• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان عشق گاهی تلخ گاهی شیرین | roza کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع roza
  • تاریخ شروع

roza

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/27/17
ارسال ها
22
لایک ها
107
امتیاز
28
#1
کد رمان : 1150
ناظر رمان: PaRIsA-R


رمان :عشق گاهی تلخ گاهی شیرین
ژانر:عاشقانه ،طنز ،غمگین
نام نویسنده :z.r

خلاصه رمان:
داستان در مورد دو خواهره که وارد زندگی دوتا برادر میشه
النا والینا که دو قلو بودن شباهت زیادی به هم داشتن
و اما این شباهت باعث شد که وقتی وارد زندگی رادمان و رادوین بشن ....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,785
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

roza

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/27/17
ارسال ها
22
لایک ها
107
امتیاز
28
#3
الهی من بمیرم راحت شین
واالله انگار من فقط تو خونم الی درو باز کن
الی کجایی اهههه
رفتم درو باز کردم دیدم مامانه
من‌‌‌‌‌‌‌:سلام مادر جونم کجا بودی
مامی:رفته بودم خونه مادر جون
من:اوکی پس الی کجاست
مامی: رفته کلاس
من:باشه پس من اتاقم کاری داری صدام کن
مامی :باشه عزیزم برو
رفتم اتاقم یه لحظه چشمم افتاد آینه اتاقم رفتم جلوش وایسادم
من النا هستم با چشمای خاکستری با موهای سیاه با پوست سفید با لبای قلوه یی با بینی متناسب به صورتم قدم بلند ۱۷۳ وههمچنین موهام هم بلنده تا زیر باسنم به هر حال من یه خواهر دارم قل خودم و تنها تفاوتی که داریم تو رنگ چشمامونه الینا رنگ چشماش آبیه و میتونم بگم رنگ چشمای الینا به مامی جونم رفته
البته من یه برادرم دارم به اسم ایهان که شبیه باباست موهای سیاه با چشمای سیاه پوست سبزه قدبلند والبته ورزشکار

الینا:النا کجایی
باصدای الینا به خودم اومدم
من:هان چی گفتی
الینا:میگم کجایی چهارساعته دارم صدات میکنم
النا:داشتم فک میکردم
الینا:چه فکری
من:گیر دادیا چه خبر
الینا :هیچی رفتم کلاس بعدشم اومدم خونه
من: همین
الی: اره مشکوک میزنی نکنه عاشق شدی
من:خخخخخخخخخ منو عاشقی برو باو

الینا رفت بیرون منم رفتم پایین دیدم بابا هم اومده
من:سلام باباجونم چطولی
بابا :سلام عزیزم مرسی عشقم
نگاه کردم دیدم اوههههه مامان عصبی شده
روبه بابا گفتم بابا نگو این حرفارو عشقت که پشت سرته
بابا خندید گفت بله اینکه عشقمه و شما ثمره عشقمون
مامان گونه هاش قرمز شد آخییی مامان خجالت کشید

ایهان از طبقه بالا اومد گفت: چی گفتین که مادر ما خجالت کشید
خندیدم چیزی نگفتم
مامان گفت:بهتره بریم شاممون رو بخوریم
باهم رفتیم سر میز
النا :بابا میگم چیزه
ایهان:چیزنیس جیزه
بابا:ایهان...‌.بگو دخترم راحت باش
من:میدونی باباجون خب تابستونه منم نمیرم دانشگاه بیکارم
خب میخوام اگه اجازه بدی برم با دوستام شمال
الینا :ایول شمال باباجونم تورو خدا بذار بریم
بابا:والله نمیدونم بذار ببینم چی میشه
اخجون یعنی میذاره بریم
این حرف بابا یعنی باشه
بعد شام رفتیم نشستیم تو هال
ایهان :راستی بابا آقای رادمنش زنگ زد
بابا:چی گفت
ایهان:گفت یه مدت صبر کنیم گفت مادرش مریضه رفته شمال بعد اینکه برگرده قرار داد امضا میکنم
مامان:چه آدم خوبیه که به مادرش بیشتر اهمیت میده از یه قرار داد چند میلیونی گذشته رفته پیش مادر مریضش
بابا:اره آدم خوبیه
الینا :بابا
بابا : جان بابا
الینا:قرار شمال چی‌شد میزارین بریم
بابا: باشه فقط مامانتونم باهاتون میآید
من والینا باهم :باشه قبول
بابا: خب برین اماده شین
من و الینا رفتیم بالا تا آماده شیم بعدشم خوابیدیم
صبح با صدای الینا بلند شد
الینا:دختر زود باش بلند شو باید آماده شیم قراره بعدازظهر بریم شمال
باشنیدن اسم شمال در جا بلند شدم
رفتم. W.cوکار مربوطه رو انجام دادم رفتم پایین دیدم
خاله گلسوم(خدمتکار )داره ناهار درست میکنه اما خبری از مامی جونم نیس
یه سلام به خاله دادم نشستم صبحونه خوردم
خاله گلسوم:دخترم مامانت گفت شب با پدرتون برین خونه حاج خانم
من :باشه خاله جونم
خاله خندید چیزی نگفت
--------------------------------******---------------------------------
شب با پاپی الینا ایهان رفتیم خونه خانم جون البته ناراحت بودم چون قرار شمال برا فردا افتاده بود
ولی عادت داشتم هیچ وقت نمیذاشتم کسی بفهمه که ناراحتم
پس با روی باز رفتم و خندون رفتم خونه خانم جون (مادر بابا)
خونه اقاجون یه خونه ویلایی با دکوراسیون قدیمی
مامانی:هی دختر خیلی بی وفا شدی کمتر میآی اصلا اقاجون اینهمه دوست داره به اون سر میزدی
من :وای یه نفس بگیر خانمی خب ببخشید من چیکار کنم دنبال کارم وقت نمیشه
مامانی:دنبال کار وقتی بابات شرکت داره میری دنبال کار
من :وای مامانی میدونی که اصلا دوست ندارم با پارتی کار پیدا کنم
مامانی:والله نمیدونم اون خواهر که داره درس میخونه نمیاد اینم از تو که دنبال کاری با این که دو قلو هستین اما از زمین تا آسمون فرق دارین
راس میگفت فرق داشتیم من چند سال جهشی خوندم علاوه بر اون دانشگاه به صورت فشرده خوندم یعنی دانشگاه یه روز تعطیلی نداشتم تا اینکه لیسانس گرفتم با اینکه ۲۲ سالمه اما دارم فوق لیسانس رو هم میگیرم
اما الینا اروم اروم درس میخونه
الانم داره لیسانس میخونه
ایهانم مثل من درسشو خونده با جهش و کلاس های فشرده
پارت اول رمان عشق گاهی تلخ گاهی شیرین
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

roza

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/27/17
ارسال ها
22
لایک ها
107
امتیاز
28
#4
از بس ما باهوشیم

بالاخره بعد از شام عزم اومدن به خونه رو کردیم صبح ساعت پنج مامان بیدارمون کرد تا اماده بشیم بریم شمال

₩₩₩₩₩₩₩₩₩₩₩₩₩₩₩₩₩₩₩₩₩₩

تو راه شمال بودیم داشتم رانندگی میکردم مامانم داشت میوه پوست میکند این الینا ذلیل مرده هم خوابیده بود

مامان:بیا دخمل خوشگلم بخور جون بگیری

من:واااا مامی طوری میگی جون بگیری که انگار از مرگ برگشتم

مامان:خدا نکنه دخترم فقط میگم خسته ای بیا بخور

من:میسی مامان الینا رو بیدار کن کمی هم اون برونه

مامان "باشه دخترم

مامان داشت الینا رو بیدار میکرد که یه ماشین کوپه به سرعت از کنارم رد شد منم لجم گرفت باید از اون جلو بزنم اگه جلو نزنم النا نیستم(وجی:پس الینایی)
من:مامان و الینا کمر بندا تونو ببندید
مامان:واااا چرا النا
من:یه دفعه حال سرعت بهم دس داد
الینا با حالت خوابالو:یا خدا نمیریم
من:نمیمریم نترس
با سرعت ۱۶۰ داشتم میرفتم که دیدم همون کوپه کنار جاده وایساده
یه دفعه چنان زدم رو ترمز که فک کنم لاستیکای ماشین سوخت(وجی:از بس بیکاری که اونطوری زدی ترمز)

مامان :وای دختر چی کار میکنی
پیاده شدم رفتم سراغ کوپه
نمیدونم چرا را این کارو کردم اما یه حس باعث شد من بایستم و برم سراغ اون ماشین
به شیشه ماشین ضربه زدم
یه پسر شیشه رو داد
پسر :بله
من :ببخشید اتفاقی افتاده
پسر:نه مرسی
تا اینو گفت یه دختر پیاده شد .....هر چی تو معدش بود..‌.
پسر :رادینا چت شد
پسره پیاده شد رفت کنار دختره
دختره که همون رادینا:هیچی فقط بریم
من:عزیزم ببخشید حالت خوبه
مامان از ماشین پیاده شد اومد طرف ما
مامان :دخترم چیزی شده
رادینا:ببخشید خانم هیچی نیس فقط کمی شوک شدم

مامان یه شکلات داد دست دختره گفت دخترم اینو بخور حالت خوب میشه حتما فشارت افتاده
رادینا :ممنون خانم
مامان:خواهش عزیزم بعد رو به من گفت بریم النا
من:باشه مامان
از اونا خداحافظی کردیم
سوار ماشین شدیم
تا رسیدن به ویلا چیز خاصی اتفاق نیافتاد
___________________________________________☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆

من و الینا دو تا دوست مشترک داریم به اسم شبنم و شیرین
قرار بود اینا هم بیان ویلای ما
ویلا ما نزدیکای دریا بود یعنی ویلا همسایه باعث میشد ‌‌‌‌‌‌مابه دریا دسترسی نداشته باشیم البته از ویلا دریا دیده میشد
زنگ زدم به شیرین :هااااااان
من:زهرمار
شیرین:بنال پشت فرمونم
من:بی ادب کجاین
شیرین:تو راه داریم میرسیم
من:خب شبنم با تواه
شیرین :اره
من:خب پس میبنمتون
شیرین:من که مشتاق دیدار تو نیستم بای
من:منم دوس ندارم تورو ببینم بای شکلات قهوه‌ای
تا خواس بازم حرف بزنه گوشی رو قطع کردم رفتم اتاقم
از اتاقم کامل به دریا دید داشتم
اتاقم ترکیبی از آبی و قرمز و سیاهه
رفتم بالکن اتاقم نشستم رو صندلی که تو بالکن بود نمیدونم چطور شد که اونجا خوابم برد
با صدای شیرین که داشت منو صدا میزد بیدار شدم دیدم شیرین تو اتاقه
شیرین:هی دختر کدوم گوری هستی
من:زهرمار تو بالکنم
اومد تو بالکن؛شیرین :واااا چرا چشامات این طوری شده گریه کردی
من"گریه کجا بود خوابم برده بود
شیرین :اووکی
من:شبنم کجاست
شیرین :رفت اتاق الینا بخوابه
من:وااا خوابشو آورده اینجا(وجی:خودت اصلا خواب نبودی)
شیرین:چبدونم
من:مامانت اینا کجان
شیرین:پایین،خب برنامه چیه
من:فعلا بذار بچه ها بیان بگم برنامه چیه
شیرین:اوکی
ساعت حدودا ۷ شب بود که دیدیم نخیر انگار خواب شبنم تمومی نداره
یه لحظه فکر شیطانی به سرم زد
رفتم اتاق الینا دیدم هر دوتاشون روی تخت چنان همدیگر بغل کردن که انگار شوهرشونو بغل کردن از این تصویر واقعا خندم گرفت
رفتم پارچ کنار تخت برداشتم اروم ریختم رولحاف شبنم کمی تکون خورد اما چشماشو باز نکرد
کمی از آب رو هم ریختم رو لحاف الینا
بعد پارچ گذاشتم کنار میز بعد رفتم بیرون که مثلا من اصلا تو اتاق نبودم
رفتم پایین دیدم مامی با خاله نشستن دارن حرف میزنند شیرینی جلو تی وی نشسته داره پسران برتر از گل رو که تو اروپا پخش میشه نگاه میکنه(پسران برتر از گل یه فیلم کره ای )
رفتم نشستم کنارش
من:شیشن
شیرین:زهرمار شیشن
من:خب حالا چرا جوش میاری
شیرین:هیس بذار ببینم چی میگه
من:وایی شیرین توروخدا بیخیال این شو برو ببین شبنم چرا بیدار نمیشه
شیرین:خب خودت برو
من:من رفتم اما بیدار نشد
شیرین:خب پس بذار ببینم گوجونپیو به این دختره چی میگه بعد برم بیدارش کنم
من:باشه از دست تو
بعد دو سه دقیقه فیلمه تمومی شد شیرینی رفت تا شبنمو بیدار کنه
میدونم خوابشون سنگینه به همین راحتیا بیدار نمیشن حتی با آب
بعد چند دقیقه صدای خنده شیشن میومد فک کنم با صحنه زشتی مواجه شده بود
بعد صدای عصبی الینا که میگفت میکشمت شیرین اگه بگیرمت میکشمت
شیرین با جیغ و داد میومد پایین الینا با دمپاییبه دس
خخخخخخخخخ،حالا بدو کی بدو ،حدود یه ربع کل خونه رو دویدن
 

roza

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/27/17
ارسال ها
22
لایک ها
107
امتیاز
28
#5
بالاخره تسلیم شدن الینا در حالی که نفس نفس میزد وایساده بود به شیرین گفت حسابتومیرسم شیرین خانوم

شیرین شکلک در آورد و خندید چیزی نگفت با هم فیلم ببینم که مامان صدا زد برای عصرانه
من:مامان جونم میشه یه خواهشی کنم
مامان:بگو
من:مامان اقاجون کلید ویلا رو داده میشه من و بچه ها بریم اونجا

مامان:والله نمیدونم به بابات بگو ببین چی میگه

من:واا مامان خواهش

مامان :باشه به شرطی که به رحمان (سرایدار باغ)حرص ندی
خندیدم گفتم باش
ویلای اقاجون با ویلای ما چندان فاصله نداره فقط بهترین خوبی ویلای اقاجون اینکه کناره دریاست
بعد عصرونه حاضر شدیم بریم ویلای اقاجون. و خانم حیدری (دوست مامان و خاله سمیه(مامان شیرین))بیاد ویلای ما وقتی زدیم از ویلای خودمون بیرون گفتم
من :بچه ها بریم بترکونیم
شیرین:آخ گفتی النا بریم یه حالی بدیم به خودمون

شبنم:چنان میگه حال بدیم انگار پسره ماهم دوست دختراش...
تامیخواست حرفشو ادامه بده شیرین گفت:خفه باو

الینا:النا بریم یه چیزاییم بگیریم
یه سر رفتیم تو فروشگاه شهر وسایل که لازم داشتیم وخریدیم آوردیم ویلای اقاجون
ویلای اقاجون بزرگتر از ویلای ما بود همینطور روبه دریا
اینجا یه سرایدار داره که با خانوادش اون طرف ویلا برا خودشون خونه دارن

خیلی خسته بودم به خاطر همین رفتم بخوابم و از بقیه بی خبر انگار رفته بودن اتاقی انتخاب بکنن بخوابن
رو تخت که افتادم از هوش رفتم
__________________________________
_______________________________
صبح با صدای دخترا از حیاط بیدار شدم رفتم بالکن اتاقم از اونجا داد زدم
من:چه خبرتونه سروصدا میکنین
الینا:سلامت کو خرس جون
شبنم:گشنه بودی خوردی
شیرین:واااا چه خرس بدی
بعدم شروع کردن به خندیدن
منم رفتم تو لباسامو عوض کردم رفتم حیاط
شیرین:بچه پایه این امشب بریم کنار دریا
من:من موافقم
الینا :بریم اما بایدالنا کنار دریا واسمون بخونه
من:عمرا اگه بخونم
شبنم :میخونی
من نوچ
شبنم :پس نمیخونی
من:نه
شبنم :باشه نخون اما یه لحظه بیا اتاقم یه چیزی بگم بعد بریم
من:خوب اینجا بگو
شبنم:نوچ نمیشه اخه باید ببینی تا بهت بگم
بعدشم منو به زور برد اتاقش تا میخواستم حرف بزن شروع کردبه قلقلک دادنم
شنبم:حالا گیتار میزنی میخونی یا نه
منم که حساس قبول کردم تا دس از قلقلک دادن من برداره
بعد کلی خنده باهم رفتیم بیرون من که اونقد خندیده بودم کلا قرمز بودم
الینا:چی بهش نشون دادی
شیرین:چیزایی بی ادبی بود که اینطور قرمز شده
شبنم :نه بابا چیزای بی ادبی کجا بود من به این مظلومی بهم میاد چیزای بی ادبی داشته باشم
شیرین:نه اصلا نمیاد بعدشم زد زیر خنده

ناهارم زنگ زدیم بیرون آوردن
بعد از ظهر بالاخره عزممون رو جمع کردیم رفتیم ساحل
همیشه عاشق دریا بودم یعنی دلم میخواد خدا اگه

اگه ها در آینده بهم دختر داد اسمشو بزارم دریا
(خخخخخ نخندید آرزو دیگه)
کنار ساحل یه زیر انداز انداختیم نشستیم
الینا:اگه قراره اینجا فقط بشینیم به دریا نگاه کنیم میتونستیم ویلا هم بمونیم و از بالکن دریا رو نگاه کنیم

شبنم:اره بلند شیم یه کار کنیم
شیرین:آب بازی کنیم
من:نچچچ عمویی بیا بغلم خجالت نمیکشی
شیرین بلند شد رفت کنار دریا گفت شمال و آب بازی
بعدم شنبم و الینا هم بلند شدن رفتن تو آب بازی کردن
شبنم:توام بیا دختر حال میده
من:نه عزیز من نمیخوام سرما بخورم
شیرین:ایش چه ننور بیا دیگه
من:نه شما بازی کنین منم قدم میزنم
بعدم بلند شدم شروع کردم به قدم زدن چند قدم برنداشته بودم که گوشیم زنگ خورد(وجی؛اخه گشنشه زنگ و خورد) از جیبم درش آوردم که دیدم مینا یکی از دوستای دانشگاهیمه
من:به ببین کی زنگ زده ستاره سهیل
مینا:والله...من ستاره سهیلم یاتو
پارت سوم
 

roza

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/27/17
ارسال ها
22
لایک ها
107
امتیاز
28
#6
الینا که ذوق کرده کرده بود پرسید:عععع واقعا چی کار
من:هیچی گفت چون بارداره نمیتونه کار کنه گفت برم جاش
شبنم:مگه مینا تو شرکت که بهروز معاونش بود کار نمیکرد
من:اره گفت بیا یه مدت جای من هم سابقه میشه برات هم میتونم بعد اینکه برگشت سر کارش من میتونم برم یه بخش دیگه تو شرکت(الکی)
شیرین:این که عالیه
من:حالا بزار شب با بابا یه مشورت کنم
شبنم :خب خانم گلی الوعده وفا گیتارت کو که با اون صدای خریت بخونی برامون دلمون شاد شه
من:نه من قول ندادم
شبنم :انگار میخوای بازم تنبیه شی خانم کوچولو اره
من که تازه جریان صبح یادم افتاد عینه یه دختر خوب رفتم گیتار و آوردم
من:حالا چی بزنم
شبنم :از تتلو
الینا:نه از ماکان بند شیرینم گفت راس میگه از ماکان بند بخون
به جون تو که دلم طاقت دوریتو نداره
بدون تو میرسه ته خط دلم دوباره
نمیشه که بری خاطرهاتو فقط بذاری
نمیشه که به این راحتی بگی ازم بیزاری
تنها و بی کس ترین عاشق این شهر منم
توی راه عشق تو گذاشته آب از سرم
نمیخوام بد کنی با این دلی که دسته
بشو آدمی که برعکس الانته
تنها و بی کس ترین عاشق این شهر منم
توی راه عشق تو گذاشته آب از سرم
نمیخوام بد کنی با این دلی که دسته
بشو آدمی که برعکس الانته
ماکان بند (به جون تو)
بعد از کمی خوندن اهنگها و مسخره بازی بالاخره برگشتیم ویلا
رفتم بالا تو اتاقم زنگ زدم بابا
سه زنگ خورده بود که بابا جواب داد
بابا:سلام گل دختر چیه یادت اومد بابات هم تهران تنها مونده
من؛وای بابا یه لحظه اولا سلام دوما طوری میگین تنها که انگار ایهانم با خودمون آوردیم اونکه اونجا ست
بابا مردونه خندید گفت:بله شما درس میگن راستی چرا نموندین ویلای خودمون رفتین ویلای اقاجون
من:خب بابا مامان و که میشناسین الان تموم دوستاشو دعوت کرده ویلا منم حال ندارم بشینم بین اون همه زن
به دوستام گفتم بیایم اینجا
بابا:خب بابا منم نگران میشم میگم شاید بترسید
من:واا بابا رحمان ایناهم اینجا هستن چرا بترسیم
بابا:خیل خب باباجان حالا بگو ببینم کاری داری گل دختر
من:واییییی داشت یادم میرفت بابایی یه پیشنهاد کار دارم
بابا:چه خوب از کجا جاش امنه
من:اره پدر جان جاش خوبه فقط باید اول منشی بشم
بابا:والله نمیدونم هرچی خودت صلاح میدونی
من:فقط بابا جان میخوام ببینم اجازه میدین
بابا:دخترم چند ماه پیش که گفتی میخوام کار کنم ناراحت شدم با خودم گفتم شاید کم گذاشتم که میخواد بره سر کار
اما بعد فهمیدم میخوای خودت تجربه کنی میدونی که نیاز به این پول نداری اما وقتی خودت میخوای منم نمیتونم جلوت وایسام ولی هر جا کمک خواستی من پشتتم
من:ممنونم پدرجونم کاری نمیکنم سر افکنده بشید
بابا:خیل خب دخترم دیگه کاری نداری
من:نه بابا جونم مرسی خداحافظ
بابا:خداحافظ دخترم
بعد اینکه با بابا حرف زدم رفتم بالکن اتاقم نشستم رو صندلی که اونجا بود به آسمان صاف نگاه میکردم که یه دفعه یکی داد کشید صدا از اتاق شبنم میومد اخه شبنم وقتی دید از اتاق بالا میشه دریا رو دید اومد اتاق کناری من
شبنم:میلاد تمومش کن نه نمیخوام دیگه تموم شد دیگه نمیخوام...اره دیگه نمیخوامت...میخوای به بابام بگی برو بگو...به درک
دیگه صدا نیومد ولی یه دفعه صدای در پایین اومد که محکم بهم خورد از بالکن نگاه کردم دیدم شبنم داره میره بیرون
یه دفعه ترسیدم یه بلای سر خودش بیاره مانتوم که روتخت بود برداشتم
از در که رفتم بیرون با چشمام دنبالش میگشتم که دیدم داره میره به سمت دریا
دویدم طرفش نزدیکش که شدم متوجه شونه هاش شدم که داره میلرزه
رفتم کنارشو دستم و انداختم دور شونشو اول کمی ترسید ولی وقتی دید منم هیچی نگفت
منم حرفی نزدم اگه بخواد خودش حرف میزنه نیاز نیس زور بهش بگم
یه نیم ساعت که گذاشت که خودش شروع کرد
(گذشته شبنم)
اول که کنار امیر دیدم از کنارش به راحتی گذشتم گفتم بیخیال اینم از دوستای امیره
امیر خودش میدونست که فقط یه دوست معمولی برا منه
به خاطر همین اکثر مواقع به جای این که بگم دوستم میگفتم داداش اون روز که با اون پسر دیدم بهش گفتم داداش این کیه
امیر گفت میلاد دوست صمیمی من
بهش گفتم اخه اولین باره میبینمش
امیر: اخه تهران نبود یه مدت به خاطر درسش شیراز بود اما الان اومده تهران
منم یه نگاه به پسره کردم گفتم شبنمم خوشبختم دیدمت آقا میلاد
از اون روز دیگه ندیدمش تا اینکه بعد یه ماه به گوشیم یکی زنگ زد منم چون کلاس بودم بدون اینکه به شماره نگاه کنم رد تماس دادم بعدشم گوشی رو خاموش کردم
تا اینکه کلاس تموم شد گوشیم و باز کردم دیدم یه عالمه اس و میس کال دارم اونم از یه شماره ناشناس وقتی پیام رو باز کردم دیدم این میلاد خودش نوشته بود مزاحم نیستم
میلادم دوست امیر.وقتی فهمیدم میلاده دوست امیر عصبی شدم دوست نداشتم شماره منو کسی غیر از دوستام داشته باشه زنگ زدم امیر اما گوشیش خاموش بود دو روز گذشت به امیر زنگ میزدم جواب نمیداد
 

roza

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/27/17
ارسال ها
22
لایک ها
107
امتیاز
28
#7
توی این دوروزه میلادم بهم پیام میداد بهش جواب نمیدادم و هر دقیقه یکبار به امیر زنگ میزدم خلاصه بعد از دوروزه خود امیر بهم زنگ زد گوشی رو که جواب دادم
امیر:سلام
شبنم:سلام درد و زهرمار و کوفت کجا بودی چرا جواب نمیدی
امیرم خیلی سرد گفت باید ببینمت همون جای همیشگی
وبعد بدون اینکه منتظر باشه چیزی بگم گوشی رو قطع کرد
آماده شدم رفتم کافی شاپ که اکثرا با بچه ها میرم تا حدودی اون کافی شاپ پاتوق من و دوستام بود
وقتی رفتم تو امیر رو ندیدم باخودم گفتم شاید نیامد بعدشم گفتم تا اینجا که اومدم بزار یه چیزی بخورم بعد اگه نیومد برم
تا نشستم یکی صندلی روبه روی رو کشید وقتی نگاش کردم دیدم امیره ولی امیر انگار دعوا کرده چون کنار لبش و پیشونیش زخم بود ترسیدم میدونستم وقتی میترسم رنگم میپره امیر سرش پایین بود و نمیدید رنگم پریده
امیر بدون اینکه سرشو بلند کنه شروع کرد به حرف زدن
الانم یادمه چیا گفت
امیر:شبنم میخوام یه چیزایی بگم فک نکنی میخواستم سواستفاده کنم ازت میخوام خوب گوش کن تو زندگیم خیلیا اومدن و رفتن با خیلی دخترا دوس بودم اما به هیچ کدومشون علاقه نداشتم فقط برای سرگرمی باهاشون حرف میزدم اما وقتی با تو دوس شدم یه حس دیگه داشتم تا اینکه خودت گفتی یه دوستی معمولی بین مونه مثل خواهر و بردار خواستم که مثل برادرت باشم اما نمیشد تو دیگه واسه من یه چیزه دیگه بودی
تا اینکه میلاد اومد وقتی تو رو دید گفت دختر جالبیه
من چندان توجه نکردم که چی گفت تا اینکه چند روز پیش اومد گفت چند روز دنبال تو بوده رفتاراتو دیده و عاشق اخلاقت شده و ازم خواست که شمارتو بدم منم عاشقت بودم نمیتونستم شمارتو بدم هزار تا بهونه آوردم تا شمارتو ندم تا اینکه ازم پرسید توام عاشق شبنمی درسته
و من حتی یه کلمه هم نگفتم وقتی سکوتم دید گفت میدونستم اما اینوبدون اون ماله منه امیر
دو روز بعد وقتی داشتم از سر کار بر میگشتم میلاد اومد جلوم وایساد گفت شماره شبنمو بده
از کنارش رد شدم اما اون دستمو گرفت گفت امیر خواهش میکنم شمارشو بده
دستمو از دستش کشیدم بیرون قدم اول که برداشتم گفت خودت خواستی شروع کرد به کتک کاری و بالاخره به زور گوشی رو ازم گرفت شمارتو پیدا کرد
الانم میدونم مزاحمته اگه خواستی یه سیم کارت دیگه میگیرم برات‌ و گرنه باهاش حرف بزن
بعدشم بلند شد و رفت بدون اینکه بزاره منم حرف بزنم
دیگه به پیام های عاشقانه میلادم عادت کردم با امیر قطع رابطه کردم چند هفته به همین روال گذشت تا اینکه یه روز وقتی داشتم از کلاس زبان خارج میشدم یه نفر منو صدا زد‌
میلاد:خانم ملکی
وقتی اسممو شنیدم برگشت عقب دیدم میلاده
رفتم جلوش با اخم گفتم:بله کاری داشتین
وقتی اخم منو دید لبخندش از رو صورتش پاک شد با جدیت گفت میشه یه چند لحظه بیاین تو ماشین حرف بزنیم
شبنم:من با شما حرفی دارم
میلاد:ولی من باهاتون حرف دارم خواهش میکنم حرفامو بشنوین
وقتی دیدم اسرار میکنه مجبور شدم سوار ماشینش بشم که یه پرشیا خاکستری بود
میلاد:میشه اول یه جا بریم بعد اونجا حرف بزنیم
قبول کردم بهش گفتم بریم پاتوق
وقتی رسیدم زودتر از میلاد پیاده شدم رفتم کافه بعد چند دقیقه اونم اومد تو نشست یه چند دقیقه هر دو سکوت کردیم تا اینکه خودم سکوتم شکستم
شبنم:انگاری کاری نداری من برم تا خواستم بلند بشم
گفت بشین جدیت صداش موجب شد دوباره بشینم
میلاد:میدونم که امیر بهت گفته چطور شمارتو پیدا کردم
منم به سر تکون دادن اکتفا کردم
میلاد :ببین شبنم
شبنم:چه زود پررو شدی خانم ملکی بگی راحتترم
میلاد :خیل خب خانم ملکی امیر یه چیزایی رو نمیدونه اون یه چیزایی رو من بهت میگم
وقتی اولین بار که دیدمت با امیر راحت حرف میزدی اما نگاهت به من مغرور بود اونجا بود که حرصم گرفت یه چیزایی سر هم کردم با امیر خداحافظی کردم زود اومدم با ماشین دنبالت خونتونو پیدا کردم دو سه روز دنبالت بودم میدیدم که با پسرایی که نمیشناسی مغرور رفتار میکنی شیفته این اخلاقت شدم اومدم جلو بهت شماره بدم که دیدم یه پسر میخواد بهت شماره بده گفتم چه عالی اینم یه امتحان مجانی زود رفتم نشستم تو ماشین منتظر شدم که تو چیکار میکنی شماره اون پسر رو میگیری یا نه که دیدم پسر رو جلو دوستاش سنگ رو یخ کردی بعدم بدون اینکه توجهی به اطرافت کنی رفتی
اونجا بود فهمیدم دختر خوبی هستی برای اولین یکی تو درونم گفت تو عاشقشی
تکذیب کردم اما خودم میدونم نمیتونستم زیاد دوام بیارم که اعتراف نکنم که عاشقتم اما دیگه نمیتونم شبنم من میلاد زمانی مغرور عاشقت شدم
شبنم:جوک بیمزه ی بود
میلاد :جوک نبود واقعیت بود
شبنم:الان از اون بچه سه ساله هم بپرسی میگه عاشقم
میلاد:من بچه نیستم به خدا عاشقتم
شبنم:ببخشید من زیاد وقت ندارم بای
از سر میز بلند شدمو زدم بیرون تو پیاده رو که داشتم میرفتم بازم این میلاد جلوم و گرفت
میلاد:باشه اگه قبول نداری فرصت بده ثابت کنم
نمیدونم چطوری شد گفت باشه
بعد اون قضیه میلاد همیشه دور برم میپلکید قربون صدقه م میرفت هر روز جلو دانشگاه میومد هر روز صبح خودش
 

roza

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/27/17
ارسال ها
22
لایک ها
107
امتیاز
28
#8
هرروز صبح خودش منو میبرد دانشگاه دیگه کم کم خودم حس میکردم وابسته اون شدم یا شاید....
یه روز وقتی نیومد زنگ زد گفت سرما خورده از صداشم معلوم بود سرما خورده
تا گفت سرما خورده یه لحظه حس کردم بدنم یخ زد برای این که جلو لرزش صدام و بگیرم زود خداحافظی کردم با ماشین خودم رفتم دانشگاه تو راه چندبار ممکن بود تصادف کنم چون فکرم مشغول بود خداروشکر کردم تا دانشگاه سالم رسیدم تو دانشگاه یه دوس دارم رزا
وقتی حالمو دیدم سریع اومد طرفم
رزا:سلام چرا رنگت پریده خوبی
من:سلام اره خوبم
رزا :معلومه چقد خوبی چته حالا
من:هیچی بابا دیشب کمی دیر خوابیدم کمی خستم
رزا:اهان چه عجب تو باماشین اومدی رانندت نیومده دنبالت که با ماشین اومدی
تا گفت راننده قاطی کردم:حرف دهنتو بفهم رزا راننده یعنی چی اون فقط بخاطر اینکه دوستمه میاد و باهام میره کار بدی نمیکنه که من و میرسونه
رزا:خیل خب بابا چرا قاطی میکنی منظوری نداشتم فقط مطمئنی اون برات یه دوست معمولی هستش
برای خودم سوال شد آیا واقعا میلاد برام یه دوست معمولی هست پس این حس چیه برای اینکه ج رزا ندم بحث عوض کردم
من:خیل خب سوالات تموم شد اجازه میدی بریم کلاس الان شروع میشه
رزا:باشه برو
بعدشم راهشو کشید و رفت سمت سالن معلوم بود بخاطر اینکه جوابشو ندادم ناراحت شد
اون روز اصلا از کلاس چیزی نفهمیدم
کلاس دومم حال نداشتم از دانشگاه زدم بیرون تو راه زنگ زدم میلاد با دوتا بوق ج داد
میلاد:به به ببین کی زنگ زده خانم خودم
من:سلامتو باز خوردی بچه بی ادب
میلاد:آخ حواس نمیذاری برا من خانمم سلام خانوم کوچولو
من:اول سلام دوما کوچولو عمته
میلاد:من عمه ندارم که (بعد یهو جدی شد و گفت مگه تو الان کلاس نداری
من:چرا داشتم اما حال نداشتم بمونم کلاس
میلاد:چرا خانومی حال نداشتی چیزی شده
من:نه کلا حال تو کلاس بودن رو نداشتم راستی حالت چطوره
تا اینو گفتم یه صدا زن اومد از اون طرف خط:میلاد سوپتو بخور الان باز حالت بد میشه مادر
میلاد:چشم مامان الان میخورم ...بعد به من گفت:حالم خوبه خوبه
من:خب خدارو شکر راستی میلاد
میلاد :جان میلاد
من:میشه ادرس خونتونو بدی
میلاد با یه حالت طنز گفت:باید با مادر حرف بزنم بعد آدرس بدم خدمتتون
من:وااا اینقدر بچه هستی که باید از هر کاری از مامانت اجازه بگیری
میلاد:وااا اگه بچه بودم چرا داری میآی خواستگاری
تازه فهمیدم منظور اون چیه
من:خیل خب بده با مامانت حرف بزنم آدرس بده بیام برا امر خیر
من به شوخی گفتم اما میلاد بلند مامان شو صدا زد
میلاد:مامان مامان بیا
مادر میلاد:هان چیه میلاد دیونم کردی چیه چی کار داری
میلاد :مامان یه نفر میخواد حرف بزنه میگه امر خیره
مادر میلاد:واا مادر ما که دختر نداریم
صدای خنده میلاد اومد
بعدشم صدای یه زن تو گوشی پیچید
مادر میلاد:بله بفرمایید
من:سلام خاله جون خوب هستین
مادر میلاد:سلام عزیزم مرسی شما
من:ببخشید مزاحم شدم من یکی از دوستای میلادم شبنم
مادرمیلاد:به به شبنم جون خوب هستی خانواده خوبن
من:بله سلام دارن خدمتتون خاله جون
مادر میلاد:جانم عزیزم کاری داری
من؛:ببخشید مزاحم شما هم شدم راستش من و میلاد امروز یه قرار داشتیم که صبح زنگ زد گفت نمیتونه بیاد الان من میخوام بیام هم ببینمش هم یه امانتی هست بدم بهش آدرس خواستم
مادر میلاد وسط حرفم پرید گفت که :که مسخره بازی در آورد
من:بله الانم میخوام شما جوری نشون بدین که من ناراحتم دیگه نمیام فقط شما شماره منو حفظ کنید آدرس رو برام بفرستید
مادر میلاد:باشه عزیزم هر جور راحتی
من:قربونت خاله جون فعلا بای
مادر میلاد:خیلی خوشحال میشدم ببینمت اما انگار ایندفعه نمیشه پس فعلا خدا حافظ
وقتی گوشی رو قطع کردم خندیدم عجب مامان باحالی داره بعد چند دقیقه خاله جون آدرس رو بفرستاد
هنوز یه دقیقه هم نشد که میلاد چندتا پیامک فرستاد
اولین پیام:عععع شبنم واقعا ناراحت شدی
دومین:بابا غلط کردم
سوم:خانم شما که این قدر زود رنج نبودی
و....
جوابشو ندادم رفت یه چیزی بخرم حداقل دست خالی نرفته باشم به یه گل فروشی رفتم یه دسته گل رز خریدم و رفتم به خونه میلاد
وقتی در خونه رو زدم با تیکی باز شد
وارد حیاط که شدم در خونه هم اروم باز شد و یه خانم شیک پوش اومد بیرون
اروم به طرفم اومد با ظرافت زنانش بغلم کرد
مادر میلاد:سلام خوش اومدی
من:سلام مرسی ببخشید مزاحم شدم خاله جون
مادرمیلاد:من و نیلی صدا کنم عزیزم
من:چشم نیلی جون راستی میلاد که نفهمید
نیلی:نه الانم خوابه داشت دیونه میشد که نمیای قرص خورد خوابید
با نیلی جون وارد خونه شدیم دکوراسیون خونه عالی بود به رنگ طلایی و سفید تزیین شده بود
نیلی جون منو راهنمایی کرد برم به یه سالن که
وقتی در سالن رو باز کرد فهمیدم پذیرایی هستش
رفتم نشستیم رو یه مبل دو نفره
نیلی:خیلی تعرفیتو از میلاد شنیدم
من: ایشون لطف دارن
یه خانمی وارد سالن شد که دستش شربت بود
یه شربت برداشتم تشکر کردم
من:دکوراسیون خونتون عالیه
نیلی:سلیقه میلاده عاشق رنگ طلاییه
من:عععع چه جالب منم عاشق رنگ طلاییم
میلاد:بله سلیقتونو میدونم خانم
من و نیلی هر دو برگشتیم طرف در سالن
 

roza

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/27/17
ارسال ها
22
لایک ها
107
امتیاز
28
#9
دیدیم که میلاد با لبخند به در تکیه داده
میلاد:چیه خوشگل ندیدن
من:خوشگل که زیاد دیدیم اما خنگ نه ندیده بودم که دیدم
میلاد تکیشو از در گرفت اومد رو مبل روبه رو من نشست
میلاد:حیف اینجا نیلی خانم هست وگرنه میدونستم چی کار کنم
نیلی:میلاد زشته
من:وااا میلاد یه لحظه گرخیدم
میلاد:راستی ادرس رو از کجا آوردی
نیلی:من دادم
میلاد:به به شبنم خانم مادر ما رو هم تور کرد
من:حسود نبودی میلاد
نیلی:راستی گفتی یه امانتی داری به میلاد
من:اره یادم رفت
میلاد با یه حالت تعجبی گفت:امانتی
من:میلاد همون چیزی که گفته بودی برات بیارم یادت رفت
میلاد که فهمید من به مامانش یه دروغ گفتم تا ادرس و بگیرم چشماش برق زد
میلاد:اهان اره بیار تو اتاقم ببینم چیکار کردی راستی همه فایل ها رو زدی به فلش اره
من:اره اره زدم
میلاد:خیل خب پس بیا تو اتاقم نشونم بده
من:باشه
میلاد:مامان مارفتیم تو اتاق فعلا کسی مزاحم نشه ببینم این خانم مهندس چیکار کرده
داشت خندم میگرفت
من و میلاد باهم رفتم تو اتاقش با دیدن اتاقش دهنم باز موند یه اتاق که با رنگ طلایی و سرمه ایی
میلاد:وااا خواهر اتاقمو خوردی
من:اینجا چقدر قشنگه تابلوهایش طراحی چوب وایی میلاد اینا کار کیه
میلاد::اگه منظورت تابلوهاس کار خودمه و تعیین کننده دکور هم کار خودمه
من:کارت فوق العادس میلاد
میلاد:معلومه
من:حالا یه تعریف کردم پررو نشو راستی حالت خوبه
میلاد:عالی واسه یه لحظه شه
من:خب خدارو رو شکر
از تو کیفم یه فلش در اوردم دادم به میلاد
میلاد:این چیه
من:خب فلش دیگه تموم کارم توش هستن اگه مامانت پرسید بهش نشون بده هم اینکه نظرتو در مورد کارام بگو
میلا:باشه اااا شبنم
یه لحظه از دهنم در رفت:جانم
میلاد که یه لحظه خوشحال شد:جونت بی بلا خانومم میشه فردا بریم ناهار
من:باید فک کنم
میلاد:فکر برای چی یه ناهار میخوای بیای
من:با منشیم هماهنگ کن ببین وقت میده
میلاد:باشه هماهنگ میکنم
بعدش یه قدم اومد نزدیکتر
من:اممممممم میلاد
میلاد:جانم
من:من دیگه برم تو خونه کار دارم
میلاد که حس کردم کمی ناراحت شد:باشه خانمی برو به سلامت
باهم رفتیم پایین از نیلی جونم خداحافظی کردم
فردا شم وقتی با میلاد رفتیم بیرون که دیدم که داره از شهر خارج میشه
من:کجا داریم میرم_میلاد:سورپرایز
من:بگو دیگه_میلاد :نوچ نمیشه
من:تو رو خدا_میلاد:راه نداره قسم نده
من:باشه نگو بعدم صورتم و اون طرف کردم
دستمو گرفت
میلاد:شبنم نگاه کن منو نگاه نکردم میلاد: شبنم منو ببین
سکوت کردم هیچی نگفتم اونم وقتی دید جوابشو نمیدم بیخیال شد ولی دستمو ول نکرد دستاش یه حسی بهم وارد میکرد که بهش نگاه کنم اما غرورم نمیذاشت
یه کم که گذشت
یه جا ترمز کرد از ماشین پیاده شد وقتی به دوروبر نگاه کردم به جز درخت چیزی ندیدم
میلاد اومد در سمت منو باز کرد
میلاد :خانم ملکی نمیخوای پیاده شی
من:میلاد مثلا میخواستی یه ناهار بدی چرا آوردی ما رو اینجا
میلاد:شما با من بیا تا بهت بگم
منم پیاده شدم دستمو گرفت رفتیم طرف درختا
وقتی یه کمی جلوتر رفتیم به یه در آهنی آبی رنگ رسیدیم میلادم بدون اینکه در بزنه وارد شد
وقتی درو باز کرد به یه تونل که از گلها تزیین شده بود وارد شدیم
یه جای فوق العاده عالی یه کم جلوتر یه در چوبی بود که اینبار میلاد زنگ زد و یه زن درو باز کرد
وقتی وارد خونه شدم هنگ کردم
اول که وارد خونه شدم پارکت پر بود از گل که به صورت شاخه شاخه بود باهاش فلش درس کرده بودن با کمک علامت گلها جلوتر رفتم با وجه یه سالن رسیدم وقتی وارد سالن شدم یه قلب بزرگ با گل های پرپر شده درس شده بود که توی قلب نوشته بود شبنم دوست دارم
و کنارش یه خرس بود رفتم خرس و برداشتم که نمیدونم دستم خورد به کجاش که یه دفعه
گفت :شبنمی با این پسره میلاد ازدواج میکنی
خندم گرفت تازه یادم افتاد میلادم هست
وقتی سرمو برگردوندم
میلاد:همیشه فک میکردم میشه منم عاشق شم میشه منم یکی رو از ته قلب دوس داشته باشم دنیام پر بود از این میشه ها ....تا وقتی تو رو دیدم عاشقت شدم از ته قلبم دوست دارم
بعدشم اومد جلوم زانو زد یه شاخه گل مصنوعی که از این جعبه هاست جلوم گرفت :با یه دیونه عاشق ازدواج میکنی؛در جعبه رو باز کردم و گفت:خانم من میشی
منم لبخند زدم :تو چی میشی سرور میشی
میلاد:نوکرت میشم
من:دوست دارم سرورم
میلاد یه خنده بلند کرد گفت:اونکه میدونم دوسم داری اما با من ازدواج میکنی
من:بله
(زبان نویسنده:سلام چون این رمان یه فصل دیگه داره که عشق میلاد و شبنمو بازگو کنه بخاطر همین کامل ماجرا در رمان بعدی گفته میشه)
اون روز بهترین روز زندگیم بود بعد ناهار میلاد منو رسوند خونه
یه مدت گذشت میلاد و من خوب بودیم تا اینکه سارا یکی از همکلاسیام فهمید میلاد و من دوستیم
اونروز که دانشگاه بودم اومد پیشم
سارا:به به شبنم گلی چه خبرا
من:سلامتی
سارا:شنیدم با میلاد دوست شدی
من:اره الانم یه نوع نامزدیم
سارا:میگم تا حالا امتحانش کردی
من:چه نوع امتحانی
 

roza

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/27/17
ارسال ها
22
لایک ها
107
امتیاز
28
#10
سارا :خب همه دخترا یه بار پسرا رو امتحان میکنن که بفهمن پسرا واقعا دوسش دارن یا نه
من:نه بابا میلاد واقعنی دوسم داره نیاز به امتحان کردن نیس
سارا:خود دانی ولی بهتر یه امتحانش کنی
من:کلاس نداری
سارا:نه یعنی دارم اما حال موندن ندارم
من:باشه پس برو بای
سارا:بای ولی به چیزی که گفتم فک کن
سارا خودش فهمید که موضوع رو پیچوندم
وقتی سارا رفت به این فک کردم بهتر یه بار امتحانش کنم تا سارا خانم بفهمه که میلاد واقعا منو دوس داره
دو سه روز گذشت تا دوباره سارا رو دیدم رفتم پیشش با چندتا از دوستاش نشسته بودن رو نیمکت دانشگاه
من:سارا میشه یه چند لحظه بیای
سارا:باشه اومدم
بعدش از کنار دوستاش بلند شد اومد کنار من
سارا:جانم کاری داشتی
من:اره درمورد امتحان
سارا:کدوم امتحان
من:همون که گفتی میلاد و امتحان کنیم دیگه
سارا:خب
من:میخوام میلاد و امتحان کنم ولی نمیدونم چطوری
سارا:خب کاری نداره شمارشو بده به یکی تا امتحانش کنه
من:اخه به کی
سارا:نمیدونم به هرکی که اعتماد داری
به تو (النا )والینا و شیرین فک کردم اما شماهاا که قضیه میلاد نمیدونستین
در نتیجه تنها راه خود سارا بود
من:سارا
سارا:جانم
من:میشه...میشه تو این کارو بکنی
سارا:باشه پس شماره میلاد و بده
شماره دادم یه مدت گذشت تا اینکه سارا اومد پیشم
اونروز داغون شدم
میلاد به سارا پیشنهاد دوستی داده بود
باور نکردم تا اینکه یه سری عکس بهم فرستاد که میلاد داشت سارا رو میبوسید نابود شدم منم با میلاد بهم زدم
فردا شیرین گفت میخوایم بیایم شمال حالم خوب شد اما امشب زنگ زد تهدید کرد
####@#@#@#@#
(زمان حال)النا
من:خب بابا یه پسر ارزش گریه نداره که
شبنم:اره نداره بیخیال راستی تو چرا اومدی اینجا
من:عوض تشکرته بیشعور ببین به حرفات گوش کردم دلت اروم شد
شبنم:مرسی که هستی
من:اوعق بیخیال طلوع خورشید و نگاه
باهم به طلوع خورشید نگاه کردیم بعدش رفتیم تو ویلا بچه ها هنوز خواب بودن
شبنم:النا
من:بله
شبنم:میشه بچه ها نفهمن
من:به هیچکس نمیگم
شبنم:ممنونم
بعدشم رفتیم خوابیدیم نمیدونم ساعت چند بود که با صدای بچه ها بیدار شدم رفتم پایین دیدم بله باز اینا دارن این فیلم کره ای رو میبینن
اخه من نمیدونم چندبار میخوان این فیلمو ببین
من:به به باز که دارین اینو میبین خسته نمیشین
شیرین:ساکت باو بذار ببینیم چی میگه
الینا:توام بیا بشین
من:نه مرسی من یه بار اینو دیدم
شبنم:بیخیال بچه ها از بس بی ذوق هستش
الینا:راستی الن به مینا گفتی قراره بری شرکت
من:وای خوب شد یادم انداختی
به اتاق رفتم و به مینا زنگ زدم دوتا بوق نخورده بود جواب داد--مینا:سلام گل دختر
من:سلام مامان کوچولو
مینا؛کوچولو عمته چیکارم داری
من:وای چه عصبی هیچی درمورد پیشنهادت زنگ زدم
مینا:خب نظرت
من:قبوله میام فقط کی بیام
مینا:تا دو سه روز خودتو برسون
من:باشه حتما
مینا:خب دیگه خستم کردی خداحافظ
من:خداحافظ
بعد اینکه با مینا حرف زدم لباس پوشیدمو از در پشتی ویلا زدم بیرون ساعت ۱۰صبح بود رفتم کنار دریا
نشستم اونجا به دریا نگاه کردم نمیدونم چقدر اونجا بودم که باصدای گوشیم به خودم اومدم بدون توجه اینکه کیه جواب دادم
من:بله
مامان:زهرمار و درد بله
من:به به ناز بانوی من مادر من
مامان:چیکار میکنی تو اون ویلا که نیومدین به مادرتون سر بزنید
من:وای مادری ببخشید الان میایم
مامان:منتظریم
بعدم بدون خداحافظی قطع کرد خندم گرفت نه سلام کرد نه خداحافظی بلند شدم رفتم ویلا
وقتی وارد شدم صدای دخترا از اشپزخونه میومد رفتم تو اشپزخونه یه سلام بلند بالا کردم
شبنم:چه عجب پیدات شد
شیرین:کجا بودی شاسگول
الینا:واییییی بچه تمومش کنین خواهرم سرش ترکید
من:بچه یه لحظه بشینید
الینا:یا خدا چیکارمون داری
همشون نشستن رو صندلی ؛من:بچه ها من باید برم تهران تا فردا
شبنم:خب به ما چه
من:باید کمکم کنید
الینا:چه کمکی
من:الینا میدونی که مامان تنها نمیذاره برم تهران شماها هم
نمیتونید که بخاطر من از تفریحتون بگذرید
الینا:خودتو خسته نکن من که باید پس فردا کلاس دارم برم
شیرین:راست میگه منم دارم برای بورسیه میخونم این دو روز فقط یه استراحت کردم چیزی نخوندم دیگه بسمه
شبنم :منم که خودت میدونی باید برم
الینا:النا چی رو میدونه
من:هیچی دیشب گفت که یه امتحان داره باید بره
شیرین :خب دیگه کارت حل شد الانم اینجاهارو تمیز کنیم بریم ویلای شما که صبح مامانم زنگ زد هرچی از دهنش در اومد بهم گفت
باهم بلند شدیم ویلا رو تمیز کردیم هرچی هم خریده بودم به جز چیپس و لواشک و پاستیل بردیم دادیم به آقا رحمان
بعدشم وسایلا رو بردیم گذاشتیم تو ماشین رفتیم ویلای خودمون وقتی رسیدیم یه بوق زدم که آقا محمد در رو باز کرد با ماشین رفتیم تو حیاط( تو حیاط دوتا ماشین دیگه بود واییییی حتم دارم دوستای مامان هستن
با بچه ها رفتم تو ویلا صدای خنده مامان اینا اونقد بلند بود که متوجه اومدن ما نشدن...