↑ ↓

رمان یادگار سیه | سیده پریاحسینی کاربر انجمن یک رمان

شروع موضوع توسط سیده پریا حسینی ‏19/11/17 در انجمن رمان های رها شده

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. سیده پریا حسینی
    آفلاین

    سیده پریا حسینی ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت ویراستار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏19/11/17
    ارسال ها:
    40
    تشکر شده:
    206
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    کد رمان: 1142
    ناظر رمان: PaRIsA_R


    نام رمان : یادگار سیه

    نویسنده : سیده پریا حسینی

    ژانر : تخیلی .تاریخی.عاشقانه .تراژدی


    خلاصه داستان :

    دل پرنسس نیهان را که برده است ؟ که داند که بانوی زیبا دل به چه کسی بسته است؟ اینان سوالاتی ست که چهره به چهره در گردش عموم است اما که داند از آن روز تلخ که یادگار سیه پرنسس بر دل معشوقش او را متوهم و بیمار ساخت ؟!
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏8/12/17 ساعت 23:05
    MosleM, روشنک.ا, ف.شیرشاهی و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. FATEMEH_R
    آفلاین

    FATEMEH_R مدیر تالار کتاب عضو کادر مدیریت مدیر تالار کتاب

    تاریخ عضویت:
    ‏31/3/17
    ارسال ها:
    601
    تشکر شده:
    3,584
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجو ی پیراپزشکی
    محل سکونت:
    پاریس کوچولو
    [​IMG]


    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

    ** قوانین جامع تایپ رمان **

    ** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
    ♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

    درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

    **تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

    دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
    ✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

    و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
    ●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

    به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

    ** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

    با تشکر تیم مدیریت یک رمان
     
    MosleM, روشنک.ا, ف.شیرشاهی و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. سیده پریا حسینی
    آفلاین

    سیده پریا حسینی ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت ویراستار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏19/11/17
    ارسال ها:
    40
    تشکر شده:
    206
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    پست اول :

    نیهان :

    با گام هایی استوار،در قصر حرکت میکردم . ندیمه هایم با فاصله ای مشخص به دنبالم می آمدند و من مانند همیشه قدم زدن در هوایی آزاد را به ماندن در درون اتاقکی کوچک موسوم به اقامتگاه ترجیح میدادم برایم آن اقامتگاه بزرگ و شاهانه اتاقکی بیش نبود !
    صدای اصابت شمشیر ها و تمارین سربازان مرا به سمت مکان مورد علاقه ام کشاند.
    ناخوداگاه گام هایم متواری شد و به سوی سربازان روانه گشتم .
    هنگامی که به محل تمرین سربازان رسیدم با دیدن فرمانده لبخند بلند بالایی برلب نشاندم و خیره او گشتم .
    فرمانده مهبد؛ فرد بسیار باارزشی برای برادرم امپراطور بود.
    آن طور که شنیده بودم و میدانستم اون نیز مانند پدرش در جنگاوری شهرتی بی مثل داشت و حریفان را توانی برای مقابله با او نبود !
    بسیار نیرومند و موکد بر کارش بود و هرگز از او کوتاهی ای دیده نمیشد .
    برادرم همیشه او را یکی از وفا دار ترین و بهترین افراد اطراف خود معرفی می نمود.
    چشم فرمانده بر من افتاد و نزد من آمد .
    با فاصله ای معین از من ایستاد سر فرود آورد و گفت
    -جای سرور است آمدن پرنسس به این مکان افتخار دیدن پرنسس را مدیون چه چیزی هستم؟
    تبسمی عمیق اختیار نموده پاسخ را بر زبان راندم
    -سرور از من است که فرمانده ی دلیر امپراطور را ملاقات میکنم گر بگشایم زبان تحسین را کم خواهد آورد !
    تبسم کرد ؛ آه از آن فرو رفتگی های گونه اش که جان را ز تن میزداید!
    پاسخ داد
    -این که پرنسس می گویند مرا زیادی ست، چه خوش باشد اما دلی که مهمان سخن وری شما در زندگانی خویش است .
    مانند همیشه با کلماتش دلبری میکرد ! چه می دانست دل پرنسس را بااین دلبری هایش مدت هاست اسیر خود کرده !
    به سیه باره ی نگاهش چشم دوختم و سخنی نرم به زیبایی نگاهش بر زبان راندم
    -اگر فرمانده را میلی ست بر استراحت ؛او را به نوشیدنی ای گوارا مهمان خواهم کرد .
    فصاحت در عین زیبایی کلام؛ او را متمایز از هر انسان دیگری می نمود. پاسخ داد
    -گر پرنسس خواهد مرا گریزی نیست افتخاری ست هم پایه ی شاهان گشتن.
    تای ابرویی بالا داده و با لحنی بسیار مهربان و لطیف سخن بر زبان راندم
    -پس همگام من شوید.
    سر تکان داد و به یکی از افراد خود سپرد تا به سربازان تمرین داده و آنان را کنترل نماید.
    همگام با من به سمت اقامتگاهم روانه گشتیم
    داخل که شدیم و بنشستیم ندیمه را اشاره دادم و اون نیز سر فرود آورد و بیرون رفت .
    مهبد دستی روی شمشیرش کشید که سخنی بر زبان آوردم
    -گویا فرمانده چندان راحت نیستند!
    سرش را بالا گرفت و پاسخ داد
    -بیش از آن چه فکر کنید احساس آرامش در وجودم دمیده شده!
    با کنجکاوی سوال نمودم
    -آرامشتان به دلیل خاصی کشانده میشود ؟
    به چشمانم خیره شد ؛ نگاه وحشی و جنگ جویش در پیشگاه من آرام و ملایم بود .
    چیزی بر زبان نیاورد ،تنها با تبسمی کوتاه رویش را گرفت.
    پس از مدتی ندیمه برایمان نوشیدنی آورد ؛ بعد از آشامیدن نوشیدنی هایمان نیز مهبد عزم رفتن کرد .
    ایستادم تا او را همراهی کنم که ناگه گردنبدم از گردن باز و بر زمین افتاد،
    مهبد با دیدن این رویداد پیش پایم زانو زد ؛گردنبند طلا را در دست گرفت و مقابلم با فاصله ای کم ایستاد
    -برایتان ببندم این زینت مه نشان را ؟
    با رضایت سرتکان دادم. پشت سرم ایستاد و گردنبد را دور گردنم انداخت و آن را بست ؛ سپس عزم رفتن کرد .
    هنگام رفتنش سرش را بر گرداند و گفت
    -مرکزیت آرامش قصر را در این جا حس نمودم !
    این را گفت ، رفت و من بعد از چندین ثانیه کلامش را تحلیل و درک نمودم !
    "-آرامشتان به دلیل خاصی کشانده میشود ؟"
    و من دریافتم پاسخ سوال خویش را!
     
    آخرین ویرایش: ‏5/12/17
    MosleM, روشنک.ا, ف.شیرشاهی و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. سیده پریا حسینی
    آفلاین

    سیده پریا حسینی ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت ویراستار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏19/11/17
    ارسال ها:
    40
    تشکر شده:
    206
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    پست دوم :

    مهبد :

    همان طور که از اقامتگاه پرنسس دور میشدم ، صدای بانو نیل مرا از حرکت باز داشت .
    -فرمانده ؟
    به سویشان برگشتم. آمده و مقابل من ایستادند و با تبسمی رخ نما، چشمشان بر من بود که سخن بر زبان راندم
    -بانوی پری چهر قصر مرا صدا زده اند یا دچار اوهامی موقت شده ام؟
    تبسمی کرد و پاسخ داد
    -اوهام نیست شما را صدا زده ام .
    سرتکان دادم و پاسخ دادم
    -امر بفرمائید .
    کمی جلوتر آمدند وگفتند
    -این روزها را چگونه میگذرانید ؟
    پاسخ دادم
    -دشوار و آسان؛هرچند که غالب شرایط از میان این دو بر من دشوار است و این کار من است .
    پلک هایش را به نرمی روی هم فشرد و یکی از دستانش را روی بازویم قرار داد
    از حرکتشان متعجب شده نگاهم را به چشمانشان دادم که سخن بر زبان راندندو گفتند
    -این را به خاطر داشته باش هرزمان هر چیزی بخواهی من تو را یاری خواهم کرد پس روی کمک من نیز حساب کن.
    تایید نمودم و دست بانو را از روی بازویم برداشتم ، پاسخ دادم
    -بانوی من لطف شما و این سخنتان برایم باارزش است و از شما سپاس گذارم اما شما را نباید سختی به جانتان بیفتد امپراطور هرچه بخواهم برایم فراهم میکنند.
    گویی این پاسخی نبود که تمایل به شنیدن آن داشتند ؛ با کمی تعلل سرتکان دادند و دستانم را گرفتند ،به چشمانم چشم دوخته و سخن گفتند
    -در هر حال من را میتوانی محرم خود بدانی!
    خیره به ایشان نگاه میکردم
    حرکاتشان مرا به عقب میکشاند .
    مدتی بود که از علاقه ایشان نسبت به خود باخبر بودم علی رغم این که میدانم بانو زنی مجرد نیست و ازدواج کرده است اما همسرشان چندسالی ست فوت گشته.
    اما هرچه باشد ایشان نمیتوانستند اینگونه بی پروا عمل نمایند
    به آرامی دست هایشان را رها کرده وسخنی بر زبان آوردم
    -بانو اگر اجازه دهید از حضورتان مرخص شوم .
    تبسمی زیبا اختیار کرد و پاسخ داد
    -باشد اما امیدوارم مارا فراموش نکرده و گاهی جویای احوالمان بشوی !
    با تایید سر فرود اوردم و پاسخ دادم
    -هر چه بانو بگوید .
    این را گفتم و پس از خداحافظی پشتم را به ایشان کرده و به راه خویش ادامه دادم .
    نفس خود را با حرص بیرون داده و سعی کردم بر خود مسلط شوم اما نمیشد !
    بانو نیل علاقه ای بی ثمر نسبت به من در دل و جان خویش پرورش داده بودند که بسیار آزاردهنده بود .
    گویی بانو میپندارد من نیز به او علاقه دارم ! اما...!
    تبسمی بر لب نشاندم و در ذهنم جمله ای زیبا در مکانی زیبا تداعی گشت:
    "مرکزیت آرامش قصر را در اینجا یافتم "
    تلاش نمودم افکاری متمرکز داشته باشم بنابراین دیگر به چیزی فکر نکرده ،
    بر سر سربازان رفته و کنترل تمارین آن ها را در دست گرفتم.پس از مدتی فردی از جانب امپراطور نزد من آمد و مرا به پیشگاه ایشان برد .
    داخل شده و مقابل ایشان که بر روی تخت شاهی نشسته بودند ایستاده تعظیم نمودم.
    چهره شان گرفته بود و نمیتوانست نشانی از خبر خوب باشد و همین نگرانی را در من افزون نمود.
    ایشان با عصبانیت وناراحتی ای درهم آمیخته شده گفتند
    -به زودی جنگی در پیش خواهیم داشت !
     
    آخرین ویرایش: ‏6/12/17 ساعت 15:04
    MosleM, روشنک.ا, ف.شیرشاهی و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. سیده پریا حسینی
    آفلاین

    سیده پریا حسینی ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت ویراستار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏19/11/17
    ارسال ها:
    40
    تشکر شده:
    206
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    پست سوم :

    چشمانم گرد شده و با تعجبی غیرقابل وصف سخن گفتم-از چه جنگی سخن می گویید عالی جناب ؟
    امپراطور با اخم غلیظی پاسخ دادند
    -سربازان ترک اهل ترکیه مدام به مرز های ما یورش میکنند باید یک برای همیشه آنان را مغلوب و نابود ساخته تا دیگر چنین اقداماتی را انجام ندهند.
    اخمی بر پیشانی نشاندم و سخن بر زبان آوردم
    -بله پتوجه حرکتشان شده ام و مدام آنان را دفع کرده ایم اما گمان میکردم ترک ها بر سر تعهدات خود بمانند !چطور بعد از آن نبرد که بسیاری را کشته و گرگان گرفتیم باز هم دست از کارهایشان بر نمی دارند؟
    امپراطور شقیقه هایشان را مالیدند و پاسخ دادند
    -گویا تا زمانی که کامل تار و مار نشوند دست بر نمیدارند !
    پلک هایم را روی هم فشردم که امپراطور کلامشان را بر زبان آورده ؛گفتند
    -به تمثیل روزهای پیشین از تو میخواهم این جنگ و نبرد را به نفع کشورمان تمام کنی .
    سرتکان داده و پاسخ دادم
    -حتما عالیجناب تمام تلاش خود را در این را راه به کار خواهم گرفت .
    امپراطور با رضایتی از سخن من ؛ فرمودند
    -به تو ایمان کامل دارم .
    پلک هایم را روی هم آورده و باز کردم،سپس سخن بر زبان آورده و گفتم-پس با این اوصاف بنده با اجازه ی عالیجناب بروم تا برای جنگ افراد و سربازان را آماده و مقدمات جنگ را فراهم سازم .
    امپراطور فرمودند-می توانی بروی.
    برایشان تعظیم نموده و سپس از آنجا خارج گشتم .
    فرمهر یار دیرینه ام که جنگ جویی ماهر و زبر دست بود ، نزد من آمد و کنارم ایستاد سپس به حرف آمد و گفت
    -مهبد حال باید برای جنگ حاضر شویم و این مرا عصبی میکند!
    متعجب به چهره اش نگاه کرده و پاسخ دادم
    -برای چه عصبی میشوی ؟مگر بار اولیست که قرار است به میدان جنگ بروی؟
    سرش را در طرفین حرکت داده و گفت
    -این نیست که تو می گویی از آن جهت سراسر وجودم عصبی گشته که قرار است مدتی...!
    منظورش را دریافت نمودم ؛ تک خنده ای کرده و میان کلامش پاسخ دادم
    -توان دوری از گلرخ را نداری؟
    تبسمی کرد و هیچ نگفت با خوش رویی سخن بر زبان آوردم
    - به این بیندیش که اگر این فراق کوته مدت را تحمل نکنی و کشور تهدید شود گلرخ هم در امان نخواهد بود .
    -چه خوب که او ترس فراق یار را در جنگاوری دارد !
    نوای زیبایش ناخوداگاه مرا به سمتش برگرداند.
    بانو نیهان با تبسمی زیبا که برلب داشتند جلو آمدند . تعظیم کردیم که حرفشان را امتداد بخشیدند-این دل مشغولی ای مقدس است که تاب فراق یار از او سلب شده است و بی تاب و بی میل اوست.
    فرمهر با تبسمی لب گشا به پرنسس چشم دوخته بود. رو به پرنسس پاسخ دادم
    -حرف شما صحیح اما اگر این دل مشغولی را کنترل نکند و فکرش مدام اینجا در پیشگاه یار باشد نیروی کافی در جنگ نخواهد داشت و اگر تک تک افراد به دل مشغولی خویش بپردازند سپاه کنترل و نیرویی کافی و همین طور ذهنی آزاد برای جنگ نخواهد داشت و در چنین شرایطی نتیجه ی مطلوبی را نخواهیم گرفت.
    پرنسس پاسخ دادند
    -دقیقا برای همین این دل مشغولی را مقدس میدانم زیرا علاوه بر هدف حفظ امنیت کشور ، برای کسی و به امید نجات کسی میجنگد و در عین حال میداند اگر کوتاهی کند مراد خویش را خواهد باخت ! گرچه شما نمیتوانید حرف مرا درک کنید باید عاشق بود و فهمید!
    تبسمی محو بر لبانم نشانده ،رو به فرمهر زبان گشودم
    -برو خبر جنگ را به سپاه داده و آنان را برای این جنگ حاضر کن تا به زودی مقدمات آن را فراهم آورم .فرمهر سرفرود آورد و رفت ، رو به پرنسس پاسخ دادم
    -از کجا میدانید من درک نخواهم کرد ؟ من نیز یک عاشقم !
    رنگ نگاهشان دگرگون شد و پرسیدند
    -به راستی ؟! آن کیست که مراد توست؟
    کمی به او نزدیک تر شده و دستانم را دور کمرشان حلقه کردم.
    پرنسس نگاهش را به من داد گویی دیگر هیچ ادراکی از اطرافش نداشت هیچ کس پیش ما نبود و این خودمان بودیم به همراه نگاه های جاذبمان .
    -مراد من برترین عالم است !
    سپس سرم را جلو برده و آرام ایشان را به کام چشیدن شهدی شیرین تر از عسل روانه کردم .بانو عقب نکشید و حتی مرا همراهی نمود .
    با تمام وجود احساس خود را به ایشان پیش کش نمودم بی هیچ فاکتور منع کننده ای !
    چندی بعد که از ایشان جدا گشتم به نرمی پلک هایشان را روی هم گذاردند و گشودند.
    رنگ نگاهشان متمایز شده و با مهربانی و علاقه ای شگرف چشم بر چشمان من دوخته بود.
    تای ابرویی بالا داده و سخن بر زبان راندم
    -عاشقم پرنسس زیبا و همه چیز را درک می نمایم این را هرگز فراموش ننمایید!
    این را گفته و از ایشان فاصله گرفتم در حالی که می دانستم چشمان آهونشانش خیره بر گام های من است .
     
    آخرین ویرایش: ‏5/12/17
    MosleM, روشنک.ا, ف.شیرشاهی و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. سیده پریا حسینی
    آفلاین

    سیده پریا حسینی ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت ویراستار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏19/11/17
    ارسال ها:
    40
    تشکر شده:
    206
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    پست چهارم :

    نیهان :

    پس از رفتنش آهسته برگشته و دست روی لبانم کشیدم ،پس مراد و خواسته ی او تمام مدت خویشتن بودم و ترس فراق او را در سینه محبوس یافتم؟
    با تبسمی دلگشا گام برمیداشتم که نیل راهم را سد نمود و بااخم به من خیره گشت .
    ابتدا متعجب از حالتش به او خیره گشتم اما طولی نکشید که پوزخندی لبانم را زینت داد خواستم از کنارش رد شوم بازویم را گرفت و مرا نگه داشت .
    با چهره ای عصبی به او نگاه کردم او نیز با حرص سخن بر زبان آورد
    -بانوی من به نظر میرسد خودتان را بیش از حد جدی گرفته اید !
    چشم چرخانده و پاسخ دادم
    -اما به نظر میرسد پارسا زن خود را خیلی بی بند و اساس و آسوده رها کرده است که افسارش رها شده و نمیداند به کجا میرود!
    اخم پیشانی اش غلیظ تر گشت و با فشار دندان هایش بر روی یک دیگر با حرص پاسخ داد
    -نه چندان که افسار شما رها شده است!
    بازویم را از حصار دستانش بیرون کشیده و انگشت اشاره ام را به نشانه ی تهدید به سمتش گرفتم
    -بگذار خیالت را آسوده نمایم مهبد و من به یکدیگر علاقه داریم فکر میکنم تو نیز ما را دیده ای که چنین آتشین گشته ای ؛ بهتر است دست بکشی از دخالت کردن درکارهای من و مهبد وگرنه کاری خواهم کرد که حتی نتوانی از اقامتگاهت بیرون بیایی!
    پوزخندی برلب نشاند و قاطع پاسخ داد
    -که می داند شاید روزگاری من نگذارم شما سمت مهبد بروید !
    این را گفت و از کنارم گذر نمود . با حرص نفسم را بیرون داده و به اقامتگاهم بازگشتم
    دست راستم مشت شده و حرصی با خود سخن میگفتم
    نیل پیش از حد خود گام برمیداشت گویی باید یک بار برای همیشه کاری را انجام دهم که دیگر حد خود را بشناسد!
    برای آن که بیش از این افکارم درگیر نیل و اعمالش نشود گیسوانم را در دستانم به بازی گرفته
    که دگر باری آن لحظه و آن صحنه پیش چشمانم تداعی گشت .
    دستانش حول محور گردی کمرم حلقه بود و لبانش ...!
    چشمانم را بسته و آرام آن لحظه را در ذهن خویشن جان بخشیدم
    در افکار خویش غرق عالمی دیگر بوده که نوای ندیمه توجه مرا جلب کرد .
    -بانوی من ، عالیجناب تشریف آورده اند .
    با تبسم از جا برخاستم . سهیل آمد و با تبسمی زیبا سخنی برزبانش راند
    -خواهر زیباروی من در چه حال است ؟
    آرام لب به خنده گشودم و پاسخ دادم
    -حالم خوب است برادر بسیار خوب !
    تای ابرویی بالا داده و به چهره ام دقیق شد
    -اتفاقی افتاده است ؟حس میکنم تا به حال تو را اینگونه خوشحال ندیده ام !
    گیسوی طویلم را که مقابل چهره ام را پوشانده بود کنار زده و هردو که بنشستیم سهیل همچنان مشکوک نگاهم مینمود که با خنده ای کوتاه به حرف آمدم
    -برادر چرا این چنین به من خیره گشته ای ؟ نکند از من حق خوشحالی سلب شده است؟
    با مهربانی پاسخ داد
    -تمام این کشور به فدای یک لحظه شادی و سرور تو !
    سر به زیر انداخته که حرف خویش را امتداد بخشید
    -اما مدتی بود که تو را این چنین مسرور و شادمان ندیده بودم برای همین علتش را جویا شدم .
    به چشمانش چشم دوخته و در دل پاسخش را دادم
    سپس سر بلند کرده و پاسخ دادم
    -امروز احساس بسیار خوبی را دارا هستم که روزهای دیگر آن را در وجود خود احساس نمینمودم همین چیز دیگری نیست!
    با این که به وضوح پیدا بود هیچ قانع نشده است اما به نرمی سرتکان داده و گفت
    -امیدوارم به تمثیل امروز تمامی روزهایت همین گونه باشد .
    سرتکان دادم و سخن بر زبان آوردم
    -من هم امیدوارم !
    کمی مکث کرده و سپس بر زبان خویش سخن را روانه ساخت
    -خواهر ؛به زودی جنگی را شروع خواهیم کرد مهبد به همراه سپاهیان نیز به زودی برای این نبرد بزرگ راهی خواهند شد از تو میخواهم در تمام طول جنگ از قصر بیرون نروی و هرکجا که میخواهی بروی همراه محافظانت بروی ، باشد؟
    به آرامی سرتکان دادم و با ناراحتی ای هویدا در چهره ام؛ سخن را برلب نشاندم
    -حتما نیاز است این جنگ صورت گیرد ؟
    تایید کرده و پاسخ داد -باید امنیت مرزهایمان حفظ شود و من میدانم مهبد باز هم مانند روزهای پیشین در این نبرد پیروزی را به ارمغان می آورد.در دل تبسم اختیار کرده و گفتم -حتما همین گونه است
     
    آخرین ویرایش: ‏5/12/17
    MosleM, روشنک.ا, ف.شیرشاهی و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. سیده پریا حسینی
    آفلاین

    سیده پریا حسینی ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت ویراستار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏19/11/17
    ارسال ها:
    40
    تشکر شده:
    206
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    پست پنجم :

    شامگاه ؛‌پیش از رفتن به میدان نبرد :
    یکی از ندیمه ها داخل آمد و سخن برزبان آورده گفت
    -بانوی من فرمانده مهبد آمده اند .
    با سروری که در وجودم پدید آمده بود از جای برخاسته و سخن گفتم -بگویید بیاید .
    ندیمه اطاعت کرد و از اقامتگاه خارج گذشت. کمی بعد مهبد داخل آمد جلو رفته و مقابلش ایستادم او نیز با نگاهی آرام خیره نگاهم می نمود ‌ .
    سکوت بینمان را شکسته و سخنی بر لطافت نگاه افسون گرش بر زبان آوردم
    -چه افتخار بزرگیست حضورت در این مکان در جوار من.
    تبسمی کرده و پاسخ داد
    -بانوی زیباروی ما به ما لطفی بلا توصیف دارند .
    دستانم را دور گردنش انداخته که او دست دور کمرم انداخت و سخن برزبان راند
    -احساس من این است که بانو هر روز زیباتر از روز پیشین میگردد ، درست است ؟
    تبسمی عمیق اختیار کرده پاسخ دادم‌
    -آری درست است بانوی تو هرروز زیباتر از ردزهای پیشین خود میگردد.
    با صدایی آرام سخنی مملوع از تعجب را بر زبان آورد
    -بانوی من ؟ بانوی من هرروز زیباتر از پیشین میگردد؟
    تایید نموده و سخن بر زبان آوردم
    -آری جز این است که من مال و جان تو گردم؟
    لبانش به سرور گشوده و چشمانش رقص شعله های عشق را نمایان می نمود . مرا کامل در آغوش گرف و من نیز با تمام وجود عطرش را ریه کشاندم.
    کمی بعد از هم جدا گشتیم که با نگرانی ای هویدا برزبانم کلام را جاری نمودم
    -پیش از هر چیز حافظ جان خویش باش ، باشد ؟
    دستانم را گرفت و پاسخ داد
    -خاطراتان را مکدر نسازید من به با پیروزی برخواهم گشت .
    -برایم جان تو مهم تر از پیروزی ست .
    پاسخ داد
    -سخن بانو سخن خاتمه است ! خیالتان آسوده باشد .به سلامت برخواهم گشت .
    رویم را برگرداندم تا بغض گلویم را نفهمد ولکن متوجه شده صورتم را در دستانش گرفت و به طرف خویش بازگرداند .
    با غمی در صدایش سخنی شکسته برزبان آورد
    -بانوی من اینگونه نباشید تعهد داده ام ! به سلامت بازمیگردم. چنین نکنید تاب تحمل از من سلب میگردد!
    به چشمانش چشم دوخته و پاسخ دادم
    -پس منتظرت میمانم مانند تمامی جنگ های پیشین دل و جان خود را همراهت خواهم فرستاد تا به سلامت بازگردی .
    تبسم زیبایی به وسعت دو چال فرورفته ش اختیار نموده وآرام بوسه ای برسرم زد.
    این بار من گام برداشته و او را درآغوش کشیدم و او نیز آرام سرش را در موهایم فرو برد .
    خواهم مرد اگر لحظه ای ثانیه ای درکنارم نباشد.
    آغوشش که ز من دور گشت با غم نگاهشش کردم .
    دست ردی گونه هایم کشید و با مهربانی سخن گفت
    -بانوی زباروی من به سلامت برخواهم گشت پس خود را آزار مده باشد ؟
    به آرامی سرتکان دادم دستانم را بوسه ای زد و سپس از اقامتگاه خارج گشت .
    او که اقامتگاه را ترک نمود به آرامی اشک ریخته و از ته دل خواستار بازگشتش به سلامت گشتم.
    چه بسا بار اولین نبود که چنین احوالی را در خود میافتم .
    عطرش در فضای اقامتگاه مرا افسون نموده بود .
    ای مرد تاریکی های وحشیانه ی شامگاه
    به سلامت رفته به سلامت بازگرد!
     
    آخرین ویرایش: ‏5/12/17
    MosleM, روشنک.ا, Ehsan9699 و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. سیده پریا حسینی
    آفلاین

    سیده پریا حسینی ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت ویراستار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏19/11/17
    ارسال ها:
    40
    تشکر شده:
    206
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    پست ششم :

    تاب نیاوردم از اقامتگاه خارج گشته و به دنبال مهبد روانه گشتم.
    -مهبد !
    کمی جلوتر از من گام برمیداشت ایستاد و به سوی من بازگشت .
    هنگامی که پیش پایش رسیدم نفس هایم در سینه حبس و آزاد میگشت که با نگرانی ای آشکار خم گشته و پرسید
    -بانوی من حالتان خوب است ؟
    سر بلند کرده و خیره نگاهش کردم سپس پاسخ دادم
    -بله حالم خوب است .
    تبسمی نمود که دومرتبه او را درآغوش کشیدم
    او نیز دستانش را حول گردی کمرم حلقه نمود .
    به آرامی زیر لب سخن گفتم
    -آخرین بار نباشد !
    سپس از او جدا گشتم . با تبسمی زیبا که برلب داشت سخن بر زبان آورد
    -چنین به نظر میاید که بانو از رفتن من در خوف و ترس قرار گرفته اند !
    تک خنده ای کرده و پاسخ دادم
    -ریاکاری را نمیشناسم و اهل بازگو کردن سخنی نادرست نمیباشم ! آری خوف رفتن تو را دارم .
    دستانم را گرفت و بوسه ای برآنان زد سپس با مهربانی سخنی برزبان راند
    -از روز ازل همراه شما بود این دلی که در سینه ام بیتاب شماست به سبب عشق ابدی اش به بانوی مه نشان ؛ به زودی و به سلامت بازخواهد گشت تا در جوار بانو قرار گیرد.
    تبسمی عمیق اختیار نمودم .
    خواست برود که لب را گزیده و سخن گفتم
    -تو را دوست میدارم .
    ایستاد .
    کمی تعلل کرد سپس به سوی آمده مرا در آغوش کشید و بوسید .
    دستانم رو حول محور گردی گردنش گرد کرده و لحظه ای از حرکت بازنماندم.
    کمی بعد که رخ زیبایش ز من فاصله گرفت .
    با چشمانی که یقین داشتم میدرخشیدند به او خیره گشتم
    سرم را بوسید و همان طور که به چشمانم خیره بود به حرف آمد
    -بانوی زیبای من مرا دعا کنید .
    سرتکان داد و سخن بر زبان راندم
    -جز این مرا کاری نیست !
    تبسمی بر لب نشاند و سپس پاسخ داد
    -اگر بانو صلاح میدانند از حضور ایشان مرخص گردم و برای فردا تجدید قوا نمایم.
    شانه هایم را بالا انداختم
    -کاش میتوانستی در کنار من بمانی .
    ابرویش را بالا داد
    -بانوی زیبا طلب شما مرا دشوار است .
    -چنین اگر باشد بانوی تو اندوه گین خواهد شد .
    چشمانش را ریز کرده و سیه بار نگاهش افسون عشق را بر دلم رها ساخت
    -در زمان و مکانی مناسب؛ هرچه بانو بگوید !
    سر به زیر انداختم و به نرمی پاسخ دادم
    -پس تا آن زمان سعی من بر این است که فراق را تحمل نمایم .
    گونه ام را بوسید
    -فراقی در پی پیوستگی را !
    این را گفت و تعظیم نموده سپس با گام هایی آرام روانه گشت .
    گویی نمیخواست برود اما مجبور به رفتن و گذشتن بود .
    به اقامتگاهم بازگشتم و پشت میز نشسته و تا طلوع دگر بار خورشید به این جمله اندیشیدم .
    "در زمان و مکانی مناسب؛ هرچه بانو بگوید !"
     
    روشنک.ا, MosleM و Ehsan9699 از این پست تشکر کرده اند.
  9. سیده پریا حسینی
    آفلاین

    سیده پریا حسینی ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت ویراستار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏19/11/17
    ارسال ها:
    40
    تشکر شده:
    206
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    پست هفتم :

    مهبد :
    سربازان آماده ایستادند ، فرمهر نیز مقابل آنان و پشت من ایستاده بود . سوار بر اسب هایمان شده و آماده حرکت گشتیم .
    نگاهی به قصر انداخته و سپس حرکت کردیم.
    در میانه راه تمام ذهنم را پیروزی فراگرفته بود. باید یک بار برای همیشه این تهاجم های پی در پی ترکان خاتمه میافت .
    هنگامی که به میدان جنگ راه یافتیم ؛ سربازان ترک نیز در مقابلمان ظاهر گشتند .
    شمشیر را پایین آورده و ترکان را مخاطب قرار دادم
    -ما قصد ریختن خون هیچ یک از شما را نداریم اگر همین حالا تسلیم شوید و دستم از تهاجم های خود بردارید.
    فرمانده ترکان نیز، کمی جلو آمده و پاسخ داد
    -هیچ چیز جز جنگ روح ما را جلا نمیدهد ! در این نبرد تاریخ ساز ایران فرو خواهد ریخت و عظمت امپراطورتان درهم خواهد رفت !
    پوزخندی برلب آورده سپس سخن بر زبان راندم
    -حال که چنین است خواهیم جنگید تا ببینید رویای زیبایتان به چه سادگی به کابوسی بدل میگردد!
    سپس رو به سپاه فریاد برآوردم
    -حمله کنید !
    این را گفت و خود نیز وارد نبرد گشتم.
    از اسب پیاده گشته و با سربازان ترک به نبرد پرداختم .
    یکایک خون سربازان ترک را بر دیگری روا مینمودم‌ و به دنبال فرمانده شان چشم هایم را میگرداندم.
    فرمهر نیز همانند من به دنبال فرمانده ترکان بود و در عین حال با سربازان ترک نیز به نبرد میپرداخت .
    شمشیر را به دست دیگر داده که چشمم به فرمانده شان افتاد.
    او نیز در حال نبرد و کشتار سربازان ما بود .
    ابرو در هم کشیده یکایک سربازان ترک را تار و مار نموده و به سمت فرمانده یورش بردم .
    تیغ بر تیغ تیزش کشیده و او را به مبارزه طلبیدم.
    فرمهر نیز متوجه نبرد ما گشت اما سربازان مهاجم و نبرد خویش حرکتی دیگر را از او سلب نموده بود .
    فرمانده ترکان با غرور و تفاخر شمشیر را به سمت من گرفته و نبرد را آغاز نمودیم تا آنجا که شمشیر او در جایی دیگر افتاد و تیغ تیز شمشیر من بر گردنش خط نشان گشت !خشمگین به چشمانم چشم دوخته بود .
    سخن بر زبان آوردم
    -اگر تسلیم شوی از جانت خواهم گذشت ، به سربازانت بگو سلاح های خود را بر زمین بیندازند .
    دستانش مشت و با غضب مرا نگاه میکرد .
    یک آن سربازان دیگرم حواسم را به خود معطوف نموده که تیغ تیزی از پشت در کمر فرو رفت و با فریاد بر زمین فتادم...!
     
    روشنک.ا, Ehsan9699 و MosleM از این پست تشکر کرده اند.
  10. سیده پریا حسینی
    آفلاین

    سیده پریا حسینی ویراستار انجمن عضو کادر مدیریت ویراستار انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏19/11/17
    ارسال ها:
    40
    تشکر شده:
    206
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    پست هشتم :

    درد سرار وجودم را فراگرفته بود ، چشمان خود را به هر سختی ای که بود گشودم که شمشیرش کناره ی گردن من جای گرفت وگفت
    -حال این کیست که باید زانو بزند و تسلیم گردد؟
    نفرتی چند در وجودم زبانه کشید .
    همان گونه نگاهش می نمودم که گفت
    -فرمان تسلیم شدن را برای افرادت صادر کن.
    پوزخندی برلب نشانده و پاسخ دادم
    -مرا تکه تکه کن!چنین فرمانی نمیدهم !
    خشمگین و ناخوشنود از سخن من ؛ سرتکان داد وگفت
    -با کمال میل !
    سپس شمشیرش را در هوا چرخاند و خواست آن را بر سینه ام بنشاند که شمشیری بر پشتش کشیده شده و برزمین افتاد .
    من نیز از فرصت استفاده نموده برخواستم و با شمشیری که در آن کنار بود فردی که مرا زخمی نموده بود؛کشتم.
    فرمهر با چهره ای نگران و خشمگین کنارم آمد
    نگاهی به او انداختم. درد همرا سوزشی در کمر بی جانم فریادی خاموش را برلبانم موکد ساخت و برزمین افتادم .
    پیش چشمانم تارگشت دیگر چیزی نه دیده و نه شناختم!
    ***
    با درد چشمانم را گشودم .
    در چادر خود در اردوگاه بوده و زخمم را طبیب به قدری اندک درمان نموده بود .
    نیم خز شدن من مصادف گشت با صدایی دردآلود که از حنجره ام خارج میگشت .
    فرمهر به سرعت داخل شد. نزد من آمد و مرا خواباند .
    با لج بازی سعی در برخاستن کرده اما دگر باری همان درد بر من چیره شد .
    فرمهر با نگرانی سخن را برزبان روانه ساخت:
    -فرمانده از جایتان تکان نخورید .
    عصبانیت بر من چیره گشت و فریاد برآوردم
    -اینجا چه میکنی ؟ چرا میدان جنگ را رها نمودی ؟
    تبسمی کرده و پاسخ داد
    -چه نیاز است آن هنگام که پیروز میدان گشته ایم در آن جا باقی بمانیم ؟
    جا خورده و با تعجبی هویدا سخن بر زبان آوردم
    -پیروز میدان ؟
    -همین طور است فرمانده ما پیروز گشتیم.
    درد را نسیانی ز جانم زدود .
    به هر رنجی که بود نشسته و پاسخ دادم
    -جانی مجدد در وجودم دمیدی زندگانی ات دراز باد.
    تعظیم نمود که سخن خویش را امتداد بخشیدم -پس کمی که سربازان را استراحت دادیم باز میگردیم.
    تایید کرد.
    -خودت نیز استراحت نما باید زود بهبود یابی .
    این را گفت و از چادر خارج گشت .
    چشمانم را بسته و تبسمی نمودم .
    شادمان ز پیروزی مجنون ز دیدار مجدد یار !
     
    آخرین ویرایش: ‏29/11/17
    MosleM, روشنک.ا و Ehsan9699 از این پست تشکر کرده اند.
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)