↑ ↓

رمان مرد ماورائی|arefe.sajadi کاربر انجمن یک رمان

شروع موضوع توسط arefe.sajadi ‏18/11/17 در انجمن رمان های در حال بازبینی

  1. arefe.sajadi
    آفلاین

    arefe.sajadi رفیق انجمن رفیق انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/17
    ارسال ها:
    145
    تشکر شده:
    104
    امتیاز:
    43
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]
    کد رمان: 1141
    ناظر رمان: Sima81
    ویراستار: monir

    نام رمان :مرد ماورائی
    نام نویسنده: arefe.sajadi
    ژانر:تخیلی،عاشقانه

    خلاصه:
    این داستان حکایت مردی که مجهول بودنش، هیزم می‌شود و جرقه کنجکاوی را شعله‌ور می‌کند و دختری که در همان آتش می‌سوزد.
    دخترکی که کنجکاوی‌اش گریبانگیر رویاهایش می‌شود و کاخ آرزوهایی را که روزی آجر به آجرش را با مرد رویاهایش طرح زده ویران می‌کند.
    و مردی که تیشه می‌شود به جان ریشه آرزوها، همانی که می‌گویند ماورائی است.
    این داستان، داستان مرد ماورائی است.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏9/12/17 ساعت 14:34
    MosleM, روشنک.ا, Sima.Ch و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. FATEMEH_R
    آفلاین

    FATEMEH_R مدیر تالار کتاب عضو کادر مدیریت مدیر تالار کتاب

    تاریخ عضویت:
    ‏31/3/17
    ارسال ها:
    601
    تشکر شده:
    3,584
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو ی پیراپزشکی
    محل سکونت:
    پاریس کوچولو
    [​IMG]


    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

    ** قوانین جامع تایپ رمان **

    ** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
    ♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

    درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

    **تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

    دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
    ✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

    و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
    ●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

    به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

    ** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

    با تشکر تیم مدیریت یک رمان
     
    MosleM و روشنک.ا از این پست تشکر کرده اند.
  3. arefe.sajadi
    آفلاین

    arefe.sajadi رفیق انجمن رفیق انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/17
    ارسال ها:
    145
    تشکر شده:
    104
    امتیاز:
    43
    جنسیت:
    زن
    مقدمه:

    آرام جانم می‌شوی؟ پشت و پناهم می‌شوی؟

    من خسته از بی مهری‌ام تو مهربانم می‌شوی؟

    در من نمانده ذره‌ای از حس خوب عاشقی

    تو ضامن آزادی از رنج و عذابم می‌شوی؟

    قلبم گواهی می‌دهد هم مهربان هم لایقی

    آیا تو هم رویای من فکر وخیالم می‌شوی

    من سخت بیمارم ولی محتاج دارو نیستم

    آیا پرستار تب و درد و عذابم می‌شوی؟

    من هرشب از بهر رخت هذیان به لب دارم هنوز

    آیا تو در بیداری‌ام ورد زبانم می‌شوی؟

    تاریکی و ظلمت مرا در دام خود کرده اسیر

    آیا چراغ روشن شب های تارم می‌شوی؟

    سیمین تنی شکر لبی افتاده دامت دردلم

    من عاشقی دل داده‌ام جانا شکارم می‌شوی؟

    فصل نبودن‌های تو فصل خزان است ای دریغ

    شیرین من لیلای من فصل بهارم می‌شوی؟

    ــــــــــــــــــــ

    پست اول

    زبانش بند اومده بود و فقط با تردید نگاه می‌کرد.هنوز در شوک بود باورش نمی‌شد، اصلا باورش نمی‌شد، یعنی درست دیده بود؟یعنی این مرد مجهول واقعا؟
    با فریاد بلندش به خود لرزید.
    -به چی زل زدی احمق... بدبخت خبر نداری چه غلط بی جایی کردی؟
    ‌با پوزخند کریهی به او نزدیک شد، صورت سفید و کوچکش را در دستان داغش که از شدت عصبانیت همچون کوره‌ی آتشی شده بود گرفت و ادامه داد:
    -آخه حیف این صورت خوشگلت نبود اینجوری هدرش دادی؟!
    با تماس دستش با صورت دخترک، سر دخترک به طور عجیبی تیر کشید.
    دخترک جیغ بلندی کشید و سعی کرد تا از چنگال این هیولای وحشتناک فرار کند.اما تلاش در مقابل او؟مگر می‌شد از چنگ یک هیولای خشمگین فرار کرد؟ با تلاش برای فرار فقط او را بیشتر جری می‌کرد.
    ناامید و ترسیده زیر لب با صدایی که شک داشت بیرون می‌آید یا نه؟ گفت:
    -من چیزی ندیدم! من هیچی ندیدم! تو رو خدا، تو رو خدا ولم کن.
    چهره‌ی هیولای مقابلش که تا دیروز رهان نام داشت از شدت تمسخر درهم شد، اینکه دختر ساده و عادی چون او، خیال می‌کرد می‌تواند او را بازی دهد خنده دار بود!همان‌طور که پوزخندش را روی لبانش حفظ کرده بود با تمسخر گفت:
    -آخی! واقعا؟ حیف من می‌فهمم داری دروغ میگی و گرنه حتما باورم می‌شد.
    پس او حرف‌هایش را شنیده بود، ولی صدایش که اصلا بلند نشده بود!؟ فقط آرام لب زده بود! یعنی واقعا این یک شوخی نیست؟ یعنی این پسر واقعا یک هیولای عجیب است؟ یعنی این پایان زندگی‌اش است؟اما...
    بار دیگر صدای رهان بلند شد تا دوباره به زل زدن‌های بی‌خودی این دخترک بی جان و مردنی که از ترس در راهرو ولو شده به خود می‌لرزد شکایت کند.
    -باز که زل زدی؟ خوش ندارم یه ادم اینجوری نگاهم کنه، اصلا حیف وقتم که دارم این‌جوری هدرش میدم برو به درک! خوش گذشت.
    با خشونت به سمتش آمد. یسنا جیغ کشید و سعی در بلند شدن و فرار کردن نمود اما انگار پاهایش لمس و بر زمین دوخته شده بودند. عجز و بی‌نوایی در چشمان یشمی‌اش موج می زد؛ تمام جراتش را در صدایش جمع کرد، با این حساب صدایش می‌لرزید. با تمنا گفت:
    -غلط کردم تو رو خدا منو ببخش به خدا به کسی نمی‌گم میرم گورمو گم می‌کنم قول میدم تو رو خدا...
    حق داشت فکر کند با التماس رهایی می‌یابد آخر این دخترک بی‌نوا از کجا باید با خبر می‌شد که رهان حتی دلش هم برایش نمی‌سوزد؟ امید به دلسوزی او زیادی هم برایش خوشبینانه نبود، بود؟! حتی وقتی این هیولا هیچ حسی نداشت؟ هیچ حسی ... شاید هم چرا،حس کشتن یک سوسک را داشت! یا یک پشه‌ی مزاحم!‌ همیشه حالش از این انسان‌های معمولی، مخصوصا زنها به هم می‌خورد.
    یسنا همچنان داشت التماس می‌کرد، ولی رهان حتی نمی‌شنید او چه می‌گوید، یعنی اصلا دوست نداشت که بشنود! التماس‌های یک دختر معمولی و احمق چه سودی برایش داشت؟! تمام فکرش پیش آبرویش بود. اگر حسام می‌فهمید چه گندی زده حتما حسابی برایش دُم در می‌آورد، باید زودتر کلکش را می‌کند واین مزاحم کوچک را همینجا دفن می‌کرد.
    صدای التماس یسنا بالا رفت:
    -به خدا تا آخر عمرم بندگیتو می‌کنم تو رو خدا،هر کاری بگی می‌کنم قول میدم! منو نکش...تو رو خدا.
    هه بنده! بنده می‌خواست چیکار، او یک مزاحم احمق بود و بس. ولی شاید هم خوب بود، در انجام ماموریت می‌تونست به او کمک کند؟! باید زودتر این ماموریت مسخره ر‌ا تمام می‌کرد، از این آدم‌های معمولی و زندگی معمولی‌ترشان خسته شده بود. دیگر این را می‌دانست که زنها عجیب تر از این حرفایند و پیروز شدنش به تنهایی امکانی ندارد! نگاهی به دخترک بی‌نوا کرد که به پاهایش افتاده بوده بود. این دختر می‌توانست کمکش کند، دیده بود که چطور عاشقانه با دوست پسرش صحبت می‌کند، اما مگر می‌شد این دختر بیشتر از کوپنش می‌دانست! باید او را می‌کشت. ولی... ولی میتوانست دیرتر این کار را کند، کشتن یک سوسک مزاحم همیشه آسان بود؛ حتی پس از پیروزی در ماموریتش، رهان حسابی در تردید بود و نمی‌دانست این سکوت طولانی چه با دخترک بی‌نوای خان بابا می‌کند، دختر ساده‌ای که فقط برای سوژه کردن دوست احمقش که زیادی پز این پسرک را می‌داد. ساعتها با دوربین فیلمبرداریش در راهرو منتظر بود، بی‌خبر از همه‌جا! چه سوژه‌ی نابی هم نصیبش شده بود، یافتن پسری که ناگهان ظاهر می شود!
    پسر شبیه انسانی که هم چون اجنه ظاهر شده بود و اکنون قصد جانش را هم داشت. به راستی که دخترک قصه در این لحظات چه می‌کشید.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏8/12/17 ساعت 18:47
    MosleM, روشنک.ا, telman و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. arefe.sajadi
    آفلاین

    arefe.sajadi رفیق انجمن رفیق انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/17
    ارسال ها:
    145
    تشکر شده:
    104
    امتیاز:
    43
    جنسیت:
    زن
    پست دوم
    تنها صدای هق هق یسنا سکوت را می‌شکست با اینکه هنوز باورش نشده بود چه خبر شده ولی حسابی ترسیده بود. رهان با بدجنسی تمام به گریه کردنش نگاه می‌کرد، به خودش می‌گفت من بدجنس نیستم فقط دارم از زجر کشیدن این طعمه‌ی فضول لذت می‌برم. بارها متوجه شده بود که دختر همسایه از چشمی در، رفت و آمدش را زیر نظر می گیرد؛ حتی چند بار که مهمان داشت، دخترک پشت در خانه‌ی او فال گوشش ایستاده بود! پس هر چه سرش می‌آمد حقش بود! باید تاوان این کنجکاوی احمقانه‌اش را می‌داد. دوباره صدای پر عجز یسنا بلند شد:
    -تو روخدا...
    و باز هم گریه‌اش تشدید یافت، حس عجز این دخترک را زیر پوستش حس می‌کرد. آدمک عادی بیچاره! با لبخند خبیثی به او نزدیک شد بازویش را گرفت و او را بلند کرد و چند متری بالا برد. یسنا جیغ بلندی کشید و تقلا می‌کرد تا رهایش کند وقتی دید هیچ کاری از دستش برنمی‌آید با درد چشمانش را بست، عجز و ناتوانی را در تک تک سلول‌هایش حس می‌کرد‌؛ دیگر تمام شده بود، این پایان زندگی ۱۹ساله‌اش بود. تنها نام خدا بود که کور سوی امیدی را در دلش زنده نگه داشته بود. باد سردی به صورتش خورد با تعجب چشمانش را باز کرد آن ها اینجا چه می‌کردند؟ مگر در راهرو نبودند؟‌ پس چرا الان بالای کوه‌اند؟شکش به یقین تبدیل شد او یک هیولا بود. هیولایی که قصد کشتن او را داشت، چه غریب و بی‌کس شده بود. خدا همین نزدیکی بود دیگر؟ او را که فراموش نکرده بود؟ رهان همانطور که بازوی ظریف دخترک بی نوای همسایه را در دست داشت او را به سمت پرتگاهی برد و چه صحنه‌ی وحشتناکی بود معلق در زمین و آسمان بودن برای دختری که تنها ترسش دیر رسیدن به کلاس استاد منبتی بود!
    صدایش را گم کرده بود؟ یا دیگر چیزی برای گفتن نداشت؟ مظلومانه به صورت بی نقص و خشن رهان زل زده بود و تنها منتظر پرت شدنش بود.
    صدای رهان سکوت را شکست:
    _هان چی شد؟ خفه شدی؟ تو که خوب بلبل زبونی می‌کردی؟!
    اما دخترک بی حال‌تر از این حرفا بود که جوابی دهد.
    فقط زیر گفت: خدایا کمکم کن...و بی هوش شد.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏9/12/17 ساعت 14:32
    Sima.Ch, روشنک.ا, telman و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. arefe.sajadi
    آفلاین

    arefe.sajadi رفیق انجمن رفیق انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/17
    ارسال ها:
    145
    تشکر شده:
    104
    امتیاز:
    43
    جنسیت:
    زن
    با حس درد بازویش از خواب پرید، لحظه‌ای جا خورد توقع داشت روی تختش باشد، ولی اکنون خود را در اتاقی غریبه روی کف سرامیکی پیدا کرده بود! ناگهان تمام اتفاقات باور نکردنی این چند ساعت یا چند روز مانند فیلم از مقابلش گذشت؛ گلویش به شدت خشک بود و تنش بسیار کوفته بود و بدتر از همه دلش بود که گواهی خوبی نمی‌داد، اینکه خودش را در این اتاق غریبه پیدا کرده بود یعنی رها شدنی در کار نیست و این تازه آغاز داستان است. ناگهان به فکر موبایلش افتاد یعنی امکان داشت هنوز در جیبش باشد که بتواند به پیمان زنگ بزند و پیمان نجاتش دهد؟ سریع به دنبال موبایلش گشت. اما افسوس... این دختر چقدر ساده بود، چطور انقدر بچگانه فکر می‌کرد، چرا هنوز باور نکرده بود که این هیولا خیلی زرنگتر از این حرفاست؟ آه پر سوزی کشید تنها امیدش هم از بین رفته بود، نگاهی به اتاق کرد. اتاق ساده‌ای بدون تخت یا حتی پنجره و فرش! تقریبا می‌شد یک سلول انفرادی نامیدش! خواست بلند شود و خود را به در برساند بلکه راهی برای فرار پیدا کند؛ همان لحظه در با شتاب باز شد و رهان داخل شد. با ترس به چشمان به رنگ شب این همسایه‌ی دیو شده نگاه کرد.دختری که برای تک تک روزهای تهران بودنش برنامه داشت حتی دیگر نمی‌دانست ثانیه‌ی دیگری برایش وجود دارد یا نه؟
    رهان سر صحبت را باز کرد و با تمسخر پرسید:
    -چیزی لازم ندارید مادمازل؟
    لحظه ای در فکر یسنا کلمه ی آب نقش بست ولی دیگر آنقدر هم خوشبین نبود که بر زبانش بیاورد، تنها با نفرت زل زدن به چشمان او اکتفا کرد. رهان که با طرح جدید پیروزی در ماموریت، عصبانیتش فروکش کرده بود با ملایمت عجیبی گفت:
    -کاش از اول انقدر ساکت به زندگیت می رسیدی! فقط می‌تونم بگم که حیف شد آینده‌ی رویاهات.
    دخترک نمی‌دانست گیج شده یا ترسیده که ذهنش این گونه خالی از اطلاعات است؟ نمی‌دانست او از کدام آینده حرف می‌زند؟ کدام رویا؟ اصلا چرا زنده‌اش گذاشته بود؟ پس چرا رهایش نمی‌کرد؟همه‌ی این سوال‌ها باعث شد با همان نگاه پر نفرت منتظر به دهان رهان چشم بدوزد.
    رهان در حالی که دستش را درون جیب شلوار جین سیاهش می‌کرد با خونسردی گفت:
    -من تصمیم گرفتم زنده‌ات بزارم، فعلا نیازت دارم پس کشتنت حماقته!
    چشمان یسنا درشت شد نیازش داشت یعنی چی؟
    رهان لبخند بدجنسی زد به ترس چشمان دخترک زد و با همان خونسردی اعصاب خرد کن ادامه داد:
    ‌-تو مردی! همین چند ساعت پیش زندگیتو به عنوان یه دختر فضول فدای فضولیت کردی، دیگه حقی برای انتخاب چطور زندگی کردنت نداری؛ از این به بعد خودت و زندگیت مال منه...تا وقتی که ازت خسته بشم، اون وقته که درمورد زنده بودنت فکر می‌کنم.
    این پسر داشت چه می‌گفت؟ خواب بود دیگر نه؟! گیج و مبهم نگاهش کرد بلکه متوجه‌ی معنی حرف‌هایش شود. رهان بادی به غبغبش انداخت و شاد از رنگ ترس نگاه دخترک مغرورانه رو به او گفت:
    -از این به بعد کنیز منی، فکر فرار کردن از اینجا رو هم از سرت بیرون کن چون خودت میدونی که من می‌فهمم؛ فکر لذت بردن از زندگیتم دیگه نکن چون زنده‌ات گذاشتم که اول حالیت کنم تاوان فضولی چیه بعد...
    حرفش را نیمه تمام رها کرد و با پوزخند چندش‌ناکی به صورت رنگ و رو رفته‌ی دخترک نحیف روبه‌رویش خیره شد، به طور عجیبی از زجر دادن این موجود کوچک و نحیف لذت می‌برد، چه هیولایی شده بود رهان زبده!
    -دیگه با خندیدن، بیرون رفتن، صحبت کردن، شاد بودن خلاصه با همه چیز به جز رسیدن به کارای من خداحافظی کن. اوه راستی دوست پسرتم که...
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏9/12/17 ساعت 14:36
    MosleM, روشنک.ا و telman از این پست تشکر کرده اند.
  6. arefe.sajadi
    آفلاین

    arefe.sajadi رفیق انجمن رفیق انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/17
    ارسال ها:
    145
    تشکر شده:
    104
    امتیاز:
    43
    جنسیت:
    زن
    یسنا با فریاد بلندی گفت:
    -مراقب حرف زدنت باش، حق نداری اسم عشق منو به اون زبون نجست بیاری. چرا ولم نمی‌کنی؟ من که گفتم چیزی نمی‌دونم برای چی منو آوردی اینجا؟! من به خاطر این رفتارات ازت شکایت می‌کنم!
    پیمانش خط قرمزش بود! وگرنه یسنای محمدی صبور و شکیبا کجا و اینگونه صحبت کردن کجا! آن هم با یک پسر تقریبا غریبه.
    رهان لبخند کمرنگی زد خوشحال بود از لال نشدن این دختر فضول مزاحم! چرا؟! شاید چون بازی کردن با یک طعمه‌ی سخن‌گو لذت بخش‌تر از بازی با یک تکه گوشت لمس و بی‌عار بود. مثل بچه‌ای که اسباب‌بازیش برایش حرف زده بود ذوق زده بود و دوست داشت قهقهه بزند، از همان قهقهه‌های بی‌دغدغه که باعث می‌شد هر مخاطبی به خنده افتد.
    این نیمچه اسباب‌بازی برایش دم از عشق و عاشقی می‌زد؟! هیچ چیز هم نه عشق! چه واژه‌ی بی‌معنایی! دنیای یخ زده‌ی انسان‌ها!
    -اون لحظه‌ای که دوربین دستت بود و چشمت دنبال من بود، عاشقش بودی نه؟! عاشقش بودی که افتاده بودی دنبال من برا توجه؟
    صدای متعجب یسنا بالا رفت! طاقت حرف زور را نداشت. آن هم از این پسرک دیو...
    -من چشم دنبال تو بود؟ من؟!
    رهان پوزخند عصبی زد و با خشونت گفت:
    -نبود؟!
    نزدیکش شد و روی دو زانو نشست، در حالی همان بازوی کوفته‌اش را در دست می‌گرفت نفس عصبی و داغش را روی صورت دخترک رها کرد و گفت:
    -د بگو دیگه...
    همان درد عجیب دیروز در سر یسنا پیچید؛ دخترک سرش را در دست گرفت و جیغ زد:
    -ولم کن لعنتی چی از جونم می‌خوای؟
    رهان با خشونت چنگی در موهای به رنگ طلای دخترک زد و صورتش را بالا آورد در چشمانش زل زد و ادامه داد:
    -باشه تو دنبال من نبودی! من بودم که صبح تا شب از در خونم آویزون بودم خونه‌ی تو رو می‌پاییدم!
    -من...
    رهان وسط حرفش پرید و گفت:
    خوب خانوم عاشق‌پیشه خودت انتخاب کن اول تو رو بکشم یا عشقتو؟! هوم؟!
    پوزخندی زد و ادامه داد:
    -آخ یادم رفته بود تو دیگه حتی حق انتخابم نداری!
    سرش را به عقب پرت کرد و بلند شد لباس سیاه و ساده‌ا‌ش را تکاند و به ساعتش نگاه کرد. آه از نهادش بلند شد همراه با تمسخر گفت:
    -اه دیرم شد مگه این اسباب‌بازی هواس میذاره واسم.
    نگاهی گذرا به دختر از درد پیچیده در خود و در فکر کرد و گفت:
    -پاشو پاشو یه دستی به سر و گوش اینجا بکش خیلی وقته منتظره یه کنیز، شبم ساعت ۹ بگیر بخواب، خوشم نمیاد عروسکم دیر بخوابه! دوستم داشتی فرار کن که من پیدات کنم خیلی وقته شبا حوصلم سر میره، فعلا.
    صورت ترسیده و از درد جمع شده‌ی دخترک باعث شد لبخند محوی روی صورت گندمیش بنشیند و ذهنش شاد از روزهای پر لذت از بازی کردن با او شود.
    زیادی در مقابلش خونسرد نبود؟ عروسک!؟ اینهمه تهدیدش کرده بود در آخر فقط گفته بود شب زود بخواب!؟ وای این دیگر ته ته مسخره بود از خودش بدش می‌آمد، چطور رفتار کرده بود که رهان فکر می‌کرد چشمش دنبال اوست؟‌ در حالی که تا به حال به او فکر هم نکرده بود. فقط، بخاطر هم‌کلاسی احمقش که پز این دوست شدنش را با این پسر همسایه را می‌داد، می‌خواست فیلمی از او در آغوش دخترهای متفاوت مهمان هر روزش بگیرد. او فقط می‌خواست دختر هم‌کلاسیش را کنف کند همین! حقش بود اینگونه فکر کردن؟
    به سختی از جا بلند شد، یاد حرفش که گفت فرار کن افتاد. به درک که مسخره‌اش کرده بود، باید فرار می‌کرد. اصلا از این شهر لعنتی می‌رفت از کجا می‌خواست پیدایش کند؟
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏9/12/17 ساعت 14:40
    MosleM, روشنک.ا, telman و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. arefe.sajadi
    آفلاین

    arefe.sajadi رفیق انجمن رفیق انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/17
    ارسال ها:
    145
    تشکر شده:
    104
    امتیاز:
    43
    جنسیت:
    زن
    در اتاق را باز کرد، پس واحد روبه‌رو خانه‌اش بود. لبخند زد، فرار کردن از این ساده‌تر؟ با خوشحالی به سمت در رفت و با کمال تعجب در ورودی هم قفل نبود! یعنی واقعا این پسر بیمی نداشت از فرار کردنش؟ یعنی...
    به درک بلندی گفت و به بیرون رفت، در خانه‌اش همچنان چهارطاق باز بود. وارد خانه‌اش شد حس عجیبی داشت؛ انگار شک داشت اینجا خانه‌اش باشد، به سمت اتاقش رفت، چمدانش را برداشت و هر چه دم دستش بود داخلش چپاند؛ در آخر روسری ابریشمی روی جالباسی را بدون اینکه به رنگ یا شکلش نگاهی اندازد سر کرد و از در بیرون زد. با شتاب از پله‌ها پایین دوید حتی وقت نداشت با آسانسور برود باید هر چه زودتر می‌رفت.
    پیمان! وای باید سریع‌تر باخبرش می‌کرد. با کمی سرخ و سفید شدن بالاخره از عابری موبایل گرفت و به پیمان زنگ زد، پس از چندین بوق اعصاب خرد کن تماس قطع شد. آه سوزناکی کشید و سعی کرد کمی بر خود مسلط شود، برای اوی همیشه متکی به دیگران این تنهایی و ترس بدترین عذاب ممکن بود. مهم نبود می‌رفت، وقتی حسابی دور شد دوباره تماس می‌گرفت. موبایل را به دختر جوان و مانتویی روبه‌رویش برگرداند و با اولین تاکسی‌ که راننده‌ی مسن داشت به سمت ترمینال رفت. باید همین امشب به شیراز برمی‌گشت، به درک درس و کار و بارش، جانش مهم‌تر بود.
    همه چیز داشت درست پیش می‌رفت، شانس آورده بود و توانسته بود بلیط قطار تهیه کند. روی صندلی نشسته بود و تا یک ربع دیگر قطار تهران را به مقصد شیراز ترک می‌کرد، اما باز هم صدای مرد دیو شده‌ی همسایه در سرش تکرار می‌شد
    "دوستم داشتی فرار کن که من پیدات کنم."
    هر چه دعا و سوره بلد بود را برای صدمین بار می‌خواند. بالاخره قطار حرکت کرد نفس آسوده‌ای کشید و سرش را به صندلی تکیه داد. آه پیمان! از خانم صندلی بغلش موبایل گرفت و تماس را برقرار کرد، صدای پر از خستگی پیمان اشک را مهمان چشمانش کرد.
    -جانم.
    همچون بچه‌ی کوچکی که با شنیدن صدای مادرش هول می‌شد و نمی‌دانست مشکلش را از کجا بازگو کند با چشمان لبالب از اشک تنها توانسته پر سوز نام پیمان را زمزمه کند.
    -پیمان...
    صدای گرفته‌ا‌ش دل پیمان را به شور انداخت و نفسش را برید.
    -یسنا! چیزی شده؟ داری گریه می‌کنی؟
    گریه می‌کرد؟ کی به گریه افتاده بود؟ الان که وقت گریه و زاری نبود!
    -پیمان اون پسره همسایم بود...
    من من کردن‌های دخترک، پیمان را پیش از پیش ملتهب کرد؛ باعث شد تن صدایش بالا رود و لحنش توبیخ‌گرایانه شود:
    -پسر همسایه چی؟
    دیگر به هق هق افتاده بود. رگ غیرت پیمان چه بی‌موقع بالا زد. سکوت دخترک باعث شد پیمان نقش پدران بی‌ملاحظه‌ای بگیرد که بدون توجه به حال دخترک زخم خورده‌اشان شروع به متهم کردنش می‌کنند.
    -مگه صدبار بهت نگفتم از اون خونه بیای بیرون؟ مگه نگفتم همسایه‌ات عوضیه؟ مگه من احمق نگفتم ...
    ناگهان صدای وحشتناکی آمد، قطار با چیزی برخورد کرده بود و به گوشه ای پرت شده بود یسنا با ترس سریع گفت:
    -من باهات تماس می‌گیرم.
    گوشی را به زن کناریش که ترسیده و سعی در فرار کردن داشت، داد و هاج و واج در جایش سیخ ایستاد؛ قلبش همچون گنجشک می‌زد و رنگش تفاوت چندانی با گچ دیوار نداشت باز هم دلش شروع به بدگمانی کرده بود و صدای عجیب قطار و توقف بی‌جایش را به رهان نسبت می‌داد. طولی نکشید که رهان وارد کوپه‌‌اش شد.
    با ناباوری به سرتا پایش نگاه کرد. شلوار لی و پیراهن ساده‌ی مشکی‌اش تقریبا داغون شده بود، روی صورت سفیدش هم لکه‌ی سیاهی بود، صورت درهم برهم و سیاه شده‌اش تفاوت زیادی با افرادی که از جنگ برگشته بودند نداشت، اما چشمان به رنگ شبش همان چشمان مغرور و پر شرارت بود که ترس را مهمان دل دخترک کرد. این پسر قطار را متوقف کرده؟ جسمی که انگار با قطار تصادف کرده هم...
    رهان لبخند قشنگی زد و گفت:
    -خیلی دور رفتی، قرار بود همون دور و اطراف باشی؛ ببین چیکار کردی با لباسم!
    یسنا با تعجب به خانم هم کوپه‌ایش که به طور عجیبی خوابیده بود نگاه کرد و گفت:
    -تو چطور ...
    باقی حرفش را خورد، این پسرک حتی یک زخم هم نداشت، فقط لباسش پاره شده بود. وای این پسر چه هیولایی بود و یسنا هنوز بی‌خبر!
    رهان بی‌تفاوت دستش را گرفت و گفت:
    -دیگه دارم خسته می‌شم بریم تا سگ نشدم.
    یسنا به دستشان نگاه کرد و وقتی سرش را بالا آورد در خانه‌ی رهان بودند. رهان دستش را رها کرد و گفت:
    -بسه دیگه بازی، برو به کارت برس منم برم یه دوش بگیرم.
    رهایش کرد و به سمت یکی از درها که انگار اتاقش بود رفت. دخترک بی‌حال روی زمین افتاد، تمام تنش می‌لرزید. واقعا ترسیده بود انگار تازه از خواب بیدار شده بود،کل یک ساعت گذشته وتمام تلاش‌هایش به باد رفته بود! هق هق می‌زد. پس خدا کجا بود؟ اینگونه تنها و بی‌کس شدن مگر می‌شود؟ آن هم به خاطر یک چشم رو هم چشمی ساده؟! آخر به کدام گناه اینطور شکنجه می‌شد؟ متنفر بود از همه‌ی همسایه‌های دنیا...کاش...فقط کاش...لجبازی نکرده بود، به حدیث می گفت باشه دوست پسر تو گل بی‌عیب!
    کاش هیچ وقت برای اثبات عوضی بودن پسر دوست شده با هم کلاسی‌اش با دوربین منتظر نمی‌ماند، تا مثلا مچ او را با دختر دیگری بگیرد و به حدیث نشان دهد. اصلا اینها به کنار، کاش به تهران نیامده بود که حدیث نامی را بشناسد که دوست پسرش همسایه‌اش شود، که بخواهد اثبات کند که...
    سرش حسابی درد می‌کرد و پر از افکار ضد و نقیض بود،
    حالا چکار می‌کرد؟ نه راه فرار کردن داشت، نه طاقت زندگی با یک هیولا! بهتر نبود بمیرد؟ اگر می‌مرد راحت می‌شد دیگر؟! خدا که مجازاتش نمی کرد؟ وقتی خودش تنهایش کرده بود؟ اصلا از کجا معلوم که از این به بعد در این خانه زندگی امنی داشته باشد؟ از کجا معلوم هر روزش پر از گناه به درگاه خدا نباشد؟ از کجا معلوم زنده‌اش نگذاشته بود که آلت دست مردان بیماردل و هوسرانش نکند؟! مرگ با یک گناه بهتر از زندگی با هزاران گناه نبود؟! لیوان شکسته‌ای از وسط اتاق پیدا کرد. نجواوار با خدایش راز و نیاز کرد:
    -خدایا منو ببخش! خدا جون، خدا جون به جون آقاجونم که تموم زندگیمه قسم، به خاطر پاک موندنم دارم این کار و می‌کنم. به خاطر آقاجون... پیمان... به خاطر خودت خدا!
    اشکاش جاری شد و شیشه را در دستش فشار داد. باز هم نتوانست روی رگش بگذارد. همیشه ترسو بود! از مرگ می‌ترسید،کف دستش برید. نوه‌ی پرویز خان به چه روزی رسیده بود دختری که از بچگی موهایش هم کنیزهایش شانه میزدند حالا شده بود به اصطلاح کنیز این حیوان آدم نما! دنیا چقدر کوچک بود. صدای پرویز در ذهنش پیچید:
    -یه دختر دارم شاه نداره...صورتی داره ماه نداره به کس کسونش نمی‌دم... به همه کسونش نمیدم... شاه بیاد با لشگرش... برای تنها پسرش... آیا بدم... آیا ندم...
    صدای خنده‌ی کودکی هم می‌شنید که می‌گفت:
    -بابا بزرگ اینجوری که می‌ترشم!
    سرش حسابی گیج می‌رفت، باز هم کم‌خونی یا شاید هم افت فشار، صداهای مختلفی در ذهنش بالا پایین می‌شد. در آخر چشمانش سیاهی رفت، دستش را به میز گرفت تا مانع از افتادنش شود اما افتاد و تمام وسایل روی میز که شامل گلدان گل و کتاب قطوری می‌شد رویش افتاد.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏9/12/17 ساعت 14:47
    MosleM, روشنک.ا, telman و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. arefe.sajadi
    آفلاین

    arefe.sajadi رفیق انجمن رفیق انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/17
    ارسال ها:
    145
    تشکر شده:
    104
    امتیاز:
    43
    جنسیت:
    زن
    با عشق به صورت سفیدش نگاه کرد، او مردش بود؛ کسی که همیشه در رویاهای دخترانه‌اش همسرش می‌پنداشت؛ پسری که از کودکی تا امروز همیشه کنارش بود و نمی‌گذاشت آبی در دلش تکان بخورد. مگر کسی جرات داشت به یسنای پیمان بگوید بالای چشمت ابروست؟ آن هم با آن همه عشق و محبتی که پیمان به پای این دخترک می‌ریخت.
    پیمان لبخند پر رنگی زد و همان‌طور که طره‌ای از طلای موهای او را پشت گوشش می‌برد پر محبت گفت:
    -کی می‌شه که بشی مال من؟!
    دروغ چرا تمام وجودش پر از لذت شد. اصلا مگر می‌شود دختری از شنیدن این حرفا لذت نبرد؟ همین که می‌دانست تمام دنیای این پسرک مهربان است، برای خوشبخت ماندنش تا ابد کافی بود!
    پر عشق به چشمان عسلیش نگاه کرد می‌توانست ذهنش را بخواند، بارها تمنای چشیدن لبانش را در خود حس کرده بود ولی نه این خط قرمزش بود! نه تا وقتی که او مرد زندگیش نشده بود. این‌بار انگار کمی فرق می‌کرد و حرکاتش دست خودش نبود با این‌که مدام در ذهنش جمله‌ی نه یسنا نه! نگذارد نابود شود تمام آرمان‌هایت، تکرار می‌شد اما چشمانش خود به خود بسته شد و قلب پر آشوبش منتظر برای به اوج رسیدن بر سینه‌اش شروع به کوفتن کرده بود و مدام پیمانش را تمنا می‌کرد؛ انگار می‌خواست عشقش را به اوج برساند.
    کم کم نفس های بی‌تاب پیمان به صورتش می‌خورد و حالش را دگرگون‌تر می‌کرد. فقط چند میلی‌متر مانده بود که با صدای فریادی مردانه از خواب پرید.
    -د حالیت نیست داری چه غلطی می‌کنی! مگه نمیگی همه چیو می‌دونه؟ نگه داشتنش خریته احمق.
    صدایی آشنایی خطاب به مرد بی‌اعصاب و صدا بلند گفت:
    -اونش به خودم مربوطه، صد بار گفتم تو کارای من دخالت نکن اگه به دونستن و اینا باشه که تو بیشتر می‌دونی!
    صداها نزدیک‌تر می‌شدند و بعد صدای باز شدن در اتاق، صدای قدم‌هایشان به گوشِ فال گوش ایستاده‌ی دخترک رسید.
    -اِ این‌جوریاس دیگه، منو با این...وای چه چیزیه!رهان...اوف قلبم یکی منو بگیره ننه!
    -ببند فکتو! چی‌شد مگه این سرم کوفتیش تموم نشد، پس چرا به هوش نمیاد پس!
    مرد ناآشنا در حالی که خنده در صدای شیطانش موج می‌زد بلافاصله کمی سرم را تکان داد و گفت:
    -چه می‌دونم، من مگه دکترم؟ به خدا به زور مدرک آمپول‌زنی بهم دادن، ولی دمت گرم خوب کردی نکشتیش؛ اول یه حالی بکن بعد بکشش.
    مرد وحشتناک همسایه که یسنا تازه او را از عطر تلخش شناخته بود، با صدای عصبی‌ رو به پسرک ناشناس گفت:
    -داری پر رو میشی علی باز به روت خندیدم.
    پسر شوخ که حالا اسمش را می‌دانست ریز ریز خندید و آرام گفت:
    -ای‌ وای یادم رفته بود شما خواجه‌ای!
    تصور چهره‌ی عصبی مرد دیو شده‌ی خانه، دل دخترک را شاد نمود؛ صدای عصبی و ناله مانندش شادیش را دوچندان کرد.
    -علـی!
    علی قدری خندید و پر شیطنت گفت:
    -مرتیکه نفهم چرا داد می‌زنی اصلا من طلاق می‌خوام!
    دیگر کم مانده بود دخترک زیر خنده بزند، عجیب این پسر بی‌ریا و با نمک به دلش نشسته بود!
    کمی که در سکوت گذشت و ریتم نفس‌های تند رهان عادی شد علی جدی شده پرسید:
    -حالا می‌خوای چیکارش کنی؟ تا آخرش که نمی‌تونی این‌ طوری زندانیش کنی.
    رهان نفس عمیقی کشید گرمای نفس داغش که بر صورت دخترک خورد او را از نزدیکی بیش از حد صورت این مرد ترسناک معذب کرد و قلبش را به درد آورد؛ رهان دستی به پتوی کنار رفته از روی دخترک کشید و کمی جابه‌جایش کرد و با لحنی که پر از اطمینان و غرور بود گفت:
    -چرا می‌تونم.
    می‌توانست! تا وقتی که او رهان زبده‌ی همه فن حریف بود از پس هر کاری برمی آمد، نگه داشتن دختری که برگ برنده‌اش بود که دیگر کاری نداشت!
    -بازم داری لجبازی می‌کنی تا چیز زیادی نمی‌دونه بفرستش بره، اینجا موندش از رفتنش دردسر سازتره.
    متنفر بود از رئیس بازی دیگران در قالب دلسوزی! اصلا چه معنایی می داد نظر دادن یک معمولی برای کارها و تصمیمات او؟! چه فکری با خودش کرده بود این پسرک؟
    -بس کن علی برا من ‌نرو بالا منبر لطفا، فقط بگو چیکارش کنم زارت و زورت غش نکنه؟!
    علی که جو را زیادی خشک و جدی می‌دید باز هم با لودگی خندید و با صدای مثلا نازکی گفت:
    -از بس زمختی دیگه ایش.
    داد رهان بلند شد، کم مانده بود از شدت عصبانیت سر او را بکند و همچون لیمو ترش آنقدر فشارش دهد که چیزی جز یک تکه پوست چروکیده برایش نماند.
    -علی!
    -وای باشه بابا، میگم به این بیچاره غذا مذا میدی؟ یا نه؟شاید واسه اونه! اِ پلکش تکون خورد، به هوش اومده فکر کنم.
    پس بالاخره خود را لو داده بود بعد از این همه تلاش برای عادی بودن، دست آخر با پریدن این پلک مسخره سوتی داده بود، صدای محکم کوفته شدن در، ناجی دستگیر شدنش شد؛ البته بماند که خودش هم از شنیدن این صدا کمی ترسید.
    -یا قمر کیه؟
    در اتاق باز شد و شخصی پر صدا پاهایش را بر زمین کوفت و به سمت در خروجی رفت. یسنا به آرامی چشمانش را باز کرد تا سرم را بکشد، گنگ به پسر تقریبا کچل روبه‌رویش که چشمان درشت قهوه‌ای، زیادی در صورتش برق می‌زد خیره شد. او همان پسرک بی‌مزه بود؟
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏9/12/17 ساعت 14:53
    MosleM, روشنک.ا و Ehsan9699 از این پست تشکر کرده اند.
  9. arefe.sajadi
    آفلاین

    arefe.sajadi رفیق انجمن رفیق انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/17
    ارسال ها:
    145
    تشکر شده:
    104
    امتیاز:
    43
    جنسیت:
    زن
    علی لبخندی به چشمان متعجب دخترک زد و درحالی که با آن چشمان دکمه‌ای و براقش به او خیره شده بود. گفت:
    -ای کلک گفتم بیداری! خوبی هلو جان؟
    یسنا که حس خیلی خوبی نسبت به این پسر غریبه داشت بی توجه به حرفش او را سوال باران کرد:
    -این کیه؟ می‌خواد با من چیکار کنه؟ من الان باید چیکار کنم؟ می‌شه کمکم کنی فرار کنم؟ به خدا میرم پشت سرمم نگاه نمی کنم! اصلا به هر کسی هم بخوام بگم باورش نمیشه.
    صدای خنده‌ی علی بلند شد تا همین دو ثانیه پیش چنان خود را به موش مردگی زده بود که حسابی دلش به حالش می‌سوخت و فکر می‌کرد حتما رهان بلایی سرش آورده که این چنین غش کرده و بیهوش شده است! حال چنان یک‌باره او را سوال پیچ می‌کرد که از انسان‌های سالم هم سالم‌تر و هوشیارتر به نظر می‌آمد.
    -اوف هلو جان یکی یکی! اولا سلام خوبم ممنون، دوما اسمش رهان زبده است، نمی‌دونم با تو چیکار داره، اصلا مگه کاریم با تو داره؟ کلا رهان هیچ‌ وقت به هیشکی کاری نداره فقط با خودش حال می‌کنم کمکتم نمی‌کنم تا همین الانم که اینهمه اصرار کردم تو را ول کنه ته‌ته کمکم بود! اوم سوال دیگه‌ای موند؟!
    یسنا که حسابی لجش گرفته بود نگاه چپکی به او کرد و نفسش را پر صدا بیرون داد؛ پسر لوس و کچل! صدای فریاد پیمان به تمام افکارش خاتمه داد و بالاخره آمده بود! این کابوس مسخره تمام شد، بدون توجه به علی که با نیش باز منتظر جوابش بود با سرعت نشست تا برود و کنار شوالیه‌اش که برای نجات دادنش به اینجا آمده مردانه مبارزه کند.
    علی با کولی‌بازی جیغی کشید و سرم را با ملایمت از دستش بیرون کشید و به حالت مسخره‌ای گفت:
    -وای بریم که شوهرامون دعواشون شد...
    باشتاب به سمتشان دوید، پیمان که هنوز متوجهش نشده بود سعی داشت رهان را به سمت دیگر پرتاب کند ولی هر چه مشت و لگد می‌زد قیافه‌ی خودش درهم‌تر می‌شد تا رهان!
    صدای عصبی و نالان پیمان قلبش را بیش از پیش فشرد
    -چه بلایی سرش آوردی عوضی؟ نامزد من کجاست؟
    با صدایی که پر از بغض و خواهش بود نالید:
    -پیمان...
    پیمان با دیدنش انگار افسار گسیخت، سعی داشت خودش را به او برساند اما افسوس این مرد دیو شده از سنگ بود. صدای دادش دوباره بالا رفت:
    -ولم کن لعنتی! مگه شهر هرته؟ هیچ می‌فهمی داری چه غلطی می کنی؟ این دختر صاحاب داره!‌
    رهان دیگر کلافه شده بود با یک حرکت پیمان را به گوشه‌ای پرت کرد و گفت:
    -اره صاحاب داره، صاحابشم منم! کسی که افتتاحش کرده!
    چه می‌گفت این پسر همسایه‌؟ بازی جدیدش این بود؟چشمان تهدیدگر و سیاهش، تمام شوق دخترک را برای فرار پراند. فرار! چطور احمقانه خیال کرده بود فرار از چنگ چنین هیولایی که چشمان سیاهش تمام تنش را می‌لرزاند ممکن است؟ هیولایی که می‌خواست او را از دره پایین اندازد! هاج و واج به پیمان نگاه کرد. پیمانی که انگار کمرش شکست، پیمانی که چشمانش پر از اشک شده بود، پیمانی که قلبش شکسته بود، این بود آنهمه اعتماد؟این بود همه‌ی دنیا یک طرف، تو یک طرف گفتن‌ها؟ چه زود جا زد این پسر عاشق پیشه...
    پیمان با بغض زیر لب گفت:
    -داری چرت میگی! داره چرت میگه مگه نه عشقم؟
    چه می‌گفت الان؟ اگر می‌گفت آره چرت می‌گوید؛ پیمان می‌توانست نجاتش دهد؟ یا خودش هم گرفتار می‌شد؟این پسر حتی قطار در حال حرکت را شکست داده بود، با اینکه باورش سخت بود ولی... این پسر هیولا بود. موفقیت پیمانش صفر درصد بود. اگر هم می‌گفت نه درست می‌گوید یعنی زندگی بدون پیمان را تایید کرده بود؟ اصلا می‌توانست؟ انقدر از خود گذشته بود که پیمانش را رها کند؟ مگر زندگی بدون پیمان می‌شد؟
    اشک‌هایش را پاک کرد، مهم این بود که پیمانش خوب باشد، خودش به درک،اگر پیمانش نبود می‌مرد، اگر هم می‌خواست با پیمانش باشد این هیولا هر دو را می‌کشت. حداقل امکانش بود پیمان زندگی کند. سرنوشت چه بازی عجیبی راه انداخته بود. زندگی بدون عشق، خودش مردن بود. قرار بود دیگر مرده‌ی متحرک شود!
    نمی‌دانست این جملات را از کجا آورد فقط بی رحمانه گفت:
    -پیمان من که بهت گفته بودم وقت می‌خوام برا ازدواج، می‌دونستم شاید دلم برای یکی دیگه سر بخوره، رهان...از هر نظر از تو بهتر بود، من نتونستم پیمان...متاسفم.
    پیمان سنگ‌کوپ نکرد نه؟ قلبش به چه اجازه‌ای همچنان می‌زد؟‌ مگر می‌شود پیمان معادی بدون یسنا محمدی‌؟ مگر این معادله قابل حل بود‌؟
    -داری دروغ میگی! همتون دروغ میگین!
    اما یسنا بی‌رحم‌تر از این حرفا شده بود که دلش به حال بغض صدای پیمان بسوزد. او چه می‌فهمید حال این پسرخاله را که با هزار امید و ترس خودش را از شیراز رسانده. بیرحمانه به چشمان پر اشکش نگاه کرد و گفت:
    -پیمان تمومش کن، دیگه چیزی بین ما نیست، لطفا فعلا به خاله‌اینا چیزی نگو تا خودم بگم، این آخرین خواستمه.
    می‌دانست باور نمی‌کند، برای همین خود را به رهان رساند؛ دستش را دور بازویش پیچید و صدایش را لوس کرد و گفت:
    -عشقم قول داده بیاد خواستگاری!
    این دختر چه دروغ‌گویی شده بود، برای نابود کردن مرد زندگیش، رهان فقط با آرامش بدون اینکه تکانی به خود دهد لبخند پر رنگی زد، خوشش می‌آمد دخترک ازش حساب ببرد. پیمان ناباورانه به دست یسنا زل زده بود، از همان زمانی که یسنا گفته بود پسر جوانی به خانه‌ی روبه‌رویی نقل مکان کرده دلش گواهی چنین روزی را می‌داد، بالاخره یسنا الکی که این همه اصرار برای تهران آمدن نداشت؛ از اول هم باید می‌دانست دلیل این‌همه اصرار، کنار زدن اوست، نگاه عاشقش رنگ نفرت به خود گرفت، حس می‌کرد همچون بچه‌ها بازیش داده‌اند. سرش را پایین انداخت و با لبخند تلخی زیر لب زمزمه کرد:
    -خوشبخت بشی دختر خاله.
    با بسته شدن در یسنا به خود آمد خودش هم نفهمید چطور در عرض چند دقیقه پشت شوالیه‌اش را خالی کرد و او را با کوله‌باری از ناامیدی رهسپارش کرد. ترسیده بود و عقلش دیگر کار نمی‌کرد، انگار تازه داشت صدای پیمان را می‌شنید و معنی جملاتی که گفته بود را درک می‌کرد. پیمان گفته بود خوشبخت شود! او؟ چگونه؟ در اوج بدبختی و بی‌کسی؟! پیمانش رفته بود؟ تنها امیدش رفته بود؟ به همین سادگی تمام شد؟
    آه سوزناکی کشید و روی زمین افتاد. تمام تنش همچون گنجشکی زیر باران می‌لرزید! بی‌کسی چه طمع گسی داشت! زیر لب نالید:
    -خدایا اینو می‌خواستی؟ که بیام تهران و گند بزنم به زندگی همه‌مون؟ می‌خواستی بهم ثابت کنی که غلط کردم تو روی خان‌بابا وایسادم‌؟‌ خدایا...اصلا مگه من چیکارت کرده بودم؟ هان! ببینم اصلا می‌شنوی چی میگم؟ یا ولم کردی رفتی؟‌ بهم بگو... بگو همش خوابه... بگو...خدایا اون عشقم بود، اون همه کسم بود رفت، ولم کرد...توهم که نیستی! من الان چیکار کنم؟
    علی با ترحم به سمتش آمد با لحن مثلا مهربانه‌ای گفت:
    -هیس...آروم باش دختر! هیس...
    یسنا انگار بیشتر نمک روی زخمش ریخته باشند با صدای بلندی گفت:
    -منو ولم کردی خدا؟! منو که هیچ‌کسی جز تو نداشتم؟
    رهان حسابی از صدای دخترک خسته شده بود با خشونت گفت:
    -خفه‌اش کن علی! حوصلمو سر برد.
    دخترک انگار تازه متوجه‌ی هیولای خانه خراب‌کنش افتاد، با هزار زحمت بلند شد و روبه‌رویش ایستاد. با نفرت به چشمانش زل زد و گفت:
    -الان خوشحالی؟‌ فکر می‌کنی برنده شدی؟ الان حس خوبی داری آره؟
    رهان با تعجب به چشمان یشمی دخترک نگاه می‌کرد. یسنا ادامه داد:
    -من از اینجا میرم، آن‌ روز منم که خوشحالم، منم که برندم منم که...
    حس نفرت دخترک را کاملا حس می‌کرد، کلافه شده بود، اما باز هم با خشونت گفت‌:
    -آره یه روز از اینجا میری ولی تو نه، جنازت! تنها چیزی که بالاخره آزاد میشه جسم بدون جونته.
    -بهت قول میدم یه روز از همه‌ی این‌ کارات پشیمون میشی، اون‌ وقته که دیگه نمی‌تونی هیچ غلطی بکنی.
    رهان حسابی عصبانی شده بود، کارش به کجا رسیده بود که یک جوجه تهدیدش می‌کرد؟ نگاهی به سر تا پایش کرد و با تحقیر گفت:
    -بدبخت‌تر از اونی هستی که بخوام چیزی بهت بگم.
    یسنا دندان‌هایش را روی هم سایید و پر حرص گفت:
    -زندگیمو جهنم کردی، زندگیتو جهنم می‌کنم.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏9/12/17 ساعت 15:02
    MosleM, H.ayatay, روشنک.ا و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. arefe.sajadi
    آفلاین

    arefe.sajadi رفیق انجمن رفیق انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏27/7/17
    ارسال ها:
    145
    تشکر شده:
    104
    امتیاز:
    43
    جنسیت:
    زن
    تمام خانه را برق انداخته بود، تمام خانه به جز اتاق رهان که قفل بود! چه بهتر! کارش کمتر شده بود. تصمیم گرفته بود زندگی‌اش را فدای عشقش کند. کلفتی این هیولا را کردن خودش فدا کردن زندگی بود دیگر! هر چند شاید دلیلش فرار کردن از هم‌صحبتی و کل کل با این پسر هیولا شده بود.
    زندگی‌اش خلاصه شده بود در اشک و در حد مرگ کار کردن، چه زود با شرایطش کنار آمده بود. گویی دیگر باورش شده بود، دنیای زیبای دوردانه‌ی خان‌بابا بودن‌هایش تمام شده. در طی یک روز کل خانه را برق از بالا تا پایین می‌انداخت، در آخر هم بیهوش گوشه‌ای کز می‌کرد و به گذشته‌ها می‌رفت.
    حدس می‌زد دو سه روزی اینجا باشد، اما در این چند روز حتی یک‌بار هم این همسایه‌ی دیو شده را ندیده بود.
    دلش بی‌تاب بود از دل پیمان، از بی خبری آقاجانش، از دانشگاهی که با هزار زحمت به دستش آورده بود و چه ساده از دستش داده بود، دلش بی‌تاب و بی‌قرار از این زندگی تازه بود.
    همه چیزش را فدا کرده بود و چه نصیبش شده بود؟شست‌ و روب یک خانه‌ی ساده و بی‌فرش!؟
    خانه‌ای سرد و یخی که حتی تلویزیون هم نداشت، به راستی این خانه چرا انقدر ساده بود؟
    فرشش که همان سرامیک های قهوه‌ای رنگ و براقی بود که به یمن حضور دخترک هر روز گردگیری می‌شد، پرده‌هایش روزنامه‌های کثیف و خاک گرفته‌ای بود که بعضا پاره و داغون شده بود، مبلمانش هم تنها متکای رنگ‌ و رو رفته‌ی موشی رنگ خانه بود که دخترک از نزدیک شدن به آن هم چندشش می‌شد.
    تنها شی درست و حسابی این خانه همان گلدانی بود که چند روز پیش یسنا شکسته بود، آن هم یک گلدان ساده خالی از گل که سفالی بود همین!
    شاید شی عجیب‌تر از این‌ها کتابخانه‌ی بزرگی که دقیقا وسط هال قرار داشت بود؛ کتابخانه‌ای که هال را به دو قسمت تقسیم کرده بود، قسمت زندان این دخترک و قسمت مجهول دیگر!
    کنار کتابخانه آینه‌ی قدی قرار داشت و رهان همیشه خوشتیپ که معمولا لباس ساده و مشکی به تن داشت خود را در آن می دید و بعد از خانه بیرون می‌رفت. یسنا بی‌اعتنا از جلوی آینه گذشت، آخر دیگر چه فرقی دارد چه شکلی باشد وقتی دیگر پیمانی نبود که برایش خود را زیبا کند؟ برای این پسرک اصلا مهم نبود بوی گل بدهد یا بوی عرق، موهایش بافته باشد یا باز، لباسش کهنه باشد یا نو. اصلا شاید زنده بودن و نبودنش هم فرقی نداشت! واقعا او دیگر برای هیچ کس مهم نبود؟! چرا؟! مگر او همان یسنای قدیم نبود؟ همان که فهیمه به موهای بلند و طلاییش حسادت می‌کرد، همان که که همیشه بوی عطرش مدتها در مکانی که بود می‌ماند، همان که پیمان با شوخی می‌گفت یک بار هم نشده او را با یک لباس تکراری ببیند!
    با بغض سرش را برگرداند و به خود در آینه خیره شد، این دیگر که بود درون آینه؟!
    به صورت بی‌رنگش نگاه کرد، چند وقت بود مثل آدم غذا نخورده بود؟ این پسر عجیب انگار حتی غذا هم نمی‌خورد! چه روزهای فلاکت‌باری یسنای محمدی داشت. در این چند روز شاید با چند شکلات درون کیفش زنده بود.حتی دیگر چشمان یشمی اش هم آن فروغ قدیم را نداشت، دختر زیبایی با موهای طلایی بلند، صورت سفید، گونه‌های برجسته، دماغ کوچک و عملی بود.
    دستی به موهایش کشید حسابی چرب شده بود.
    از کی انقدر ژولیده شده بود؟ زندگی‌اش تمام که نشده بود، حداقل الان زنده بود. یک روز رها می‌شد از چنگ این دیو و می‌رفت به همه ی عالم می‌گفت او کیست! می‌رفت از عشقش عذرخواهی می‌کرد. می‌رفت و انتقام دانشگاه و زندگی‌اش را از او می‌گرفت. نباید انقدر ناامید بود، باید نقطه ضعفش را پیدا می‌کرد، باید از اینجا می‌رفت. زندگی که تمام نشده بود! مثلا قرار بود زندگی این پسرک دیو را جهنم کند. چه به سر آن یسنای شاکی از دنیا آمده بود که صبح تا شب فقط، آه می‌کشید و بدون ذره‌ای مقاومت خودش را با بدترین شرایط وقف می‌داد! این بود آن جهنمی که قول داده بود برای این پسرک زندگی دزد درست می‌کند؟
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏9/12/17 ساعت 17:03
    MosleM, H.ayatay, روشنک.ا و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.