• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان این دفعه داستان نیست | 83 mehrabi کاربر انجمن یک رمان

mehrabi83

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
11/27/17
ارسال ها
245
لایک ها
791
امتیاز
93
محل سکونت
دنیای نامردی
#1
کد رمان : 1149
ناظر رمان: cinder



نام رمان:این دفعه داستان نیست
نام نویسنده:mehrabi83
ژانر:ترسناک

خلاصه:دختری که علاقه شدیدی به داستان ها و فیلم های ترسناک داره و همیشه خودش رو تو اوج رمان ها و فیلم ها قرار میده ولی این دفعه مزه واقعی ترس رو میچشه ولیکن نه در فیلم و کتاب بلکه در واقعیت.آیا ملیکا میتونه مثل همیشه مقاومت کنه؟و نترسه؟یا شکست میخوره و تسلیم وحشت میشه؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,785
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

mehrabi83

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
11/27/17
ارسال ها
245
لایک ها
791
امتیاز
93
محل سکونت
دنیای نامردی
#3
همیشه فکر میکردم خیلی شجاعم نکه شجاع نباشم اما توی افکارم کمی مبالغه میکردم.
همیشه دوستانم به من میگفتند:تو دیوانه ای شجاع هستی و من حرفشان را تایید میکردم.
همیشه از نظر نترس بودن از دیگران جلوتر بودم و به قول دوستم کارهای خفن میکردم،زیادی فیلم ترسناک میدیم و رمانهای وهم آور میخواندم و ترسم کمتر از دیگران بود.
اما این دفعه...
بریم سر اصل ماجرا و از جای آروم و بد شروع کنیم

سر کلاس شیمی...

فصل اول
-ملیکا،ملیکا،الو ملیکا کجایی
مثل همیشه آذین بود که اینطوری صدا میزد؛آروم اما پشت سرهم و صد البته روی مخ.با اینکه از درس شیمی متنفرم و از معلمش بیشتر خودم رو مشغول درس نشون دادم چون کارش رو خوب میدونستم،امروز با رزا دعوام شد الانم نامه نوشته داده به آذین که بده به من خودم شنیدم که به آذین گفت:بدش به ملیکا.خب،گوشام تیزه.
صدای آذین رفت رو اعصابم و گفتم:بدش به من.
نامه رو از پشت صندلی گرفتم و شنیدم که زمزمه کرد:علم غیب هم که داره؟!
برگه رو لایه کتاب باز کردم تا معلممون نفهمه و شروع کردم به خوندن:
ببین ملیکا واقعا معذرت میخوام اشتباه فکر کرده بودم آخه آزیتا به من گفت تو رفتی به مدیر گفتی به خاطر همین امروز صبح سرت داد زدم و اون طوری حرف زدم و تو که گفتی"اول فکر کن بعد حرف بزن"تازه به خودم اومدم واقعا ببخشید.
سرم سوت کشید آزیتا دوباره منو خراب کرده بود مگه من دستم بهش نرسه،حتما خودش رفته رزا رو لو داده(در رابطه با اینکه رزا وسایل ممنوعه اورده)اهه داغونش میکنم دختره...
تو افکار خودم بودم که بالاخره زنگ تفریح خورد و معلم ولمون کرد.به خشکی شانس هیچی از درس نفهمیدم؛ولش کن خودم میرم میخونم تازه بهتر میفهمم تا به صدای گند این معلمه گوش کنم.
رزا رو صدا زدم میدونم تا صداش نزنم تو اینطور مواقع خودش نمیاد:رز(رزا)بیا،میخوام باهات حرف بزنم
این قدر محکم و جدی گفتم که بدبخت ترسید و سریع اومد طرفم و با هم رفتیم بیرون کلاس.
-ببین ملیکا...
-هیس،میدونم اشتباه کردی و خوشحالم که فهمیدی و مهمتر اینکه اشتباهت رو پذیرفتی و عذر خواهی کردی ولی پایه ای کمی آزیتا رو ادب کنیم،آخه تا حالا چند بار منو خراب کرده جلو هر کس و ناکسی؛خودت خوب در جریانی.
رزا کمی فکر کردو گفت:پایه ام نقشه که با خودته؟
قیافم شیطون شد چشمکی زدم و گفتم:از اوناشه بریم بگم؟
-فقط یه چیزی آذی(آذین)هم هست؟
-اومم چرا که نه؟
بعد هردو خندیدیم و رفتیم دنبال آذین

((از تمام کسانی که این داستان یا همون رمان رو میخونن ممنونم و باید بگم این رمان آروم شروع میشه و کم کم متشنج میشه شاید حتی خیلی هیجانش بالا نره چونکه نمیخوام غیر قابل باور باشه و خوانندگان حداقل هنگام خواندن داستان، داستان را باور داشته باشند و در داستان فرو برن پس انتظار هیجان بالایی رو نداشته باشید.با تشکر))

به چشم های متعجب آذین و رزا نگاهی انداختم و لبخند خبیثانه ای زدم که همراه شد با زمزمه رزا:
به نظر من که خوبه فقط اگه نیاد چی؟
-اونش با من تو چی آذین نظرت چیه؟هستی؟
آذین-اگه به کسی بگه که ما رو بدبخت میکنه!
حالتی بی احساس به خودم گرفتم و گفتم:مثلا به کی بگه؟
-مدرسه یا حتی شاید خانواده هامون.
کمی فکر کردم و گفتم:نه،نمیگه؛(در حالی که لبخند میزنم)یعنی کاری میکنم که نگه.
-پس اگه مراقبی،باش قبوله کدوممون باید شروع کنه؟
-رز.
رزا-چرا دقیقا؟
-چون خوشگلی؛خب خنگ خدا تو تظاهر میکنی با من قطع کردی و میخوای با آزیتا باشی.(زمزمه وار ادامه دادم)که البته هیچوقت اون روز نمیرسه.
-باشه.از امروز؟
چشم غره ای بهش میرم-نه پس سه ماه دیگه؛در ضمن دیگه تو مدرسه دور بر من نمیای اوکی؟الانم مثلا داشتیم باهم دعوا میکردیم.بریم؟
نگاهی به دو تاشون میندازم.
رزا-بریم.
آذین-حله بریم.
-صب کنین منو آذی باهم میریم بعد تو بیا رز.بریم(با سر به آذین علامت دادم)خودتم ناراحت نشون بده که مثلا نتونستی ما رو آشتی بدی.
خودمم قیافه ای عصبانی گرفتم که فکر کنن(یعنی آزیتا فکر کنه)با رزا دعوا کردم و بعد با قدم های بلند که آذین با بدبختی بهم میرسید به سمت کلاس رفتم.
با فکر اینکه این زنگی فیزیک داریم زمزمه کردم:چه روز گندی امروز.سرمم که به لطف خدا داره میترکه،اهه.فقط معلم سر کلاس نباشه که درجا جیغ میکشم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mehrabi83

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
11/27/17
ارسال ها
245
لایک ها
791
امتیاز
93
محل سکونت
دنیای نامردی
#4
فصل دوم
از رزا جدا شدمو به سمت خونمون حرکت کردم دو قدم مونده به در دستم رو تو کیفم کردمو و مثل همیشه جلوی در که رسیدم کلید تو دستم بود.باز کردم و داخل شدم.بر خلاف حال خرابم پر انرژی تقریبا داد زدم:
سلام بر اهل خانه،فرشتتون اومد.
مادرجون(مادر بزرگم)-سلام به روی ماهت.
آقا جون(پدر بزرگم)-سلام خانوم فرشته خبر دارم برات.
کمی اخمامو تو هم کشیدم که صدایی گفت:
-فرشته مرگمون اومد دیگه،سلام عزرائیل.
مات مونده بودم که تو آغوش ماکان فرو رفتم.در یک آن سر درد و اتفاقات بد رو فراموش کردم و خودم رو به ماکان چسبوندم.کم کم به خودم اومدم و با هیجان گفتم:
سلام داداشی خوبی؟خوش گذشت؟
-نه.
از تعجب شاخام رفت آسمون ششم چشامو گرد کردم و فریاد کشیدم:
رفتی با دوستاتت مسافرت بعد خوش نگذشت؟(کمی آرومتر و با شک ادامه دادم)چیشده،اتفاقی افتاده؟
و با لبخندی که رو لباش نشست چندتا مشت تو شکمش زدم؛بعد انداختمش رو زمینو خودمم نشستم روش داشت بلند بلند میخندید که مادر جون با خنده صدامون زد:
بسه دیگه بیاین ناهار،اول انرژی بگیرید بعد همو داغون کنید.
با این حرف مادر جون خنده ای کردم و گفتم:
بعدا به حسابت میرسم آقا.
و سریع به سمت اتاقم رفتم.

بعد خوردن ناهار با ماکان به اتاق من رفتیم تا در مورد این مسافرت چند روزه که با دوستاش رفته بود برام بگه.
تو بغلش نشسته بودمو اون برام حرف میزد.وقتی واو به واو جریانات رو برام تعریف کرد دستی رو موهای خرماییم کشید و گفت:
کمی استراحت کن شاید بعدظهر خواستیم با بچه ها بریم بیرون.
با این حرفش یهو یادم اومدو گفتم:
خوب شد گفتی امروز باید یه چیزی بهتون بگم.
-باشه پس با رز و آذی هماهنگ کن.
-باشه.
بعد از رفتن ماکان روی تخت دراز کشیدم،اما خوابم نبرد و شروع کردم فکر کردن به گذشته و اینکه من کیم:
یادم میاد کلاس اول بودم که مامان و بابا تو تصادف ما رو تنها گذاشتن و رفتن و ما از اون موقع پیش مادرجون و آقاجون زندگی میکنیم.از همون بچگی دختر شری بودم و به قول آذین کارای خفن میکردم.آذین و رزا از کلاس اول با من بودن بهترین ها برای من هستن،فقط اونان که میدونن من پدر و مادر ندارم البته امیرعلی،پارسا و عرشیا(دوستای ماکان که از راهنمایی با اوناست)هم میدونن ما هفت نفر خیلی به هم نزدیکیم،و درمورد هم دیگه همه چیز رو میدونیم.
رزا که تک فرزنده دختره باحالیه،همیشه پایه دیوونه بازیای ماست؛قشنگم هست؛پوست سفید،چشای قهوه ای کشیده،بینی متوسط،و گونه های برجسته و همیشه قرمز که به پوست سفیدش میاد از نظر قد هم که،کم نداره فقط یه سانت از من کوتاه تره.و البته کسی هست که همیشه جلوی من رو برای انجام کارای خفن میگیره.
آذین هم یه برادر کوچک تر داره و مادرش دو سال پیش فوت کرد،از نظر هیکل تقریبا اندازه رزاست فقط کمی کوتاه تر،چشاش سبزه،یکم سبزه ست و اجزای صورتشم متناسبه،از نظر اخلاقی هم کمی شره ولی نه بیشتر از من؛اما بازم از رزا شرتره.
خب امیرعلی هم که تک فرزنده؛قیافشم خلاصه کنم به قول خودش "دخترکش" بچه یکم اعتماد به نفسش بالاس؛ولی خدایی خوشتیپه.ورزشکاره به همین دلیل هکلش اوکی یعنی از اوکی هم اوکی تره صورتشم کاملا مردونه و چشم هایی که شدیدا سگ داره،بدبخت زن آیندش،خخ.
پارسا یه برادر بزرگتر داره که آمریکاست.تنها عیبش قدشه(از نظر من)هم قد منه به نظرم اگه بلندتر بود محشر میشد آخه قیافش خیلی جیگره.عاشق اون پیشونی کشیدشم.
خب اما عرشیا تیرچه گروهمون،خب خیلی بلنده.صورت کشیده ای داره که همیشه با ته ریش پوشیده میشه و البته چشمهای سبز عین آذین.تو خانواده تک فرزنده،پدر و مادرشم اصفهانن؛خودش از راهنمایی اومده پیش خالش تهران تا درس بخونه که با پارسا و امیر علی و ماکان میشن دوستای صمیمی.
داداشمم که نگم دیگه واسه خودش یدونه حوریه؛والا.موهاش مثل خودمه قهوه ای روشن و لخت،چشمامون هم هر دو قهوه ای تیره(تقریبا مشکی).فقط،اون صورتش کشیدس از من گرده؛اجزای صورتمون هم که متناسبه.
تا امروز که اینجام فقط این چند نفر از رازام با خبرند،که من هم از واو به واو زندگیشون مطلعم.

تو افکارم غرق بودم که صدای ماکان رشتشون رو پاره کرد:
ملیکا،به آذی و رز زنگ زدی؟
سریع از جام پا شدمو گفتم:
الان.
سریع گوشیم رو از رو میز برداشتمو،شروع کردم پیام دادن به رزا؛آخه اگه زنگ بزنم ممکن رزا پیشه آزیتا باشه،اون وقت همه چیز خراب میشه.بعدش هم سریع زنگ زدم به آذین و قرار رو گذاشتم واسه ساعته شیش.

((ببخشید اگر اول داستان خسته کننده شده ولی بعضی موارد باید بیان میشد .سعی میکنم تا حدامکان جاهای غیرضروری رو حذف کنم تا به اصل ماجرا برسیم.و ممنون از کسایی که رمان رو میخونن؛همچنین سپاس گذار میشم که اگه واقعا خوشتون اومد لایک کنید))
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mehrabi83

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
11/27/17
ارسال ها
245
لایک ها
791
امتیاز
93
محل سکونت
دنیای نامردی
#5
فصل سوم
یک ماه بعد
نمیدونم چیشد که آزیتا هم عضوی از گروهمون شد؛قرار بر این بود رزا به خاطر اینکه مثلا من لوش دادم از گروه بره و پارسا هم مثلا به خاطر علاقه به رزا گروه رو ترک کنه و برن با آزیتا،بعد دوباره به خاطره اینکه رابطه پارسا و ماکان قطع نشه رفت و آمد کمی داشته باشیم و توی این مدت آزیتا رو اذیت کنیم ولی خب کم کم،نمیدونم چطوری رابمون بهتر شدو ما ماجرا رو براش تعریف کردیم و اونم عضوی از گروه شد؛البته هنوز خیلی جا نیافتاده.الانم که داریم فیلم ترسناک میبینیم اون سه تا(آذین،رزا و آزیتا)دارن جیغ میکشن.پارسا و امیرعلی به علاوه ماکان زل زدن به تلویزیون .عرشیا هم فکر کنم خوابه.منم که برعکس همیشه که میرم تو اوج فیلم اصلا حواسم به فیلم نیست؛البته جای نگرانی نیست اول فیلمه هنوز مونده تا برم تو فیلم.
دو ساعت بعد
فیلم تموم شد نگاهی به دخترا انداختم
-بچه ها،بچه ها،الو،زنده اید؟وای قیافه هاشون رونگاه کن
و با این حرفم زدم زیرخنده که همزمان گفتن:
رو آب بخندی.
داشتم میمردم از خنده.
رزا-ملیکا بسه همه که مثل تو دیوانه نیستن،این چیزا رو ببینن نترسن.
آذین-راست میگه اهه مردم از ترس.اصلا دیگه من با تو فیلم نمیبینم.
شدت خنده ام کم شده بود که نگاهی به پسرا انداختم؛عرشیا که هنوز خواب بود،اون سه تاهم داشتن میترکیدن از خنده اما به زور جلوی خودشونو گرفته بودن.بیخیال مسخره کردن شدم و گفتم:
بریم شام.
و باهم رفتیم پایین تا دسپخت محشره مادر جون رو بخوریم.

بعد شام باهم رفتیم اتاق من؛به بچه ها قول داده بودم جلد اول حماسه دارن شان"سیرک عجایب"(نوشته دارن شان)رو براشون بخونم همه دورم نشستن و من شروع کردم واسه دفعه سوم رمان رو با جوی عالی روخونی کردم:
"من همیشه از عنکبوت ها خوشم می آمد و وقتی بچه بودم،آنها را جمع میکردم.من ساعت های زیادی را صرف کندوکاو در آلونک قدیمی ته باغمان میکردم و با زل زدن به تار عنکبوت ها،در کمین یکی از این غارتگران هشت پا می نشستم.وقتی یکی از آن عنکبوت ها را پیدا میکردم،آن را به خانه می آوردم و توی رختخوابم ولش میکردم.

مادرم از دست من دیوانه می شد!

معمولا عنکبوت ها فقط یکی دو روز بیرون می آیند و دیگر پیدایشان نمی شود.ولی بعضی وقت ها آنها کمی بیشتر بیرون می مانند. یک بار یکی از آنها بالای تخت من یک تار درست کرد و یک ماه رویش نشست و نگهبانی داد.آن روزها،هربار که می رفتم بخوابم،با خودم فکر می کردم که شاید عنکبوت پایین بیاید،توی دهانم برود،سر بخورد و از گلویم رد بشود و در شکمم یک عالم تخم بگذارد؛بعد هم بچه عنکبوت ها از تخم بیرون بیایند و مرا زنده زنده و از درون بخورند.

وقتی بچه بودم،خیلی خوشم می آمد که از چیزی بترسم.

وقتی نه ساله شدم،مامان و بابا یک رتیل کوچک به من دادند.آن رتیل خیلی بزرگ نبود،سمی هم نبود؛ولی بزرگترین هدیه ای بود که تا آن موقع گرفته بودم.هرروز صبح با آن رتیل بازی میکردم و هرچیزی که به آن می دادم،می خورد:مگس،سوسک و کرم های کوچک.آن رتیل همه چیز را خرد و خمیر می کرد و می خورد.

اما یک روز من یک کار مسخره کردم.در یک کاریکاتور دیده بودم که یک حشره توی جارو برقی رفته بود،ولی جلو کیسه ی آن گیر کرده و چیزیش نشده بود.آن حشره،پراز گرد و خاک و کثیف و بسیار عصبانی از جارو برقی بیرون آمده بود.

این برایم خیلی جالب بودآنقدر جالب که هوس کردم آن را امتحان کنم.پس همین کار را با آن رتیل بیچاره کردم.خوب،معلوم است که همه چیز مثل آن کاریکاتور پیش نرفت.رتیل من به محض اینکه به درون جارو برقی رسید،تکه تکه شد.من خیلی گریه کردم.ولی برای گریه کردن دیر بود.همبازی عزیزم بخاطر اشتباه من مرده بود و دیگر از دست من کاری بر نمی آمد.

مامان و بابا وقتی فهمیدند که من چکار کرده ام،کلی داد و بیداد راه انداختند.آخر،آن رتیل خیلی قیمت داشت.آنها گفتند به خاطر این بی مسئولیتی احمقانه،دیگر اجازه ندارم حتی یکی از عنکبوت های باغمان را هم نگه دارم.

من قصه ام را با این ماجرا شروع کردم تا بدانید که آن روز ها چه قدر عنکبوت ها را دوست داشتم و چرا برای بدست آوردنشان خودم را به آب و آتش می زدم.

قصه ی من درواقع،شرح یک کابوس است؛یک کابوس دنباله دار!

ام یک نکته مهم:اسم واقعی من((دارن شان))نیست.(Darren shan)

اسم خواهرم،دوستانم و معلم هایم،همین طور اسم شهرم،کشورم و بقیه نشانه هایی که در این داستان می بینید و می خوانید هم واقعی نیستند.

به هر حال،معرفی و مقدمه چینی تا همین جا بس است.اگر حاضرید،شروع میکنیم.البته اگر این داستان مثل همه قصه های تخیلی دیگر بود،حتما در شبه توفانی،با هوهوی جغدها و سروصدای عجیب زیر تخت شروع می شد.اما چون قصه من با بقیه قصه ها فرق دارد،از جای دیگری شروع می شود،از:دستشویی مدرسه."

به اینجا که رسیدم مکثی کردم و نگاهی به دیگران انداختم که عرشیا گفت:
نگو،این داستان ترسناکته.
لبخند خبیثانه ای زدم و گفتم:
میبینیم آقا.
با خودم گفتم"تادوساعت دیگه از ترس میمیرید.حالا بخندید."در حالی که نمی دونستم تا چند وقت دیگه این من هستم که از ترس خواهد مرد؛و با هیجان به خواندن ادامه دادم.

((ببخشید یه نکته ای رو باید بگم.من به دو دلیل مقدمه جلد اول"حماسه دارن شان"یا همون"قصه های سرزمین اشباح"یعنی"سیرک عجایب"رو گذاشتم:
1-علاقه شدیدم به این نویسنده به خصوص این اثرش،و همچنین علاقه ای که به این مقدمه عجیب دارم.
2-میخواستم خودم بگویم مقدمه ای که نوشتم رو از کجا الهام گرفتم نکه کس دیگری بگوید.
با سپاس))
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mehrabi83

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
11/27/17
ارسال ها
245
لایک ها
791
امتیاز
93
محل سکونت
دنیای نامردی
#6
فصل چهارم
-تمام
نگاهی به قیافه بچه ها انداختم،رزا که داشت گریه میکرد،آذین و آزیتا زل زده بودن به یه گوشه،پسرا هم که فکر کنم خواب بودن؛آخه هیچ حرکتی نداشتن.تو سکوت بودیم که عرشیا پارازیت انداخت:
یعنی تموم شد؟!
با لحنی که لج آدمو در میاره گفتم:
نه.
وایی خدای من،رفت تو دیوار.خخ.
ماکان-بچه ها،بسه دیگه،رزا تو هم آب غوره نگیر؛هنوز ادامه داره،دوازده جلده ها.پا...
امیرعلی-جان من؛دوازده جلده.
-به جان تو.
ماکان-بسه بقیش رو بعدا میخونیم،پاشین،پاشین بریم بخوابیم که دیر وقته.
رزا اشکاش رو پاک کردو و گفت:
ساعت چنده؟
لبخندی زدم که بی شباهت به پوزخند نبود:
اگه گریت تموم شد دو و ربع.
پارسا-واو واقعا؟!چه زود گذشت.
خنده ای کردم و گفتم:
-بلی زمان زود میگذره.باید صرفه جویی کنیم.
که رزا و پارسا همزمان گفتن:
مرض.
رزا-مزه نریز نمک.
پارسا-زود برو بخواب.
-ای بابا دادشی ببین اذیتم میکنن.
عرشیا-بسه دیگه بچه ها بریم بخوابیم.
-باش به خاطر روی گل ماهت میرم؛شب خوش پسرا.
با این حرفم سریع با دخترا به سمت اتاقم رفتیم.واسه خواب آماده شدیم،تو رخت خواب رفتیم بعد هم به سه ثانیه نکشید که خوابمون برد.
صبح
-ملیکا،ملیکا بیدار شو دیگه،ملی.
صبر کن ببینم کی داره منو صدا میزنه؟چرا گفت ملی؟
-الو،دختر زنده ای؟!
آها آذینه مگه من گیرش نیارم(آخه میدونین من با اینکه همه رو با اسم مخفف صدا میزنم اصلا خوشم نمیاد کسی اسممو مخفف کنه،همه هم اینو میدونن و اسم منو مخفف نمیکنن)سریع از تخت پایین پریدم که آذین سریع تر عکس العمل نشون دادو رفت بیرون؛لباس پوشیده ای تنم کردم و سریع رفتم دنبالش.دور و بر رو نگاهی انداختم"ای کلک رفتی زیر میز،حالا
نشونت میدم"با گذشتن این حرف از ذهنم،به طوری که انگار اتفاقی نیافتاده وارده آشپزخونه شدم؛همه بیدار بودن و پشت میز نشسته بودن به جز آقاجون و مادر جون که احتمالا رفتن بیرون به قول خودشون یه هوایی تازه کنن به.سلام بلند بالایی کردم:
سلام،صبح همگی بخیر،گلتون اومد.
عرشیا-گلی جون سقف ریختا.
-میخواستم فضول پیدا کنم که کردم.دیگه کسی نبود؟
ماکان-اگه باشه هم بعدا پیدا میشه.بیا صبحونه بخور.
بیخیال ادامه بحث شدم و نگاهی زیر میز انداختم،وا پس این کجا رفت؟!بیخیال.رفتم سر سینک و شیر آب رو باز کردم که احساس کردم موجی از سرما روی سرم فرود اومد،نگاهی به پشتم انداختم که دیدم همه دارن میخندن کمی چرخیدم که آذین رو با پارچ خالی تو دستش دیدم؛تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که با پا برم تو حلقش،شیر آب رو بستم و سریعا دنبالش رفتم تا فکرمو عملی کنم که اونم سریع از آشپزخونه خارج شد و به سمت پذیرایی رفت؛داشتم دنبالش میرفتم که یهو یه چیزی به ذهنم اومد درجا ایستادم،به سمت آشپزخونه چرخیدم و با صدایی که به بچه ها برسه گفتم:
کیا این هفته رو کار دارن؟
و وقتی جوابی نگرفتم با هیجان،تقریبا داد زدم:
پس میریم شمال،دریا.یوهو.
برای چند ثانیه کسی چیزی نگفت تا اینکه پارسا سکوت رو شکست:
من که موافقم.
عرشیا و امیر علی هم همزمان برای تایید سرشونو تکون دادن که نگاهی به رزا و آزیتا انداختم.
رزا-من که هستم.
آزیتا-من باید اول از خانوادم اجازه بگیرم.
-باشه،پس حله دیگه.برنامه رو بریزیم؟البته بعد اینکه آزیتا اجازشو گرفت.
ماکان-منم که جزء آدمیزاد محسوب نمیشم دیگه.
-داداش گلم که فرشتس،موافقی دیگه مگه نه؟
-اگه نباشم که میخوریم.
-عه بد جنس نشو دیگه ماکانی.
عرشیا-اهه بسه دیگه حالم بهم خورد؛خوبه زنو شوهر نیستین شما.
با این حرف عرشیا منو و ماکان هردو به سمتش برگشتیم چشم غره ای رفتیم و گفتیم:
حسود.
-کلا پارازیت میندازه اهه،(به طرف ماکان چرخیدم)ماکان قبوله دیگه.
ماکان لبخندی زد و گفت:
معلومه که قبوله.
-پس یه چیز میمونه...
آذین-چی؟
-تو ساکت،...
-عه چرا مگ...
-حرفمو قطع نکن،میمونه یه چیز،امم پارازیتای عرشی.
عرشیا-چی؟!مگه من چیکار کردم؟
-اهه اینطوری قیافه نگیر مثه گربه ها،خب پارازیت میندازی دیگه...
ماکان-ملیکا بسه دیگه این قدر اذیتش نکن.
-باش به خاطر تو.
عرشیا-وای فقط به خاطر تو،تنها و تنها تو...
ماکان-بسه دیگه عرشی ساکت.
آذین قیافه مظلومی گرفت و گفت:
آیا منم میتونم نظر بدم.
-به خاطر کاری که کردی...
وای راستی من خیسم واستادم دارم نظرسنجی میکنم ای خداا.با صدای ماکان به خودم اومدم:
وای،خیسی ملیکا زود برو لباسات رو عوض کن.
باشه ای گفتم و سریع به سمت اتاقم رفتم تا لباسام رو عوض کنم.
بالاخره برنامه رو جور کردیم تا بریم شمال،بی خبر از اینکه داریم به جهنم ترس و وحشت نزدیک میشیم؛جهنمی که راه خروج نداره،فقط در ورودی داره؛که به روی ما کاملا بازه و منتظر ماست.
((ممنون میشم نظراتتون رو به من بگید تا رمان بهتری رو ارائه بدم،و اگه دوست داشتید لایک کنید.با تشکر از کسانی که رمان این بنده حقیر رو دنبال میکنن))
 
آخرین ویرایش

mehrabi83

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
11/27/17
ارسال ها
245
لایک ها
791
امتیاز
93
محل سکونت
دنیای نامردی
#7
فصل پنجم
سه شنبه
قرار شد امروز بریم شمال و جمعه برگردیم آخه این هفته تعطیل بود از شنبه دوباره باید بریم مدرسه.
عصابم خورد شد و گفتم:
باشه قبوله؛بریم.
بعد کلی بحث قرار شد من و ماکان و امیر علی و پارسا همراه هم بریمو بقیه دخترا با عرشیا برن.
چند ساعت بعد
بالاخره رسیدم به مقصد؛ویلا ماله پارساست یعنی اول مال داداش بوده بعد که داداش رفته رسیده به پارسا.جای بدی نبود به دریا هم نزدیک بود.وارد خونه شدیم سه تا اتاق داشت ما دخترا با هم رفتیم بزرگترین اتاق و پسراهم دو تا،دوتا رفتن یه اتاق ماکان با امیر علی و عرشیا با پارسا.
بعد از کمی استراحت،دور هم جمع شدیم تا تصمیم بگیریم چه کار کنیم،تنها چیزی که تو ذهنم بود رو گفتم:
بریم دریا دیگه.
رزا-نه سرده.
آزیتا-آره سرده فردا صبح بریم.
نمی دونم چرا اینقدر عجله داشتم واسه دریا رفتن؛خیلی محکم گفتم:
میریم؛زود برمیگردیم،خیلی نمی مونیم.
هوا اونقدرا هم سرد نبود که بچه ها میگفتن حداقل برای من.
آماده شدمو رفتیم سمت دریا؛به خاطر اینکه بچه ها سردشون بود با ماشین رفتیم وگرنه پیاده هم راهی نبود.
رسیدم لب ساحل سریع کفشام رو در اوردم و زودتر از بقیه آروم جلو رفتم هوا داشت تاریک میشد به خاطر همین خیلی نزدیک نرفتم فقط در حدی که آب پاهام رو لمس کنه البته برای خودم مهم نیست که حتی تا کمر برم تو آب؛چون سرده ماکان گیر میده.
سردی آب از پاهام به تمام بدنم منتقل میشه،با آب کمی که به ساق پام برخورد میکنه غرق در این پدیده عجیب میشم و خودم رو باهاش هماهنگ میکنم،چشمام آروم بسته میشه.دریا عجیب آرومم میکنه،انگار کل غم ها،دردها،بدی هاو همه چیز را از من بیرون میکشه؛احساس سبکی میکنم مثل یک پر کاه.
یک صدایی را میشنوم بر میگردم،وایی این اینجا چیکار میکنه؟!فکرم رو سریع به زبون میارم:
تو اینجا چیکار میکنی؟دیوونه نمیگی سکته میکنم؟
ماکان-میخواستی اینقدر غرق دریا نشی.
نمی دونم چرا یهو بغضم گرفت آروم گفتم:
ماکانی.
ماکان-جانم خواهری؟
-چرا وقتی دریا رو میبینم یاد مامان میوفتم؟
صدای اونم رنگ غم گرفت:
چون مثل دریا مهربون بود،دلش بزرگ بود مثل دریا.
-پس بابا هم خیلی قوی بود که وقتی کوه میبینم یادش میفتم.مگه نه؟
ماکان-آره بابا همیشه پشت خانوادش بود قوی،مثل کوه.
اشک جلوی چشمام رو گرفت دلم واسشون تنگ شده؛خواستم برم تو بغل ماکان که صدایی جلوم رو گرفت:
چی میگین شما خواهر و برادر؟دیوونمون کردین.
جلوی اشکام رو گرفتم و نگاهی به پشت انداختم،عرشیا بود لبخندی زدم که کاملا مصنوعی بود.دلم گرفته بود میخواستم برم،دیگه نمیخواستم کنار دریا باشم.اومدم بگم بریم که رزا حرفمو زد:
بریم بچه ها؟
-بریم.
فکر کنم همه غمه تو صدام رو فهمیدن که هیچی نگفتن و رفتیم سمت ویلا.
به ویلا که رسیدیم کمی حالم بهتر شده بود و با بچه ها کلی بازی کردیم و خندیدیم تا سه صبح،بعد رفتیم تو تخت خواب،اما خوابم نمیبرد شاید به خاطر یاد آوری مامان بابا بود؛شاید هم به خاطر اتفاقاتی که قرار بود بیفته.اتفاقاتی که از یک دریا رفتن ساده شروع شد.
 
آخرین ویرایش

mehrabi83

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
11/27/17
ارسال ها
245
لایک ها
791
امتیاز
93
محل سکونت
دنیای نامردی
#8
فصل ششم
صبح ساعت شیش
اصلا خوابم نمیبرد،همش دارم توی جام تکون میخورم.بالاخره خسته شدم و از جام بلند شدم تا کمی آب بخورم؛دیشب اینقدر دیروقت خوابیدیم یعنی دیگران خوابیدن یادمون رفت آب بیاریم،پس بی سر وصدا لباس پوشیده ای تنم کردم تا برم آشپزخونه.
وارد آشپزخونه شدم و لیوانی رو پر از آب کردم؛سمت لبم بردم که بخورم ناگهان کسی از پشت هل داد جلو که باعث شد کل لیوان آب بریزه روی لباسم جیغ خفیفی کشیدم،خواستم به عقب برگردم که دستی روی صورتم رو پوشونده و صدایی آروم به گوش رسید:
منم دختر جیغ نکش.
و همزمان با حرفش دستش رو برداشت نگاهی انداختم،درست حدس زده بودم،عرشیا بود چشم غره ای بهش رفتم و مثل خودش آروم گفتم:
دیوونه چرا اینطوری میکنی؟...
خواستم فحش بارونش کنم،که ترس تو نگاهش باعث سکوتم شد زل زدم بهش که بالاخره به حرف اومد:
یکی بالاست.
چشم غره ای دیگه ای بهش رفتم گفتم:
عه،نه بابا.خب معلومه غیر از من و تو بالان دیگه.مسخره کردی منو؟
عرشیا-نه ملیکا،یه کسی غیر خودمون.شاید یه....نمیدونم یه چیزی غیر انسان.
-وای،عرشی ولم کن،صبحی زودی سره کارم گ...
عرشیا-اهه جدی میگم.
-باشه بابا الان فراموشش کن بچه ها الانه که بیدار شن،بفهمن بدبختیم،بعدا درموردش...
-به به،چه خبره اینجا؟
هینی کشیدم و به پشتم برگشتم ماکان بود این بار با صدای نه چندان آرومی گفتم:
شما پسرا قصد کشتن منو دارین؟اهه.
ماکان خنده ای کردو و گفت:
حالا چرا خیسی خواهر گرامی؟
و خنده اش شدت گرفت که عصبانی شدم و تقریبا داد زدم:
میتونی از عرشیا خان بپرسی که چرا گند زد به من.
با اینکه عصبانی بودم،ازجام تکون نخوردم،از این دخترای لوسی نیستم که تا تقی به توقی میشه قهر میکنن و میرن تو اتاق.واستادم و زل زدم به عرشیا؛عرشیا نگاه گربه مانندی به منو بعد به ماکان انداخت و گفت:
منکه کاری نکردم.
-اهه اینطوری نگاه نکن مثل گربه،خیسم کرده بعدش هم میگه کاری نکردم.
بعد گفتن حرفم خواستم برم سمت اتاق که دیدم همه دم در آشپزخونن با صدایی رسا گفتم:
سینما تموم شد دوستان(ولوم صدام رو پایین آوردم در حدی که فقط خودم بشنوم)اینا رو کم داشتم.
به سمت اتاق رفتم و لباسام رو عوض کردم اصلا حرفای عرشیا رو یادم رفته بود که ای کاش هیچوقت فراموش نمیکردم و حرفاش رو به شوخی نمیگرفتم.
بعد از خوردن صبحانه کم کم آماده شدیم تا بریم دریا،امروز گرمتر بود پس بچه ها رو راضی کردم تا پیاده بریم.
رسیدیم لب ساحل و ایندفعه همه با هم رفتیم تو آب؛و کلی روی هم آب پاشیدیم بالاخره بعد از کلی بازی خسته شدیم بچه ها رفتن بشینن که من گفتم:
تا خیسم میخوام برم تو آب،زود میام.
ماکان-نه صبر کن منم همراهت میام،تنها...
امیر علی-تو باید با من بیای وسایل رو بیاریم.
ماکان-پس صبر کن تا بیام(رو به امیرعلی)دیوار کوتاه تر از من ندیدی؟عجب ها این دوتاهم میتونن کمک کنن به جانم خودم
امیرعلی-غر نزن بیا بریم.
عرشیا-من مراقب ملیکا هستم تو برو.
نمی دونم چرا این حرفو زدم،اتومات بود:
نخوام مراقبم باشی کی رو باید ببینم؟
پارسا-منو
-خب پس مراقبم باشی بهتره تا اینو ببینم.
پارسا-مگه من چمه؟هان؟جواب بده؟
بی اعتنا بهش رفتم تو دریا نگاهی کوتاهی به پشت انداختم که دیدم،ماکان و امیرعلی دارن میرن،دخترا رو ساحل ولو شدن،عرشیا و پارسا هم زل زدن به من،مثلا مراقب من هستن.
دیگه نگاهی به پشتم نکردم و مستقیم رفتم سمت دریا،بدون اینکه کمی فکر کنم.

((از تمامی کسانی که داستان رو میخونن متشکرم و باید نکته ای را بگویم:اگر جایی از داستان حرفهایی بین دختر و پسر ردوبدل شد خواهشا برداشت عشق و عاشقی نکنید چون من هیچ هدفی برای عاشقانه کردن داستان ندارم و نخواهم نداشت.بازهم ممنونم از تمامی کسانی که وقتشون رو برای این رمان میگذارند))
 

mehrabi83

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
11/27/17
ارسال ها
245
لایک ها
791
امتیاز
93
محل سکونت
دنیای نامردی
#9
فصل هفتم
آب تا زانوهایم رسیده بود هنوز رازی نبودم،پس بیشتر به سمت آب رفتم.حس خوبی بود نمیدونم چرا،اما هر وقت میرم داخل دریا احساس میکنم داخل آغوش مادر فرو رفته ام.به پیشروی ام ادامه دادم تا اینکه آب به گردنم رسید خواستم ادامه بدم که فریادی از رفتنم جلوگیری کرد،صدای عرشیا بود:
هی ملیکا نرو،خطرناکه برگرد.
توجهی بهش نکردم بدنم به خاطر خیس شدن لباسام سنگینی میکرد،حتی حوصله اینکه برگردم و نگاهش کنم رو نداشتم،بیخیالش شدم؛چشمام رو بستم و بیشتر از اون هم جلو نرفتم تا دادش در بیاد؛گردن توی آب بودم و ذهنم داشت دنبال مامان و بابا میگشت،کجا؟نمیدونم،فقط دنبالشون بودم؛شاید عمق دریا،شایدهم تو جسم خودم،نمیدونم.
یکدفعه دو دست قوی روی کمرم قرار گرفت،چشمام رو باز کردم.دو دست،که معلوم بود دستان یک مرده من رو به طرف جلو محکم هل داد،فکر میکردم عرشیاست و الان دستم رو میگیره و شروع میکنه خندیدن و مسخره کردن؛اما وقتی رفتم زیر آب فهمیدم اشتباه میکردم،عرشیا نبود.نمیتونستم نفس بکشم ریه هام از آب پر شده بود.حتی توانایی دستو پا زدن نداشتم؛هر کسی که هلم داده بود اینقدر سریع اینکار رو کرده بود که دست وپام رو گم کرده بودم.راستی کی منو هل داد؟کی بود که الان نیست تا نجاتم بده،یعنی میخواست من بمیرم؟بزار ببینم مامان بابا چرا اینجان؟!چرا...

با سوزش بدی داخل قفسه سینم از خواب بیدار شدم،آروم چشمام رو باز کردم که با یک لبخند شیرین روبه رو شدم،کمی دقت کردم ماکان بود.دستی به سرم کشید و آروم با صدایی که نگرانی توش موج میزدگفت:
خوبی خواهری؟
لبخندی در جوابش زدم و با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:
خوبم،(کمی اخمام رو درهم کشیدم)دقیقا چیشده؟
خنده ای کردو گفت:
اونو بذار عرشی تعریف کنه.
-حالا چرا اون؟
ماکان-میفهمی؛میتونی پاشی بریم پیش بچه ها؟
سرم رو به معنی آره تکون دادم.آهسته از رو تخت بلندم کردو به سمت هال رفتیم که همه دور هم جمع بودن.همین که منو دیدن عرشیا با لحنی عصبانی گفت:
خانم تشریف اوردن؛چه عجب.
نگاه متعجبی به بچه ها انداختم که همه داشتن ریز ریز میخندیدن،روی اولین مبل نشستم و با جدیت گفتم:
جریان چیه؟
عرشیا-هیچی فقط من الکی خودمو انداختم تو آب.تا آبو از آب بیرون بکشم و نجات بدم.
همزمان با حرفش اشاره ای به خودش کرد؛تازه متوجه پتویی شدم که دورش پیچیده بود،کم کم همه چیز یادم اومد؛یکی من رو هل داد داخل دریا داشتم خفه میشدم،حتما عرشیا نجاتم داده که اینطوری حرف میزه،اما کی من رو توی دریا انداخت؟سوالم رو بی مقدمه و با اخم(انگار یکی از بچه ها اینکار رو کرده باشه)پرسیدم:
کی منو هل داد تو دریا.
و نگاهی به تک تکشون انداختم.رو عرشیا متوقف شدم،چشماش رو باریک کردو گفت:
نگو میخوای بگی یکی هلت داده.
شونه ای بالا اندختم.
-خب داده،اگه نمیداد که نمی پرسیدم؛حالا هم به زبون خوش بگید کی بوده؟
همه نگاهی به یکدیگر انداختند؛سکوت عجیبی بر فضا حکومت میکرد که عرشیا شکستش:
ببین ملیکا تو رفتی تو دریا یه جا ایستادی آب تقریبا تا گردنت رو پوشنده بود،بعد یهو متمایل شدی به جلو و با کله رفتی تو آب،منم اومدم نجاتت دادم؛همین.کسیم تو رو هل نداد.فکر میکنم تعادلت رو از دست دادی.پس چرت و پرت نگو،لطفا.
آروم زمزمه کردم
-من مطمئنم کسی هلم داد،یه نف...
یهو مخم سوت کشید و تقریبا داد زدم:
-کسی به من نفس مصنوعی داده؟
پارسا-اره.
اومدم حرفی بزنم که امیر علی سریعا گفت:
وقتی من و ماکان رسیدیم تو رو از دریا اورده بودن بیرون،ماکان بهت نفس مصنوعی داد.
بدون اینکه عکس العمل اضافه ای انجام بدم،بی اعتنا به سوالی که پرسیدم با آرامش کامل گفتم:
خب میمونه یه موضوع.
رزا که به حالت عصبی و متفکری روی راحتی مچاله شده بود آروم با صدایی که از ته چاه میومد گفت:
اینکه چه کسی تو رو توی دریا هل داد.
و زیر چشمی به من نگاه کرد.یک لحظه همه ساکت شدیم که عرشیا سریع گفت:
ملیکا یادت هست صبحی بهت گفتم یه کسی غیر از خودمون تو خونست؟
آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم موضوع رو مسخره جلوه بدم،که آذین باعث جلوگیری از این کار شد:
منم یه چیزی دیدم،شبیه انسان بود،اما سایه بود،نمیدونم شاید...نمیدونم یه چیزی بود یه کسی به قول عرشی غیر خودمون،من دیدمش البته سایشو،شایدم خودش بود،اهه نمیدونم.
وسرشو بین دستاش گرفت همه به آذین خیره بودیم و حتی پلک نمیزدیم،نمیدونستم بخندم،گریه کنم،شجاع باشم یا پاشم و جیغ بکشم؛آخه این چیزا چه معنی داره؟
 

mehrabi83

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
11/27/17
ارسال ها
245
لایک ها
791
امتیاز
93
محل سکونت
دنیای نامردی
#10
فصل هشتم
ماکان-بسه دیگه پاشین بریم ناهار بخوریم،خیالبافی هم نکنید.
هیچ کس حرفی نزد و مخالفتی نکرد؛فقط آهسته از جامون بلند شدیم و رفتیم سمت آشپزخونه.ناهار بچه ها جوجه کباب گرفته بودن،ناهار تو سکوت گذشت و بعد ناهار همه به سمت اتاق ها رفتیم تا بخوابیم.سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم؛و موفق هم شدم و سریع به خواب عمیقی فرو رفتم.
با سروصدایی از خواب بیدار شدم،به اطرافم نگاهی انداختم بچه ها خواب بودن کمی دقت کردم صدا از بیرون بود بیخیال شدم،احتمالا یکی از پسراست.
بعد از چند دقیقه که خوابم نبرد پاشدم رفتم بیرون.وارد هال شدم که دیدم عرشیا روی کاناپه طاق باز خوابیده و زل زده به سقف؛میرم و روی مبل کناریش میشینم،متوجه حضورم شده اما هیچ چیز نمیگه.چند ثانیه صبر میکنم به حرف نمیاد پس خودم باید سکوت رو بشکنم:
میگم عرشی.
عرشیا-بله
اینقدر خشک و بی احساس گفت که تا چند ثانیه مونده بودم که بپرسم یا نه بالاخره تصمیم رو گرفتم و گفتم:
واقعا امروز صبح کسی رو دیده بودی؟
یهو بلند شد و نشست و آرنج هاش رو روی زانوهاش قرار داد اینبار باصدایی که کمی ولومش رو پایین اورده بود لب گشود:
آره،البته نه به اون وضوح ولی دیدم یه سایه بود؛شاید انسان،نمیدونم(صاف نشست با جدیت ادامه داد)فراموشش کن اگر هم چیزی بوده تموم شده،دیگه حتی درموردش کوچکترین حرفی نزن.
بلند شد که بره،وسط راه ایستاد همونطور پشت به من با لحنی که خواهش توش موج میزد گفت:
لطفا با خودتم در این رابطه کلنجار نرو که بخوای عصبی بشی و بزنی به سیم آخر کلا فراموشش کن،فهمیدی.
کلمه فهمیدی رو اینقدر محکم گفت که سریعا به حرف اومدم:
باشه.
بعد از اون صحبت کوتاه همه چیز رو فراموش کردم و دیگه کوچکترین حرفی بینمون در رابطه با این موضوع رد و بدل نشد.
بقیه سفر به خوبی گذشت،با شوخی،خنده،دیوونه بازی و کارای مختلف دیگه،و بدون اتفاقات عجیب یا به قول ماکان خیالی ما.
جمعه ساعت هفت
از ویلا بیرون زدیم.همونطور که اومدنی میومدیم سوار ماشین شدیم حرکت کردیم به سمت تهران.اصلا حال نداشتم؛فکر اینکه باید برم مدرسه کل انرژیم رو میگرفت،ولی کو چاره؟کل راه رو خواب بودم و همش خواب های عجیب میدیم،ولی مثل همیشه بهشون بی اعتنایی کردم و به فراموشی سپردم.
شنبه صبح
بعد از اینکه ماکان خودشو کشت تا بیدارم کنه و نا امید از اتاق بیرون رفت از خواب بیدار شدم و شروع کردم آماده شدن؛بعد از شونه کردن موهام سریع لباس هام رو پوشیدم و طبق عادت ادکلن مورد علاقم رو زدم،حوصله صبحونه نداشتم،خیلی آروم از خونه جیم شدم تا مامان بهم گیر نده که صبحونه بخورم.وارد کوچه شدم و تاسر کوچه دوییدم؛وقتی رسیدم،چند دقیقه ایستادم تا رزا برسه بریم مدرسه.نمیدونم چرا از صبح که بیدار شدم حس بدی داشتم کلا از دنده چپ بیدار شده بودم،و البته حقم داشتم که حس بدی داشته باشم،حس شیشم اتفاقات بد رو هم تشخیص میده دیگه،و این یکی روخیلی خوب تشخیص داده بود.
بعد از رسیدن رزا؛و سلام احوال پرسی،بی هیچ حرفی به سمت مدرسه حرکت کردیم.

فصل نهم
وارد خونه شدم بی حال به مادرجون و آقا جون سلامی کردم و به سمت اتاقم رفتم.بعد از عوض کردن لباسام یه راست رفتم رو تخت؛بعد از مدت کوتاهی صدای مادرجون بلند شد:
ملیکا،ملیکا،بیا ناهار.
-نمیخوام.
بعد چند ثانیه تقه ای به در اتاقم خورد.
-بفرما.
مادرجون درو باز کردو و توی چهارچوب استاد با صدای نازش گفت:
چرا نمیخوری؟چیزی شده گلکم.
-نه مادرجون،نمیدونم چرا اشتها ندارم.بعد ظهر یه چیزی میخورم.
مادرجون-باشه هرطور مایلی.
بعد از گفتن این حرف بیرون رفت و در رو آهسته بست؛و منو تنها گذاشت تا به خوابم.
دوساعت بعد
"یه نفر با چاقو دو تا خط بلند و عمیق روی ساعدم کشید،پس چرا درد نداشت؟!چرا من بیخیال زخم عمیق روی ساعدم شدم و زا زدم به صاحب این اثر زیبا روی دستم؟!"
یهو از خواب پریدم و توی تختم نشستم.وای این چه خوابی بود خدا؟!چندتا نفس عمیق کشیدم و به سمت دستشویی رفتم،شیر آب رو باز کردم چند مشت آب روی صورتم ریختم؛دستم رو لای موهام بردم و به ملیکای داخل آینه خیره شدم.
بعد از چند ثانیه نگاهم رو از آینه گرفتم،شیر آبو بستم و رفتم بیرون.
رفتم سمت تلویزیون و روشنش کردم کانال ها رو بالا پایین کردم اما برنامه خاصی نداشت؛تلویزیون رو خاموش کردم و روی مبل لم دادم خیلی بی کار بودم،گوشیم رو برداشتم به رزا اس ام اس دادم:
رزی میای بریم بیرون؟
بعد از چند دقیقه پیامش رسید:
شرمندتم آبجی کار دارم.
سریع جوابش رو دادم:
نه بابا شرمنده چیه.فعلا
میدونستم که آذین و آزیتا هم نمیان چون همین امروز گفتن باید برن کلاس.رفتم طرف اتاق ماکان.دو ضربه زدم که صداش بلند شد:
حرفتو از همون جا بگو.
وای خدا محبتش رو برم من.
-میای بریم بیرون حوصلم سر رفته.
ماکان-بادوستات برو.
-نمیان.
ماکان-منم کار دارم تنها برو.
آهی کشیدم و آروم حرفش رو تکرار کردم:
کار دارم، کار دارم.
با صدایی بلند ادامه دادم:
باشه.پس تنها میرم.
ماکان-مراقب خودت باش،زودم بیا.
-باشه بابا.
سریع به سمت اتاقم رفتم و لباس رو عوض کردم.یه تیپ سر تا پا مشکی،مشکیه یک دسته،گوشیم رو هم توکیف مشکیم انداختم کیف پولم و کیف مدارکمم گذاشتم توی کیف و رفتم بیرون.
 
آخرین ویرایش