• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان شانزده سال فکر سیاه | NAVA-K کاربر انجمن یک رمان

نظرتون راجع به قلمم

  • عالی

    رای 3 75.0%
  • خوب و جذاب

    رای 2 50.0%
  • متوسط

    رای 0 0.0%
  • بد نیست

    رای 0 0.0%
  • افتضاحه

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    4
وضعیت
موضوع بسته شده است.

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#1
کد رمان: 1152
ناظر رمان: روشنک.ا

ویراستار : monir
نام رمان: شانزده سال فکر سیاه
نام نویسنده: NAVA-K
ژانر: عاشقانه/ معمایی / پلیسی

خلاصه:درباره دخترک هشت ساله‌ای است که بعد شانزده سال اتفاقات بچگی‌اش را فراموش نکرده و ریشه انتقامی که از یک فکر سیاه سرچشمه می‌گیرد را در وجودش تغذیه می‌کند و آن را تبدیل می‌کند، به شخصیتی که خود را پشت نقابی پنهان کرده تا انتقام بگیرد.
ریشه‌ای که دخترک آن را پرورش می‌دهد، به زندگی و سرنوشت خیلی‌ها گره می‌خورد؛ اما با اتفاقاتی که برایش می‌افتد، آن ریشه کم کم خشک می‌شود؛ ولی…



 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,785
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#3
مقدمه:
یک نقاب...
یک مانع برای پنهان شدن، برای انتقام گرفتن...
گاهی تو را به هدف شانزده ساله‌ات می‌رساند؛ اما...
اما اگر کسی پیدا شود که نقاب تو را بردارد، مانعت را در هم بشکند...
تو دیگر نمی‌توانی آنی که خودت می‌خواهی برای هدفت باشی...
می‌شوی آنی که او می‌خواهد، می‌شوی آنی که در مقابلش راحت است...
می‌شوی کسی که راحت در مقابلش می‌خندد، راحت از هر دری حرف می‌زند، راحت نگاهش می‌کند...
و این شروع یک ماجرا هست!
ماجرایی که شاید خلاف میل تو باشد؛ ولی در اختیار تو نیست تا آن را تغییر بدهی...
و آن موقع است که مسیرت عوض می‌شود...
مسیری که فکر سیاهی را شانزده سال درگیر خودش می‌کند...
مسیری در گرو شانزده سال فکر سیاه...
«رفتم مرا ببخش مگو او وفا نداشت، راهی جز گریز برایم نمانده بود.»
(فروغ فرخزاد)

***

با درد در رو کوبیدم؛ صدایی نمی‌اومد.
دوباره، این بار با همه‌ی توانم این کار رو کردم؛ صدای قدم‌هایی رو شنیدم، که بعدش صدای زن مسنی با لهجه‌ی جنوبی گفت: هاسی میام، انگا سر آورده! (دارم میام، انگار سر آورده!)
تکیه دادم به چارچوب در و با دست سالمم بازوم رو فشردم؛ دیگه نمی‌تونستم روی پاهام بایستم؛ اگه یک دقیقه دیگه طولش بده همین جا بی‌هوش میشم و این اتفاق باعث میشه خیلی برام بد بشه.
چشمام رو از درد روی هم فشار دادم بلکه زمان زودتر بگذره و زن مسن در رو باز بکنه؛ در با ضرب باز شد و پیرزنی با چادر طوسی رنگ گل گلی به سر غرغرکنان از پایین تا بالام رو برانداز کرد.
جیغی کشید که اگه توی وضعیت بهتری قرار داشتم الان یه چیز بارش کرده بودم، گرچه بزرگترم بود؛ ولی واقعا درد بدی توی تَنَم می‌پیچید، حتی سرم.
نگاهش رو به نگاهم دوخت؛ چشمای طوسی رنگش من رو یاد اشتباهم می‌انداخت؛ برای هزارمین دفعه خودم رو لعنت کردم که چرا اون روز ندیدمشون، ای کاش کمی براشون شجاعت خرج می‌کردم.
دلتنگشون شده بودم، دلتنگ اون چشم‌هاشون!
- وی ننه تو سیچه اینجونی؟ خاک تو سرام، سیچه شلوار و مانتوت خینیه؟ بیو بینام، بیو بریم تو خونه بینام.
(وای ننه تو چرا این‌جایی؟ خاک به سرم، چرا شلوار و مانتوت خونیه؟ بیا ببینم، بیا بریم تو خونه ببینم)
اگر جنوبی نبودم اصلا نمی‌فهمیدم چی میگه، زیر شونه سالمم رو گرفت و من رو توی خونه برد.
به اطراف نگاه کردم؛ کار دیگه‌ای ازم بر نمی‌اومد، جز نگاه کردن.
حیاط بزرگی بود، می‌تونستم بگم که این حیاط، باغ، چه می‌دونم نخلستان دو سه برابر خودِ خونه‌ هست، آجر و حصیر و چوب، همه توی خونه استفاده شده بود؛ شبیه خونه‌های شمالی بود؛ منتها سازگار با اقلیم این‌جا.
زمینی دایره‌ای شکل داشت که روی یه سطح یه متری به شکل دایره قرار داشت که نماش آجری بود؛ خونه هم دایره شکل بود، یه ایوون با عرض یه متر هم داشت که دور تا دور خونه کشیده شده بود.
چهار تا پله می‌خورد تا وارد ایوون بشی و به در ورودی خونه برسی، یه در آهنی هم کنار پله‌ها بود؛ به نظر انباری می‌اومد، شیروونی حصیری شکل داشت که روی ایوون سایه انداخته بود و پنجره‌های بلند که نور خونه از اون به باغ روشنایی داده بود.
با کمک پیرزن از پله‌ها بالا رفتم، روی ایوون رو حصیرپوش کرده بود.
داخل رو نگاه کردم؛ خوب من الان خونیم؛ اگه برم تو که همه زندگی این پیرزن خونی و نجس میشه، بعدا کلی مکافات داره.
از حرکت ایستادم که گفت: ها ننه سیچه نمیایی؟
(ها ننه چرا نمیای؟)
-نماز می‌خونید، خونتون با خونریزی من نجس میشه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#4
-تو فارسی؟
بعد به فارسی که ته لهجه‌ی جنوبی داشت گفت: ها فدای سرُت، بی تو بینُم.
به من چه پای خودش!
خودم جواب خودم رو دادم: نزن این حرف رو، پیرزن بی‌چاره بهت پناه داده.
شانه‌ای بالا انداختم، کفشم رو در آوردم و وارد خونه شدم.
زیراندازی روی فرش نظرم رو جلب کرد، پیرزن من رو به سمت اون هدایت کرد و وقتی نشستم، رفت.
دوباره اطراف رو خوب از نظر گذروندم، نیاز بود ببینم کجا پناه گرفتم.
خونه تقریبا میشه گفت خوب بود، نه قدیمی نه خیلی مدرن! دیوارهایش سفید رنگ که معلوم بود تازه رنگ شده، پرده‌های قرمز و سفید که کنار زده شده بود.
تلویزیون LCD مشکی رنگ، با سایز متوسط روی یه میز قدیمی رنگ و رو رفته مشکی، گوشه راست خونه خودنمایی می‌کرد که من دقیقا جلوش نشسته بودم و به دیوار اُپن آشپزخونه تکیه داده بودم.
پذیرایی به شکل ربع دایره بود؛ حدس می‌زدم که آشپزخونه هم همین طور باشه؛ در و دیوار رو نگاه کردم، همه جا عکس از دو پسر و یه دختر و همین پیرزن دیده می‌شد.
یه پسر که از اون دوتای دیگه بزرگ‌تر به نظر می‌اومد؛ چهره‌ای با پوست تقریبا سفید، نه خیلی، با لب‌های معمولی، موها و ابروهای مشکی که به قهوه‌ای هم می‌زد و چشم‌های براق طوسی رنگ که کمی تیره‌تر از پیرزن بود، بینی‌اش هم متناسب با صورتش بود؛ به نظر می‌اومد خیلیش باشه بیست و چهار، پنج ساله.
دختر چشم‌های سبز زمردی داشت، با ابروها و موهای لخت و قهوه‌ای تیره، لب‌های برجسته، بینی کشیده. چهره‌اش جذاب بود، پوستشم سفید بود، ولی طوری نبود که خیلی توی چشم باشه؛ سنش به نظر هیجده، نوزده سالش می‌اومد.
اون یکی پسر کمی متفاوت بود؛ چشم‌های طوسی روشنش کمی به آبی می‌زد، با موهای قهوه‌ای روشن و لب‌های برجسته، بینی کشیده که متناسب با صورتش بود، ابروهای نسبتا کلفتی به رنگ موهاش داشت، با چهره‌ای که برنزه بود، برنزه‌ای نبود که خیلی جلب توجه کنه، رنگش خاص بود؛ به نظر من خیلی سنش می‌بود، هفده، شونزده سالش بود.
با نشستن پیرزن روبه‌روم از فکر آنالیز کردن اون سه تا بچه در اومدم و نگاهم رو بهش دوختم؛ به چهره‌اش نگاه کردم، سپس به پیرزن در عکس نگاه کردم؛ چشماش طوسی بود و پوست سفیدی داشت، بینی‌اش کشیده بود و لب‌های برجسته داشت، البته الان هم که سنش کمی بالا بود از جذابیتش کم نشده بود.
چهره‌اش مثل دخترش بود یا بهتره بگم دخترش مثل اون بود؛ شاید ویژگی‌های ظاهری اون دوتای دیگه به پدرشون رفته باشه.
اصلا به من چه؟
یه صدایی توی سرم گفت: تو کلا فضولی.
پیرزن اول پام رو با بتادین یا به قول خودش دوا گلی ضد عفونی کرد؛ از درد لبم رو به دندون گرفتم، عرق سردی روی پیشونیم و کمرم نشسته بود.
پیرزن با ته لهجه‌ی جنوبی گفت: وی خدا مو، این که...
(وای خدای من، این که...)
متعجب و ناباور بهم نگاه کرد و گفت: تو گلوله خردیه؟
(تو گلوله خوردی؟)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#5
سرم رو تکون دادم.
-ننه جون می‌خوام گلوله رو درارُم، فقط بازو چپ و ساق پی راسته دیه؟
(ننه جون می‌خوام گلوله رو در بیارم، فقط بازو چپ و ساق پای راستته دیگه؟)
چیزی نگفتم و فقط سرم رو تکون دادم.
لای دندون‌هام یه دستمال گذاشت؛ واقعا بهش احتیاج داشتم و گرنه چنان نعره و عربده‌ای می‌کشیدم که گوش خودم کر بشه، چه برسه به گوش این پیرزن بی‌چاره!
پیرزن سعی کرد با حرف زدن من رو مشغول کنه: خو اسمت چنه؟(خوب اسمت چیه؟)
با دست سالمم دستمال رو از لای دندون‌هام بیرون آوردم و اسم من در آوردی که یهو به ذهنم رسید رو گفتم: آرشیدا.
-چه اسم قشنگی، سیکو می‌خوام گلوله رو دارارم اومادهای؟ درد دارا؟ (چه اسم قشنگی، ببین می‌خوام گلوله رو دربیارم آماده‌ای؟ درد داره‌ها)
پاچه شلوارم رو با یه حرکت جر داد که جای گلوله روی پوست سفیدم خودنمایی کرد، به سنش نمی‌خورد چنین قدرتی داشته باشه، برام عجیب بود!
-تحمل می‌کنم شما کارتون رو بکنید.
لحنم حالت دستوری داشت، حس کردم یه کوچولو چهره‌اش دلخور شد، اهمیتی ندادم و دستمال رو لای دندون‌هام گذاشتم.
وقتی گلوله رو داشت با پنس در می‌آورد؛ از درد، سرم رو به دیوار تکیه دادم، وقتی پنس رو وارد پام کرد، ناله‌ای کردم و چندبار سرم رو به دیوار کوبوندم.
چشم‌هام و دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و با تمام وجودم داد زدم که با وجود اون دستمال صدایی شبیه ناله از دهنم بیرون اومد.
لحنش هم نشون از دلخوری‌اش می‌داد: یکیش تموم واویده اوه یکی مونده. (یکیش تموم شد، اون یکی مونده.)
آستینم رو هم پاره کرد و با هر بدبختی بود، اون یکی گلوله هم درآورد؛ درد وحشتناکی داشت، غیرقابل تحمل، دوست داشتم با سر برم تو دیوار و بمیرم.
کم برام این اتفاقات پیش اومده بود.
ناله‌ای کردم و نفس حبس شده‌ام آزاد شد.
بریده بریده و نفس نفس زنان گفتم: واقعا... نمی‌دونم... ازتون... چه طور... ت... تشکر... ک... ن... کنم... به خاطر... لحنم هم... عذر می‌خوام... خیلی... ت... تحت... ف... فشار بودم.
لبخندی دلنشینی زد و گفت: خواهش می‌کونام، سیکو ارشیدا خانوم، خونریزی کرده، مو وسایلشه دارام فقط درد داره! اشکال نداره؟
(خواهش می‌کنم، ببین آرشیدا خانوم، الان زخمات خونریزی کرده باید بخیه بخوره، من وسیله دارم فقط درد داره! اشکال نداره؟)
-تحمل می‌کنم.
لبخند پر دردی زدم و ادامه دادم: واقعا ممنونم.
وقتی نخ رو از گوشت و پوستم رد می‌کرد، انگار می‌خواستند روحم رو از بدنم بیرون بکشند! بعد از ده دقیقه پر زجر بالاخره بخیه زد.
وقتی چشمام رو باز کردم چشمم خورد به تصویری سیاه سفید از پیرزن با لباس پرستاری که به دیوار زده شده بود، فقط پیرزن خیلی جوون‌تر و خوشگل‌تر بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#6
همون طور که به عکس نگاه می‌کردم، گفتم: زمان جنگ، پرستار بودید؟
خون اطراف بازوم و پام رو پاک کرد و گفت: ها، دوران جنگ دوران سختی بی؛ ولی شیرین.
(آره، دوران جنگ، دوران سختی بود؛ ولی شیرین بود)
-حداقل از زمان الان خیلی بهتر بوده.
-الحق که راس ایگی.
(الحق که راست میگی)
کار باند پیچی رو تموم کرد و گفت: راستش اول که دم در دیدومت فک کردام از ای دختر فراری‌هایی، می‌دونی، اینجو مینابه، دبی کنارش، دخترا هم قاچاقی می‌برند و می‌آرند، پسراُم میگه که هیچ دختری رو راه ندام، ولی توی چشمای آبیِ تو، نمی‌دونام، نمی‌دونام چی دیدام که راهت دادام، شاید، ترست، شایدم غمت، نمی‌دونام یه چی خاصی بی ننه، حس می‌کنام سیم آشنایی دخترجون، یه جایی قبلا دیدامت.
(راستش اول که دم در دیدمت فکر کردم از این دختر فراری‌هایی، می‌دونی، این‌جا میناب هست، دبی کنارش، دخترا هم قاچاقی می‌برند و میارند، پسرم میگه که هیچ دختری رو راه ندم؛ ولی توی چشم‌های آبیِ تو، نمی‌دونم، نمی‌دونم چی دیدم که راهت دادم، شاید ترست، شاید هم غمت، نمی‌دونم یه چیز خاص بود مادر، حس می‌کنم برام آشنایی دخترجون، یه جایی قبلا دیدمت)
به وضوح حس کردم رنگم پرید؛ خاک بر سر شدم! آخه چرا به حس لعنتیم اعتماد کردم و اومدم این‌جا، اَه.
-خو نگفتی، اینجو چه می‌کنی؟
(خب نگفتی، این‌جا چی کار می‌کردی؟)
خوش‌حال از این که بحث رو عوض کرده، سریع یه دروغ تو ذهنم ساختم و بلغور کردم:
-خوب من، اومده بودم سفر سیاحتی، داشتم قدم می‌زدم که راه رو گم کردم، گوشیمم شارژش تموم شد؛ دیدم صدای جیغ میاد؛ رفتم جلو، دیدم چند تا دختر رو دارند به زور سوار یه لنج می‌کنند من هم واسه ترسوندنشون، سنگ بهشون زدم، اون‌ها هم ندیده تیراندازی کردند، چون تاریک بود و نمی‌دیدنم دوتاش خورد بهم، من هم حسم گفت در این‌جا رو بزنم، فک کنم با اون صدای تیراندازی پلیس دیگه فهمیده.
البته دروغ نبود فقط به جای سنگ من از گلوله‌های یه کلت استفاده کردم، اون‌ها هم مسلسل داشتند، خوب من باید از خودم دفاع می‌کردم.
پیرزن با ناراحتی گفت: خدا رو شکر چیزیت نواویده خدا خیلی بهت رحم کرده.
(خدا رو شکر چیزیت نشده، خدا خیلی بهت رحم کرده)
برای عوض کردن دوباره بحث به عکس‌ها اشاره کردم و گفتم: بچه‌هاتونند؟
پیرزن با دیدن عکس چشماش پر شد و گفت: ها. (آره)
به عکس تکی پسر اول اشاره کرد: اون پسرما، پسر اولمه، اسمش مهیاده، بیست هفت سالشه، پلیسه، عزیز ننشه.
(اون پسرمه، پسر اولمه، اسمش مهیاده، بیست هفت سالشه، پلیسه، عزیز مادرشه)
چشمام با شنیدن این که اون پلیسه برق زد؛ امیدوارم بودم این همونی باشه که دنبالشم؛ بد شانسی این بود که عکسش رو تاحالا ندیده بودم، فقط بچه‌ها دیده بودند و یادشون رفته بود به من نشون بدند.
برای این که زیاد پیرزن رو متوجه برق چشمام نکنم به بقیه حرف‌هاش گوش دادم.
عکس دختر رو نشون داد: اون دخترمه، بچه دومم، اسمش مهتاس، بیست و دو سالشه، رشتش گرافیکه و هنرمند ننشه.
(اون دخترمه، بچه دومم، اسمش مهتاس، بیست و دو سالشه، رشتش گرافیکه و هنرمند مامانشه)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#7
پسر دومی رو نشون داد: اون یکی هم مهیاره، بیست سالشه، بچم قربونش برام خودش که میگه مترجمی زبان خونده، من که از این چیزا سر در نمیارام.
(اون یکی هم مهیاره، بیست سالشه، بچم قربونش برم خودش که میگه مترجمی زبان خونده، من که از این چیزا سر در نمیارم.)
با خودم فکر کردم که من اصلا راجع به سن مردم نظر ندم بهتره، همه رو دو، سه سال اشتباه گفتم.
عکسی نظرم رو جلب کرد؛ از پیرزن پرسیدم: اون نوزاد بغلتون کیه؟
محزون گفت: اون بچه چهارمم بی؛ کشتنش، وقتی هشت ماهش بی.
(اون بچه چهارمم بود؛ کشتنش، وقتی هشت ماهش بود)
نوزاد کاملا مثل پیرزن بود و من نمی‌تونستم پسر و دختر بودنش رو تشخیص بدم، چشم‌های طوسی و چهره‌ای مثل برف داشت.
متعجب گفتم: چی شد که این اتفاق افتاد؟ منظورم این که چه طوری کشته شد؟
بهم نگاه کرد و گفت: فردا برات تعریف می‌کنام، الان شرایطت طوری نیس که به حرفای مونه پیرزنه گوش بدی.
(فردا برات تعریف می‌کنم، الان شرایطت طوری نیست که به حرف‌های منه پیرزن گوش بدی.)
ناخودآگاه یه احترام خاصی براش قائل شدم: این چه حرفیه می‌زنید؟ من اصرار نمی‌کنم که برام تعریف کنید، هرجور خودتون راحتید.
بلند شد و گفت: ایسو میام. (الان میام)
متعجب بهش نگاه کردم؛ تازه متوجه شدم دارم از گرمای این مقنعه‌ام خفه میشم.
درش آوردم و کنارم انداختم، یکم پول داشتم که از توی جیب شلوار پای سالمم برداشتم، که به حمدالله خونی نشده بود؛ پول رو زیر مقنعه گذاشتم؛ گوشیمم در آوردم، خدا رو شکر نشکسته بود.
لعنتی فقط دقیقه نود شارژ واسه من تموم کرده بود؛ کلتم رو با دستکش‌های مشکیم نزدیک خونه دفن کرده بودم.
پیرزن با یه سینی شربت و کلوچه کنارم نشست.
- چرا زحمت کشیدید، من همین‌ طوری بهتون زحمت دادم.
-زحمت چنه ننه؟ تو مهمون مونی، کلی خین ازت رفته تا این‌جا بیای، حالا یه شربت بخور.
(زحمت چیه مادر؟ تو مهمون منی، کلی خون ازت رفته تا این‌جا بیای، حالا یه شربت بخور)
بی‌خود نیست آن قدر گیجم.
- واقعا ممنونتونم، نمی‌دونم چه طوری جبران کنم.
-تو هم جای مهتایی برام، جنوبی هستی؟
-آره، بچگیام رو توی جنوب گذروندم؛ به خاطر همین متوجه حرفاتون میشم.
-ها، گفتم باید اهل اینجی باشی.
-من خیلی به دانشگاه افسری و پلیسا علاقه‌مندم، پسرتون درجه‌اش چیه؟
آره جون خودم، من از ده فرسنگیشون هم رد نمیشم چه برسه به علاقه!
-والا فک کنام سرگردی، سرداری، سروانی چیزی باشه.
-می‌تونم مادر صداتون کنم؟
-آره ننه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#8
-آخه مادر کلا این سه تایی که گفتید درجه‌های اصلی‌اند، کدومش؟ این‌ها باهم فرق دارند، تا حالا لباس نظامیش رو دیدید؟
-ها.
-روی شونش رو دیدید؟
-نه مادر من به ای چیا دقت نمی‌کنم که.
عصبی سعی کردم خودم رو کنترل کنم؛ بحث رو کشوندم به جاهای دیگه: نمیان بهتون سر بزنند؟ شما رو توی این شهر به این بزرگی رها کردند؟
عصبی بودنم رو فکر کنم پای همون گذاشت:
-نه ننه، میان، مهیادم قرار بود امروز بیا، گو براش کار پیش اومد، فردا پس فردا میاد، تو خوابت نمیا؟
(نه مادر، میان، مهیادم قرار بود امروز بیاد، گفت براش کار پیش اومد، فردا پس فردا میاد، تو خوابت نمیاد؟)
تازه به کوفتگی بدنم پی بردم: چرا اتفاقا، میشه من همین جا بخوابم؟
-سیچه اینجو؟ بیو بریم تو یکی از اتاقا بخواب، بیا لباس هم بهت بدام.
(چرا این‌جا؟ بیا بریم تو یکی از اتاق‌ها بخواب، بیا لباس هم بهت بدم.)
کمکم کرد بلند شدم، به زیرانداز خونیم نگاه کردم:
-میشه از حموم استفاده کنم، احساس بدی دارم.
به زخمام نگاهی انداخت و گفت: نمیشه، سی زخمات خوب نی.
(نمیشه، برای زخمات خوب نیست.)
-اوه، راست میگید، اصلا حواسم به این چیزا نبود.
پیرزن با مهربونی گفت: مو سیت لباس میارام تا لباس‌های خینین رو با اونا عوض کنی.
(من برات لباس میارم تا لباس‌های خونیت رو با اون‌ها عوض کنی.)
-خیلی ممنونم، پس من میرم حمام تا اون‌جا لباس‌هام رو عوض کنم.
-حمام انتهای راهرو دست چپه.
سری تکون دادم و وارد راهرو شدم.
دست‌شویی و حمام پشت آشپزخونه بود و یه در هم انتهای راهرو به بیرون باز می‌شد؛ وارد حمام شدم،
ابروهام بالا رفت؛ با این که کوچیک بود، ولی مدرن بود، کاشی‌هاش از بهترین‌ها بودند، شیرآلاتش انگار تازه عوض شده بود و از این اهرمی‌ها بود.
لباس‌های خونی پاره شده‌ام رو با احتیاط در آوردم، لباسام تا کردم تا توی سطل زباله بندازم.
می‌خواستم که به خودم توی آینه نگاه کنم که صدای مادر رو شنیدم.
-بله مادر؟
-لباس اندازه خودت می‌خوای یا گشاد باشه ننه؟
-مممم، گشاد، یعنی هر چی گشادتر بهتر.
-باشه عزیزام.
-مرسی.
-قابل تو رو نداره دخترام.
از لفظ دخترم تو شوک رفتم، بعد از چند لحظه اخمام تو هم رفت، چند سال بود کسی من رو دخترم صدا نکرده؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#9
پونزده سال یا شونزده ساله کسی به این اسم من رو صدا نکرده، لعنتی دوباره تو افکارم غرق شده بودم؛
یه تصویر از یه عکس از جلوی چشمم رد شد، با دیدنش لبخند رو لبم نشست، من این خانواده رو خوب می‌شناختم،
مهیاد سعادت، مهتا سعادت، مهیار سعادت، راحله سعادت، خلیل ترابی، البته نباید اسم یه کثافت رو کنار این خانواده بیارم.
آقای خلیل ترابی خیلی وقته دارم دنبالت می‌گردم؛ خوب می‌دونم چه طور تو دامت بندازم.
-مادر لباسا رو گذاشتام من توی آشپزخونم.
چیزی نگفتم و بی‌حرف لباس‌ها و بتادین و کرم و چسب رو برداشتم، چسب، کرم و بتادین برای چی؟
نگاهم به خودم توی آینه افتاد، آخ آخ، ببین صورت نازنینم چی شده، منصور الهی به زمین گرم بخوری، از دنیا ساقط بشی.
با پنبه و بتادین چند تا زخم بود؛ ضد عفونی کردم و چسب زدم، یکیش روی گونه‌ی چپم بود، یکیش روی ابروی سمت راستم یکی هم گوشه لبم.
لبم رو که نمی‌شد اصلا چسب زد، پس گذاشتم همون طور باشه، یه کرم سفید کننده هم بود، یه کم پای چشم‌های گود افتاده‌ی سیاه شده‌ام مالیدم تا یه ذره از این قیافه خون‌آشامی در بیام.
به خودم تو آینه نگاه کردم، ابروهای نه کلفت نه نازک مشکی که توی روشنایی قهوه‌ای تیره می‌شد؛ موهای بلند که بالای سرم بستم و حالت شلاقی داره، موهایی که مشکیِ مشکیه، چشم‌های آبی روشن که گاهی به نقره‌ای رنگ می‌زد، مژه‌های بلند و مشکیم حالت خط چشم رو برای چشمم ایجاد کرده؛ لب‌های کمی برجسته و صورتی پر رنگ، بینی کشیده و پوست سفید رنگ، یه سویشرت کلاه‌دار بدون زیپ سورمه‌ای که رنگ چشمام رو تیره‌تر نشون می‌داد و چند باری لب آستیناش تا خورده بود، با یه شلوار گشاد آبی تیره، بد نشدما! خوبیش اینه که خوشگلم، دیگه چی از این بهتر از خدا می‌خوام؟
کرم و چسب و حوله رو برداشتم از حموم بیرون اومدم، یه شال آبی روشن هم بود، اونم روسرم انداختم؛ لابد پسراش میان دیگه.
لنگون لنگون تا آشپزخونه رفتم که دیدم داره ظرف می‌شوره، چسب و کرم رو همون‌جا گذاشتم، وسایلم دست نخورده بود؛ زیرانداز خونی رو جمع کردم تا خودم بشورم.
پول‌ها و گوشیم رو تو جیب بزرگ سویشرت گذاشتم، سینی رو هم گذاشتم روی اُپن و زیرانداز رو توی آشپزخونه بردم که با دیدن ماشین لباس‌شویی لبخندی رو لبم نشست، لنگون لنگون خودم رو بهش رسوندم و زیرانداز رو انداختم توش و روشنش کردم.
با صداش مادر پرید هوا و گفت: تو کی اومدی؟ وای ترسیدم.
-ببخشید، زیرانداز رو براتون انداختم توی ماشین لباس‌شویی بشوره.
به لباس‌ها اشاره کردم و گفتم: بابت لباس‌ها هم ممنون، لباس‌ها رو براتون می‌شورم و پس میدم.
اخمی کرد و دلخور گفت: نمی‌خواه، می‌مو محتاج تونام، سی خوت.
(نمی‌خواد، مگه من محتاج توام، مال خودت)
-ولی من مدیون شمام، این کمتر کاریه که می‌تونم براتون بکنم.
مشغول ادامه کارش شد و گفت: نمی‌خواه جبران کنی، همی که اینجونی و تنها نیسام خوبه.
(نمی‌خوام جبران کنی، همین که این‌جایی و تنها نیستم خوبه.)
-واقعا ممنون.
یهو یه فکری تو ذهنم جرقه زد: مادر؟
-جونام؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#10
(جانم؟)
-برای جبران...
پرید وسط حرفم و با ناراحتی گفت: اصلا حرفشه پیش نکش، مو جبران نمی‌خوام، کار خیر که جبران نمی‌خواه.
(اصلا حرفش رو پیش نکش، من جبران نمی‌خوام، کار خیر که جبران نمی‌خواد.)
-حالا گوش کنید؛ نزدیک عید، خونه به این بزرگی هم حتما کلی تمیزی می‌خواد، من هفته دیگه بیکارم، جمعه میام این‌جا تا با هم خونه رو تمیز کنیم، این‌ رو که می‌تونم انجام بدم.
این هم برای نقشم خوب بود، هم یه‌ بار دیگه مادر رو می‌دیدم.
این کلمه هم چند سالی هست از زبونم افتاده؛ هه، فکر می‌کردم یادم رفته. «مادر»
با تردید بهم نگاه کرد و گفت: تا اوسوه زخمات خوب میاون؟
(تا اون موقع زخمات خوب میشند؟)
با ذوقی ساختگی گفتم: آره استراحت مطلق می‌کنم تا خوب بشم، خوبه؟
آره جون عمم!
به طرز سیریش‌گرانه‌ای گفتم: بیام؟
هیچ کس رو مثل خودم این قدر سیریش ندیدم.
مادر به ناچار نفس عمیقی کشید و گفت: چوت کنام دیه، بیو
(چیکارت کنم دیگه، بیا.)
با ذوق و لبخند گنده‌ای گفتم: ممنون.
نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت: نمیخی بخوسی؟
(نمی‌خوای بخوابی؟)
-کجا باید برم؟
-تو راهرو سمت راس یه راهروی دیه هسی، بره اوه در سمت راسیه باز کوه، بگی بخوس.
(داخل راهرو سمت راست یه راهروی دیگه هست، برو اون در سمت راستی رو باز کن، بگیر بخواب)
-ممنون من میرم بخوابم فقط شارژر دارید؟
-باید تو اتاق بوه.
(باید توی اتاق باشه.)
رفتم توی اتاق و لامپ رو روشن کردم، ای داد بیداد، این‌جا که وضعش از اتاق اشکان هم بدتره؛ به سمت پنجره رفتم؛ پرده رو کنار زدم و از پنجره‌های بلندش به بیرون نگاه کردم، تاریکی و تاریکی هیچی نمی‌دیدم، پرده رو انداختم، به اتاق نگاه کردم؛
یه تخت دو طبقه، یه کتابخونه، یه فرش شکلاتی رنگ، دیوارایی با کاغذ دیواری شکلاتی و سفید، رو تختی‌های طبقه‌ی بالا سفید بود با طرح شکلاتی، پایینی شکلاتی با طرح‌های سفید.
نگاهم دور اتاق چرخید؛ یه کتابخونه کوچولو روی یه میز مطالعه با طول یه متر تقریبا که پر کاغذ بود، یه تخته وایت‌برد هم که کلی کاغذ با نوشته‌های زیاد چسبیده بود، روی دیوار زده شده بود.
زمین رو نگاه کردم؛ کف اتاق هم که پر بود از لباس‌های مردونه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.