• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان پارادوکس دو همزاد | NAVA_K کاربر انجمن یک رمان

نظرتون راجع به رمانم

  • متوسط.

    رای 0 0.0%
  • بد نیست.

    رای 0 0.0%
  • افتضاحه

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    5

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#1
کد رمان : 1154
ناظر رمان: PaRIsA-R


نام رمان: پارادوکس دو همزاد
نام نویسنده: NAVA-K
ژانر: تخیلی/ترسناک / حماسی

خلاصه: رمان من راجع به دختری هست که باید تاوان روح زخمی همزادش را بدهد، یکی تاوان اجباری که به خواست خودش نیست. او باید نقش همزادی را بازی کند که خیلی متفاوت تر از اوست، ولی آیا شرایط طبق میل اوست؟

 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,785
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#3
مقدمه:
یک جا به جایی...
دو روح زخمی...
دو بدن آسیب دیده، در دو سرزمین...
شاید وقت تاوان دادن است، تاوان کار نکرده...
تاوان همزاد بودن...
من، نوا...
باید تاوان بدنیا آمدن همزادی را بدهم که با من فرق دارد...
تضاد دارد...
شاید این شروع یک دردسر است...
*****
دامن سیاه بلندش را بالاتر گرفت و با سرعت بیشتری دوید،
کلاه شنلش روی شانه اش افتاده بود و موهای مشکی بلند لختش از داخل شنلش بیرون آمده بودند و آزادانه حرکت می‌کردند.
صدای غرش نزدیک به او باعث شد به پشت سرش نگاه کند، محو چشمان درخشانی شد که به دنبال او می
دویدند تا او را بدرند. بی‌اینکه بداند سرنوشت چه کسانی به اعمالش وابسته است، قدم دیگری برداشت که سنگ بزرگی زیر پایش قرار گرفت و باعث شد سکندری بخورد، وارد دامنه کوه که شیب خیلی تندی داشت شد. دستش هرچیزی که در مسیرش وجود داشت می‌گرفت ولی ثانیه نمی‌گذشت و تکیه گاه موقتش درهم می‌شکست.
"کوهستان مرگ"
نیاکان حق داشتند تا نام این کوهستان متروکه را " کوهستان مرگ" بگذارند. کوهستانی با سنگ هایی به رنگ آسمان شب و به تیزی یک خنجر خاص و متفاوت که فقط متعلق به یک نفر است،
درختانی با برگ هایی به رنگ بنفش و سرخ فضای وهم انگیزی را به اطراف می‌بخشید.
صدای جیغ او در کوه می پیچید، ولی کسی نبود او را نجات دهد؛
حتی محبوبش هم نمی‌دانست دارد چه بلایی سر او‌ می آید! در حینی که غلت می‌خورد و از کوه پایین می‌رفت سنگ های کوچک و بزرگ پهلوهایش را خراش می داند؛ زخم های او کم نبود، زخم عمیق قلبش، خراش های پنجه های حیواناتی که به او حمله کرده بودند و حال خراش سنگ هایی که سرنوشت را تغییر می‌دادند بر روی تن او می افتاد! سنگ های تیزی که در گذشته هم تن خیلی ها را خراش داده بودند! دخترک در نهایت به انتهای مسیر رسید و سرش به سنگ بزرگ کنار رودخانه خورد و خون قرمز تیره ای از شقیقه اش فوران زد؛ حتی فرصت نکرد تا جیغ در گلویش را رها کند!
آسمان غرش کرد، باران شروع به باریدن کرد، آسمان سیاه دل هم
می‌دانست سرنوشت آن دو در خطر است و برایشان اشک می‌ریخت!سرنوشت آن دو با تمام سختی های دنیا پیوند زده شده بود! شب سرنوشت سازی بود؛ صورت دختر گِلی شده بود و خون چهره اش را قاب گرفته بود، مژه های بلند مشکی اش سایه انداخته بود. صاحبان آن چشمان درخشان که به دنبال او بودند با مهارت از شیب پایین آمدند و رو به روی او قرار گرفتند. گرگ ها، موجودات عجیبی هستند، هنوز کسی خود واقعی شان را کشف و درک نکرده است. هر گرگی نه، گرگ های خاص و متفاوت، حیوانی که با آنچه از آن می‌دانیم تناقض دارد!
گرگی مشکی که در صدر دیگر گرگ ها قرار داشت به دختر نزدیک شد و در یک قدمی او ایستاد؛
کمی به چهره جذاب و ترسناک دختر نگاه کرد و بعد چشمان خود را بست و تمرکز کرد.
زیر لب کلمات نا مفهومی رو به زبان آورد:اِروم...آن...نیلباگ...اوم...یی...پِش
موهای مشکی رو تنش کوتاه کوتاه تر می‌شدند، بدن خمیده اش راست می‌شد؛ مثل...مثل یک انسان!
 

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#4
موهای مشکی اش ناپدید شدند و او قد کشید و چهره اش به چهره یک انسان تبدیل شد، کلاه شنل مشکی خود را جلو تر کشید و چهره کریه‌ای اش را پنهان کرد، همانطور که ایستاده بود دستانش را به سمت دختر برد. تنها زمزمه های مرد و بارش باران سکوت جنگل را می‌شکست؛ دخترک معلق در هوا شد، خون و آب باران از سر و بدن زخمی اش روی زمین سرد می‌چکید. چهره اش از خون پاک شد، حال فقط باران بود که روی تن او نشسته بود. مرد با صدای بلند تر کلمات نا شناخته ای رو به زبان آورد:کالار...یاما...شیحُر...گودایو
*****
-هم اکنون در خاک ترکیه هستیم، سفر خوبی را براتون آرزومندیم.
لبخندی بر لبش نشست، بالاخره بعد سال ها میتوانست شهر مورد علاقه اش را ببیند. به چشمان مشکی خسته مهسا نگاه کرد و با هیجان گفت:وای مهسا! باورم نمی‌شه الان توی ترکیه ایم!
مهسا موهای خرمایی اش را که از زیر شال سبز یشمی اش بیرون زده بود داخل کرد، پشت چشمی برای او نازک کرد و گفت:از وقتی سوار هواپیما شدیم همین رو می‌گی، فهمیدیم هیجان زده ای، حالا انگار داریم می‌ریم چه کار کنیم؛ یه پایان نامه‌اس و یه شهر زیر زمینی دیگه!
بعد کرم ضدآفتابش را از کیفش در آورد و شروع کرد به مالیدن آن به پوست گندمی اش. او معترضانه به سامان که سمت چپش نشسته بود گفت: ببین چی می‌گه؟ همش می‌زنه تو ذوقم!
سامان ابروهایش را بالا انداخت و گفت:نوا بچه شدی؟!
صورتش را برگرداند و گفت: بی‌نمک!
دستانش را جلوی سینه‌اش قفل کرد و منتظر ماند؛
حدود نیم ساعتی گذشت تا به مقصد مورد نظر برسد.
از پله های هواپیما پایین آمد؛ نور شدیدی که منبع آن خورشید بود باعث شد چشمانش را روی هم فشار دهد.
بین راه ایستاد و کلاه حصیری خود را روی سر تنظیم کرد تا نور خورشید چشمانش را اذیت نکند. تابستان بود و هوا در آنکارای ترکیه گرم و مرطوب؛ او و دستانش به این آب و هوا عادت نداشتند. بی توجه به دوستانش به سمت در ورودی رفت،
یک کمی دلخور بود. نفس عمیقی کشید که رطوبت و گرمای هوا باعث شد سرفه‌ها مداومی گلویش رو خراش دهند.
صدای مردی که ترکی صحبت می‌کرد باعث شد
سرش را بالا بیاورد:تو حالت خوبه؟
به سرپرست که مرد مسنی بود نگاه کرد لبخندی زد،
سرفه ای کرد تا گلویش صاف شود، سپس به ترکی پاسخش را داد:خوبم، متشکرم.
زیر لب گفت:خدا خیرت خانم بزرگ، اجبار کردی تا همه نوه‌هات ترکی یاد بگیرن؛ با اینکه کلی سختی داشت ولی اینجا به دردم خورد.
مادربزرگ پدری او اهل کردستان بود و بی‌نهایت روی زبانش تعصب داشت و می‌گفت:یک ترک وقتی اصالت داره که زبانش را بلد باشه!
متاسفانه پسرها و دخترهای خانم بزرگ بعد از ازدواجشان به تهران و قم مهاجرت کردند و نوه‌های خانم بزرگ بی‌هیچ زمینه‌ای از زبان ترکی بزرگ شدند تا اینکه خانم بزرگ به خانه بچه‌هایش رفت ولی وقتی دید هیچکدام از نوه‌هایش چیزی از ترک زبانان نمی‌دانند، یادگیری آن را اجبار کرد. این مرد را می‌شناخت؛ او همانی بود که سرپرست آنها در آنکارا بود و به آنها کمک می‌کرد تا پایان نامه‌شان را در شهر باستانی "تروا" به اتمام برسانند، پدرش می‌گفت او دوستش است! یکی دو بار هم عکسش را دیده بود؛
همیشه با خود فکر می‌کرد که او مانند توپی است که برایش چشم و ابرو کشیده اند! سرپرست سری تکون داد و کمی از او فاصله گرفت و با لهجه غلیظ ترکی فریاد زد:خیلی خب، همه جمع شید اینجا.
 

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#5
به همراه آنها یک گروه تحقیقاتی از یکی از دانشگاه های آمریکا آمده بود، او و دوستانش می‌توانستند در کنار آنها کار کنند و نکات و مواردی که نمی‌دانند را از آن گروه بپرسند. همه اعضای گروه باستان شناسی که برای تحقیقات به مصر آمده بودند دور سرپرست جمع شدند. نوا و دوستانش مهسا و سامان در کنار گروه ایستادند.
صدای کلفت سرپرست دوباره توی گوشش طنین انداخت:خوبه، اسامی رو می‌خونم، تحقیقات شما از فردا شروع می‌شه.
سرپرست دستی به ریش بزی اش کشید و شمرده شمرده تمامی اسم ها را خواند ولی به اسم مورد نظر او نرسید.
کمی به سرپرست و هیکل چاقش نگاه کرد و وقتی مکثش را دید به فارسی گفت:ببخشید، اسم من رو نخوندید، قرار بود من به همراه دوستام در این گروه فعالیت کنیم! پدرم باهاتون صبحت کرده بود.
سرپرست نگاهی به دختر جوان رو به رویش انداخت و با فارسی دست و پا شکسته ای گفت:اسمت چیه؟
-نوا، نوا صادقی.
سرپرست نگاهی به لیست خود انداخت و یک نگاه به دختر جوان کرد و گفت:شما دختر مهندس صادقی هستید؟
نوا از گرما دستی به پوست سفید صورتش کشید و گفت:بله.
سرپرست نگاه متعجبش را به او انداخت و گفت:مگه پیامم رو نخوندید؟ من دو روز پیش بهتون پیام دادم که شرایط اینجا برای پایان نامه تون مناسب نیست.
دوست صمیمی او مهسا که تا الان در سکوت بهش نگاه می‌کرد گفت:مطمئنید؟
سرپرست با اطمینان گفت:مطمئنم خانم.
نوا تلفن همراهش را در آورد و پیام هایش را چک کرد ولی پیامی را از طرف او ندید!
-ولی پیامی از شما برای من نیومده، می‌تونید خودتون ببینید.
تلفن همراهش را به طرف سرپرست گرفت، غافل از اینکه شب گذشته خواهر زاده کوچکش در تلفن همراهش کمی کنجکاوی کرده و دست گل به آب داده است!
سرپرست بهت زده به سه نفرشان نگاه کرد و گفت:باورم نمی‌شه! من خودم پیام رو براتون فرستادم!
سامان عصبی گفت: بحث بی فایده اس، شما برای ما چی فرستادید؟
سرپرست متعجب به سامان نگاهی انداخت و گفت:گفته بودم شرایط اینجا برای تحقیقات مناسب نیست چون اینجا یک سری مشکلات امنیتی پیش اومده و به شدت کنترل می‌شه، یک گروه تحقیقاتی به یونان می‌ره، اونجا می‌تونید پایان نامه تون رو کامل کنید.
نوا به سامان و مهسا نگاه کرد و با نگرانی گفت:حالا چیکار کنیم؟
مهسا نگاهی به سر پرست انداخت و گفت:راهی نیست؟
سرپرست بخاطر قد کوتاهش از پایین به مهسا نگاه کرد و گفت:نه، شما یا باید برگردید ایران یا باید برید یونان، البته اگر به اون گروه تحقیقاتی برسید.
سامان:یعنی اصلا ممکن نیست؟
سرپرست عکس‌هایی را از داخل تلفن همراهش به نوا نشان داد؛ از آنچه که فکر می‌کرد اوضاع خراب‌تر بود! همه جا کنترل می‌شد، اینطوری باید بیشتر از نصف وقتشان را برای مسائل امنیتی می‌گذاشتند.
حال چه می‌کرد؟ باید بر می‌گشتند ایران؟
سرپرست با شرمندگی گفت:یک پرواز دیگه از اینجا به یونان می‌ره ولی یه هفته دیگه‌ست، بهتره یه بلیط قطار برای ازمیر بگیرید و بعد از دریای مدیترانه برید، البته اگر بتونید بهشون برسید.
نوا محزون از سرپرست فاصله گرفت، لب جدول های خیابون نشست و سر خود را بین دستانش گرفت.
چه باید می‌کردند؟
از دریای مدیترانه می‌رفتند؟
یا باید منتظر می‌ماندند تا پرواز ترکیه-یونان بنشیند؟
یا مقصدشان را به سمت ایران تغییر می‌دادند؟
با خود فکر کرد:قطعا اینکه از دریا بریم یونان عاقلانه‌تره، اگر منتظر بشینیم و دست روی دست بزاریم که نمی‌شه.
لبخندی زد و سریع ایستاد به دوستانش اش اشاره کرد همراهش بروند، چمدان خود را به دست گرفت و به داخل ساختمان مخصوص به فرودگاه رفت، از راهنماهای موجود در فرودگاه آدرس ایستگاه راه آهن آنکارا را پرسید.
خودشان را با هر سختی که بود به ایستگاه راه آهن رسانندند تا از آن طریق به ازمیر بروند.
______________________________________________________________
* ازمیر یکی از شهرهای زیبای ترکیه است که در قسمت غربی مرز آبی ترکیه قرار دارد.
______________________________________________________________
روی صندلی های انتظار نشستند. نوا امید داشت که به موقع به یونان برسد، اگر نمی‌رسید تمام زحمت های چندین و چند ساله اش به هدر می‌رفت، خیلی نگران بود.
بالاخره بعد از یک ساعت انتظار و حس استرسی که داشت امید نوا رو نا امید می‌کرد، قطار رسید. بعد از گذراندن مراحل امنیتی سوار شدند؛ سعی کرد بخوابد تا هم از استرس خود بکاهد و هم مسیر طولانی چند ساعته اش را کوتاه کند.
چشمانش روی هم افتاد.
*****
-خانوم، خانوم رسیدیم
چشمانش را باز کرد و به اطراف نگاه کرد؛ خورشید چند دقیقه ای بود غروب کرده بود، گویا رسیده بود.
نگاهش به سمت مهسا و سامان که روی ردیف پشتی او نشسته بودند چرخید، هردوشان خواب بودند، بیدارشان کرد و به همراه از قطار سریع و سیر آنکارا پیاده شدند و از ایستگاه بیرون آمدند.
 

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#6
به خانوم مقابلش که چهره بوری داشت نگاه کرد و لبخند زد؛ به یاد معلم علوم در سال راهنمایی اش افتاد، همیشه با تاکید می‌گفت:«فلق بازتاب نامنظم نور در طلوع خورشید هست و شفق بازتاب نامنظم نور در غروب خورشید، به این پدیده گرگ میش نیز می‌گویند»، بعد با خودکار خود محکم روی میز می‌کوبید و می‌گفت:«متوجهید؟»
نامش را به خاطر نمی‌آورد، ولی چهره گرد و پوست گندمی که با نمکش می‌کرد را به یاد می‌آورد؛ چهره خانومی که او را با لهجه ترکی‌اش بیدار کرده بود شباهت زیادی به معلمش داشت.
چمدانش را برداشت و به همراه بقیه از اتوبوس پیاده شد، همه جا را از نظر گذراند.
*****
لباس مخصوص شکارش را پوشید، شمشیرش را بر کمر و جعبه تیردانش را به پشت بست؛ به اسطبل رفت تا سوار بر اسب خود شود و به سوی جنگل ممنوعه رود، خیلی نگران بود.
سوار بر اسبش شد و ضربه محکمی به پهلوی آن زد و اسب با سرعت به حرکت درآمد. چشمانش را بست و کمی خم شد و سرش را روی گردن اسب گذاشت.
باورش نمی‌شد که بی اطلاع رفته است؛ دو روزی بود که غیبش زده بود، حال به بهانه شکار به دنبالش می‌گشت. تمرکز کرد، امواج مختلفی را حس می‌کرد ولی...
چشمانش را باز کرد با تعجب به اطراف نگاه کرد، این امواج فرق داشتند؛ او یا امواج خوب را و یا امواج بد را حس می‌کرد اما اینبار کمی متفاوت است؛ امواج را حس می‌کرد ولی خنثی بودند، نه بدی وجود داشت نه خوبی!
به سمت جایی که دلش فرمان می‌داد اسبش را هدایت می‌کرد.
*****
با کلی سختی بلیط کشتی برای رد شدن از دریای مدیترانه و یه بلیط هواپیما برای سفر از "سالونیک" شهر مرزی یونان به "آتن" پایتخت "یونان" تهیه کرد. دست خود را روی کلاه روی سرش گذاشت تا باد شدیدی که می‌وزید آن را نبرد.
به پشت سرش نگاه کرد؛ واقعا ترکیه منظره بی نظیری داشت.
غر های زیر لبی مهسا را می شنید:اه، این چه وضعشه! چه بادی!
لبخندی زد و از سطح شیب داری که اسکله را به کشتی وصل می‌کرد بالا رفت، بلیطش را به مسئول داد که گفت:کابین شما آخر اون راهرو هست
به انگشتش به جایی در انتهای کشتی اشاره کرد که به عرشه وصل بود. به سمت جایی که او بهش اشاره کرده بود قدم برداشت.
مهسا از پشت صدایش زد، برگشت و منتظر نگاهش کرد.
مهسا: نوا جون مثل اینکه کابینمون جداست، دو ساعت استراحت کنیم، روی عرشه هم دیگه رو ببینیم.
سامان:آره اینطوری خوبه.
نوا شرمنده گفت:ببخشید بچه ها، بخاطر من آواره یه شهر غریب شدیم.
مهسا مشتی به بازوش زد و گفت:بی خیال، ما که این حرفا رو با هم نداریم، به این فک کن که می‌تونیم توی یونان تحقیقاتمون رو کامل کنیم.
نوا لبخند محوی زد و در کابین را باز کرد؛ چمدانش را در کابین مخصوص به خودش گذاشت و روی تخت گوشه کابین خوابید تا خستگی از تنش بیرون رود، خسته بود ولی نمی‌دانست چیزهای شگفت انگیزتری در انتظار اوست که خسته ترش می‌کند.
*****
با تکان های شدید کشتی بیدار شد، سریع لباس مناسب به تن کرد و از کابین به عرشه کشتی رفت؛ هوای تیر و تار نشونه از طوفان سهمگین در راه می‌داد. به اطراف نگاه کرد ولی سامان و مهسا را ندید، غیر از او کس دیگری روی عرشه دیده نمی‌شد.
دستانش را روی میله هایی که برای حفاظ بود گذاشت؛ نوا خیلی نگران بود، می‌ترسید به مسیر مورد نظرش نرسند. باد از هر طرف به کشتی می‌کوبید؛ نوا نوری را در چند متر آن طرف تر از کشتی درون آب دید، حواسش پرت شد! دستانش میله را رها کردند!
در همین حین بادی شدیدی وزید و تکان محکمی به کشتی داد؛ نوا سکندری خورد و درون آب پرت شد، سرعت اتفاقات پیش آمده فرصت فریاد زدن هم از او گرفت و هیچ کس متوجه نشد او داخل دریا پرتاب شد.
 

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#7
به شدت وارد آب پر تلاطم دریا شد، درد وحشتناکی داخل بدنش پیچید، تقلا کرد تا به سطح آب بیاید، ولی هرچه بیشتر تقلا می‌کرد بیشتر در آب فرو می‌رفت، دیگر نفسی برایش نمانده بود، چشمانش آرام آرام بسته شد.
حس می‎کرد قفسه سینه اش هر لحظه فشرده‌تر می‌شود و می‎خواهد از فشردگی منفجر شود.
شخصی در همین نزدیکی حواسش به او بود ولی نمی‎توانست کمکی به او کند، این سختی نیاز بود تا سرنوشت آن دو نجات پیدا کنند.
*****
با درد وحشتناکی که در سرش پیچید، ناله ای کرد و سر خود را بین دستانش گرفت.
تمام بدنش درد می‌کرد، می‌خواست بلند شود ولی در مقابل درد ناتوان بود. با دستانش سرش را فشرد تا از درد خود بکاهد.
با صدای قدم هایی ناخودآگاه خیز برداشت و به اطراف خود نگاه کرد.
-بالاخره بهوش اومدی؟
به مرد جوان بلند قامت مقابلش نگاه انداخت، آشنا نبود.
موهای سیاه رنگ لختش توی صورتش افتاده بود و امکان دیدن چهره کامل او را از نوا می‌گرفت، فقط می‌دانست جوان خوش سیمایی است.
چیزی نگفت و فقط نگاه او مرد را همراهی می‌کرد.
مرد به گوشه ای از اتاق رفت و کاسه ای را برداشت و به سمت او آمد و کنارش نشست، کاسه را مقابل او گرفت و گفت:بخور، باعث می‌شه انرژی‌ات رو بدست بیاری.
بی اینکه به مرد نگاهی بیاندازد کاسه را گرفت؛ کمی به آن نگاه کرد، مایع قرمز رنگ داخلش مانع از خورده شدن آن می‌شد.
مرد متعجب گفت:پس چرا نمی‌خوری؟ شربتت رو زودتر بخور کار داریم.
با تردید کمی از آن نوشید؛ طعم شیرین آن باعث شد تا میل بیشتری به خوردن آن داشته باشد.
کاسه خالی را مقابل مرد گرفت، مرد لبخند زد و کاسه را کنار خودش گذاشت و گفت:خب؟
با مکث مرد گفت:خب چی؟
مرد کمی عصبانیت مخلوط حرفایش کرد و گفت:منظورم اینه که توی آن جنگل ممنوعه چی کار می‌کردی؟ سه روزه دارم دنبالت می‌گردم، نگرانم کردی!
کمی فکر کرد؛ به یاد نمی‌آورد چه اتفاقی برایش افتاده است، به نقطه ای در اتاق مجللی که در آن استراحت می‌کرد نگاه کرد تا چیزی را بخاطر بیاورد اما دریغ از یه کلمه!
-چه شد؟ چیزی نمی‌خوای بگی؟
از پرس و جو های مداوم مرد کلافه شده بود؛ اخمی کرد و برای بستن دهان مرد گفت:چیزی یادم نمی‌آد که بگم.
مرد متعجب گفت:چیزی یادت نمی‌آد؟ سپید تو حالت خوبه؟ بهتره این شوخی مسخره را تموم کنی و دلیل کارت رو توضیح بدی.
-شوخی نمی‌کنم، من شما رو نمی‌شناسم.
مرد لبخندی زد و گفت:این شوخی ها روی من اثر نداره، به نفعته بلند شی، پدر کارمون داره.
اخمی کرد و می‌خواست باز اصرار کند که او را نمی‌شناسد اما چشمش به آینه افتاد، با خود فکر کرد شاید بتواند با دیدن چهره خود چیزی به خاطر آورد؛ پاهای بی حسش را تکان داد و از روی تخت مجللی که روی آن به هوش آمده بود، بلند شد.
 

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#8
خود را به آینه رساند؛ این برای او که پاهایش را حس نمی‌کرد و تعادلش را نمی‌توانست حفط کند، خیلی سخت بود. با دیدن چهره ی خود جا خورد؛ سر باند پیچی شده اش با دستمال سفید، خراش های روی صورتش، چشمای گود افتاده اش و...
چند قدمی به عقب رفت که تعادلش بهم خورد و یه جیغ کوتاه کشید.
قبل از اینکه زمین بخورد مرد جوان خود را به او رساند و دستش را دور شونه اش حلقه کرد، چشمانش را باز کرد و با دو جفت چشم های عجیب مرد مواجه شد که باعث شد جیغ بزند و از او فاصله بگیرد.
مرد جوان با تعجب از رفتار های غیر عادی دختر گفت:سپید تو چت شده دختر؟
لکنت وار گفت:آ...آتـ...آتش.
مرد دستی لای موهایش کشید و گفت:متوجه نمی‌شم تو چت شده.
به او نزدیک شد، او را به زور به سمت تخت برد و خواباند و گفت:به پدر می‌گم که حالت مساعد نیست، زود بر می‌گردم.
به سمت در رفت که زمزمه های دختر را شنید، زمزمه هاش نا مفهوم نبود، حداقل برای این مرد استثنایی!
صدای ناباور دختر را می‌شنید:من...من این نیستم، من چشمام این رنگی نبود، من نوام، نوا صادقی.
مرد جوان به سمتش برگشت و فاصله بین در و تخت را طی کرد، خود را به او رساند و کنارش نشست.
دختر سرش را بین دستان خود گرفته بود و کلافه دست لای موهای بلندش می‌کرد و زمزمه هایش را تکرار می‌کرد.
-سپید؟
دختر بهت زده به مرد عجیب نگاه کرد وگفت:من سپید نیستم، یادم اومد، من نوام، نوا صادقی.
چشمانش را دزدید، توان نگاه کردن به چشمان گرم او را نداشت.
-مطمئنا وقتی توی جنگل بودی سرت به جایی خورده، سرت هم خونی بود!
دستش را به سمت سر باند پیچی شده او برد که نوا دستش را به شدت پس زد.
فریاد زد: من سرم به جایی نخورده است؛ من نوا هستم، دانشجوی باستان شناسی، من..من افتادم توی آب. من با دوستام داشتم میرفتم یونان، شما آدم ربا هستید.
مرد جوان با لحن آرامش بخشی گفت:سپید من نمی‌فهمم چی می‌گی؛ من تو را در جنگل ممنوعه پیدا کردم، لباس هایت هم خیس نبود.

-ولی من...
 
آخرین ویرایش

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#9
مرد وسط حرفش پرید و گفت:می‌دونم، تو نوا هستی و توی آب افتادی، اما چهره‌ات چیز دیگه ای می‌گه، اجازه بده.
از داخل کشوی کنار تخت قاب عکس شکسته‌ای را به نوا نشان داد و گفت:این تویی، این منم و این هم پدر و مادر، این هم...
حرفش را برید: ولی من حتی شما را یک بار هم ندیدم.
مرد کلافه از این وضعیت گفت:من نمی‌دونم تو چرا اینطوری شدی، ولی خیلی زود می‌فهمم، فعلا یک لباس مناسب از داخل کمد بردار و بپوش تا پیش پدر برویم.
دختر بار دیگر گفت:من نوا هستم، من پدر شما رو نمی‌شناسم که همراهتون بیام.
دیگر از این وضعیت خسته شده بود، هزاران سوال در ذهنش بود که پاسخ آن ها را نمی‌دانست، تنها یک نفر می‌توانست به او بگوید چه بلایی سر سپید عزیزش آمده است که اینطور هویت خود را انکار می‌کند؛ اگر به پدرش می‌گفت حتما سپید و خودش را به دیوانه خانه می‌فرستاد.
تصمیم گرفت تا وقتی که به ملاقات او برود که پاسخ جواب‎های خود را بگیرد، با نوا همکاری کند اما نمی‌توانست او را این چنین به حضور پدرش ببرد.
با شک و تردید نقشه‎ای که برای نوای بیچاره کشیده بود را بیان: فکر می‌کنم تو فقط به سوزان شباهت داری، این طور که پیداست سپید گم شده، سپید خیلی برای ما مهمه و فرد بزرگی به حساب می‌آد، می‌تونی چند روز نقش او را در حضور پدرم بازی کنی؟ اگر پدرم بفهمه که او گمشده هزاران نفر می‌میردند، اگر پیشنهادم رو قبول کنی، با هم دنبال جایی که ازش اومدی می‌گردیم.
نوا فکر کرد.
باید پیشنهاد مرد را قبول می‌کرد؟
یا نباید به او اعتماد می‌کرد؟
دلش می‌گفت قبول کند، اما چه می‌کرد از دست عقلی که همیشه خلاف نظر دلی‌اش حرف می‌زد؟
خیلی با عقل خود کلنجار رفت تا گفت: من نقش سپید رو بازی می‌کنم.
مرد خوشحال گفت: باشه، فقط اونجا باید یک آدم گیج که سرش ضربه دیده باشی و هیچ حرفی نزنی؛ همین، بقیه اش با من.
سری تکون داد که مرد گفت:من می‌رم بیرون، آماده شو، پشت در منتظرتم.
سپس از جا بلند شد و بیرون رفت؛ دختر خیلی از رفتار های عجیب مرد جا خورده بود، همه چی برای او عجیب بود. غیر از رفتار های مرد، چشمان خودش نیز برایش خیلی غیر قابل باور بود.
فکری به سرش زد؛ با خود فکر کرد: اینجا حتما یک شهرک سینماییه، وقتی من خواب بودم توی چشمام لنز گذاشتند تا فیلمشون طبیعی تر بشه، آره همینه، تنها منطقی که وجود داره همینه!
بلند شد و رو به روی آینه قرار گرفت؛ از چشمانش می‌ترسید و با خودش می‌گفت: چقدر لنزش طبیعیه! انگار نه انگار زیرش رنگش قهوه‌ایه!
دستی به جاهای زخمی شده اش کشید و گفت:پس چرا جای زخم ها درد می‌کنه؟ یعنی خودشون اینکار رو با من کردند؟
چه خیال باطلی داشت، حتی با خود فکر نمی‌کرد شاید این سرزمین همانی است که درخیال خود می‌پروراند باشد!
او با این رنگ چشمان از دختری معصوم و آرام به دختری ترسناک و جذاب تبدیل شده بود.

چشمانش مانند گوی آتشینی شده بود که هر آن امکان دارد همه جا را به آتش بکشد.
 
آخرین ویرایش

NAVA-K

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/3/17
ارسال ها
150
لایک ها
470
امتیاز
63
#10
دست از فکر و خیال بر نمی‌داشت: نکنه کور رنگی گرفته باشم؟
از نظر علمی این امکان نداشت، ولی در واقعا رنگ چشمان قهوه ای اش به قرمز آتشین تغییر کرده بود، قرمزی که رنگ آتش بود!
نگاهش را گرفت و به سمت کمد رفت، همه لباس ها در مدل های مختلف و زیبایی به چشم می‌خورد.
برایش شگفت آور بود، همه لباس ها اشرافی و زیبا بودند.
با خود فکر کرد:حتما داستان اونا در یه خانواده های اشرافیه.
لباسی را انتخاب کرد و در حمامی که به تازگی پیدایش کرده بود، پوشید. در آینه قدی به خود نگاه کرد؛ برازنده اش بود.
دامن بلند لباس روی پاهایش را می‌پوشاند و کمی پُف داشت؛ دامنش مشکی بود و پارچه های کوتاه قرمز رنگی از پشت روی دامن مشکی افتاده بود، انتهای دامن از پارچه گیپور استفاده شده بود. از کمر به بالا قرمز رنگ بود اما رو آن هم تور مشکی با ظرافت کار شده بود، آستین هایش از تور مشکی بود.
خیاط ماهری داشت!
صندل های مشکی رنگش را پوشید. به اطراف نگاه کرد، اتاق فوق العاده بزرگی بود؛ همیشه آرزوی داشتن همچین اتاقی را داشت، اتاقی که پر از کتاب باشه.
به دری که مرد ازش بیرون رفت نگاه کرد، مقابلش تخت از بغل قرار داشت و تاج تخت به سمت دیوار سمت راست بود؛ تخت مانند کارتون هایی که در بچگی دیده بود توری بزرگی رویش دیده می‌شد و حالت به سقف را داشت.
پوزخندی زد و به خودش گفت:از باستان شناسی به کجا رسیدی، به بازیگری!
چشمش به لوازم آرایش روی میز آرایشی که کنار راهروی حمام دستشویی جلوی تخت بود، افتاد و نگاهی به چهره رنگ پریده اش در آینه روی میز کرد.
پشت میز نشست؛ گره پارچه سفید خونی روی سرش را باز کرد، سر درد بدی توی سرش پیچید. تصاویر مبهمی از چند چشم درخشان از جلوی چشمانش رد می‌شد، سایه های محوی دنبالش می‌دویدند، این تصاویر بی نهایت برایش ترسناک و نا مفهوم بودند.
دوست داشت این تصاویری که مانند فیلمی بی سر و ته از جلوی چشمانش رد می‌شود متوقف کند، سرش خود را بین دستانش گرفت از دردش ناتوان و عاجز شده بود.
در توسط مرد جوان باز شد و بی صبرانه گفت:پس چرا دیر...
با دیدن نوا که سرش را می‌فشرد و ناله می‌کند حرفش را خورد، به سمتش دوید و گفت:چی شده؟
مرد دستانش را روی شونه های دختر گذاشت، به یک باره درد طاقت فرسای دختر قطع شد.
ناباورانه سرش را با شتاب به سمت مرد جوان چرخید که مرد گفت:خوبی؟
دختر گیج سرش را تکان داد و گفت:خوبم، متشکرم.
-خوبه، آماده‌ای؟

دوباره سر خود را تکان داد؛ مرد به دختری که شباهت عجیبی به سپیدش داشت نگاهی کرد، یک چیز کم بود.
 
آخرین ویرایش