• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

برگزیده رمان تک عشق | دختر بازیگوش کاربر انجمن یک رمان

طنز این رمان رو می‌پسندید؟!

  • بلی:)

  • خیر:(

  • بی تفاوت:|


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Es_shima

شاعر انجمن
عضو کادر مدیریت
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
807
لایک ها
5,579
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#1
کد رمان : 1140
ناظر رمان : cinder


نام رمان: تکِ عشق
نام نویسنده: دختر بازیگوش (Es_shima)
ژانر: طنز، عاشقانه، جنایی
خلاصه:
همه چیز از یک شرط بندی مسخره شروع می‌شود. با یک شرط بندی ساده دنیای دخترِ سرخوش و آزادی که کارش تنها خنده و ورزش بود غیر قابل تصور و پیش بینی می‌شود!



چیز دیگه‌ای باید می‌گفتم؟!
چیزی به ذهنم نمی‌رسه!
این رمان قبلاً تمام شده و الان تنها بازنویسیِ محصول سال ۹۱ هست:|

این رمان برای دوران جاهلیتمه:/
عاشقانه، تفننی، جنایی!!!
اصلاً طرز فکر الانم این نیست و فقط به خاطر پیشنهاد عشقم نگار 1373 @نگار 1373 بازنویسیش کردم.
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Es_shima

شاعر انجمن
عضو کادر مدیریت
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
807
لایک ها
5,579
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#3
مقدمه:
در بازیِ دل، نگاه من، مستِ تو بود.
هر برگِ دلم شکسته پا بسته تو بود.
من شاهِ دلم را به زمین انداختم...
اما چه کنم؟ که تکِ دل دست تو بود.

"فصل دیوونگی"
صدای جیغِ زهرا باعث خنده‌ی ترلان شد. با بازوم بهش تشر زدم. زور می‌زد که جلوی خندش رو بگیره اما نمی‌تونست. چشم‌ غره‌ای بهش رفتم که از ترس خندش رو خورد. خودم رو نگران نشون دادم و به سمت زهرا رفتم.
-آخی کِشی جون چی شده؟
بین جیغاش فریاد زد:
-به من نگو کِشی، یا کشاورز یا زهرا!
با هیجان حالت سینه زنی گرفتم و گفتم:
-یا کشاورز! یا زهرا!
همه‌ی بچه‌ها با خنده همراهیم می‌کردند.
زهرا مشکوک نگاهم کرد. چشماش رو ریز کرد و گفت:
-این سوسکِ لعنتیِ زیرِ صندلیم هم کار تو بود؟
-اوه، بلند سینه بزنید! داره از چشماش خون میاد!
واقعاً عصبانی شده بود. صورتش از خشم قرمز شده بود. با خشم گفت:
-حالا که رفتی دفتر می‌فهمی.
با خنده‌ی آراومی گفتم:
-این‌جاست که بی جنبگی دخترا نمایان می‌شود! من که هر روز دفترم؛ مالِ تو هم روش کِشی. شاید به جرم کِشی گفتن از مدرسه اخراج شدم! ولی من آخر نفهمیدم چی‌ صدات کنم. بگم کِشی می‌گی بگو یا کشاورز یا زهرا؛ بگم یا کشاورز یا زهرا تهدید می‌کنی می‌بری دفتر! ای بابا.‌‌..
بچه‌ها از خنده روی زمین افتاده بودند! زهرا کشاورز با حرص گفت:
-به جرم سوسک آوردن می‌برمت!
صدام رو از قصد لرزوندم تا ترسیده به نظر بیاید‌.
-ناموساً نکنی این کارو روها! من که سوسک رو زیر پای تو ننداختم؛ سوسکِ خودش به تو علاقه نشون داد اومد سمتت. من مرکز ثقل (وسط) کلاس رو پیدا کردم گذاشتمش اون‌جا!
وقتی حرفم تمام شد صدای خنده‌ی بچه‌ها بالا رفت. جوری جدی و ترسیده گفته بودم که تموم بچه‌های کلاس در سکوت کامل به حرف‌های من گوش می‌دادند.
-کثافت من با وجود این سوسک سرِ کلاس نمی‌شینم.
-ولی من می‌شینم! بعدم خودشیفته‌ی کلاس، هلیا، که اومد کشتش.
هلیا با حرص نگاهم کرد و من چشمکی بهش زدم و ادامه دادم:
-زرنگِ کی بودی تو هِلی!
کِشی با طعنه گفت:
-من موندم تو چه طوری تیزهوشان قبول شدی.
-با تیزهوشی؛ نه مثه بقیه با تیزکوشی!
بچه‌ها دوباره خندیدند.
-چه خبره کل راهرو رو گذاشتین رو سرتون؟!
با صدای معلم همه ایستادند. معلم وارد کلاس شد و دیگر فرصتِ مسخره بازی نبود. خمیازه‌ای کشیدم؛ من اگر مسخره بازی در نیاورم که خوابم می‌بره.
ترنم کاغذی را روی میزم گذاشت. لبخندی زدم. ایول نامه بازی! به خانم طهماسبی نگاه کردم؛ اصلاً حواسش به این سمت نبود. کاغذ مچاله شده رو باز کردم و متن رو خوندم.
"کیا امشب یه پارتی خوب افتادم؛ میای؟"
با خط خرچنگ قورباغه‌ی مخصوصم براش نوشتم.
"ترنم، بذار دو دقه درس شیرین ریاضی رو فرا بگیریم!"
کاغذ رو مچاله کردم. نگاهی به معلم کردم. این بار حواسش کاملاً به ما بود. کاغذ رو در دستم بیش‌تر جمع کردم. دستم رو روی میز ترنم گذاشتم و به معلم زل زدم؛ تا سرش رو چرخوند که چیزی بنویسه مشتم رو باز کردم و کاغذ روی میزِ ترنم افتاد. ترنم با هیجان کاغذ رو برداشت و وقتی متن رو خوند بازوم رو با ناخنِ بلندش خراشید.
صورتم رو از درد جمع کردم و با دست براش خط و نشون کشیدم.
چیزی روی برگه نوشت و به دستم داد. به طهماسبی نگاه کردم و نامه رو باز نکردم. کلاً اذیت کردن مردم حس خوبی داره! ترنم با اخم به بازوم زد و وقتی جوابی ندادم شروع به خاکی کردن شلوار مدرسم کرد. به ناچار کاغذ رو باز کردم تا پاهاش رو از شلوار بخت برگشتم برداره.
"خب ميای؟"
این بار با حوصله و خط زیبا براش نوشتم.
"نه مگه بی‌کارم؟! خيلی از پسرا خوشم مياد که الکی هِی بیام پارتی."
تا متن رو بنوسم و بهش بدم دقیقاً ربع ساعت طول کشید. این کار رو از عمد کردم و در تموم وقت ترنم با چشم غره نگام می‌کرد.
این بار کاغذ رو کنار گذاشت و درِ گوشم گفت:
-آخه تو نيايی ترلانم نمياد. تازه تولدِ کيوان، دوستِ تیامه.
از این که در برابرم کم آورد و کاغذبازی رو جمع کرد لبخندی زدم.
-خب نیاد؛ تو هم نرو.
-نمی‌شه که...
با صدای طهماسبی هر دو به خودمون اومدیم.
-خانما! اون ته چه خبره؟
مجبور شدم برای دوباره بیرون نشدن از کلاس کوتاه بیام؛ مدیر تذکر داده بود که حداقل تا آخر این هفته از کلاس بیرون نشم؛ وگرنه حسابم با کرام‌ الکاتبینه.
-باشه ميام. فقط دیگه غر نزن و موجباتِ بیرون شدن من رو هم فراهم نکن.
- ايول.
 
آخرین ویرایش

Es_shima

شاعر انجمن
عضو کادر مدیریت
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
807
لایک ها
5,579
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#4
کلاس تموم شد. من، ترنم و ترلان هر سه با هم از کلاس خارج شدیم.
-سه تفنگ‌دار...
با لبخند به سمت صدا برگشتم؛ بغلش کردم و گفتم:
-بله، مهربان ناظم!
خانم سامانیان خندید و به ترنم و ترلان هم دست داد.
-می‌بینم که امروز از کلاس بیرون نشدی.
حالت التماسی گرفتم و گفتم:
-وای خانوم نگو! نزدیک بود الکی بیرونم کنن. جون سالم به در بردم. وای خانوم، جانم به سلامت باد!
-ادبیاتت رو می‌افتی؟
به خاطر لحنم که هی رسمی و هی خودمونی می‌شد این رو گفت. قیافه‌ای متفکر به خودم گرفتم و جدی گفتم:
-نه، بیست می‌شم! ناموساً خودمم توش موندم. واقعاً چه جوری؟!
خانم سامانیان دستش رو روی جیب مانتوم گذاشت و آروم گفت:
-گوشی میاری لااقل یه جایی بذار که نفهمن! تو که همش تو دفتری یهو می‌فهمنا‌.
-اوه، مرا با خشمگین ناظم تنها مگذار؛ اگر میام دفتر به عشق توست مهربان!
خندید و نگام کرد:
-خودتی!
-خره؟ یا جیگره؟
ترلان میون حرف‌هامون اومد:
-جیگری از نوع خرِ کلاه قرمزی.
ترنم هم با حالتی متفکرانه گفت:
-خرِ، خرِ شرک هم بد نیست. مثل کیا هم عتیقس.
با لحن بامزه و کش‌داری گفتم:
-خَرِ خَرَم، خَرِ خرم، خرِ خرم؛ آره خرم! خرِ خرم؛ خودت خری!
لحنم شبیه آهنگ پایانی فیلم شرک شده بود. همه بلند خندیدن و بقیه‌ی بچه‌ها با خنده و بعضی‌ها هم با حسادت نگاهم می‌کردن.
خانم لیاقت بیرون اومد:
-بسه! باز که سخنرانی راه انداختی.
به لیاقت نگاه کردم و با لبخند گفتم:
-به به! عشق آسمانی من، تک سوارِ شهر رویاهام فقط با الِ نودِ مشکی!
لبخندی زد و گفت:
-بیا برو خونتون۰
-دارم با سامان جونم اختلاط می‌کنم.
با این حرفم هرکسی که نزدیکمون بود و صدامون رو شنید صدای خندش بلند شد.
-برو! دفعه بعدم به ناظمت احترام بذار؛ خانم سامانی! سامان چیه.
-نه، این قرارمون نبود؛ سامانم رو نگیر... نه!
خندید و گفت:
-می‌ری یا ببرمت دفتر؟
دست‌هام رو به نشونه‌ی تسلیم بالا آوردم؛ لپِ سامانی رو بوسیدم و گفتم:
-سامی، ای عشق، ای جان، نمی‌ذارن ما با هم باشیم؛ تا بدرودی دیگر، های! این بوس از من به امانت است...
ترنم دستم رو کشید و با زور از مدرسه بیرون برد.
-تو، چرا رَم کردی؟
دستم رو با ضرب ول کرد. که ادامه دادم:
-یهو ولم کردی!
با اخم نگام کرد و گفت:
-دیر می‌شه کیا، ما می‌خوایم بریم پارتیا.
حالت گریه به خودم گرفتم و گفتم:
-اَه لعنتی، چرا خوشیای من رو خراب می‌کنی؟ یادم نبود شب قراره بدبخت شم.
ترلان به کمک ترنم اومد:
-از کی تا حالا پارتی رفتن بدبخت شدنه؟!
-از اول تا آخر، از آخر تا اول، دیدم حتی از این بدترش رو، بذار از آخر بهت بگم اولش رو، که می‌گن داغ‌داره خیلیام؛ پارتی رفتن رو نمی‌خوام هِی بیام.
ترلان گفت:
-اگه سورنا می‌دونست آهنگش رو این جوری تغییر می‌دی و در موردِ پارتی می‌گی؛ خودش رو حلق‌آویز می‌کرد.
الکی چنگی به صورتم زدم و جیغ زدم:
-وای نگو، عشقم رو دوس! من به عشقوم حساسم کاکو.
ترنم: اگه لحجه‌ی شیرازی نبود تو چه جوری ابراز صمیمیت می‌کردی؟
-معلومه، با افغانی.
(نباید وسط رمان حرف زد ولی، لازم به ذکره که من خودم شیرازی هستم؛ به شیرازیا بر نخوره. افغانی‌ها هم مثل بقیه‌ی انسان‌ها، برابر و عزیزن.)
ترنم: کم نیاریا!
-ای به چشم.
ترلان: آخیش رسیدیم؛ دیگه لازم نیست با توی خل حرف بزنم.
-از کم سعادتیته.
از ترلان جدا شدم و با ترنم راه رو ادامه دادیم. به اولین خیابون که رسیدیم راه ترنم هم جدا شد. با هم دست دادیم و تنها به سمت خونه رفتم. با خنده لی لی کنان به سمت خانه رفتم و به آدمایی که چپ چپ بهم نگاه می‌کردن توجهی نکردم. همیشه فقط خودم و دوستام برام مهم بودن؛ به هیچ وجه به حرف بقیه توجهی نمی‌کردم و این رو همه‌ی افرادی که من رو می‌شناختن، می‌دونستن. با این طرز تفکر و خانواده‌ی خوبم، همیشه هر چی که می‌خواستم رو داشتم.
 

Es_shima

شاعر انجمن
عضو کادر مدیریت
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
807
لایک ها
5,579
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#5
با دیدن درِ بزرگ مشکی رنگی، که شیشه‌ای بود و از داخل شیشه‌ها باغ زیبایی پیدا بود، ایستادم. در رو باز کردم و وارد حیاط شدم. من عاشق این جا بودم؛ حیاط که می‌شد بهش باغ گفت بیش از ۵۰۰ متر بود و ساختمان ما وسط این باغ دوست‌داشتنی بود. از روی سنگ فرش‌ها لی لی کنان راه افتادم که سهراب رو دیدم.
-احوالِ مهندس!
سهراب لبخندی زد و گفت:
-تو بهتری.
-دانشگاه چه طوره؟
صورتش با خشم جمع شد و گفت:
-برق مزخرف‌ترین رشته‌ی دنیاست؛ خیلی سخته!
-آخی، نازی! بزرگ می‌شی یادت می‌ره.
لبخند شیطونی زد و گفت:
-از تو که بزرگ‌ترم فسقلی.
با اخم دست‌هام رو به کمرم زدم و رو به روش ایستادم و به چشم‌های مشکی رنگش زل زدم. به زور به سینش می‌رسیدم.
سهراب دماغم رو کشید و بلند خندید. مشتم رو اون قدر محکم به شکمش زدم که آخ بلندی گفت؛ خم شد و شکمش رو گرفت.
موهای مشکیش رو به هم ریختم.
-هیچ وقت با کیانا در نیوفت!
چشمکی به سهراب زدم و به سمت ساختمون راه افتادم؛ یه دفعه یه چیزی یادم اومد و داد زدم:
-راستی به مامانت بگو من شام نیستم.
ساختمون دو طبقه و سنگ‌کاری شده بود. سنگ‌ها کرمی، خاکستری بودن و با چراغ‌های تزیینی آبی و سفید، شب‌ها خیره کننده می‌شد. درِ سفیدِ بزرگ رو باز کردم و داخل شدم.
رو به روی در ورودی، پله‌های دوبلکس خودنمایی می‌کردن که سنگ‌کاری کمری بودن و نرده‌ای طلایی رنگ داشتن؛ دو پله در قسمت بالا پیچ می‌خوردند و به نزدیکی یک‌دیگر می‌رسیدند. کفِ خونه، پارکت قهوه‌ای شکلاتی بود‌. وقتی از در وارد می‌شدی، به جز راه پله‌ها، سالنی بزرگ رو به روت قرار داشت که با مبلای قهوه‌ای تیره‌ی خاصی تزیین شده بود. آشپزخونه سمت چپ قرار داشت و بزرگ بود و کابینت‌ها همه قهوه‌ای تیره بودند که من بهشون قهوه‌ای تنه‌ درختی می‌گفتم و وسایل خونه هم تماماً مشکی بودن.
در طبقه‌ی اول ۵ اتاق قرار داشت که به ترتیب برای، مهمان، کار بابا، خوش‌نویسی و موسیقی مامان، اتاق خوابِ مامان و بابا و آخری هم دکوری بود. البته از اون‌جایی که مامان و بابا بیش‌تر خارج از ایران بودن اکثر اتاق‌ها راکد مونده بود و حتی منم تنها زمانی که پایین بودم از دست‌شویی پایین استفاده می‌کردم!
بی حوصله به طبقه‌ی خودم رفتم. من عاشق طبقه‌ی بالا بودم؛ طبقه‌ی بالا دارای سالن بزرگی بود؛ یک آشپزخانه کوچک، چند دست مبل راحتیِ چرم مشکی و پنجره‌ای که از کف تا سقف کشیده می‌شد و نمای زیبایی از باغِ خانه می‌داد. حتی برای زیباتر شدن منظره، آبشار و جوی آبی مصنوعی هم درست‌کرده بودند! جلوی پنجره پرده‌ی مشکی زیبایی قرار داشت که رگه‌های خاصِ سفید و طلایی در اون می‌درخشید.
در این طبقه اتاق من، اتاقی بزرگ به اندازه‌ی باشگاه برای بدنسازی و تمرینم و چهار اتاق مهمان قرار داشت.
وارد اتاق خودم شدم. رنگ و وسایل اتاقم هر سال عوض می‌شد و حالا همه چیز نارنجی سفید بود.
این قدر فکر کردم که زمان از یادم رفت‌. به ساعتم نگاه کردم. ۷ بود؛ سریع به حموم رفتم و بعد از حموم، حوله رو تنم کردم و جلوی آیینه ایستادم. موهای طلایی شلالم رو با سشوار خشک کردم. بلندی موهام تا کمرم بود و من عاشق این دسته‌ی طلایی بودم. کرم مرطوب کننده‌ای زدم و با یه ماتیک صورتی کم رنگ آرایشم رو تموم کردم. پيراهن و شلوار اسپرت آبیم رو که بابام از ايتاليا آورده بود رو پوشیدم. موهام خیلی ساده بالای سرم بستم و به ناخن‌هام لاک آبی زدم. بعد از لاک زدن سريع مانتوی کوتاه، شال و کفش هم‌رنگ آبی پوشیدم. این همه آبی! گل آبی (گلابی) کی بودم من؟ از خونه خارج شدم.
 
آخرین ویرایش

Es_shima

شاعر انجمن
عضو کادر مدیریت
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
807
لایک ها
5,579
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#6
تا من به دم در رسیدم؛ ماشین تیام هم رسید. لبخندی به وقت شناسی دقیقم زدم و وارد کوچه شدم. تیام با پریشا‌ی سفیدش اومده بود و ترنم هم جلو، بغل داداشش، نشسته بود و ترلان هم تنها عقب بود.
در ماشین رو باز کردم و خودم رو بالا انداختم. هنوز در رو نبسته بودم که تیام راه افتاد.
- سام عليک به همگی!
ترنم یهو به سمت من برگشت و یواش زیر دندون‌های قفل شدش غرید:
-بابا يکم با کلاس حرف بزن. جلوی تیام آبرو برام نمونده؛ نمی‌تونم دیگه دوستاش رو مسخره کنم.
- تیام که من رو می‌شناسه.
تیام دست چپش رو روی پنجره گذاشت و گفت:
- راست می‌گه. کیه که کیا رو نشناسه!
ترلان پوفی کشید و بی حوصله گفت:
- تو رو خدا باز شروع نکنيد.
پیامی به گوشی‌ام اومد؛ با دیدن اسم ناصح، تعجب کردم؛ ناصحی، یکی از بچه‌های کلاسمون بود؛ اما خیلی با هم حرف نمی‌زدیم. پیامش رو باز کردم.
"امشب سوراخ سوراخید! مسی سوراختون کرده."
-وای..‌.
با جیغی که زدم تیام پاش رو روی ترمز گرفت و به شدت ترمز گرفت. چون مثل آدم ننشسسته بودم روی صندلی چهارزانو بودم سرم محکم به صندلی خورد. همه ترسیدند و به من نگاه کردند.
دماغم رو با دست گرفتم و نالیدم:
-چرا مثه وحشیا ترمز می‌کنی؟ آخ مماغ نازنین کوچولوم! ببینم یه عمل الکی می‌ذاری رو دستم یا نه؟ چه طور دلت اومد با مماغ خوشکلم این کار رو کنی؟
همه هاج و واج به چرت و پرتای من گوش می‌کردن که صدای بوق ماشین‌ها هممون رو از جا پروند.
تیام ماشین رو حرکت داد. از توی آیینه نگاهم کرد و گفت:
-دیوونه چرا یهو جیغ زدی؟
-این جای عزیزم چت شده گفتنته؟
خندید و گفت:
-از چرت و پرتایی که ردیف کردی تند تند می‌گی مشخصه چیزیت نشده.
ترنم: حالا چی شد جیغ زدی؟
با به یاد اومدنم دوباره جیغ زدم. این بار همه با کلافگی نگاهم کردن که گفتم:
-اِلکلاسیکو!
ترلان هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
-چی چی کِلامیگو؟
با حرص نگاهش کردم. یعنی نمی‌دونه الکلاسیکو چیه؟ ای بابا، اگه می‌دونست که الان خونشون بود و منتظر بازی بود.
تیام خندید و گفت:
-نبین بابا. من که پسرم وقتم رو الکی صرف فوتبال نمی‌کنم!
اخمی کردم و گفتم:
-خنگولا چه طور فراموش کردین؟ بازی رئال مادرید و بارسلوناست.
ترنم و ترلان هینی کشیدند.
ترلان: خب پرید! من به شخصه بازی کردن رو بیش‌تر از نگاه کردن دوست دارم.
ترنم: منم وقتی می‌بینم زنه پزشک تیمه و همه می‌تونن بیان ورزشکاه دپرس می‌شم.
تیام: منم که برخلاف همه‌ی شما حالم از فوتبال بهم می‌خوره.
یکی محکم زدم پسِ کله‌ی تیام و گفتم:
-به عشقم توهین نکن دیگه! چه طور دلت میاد؟
شکلکی درآورد و گفت:
-تازه قُلوَمم میاد.
-بپا دل و قلوت رو از دست ندی مشتی! من که یه گوشه می‌شینم با گوشیم فوتبال می‌بینم. شما هم به من چه. فقط کاری به کارم نداشته باشین.
همه می‌دونستن که تو بازی مهمِ رئال من هیچ شوخی نمی‌کنم و واقعاً حساسم.
بالاخره رسیدیم. جشن در یه ویلا، خارج از شهر بود؛ ولی خیلی هم از شهر دور نبود. چون شب بود تاریک بود و چیزی مشخص نبود. وارد باغ شدیم. باغ کوچکی بود که ساختمان کوچکی در انتهای اون قرار داشت. چند نفر آتیش درست کرده بودند و دور آتیش مشغول حرف زدن بودن. از داخل صدای آهنگ به راحتی به گوش می‌رسید.
-این‌جاش صدا اینه وای به حال تو! شما برید من این‌جا فوتبالم رو می‌بینم.
ترلان: اما...
-من داخل نمیام؛ شما برید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Es_shima

شاعر انجمن
عضو کادر مدیریت
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
807
لایک ها
5,579
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#7
در گوشه‌‌ی باغ، روی یک صندلی که میز جلوش بود نشستم. هندزفریم رو در آوردم و به گوشیم وصل کردم. مودم همراهم رو روشن کردم و با شروع فوتبال به دیدن الکلاسیکو پرداختم.
کاش لپ تاپم همراهم بود اما، خب نمی‌شد؛ البته این گوشی نوت من هم دست کمی از لپ‌تاپ ندارد؛ خصوصاً با صفحه‌ی خمیده‌‌ای که سامسونگ ساخته‌ است. واقعاً نمی‌فهمم این آدم‌ها چه طور می‌تونند بدون دیدن این فوتبال راحت بیان پارتی!
بازی تازه داشت گرم می‌شد.
-خانم...
توپ به مسی رسید؛ دو نفر رو پشت سر گذاشت و با پاسی طلایی سوآرز گل زد.
اَه، لعنتی!
هندزفری از گوشم کشیده شد. سرم رو با خشم بالا آوردم و به مرد رو به روم نگاه کردم.
-ها؟ چته؟
-ببخشید خانم خوشکله، هر چی صدات زدم نفهمیدی!
تمام عصبانیتم رو سرش خالی کردم:
-نفهمیدم که نفهمیدم؛ غلط کردی دست می‌زنی به وسایلم. الانم از جلو چشمام گم‌شو!
اخمی کرد و گفت:
-چته؟ فکر کردی چاله میدونه؟!
دستم رو با خشم به طرفش گرفتم و گفتم:
-ببین، تیمم گل خورده! وای به حالت اگه گل نزنن!
-روانی
این رو گفت و رفت. خودم از رفتارم خندم گرفت. هندزفری رو در گوشم گذاشتم و به بقیه‌ی فوتبال نگاه کردم.
دوباره موقعیت حساس شد و این بار کریستین رونالدو گل مساوی رو زد.
-گُل
با خوش حالی بالا پایین پریدم!
در یک لحظه به جمعیت رو به رویم نگاه کردم که با تعجب به من زل زده بودن.
-چیه؟
ترنم، ترلان و تیام بلند زیر خنده زدن.
تیام بین خنده با زور حرف زد و گفت:
-خله اون قدر بلند جیغ زدی که همه ترسیدن پریدن بیرون ببینن چه خبره!
پسری دستش رو روی شونه‌ی تیام گذاشت و گفت:
-این کیه تیام؟
-کیوان این کیاناست. رئال مادرید گل زده این جوری شد!
همه‌ی جمع بلند خندیدند. هنوز سوتی بزرگی که داده بودم رو درک نکرده بودم!
کیوان: لامصب عجب جیغی زدی دختر! از آهنگای ما هم بیش‌تر بود.
بعد محکم به پشیونیش زد و ادامه داد:
-امروز الکلاسیکو بوده؟ من فکر می‌کردم فرداس! آقا جمع کنید همه بیاین تو بازی رو ببینیم بعد بازی اگه بردیم جشن داریم.
با خوش‌حالی به سمت داخل دویدم ولی چون کمی فاصله داشتم فکر کردن به سمت کیوان می‌دوم! به سرعت از کنار کیوان که چشماش گرد شده بود گذشتم و وسط سالن ایستادم.
-عه؟ کو تی‌وی؟
کیوان به خودش اومد و خودش رو جمع و جور کرد و به سمتم اومد و من رو به سمت دیگه‌ی سالن هدایت کرد. تلویزیونشون بزرگ بود و به باند‌ها که وصلش کرد واقعاً فوتبال دیدنی شده بود! حس استادیوم بودن بهم دست داد.
ظرف پاپ کورن رو برداشتم و روی اولین مبل ولو شدم. ترنم و ترلان هم کنارم روی مبل نشستن و پسرا با تعجب پشت ما قرار گرفتن.
بقیه‌ی دخترا با ایش گفتن خواستن اعتراض رو شروع کنن که کیوان گفت:
-بچه‌ها دوست دختراتون رو جمع کنید که حوصله اعتراض ندارم. تازه تولد داره جالب می‌شه!
صدای یک دختر رو از کنارم شنیدم که با ناز و عشوه‌ی خرکی گفت:
-دخترِ عقده‌ی جلب توجه داره. ببین چه طوری همه‌ی دوست‌پسرامون رو خر کرد!
کنترل رو از روی میز برداشتم و صدای تلویزیون رو تا آخر زیاد کردم. صدای پسری رو شنیدم:
-ایول، دمت گرم!
توپ به رونالدو رسید؛ پاش رو عوض کرد و با جا گذاشتن حریف شوت کرد. اما توپ به تیر دروازه خورد و بعد هم به بیرون رفت.
-اَه!
همراه من چند نفر دیگه هم بلند داد کشیدن. واقعاً جو باحالی شده بود.
کیوان: تیا سوراخ می‌شین امروز!
-به همین خیال باش مشتی رئال برندس.
کیوان با حرص گفت:
-دخترا فقط برای قیافه‌ی رونالدو عاشق رئال می‌شن.
حالتی تعجبی گرفتم و گفتم:
-بازی و هیکل!
سرم رو برگردوندم و قیافه‌ی متعجب همه‌ی پسر ها باعث شد بلند بخندم. تا به حال هیچ دختری مثل من رو ندیده بودن. نیمه‌ی اول تموم شد. همه نفسمون رو با صدا بیرون دادیم.
 

Es_shima

شاعر انجمن
عضو کادر مدیریت
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
807
لایک ها
5,579
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#8
از سر جام بلند شدم و چون قدم به زور به ۱۶۰ می‌رسید روی مبل وایسادم. تو همه‌ی زندگیم تنها بدیم قدم بود؛ ولی خب تازه ۱۶ سالم بود و هنوز جای رشد بود.
کیوان نگاهی بهم کرد و با مسخرگی گفت:
-راحت باش بانو، باغ خودته؛ مبل رو به ... اوه ساری، به فنا دادی رفت.
تو چشماش زد زدم و گفتم:
-چشم، راحتم!
با تعجب بهم زل زد و چند ثانیه طول کشید تا معنی حرفم رو بفهمه یه دفعه بی هوا گفت:
-تیام، ناموساً این دختر رو از کجا پیدا کردی؟
تیام گونم رو بوسید و بهم چشمکی زد. می‌دونست مثلِ برادرمه و من زیاد به بسته بودن و این چیزا پایبند نیستم و کلاً نصف عمرم خارج از ایران بودم. برای همین با من راحت بود. با این کارش همه هینِ بلندی کشیدن؛ انگار بادشون خالی شد و ناامید شدن. من خندیدم.
تیام: نبینم نگاه چپ بهش کنیدا؛ چشماتون درویش.
به چشم‌های خوشکل مشکیش که دقیقاً شبیه ترنم بود نگاه کردم و گفتم:
-قربونت آق داداش.
تیام چیزی نگفت و ساکت روی مبل نشست. وا، چرا نگفت خدا نکنه؟! شانه‌ای بالا انداختم و رو به جمع که مشتاق ما رو نگاه می‌کردن گفتم:
-بیاین تقسیم بندی کنیم؛ کیا رئالین و کیا دشمن؟
کیوان: عجب! داشتم کیانا؟ من دشمنم؟
-شک نکن.
-خوبه خونه‌ی منه.
-مهم برنده بودن ماست.
کیوان یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت:
-کی گفته؟ من شرط می‌بندم رئال بازندس.
چشمام رو ریز کردم و گفتم:
-سرِ چی؟
-شام؛ فردا شب!
-قبوله.
همه شروع به دست زدن کردن و راضی بودن؛ بالاخره همه یه غذای مفت می‌افتادن!
تقسیم بندی کردم. هجده تا از پسرا رئالی بودن و هشت‌تا هم بارسا بودن. بقیه هم که تعدادشون انگشت شمار بود اظهار بی علاقه‌ای کردن و کنار رفتن. پسری که فوتبال نبینه که پسر نیست!
کیوان از وسایل‌هاش ماژیک مشکی، قرمز و آبی پیدا کرد و من و ترلان مشغول نقاشی صورت‌های همه شدیم. با پارچه‌های سفید و قرمزی هم که کیوان آورده بودیم با ماژیک لوگوی باشگاه‌ها رو کشیدیم.
دقیقاً با تموم شدن کار ما نیمه‌ی دوم هم شروع شد.
-دو دو دو عادل فردوسی پور!
با این حرفم صدای خنده‌ی همه بلند شد. صدای تلویزیون رو تا آخر زیاد کردم و مشغول خوردن پاپ کورنم شدم.
توپ به مسی رسید و با یه شوت گل شد.
-اَه، لعنتیه خاک بر سرا.
با حرص بلند شدم و پام رو محکم به زمین زدم. کیوان و دار و دستش خندیدن و کیوان برام شکلک در آورد.
-بازی هنوز تموم نشده آقا!
همه‌ی پسرای رئالی حرفم رو تایید کردن و مشغول تشویق رونالدو شدن.
-آفرین روحیه‌ی تیمی همینه!
پارسا دوست تیام که از قبل با هم آشنایی داشتیم شروع کرد:
-بارسا قهرمان می‌شه؛ خدا می‌دونه که حقشه!
-صبر کن داداش؛ داری اشتباه می‌زنی؛ اونا مسیحی هسن! سرپرستی لیدرا با من!
همه تایید کردن که با چند تا سرفه میکروفون رو از قاپیدم و شروع کردم:
-رئال قهرمان می‌شه؛ مسیح می‌دونه که حقشه؛ به لطف کریس و بچه‌ها، با هت‌تریک قهرمان می‌شه؛ رئالم قهرمان می‌شه!
همه دستشون رو روی دلشون گذاشته بودن و می‌خندیدن.
در همین لحظه رونالدو گل خورده رو جبران کرد. بلند داد زدم:
-اینه، همینه، همینه همینه!
همه هم با خنده همراهمیم می‌کردن. اون قدر جدی می‌گفتم که همه دست‌هاشون رو رو شکماشون گذاشته بودن و فقط می‌خندیدن.
-خب حالا همه پاها زمین با ریتم این: دوپ دوپ آه، دوپ دوپ آه!
کیوان: وای کیانا، بسه تو رو خدا، دلم درد گرفت.
همه پاهاشون رو همون طور که گفتم ریتم گرفتن. واقعاً داشت خوش می‌گذشت اما زمان به سرعت می‌گذشت و دقیقه‌ی ۸۰ بازی بود.
در همین لحظه توپ به رونالدو رسید و با یه پاس به کریم، بنزما گل زد.
-گل! هو، هو، هو، هو، لالالا اصن موج مکزیکی، بیا بیا! برو وسط.
شروع کردم با مسخره بازی رقصیدن.
-شله شله، هو هو، دستا بالا! شیکما پایین؛ حالا قر، قر، قر، قر.
کیوان با حرص سر جاش نشست. میکروفون رو بالاتر گرفتم و گفتم:
-همه همراهی کنید من می‌گم کیوان چی‌ شد؟ شما بگید سوراخ سوراخ! خب شروع می‌کنیم. کیوان چی شد؟
-سوراخ سوراخ!
-کی شام میده؟
-کیوان!
-کِی شام میده؟
-فردا شب.
-کیوان چی شد؟
-سوراخ سوراخ.
مکثی کردم و گفتم:
- جواب غلطه کِی وان، کِی حوله شد! الان وقت قر دادنه
تلویزیون رو خاموش کردم و به جاش یه آهنگ شاد گذاشتم.
بعد از چند دور مسخره رقصیدن و اذیت کردن به ساعت نگاه کردم؛ ۵ صبح بود!
دیگه برای هیچ کسی نایی نمونده بود. میکروفون رو برداشتم و گفتم:
-خب دیگه برین خونه‌هاتون که سیرک تعطیله. دلقک کیوان استعفا داد. خافظ.
وسایلم رو برداشتم و با سه تفنگ‌دار خلم سوار ماشین شدم؛ سرم رو روی شونه‌ی ترلان گذاشتم و خوابیدم.
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Es_shima

شاعر انجمن
عضو کادر مدیریت
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
807
لایک ها
5,579
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#9
صدای زنگ گوشيم از خواب بیدار شدم. خودم رو به بی خيالی زدم اما مگه قطع می‌شد؟ ای بابا، کیه این موقع؟
خمیازه‌ای کشیدم و چشم‌هام رو مالیدم. بدون این که چشمام رو باز کنم دستم رو به اطراف تکون دادم که تلفن قطع شد. خواستم راحت بخوابم که باز صداش بلند شد. دستم رو تکون دادم و به زحمت گوشيم رو پيدا کردم. بدون باز کردن چشمم تماس رو وصل کردم و گوشی رو نزدیک گوشم بردم
- هان؟
- مرض و هان يه بار بگو جانم!
با شنیدم صدای ترنم پوفی کشیدم و خواب‌آلود گفتم:
- بنال ببینم اول صبحی چی کار داری؟
- اول صبح کجا بود؟ ساعت دو ظهره.
بدون این که تغییری به وضعیتم بدم گفتم:
- خب که چی؟
- کيانا برنامه امروزمون چيه؟
-مگه من مغز توام که برنامت رو از من می‌پرسی؟
-بالاخره تو شرط رو بردی. باید رستوران رو تعیین کنی.
خمیازه‌ای کشیدم و بی حوصله گفتم:
-فرقی نمی‌کنی تری، هر جا گفتین می‌ریم.
ترنم عصبی شد. می‌تونستم حرص خوردنش رو حس کنم. با جیغ گفت:
-تری چیه دیوونه؟ صد بار گفتم بگو ترنم.
- خافظ تری جونم.
قبل از اين که حرفی بزنه قطع کردم و گوشام رو از یه جیغ بنفش نجات دادم. به ثانيه نکشيد که دوباره گوشيم زنگ خورد. گوشی رو با فاصله از خودم گرفتم و تماس رو وصل کردم و گفتم:
- ديگه؟
- عليکِ سلام.
نه خیر، این دو عفریته خواب رو برام حروم کردن. جرات خوابیدن هم ندارم.
- چی می‌گی ترلان؟
خندید و گفت:
- خواستم بيدارت کنم زخم بستر نگيری.
- نترس نمی‌گيرم؛ حالام می‌خوام صبحانه بخورم. مزاحم نشو!
- خره برو ناهار بخور، وقت صبحانه تموم شد.
کم کم مغزم شروع به فعالیت کرد! عاشق دوستام بودم؛ هر چی هم که فحششون می‌دادم بازم پشتم بودن و اهل ناراحتی و لوس بازی نبودن.
- خافظ.
- يه بار بگو خداحافظ! چی می‌شه؟
روی تخت نشستم و گفتم:
- خافظ راحت‌تره.
با حرص و جیغ گفت:
-می‌دونستی خیلی گشادی؟
-می‌دونستی خیلی بی ادبی؟
-خفه بابا، تو با ادبی الان؟
-سپاس بانو! کاری نکن از شام امشب حذفت کنما.
-کیا منم از صحنه‌ی روزگار حذفت می‌کنم.
-خافظ
خندید و گفت:
-خدافظ
-خاک تو سرت الام مثلاً قهری؛ نخند.
-مگه خرم قهر کنم که شام بهم نرسه؟!
-شام نخورده.
خندید و گفت:
-مالِ مفت می‌چسبه انصافاً.
-با ترنم هماهنگ کنید هر رستوران دوست داشتید بریم.
-بدبخت کیوان!
از جام بلند شدم و جلوی آیینه ایستادم؛ هنوز لباسای مهمونی تنم بود. مشکوک گفتم:
-چیه؟ دلت براش می‌سوزه؟
-نه، دلم برای بدبخت تیام سوخت که این همه پله بغلت کرد بردت بالا تا بد خواب نشی.
لبخندی زدم. ایول به تیام!
-خافظ مزاحم.
-خدافظ.
بعد از این که دست و صورتم رو شستم از اتاق بیرون اومدم. جميله خانم، می‌خواست صبحانه آماده کنه که گفتم:
- جميله خانم ساعت يکه؛ يک راست ناهار بده خودتم خسته نکن.
-باشه دخترم.
 

Es_shima

شاعر انجمن
عضو کادر مدیریت
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
807
لایک ها
5,579
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#10
در یخچال رو باز کردم و آب پرتقال رو سر کشیدم.
-سهراب کجاست؟
جمیله خانم همون طور که غذا رو می‌چشید؛ گفت:
-دانشگاست؛ الاناست که پیداش بشه.
ناهار رو برام کشید. جالبه که من حتی یادم نمیاد که غذای مامانم رو خورده باشم! همیشه جملیه خانم به خوراکم می‌رسید؛ خصوصاً که هم سن دخترش سهیلا بودم. جمیله خانم، شوهرش آقا جمال و دو تا بچه‌هاش، از به دنیا اومدن من، با ما زندگی می‌کردن. جمیله خانم کارای خوراک و آشپزی رو می‌کرد. آقا جمال، باغبانی، خرید رو انجام می‌داد. سهراب رانندم بود و سهیلا هم یه دوست خوب بود. اونا مثل خانوادم بودن و خونشون یه ساختمون کوچیک در گوشه‌ی باغ بود.
ناهار که تموم شد به حمام رفتم. بعد از حمام موهام رو خشک کردم. عجیبه که این دو تا چلغوز خبری ازشون نشده!
گوشیم زنگ خورد. بیا، انگار موشون رو آتیش زدم. با دیدن اسم ترلان تماس رو برقرار کردم و گفتم:
-بله ترلان؟
- سلام.
-عليک!
- کجايی؟
دستی تو موهام کشیدم و گفتم:
- خونم. کاری داشتی؟
- نه، می‌خواستم ببينم زنده ای يا نه؟
-اوه چشم قهوه‌ای، بد دل می‌بری!
ترلان چشم‌ها و موهاش قهوه‌ای بود و این سِت خدادادی بی نهایت بهش می‌اومد.
صدای جیغ ترنم رو شنیدم که گفت:
-کثافت پس من چی؟
-وا، هوو اومد! تو خونه‌ی ترلان چی کار می‌کنی؟
-بحث رو عوض کن. برای منم بگو.
-برای تو هم دارم زنِ اولم.
-زود باش بگو.
-منو کرده فدات؛ اون موهای سیات!
هر دو هم‌زمان با لحن کشیده‌ای گفتن:
-جون!
-حیا کنید؛ از کی تا حالا هووها می‌رن خونه‌ی هم؟ اونم بی شوهر؟! چه معنی می‌ده؟
ترنم: خفه بابا، آماده شو بیا خونه‌ی ترلان بريم بيرون.
-باشه؛ خافظ.
ترلان: خدافظ.
-نامردا لااقل رو اسپیکر نذارید؛ شاید من با یکی از زنام حرف خصوصی داشتم.
تلفن رو با حرص روم قطع کردن که باعث خنده‌ی بلندم شد.
مانتوی عسليم رو با شلوار جين و شال مشکی و کيف و کفش عسلیم پوشيدم. سِت کردن لباسام با رنگ چشم و موهام رو دوست دارم! از ساختمون خارج شدم. سهراب رو دیدم که در حال شستن مزدا3 سفیدش بود. من رو که دید لبخندی زد و گفت:
-خانم برسونمت.
-آره، دمت جیز؛ من رو برسون خونه ترلان.
-ای به چشم، فقط شماره که می‌گیری؟
-شمارت رو از اول وقتی اولین گوشیم رو خریدم داشتم!
بلند خندید و گفت:
-اِ؟ ماشالله از بس دوست دخترام زیادن فراموش می‌کنم!
-بچه پرو.
بلندتر خندید و سوار ماشین شد. منم سوار شدم و بی معطلی فلش خودم رو به ضبط وصل کردم.
-وای کیانا، تو رو خدا باز رپ نذار.
-پس هایده و مهستی تو خوبه؟
-اصلاً ضبط خاموش باشه تا دعوا نشه.
-باشد بی سلیقه خان!
جلوی خونه‌ی ترلان ایستاد و دو تک بوق رد. ترنم و ترلان آمده از خونه خارج شدن. رستوران رو مشخص کرده بودن و تیام، با کیوان هماهنگ کرده بود. سهراب ما رو رسوند و رفت.
هر سه با هم وارد رستوران شدیم. قدِ ترنم فقط چند سانت از من بلندتر بود ولی ترلان از هر دوی ما بلندتر بود.
به لژ شیکی که رو به رومون بود نگاه کردم. پسرها از قبل اومده بودن و چند تا میز رو یکی کردن بودن و سر و صداشون تمام رستوران رو برداشته بود. هر سه به سمتشون رفتیم که گفتم:
-برین کنار که عشقتون اومد.
یه پسر: جون تو فقط بیا!
با اخم نگاهش کردم. بقیه‌ی پسرها هم نگاهش کردن که دیگه چیزی نگفت. از این همه اتحاد خوشم اومد. لبخند دندون نمایی زدم و روی صندلی نشستم.
-بچه‌ها گرون‌ترینارو انتخاب کنیدا.
کیوان با خنده گفت:
-کیانا، دیگه نذار سکته کنم!
-بچه‌ها تا دو پرس هم می‌تونید سفارش بدید.
کیوان با حالت گریه از جاش بلند شد. خندیدم و گفتم:
-بچه‌ها داره خاک برسر می‌شه. باهاش راه بیاید.
همه با صدای بلند خندیدن که مسئول صمدوق با ترس نگاهم کرد. چون همیشه با خانواده می‌آمدم و بهترین مشتری بودم جرات حرف زدن نداشتن! چشمکی بهش زدم و روی صندلیم ایستادم.
-خانوما، آقایون! از این که این رستوران رو انتخاب کردین متشکریم؛ آیا خسته کننده نشده که فقط بیاین غذای با کیفیت در جایی خوب بخورین و برین؟ امروز براتون سیرک زنده داریم!
به پسرها اشاره کردم و گفتم:
-اینم حیوونای سیرک.
همه‌ی مردمی که اون‌جا بودن آروم خندیدن.
-در این که پسرا آدم نیستن شکی نیست خب، بگذریم؛ امیدوارم از سر و صدای ما ناراحت نشین؛ حتی اگه خواستین می‌تونید به ما بپیوندید.
به کیوان اشاره کردم و گفتم:
- ما مهمون ایشونیم. این آقا کیوان هزینه رو می‌ده!
چند نفر شروع به دست زدن کردن و این باعث شد همه برام دست بزنند. به مسئول نگاه کردم؛ داشت می‌خندید و سرش رو تکون می‌داد.