش محافظ ها حواسشون هست که آسیبی به بهار نرسه هر چی باشه بهار ملکه اوناس.
قهوه رو از دست رزا گرفتم تشکر کردم. گفتم: اره درست،ولی وقتی به همه نیرو هاش مسلط شد، میان بهارو میبرن.
ـــــ ماهم همراهش میریم مطمئن باش بهار بدون ما نمیره.
هنوزم وقتی یاد گذشته میفتم به خودم میگم چیشد که این فرشته کوچولو شد ابجی ما؟
ــــ خودت که شاهد بودی وقتی مامان خواهر کوچولومونو به دنیا اورد به طرز عجیبی مرد خداشکر که ماما یه دختر یتیم تازه به دنیا اومده تو بیمارستانشون داشت، وگرنه معلوم نبود که مامان چی به سرش میومد.
رزا من واقعیتو به بهار نگفتم بهش نگفتم که یه دختر یتیم بوده توهم هیچ وقت این رازو فاش نکن.، نه به مامان نه به بهار نباید حرفی بزنی میدونی که مامان طاقت نداره.
ــــ باشه، من چیزی نمیگم ولی اگه یه روزی بهار فهمید چی؟
نباید بفهمه .حالا برو میخوام تنها باشم.
ـــ من میرم پیش بهار.
وقتی رزا رفت رو کاناپه دراز کشیدم با فکر های زیادی به خواب رفتم.
 
آخرین ویرایش

سمانه قربانی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/3/17
ارسال ها
288
لایک ها
1,356
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
شیراز
#8
بهار

خیلی تشنم شده، پاشم برم اب بخورم بیام. به سختی از جام بلند شدم نشستم رو تخت بی اختیار یه آخ گفتم دستمو گذاشتم رو سرم وای که چقدر درد میکنه انگار یه پوک زدن تو سرم خیلی سنگین شده از تخت اومدم پایین دمپایی خرگوشیم رو پام کردم، یواش یواش رفتم سمت دره اتاقم درو باز کردم، رفتم بیرون هوف حالا کی این همه پله رو بره پایین سرم هم خیلی گیج میره الانه که بیفتم سه تا پله رفتم پایین که یهو نمیدونم چی شد که پام پیچ خورد داشتم میفتادم که دورم یه نور طلایی رنگی گرفت حس کردم که رو هوا معلقم پایینو نگاه کردم دیدم هزار تا شایدم بیشتر پروانه های طلایی منو بلند کردن خیلی خیلی زیبا هستن! قابل توصیف نیست این همه زیبایی وقتی رسیدیم پایین پله ها منو خیلی اروم گذاشتن رو زمین و بعد ناپدید شدن. انگار هیچ وقت وجود نداشتن هنوز تو شوک بودم که یادم افتاد خیلی تشنمه رفتم سمت آشپزخونه/ سمت چپ پله ها آشپزخونس/ در یخچالو باز کردم بطری ابو برداشتم سر کشیدم، وقتی شیشه نصفه شد گذاشتمش رو کابینت ،نشستم رو صندلی تو اشپزخونه دستمو گذاشتم رو میز چونمو گذاشتم کف دستم خب الان که دیگه خوابم پرید حالا چیکار کنم؟ اصلا نمیدونم چند ساعته بیهوشم هنوز باورم نمیشه که تونستم نیروی خاک افزاریمو به این زودی به دست بگیرم شگفت انگیزه! یعنی چی در انتظارمه؟ ایا واقعا من می تونم از پس مسولیت به این سنگینی بر بیام؟ و ، هزار تا سوال دیگه از جام بلند شدم کتریو آب کردم گذاشتم رو گاز رفتم تو سالن تا تلوزیونو روشن کنم فیلم ببینم، که دیدم به داداش عزیزم رو کاناپه خوابش برده به ساعت دیواری تو سالن کنار در وردی نگاه کردم ساعت ٧ صبح رو نشون میداد نشستم کنارش رو زمین به چهره معصومش خیره شدم، تو خواب واقعا خوشکل میشه خدا داند چقدر کشته مرده داره این داداش ما دستمو بردم جلو اروم موهاشو به بازی گرفتم واقعا لذت بخشه این کار موهاش خیلی نرمو لطیفه همینطور که داشتم با موهاش بازی میکردم حس کردم بیداره خواستم دستمو از تو موهاش بیرون بیارم که دستمو گرفت یکه خوردم ولی چیزی نگفتم اروم چشمای عسلیش رو باز کرد بهش گفتم:صبح بخیر داداش بزرگه من برم صبحونه حاظر کنم توهم بیا. از جام بلند شدم که برم دیدم دستمو ول نمیکنه نگاهش کردم دیدم اونم داره منو نگاه میکنه پرسیدم چیزی شده داداش؟ منتظر بهش چشم دوختم که بلخره زبون باز کرد.
ــــ صبح بخیر خواهر کوچولوی خودم .نه چیزی نشده تا تو صبحونه رو اماده کنی منم الان میام.
دستمو ول کردو رفت سمت سرویس بهداشتی نزدیک پله ها منم گیج از این رفتارش شونه هامو انداختم بالاو رفتم سمت آشپزخونه تا صبحونه مفصلی اماده کنم اول چای درست کردم بعد کره مربا پنیر از تو یخچال بیرون اوردم گذاشتم رو میز بعد نون ها رو اوردم دوتا استکان چای شیرین اماده گذاشتم رو میز گردو هم اوردم گذاشتم اووم همه چیز هست نشستم رو صندلی منتظر شدم تا داداشی بیاد بعده قرنی اقا تشریف اوردن.
ــــ به به ببین این ابجی خانوم ما چه کرده اوم عجب صبحونه ای.
بخور انقدر نمک نریز.
ــــ چشم .یه لقمه گنده نون پنیر گردو گذاشتم دهنم یه قلپ چای خوردم. گفتم: راستی بهار بعد صبحونه اماده شو میریم برای تمرین.
وای ساشا من تازه حالم بهتر شده.
ــــ بهار میدونم حالت خوب نیست، ولی تو وقت نداری باید هر چه زود تر همه نیرو هاتو پیدا کنی.
باشه.
 
آخرین ویرایش

سمانه قربانی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/3/17
ارسال ها
288
لایک ها
1,356
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
شیراز
#9
باید امروز تمام سعی خودمو بکنم، من قوی هستم. اون روز و تمام روز های دیگه با ساشا تمرین میکردیم که بلخره من تمام نیرو هامو به دست اوردم. چند روزه که رفتار رزا عجیب غریب شده هر چی هم بهش میگم چیشده میگه چیزی نیست الان تو اتاقم نشستم رو تخت به مامان بابا فکر میکنم دلم براشون تنگ شده کاش می تونستم ببینمشون، پاشم برم تو جنگل یکم قدم بزنم دلم خیلی گرفته از تخت اومدم پایین رفتم سمت کمد لباسام شلوار جین ابی با بلوز ابی پوشیدم شال سفیدم هم سرم کردم کفش تابستونه ابی سفیدمو پام کردم از اتاق اومدم بیرون از پله ها رفتم پایین تو سالن و اشپزخونه رو نگاه کردم بچه ها نبودن. یعنی کجا رفتن؟بیخیال شونه هامو انداختم بالا از ویلا زدم بیرون رفتم سمت جنگل در حال قدم زدن بودم که حس کردم یکی داره پشت سرم میاد وایسادم پشتمو نگاه کردم کسی نبود عجیبه دوباره به راهم ادامه دادم. از ویلا خیلی دور شدم، بهتره برگردم بچه ها هم نگران میشن داشتم میرفتم سمت ویلا که یه سایه سیاهو دیدم کنار درخت جلوم برگشتم دیدم یه شنل پوشه خیلی ترسیدم اخه خیلی ترسناکه شاید دو برابر من باشه داشت میومد جلو که گفتم: جلو نیا. دیدم بازم داره میاد جلو دیگه الانه که سکته کنم، تو دو قدمیم وایساد دستشو دراز کرد سمتم منم مثل یه مجسمه خشک شده بودم اصلا توان حرکت نداشتم وای خدا دستاشو ناخون های بلند سیاه زشتشو دستاش اسکلت اصلا گوشت پوست نداره با چشم های گشاد شدم نگاهش میکردم، که یادم اومد من یه ملکه ام میتونم نابودش کنم اول خودمو اروم کردم بعد یه گردباد بزرگی درست کردم که مرد شنل پوش رو تو خودش کشید و من یه نفس راحت کشیدم شروع کردم به دویدن سمت ویلا وقتی در سالنو بستم بهش تکیه دادم یه نفس عمیق کشیدم. وقتی سرمو بلند کردم دیدم رزا و ساشا متعجب دارن بهم نگاه میکنن رفتم سمتشون، بچه ها اینجا امن نیست من رفتم جنگل تا قدم بزنم ممکن بود که بمیرم
ــــ چی؟؟؟؟چه اتفاقی افتاد؟
یه مرد شنل پوش میخواست منو بکشه که من زود تر دست به کار شدم با گرد بادی که درست کردم کشتمش البته نمیدونم مرد یا نه چونکه من فرار کردم بقیشو ندیدم.
ــــ وقتشه ساشا
ـــــ اره دیگه باید بریم برید اماده بشید تا یک ساعت دیگه از اینجا میریم.
ــــ باشه .بهار بیا بریم وسایلتو جمع کن.
اخه کجا بریم!؟ مگه جایی هم داریم؟
ــــ اره داریم. تو برو وسایلتو جمع کن بعد بهت میگم.
چرا الان نمیگی ؟
ــــ بهار با من بحث نکن با رزا برو وسایلتو جمع کن سریع.
خیلی از دستش ناراحت شدم، اولین بار بود سرم داد میزد دلخور نگاهش کردم با دو رفتم تو اتاقم شروع کردم به جمع کردن وسایلم
ــــ اروم باش ساشا چرا سرش داد زدی اونکه تقصیری نداره.
ــــ نباید بدون اجازه میرفت بیرون اگه اتفاقی براش میفتاد اون وقت چیکار میکردیم.
ـــ الان که سالمه بهتره بری به نگهبان ها خبر بدی که مارو تا قصر ببرن.
ـــــ باشه نیم ساعت دیگه میام.
ــــ وقتی ساشا رفت منم رفتم وسایلمو جمع کردم ساکمو گذاشتم تو سالن رفتم تو اتاق بهار.
با حرص همه وسایلمو جمع کردم گذاشتم تو ساک زیپشو بستم نشستم رو تخت صدای در اتاق اومد، گفتم: بیا تو.
ــــ اماده شدی عزیزم؟
اره همه وسایلمو برداشتم کی حرکت میکنیم ؟
ــــ ساشا رفته به نگهبان ها خبر بده تا چند دقیقه دیگه میرسه.
نگهبان؟؟؟
 
آخرین ویرایش

سمانه قربانی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/3/17
ارسال ها
288
لایک ها
1,356
امتیاز
93
سن
21
محل سکونت
شیراز
#10
ـــــ اره صبر کن خودت همه چیو میفهمی پاشو ساکتو بردار بریم الانه که بیان.
ساکمو برداشتم همرا رزا رفتیم تو سالن که دره سالن باز شد، ساشا اومد تو
ـــــ اماده شدید؟
ــــ اره ما اماده ایم بریم.
سه تایی از خونه زدیم بیرون رفتیم تو حیاط که چشام در اومد بیشتر از ٧٠ تا نگهبان تو حیاط بودن همین که رفتیم نزدیکشون دورمون حلقه زدن. ساشا بهمون گفت: چشامونو ببندیم منم چشامو بستم حس کردم رو هوا معلقم چند دقیقه که گذشت دیدم خبری نشد. که ساشا گفت: چشامونو باز کنیم چشامو که باز کردم از چیزی که میدیدم شوکه شدم! وای خدای من اینجا معرکس زیباس عالیه همینطور مثل ندیدپدیدا داشتم همه جا رو نگاه میکردم که یکی جلوم زانو زد نگاهش کردم.
ـــــ درود بر ملکه ی زمین خوش اومدید به قصر من گلی هستم ملکه گیاه افزار ها.
واقعا زن زیبایی هست، لباسش سبز، صورتش سبز، بال هاشو خیلی قشنگه در جوابش گفتم: ممنون گلی
ـــــ بانوی من لطفا از این طرف بیایید تا شمارو به اتاقتون راهنمایی کنم.
همراه گلی راه افتادیم رفتیم تو قصر واقعا محشره قدم به قدم با این همه زیبایی شوکه میشم یعنی این قصر مال منه؟ فوقولعاده هست.
ـــــ بفرمایید بانوی من اینجا اتاق شما هست. اتاق دوستانتون هم همین نزدیکی. جسی جسی
یه دختر جون خیلی خوشکلی از پله ها اومد بالا تعضیم کوتاهی کرد.
ــــ بله بانوی من ؟
ــــ اتاق هاشونو بهشون نشون بده
ــــ چشم.
وقتی ساشا و رزا رفتن منم رفتم تو اتاقم یه تخت بزرگ سفید با رو تختی حریر سفید یه آیینه بزرگ قدی گوشه اتاق سفید همه وسایل اتاق سفید هستن و من محو این همه زیبایی خواستم برم سمت کمد لباسا که صدای دره اتاق اومد، گفتم: بفرمایید
ـــــ دردو بر ملکه ی زیبایی ها
اوه ساشا داداشی ببین چقدر اینجا قشنگه یعنی اینجا مال منه.
ــــ اره، کل این قصر متعلق به تو هست اومدم بهت بگم که فردا مراسم تاج گذاریه چند نفر میان که اماده ات کنن.
باشه، منتظرشون هستم.
ـــــ من دیگه برم به کار ها رسیدگی کنم فعلا.
فعلا .وقتی ساشا رفت. منم که فوضولی بهم فشار اورده بود زودی دره کمد لباس هامو باز کردم از ذوق دستامو گذاشتم جلو دهنم چقدر قشنگن این لباسا تو خواب هم نمی تونستم همچنین چیز هایی رو ببینم.
 
آخرین ویرایش