• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان گناه ما چهار نفر | کار گروهی کاربران انجمن یک رمان

melika.sardari

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
11/23/17
ارسال ها
2
لایک ها
27
امتیاز
3
محل سکونت
شیراز
#1
کد رمان: 1145
ناظر رمان: Sima81




نام رمان : گناه ما چهار نفر
نام نویسنده : farhan ، Melika.sardari ، mandana21
ژانر : ترسناک ، عاشقانه



خلاصه : شاید اکه اون شب مارتین اون پیشنهاد رو نمیداد یا هیلدا تخته رو شوت نمی کرد ، ما اینجوری زجر نمی کشیدیم. شاهد کابوس های هر شب استیفن ، کسی که عشقم به حساب میومد نمی بودم. بعد از اون اتفاق ، مارتین شوخ و خوش خنده ، تبدیل به یه آدم ترسو شده بود که حتی از سایه ی خودش هم هراس داشت. و اما هیلدا ! هیلدا زیاد تغییری نکرد. البته اگه اون اتفاق وحشتناکی که بعد از اون موضوع براش افتاد رو در نظر نگیریم. فکر کنم اون ها هم ازش می ترسیدن ، چون هیلدا و استیو ( استیفن ) شجاع تر از من و مارتین بودن. پیتر بیچاره هم قربانی غلطی که ما کرده بودیم نمی شد و الان با خانواده اش زندگی می کرد. ما مرتکب گناه شدیم. گناهی که هممون رو توی آتش خودش سوزوند. گناه ما چهار نفر !
 

پیوست ها

آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,785
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
●●تاپیک جامع درخواست جلد رمان●●

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

melika.sardari

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
11/23/17
ارسال ها
2
لایک ها
27
امتیاز
3
محل سکونت
شیراز
#3
شال گردنم رو دور گردنم پیچیدم. توی آینه به خودم دقیق شدم. چشم های آبی پر رنگم برق می زد. برای رفتن به این دانشگاه جدید ، استرس مسخره ای داشتم. یاد زمانی افتادم که پدرم خبر اومدن به لندن رو به من و مادرم داد. برای اومدن به لندن دل تو دلم نبود اما برام هم سخت بود که با دوست هام خداحافظی کنم. کیفم رو روی شونه ام انداختم و به طرف طبقه ی پایین رفتم. بین راه صدای مادرم رو شنیدم :
_ هلنا ؟ دخترم آماده شدی ؟
همین طور که خمیازه می کشیدم گفتم :
_ آره مامان. دارم میرم
با مادرم خداحافظی کردم و از خونه بیرون اومدم. خمیازه دست از سرم بر نمی داشت. به آدم ها و مغازه های رنگارنگ نگاه می کردم تا خواب از سرم بپره. با دیدن جرج ، خواب از سرم پرید. همین طور که خمیازه کمی کشید چشمش به من افتاد. سریع دهنش رو بست و با لبخند بهم نگاه کرد. من هم متقابلا لبخند زدم. جرج پسر همسایه بغلیمون بود. همین طور که به طرفم میومد فریاد زد :
_ هی هلنا ! حالت چطوره ؟
جرج پسری با چشم های سبز رنگ و موهای قهوه ای رنگ بود. قد بلند و خوشتیپ بود. بهش دست دادم و سلام کردم :
_ من خوبم. تو چطوری ؟
دستش رو توی موهاش فرو برد و گفت :
_ اگه کسلی بعد از خواب الانم رو در نظر نگیریم منم خوبم !
خنده ی ریزی کردم و چیزی نگفتم. خانواده ی من و جرج با هم صمیمی شده بودن. با جرج به سمت دانشگاه حرکت کردیم. توی راه سرمون رو با خنده و شوخی گرم کردیم. جرج پسر خوبی بود. درست مثل یه دوست واقعی ! به دانشگاه رسیدیم. ساختمان بزرگ و سفید رنگی بود. جرج با من خداحافظی کرد و رفت. مثل این که کار مهمی داشت و اول باید اون رو انجام می داد. با رفتن جرج ، خیره به ساختمان دانشگاه نگاه کردم. از نمای نو سازی که داشت خیلی خوشم اومد. منو یاد خونه ی قبلیمون انداخت ! توی همین افکار بودم که صدایی منو از افکارم بیرون کشید :
_ واو ! این جا رو ببین !
برگشتم که با پسری چشم عسلی رو به رو شدم. با لبخند کثیفی که به لب داشت در حال آزار دادنم بود. من از مزاحم هایی که توی کوچه یا خیابون مزاحمم میشدن میترسیدم. دست هام یخ بست. مطمئن بودم که رنگم هم پریده. پسره که متوجه ی ترسم شده بود ، بهم نزدیک شد و دستش رو دور گردنم انداخت و با همون لبخند مرموزش گفت :
_ از چیزی ترسیدی خانوم کوچولو ؟
دست های لرزونم رو توی دستش گرفت و با نگاه کثیفش مشغول آنالیز کردن صورتم شد. بعد صورتش رو به گوشم نزدیک کرد و گفت :
_ تا حالا توی این دانشگاه ندیده بودمت. تازه واردی ؟
 
آخرین ویرایش

Mandana21

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/31/17
ارسال ها
49
لایک ها
245
امتیاز
33
محل سکونت
شیراز
#4
صورتم رو با شتاب عقب بردم و با اخم بهش نگاه کردم. مثل این که موتور مغزم تازه شروع به کار کرده بود. با لحن تندی گفتم :
_ از جلوی راهم بکش کنار عوضی !
لبخند کثیفش محو شد و جای اون اخم هاش در هم گره خورد. با عصبانیت غرید :
_ درست حرف بزن کوچولو !
دوباره لبخندی زد و ادامه داد :
_ میتونم همین جا زیر پاهام لهت کنم دختره ی چموش !
تا لب باز کردم که چیزی بگم ، صدای دخترونه ای از پشت سرم اومد که میگفت :
_ باز که تو غلط اضافی کردی پیتر !
برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم که با دختر چشم مشکی با پالتوی قرمز رنگ ، در حالی که با عصبانیت به اون پسره که حالا فهمیده بودم اسمش پیتره نگاه میکرد ، رو به رو شدم. دختره دو قدم جلو تر اومد و با اخم های در هم کشیده رو به پیتر گفت :
_ برای چی مزاحم این بیچاره میشی ؟
پیتر خنده ی عصبی ای کرد و رو به دختره گفت :
_برو بابا جوجه !
لب های دختره از عصبانیت روی هم فشرده شد. کیفش رو روی زمین انداخت. انتظار داشتم بی تفاوت راهش رو بکشه و بره اما اینطور نشد. با گام هایی بلند به سمت پیتر حمله ور شد. پیتر با این حرکت دختره غافل گیر شد و نتونست از خودش دفاع کنه. دختره مشتی به دماغ پیتر زد که باعث شد ، پیتر دو قدم عقب بره و در نهایت با کمر زمین بخوره. با دهان باز مشغول تماشای اون صحنه بودم. آخه مگه میشه یه دختر انقدر زور داشته باشه ؟! خدا بخیر بگذرونه. دانشگاهی که آدماش اینجوری باشن دیگه دانشگاه نیست که ! باشگاه کلاس های رزمیه. فکر کنم بروسلی خدا بیامرز هم همین جا درس میخوند ! با این وضعیت از این جا جون سالم به در نمیبرم. یا چلاق میشم یا دستم میشکنه. صد تا احتمال دیگه هم وجود داره. نگاهمو به پیتر داغون که روی زمین افتاده بود دوختم. حقت بود ! دلم خنک شد. از دماغش خون میومد. نگاهمو از پیتر گرفتم و به دختره دوختم. توی اون وضعیت مشغول آنالیز کردن اجزای صورتش شدم. پوست سفید و لب های صورتیش بیشتر جلب توجه می کرد. مو های قهوه ایِ روشنش هم لخت بود. رنگ مو هاش جوری روشن بود که به قرمزی میزد. یه رنگ بین قرمز و نارنجی بود. همه ی موهاشو جمع کرده بود و به صورت دم اسبی بسته بود. خوشگل بود. اما عصبانی ! تا حالا همچین دختری رو تو عمرم ندیده بودم. به سمتم اومد و با همون لحن عصبیش گفت :
_ بد نیست تو هم یکم از خودت دفاع کنی !
نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
_ انقدر خودتو ریقو نشون نده !
نمیدونستم بخندم یا از حرفش حساب ببرم برای همین به لبخند دندون نمایی اکتفا کردم. با صدایی آروم گفتم :
_ ممنونم!
سرشو تکون داد و به طرف کیفش که روی زمین انداخته بود رفت. من هم دنبالش میرفتم.
 
آخرین ویرایش

Mandana21

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/31/17
ارسال ها
49
لایک ها
245
امتیاز
33
محل سکونت
شیراز
#5
کیفش رو از روی زمین برداشت. برگشت و همین طور که کیفش رو روی شونه ش می انداخت گفت :
_ تازه واردی ؟
_ آره
به طرف سالن دانشگاه حرکت کرد و گفت :
_ در برابر آدم های آشغال این دانشگاه مواظب خودت باش !
موندن رو جایز ندیدم و دنبالش دویدم. تا جایی که باهاش هم قدم شدم. وایساد و با تعجب به من نگاه کرد. سرم رو تکون دادم :
_ چیه ؟
_ چرا دنبال من راه افتادی ؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم :
_ من توی این دانشگاه کسی رو نمیشناسم. با خودم گفتم شاید بتونم با تو دوست شم.
این رو گفتم و به چشم هاش خیره شدم که گفت :
_ لازم نیست اون طوری بهم نگاه کنی. باشه ! بیا تا بریم تو سالن.
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم :
_ هنوز که کلاسم شروع نشده.
بعد از کمی مکث گفتم :
_ میتونم یه سوال بپرسم ؟
سرش رو به آرومی تکون داد و منتظر به چشم هام خیره شد :
_ همیشه انقدر خشنی ؟
دستش رو به گردنش کشید و گفت :
_ تقریباً !
دوباره پرسیدم :
_ میتونم یه سوال دیگه هم بپرسم ؟
نگاهی عصبی بهم انداخت و گفت :
_ به جز این سوال ، هر سوال دیگه ای بخوای میتونی بپرسی.
_ اسمت چیه ؟
جهت نگاهشو از من به پشت سرم تغییر داد و گفت :
_ هیلدا !
_ من هم هلنا هستم. خوشبختم.
سرش رو تکون داد و چیزی نگفت. بعد از چند ثانیه سکوت گفتم :
_ فکر کنم با اون دعوایی که جلوی در دانشگاه راه انداختی همه ازت بترسن !
بدون این که نگاهش رو از پشت سرم برداره ، به همون جایی که نگاه می کرد اشاره کرد و گفت :
_ همه به جز اون !
رد نگاهش رو دنبال کردم. نگاهش به یه پسر با موهای مشکیِ پر کلاغیِ لخت و چشم های نقره ای رنگ بود. تعجب من از این بود که با هیکل لاغری که داشت از هیلدا که انقدر خشن به نظر می رسید ، نمی ترسید. موهاش تا گردنش می رسید. نصفی از موهاش رو جمع کرده بود و نصف دیگه ش رو باز گذاشته بود. موهای جلوش ، چشم سمت راستش رو کاملاً پوشونده بود. البته قسمتی از موهای جلوش که سمت چپ قرار داشت رو پشت گوش چپش انداخته بود. هیلدا ادامه داد :
_ این پسری که میبینی برای من عذاب واقعیه. خوب بلده با اعصاب من بازی کنه.
پسره قدش به 18 ساله ها نمیخورد. کوتاه تر به نظر میرسید. هم قدم من بود. من 16 سالمه اما به خاطر هوش خوبی که داشتم دو سال رو جهشی خوندم.
 
آخرین ویرایش

Mandana21

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/31/17
ارسال ها
49
لایک ها
245
امتیاز
33
محل سکونت
شیراز
#6
تیپش کاملاً مشکی بود. رنگ مشکی با پوست خیلی سفیدش تضاد خاصی داشت. با خونسردی خطاب به هیلدا گفتم :
_ تو که راحت میزنی همه رو نفله می کنی. بعیده که نتونی از پس این یکی بر بیای. اصلاً من تعجب میکنم که چرا تا حالا نزدی کتلتش کنی.
با حالتی خنثی نگاهم کرد و گفت :
_ همه چیز که به ظاهر نیست ! این پسره زورش از من بیشتره.
فکم قفل شد. اصلاً بهش نمیخوره ! با چشم هایی گرد شده رو به هیلدا گفتم :
_ چی ؟
سرشو تکون داد :
_ درست شنیدی.
_ اسمش چیه ؟
_ استیفن واتسون. همه استیو ( stio )صداش میکنن.
دوباره به استیو نگاه کردم و گفتم :
_ چرا استیو ؟
شونه هاشو بالا انداخت :
_ نمیدونم. خب شاید میخوان مخفف اسمشو بگن. میشه استیف ! اما چون استیف خیلی ضایع میشه میگن " استیو ".
_ قانع شدم !
استیو داشت به ما نزدیک میشد. نمیدونم چرا ولی استرس گرفتم. سرش رو که بالا گرفت ، با هم چشم تو چشم شدیم. نگاهش یه جوری بود. سرد و نافذ ! سرد تر از یخ ! جوری که از نگاه سردش لرزم گرفت. نگاهمو ازش دزدیم و به درخت پشت سرش دوختم. جلومون وایساد. با صدایی آروم اما پر تحکم رو به هیلدا گفت :
_ مارتین رو این اطراف ندیدی ؟
حتی فکرشو هم نمیکردم که انقدر جذبه داشته باشه. حتی صداش هم جذاب بود. آروم و جدی ! اخم های هیلدا در هم گره خورد و با لحنی عصبی گفت :
_ نه. نمیدونی برادرت کجاست ؟
_ نه.
دوباره نگاهم به سمت چشم هاش کشیده شد ولی از اونجایی که نگاهش یه جوری بود ، سعی کردم نگاهمو مهار کنم. برای همین نگاهمو به کفش هاش دوختم. دست هام رو روی هم فشردم. با این کار میخواستم استرسم رو کم کنم. خیلی کم پیش میومد که به جز استرس یه حس مسخره ی دیگه ای هم داشته باشم. معمولاً زمانی که خیلی استرس داشتم یه حس دیگه ای هم بهم دست میداد که خیلی مسخره و اعصاب خورد کن بود. اعصاب خورد کن تر از اون ، این بود که نمیدونستم دقیقاً چه حسیه ! توی همین افکار بودم که سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم. سرم رو بالا که گرفتم با هیلدا چشم تو چشم شدم :
هیلدا : میشه بپرسم چرا زل زدی به زمین ؟
با تعجب به اطرافم نگاه کردم. استیو نبود. بدون این که به هیلدا نگاه کنم گفتم :
_ کجا رفت ؟
 
آخرین ویرایش

Mandana21

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/31/17
ارسال ها
49
لایک ها
245
امتیاز
33
محل سکونت
شیراز
#7
خنده ی ریزی کرد و گفت :
_ رفت دنبال مارتین !
اینو گفت و با شیطنت نگاهم کرد. سرمو تکون دادم :
_ چیه ؟
_ چرا دستپاچه شدی ؟
خاک تو سرم. یعنی انقدر ضایع بود ؟ حالا هر کسی ندونه فکر میکنه من عاشق استیو شدم ! هیلدا هم حتماً همین فکرو میکنه. به فکرم پوزخند زدم. چه فکر مسخره ای ! من همین الان این پسر رو دیدم. چطور میتونم عاشقش شم ؟ با اخم کمرنگی گفتم :
_ منظورت چیه ؟
_ هیچی بابا ! چرا جوگیر میشی ؟
وای ! کلاس ! نگاهمو به هیلدا دوختم و با نگرانی گفتم :
_ فکر کنم کلاسم شروع شده !
_ خب زود تر برو !
بدون این که جوابی به هیلدا بدم ، به طرف کلاسم حرکت کردم. همین که از هیلدا دور شدم ، یهو همه ی استرس و نگرانیم بر طرف شد. قدم زنان به سمت کلاس حرکت میکردم. جزوه م رو روی سینه م فشردم. از یکنواختی زندگیم خسته شده بودم. از وقتی وارد لندن شدیم ، حتی یه بار هم برای تفریح به جایی نرفتیم. اما وقت زیاده. فعلاً باید مستقل شیم. نفهمیدم که کِی از کلاس رد شده بودم و حواسم نبوده. لعنت به حواسِ پرتم !دوباره برگشتم و وارد کلاس شدم. خداروشکر استاد هنوز نیومده بود. سرم رو چرخوندم تا بچه های کلاس رو ببینم که با دیدن هیلدا روی یکی از صندلی های آخر کلاس ، جا خوردم. با کلافگی روی کاغذ چیزی میکشید. سرش رو بالا آورد که با من چشم تو چشم شد. اون هم از دیدن من تعجب کرد. با خنده به طرفش رفتم :
_ مثل این که قسمت شد من دوباره شما رو زیارت کنم !
اون هم متقابلاً خندید :
هیلدا : فکر نمیکردم هم کلاسی باشیم !
_ دقیقاً !
به اطرافم نگاه کردم. بچه های کلاس در حال شوخی و خنده های الکی بودن. من فکر میکردم فقط خودم الکی خوشم ! حالا میبینم از من سر خوش تر هم هست. به خودم امیدوار شدم ! همینطور در حال آنالیز کردن قیافه ها بودم که دستی رو شونه م نشست. برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم که با جرج رو به رو شدم. جرج خنده ای کرد و گفت :
_ فکر نمیکردم هم کلاسی باشیم !
_ اِ ....! با تو هم ، هم کلاسی شدم ؟
با خنده به هیلدا نگاه کردم. اون هم دقیقاً همین جمله ای که جرج گفته بود رو گفت. سرشو تکون داد :
_ چیه ؟
شونه هام رو بالا انداختم :
_ هیچی !
_ پس چرا زل زدی به من ؟
با کلافگی نگاهمو از هیلدا گرفتم و به جرج دوختم :
_ تو هم تازه واردی ؟
_ تقریباً !
_ خداروشکر !
تا لب باز کردم که بحث جدیدی رو شروع کنم ، استاد که خانومی میان سال و خوش رو بود ، وارد کلاس شد. روی پنجه ی پام چرخیدم و رو به هیلدا گفتم :
_ من کجا بشینم ؟
با دست به دو تا صندلی سمت چپش اشاره کرد و گفت :
_ روی اون صندلی ای که به دیوار چسبیده نشین.
به صندلی خالی کنارش اشاره کردم و گفتم :
_ میتونم اینجا بشینم ؟
با کلافگی نگاهی به صندلی انداخت و گفت :
_ این جا ، جای یه عقب مونده ی روانیه.
بیخیال به سمت همون دو تا صندلی ای که هیلدا بهشون اشاره کرده بود ، رفتم و دقیقاً روی همون صندلی ای که به دیوار چسبیده بود ، نشستم. مگه چی میشد ؟ منتظر به استاد نگاه کردم :
استاد : خب !به دانشجو های جدید که تازه وارد این کلاس شدن ، خوش آمد میگم. من اسکارلت ریچی هستم و از دانشجو های جدید میخوام که خودشونو معرفی کنن.
همه ی دانشجو های جدید ، به نوبت از اول کلاس ، بلند شدن و خودشونو معرفی کردن. نوبت به من که رسید ، از جام بلند شدم :
_ من هِلِنا پارسا هستم.
استاد با تعجب بهم نگاهی انداخت و گفت :
_ تو اهل انگلستان نیستی ! درسته ؟
_ بله.
_ چند سالته ؟
_ 16 سالمه.
پیتر هم که فهمیده بودم همکلاسیمه ، برای مزه پرونی گفت :
_ اوخی ! دانشگاه هنوز برای تو زوده خانوم کوچولو !
همه ی بچه های کلاس به جز هیلدا و جرج شروع خندیدن کردن. با خونسردی و لحنی تمسخر آمیز رو به پیتر گفتم :
_ زیاد تند نرو ! دانشگاه جای بی عقل هایی مثل تو هم نیست !
این بار همه از پیتر خندیدن. دهن پیتر بسته شد و فقط با خشم بهم نگاه میکرد. به هیلدا نگاه کردم. اون هم میخندید. چشمکی بهم زد که باعث شد لبخند بزنم :
استاد : خنده و شوخی دیگه کافیه. هلنا ! گفتی 16 سالته. پس چرا به این زودی اومدی دانشگاه ؟
_ من دو سال رو جهشی خوندم استاد.
استاد شروع به دست زدن کرد و گفت :
_ براوو ! درست مثل آقای واتسون !
آقای واتسون دیگه کیه ؟ یهو حرف های هیلدا تو ذهنم جرقه زد : " استیفن واتسون. همه استیو صداش میکنن. " پس استیو هم دو سال رو جهشی خونده. بهش میخوره که همون 16 سالش باشه.
 
آخرین ویرایش

Mandana21

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/31/17
ارسال ها
49
لایک ها
245
امتیاز
33
محل سکونت
شیراز
#8
روی صندلی نشستم. استاد از جاش بلند شد و شروع به حرف زدن کرد :
_ خب ! ما امروز میخوایم....
با صدای در ، حرف استاد قطع شد. همه به در نگاه کردیم. یه پسر با موهای خرمایی و چشم های خاکستری وارد کلاس شد. پوستش سفید و لب هاش صورتی بود. از همین جا هم میشد لبخند محوش رو تشخیص داد. با صدایی بلند و لحنی شاد رو به همه گفت :
_ سلام به همگی !
همه ی بچه ها مشغول سلام کردن و خندیدن شدن. اینا چرا اینجورین ؟ کافیه یه نفر بگه " شلغم " تا کل کلاس منفجر بشه. استاد رو به اون پسر گفت :
_ دیر کردین آقای واتسون.
با تعجب به اون پسره نگاه کردم. اینم که " واتسون " از آب در اومد ! مگه استیو فامیلیش واتسون نبود ؟ پس این دیگه کیه ؟! کاملاً مشخصه که با هم نسبت فامیلی دارن. پسره سرشو پایین انداخت و گفت :
_ تکرار نمیشه استاد.
استاد لبخند زد و گفت :
_ اشکالی نداره.
بعد از کمی مکث پرسید :
_ برادرتون کجاست ؟
درست بعد از این سوال استاد ، استیو وارد کلاس شد. با دیدنش رنگم پرید. اصلاً معلوم نیست امروز چه مرگم شده. دست خودمم نبود. با دیدن دوباره ش شوکه شدم. کنار اون پسر چشم خاکستریه وایساد. پسر چشم خاکستریه لبخند زد و گفت :
_ اینم از برادرم.
پس استیو برادر داره. امروز انگار همه دست به دست هم دادن تا قلب منِ بیچاره رو از کار بندازن. استیو جهت نگاهشو از روی ریچی به من تغییر داد. قلبم تو دهنم میزد. نگاهش خیلی نافذ بود. جوری که فکر میکردم داره ذهنمو میخونه. به سمتم قدم برداشت. با هر قدمش استرسم چند برابر میشد. رو به روم وایساد و با لحن جادو کننده ش گفت :
_ این جا جای منه.
مثل فنر از جام بلند شدم :
_ نمیدونستم !
سرمو پایین انداختم :
_ معذرت میخوام !
بدون این که حتی نگاهم کنه ، روی صندلی کنار دیوار نشست. من هم ناچاراً روی صندلی کنارش نشستم. اون پسر چشم خاکستریه که برادر استیو بود هم رفت رو صندلی کنار هیلدا نشست. فکر کنم منظور هیلدا از " عقب مونده ی روانی " همین پسره ست. هیلدا به پسره نگاه کرد. زیاد باهاشون فاصله ای نداشتیم برای همین صداشون قابل شنیدن بود :
هیلدا : مارتین ! اگه میخوای چرت و پرت بگی خبر بده تا از همین الان تو گوشام پنبه بزارم.
مارتین ! پس مارتین اینه. برادر استیو ! ناخودآگاه نگاهم سمت استیو کشیده شد. به رو به رو خیره شده بود. پایینو نگاه کرد. لباشو با زبون خیس کرد. دوباره به رو به رو خیره شد. دستشو تو مو های لختش فرو برد. یهو برگشت سمت من :
استیو : کدوم یکی از خصوصیاتم نظرتو جلب کرده ؟
خیلی شمرده و ملایم حرف میزد ولی یه حالت تهدید آمیزی تو لحن حرف زدنش بود. دستپاچه نگاهمو ازش گرفتم. خاک تو سر ضایعم کنن. هیلدا حق داره فکر کنه من از استیو خوشم میاد. باز ریچی شروع به حرف زدن کرد....
***********
هیلدا : من که بهت گفته بودم روی اون صندلی نشین.
_ من حتی نمیدونستم که استیو هم کلاسیمونه !
_ به هر حال ! من بهت گفته بودم. بگذریم. خونتون به دانشگاه نزدیکه ؟
با کلافگی به خیابون نگاه کردم و گفتم :
_ تقریباً !
قبل از این که هیلدا فرصت کنه حرفی بزنه ، صدای جرج متوقفمون کرد :
_ هلنا ؟!
هر دو به پشت سرمون نگاه کردیم. جرج خودشو به ما رسوند و با خنده بهمون نگاه کرد. چند ثانیه تو همون حالت موند که هیلدا با کلافگی گفت :
_ صدامون کردی که مثل جغد بهمون نگاه کنی ؟ حرفتو بزن دیگه !
جرج با لبخند به هیلدا نگاه کرد :
_ نه !
به چشم هام خیره شد و گفت :
_ با هلنا یه کار خصوصی دارم.
زیر نگاه سنگینش معذب بودم. بدم میومد کسی اینجوری نگاهم کنه. یه جورایی خجالت میکشیدم. هیلدا نگاهی بهم انداخت و گفت :
_ من میرم. فعلاً.
 
آخرین ویرایش

Mandana21

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/31/17
ارسال ها
49
لایک ها
245
امتیاز
33
محل سکونت
شیراز
#9
بدون این که منتظر جوابم بمونه راهشو کشید و رفت. از بعضی از رفتار هاش خنده م میگرفت. کاملاً معلوم بود که به این زودی نمیشه هیلدا رو شناخت. با صدای جرج ، نگاهمو بهش دوختم :
_ باید یه چیزیو بهت بگم.
_ بگو. گوش میکنم.
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ فکر کنم دارم عا....
_ جرج !
هر دو به طرف صدا برگشتیم. یه دختر سبزه رو ، به طرفمون اومد. نگاهی به من انداخت و گفت :
_ میشه تنها باهات صحبت کنم ؟
شاید مسخره به نظر بیاد ولی حس سر بار بودن بهم دست داد. با حالتی خنثی به دختره نگاه کردم. جرج دستشو تو موهاش فرو برد و با لحنی عصبی رو به دختره گفت :
_ نمیشه بعداً با هم صحبت کنیم ؟
_ اصلاً نمیشه. کار من مهم تره.
قبل از این که جرج حرفی بزنه ، گفتم :
_ من میرم تا شما راحت صحبت کنین.
جرج : واقعاً معذرت میخوام.
بدون این که جوابی بدم ، به طرف خونه حرکت کردم. یکم بعد به خونه رسیدم. در رو با کلید باز کردم و وارد خونه شدم :
_ من اومدم !
مامان : خوش اومدی دخترم.
در رو بستم و گفتم :
_ ناهار چی داریم ؟
از آشپزخونه بیرون اومد و تو چهارچوب در آشپزخونه وایساد :
_ غذای مورد علاقه ت. در ضمن جرج و خانواده ش هم دارن میان خونه ی ما.
همینطور که کفشم رو داخل جا کفشی میذاشتم گفتم :
_ چقدر خوب !
به طرف اتاقم رفتم. مشغول عوض کردن لباسم شدم. همینطور که لباس هام رو توی کمد میذاشتم ، لباس نقره ای رنگم نظرم رو به خودش جلب کرد. نقره ای ! چه رنگ خوشگلی ! چرا تا حالا به این لباس توجه نکرده بودم ؟ اصلاً چیشد که این لباس به نظرم انقدر قشنگ اومد ؟ ناخودآگاه دستم به طرف لباس رفت و از تو کمد بیرون آوردمش. لباس رو روی تخت انداختم و با دقت بهش نگاه کردم. برام عجیب بود که تا حالا به این لباس توجه نکرده بودم. لباس رو از روی تخت برداشتم و پوشیدمش. درست اندازه م بود. جلوی آینه ایستادم و تو آینه به خودم دقیق شدم. لباس نقره ای با چشم های آبیم جلوه ی خاصی پیدا کرده بود. یه دور ، دور خودم چرخیدم و لباس رو از هر زاویه تو تنم نگاه کردم. واقعاً بهم میومد. توی آینه برای خودم چشمک زدم و به پشت روی تخت دراز کشیدم. امروز روز خوبی بود. رو پهلوی چپم دراز کشیدم و به موبایلم خیره شدم. ناخودآگاه یاد هیلدا افتادم. دختر خشن و زیبا ! دوباره به کمر دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. یعنی ممکنه کسی از هیلدا خوشش بیاد ؟ چطور ممکنه ؟! رو تخت نشستم. اصلاً به من چه ؟! خودم کم مشکل دارم که به اونم فکر کنم ؟! از رو تخت بلند شدم و به طرف در اتاق رفتم. من اصلاً مشکلی ندارم ! دستگیره ی در رو پایین کشیدم و از اتاق بیرون رفتم. سعی کردم با این سوال های مسخره که همش به مغزم میرسه ، ذهنمو مشغول نکنم.
*****************
آقای پارکر ، پای راستشو روی پای چپش انداخت و با لبخند به بابا نگاه کرد :
_ حالتون چطوره آقای پارسا ؟
بابا با خوش رویی جوابشو داد :
_ ممنونم ! شما چطورین ؟
 
آخرین ویرایش

Mandana21

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
10/31/17
ارسال ها
49
لایک ها
245
امتیاز
33
محل سکونت
شیراز
#10
_ منم خوبم.
سرمو پایین انداختم و با پام روی زمین ضرب گرفتم. واقعاً از این رسمی بودن بدم میومد. مخصوصاً حالا که خانواده ی پارکر درست رو به رومون نشسته بودن و با حالتی معذب بهمون نگاه میکردن. غرق همین افکار بودم که سنگینیِ نگاهی رو روی خودم حس کردم. سرمو بالا آوردم که با جرج چشم تو چشم شدم. با سر به بیرون اشاره کرد. منظورشو فهمیدم. از جام بلند شدم و مودبانه گفتم :
_ بابا ؟ میتونم برم بیرون ؟
بابا نگاهی به جرج انداخت و گفت :
_ پسرم ! میشه با هلنا بری که تنها نباشه ؟
دقیقاً همین رو میخواستم. هر وقت که جرج اینجا بود و من میخواستم جایی برم ، بابا از جرج میخواست که منو تنها نزاره. جرج با لبخند سری تکون داد و از روی مبل بلند شد. از خونه بیرون رفتیم. دستمو تو جیب شلوارم بردم و آهسته کنار جرج قدم میزدم. آهسته اما محکم ! همینطور در حال قدم زدن بودیم که جرج سکوتی که بینمون حکم فرما شده بود رو شکست :
_ بهت میاد !
با تعجب بهش نگاه کردم :
_ چی ؟
به لباسم اشاره کرد :
_ این لباسه....
مکث کوتاهی کرد. تو چشمام خیره شد و گفت :
_ خیلی خوشگل شدی !
لبخندی زدم و سرمو پایین انداختم :
_ ممنون.
بهش نگاه کردم و ادامه دادم :
_ با من کاری داشتی ؟
بدون این که چیزی بگه دوباره مشغول قدم زدن کرد. حرفی بینمون رد و بدل نمیشد. انگار هر دو روزه ی سکوت گرفته بودیم تا این که جرج سکوت رو شکست :
_ باید یه چیزی رو بهت بگم هلنا.
وایسادم و بهش نگاه کردم. نفسش رو با ناراحتی بیرون فوت کرد :
_ دیگه نمیتونم سنگینی این بار رو روی قلبم تحمل کنم.
سرشو پایین گرفت و گفت :
_ این موضوع داره دیوونه م میکنه هلنا !
سرشو بالا گرفت و توی چشمام خیره شد. تازه متوجه ی برق عجیبی که تو چشماش بود شدم :
جرج : هلنا ! من حتی یه روز هم نمیتونم بدون فکر کردن به ....
با صدای هیلدا ، هر دو برگشتیم و بهش نگاه کردیم :
_ چطوری تازه وارد ؟
اینو گفت و خندید :
هیلدا : مزاحم شدم ؟
جرج : آره.
با تعجب و اخم به جرج نگاه کردم. عصبی به نظر میرسید. عصبی و کلافه ! معلوم نیست امروز چه مرگیشه ! هر چیزی هم که باشه اون نباید این حرفو به هیلدا میزد. هیلدا هم بدون این که کم بیاره با لحنی عصبی رو به من گفت :
_ هلنا ؟ صدای ویز ویز نمیاد ؟
بی اراده خندیدم که جرج با خشم بهم نگاه کرد. سریع خنده م رو خوردم و حالت عادی به خودم گرفتم. رو به هیلدا گفتم :
_ کاری داشتی که اومدی اینجا هیلدا ؟
بدون این که نگاه اخم آلودشو از جرج بگیره گفت :
_ داشتم میرفتم شهر بازی که تو رو اینجا دیدم.
کمی مکث کرد و بهم نگاه کرد :
_ تو هم میای ؟
با شنیدن اسم " شهر بازی " چشم هام از خوشحالی برق زد. من عاشق شهر بازی بودم. از همون بچگی ! با ذوق گفتم :
_ حتماً ! بزن بریم.
کمی مکث کردم و گفتم :
_ اما قبلش باید با پدر و مادرم خبر بدم.
اینو گفتم و به سمت خونه دویدم. در رو با شتاب باز کردم که توجه همه به من جلب شد. بابا با تعجب گفت :
_ چیزی شده دخترم ؟ چرا انقدر عجله داری ؟
همینطور که نفس نفس میزدم رو به بابا گفتم :
_ بابا دوستم اومده دنبالم که با هم بریم شهر بازی. اجازه میدی ؟
همون موقع جرج از در اومد داخل. از رفتار امروزش اصلاً خوشم نیومد. پسره ی اعصاب خورد کن ! اصلاً بره به درک ! بابا گفت :
_ کدوم دوستت ؟ تو که به جز جرج اینجا دوست دیگه ای نداری !
همون موقع تقه ای به در خونه خورد. صدای هیلدا از پشت در اومد که میگفت :
_ هلنا ؟ میتونم بیام داخل ؟
_ بیا داخل.
 
آخرین ویرایش