• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

اختصاصی رمان متاهل (جلد اول) | سیده پریا حسینی کاربر انجمن یک رمان

کدوم شخصیت رمان رو دوس دارین؟

  • آرمان

    رای 12 85.7%
  • نازنین

    رای 2 14.3%
  • پریسا

    رای 0 0.0%
  • آرسس

    رای 0 0.0%
  • لاله

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    14

سیده پریا حسینی

ویراستار انجمن +ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
179
لایک ها
1,405
امتیاز
93
سن
16
#1
کد رمان : 1143
ناظر رمان : روشنک.ا


به نام خدا

نام رمان : متاهل (جلد اول)
نام نویسنده : سیده پریاحسینی کاربر انجمن یک رمان
ژانر: عاشقانه ، تراژدی

سبک : درام

خلاصه داستان:
هیچ کس نمیدونه که عشق چطور اونو پیدا میکنه و چطور قلب سیاه شده ی پسری که از همه چی خسته س رو دوباره زنده میکنه پسر داستان ما معنیه کلمه ی خوشبختی رو خیلی وقته یادش رفته و تا میخواد اونو یاد بگیره خبری از گذشته و دروغی پوشالی همه چیز رو نابود میکنه...زنی که فیلسوف بوده و طرد شده؟! پسر داستان ما آرمان وقتی حقیقت رو میفهمه که نازنینش...متاهله...!

ممنون از ف.شیرشاهی (فاطمه نفس خودم) بابت این طراحی زیبا:)
(نویسنده : سیده پریا حسینی فرزنده سید ابوالقاسم حسینی :) از بس حسینی زیاده دیگه مجبوریم این مدلی معرفی کنیم)
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

سیده پریا حسینی

ویراستار انجمن +ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
179
لایک ها
1,405
امتیاز
93
سن
16
#3
به نام خدا

مقدمه:

زخم زدی بر دل من
آه از این زخم سیاه
ریشه زدی تیشه زدی
وای از این بخت سیاه
(شاعر: سیده پریا حسینی)

آرمان :
توی خونه مشغول پیانو زدن بودم که چشمم به ساعت افتاد و دستام از حرکت افتاد.
چقدر دوست داشتم این ساعت نرسه و این روز اصلا نیاد!
با حرص از جا بلند شدم و رفتم طبقه بالا تو اتاقم و چند دست از لباسامو بیرون آوردم و نگاهی بهشون انداختم.
کدومشون برای رفتن به مراسم ختم قلبم بهتره ؟
پوزخندی زدم و یه بلوز شلوار مشکی رو انتخاب کردم و پوشیدم .
نگاهی تو آیینه به خودم کردم به به چیشد خیلی خوبه آدم برای مهمونی عشقش اینطوری تیپ بزنه نه ؟ مهمونی عشقش که نه مهمونی عشقش و معشوق عشقش!
یه زنجیر نقره ای دور گردنم انداختم و موهای مشکی و فرم رو کمی مرتب کردم. بعد سوییچ ماشین رو برداشته و از خونه بیرون رفتم .
سوار ماشین شده و روشنش کردم و راه افتادم .
تا رسیدن به خونه مامان اینا کلی این پا اون پا کردم همش با خودم میگفتم یه جوری بپیچونم و نرم مثلا بگم سرماخوردم دارم میمیرم !
اما نه ! دوست داشتم ببینم لاله دختردایی عزیزم و امیرسام چقدر بهم میان !
مگه میشه آدم اینو از دست بده ؟
مگه میشه از فرصتی برای دیدن یار گذشت؟
یار که البته چه عرض کنم یه جاده ی یه طرفه بود!
اونقدر افکارم درگیر بود که نفهمیدم کی رسیدم خونه مامان اینا .
پارک کردم و پیاده شدم.به سمت زنگ در رفته زدمش و وقتی در بازشد و داخل شدم چشمم به امیرسام افتاد که عصبی تو محوطه حیاط راه میرفت و با تلفن صحبت میکرد .
یه حس عجیبی توم ایجاد شد و خواستار این شدم که حتما بفهمم داره با کی اینقدرعصبی صحبت میکنه !
از زمانی که وارد این خانواده شده بود حس میکردم کارایی زیرزیزکی انجام میده .
کمی نزدیک شده و پشت یکی از ستون ها ایستادم تا صداشو بشنوم :
-صد دفعه بهت گفتم اون موردا رو نپرون مگه چن تا زن اونجوری میاد پیشمون؟دختر به اون نازی رو پروندی ؟من بعد این مهمونی کوفتی میخوام بیام با تو شبمو بگذرونم؟
چشام گرد و دستام مشت شد.باورم نمیشد چیا دارم میشنوم !
-خیله خب دیگه دهنتو ببند فعلا بذار من برم پیش لاله بعد میام اونجا ؛ به بچه ها بگو منتظر من نمونن شاید دیر بیام .
اینو گفت و دیگه چیزی نشنیدم. فقط صدای قدماش بود که می اومد. سرمو کمی خم کردم که دیدم داخل خونه شده. منم از پشت ستون بیرون اومدم و داخل خونه شدم.
داخل که شدم اومدن استقبال. با لبخندی مصنوعی بهشون جواب میدادم که مامان اومد پیشم.
-سلام پسرم خوش اومدی .
پلک زده و گفتم : ممنون مامان فقط من کار دارم زود میرما !
مامان دلخور نگام کرد وگفت : قول داده بودی بمونی تا اخر
کلافه گفتم : متاسفم اما خب لحظه اخری یه کاری پیش اومد و برای همینم ...
-خوش اومدی آقای خوشتیپ !
نفسم بند اومد. دوست نداشتم نگاش کنم ! به زور سرمو برگردوندم سمتش. لاله با خوش رویی نگام میکرد.
گفتم : ممنونم.
بلافاصله امیرسام هم کنارش اومد و دست دور کمرش انداخت .حس میکردم گلومو دارن فشار میدن و هرلحظه ممکنه خفه بشم . نگاهی نفرت انگیز به امیرسام انداختم و سلام کردم. اونم جواب داد و نگاهشو به لاله داد. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. از کنارشون گذشتم و رفتم نشستم.
-کشتیات غرق شدن یا خودت ؟
سرمو بلند کردم. پریسا ، دخترعموم ، کنارم نشست. گفتم : فک کنم هردوتاش !
تک خنده ای کرد و گفت : بیخیال بابا الکی خودتو اذیت نکن.
نگاش کردم. غمی که تو چهره م بود حالتشو عوض کرد یه نگاه به لاله و یه نگاه به من کرد و با حرص بلند شد و رفت . خدایا اینو کجای دلم بذارم اخه ؟
با حسرت به فامیلامون که کنار زناشون بودن نگاه کردم کاش منم میتونستم یه خانواده داشته باشم!
سرمو تو دستام گرفتم،نکه الکی تظاهر کنم واقعا احساس بدی داشتم انگار با میخ داشتن تو سرم میکوبیدن !
نگاهی به لاله و امیرسام کردم و نفرت وجودمو پرکرد .
مرتیکه ی بیشرف معلوم هست داری چه غلطی میکنی ؟این ور دستت دور کمر لاله س اون ور...!
شیطونه میگم بلند شم یقه شو بگیرم بکوبمش به دیوار بگم با کدوم کثافتی داشتی اون حرفا رو میزدی؟!
آه لاله من میتونستم عاشقت باشم من میتونستم واقعا مرد زندگیت باشم اخه چرا مردی رو دوس داری که داره گولت میزنه و جز هوس چیزی حالیش نیس؟
تا اخر مهمونی فقط خودم سرگرم صحبت با بقیه میکردم تا نگاهم به لاله نیفته تا بیشتر از این خورد نشم با دیدن انگشتر نامزدی تو دستش و مردی که قراره شوهرش بشه !
موقع رفتن حرفای امیرسام تو گوشم پیچید و اعصابم خراب تر شد از مامان و بابا خداحافظی کرده و رفتم از خونه بیرون. تو حیاط لاله و امیرسامو دیدم.نمیخواستم بیشتر از این فکرم بره سمتشون خواستم برم که حرف امیرسام منو سرجام میخ کرد.
-یادت نره عاشق چشم و ابروت نیستم که دارم باهات ازدواج میکنم اگه به خاطر اون برادرت و این بچه تو شکمت نبود یه لحظه هم نمی موندم!
دهنم باز موند لاله..... حامله بود؟!
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ویراستار انجمن +ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
179
لایک ها
1,405
امتیاز
93
سن
16
#4
به زور پاهامو حرکت دادم و جلو رفتم امیرسام با دیدن من حالتشو عوض کرد و لاله روشو گرفت اون طرف تا اشکاشو نبینم حرصی رو به امیرسام گفتم -میبینمت . و دستشو محکم فشردم که اخم غلیظی کرد منم سریع از اونجا رفتم. خیلی حرفاو خیلی سوالا تو مغزم بود و فقط یه نفر میتونست بهم جواب بده !
سوار ماشین شدمو زنگ زدم ساسان بالاخره اون باید توضیحی برای این وضعیت خواهرش داشته باشه!
وقتی زنگ زدم قبول کرد بیاد پیشم منم به سرعت به خونه رفتم .کمی بعد از رسیدن من ساسان هم اومد .چهره ای بهم ریخته و آشفته داشت و حتی به مهمونی خواهرشم نیومده بود . با یه دونه از اون لبخندای مصنوعی ای که من همیشه میزنم نگام کرد و سلام داد. جوابشو دادم و به داخل دعوتش کردم
وقتی نشست گفتم-چیزی میخوری برات بیارم؟نه ای گفت منم رفتم مقابلش نشستم و گفتم
-ساسان چرا امروز نیومدی؟
سعی کرد بهونه جور کنه ! -حالم چندان خوب نبود .
پوزخندی زدم وگفتم -اونو که دارم میبینم ؛چرا نیومدی خواهرت حامله اس! نباید مراقبش می بودی؟
سریع سرشو بلند کرد و با بهت بهم خیره شد دهن باز کرد حرفی بزنه که گفتم-از کجا میدونمش بماند فقط بهم توضیح بده این وسط چه خبره؟ فک نکنم اونقدراهم غریبه باشم که نتونی بگی .
کلافه گفت-بعد فوت مامان و بابا از تو به خودمون نزدیک تر ندیدم
-پس بهم بگو اینجا چه خبره !
دستی تو موهاش کرد و با غم بهم زل زد و گفت -فرداشب فوت مامان و بابا رو یادته که لاله بامن سر یه چیز الکی داشت بحث میکرد ؟
سرتکون دادم که گفت - اون شب با بهونه این که من نذاشتم با دوستاش بره شمال تا حال و هواش عوض شه زد از خونه بیرون منم رفتم دنبالش اما گمش کردم دو روز بعد برگشت خونه با حالتی زار و افسرده ؛ اونقدر داغون بودم و عصبی خودت شاهدی میخواستم بزنمش اما نتونستم دست رو یدونه خواهرم بلند کنم فقط داد و فریاد میکردم و میپرسیدم کجا رفتی که اونم میگفت این دو روز پیش دوستش بوده و حالااومده آشتی کنون یادته ؟
تایید کردم ادامه داد -با هزار تا حرف و واسطه گری تو من بخشیدمش اما نمیدونستم یه ماه بعدش قراره خبر حامله شدن خواهرمو بشنوم!
اخم غلیظی کردم که ادامه داد -با یه پسر به اسم امیرسام تا قبل این رابطه داشت که من اصلا تاییدش نمیکردم یه مرد عوضیه هوس باز که هیچی از عشق و احساس حالیش نیست اما لاله دیوانه وار دوسش داشت و من همیشه منعش میکردم.بعد یه مدت اومد به من گفت دیگه امیرسامو نمیبینه و منم خوشحال شدم به خیال خودم گفتم خواهرم به حرف من گوش کرده اما نه !اینو گفت تا مخفیانه با امیرسام باشه و اون شبیم که دعوا راه انداخت و گذاشت رفت درواقع رفت سرقرارش باامیرسام و به چه سادگی باشنیدن این حرف که من عاشقتم و تو هم بیا عشقتو به من ثابت کن باهاش ارتباط میگیره !
دندونامو محکم روهم فشار میدادم ، دستام مشت شده بود مطمئن بودم اگه یه کلمه دیگه بگه صدای فریادم بلند میشه .
مکثی کرد و تو چشام نگاه کرد و حرفشو ادامه داد
-بعدشم که مشخصه ! آقا امیرسام ول میکنه و میره و لاله حامله میشه وقتی فهمیدم لاله حامله س زمینو زمانو بهم زدم وسیله شکوندم ولی دست به لاله نزدم فقط یه جمله گفتم: باید امیرسامو پیداکنیم! باهزار بدبختی پیداش کردم اونم مشغول مخ زدن یه دختر دیگه! از دیدن من خیلی عصبی و متعجب شد منم تهدیدش کردم که یا ازت شکایت میکنم و پدرتو در میارم یا مثه بچه ی آدم میای و مسئولیت غلطی که کردی رو به عهده میگیری ! اونم قبول کرد و برگشت و با لاله نامزد کرد. برعکس اون چیزی که جلوی همه نشون میدن امیرسام هیچ حسی به لاله نداره و من و لاله به وضوح میبینیم که چه غلطایی میکنه منتهی لاله هنوزم عاشق امیرسامه و دلش به اون تظاهرای امیرسام جلو بقیه خوشه!
مات و عصبی خیره ساسان بودم ؛ تموم ارزوهام نابود شد. قلبم تیکه تیکه شد. لاله؛کسی که از دوران بچگی بهش علاقه داشتم ،به کس دیگه ای علاقه داره؟اونم این ادم؟من چیم از امیرسام کمتره ؟چرا لاله عاشق اون شده؟چطور تونست به راحتی خودشو نابود کنه؟سرم تیرکشید.لاله ای که تا حالا پاشو کج نذاشته بود؛ حالا از این آدم کثافت باردار بود!
صدای ساسان ، منو از افکار درهمم بیرون کشید.
:_ بچه بودیم ؛ چه آرزوهایی داشتیم ، اما سرنوشت هیچ وقت اونی که ما میخواین رو رقم نمیزنه!
به آرومی سری تکون دادم کمی بعد با پوفی عصبی از جا بلند شد و گفت:_خب من دیگه برم ؛ راسی تو چیکار کردی واسه خوانندگی و اینا؟
:_ به زودی کارمو شروع میکنم .
گره ابروهاشو باز کرد و گفت :_ مطمئنم موفق میشی؛ چون صدای فوق العاده ای داری.
:_ممنون.
منم بلند شدم، خواس بره که برگشت طرفم و گفت
:_راسی آرمان، یه خواهشی دارم.
:_بگو .
دستش رو شونه م نشست و گفت :_ میدونم چن ساله دلت اسیره !منم دوس داشتم اون فرد تو باشی،اما نشد.سعی کن فراموش کنی.
و بعد لبخندی زد و رفت . متعجب به در نگاه میکردم. کمی طول کشید تا منظورش رو فهمیدم؛ روی مبل افتادم،ساسان میدونس من به لاله علاقه دارم؟
پوزخندی زدم؛تو این چن سال همه فهمیده بودن ، جز اونی که باید میفهمید!
حق با ساسان بود ، باید فراموش میکردم.
بلند شدم رفتم طبقه بالا تو اتاقم، تلفنم زنگ خورد، مامان بود .جواب دادم.
:_الو جانم؟
:_سلام پسرم حالت چطوره؟
عالی!
:_خوبم مامان بد نیستم، کاری داشتی؟
:_اره عزیزم، یه تقاضایی داشتم.
:_بگو.
:_لاله و امیرسام شنبه هفته دیگه میان پیش ما یه جشن کوچیک داریم میگیریم به مناسبت پایان مجردیشون و اینکه فرداییش عروسیشونه ،میتونی بیای برامون بخونی؟
گوشی از دستم افتاد. دستام مشت شد.خدایا فقط همین یکی کم بود. مامان و بقیه هیچ کدوم جریان لاله و امیرسام رو نمیدونستن، همه فک میکردن دوتا عاشق دارن بهم میرسن وخوب شخص سومم که از قبل دلش تیکه پاره شده!
سرمو به اطراف چرخوندم، به خودم که اومدم گوشی رو برداشتم . قطع شده بود و مامان داش دوباره زنگ میزدجواب دادم.
:_الو آرمان ؟ چیشد یهو حالت خوبه؟
با صدایی آروم گفتم :_اره مامان ، خوبم نگران نباش.
صدایی صاف کردم و ادامه دادم.-باشه چشم،شنبه حتما میام.
:_آرمان!
:_جانم؟
:_هنوزم دوسش داری؟
:_دیگه نه مامان، من خیلی وقته حسم به لاله تغییر کرده.
تو دلم پوزخندی زدم، دروغ گوی خوبی شده بودم!
:_خوبه، کلا لاله مناسب تو نبود،خیالمو راحت کردی.
نفسم به زور بالا میومد.خداحافظی کردم و گوشی رو پرت کردم یه گوشه .
سعی میکردم اروم باشم اما نمیشد.
چشمم به گیتارم افتاد، موسیقی همیشه و توهرشرایطی آرومم میکرد،
به سمتش رفتم برش داشتم و رفتم طبقه پایین.
روی مبل نشستم و شروع کردم به گیتارزدن و آروم خوندن .
"بگو بگو همنفسم تو بگو چرا دیگه با دلم راه نمیای قهر میکنی میری تنها میشم هیجوریم که کوتاه نمیای ، بهونه میگیری میگیره دلم تا میبینی که پیش تو گیر دلم
، میری که بگم نرو عاشقتم،میری که بدونی اسیر دلم..."همنفس.مرتضی پاشایی
اهنگ که تموم شد گیتار رو کنار گذاشتم و بلند شدم رفتم کنار پنجره.لبخندی عصبی زدم و زیرلب گفتم :_همه چی درس میشه همون طوری که من میخوام!باید فراموش بشه باید تموم بشه!
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ویراستار انجمن +ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
179
لایک ها
1,405
امتیاز
93
سن
16
#5
یه هفته بعد ؛ شنبه :
در خونه که باز شد ، مامان با خوش رویی بغلم کرد و به داخل دعوتم کرد.رفتم داخل ،بابا
تو سالن نشسته بود و چن تا از دختر و پسرای فامیل
هم اومده بودن به همراه دایی و دوتا عموهای بزرگم . با بابا و دایی و عموهام که سلام و احوال پرسی کردم ؛
بقیه هم به سمتم اومدن و خوش امد گفتن،مشغول گپ زدن با پسرعموم بودم که زنگ در به صدا دراومد.مامان رفت در رو باز کرد؛ با دیدن لاله و امیرسام ،رومو برگردوندم . تو افکار خودم بودم که صدای لاله ، منو برگردوند.
:_سلام،خوبی؟
لبخندی مصنوعی زدم
و گفتم :_اره. نگاهی به امیرسام که با گوشیش ورمیرفت انداختم و گفتم:_شما اوضاعتون چطوره؟
چهره ش حالتی مصنوعی گرفت وگفت
-خوبه فقط امیرسام زیاد کار میکنه که این یکم منو ناراحت میکنه اما همین که دوسم داره کافیه
سرمو پایین انداختم و تو دلم پوزخند زدم. چطور اینقدر راحت دروغ میگی لاله ؟چطور این بلا رو سر خودت آوردی؟
امیرسام هم کنارمون اومد و دستش رو به طرف بازوی لاله برد و اون با خودش برد و نشستن روی یکی از مبلا،از کارش حرصم گرفت
.اما سعی کردم به روی خودم نیارم. صدای مامان توجه همه رو جلب کرد.
:_امشب یه شب خاص برای همه ی ماس،
و من هم برای این شب خاص برنامه هایی چیدم!و امیدوارم دوس داشته باشین.
همه دس زدن که سهیل
پسرعموم گفت:_آرمان افتخار میدی امشبم هنرتو نشون بدی؟
تایید کردم و گفتم :-حتما!
همه نشستن منم گیتارم رو از جاش درآوردم و روی یه مبل تک نفره نشستم؛ گفتم
:_چی بخونم؟
هرکسی نظری داد،اخر از همه لاله گفت :_آهنگ ادامه میدمت از شادمهر!
نگاهی بهش کردم و دستم رو سیمای گیتار کشیده شد و شروع کردم به خوندن:
"من دلم با موندنه ، که ادامه میدمت
تو به چی شک داری؟ اینجوری نبینمت
میتونیم برگردیم ، اگه این راه بَده
اگه نه تا پیشمی ، به دلت بَد راه نده
مثِ هر رابطه ای ، نه سیاه بود نه سفید
اما این علاقه رو چجوری میشه ندید
رویِ احساسم بهت مگه میشه پا گذاشت
هیشکی اندازه ی من موندنو باور نداشت"
ادامه میدمت،شادمهرعقیلی
بقیه هم شروع کردن
به اروم همخونی کردن، یه سریا هم فقط به یه گوشه خیره شده بودن و تو فکر بودن. آهنگ که تموم شد؛ همه دست زدن
وتشویق کردن.
از جا بلند شدم که پریساگفت :_بعله،الان نوبت شامه البته بعدش ، اقا ارمان بازم برامون میخونه!
همه دست زدن
و ابراز شادی کردن
منم سرتکون دادم و تشکر کردم که نگاه پریسا بهم دوباره معذبم کرد،سعی کردم از نگاهش فرار کنم برای همین زود به سمت میز غذاخوری رفتم.
بقیه هم اومدن
و دور میز نشستن،
مشغول خوردن شام بودیم که پریسا صدام زد:
:_آرمان کی کار خوانندگی تو شروع میکنی؟
نگاهش کردم،بقیه هم مشتاق بودن جوابمو بشنون؛ گفتم :_به زودی شروع میکنم.
خندید و گفت :_پس اولین عکس و امضا مال منه!
جواب دادم :_ حتما!
مامان هم به حرف اومد:_آرمان ببین چجوری
بقیه خودشونو پیدا کردن،
تو هم که خودتو شناختی و به زودی موفقیت های زیادی به دست میاری،بهتر نیس تو این راه یه نفر کنارت باشه؟
قاشق و چنگال رو کنار گذاشتم ،اشتهام کورشد. از جا بلند شدم
و با یه عذر خواهی جمع رو ترک کردم،پریسا هم بلندشد دنبالم اومد. بازومو کشید و نگهم داشت :_چیشد یهو آرمان؟
نگاهش کردم و گفتم:_ چیزی نیس ، برو شامتو بخور.
اخم کرد و گفت :_چرا نمیگی بگو دیگه!
جواب دادم:_ممنون که نگران منی اما من نیاز دارم یکم هوا بخورم، ببخشید . و رفتم تراس .باد میوزید و ابرا درهم بودن
،درست مثل حال من!
عموی بزرگم اومد پیشم ایستاد و گفت :_به چی اینقدر عمیق فک میکنی؟
پلکامو روهم گذاشتم و گفتم :_ آینده و سرنوشتم.
:_به نظر من حق با مادرته تو باید ازدواج کنی!
اخمی کردم و
برگشتم طرفش:_اما من ضرورتی نمیبینم.
اونم متقابلا اخم کرد و گفت :_اینقدر خودخواه نباش آرمان ،بعد مرگ پریا خواهرت،ما نباید بچه ی تو رو و تداوم این خانواده رو ببینیم؟
کلافه شدم که ادامه داد:_بهترین فرد برای توهم دخترم پریساس
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ویراستار انجمن +ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
179
لایک ها
1,405
امتیاز
93
سن
16
#6
پوزخندی زدم :_حالا فهمیدم چرا اینقدر اصرار به ازدواج من دارین!
هنوزم قضیه ی ارث و میراث در میونه نه؟
یابهتر بگم جداازاون بدتون نمیاد که پریسا زن من بشه نه؟چون اینجوری خیلی چیزا گیرتون میاد!
کشیده ی عمو،صورتمو برگردوند.:_حرف دهنتو بفهم بچه،نگاه کن باکی داری حرف میزنی.برگشتم طرفش،
گفتم:_باورم نمیشه،چطور میتونین اینقدر حریص باشین؟
عمو با عصبانیت بهم خیره شده بود،نگاهی حقیرانه بهش انداختم و رفتم تو خونه دستام مشت شد،از زمین و زمان داره بهم فشارمیاد خدایا واقعا این حق منه؟همه مشغول صحبت بودن که مامان صدام زد،رفتم کنارش و مشغول مرتب کردن میز شدم،دیدم مامان دوباره داره بحث ازدواج روپیش میکشه؛سریع گفتم:_مامان من فعلا امادگی شو ندارم،لطفا تمومش کنین!مامان هم که متوجه عصبی شدن من شده بود دیگه چیزی نگفت که پریسا هم اومد کنارمون ،رو به من کرد و گفت:_آرمان قولت که یادت نرفته؟بیا برامون بخون. نگاش کردم و گفتم:_الان میام . و رفتم بین جمع و شروع به گیتارزدن و خوندن کردم عجیب بود که نگاه من به لاله و نگاه امیرسام به گوشیش و نگاه پریسا به من بود!
بعد از خوندن همه نشستن و مشغول گپ زدن شدن منم داشتم با یکی از فامیلامون صحبت میکردم و از کارای هم دیگه میپرسیدیم‌ ،ناخوداگاه گاهی هم زیر چشمی به لاله نگاه میکردم چقدر عاشق این زن بودم و چقدر راحت از دستش دادم حالا حسرت میخورم ای کاش بهش میگفتم دوسش دارم قبل از اینکه اون عاشق کس دیگه ای بشه!
اونقدرغرق افکار و صحبتای دیگران شده بودم که نفهمیدم کی ساعت دوازده شد .
خسته و بی حوصله از جابلند شدم،فامیلامون یکی یکی داشتن میرفتن منم عزم رفتن کردم و از اطرافیان و مامان اینا خداحافظی کردم،موقع رفتن
نگاه سنگین عمورو روی خودم حس میکردم،از خونه که بیرون رفتم،خاطرات پریا ،دوباره
به ذهنم هجوم اورد،سرم تیر میکشید،نمیتونستم راه برم.زنگ زدم آرسس .
:_الو سلام خوبی؟
:_نه آرسس،اصلا خوب نیستم.
:_چرا چیشده ، کجایی الان؟
:_نزدیک خونه ی مامانم.
_اکی من الان میام دنبالت،از جات تکون نخور من دارم میام.:_باشه،ممنون.
:_چه تشکری کاری نمیکنم که.
کمی بعد،آرسس اومد.سوار ماشین که شدم گفت:_یاحسین،توچته پسر،چرا اینطوری شدی!. پوزخندی زدم،صدام میلرزید:_آرسس ،لاله رفت،پریا رفت،لاله اینجوری ،پریاهم من کشتم! آرسس حرفمو قطع کرد و گفت :_ساکت آرمان،دوباره شروع نکن،الان میبرمت خونه،توهم میخوابی و استراحت میکنی،فهمیدی؟
حرفی نزدم،اونم حرکت کرد،پریا،ای کاش هرگز به شمال نمیرفتیم!
":_یالا داداش،میترسی نکنه؟
با خنده رفتم طرفش.
:_پریا بیا بریم پیش بقیه
.اخمی کرد و گفت :_بقیه کسل کننده ان
،من اینجا رو دوس دارم،کنار دریا. لبخندی زدم و گفتم :_امااونا منتظرن پریا،بیا دختر خوبی باش،
داداشتم اذیت نکن،بیا بریم الان نگران میشن!خندید و گفت:_میخواستی دنبالم نیای،اینقدرغر نزن
،من میخوام تفریح کنم،دوس نداری برگرد. اینو گفت ورفت تو اب،کمی که جلو رفت گفتم:_پریا زیاد دور نرو. برگشت سمتم
:_چیزی نمیشه،توهم بیا آرمان. خندیدم و گفتم:_من عمرا خودمو خیس کنم. با شیطنتنت گفت:_پس همون جا بمون و غرنزن
. بازم جلوتر رفت
.با دستاش به اب میزد و بازی میکرد.ازحرکاتش خندم گرفت،دختره 20ساله عین بچه های دوساله بود! چیزی یادم افتاد،گفتم
:_پریا زود بیا بیرون،اینجا شنا ممنوعه.
باخنده برگشت و گفت:_مگه من دارم شنا میکنم؟
عصبی شدم:_پریا زود بیا بیرون!به حرفم توجهی نکردم و جلوتر رفت که کمی بعد باجیغ افتاد توی اب
،فریاد زدم:_پریا!و دویدم تو اب،موج های اب بزرگ تر شده بود
،به سر و صورتم میخوردن و نمیذاشتن حرکت کنم.هرچی جلوتر میرفتم عمق اب بیشتر میشد،
پریا دست و پا میزد و صدام میکرد :_آرمان...آرما..ن. وقتی بهش رسیدم بی هوش شده بود،سریع بغلش کردم از
اب بیرون رفتم وبعد اطلاع به خانواده ،سریع به بیمارستان رفتیم اما خیلی دیر شده بود،دراثر خفه گی،صبح جمعه،جونشو ازدست داد!من کشتمش،نتونستم نجاتش بدم،نباید میذاشتم بره تو آب ،من کشتمش،من کشتمش!"
بافریاد اسم پریا،از خواب پریدم. به اطرافم نگاه کردم.همه جا تاریک بود.بلندشدم برق رو روشن کردم.تمام بدنم عرق کرده بود،نفسم بالا نمیومد.
رفتم پایین تو اشپزخونه،یه لیوان اب سرد خوردم و به اتاقم برگشتم.
دراز کشیدم روی تخت اما چشمام بسته نمیشد.مدتی بود،خودمو مشغول کرده بودم،اما یاد پریا دوباره اومد و داغونم کرد،من کشتمش،من با دستای خودم خواهرمو دو سال پیش،کشتم!
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ویراستار انجمن +ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
179
لایک ها
1,405
امتیاز
93
سن
16
#7
پلکامو روی هم گذاشتم و سعی کردم بخوابم،اما خوابم نمی اومد .بلند شدم رفتم ازبین البوم عکسایی که داشتم ؛عکسای پریا رو درآوردم،بوشون کردم و بوسیدمشون .بغض گلوموگرفته بود.اما گریه نمیکردم،حتی سر خاک سپاریه پریاهم یه قطره اشک نریختم،فقط مات و خشک شده ،به جسدی نگاه میکردم،که آروم توی خاک میذاشتنش.عکسا رو توی البوم گذاشتم،از جا بلند شدم و رفتم پایین ،روی صندلی مقابل پیانوم نشستم و شروع کردم به پیانو زدن و خوندن.
"آغوشتو به غیر من بروی هیشکی وا نکن
منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم
منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه"عادت.شادمهرعقیلی
بعد از تموم شدن اهنگ،رفتم روی مبل نشستم و به روبه رو خیره شدم،افکار زیادی تو ذهنم بود.لاله،پریا،خوانندگی،مادرم،عموم،بحث ازدواجم،پریسا ،بیماریه پدربزرگ!اونقدر ذهنم درگیربود که اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.

صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم،اونقدر داغون بودم که حد نداش.کمی بعد آرسس زنگ زد و گفت بیرون منتظرمه .قرار بود بریم یکم هوا خوری و صحبت کنیم باهم .
حاضر که شدم زنگ در به صدا در اومد.
در خونه رو باز کردم،خواستم برم که گوشیم زنگ خورد،مامان بود.:_الو جانم؟
:_آرمان فورا میای پیش ما،یه کار فوری باهات دارم!
باتعجب گفتم:_چیزی شده؟:_بیا اینجا،متوجه میشی!و تلفن رو قطع کرد .چشام گرد شد،خدایا.رفتم بیرون ،نشستیم تو ماشین که آرسس گفت:_حالت خوبه داداش؟ابروهامو بالا دادم و گفتم:_نمیدونم والا،هنگ کردم!باکنجکاوی پرسید:_چطور چیشده؟ پوفی کردم و گفتم:_ماشین رو روشن کن بریم خونه ی مامانم اینا،تو راه برات میگم.سرتکون داد،ماشین روروشن کرد و حرکت کردیم،پرسید:_راسی،ماشینتو کی از تعمیرگاه میگیری؟کاراش تموم شد؟به طعنه گفتم:_اگه مزاحمم میتونم پیاده برم!محکم زدتو سرم،جواب دادم:_خیله خب چرا میزنی؟پسفردا!با حالتی که انگار عصبی باشه نگام میکرد،کمی بعد پرسید:_نگفتی ،چیشده؟ مگه قرار نبود بریم یکم پارک هواخوری؟ جواب دادم:_والا خودمم نمیدونم!چشاش گرد شد که ادامه دادم:_داشتم الان از خونه میومدم بیرون،یهو مامان زنگ زد گف سریع بیا پیشم کارت دارم،منم دقیقا نفهمیدم منظورش چیه!خندید و گفت:_چه گندی زدی خودت اعتراف کن!منم تک خنده ای کردمو گفتم:_خداشاهده کاری نکردم.:_خو الان میری میبینی!منم سرتکون دادم و تا رسیدن به خونه،هیچ کدوم دیگه حرفی نزدیم.وقتی رسیدم و پیاده شدم ازش تشکر کردم و رفتم سمت خونه زنگ در رو زدم،مامان هم دررو بازکردکه بادیدن چهره عصبیش گفتم:_چیشده مامان؟:_بیاتو حرف میزنیم. باتعجب رفتم داخل که عمو و پریسا رو دیدم،روی مبل نشسته بودن.تعجبم بیشتر شد که عمو بلند شد اومد سمتم
:_آرمان جان بهتر نبود اول به من میگفتی که پریسا رو میخوای؟ با گنگی نگاش کردم پریسا هم بلند شد اومد کنارم،گفت:_دیشب بهم زنگ زدی و گفتی که بیا باهم باشیم و صبحمونو باهم باشیم، به نظرت این رفتار درسته؟ با چشمایی گشاد و دهنی نیمه باز نگاش میکردم.:_چی میگی پریسا؟من کی دیشب به تو زنگ زدم؟مامان با عصبانیت گفت:_ازهرکسی همچین چیزی رو انتظار داشته باشم از تویکی نداشتم،چطور اینقدر بی حیا شدی؟عصبی شدم:_چی میگی مامان؟ من به پریسا زنگ نزدم این حرفا چیه؟پریسا باعصبانیت گفت:_پس یعنی من دروغ میگم اره؟خیره اون شدم،مامان دست پریسا رو کشید و بردش سمت مبلا تا ارومش کنه،عمو خم شد درگوشم گفت:_حالا اینطوری بازی میکنیم اقا ارمان!
پوزخندی زدم:_چیکار دارین میکنین؟ اونم متقابلا پوزخند زد و گفت:_ به نظرم بعد از لاله،نوبت دختر منه که لباس عروس بپوشه!عصبانی شدم،یقه ی پیرهنشو گرفتم و گفتم:_خیلی کثافتی !صدای داد مامانم و پریسا اومد.مامان گفت:_ولش کن ارمان چیکار میکنی؟پریسا بلندشد اومد طرفم:_چقدر پررو هستی تو ،باورم نمیشه! پوزخندی زدم و گفتم:_ببین پریسا،من حوصله ی این بچه بازیا رو ندارم ،تو که میدونی من بهت زنگ نزدم و اون حرفا رو نزدم،چطور میتونی اینجوری باشی؟ مامان با ناراحتی نگام میکرد گفتم:_مامان چطور حرف منو باور نمیکنی؟من تاحالا دروغ گفتم؟پریسا با نیشخندگفت:_همین الان داری میگی! با حرص نگاش کردمو گفتم:_اگه تو راس میگی بهمون نشون بده من بهت زنگ زدم،باید تولیست کسایی که بهت زنگ زدن اسمم باشه نه؟ سریع گفت:-من از شوک حرفای تو، اونو یهویی پاک کردم .پوزخندی زدم وگفتم:_تمومش کنین این مسخره بازیا رو من رفتم !
و بدون اینکه بذارم دیگه کسی حرفی بزنه از خونه بیرون رفتم پریسا هم اومد دنبالم و گفت:_یعنی اینقدر بدم که باهام اینطوری میکنی؟!باحرص گفتم_من عاشقت نیستم چرا نمیفهمی!؟
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ویراستار انجمن +ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
179
لایک ها
1,405
امتیاز
93
سن
16
#8
با ناراحتی روشو ازم گرفت نگاهی بهش انداختم و ازش دورشدم.
یه تاکسی سرخیابون گرفتم و رفتم خونه،در رو محکم بستم و روی مبل افتادم.خدایا ادمای این دوره چقدر کثیف شدن،یعنی یه انسان صاف و صادق پیدا نمیشه؟ شاید اگه مادر پریسا،زن عموم مهلا تو دوازده سالگیه پریسا فوت نمیکرد و پریسا با مادربزرگ میشد الان اینطوری نبود!خدایا باورم نمیشه؛چه راحت به بقیه تهمت میزنن بعدشم طوری نشون میدن ،بی گـ ـناه گناهکار میشه!پوفی کردم و چنگ تو موهام انداختم،درحد انفجارعصبی بودم،گوشیم زنگ خورد،ساسان بود،خواستم رد تماس بزنم اما نمیدونم چیشد که دستم درجهت مخالف کشیده شد،جواب دادم:_الو بله؟ صدای عصبی ش تو گوشم پیچید متعجب گفتم : -چیشده؟:_آرمان همه چی بهم خورده لاله حالش خوب نیست و امیرسام رفته هنگ کردم ،گفتم:_یعنی چی رفت؟کجا رفت؟لاله چش شده ؟با غم و صدایی که حالت عصبیش به لرزش افتاده بود گفت
-لاله از پله های خونه مون افتاد و بچه ش سقط شده ، امیرسامم بلافاصله وقتی این خبر رو شنید گذاشت رفت !
دهنم باز موند از جا پریدم وگفتم
-چی بچه ش سقط شده ؟ کجایی الان ؟
-بیمارستان(..)
-سریع الان میام اونجا .
اینو گفتم و تلفن رو قطع کرده رفتم حاضر شدم و سریع زنگ زدم آژانس و رفتم بیمارستان.
سرمو تو دستام گرفته بودم نه این نشد خدایا !
قرار نبود اینطوری بشه ! قرار نبود !
***
ساعت دوازدهه شب بود .عروسی بهم خورده بود و حرفای زیادی پشت سر لاله تو خانواده افتاده بود،حرفاشون زخم ادمو بدتر میکرد.ساسان با عصبانیت گفت
:_باورم نمیشه اب شده رفته تو زمین!عصبی سرمو به عقب تکیه دادم،گفتم:_ساسان حالا میخوای چیکار کنی؟ پلکاشو محکم روی هم فشار داد گفت:_نمیدونم،نمیدونم!
پوفی کردم که چشمش به لاله افتاد به سختی اومد از اتاقش بیرون .ساسان با دیدنش داد زد و گفت :
-اینجا چی کار میکنی ها نکنه دوباره میخوای بری پیش دوستت ؟ازجا بلندشدم .
لاله گفت:_داداش من...من فقط...!
ساسان فریادزد:_ببرصداتو از جلو چشام دورشو وگرنه دستم روت بلند میشه ،برو گمشو.لاله سرجاش موند،ساسان خواس به طرفش حمله ورشه گرفتمش و گفتم :_ساسان اروم،به خودت بیا اروم باش.و با نگاهم به لاله اشاره زدم بره،اونم با گریه رفت تو اتاقش.ساسان دوزانو روی زمین افتاد منم کنارش نشستم داد زد:_خدایا!
شونه هاشو میمالیدم و سعی میکردم آرومش کنم،باصدایی که میلرزید خدا رو صدا میزد .بلندش کردم و گفتم:_ساسان،بیا بریم بیرون یکم هوا بخوری.
و با خودم بردمش بیرون .رفتیم پارک نزدیک خونشون و روی یکی از نیمکت ها نشستیم .دستم رو شونه ش بود،دوران سختی رو میگذروند.به مقابل خیره شد و گفت:_یادته بچگیامون چقدراینجابازی میکردیم؟
لبخندی زدم وگفتم:_پریا و لاله همیشه میرفتن سمت گلا،ماهم میدوییدیم و کشتی میگرفتیم.اونم لبخندزد وگفت:_چه دوران قشنگی بود،کاش هرگز بزرگ نمیشدیم!سری به نشونه ی تاییدحرفش تکون دادم.نفس عمیقی کشید و گفت:_تاحالا خودمو اینجوری ندیده بودم،حتی زمانی که باردار بودن لاله رو فهمیدم اینطوری نبودم !
و سرشو پایین انداخت.شونه شو فشار دادم و گفتم:_هرکسی جای تو بود ،ممکن بود بدتر ازاین رو انجام بده.چشاشو بست و سرشو به عقب تکیه داد و گفت:_کاش الان که چشاموبازمیکنم،همه ی این اتفاقا یه خواب باشه!با غمی که تو صدام بود،به تاریکی شب خیره شدم و گفتم:_ای کاش!
چشاشو باز کرد وگفت -تو دیگه برو خونه به اندازه کافی تو زحمت افتادی.سری تکون دادم وگفتم -نه داداش فعلا هستم تا بهتر بشی.
بلند شد وگفت -بهتر میشم الان فقط باید برم خونه و فکر کنم.
سرتکون دادم وگفتم -باشه داداش هرزمان چیزی خواستی بهم زنگ بزن.اینو گفتم و بعد از خداحافظی ازش از پارک بیرون و به خونه رفتم.
داخل خونه که شدم لباسامو عوض کردم و اومدم پایین یه مقدار تلویزیون ببینم تا ذهنم منحرف بشه که در عین حین نفهمیدم کی به خواب رفتم

با زنگ گوشیم از خواب پریدم،بابا صبح اول صبحی چیکاردارین اخه؟با بی حوصلگی گوشی مو جواب دادم،بابا بود:_سلام پسرم،خوبی؟با صدایی خسته گفتم:_والا خوب بودم اگه از خواب بیدار نمیشدم!خندید و گفت:_پسر تو کی اینقدرتنبل شدی ؟ساعت یازدهه صبحه!چشام گرد شد.گفتم:_جان من؟ و یاد دیشب افتادم و اتفاقاتش که صدای بابا منو از فکر درآورد.:_حالا بیخیال اینا،وقت داری؟پرسیدم:_چطور؟:_نهار بیا پیش ما،بابابزرگتم داره میاد.پوفی کردم و گفتم:_اما مطمئن نیستم بودن من ،جایز باشه!:_اگه به خاطر مادرت میگی ؛من باهاش حرف زدم ،بهش گفتم که تند برخورد کرده،اونم الان ناراحته! راستش منم بع کیومرث (پدر پریسا) و کاراش اعتماد ندارم.
دلم گرفت،هرگزدوس نداشتم مامان،غمی تو سینه اش داشته باشه،گفتم:_باشه بابا،میام.با رضایت گفت:_پس منتظرتیم اقای خوش صدا.لبخندی زدم و بعد از خداحافظی گوشی رو کناری گذاشتم،رفتم یه دوش گرفتم وروی مبل نشستم ،بلافاصله یه پیام برام اومد،گوشی رو برداشتم ،آرسس بود:سلام داداش،برای شب باید بریم پیش سرمایه گذارت و مدیربرنامه ات،حواست باشه برنامه نذاری!
بهش پیام دادم که برنامه ای نمیذارم و از جا بلند شدم رفتم اتاقم،خودمو تو ایینه نگاه کردم،امروز بایدهمه چی تموم میشد،باید به پدربزرگ اون چیزی که تو قلبمه رو بگم!
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ویراستار انجمن +ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
179
لایک ها
1,405
امتیاز
93
سن
16
#9
رفتم پایین،یه صبحونه ی مختصر خوردم و بعد ،رفتم روی صندلیه پشت پیانوم نشستم.دلم میخواس یکم ارامش بگیرم و این ارامش،جزباموسیقی ممکن نبود.شروع کردم به پیانو زدن و خوندن.
"دوباره تو قلبم یه حسی اومده نمیدونم چیه
شبیه عشقیه که از روزایه دور میمونه یادگار
که میگفتم نرو منو تنها نذار , منو تنها نذار
چهرت مثه قلبم شکسته تر شده چشامون تر شده هوا بدتر شده
دلم میخواد بگی کجا بودی و اون
روزایه بی منت چجوری سر شده , چجوری سر شده
اشکام جاریه بی اختیار دیگه تنهام نذار بمون با من یه بار
میخوام تموم شه انتظار
روزا میگذره بی اعتبار دیگه تنهام نذار بمون با من یه بار
بارون شو تو قلبم ببار"اشکام جاریه.مرتضی پاشایی. دستام میلرزید،دوباره بغض کرده بودم اما اشکم نمیومد.یاد لاله افتادم،خدایااین چه دنیاییه ،چرا بنده هات یکم فقط یکم ،نمیشه شبیه تو باشن؟ یه نفس عمیق کشیدم .دوباره شروع کردم به پیانو زدن ،بدون خوندن.اونقدرغرق پیانو زدن شدم که متوجه ساعت نبودم،گوشیم زنگ خورد،باگفتن خاک برسرم ؛رفتم گوشی مو برداشتم دیدم بعله ،پدر گرامی هستن.جواب دادم:_سلام،خوبی بابا،الان زودی میام.:_خندید و گفت:_باشه منتظریم.خداحافظی کردم وسریع زنگ زدم اژانس رفتم خونه ی مامان اینا،خوبه ماشینمو به زودی میگیرم،چه بدبختیه بدون ماشین!
جلو درخونه که نگه داشت،بعد از دادن پول ،رفتم زنگ دررو زدم که دررو پریسا بازکرد.لبخندی زد و گفت:_خوش اومدی!سری تکون دادم و گفتم:_اجازه هس بیام تو؟ کناررفت و گفت:_بفرمایین.منم داخل شدم .بادیدن پدر بزرگ که روی یکی از صندلی ها نشسته بود؛لبخندی زدم و به طرفش رفتم.با دیدن من خواس بلند شه،سریع جلوپاش نشستم و دستشو بوسیدم که لبخندی رو لباش نشست ،پدبزرگ برای من همیشه ارزش ویژه ای داشت،هرزمان کمک میخواستم ،بیشترازپدر و مادرم کنارم بود،وقتی بعد مرگ پریا گفتم میخوام مستقل زندگی کنم،اون به من تو خرید خونهم کمک کرد.باهمون لبخندش گفت:_خوش اومدی!منم سرتکون دادم وگفتم:_ممنون.ازجابلندشدم و روی یکی از مبلانشستم.نگاه مامان رو روی خودم حس میکردم ،نگاش کردم و بهش لبخندزدم،یعنی من ازت ناراحت نیستم؛اونم پلکاشو روهم فشرد و بهم لبخند زد اما سر فرصت باید باهم حرف میزدیم.پریسا اومد کنارم نشست که کمی خودمو جمع ترکردم.پدربزرگ گفت :_خوب حالا که همه هستن،بحث رو باز میکنم.گفتم:_ببخشیدپدربزرگ،من میخواستم چیزی رو بهتون بگم.لبخندی زدوگفت:_بگو.صدامو صاف کردم و گفتم:_من ارث نمیخوام. چشمای مامان و بابا گرد شد .همه با تعجب نگام میکردن از جمله پریسا.ادامه دادم:_من هرچیزی که تو زندگیم میخوام رو دارم ،دیگه نیازی به ارث نیس،تنها هدف و ارزوی من خوانندگیه!پدربزرگ برعکس بقیه،باهمون لبخندش سرتکون داد و گفت:_ارث اما بهت خیلی کمک میکنه.سرمو به نشونه ی مخالفت تکون دادم و گفتم:_من ارثی رو که باعث بشه ادمای اطرافم تغییرکنن،نمیخوام.و نگاهی به عمو کردم که عصبی به نظر میرسید.پدربزرگ گفت:_بسیارخب،هرجور تو بخوای .لبخندی زدموگفتم:_ازتون ممنونم. پدبزرگ هم سرتکون داد و گفت:_بسیارخب بااین اوصاف،نیازه تغییراتی انجام بدم ...
حرفاش که تموم شد،بابام و یه سریا راضی به نظر میرسیدن امایه سریانه ،به هرحال کسی نمیتونست رو حرف پدربزرگ حرفی بزنه.
بعد از تموم شدن حرفای پدربزرگ رفتیم سرمیزنهار.نهار تو سکوت خورده شد و منم بعدش بعد از اجازه گرفتن از پدربزرگ ،عزم رفتن کردم که پریسا صدام زد.ایستادم اومد مقابلم و گفت:_من هنوزم دنبالتم،فک نکن بیخیال میشم.حرفی نزدم که گفت :_عاشقتم.و گونه مو بوسید.ازحرکتش چشام گرد شد،موندن بیشتر رو جایز ندونستم و سریع رفتم .
یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه.روی مبل نشستم؛چشامو بستم و سعی کردم اروم بگیرم.حالا که ارث رو قبول نکردم،دیگه عمو دلیل خاصی برای اینکه پریسا رو زن من کنه نداشت،خودپریسا هم مطمینن وقتی ببینه حسی بهش ندارم؛بیخیال میشه.گوشیم زنگ خورد،برش داشتم،لاله بود.قلبم لرزید،من چجوری میخواستم عشق لاله رو فراموش کنم؟ جواب دادم:_الو سلام.صداش میلرزید:_الو سلام خوبی؟گفتم:_من خوبم،توخوبی؟باگریه گفت:_نه آرمان حالم خوب نیست بچه م نیست،ارمان ای کاش میشد بغلش کنم،بگم مامانت خیلی دوست داره.بغضم گرفت،صدامو صاف کردم و گفتم :_لاله کجایی الان،ساسان کجاس؟گفت:_ساسان رفته نمیدونم کجا ولی حالش خیلی بدبود،منم الان خونه ام.پوفی کردم و گفتم - گریه نکن باید سعی کنی استراحت کنی .
-نمیتونم آرمان
-ببین لاله میدونم خیلی سخته ادم بچه شو و کسی که دوسش داره رو یه جا از دست بده اما تو باید قوی باشی به این فک کن که اگر خوب بشی میتونی همه چی رو دوباره از اول شروع کنی و زندگیه خوب برا خودت بسازی.
با صدایی اروم گفت -امیدوارم بتونم
-حتما میتونی .
-ممنونم که باهام حرف زدی ببخشید مزاحم شدم ..
جواب دادم -این حرفو نزن ما همه باید تو شرایط سخت کنار هم باشیم هرزمان خواستی بهم زنگ بزن .
-ممنونم.خدانگهدار.
-خدانگهدار.
تماس که قطع شد دستم رو روی سینه م گذاشتم قلبم دیوانه بار به قفسه سینه م می کوبید ،دیگه به یقین رسیده بودم ،باید از لاله فاصله بگیرم وگرنه چیزی از من و وجودم باقی نمیمونه!
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ویراستار انجمن +ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
179
لایک ها
1,405
امتیاز
93
سن
16
#10
سری تکون دادم ،تو افکار خودم بودم که آرسس زنگ زد،جواب دادم:_الو سلام.:_سلام آرمان خوبی؟پلکامو روهم فشردم و گفتم:_بدنیستم توچی؟:_منم بدنیستم؛آرمان!وقتی اینطوری اسممو میگفت یعنی خواسته ای داره،گفتم:_چیشده آرسس چیزی شده؟ جواب داد:_راستش یکی از دوستام منو به مهمونی تولدش دعوت کرده،منم حوصله ندارم تنها برم،باهام میای ؟فرداس.کلافه گفتم:_مهمونی چیه اخه الان؟ خندید و گفت:_خوبه دیگه ،حال وهوامون عوض میشه .گفتم -نه آرسس حوصله ندارم.باناراحتی گفت -خو بیا دیگه حوصله دار میشیا .کلافه جواب دادم -آرسس اصرار نکن میگم نه ! ناامید گفت -خیله خب بابا نزن من برم فعلا کاری نداری ؟
-نه مراقب خودت باش خداحافظ.
-خداحافظ.
بعدخداحافظی رفتم تو اشپزخونه ،یه قهوه درست کردم و رفتم طبقه بالا،گیتارم رو برداشتم وشروع به نواختن کردم.
****
:_پس از هفته ی دیگه کاررو شروع میکنیم اقای رزاق.
:_بله حتما ،منتظر اثار فوق العاده ی اقای فاتح هستیم.
لبخندی رو لبم نشست. آرسس هم لبخند زد ،امیرعلی مدیربرنامه هام بلند شد با اقای رزاق سرمایه گذارم دست داد و بعد از بدرقه کردن اقای رزاق ،رو به امیرعلی گفتم:_بمون یه قهوه بخور چه عجله ایه الان بری؟باخنده زد رو شونه مو گفت:_از الان کار من سخت میشه،باید یه سری چیزا رو اماده کنم کلی کاردارم،بذار برای بعد،بعداین فرصت سرخاروندن نیس اقای خواننده.تک خنده ای کردم؛بعد خداحافظی ،من و ارسس رفتیم تو سالن اصلی و روی مبلا نشستیم.آرسس گفت:_اوف خداروشکر اینم حل شد.بارضایت نگاش کردم
این بار دوم بود که ملاقات کردیم و خوشحال بودم که همه چی داره به خوبی پیش میره
رو به آریس گفتم:_راسی جریان این مهمونیه چیه ؟
-گفتم که تولد دوستمه
-اهان.
-چیشده نظرت عوض شده ؟
بااخم نگاش کردم که گفت
-هرسری اونجوری نگاه میکنی حس میکنم الانه که به قصد کشت بزنیم.
تایید کردم وگفتم
-کاملا درست حس میکنی !
کمی به جلو خم شد وگفت
-تو نمیخوای بگی چته؟
نگاش کردم وگفتم
-مگه این حالت من برای تو تازگی داره ؟
ابروهاشو بالا داد وگفت
-نه اما بعضی وقتا بدجوری میری تو فاز غم .
خنده ای از روی حرص کردم وگفتم
-بعضی وقتا؟!
مکثی کرد و گفت
-الکی ذهنتو مشغول نکن کارامون شروع شده باید حواسمو متمرکز کنیم.
نگاش کردم و تو دل با تمسخر گفتم
"بعضی وقتا!"
 
آخرین ویرایش
Similar threads Forum Replies Date
نقد توسط کاربران انجمن 1
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 1