• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان من و بقچه ی ارزشمندم | دختر علی کاربر انجمن یک رمان

دخترعلی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/20/17
ارسال ها
345
لایک ها
1,732
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#1
کد رمان: 1138
ناظر رمان: PaRIsA-R


نام رمان:من و بقچه ى ارزشمندم
نام نويسنده:دختر على
ژانر:اجتماعى -عاشقانه

نيلوفر آمين استاد خط اموزشگاه شهر ،تفكر و دل مشغولى هاى خاص خود رادارد.
دخترى عادى و معمولى با قلبى بزرگ.
عشق وافر او به برادرش كيان تمامى زندگيش را پر كرده است.
حضور فرحناز هنر اموز خط ،زندگى نيلوفر را دست خوش تغيير شيرينى مى كند.
و
دراين ميان يك تماس تلفنى و يك صدااغازگر بزرگترين تحول زندگى نيلوفر دراستانه ٣٠سالگى مى شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,785
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

دخترعلی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/20/17
ارسال ها
345
لایک ها
1,732
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#3
می توان تمام هستی را در نگاه یکی دید
می توان تمام هستی را برای یک تن خواست
می توان تمام هستی را برای یک تن داد
می توان با یک تن ، صاحب تمام هستی شد
می توان قدرت خالق را ،در یک تن دید
می توان با ان یک تن ،فریاد زد :خدایا تو بهترینی ،چون بهترین را داری
می توان در عین نداشتن ،با یک تن ،تمام هستی را در دست داشت
می توان ان یک تن را در یک بو ،یک صدا ،یک چهره ،یک حس ،یافت
می توان تمام هستی را برای یک تن داد
و
می توان بخاطر خدا ،ان تن را داد
اما
می توان ای خدا ،به جای ان یک تن ،تن و جان مرا خواهی؟
که
می توان برای یک تن جان داد !
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

وارد اموزشگاه شدم.يه اتاق وسالن با سرويس بهداشتى زيرپله،اما خداييش خيلى محيط تميزى بود.
دختر باريك وجوونى پشت ميز نشسته بود:بفرمايين امرتون؟
-نيلوفر آمين هستم،مربى خط ،ديروز خانم احمدى با من تماس گرفتن براى…
ازجا بلند شد وبه سمتم اومد:بله بله ،بفرمايين .من احمدى هستم.
واى چقدر كوچول موچول بود اين مديريت اموزشگاه.يه ريز حرف مى زد وتعارف تيكه پاره مى كرد.سريع گفتم:
من فقط سه شنبه ها بين ساعت ٣تا٥ وقت ازاد دارم .ميتونين برنامه رو رديف كنين؟
-شما تشريف داشته باشين.
با يه ليوان چایی وچن تا كيك يزدى منومشغول كرد.جانم چايى ليوانى،اينقدر از چايى هاى استكانى ونصف ليوانى بدم مياد.بازهم پون مثبت براى خانم كوچول موچول.
 

دخترعلی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/20/17
ارسال ها
345
لایک ها
1,732
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#4
راهنمای شدم به سمت کلاس.
١١هنر اموز خط با رنج سنى ١٠الى١٨روى صندليهاى سفيد دورميزبزرگ مـ ـستطيل شكل نشسته وباكنجكاوى به من خيره شده بودن.سلام كردم وچادر تا شده رو ،روى پشتى صندلى معلم قراردادم.پس ازمعرفى به سراغ تك تكشون رفتم وبا توجه به سن وپايه تحصيلى سرمشقى براشون نوشتم.از كت وكول افتاده بودم .براى كيان پيام دادم اگر نزديك اموزشگاه هست منتظرم بمونه.يكى از هنرجوها بهم نزديك شد:
-استاد ميشه من فقط براى سرمشق بيام؟
-چرا مشكلى هست؟
-تا٢دانشگام، برم خونه ناهاربخورم بيام شده ٤.
كمى به چهره ش خيره شدم.شيرينى وادب خاصى برصورت وصداش حاكم بود.
-اسمتون،رشته تحصيلى؟
ابروش با حيرت بالارفت ،امامسلط گفت:فرحناز مهربان هستم دانشجوى رشته ادبيات فارسى دانشگاه دولتى.
نگاش در چشای چپ شده من افتاد وهر دو خنديديم:باشه خانم دانشجوى ادبيات دانشگاه دولتى،شما مى توني فقط براى سرمشق بيای.
خانم احمدى وارد شدوبا خسته نباشين پايان كلاسواعلام كرد.
كيانوبيرون اموزشگاه نديدم . اروم به سمت ابتداى فرعى رفتم ووارد خيابون اصلى شدم .مهربان نيزمنتظر اتوبـ ـوس بود.سرى براى هم تكون داديم .براى تاكسى دست بالا بردم.
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
٣ماه بعد
-استاد،خانوم آمين وايسين ديگه.
-چى مى گى مهربان ؟نمى بينى عجله دارم.امشب مهمون داريم هيج كارى نكردم.
چشماى شفاف ولباى خندونشو مهمون نگاهم كرد:اجازه ميدين بيام كمكتون؟
 

دخترعلی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/20/17
ارسال ها
345
لایک ها
1,732
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#5
با تعجب نگاش كردم،چى ميگفت اين پرشور خوشگل:مهربان بايد برى خونه ،بابات منتظره.
-خوب حالابيام.اصلا به بابا ميگم شب پيش شمام!
-يعنى چى يه دختر جوون بره خونه كسى كه نمى شناسه.
با التماس خيره ام شد:تورو خدا بذارين بيام.بابام شما رو مى شناسه ،خيلى هم قبولتون داره.
لحن كودكانه ولجاجت دخترونه اش به خنده م انداخت:به بابات زنگ بزن.
گيج شده بودم .تو شهر سنتى وكوچيك من ،يه دخترجوون ،بدون خونواده ،خونه ى فاميل هم نمى رفت.همانطور كه منتظرتاكسى بودم زيرنظر گرفتمش. دخترهمه چيز تمومى بود،شيك ومرتب،باادب ومهربان،باهو ش وشيرين.دراين مدت ،بسيار به من نزديك شده بود وبرام از تموم زير وبم زندگيش گفته بود.مادرشو ٤سال پيش ازدست داده بود.پدرش توليدى كوچك مانتو وشلوارداشت.تمامى فاميلهاش تو تبريز زندگى مى كردن وعشق پدر به مادرش اونو به اين شهر كشونده وزمينگير اين خاك كرده بود.دوستان زيادى تو دانشگاه داشت ،اما مى گفت ازهمون جلسه اول به من علاقمندشده، هر جلسه برام كادو مى اورد،ازادامس وشكلات گرفته تا كتاب وكيف پول.علاقه او ن گرچه موجب خرسنديم مى شداما يك سوال مرتب در ذهنم مى چرخيد:چرامن؟
با قد ١٥٠سانت،وزن ٥٠كيلو كناراون ،فيل وفنجونى بوديم.كيان يكبار با ديدن اون كه سرخوش درخيابون دورم مى چرخيد تا راضيم كنه سينما بريم ،گفته بود:نيلى من نميدونم چرا دوستاى تو همه سفيد وقد بلندن،خيلى هم پرحرف.من هم گفته بودم تو چرا همه ى دوستات پولدارن وماشين دارن اماخودت هنوزموتورسوارى؟
خنديده بود وبا گفتن ديوونه ايى ، قضيه رو تموم كرده بود.
-باباگفت ايرادى نداره ،فقط يا باكسى برگردم يا خودش بياددنبالم.اخ جون.
خدايا چرا اين دختر سرمه ايى پوش اينقدربچه است:ببين مهربان خانوم،اومدن خونه ى ما قانون داره...فضولى وشيطونى ممنوع.فقط كمك،كاركه تموم شدبرمى گردى خونه،مفهوم؟
خنديد وتوصورتم خم شد:باشه استاد،حالابريم من اين خونه شما رو ببينم .
كليدو تو قفل چرخوندم ،وارد حياط كوچك دوست داشتنيم ،شديم.كنجكاويش سرگرمم كرده بود.تامشغول ديد زدن عكسهاى روى ديوار بود وارد اتاقم شدم تا راحت لباس خونه رو بپوشم.تى شرت استين دار ابى ودامن بلند سفيد -فيروزه ايى.موهاى مجعد پركلاغى را هم با روسرى سرمه ايى پوشوندم.
-خانوم كجا رفتين؟
ازاتاق بيرون اومدم:بيا بريم كه كلفتى شروع شد.
با چشمان قهوه اى درشتش خيره شد وبا انگشت به روسريم اشاره كرد:تو خونه روسرى سر مى كنين؟
-وقتى مهمون دارم بله.
-الان من نامحرمم؟
-بابا حرف نباشه اينطور راحتترم.
-لب پايينشو با دندون كشيد:خوب چكاركنم؟
-ميوه هاروبشور وخشك كن،بچين.دستى هم به پذيرايى بكش البته كيان ديشب جاروبرقى كشيده.
با نايلون ميوه ها به سمت سينك رفت:كيان؟اقاتونه؟
اب به گلوم پريد،طفلك حق داشت هيچ چيز از من نمى دانست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

دخترعلی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/20/17
ارسال ها
345
لایک ها
1,732
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#6
هيچم حق نداشت!مگه كوربود كه نمى ديدصورتم دست نخورده است!!
-مهربان جان (باتمسخراضافه كردم)وقت نداريم مادر،بعد مى شينيم به روده درازى ،باشه
زد روى دهانش:اوم.چشم.
زيرقابلمه ها رو كم كردم،قورى روكنار سماور پراز اب كه برام يه بند قل قل مى خوند گذاشتم وبه حياط رفتم.
شستن حياط وظيفه كيان بود ،اما طفلك اين هفته حسابى سرش شلوغ بود.باشلنگ اب وجارو به جون موزاييك ها افتادم.
باصداى زنگ در به خودم اومدم.كيان وموتورعزيزش وارد شدن :سلام ،خسته نباشى.
-سلام .كيان اگه يه بار ديگه اين قراضه ات روغن پس بده مى ندازمش بيرون.
لبخند محجوبانه ايى زد:جبران مى كنم. (پيشنهاد رشوه داد)فردا مشكل كامپيوترو حل مى كنم.
قدمى برنداشته بودفرياد زدم:اى كيان ،نرو صبركن.
ترسيد:چى شد نيلى؟
-دوستم تو خونه است.بذار خبرش كنم.
مهربان داخل اشپزخونه وپذيرايى نبود.بله تو اتاقم درحال ديد زدن كتابخونه معروفم بود.
بهترين كتابخونه رو بين دوستان وهمكارام داشتم.٣٠٠جلد كتاب .عاشقش بودم.
با خوشحالى كتابى بيرون كشيد:واى هبوط دكترعلى شريعتى؟عاشقشم.
واقعا اين دختر قدبلند استخونى وشيطون عاشق شريعتى ونگارشش بود!!!
-مهربان تو اتاق باش تا چايى بيارم.
با دوتا چايى ويك بشقاب ميوه به سمت اتاقم رفتم:كيان دوستات كى ميان؟
موهاى خوش رنگ قهوه ايش رو با چنگ از روى پيشونى به عقب كشيد:يه ساعت ديگه.
 

دخترعلی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/20/17
ارسال ها
345
لایک ها
1,732
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#7
انگشت كوچكشوبه دندون گرفت.(اى واى باز چى مى خواست بگه):كيان !چى شده؟
با شرم گفت:ببين نيلى ،امشب دوتا فوتبال حساس داره،يكى ساعت ١١.
اهى كشيدم .بله بازهم سروصدا ونخوابيدن من.فرداهم چرت زدن .
-اكبرهم مياد؟
خنديدوسرى تكان داد.هر وقت دوره فوتبال ديدن تو خونه ما بود ،تو اتاقم سنگر مى گرفتم تا خونه رو ترك كنن.براى خودم سردار ضد مرد بودم.فقط كيان استثنا بود.
دو ماه پيش تو خواب ناز بودم كه با صدايى مهيب از جا پريدم.چند دور تو اتاق زدم،خدارو شكر كه از اتاق بيرون نزدم.جناب اكبرخان با گل زدن تيم محبوبش چنان نعره اى زده بود كه بى شباهت به حمله جنگنده هاى عراقى به ايران نبود.از اون شب كيان سعى كرد فوتبالهاى ديروقت رو خونه بچه ها بندازه.اما امشب،شب من نبود.
-نيلى يه شبه ديگه،اصلا برو خونه دوستات .
ابرو بالا دادم:چشم برادرجان ،شما دستور بفرمايين.
وارد اتاق شدم وسينى چاى وميوه برروى ميز عسلى كنارتختم جا خوش كرد:بيا دختر يه چايى بخوريم.
مهربان كنارم نشست وبا التماس واحتياط گفت:خانوم مياين خونه ى ما؟!
-خونه شما ؟چرا؟
-شنيدم اقاتون گفت،خوب بياين پيش من ديگه.به خدا بابام حرفى نداره ،خيلى هم خوشحال مى شه.
حالا با اين كنه چه كنم.چنون به من چسبيده كه انگار لا اله الا الله،از دست تو كيان.
اخر خانوم كنه كار خودشو كرد ومن اون شب مهمون افتخارى شدم.مهمون سرزده.

خونه ى ١٣٠مترى دوطبقه با اجرهاى قرمزتو كوچشون مى درخشيد.زيرزمين توليدى پدرش بود.جاى جاى خونه از سليقه بكر ودخترونه ى مهربان موج مى زد.چطور مى تونست با وجود دانشگاه وكلاس خط چنين اشپزخونه تميز وگلدونهاى گل طبيعى داشته باشه؟
پدرش مردى سخت كوش وبسيارمهربون بود،مثل فاميليش.درنگاهش عشق به فرزند بيداد مى كرد.
براى استراحت به اتاقش رفتيم.ساده وصميمى بود
.تاساعت ٢نيمه شب مخمو خورد وتخليه اطلاعاتم كرد.برايش از خودم گفتم،مرگ پدرومادر به علت تصادف ،زندگى با برادر نابغه ى برق كه كارمند مخابرات بود.خودم مربى خط چند اموزشگاه.
تو جا وول مى خورد كه توسرش زدم:جون عزيزت بخواب،فردا به دانشگاه واموزشگاه دير مى رسيم.
وقتى به خواب رفت،بى خوابى به سرم زد.چطور تونسته بودم اجازه بدم اين دختر تا اين حد به من نزديك بشه؟دوستان نزديك من بيشتر از دونفر نبودن كه اونهارو هم ماهى يكبار كتابخونه يا پارك مى ديدم.اما حالاهر روز من پر شده بود از حضور وصدا وشيطنت مهربان.نمى شد صداقت وادب ذاتى اونوناديده گرفت.
يك ماه از اون شب گذشته بود كه بازهم اصراركرد يا من برم خونشون يا اون بياد.
-به خدا بابا داره مى ره ختم پسردايش تبريز،منم بخاطر دانشگاه نمى تونم برم.
-خودت خاله دارى برو اونجا.
باعصبانيت گفت:از دست خسرو چه كنم؟
جانم؟خسروديگه كى بود؟تا حالا از اون اسم نبرده بود:خسروكيه؟
عصبى با انگشتاش بازى كرد:پسرخاله ام،اونقدر سريشه كه نگو.
 

دخترعلی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/20/17
ارسال ها
345
لایک ها
1,732
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#8
هرجا كه من باشم يه طورى تنها گيرم مى ياره وشروع مى كنه به التماس وخواهش كه بيا زنم شو.
بى اختيارخنديدم.
با التماس بهم خيره شد:استاد نخندين،بخدا ازش چندشم ميشه.پسره نمى تونه يه خط شعربخونه ،حرف از علاقه مى زنه،اونم چطور،بيا زنم شو.
همچنان مى خنديدم:اخه دختر شعرخوندن چه ربطى به ازدواج داره؟
همانطور كه روى زمين نشسته بود، چونه روى زانوش گذاشت:خانوم بايد تو يه يونجه زار يا علفزاركمى شعرگفت و شعرخوند يانه؟
قهقهه زدم:دختر نميرى با اين احساسات لطيف!!كمى جدى باش.
چشمانش به راستى خيس شدوبا بغض گفت:بخدا راست مى گم.خيلى بى احساسه،فقط به فكر پول جمع كردنه.
-حالا چه كاره هست اين عاشق؟
-مهندس شيمى ،تو يه شركت داروسازى هم سهامداره.
تعجب كردم اين بابا تحصيل كرده بود:نه بابا،اينكه وضعش خيلى خوبه.
-خانوم مى گم احساسات وعواطفش صفره.رفته شيراز،بهش مى گم پسرخاله حافظيه رفتى؟
مى گه حافظ كيلو چنده؟يه روز كارى بود وبستن قرارداد.
پقى زيرخنده زدم.اونم خنديد:خانوم حواستون باشه ،امروز منو خيلى مسخره مى كنين.
-پاشو دختر،ديوونم مى كنى،بگو نمى خواى برى خونه خالت،چرابه خسروى بى چاره برچسب مى زنى.حالا چه شكلى هست؟
لبهاشو جمع كرد:ايش لاغر،موزرد،چشماشم مثل وزغ سبزه.
-واى اينكه خيلى خوشگله ،بگو بياد خودم زنش مى شم.
 

دخترعلی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/20/17
ارسال ها
345
لایک ها
1,732
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#9
باپدرش هماهنگ كردم د و روز مهمون من باشه.طفلك اقاى مهربان چقدر تشكركرد.
مهربان از خوشحالى پريد وبغـ ـلم كرد.به تندى كنارش زدم:آه ،از اين كار بدم مياد،برو عقب.
سريع خودشو كنار كشيد:ببخشين خانوم،به خدا خيلى خوشحال شدم .
مظلوم بهم خيره شد:حالا چه ساعتى بيام؟
-بابات غروب ميره،تو ام همون موقع بيا،اما ..
دستان بلندشو ،تند تند همانند بال پرنده ،تكون داد:فضولى وحرافى ممنوع،ميدونم.
بعد از ناهار كيان رو ازحضور مهمون دو روزه مطلع كردم،مهمونى كه هنوز نيومده بود.
روى مبل ولوشد وگفت:خب از امشب چوب خط شما هم رديف ميشه.
-من اگه تا يه سال پشت سرهم مهمون بيارم ،بازم به من بدهكارى.
شبكه هاى تلويزيون رو بالاوپايين كرد:مى خواى امشب برم خونه دوستام؟
-نه بابا بچه بى سرو صداييه(مى دونستم منظور عزيز من چيز ديگه ايه)به اكبر نمى رسه.
خنديد:حالا اون بيچاره يه بار خطا كرده ول كن نيستى(نيم خيزشد)نيلى فردا فوتبال داره
اكبرم مياد،ازحالا گفته باشم.
غروب با ابهت نارنجيش به احترام شب ،قدم به قدم عقب مى رفت ،كه زنگ خونه زده شد.
با دوشاخه گل رز صورتى وقرمزخودشو لوس كرد(مثلا ادب نشون ميداد):تقديم با عشق
-بيا تو كم نمك بريز.
-سلام،همش بزنين تو ذوق من.بخدا گناه دارم.
-سلام،خوب كمتر گناه كن.
قبل از اينكه وارد اتاقم بشه گفت:راستى خانوم تو اين كوچه هنرپيشه ايى،مانكنى دارين؟
 

دخترعلی

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
4/20/17
ارسال ها
345
لایک ها
1,732
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#10
گلهارو داخل ليوانى گذاشتم:باز چشماى عقابيت چى ديده؟
-واى خانوم،به خدايه پسره سركوچه بودخيلى خوشگل.يه كارت پستال زنده ومتحرك.فقط حيف صداشو نداشتم.فقط تصوير بود،صداقطع.
كى اينقدر به هم نزديك شده بوديم؟يه دانشجو خوشگل ١٨ساله ويه مربى خط قد كوتاه٢٧ساله كه هيچ قشنگى هم نداشت،داشتن از جذابيت مردونه مى گفتن.
تو سرش زدم:دختر تو نمى تونى كمى ،فقط كمى عاقل باشي؟
-به خدا راست مى گم.اگه بجاى خسرو اون پسرخالم بود خودم خفتش مى كردم.
چى داشتم به اين ديوونه بگم.به سمت اشپزخونه رفتم:بيا يه كار مفيد كن ،سالاددرس كن.
استيناشوبالازد وبه سمت يخچال رفت.خيلى راحت بود.
باصداى اذان وضوگرفتم :من نماز مى خونم.توهم مواظب باش ،سيب زمينى نسوزه.
ركعت دوم با صداى زنگ دربه اتمام رسيد.ايفون خراب بود. مهربان براى باز كردن در رفت.سلام نمازو داده بودم كه با سرعت به سمتم اومد،صورتش سرخ شده بود:خانوم باشما كاردارن.
به سمت حياط رفتم.كيان ميوه وهله هوله خريده بود:نيلى من مى رم مسجد.
سرى تكون دادم ووارد پذيرايى شدم.مهربان اب دهن قورت داد:خانوم اين همون مانكنه بود،شما اونو مى شناسين؟
به سختى جلوى كش اومدن لبـ ـاموگرفتم:از اشناهاست،سفارش كيانو اورده بود.
ميوه ها روبالابردم ونشونش دادم.
-دوست برادرتونه.اسمش چيه چكارست؟
ميوه هارو تو سبد خالى كردم:اين جوونك همچين تعريفيم نبود.بد سليقه ايي.