• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان صیغه محبت | masome_a کاربر انجمن یک رمان

کدام شخصیت های رمان را دوست داشتید؟

  • سینا

  • مارال

  • حنا


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

masome_a

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
کاربر ویژه
عضویت
12/16/17
ارسال ها
404
لایک ها
1,145
امتیاز
93
سن
13
محل سکونت
شهریار
#1
کد رمان : 1156
ناظر رمان: سیده پریا حسینی




نام رمان :صیغه محبت
نام نویسنده :معصومه آقاعلی (masome_a)
ژانر:عاشقانه _طنز


an10.gif


Please Login or Register to view hidden text.




☆♡باتشکر از خانم فاطمه شیرشاهی برای طراحی جلد♡☆
an10.gif
خلاصه:
رمان درباره ی زندگیه یه پسر مغرورو سرده و یه دختر شیطون شاد.
از اونجا شروع میشه که برای مارال شخصیت اصلی خاستگار میاد که خانواده ی هر دو طرف راضی ولی پسرو دختر ناراضی. این دوتارو بزور محرم هم میکنن و نامزد میشن ولی این نامزدی واسه خودشون از الکی بود.
اون دو نقشه هایی میکشن که از هم یجوری جداشن که کسی شک نکنه.
اون دوتا موفق میشن که جدا شن ولی یه عالمه خاطرات تلخ و شیرین داشتن.
وقتی که ماجرا شون تموم میشه پس از مدتی که از هم دور بودن می فهمن که چقد همو دوس دارن پس دوباره نقشه می کشن تا بهم برسن.
(پایان خوش)
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,785
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

masome_a

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
کاربر ویژه
عضویت
12/16/17
ارسال ها
404
لایک ها
1,145
امتیاز
93
سن
13
محل سکونت
شهریار
#3
فصل یک

پنجره ها رو وا کن عشق بیار به خونه تا که قناری عشق بخونه عاشقونه
غما رو رها کن به فردا نگاه کن عشق و صدا کن عشق و صدا کن
ای که تو چشمات رنگ بهاره بودن با تو عمر دوباره
معنی هستی توی نگاته زندگی بی عشق فایده نداره
وقتی یک دونه گندم می شه هزارتا دونه
وقتی رو شاخه عشق پر شده از جوونه
وقتی خدای عالم عاشق عاشقونه
وقتی پرستو با عشق می سازه آشیونه می سازه آشیون
پنجره ها رو واکن عشق بیار به خونه تا که قناری عشق بخونه عاشقونه
غما رو رها کن به فردا نگاه کن عشق و صدا کن عشق و صدا کن
لالای لالای لای لالای لالای لای
حالا یه قر کمر ، حالا چپ ، حالا راست ، حالا عقب ، حالا جلو ، حالا یه چرخش ، آباریکلا ! هو هو بزن قدش !
وجدان: یا بسم الله دیدی خل شدی رفت!
_ خفه !
وجدان: حالاکه باید یکیو بیارم تورو جمع کنه!
_هیسسسس بزار تو حال خودم باشم!
وجدان: باشه بابا توحال خودت باش من رفتم.
بعد از این که تمیز قر دادم رضایت دادم برم غوطی بر بدن بزنم. والا قر تو کمر فراوون بود نمیدونستم کجا بریزم بعد دلم گفت: همین جا همین جا!
والا به همین برکت.
رفتم توی آشپز خونه که مامان با یه آهنگ عهد قاجار داشت ظرف میشست.
-از عشق که میگی دیوونم میکنی
به سوی زندگی روونم میکنی
از عشق که میگی حرفات شیرینه
هر یک کلمه اش به دلم میشینه
حرفای قشنگ میزنی . به دلم داری چنگ میزنی
به پای غم کهنه دل . با حرفات داری سنگ میزنی
میدونم نمیدونی . میدونم نمیدونی
زود به بن بست میرسه عاشقیا
وقتی که هجوم آورد خستگیا
عزیزم فردا پشیمون نشیا
با همه عشقا و دلبستگیا
با همه عشقا و دلبستگیا
مامان متوجه من نشده بود که گفتم : عجب کنسرت توپی!زودتر میگفتی از اول حضور میداشتیم.
مامانم مثل برق گرفته چرخید. هه!
مامان: الهی بیوفتی زبونت لال شه بیشعور قلبم افتاد!
که تا خواستم برم لپشو بماچم پام سر خورد و افتادم زمین.یعنی باسنم نابود شد!آهه!
مامان_وای خدا چی شد؟! ای کاش از خدا یه چیز دیگه می خواستم. بچم مرد!
بخواطر اینکه مطمئن بشم که همه ی دعای مادرم در رابطه با افتادنم براورده نشده گفتم بزار یه حرفی بزنم ببینم سالمم یا نه. لال نشده باشم ! بعد کسی منو نگیره بمونم رو دست مامان بابام.از حرفم خندم گرفت که وجدان بیشعور گفت:نه اینکه الان سالمیو سن الاغ امام زاده داوودو داری جلوی درتون صف کشیدن!
_چشم نداری ببینی وگرنه یه عالمه کشته مرده دارم!
وجدان_آره جونه خالت (عمه گناه داره)
اولین جمله ای رو که به نوک زبونم رسیدو گفتم : آی باسن مبارک نازم !
که سریع متوجه سوتیم و حرفی که زدم جلوی مامان شدم. سریع برگشتم دیدم که از خنده سرخ شده. ای درد!
منم کم نیاوردمو گفتم : آخ جون دعات بر آورده نشد.(کاملا بی معنی. هه!)
با کمک مامان بلند شدم نشستم روی صندلی میز ناهار خوری. مامان از یخچال برام آب پرتقال ریخت و داد دستم. داشتم میخوردم که مامان گفت :دلیل شادیت چی بود قر میدادی؟ (وا عجب سوالی!)

_هیچی همین جوری. ( آره جون زن داییت(این دفعه خاله گناه داشت))
_باشه نگو من که آخر میفهمم.
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم که یه لبخند گلو گشاد تحویلم داد.
(بخدا بابام با این زن گرفتنش دست همه رو از پشت بسته !این که دیوونس )
_آخه سمیه مامان یه چی میگیا که آدم دوست داره اسید ستریک بخوره! نکن مادر من! نکن سمیه! نکن سیب زمینی جان!
_مامان خندیدو گفت :می دونی خدا خواست مامانه دیوانه ی زنجیره ای مثل تو شم نه اینکه شغلم بهت می خوره میتونم درمانت کنم.
(مامان سمیه زن بابامه که روان پزشکه )
_امان از دست تو! من بودم طلاقت میدادم.
_خدارو شکر دست تو نیس!
رفتمو لپشو ماچیدمو گفتم: آخه کی مامان به این ماهیو طلاق میده عجق من؟ فقط این ناهارو زود تر آماده کن که روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد!
_شکمو تا نیم ساعت دیگه آمادس.
از آشپز خونه اومدم بیرون. رفتم تو سالن و روی مبل راحتی مخصوص خودم نشستم و کنترل تلویزیونو بر داشتمو تلویزیونو روشن کردم. همین جوری که داشتم کانالو عوض می کردم تلفن خونه زنگ خورد. منم شیرجه زدم روش. هه! بلکه حنا باشه ! البته ما شانس نداریم ناشناس بود !
_ الو.
_الو سلام منزل خانم شریف؟
_بله بفرمایید؟
_میشه گوشیو بدین خدمتشون؟
_بله گوشی؟!
صدای نکره‌مو بلند کردمو گفتم : مامان تلفن باهات کار داره.
مامان از آشپز خونه که داشت دستشو خشک می‌کرد اومد و پرسید: کیه؟
_نمیدونم والا.
مامان_الو...بله؟...سلام...اوا سلام شهین خوبی؟...سلامتی...ممنون...جان؟ ... در خدمتیم...این چه حرفیه؟...برای کی؟...آ مبارکه!...بله...بله...باش...صحبت میکنم...کدومشون؟...وسطی؟...آهان...سینا؟!...باشه... گلن ... چشم...چشم...بزرگیو میرسونم...خدافظ عزیزم...
در حین حرف زدن نصفش فقط به من نگاه می‌کرد که دوتا علامت سوال نارنجی خوشگل بالای سرم در اومده بود !
سینا ، شهین؟جان؟!
بسم الله الرحمن الرحیم.
امروز چرا این طوری میشه؟
مامان نگاهی با یه لبخند پهن بهم کردو بعد گفت:چقد بزرگ شدی مارال! (حرفاش بومیدادا نه؟!)
-تازه فهمیدی سمیه جان؟یعنی تا این 3سال نفهمیدی؟!
-چرا ولی الان زیاد درکت می کنم. چقد بزرگ شدیا!
دست منو گرفت و به سمت میز بردو نشستیم. همون طور که دستم تو دستش بود با یه لبخند لبخند منو نگاه می کرد من دیگه یه علامت سواله خوشگل دیگه روی سرم بود که با اون دو تا نارنجی ها 3 تا میشد.
_مامان میشه بگی چی شده ؟ مشکوک میزنیا!
(وجدان: کل در کوچه انصار فهمیدن چیه تو هنو نفهمیدی اسگله من ؟!
- ببند در اون گاله رو)
مامان _ خاستگار قراره برات بیاد گلم!
با صدای بلند گفتم جان؟!
_عزیزم تو دیگه بزرگ شدی! 21 سالته ها
_مامان نباید به من بگی احیانا؟
مامان_ دست تو نیست که من راضی، باباتم راضی، اونا هم راضی ولی تو راضیم نباشی مجبوری دیگه ؛ بوی ترشی میاد!
- بسم الله مگه شما می خواین باهاش زندگی کنین؟ من می خوام باهاش زندگی کنم ! عجبا!
مامان دستشو بهم گره زدو گفت:به هر حال ببینیش نظرت عوض میشه.
صدای گوشی مامان بلند شد. سریع برش داشتو گل از گلش شکفت و بعد گفت: ببین چه حلال زاده ای هم هست! بیا این اومده خاستگاریت ببین چه خوشگله!
عکسو بهم نشون داد.
(-وای چه خشگله!
وجدان: چشاتو در ویش کن خر !
چنان لبخند گلو گشادی روی لبم نشست. )
پسره چشاش طوسی، دماغ خوش فرم، ابروهای مردونه، لب برجسته ی مردونه، ته ریش ؛ اصلا جیگری بود واسه خودش هلو !
سریع و ناخواسته به مامان گفتم : باشه بیان
(مدیونین فکر کنید از خدام بود. )
مامان سری چیزی چت کردو چند لحظه بعد گفت :پس فردا شب میان!
بعد شروع کرد از تعریف کردن از پسر مردم.
( عجبا ! یکی بگه نه اینکه تو خیلی بدت میان !)
-اسمش سیناس. 26 سالشه. فامیلیش مهرادیه. مهندسه. قیافشم دیدی پسندیدی. ورزش کارم هست. از سرتم زیادیه.
_چه از خداتم هست سری شوهر کنم برما ! حالا مامانش کیه؟!
_من کی همچین حرفی زدم؟ مامانش شهین خانم دوستمه.دیگه بعضی وقتا میاد خونمون.
_آهان همون خانم نانازه؟
_آره آخرم شد مادر شوهرت.
_نه به باره نه به داره میبرین و میدوزین خودتون! بسم الله چه حرفا! مامان بوی سوختگی میاد !
مامان محکم زد به سرش و پرید تو آشپز خونه و گفت : وای غذام سوخت!
آره دیگه تلفنو برداشتم و غذا سفارش دادم.
دو تا پیتزا سفارش دادم و چون خیلی گرسنمون بود همه شو تا ته خوردیم. مامانم قابلمه ها رو بیخیال شدو نشست. دیرشم شده بود.
ساعت چهار بود. رفتو لباس پوشید و رفت تیمارستان.
15 دقیقه به هر دری فکر کردم دیدم تنهایی حوصلم آلبالو گیلاس میچینه.
تلفنو برداشتم وزنگ زدم به حنا. بعد از 3بوق جواب داد.
_الو.
_الو سلام دوبی؟
_دلام عجقم دوبی؟
_دوبم ملسی.
_چه دبر؟
_دلامتی.
بلند خندیدمو موضوع خاستگاریو گفتم که گفت تا یه ربع دیگه اینجاست.منم باتلگرام خودمو مشغول کردم.
صدای آیفون اومد. ساعتو نگاه کردم. 20دقیقه گذشته بود. فضای مجازی آدمو چنان محو خودش میکنه که آدم تعجب می کنه. منم همین الان گوشیو برداشتم. بسم الله الرحمن ارحیم.
به آیفون نگاه کردم. حنا بود. در و زدم و گفتم: بیا بالا.
جلوی آینه به خودم نگاه کردم. مثل همیشه خوجگل
(اعتماد به نفس خودت زیاده ) پس چی؟
بعد از سلام واحوال پرسی با حنا رفتیم تو اتاقم. مدل اتاقم کلا کرم قهویه ایه. دیگه خودتون بچینیدش دیگه من حوصله ندارم فقط بهتون بگم که بالکون رو به حیاتمون داره که خیلی نانازه.
رفتیم داخل و من روی صندلی میز کامپوترم نشستم و حنا بعد از اینکه مانتوشو در آورد روی تخت نشست. چون ما زیاد رفت آمد داشتیم اشکالی نداشت خونه ی هم بمونیم چون کیف و کولشو آورده بود فهمیدم قراره بمونه.خانواده هامون صمیمی اند.
حنا:خب مارال تعریف کن مردم از فضولی!
منم کل ماجرا رو گفتم البته بعضی از قسمت حرفام تکراری بود چون پشت تلفن واسش بعضی چیزارو تعریف کردم.
حنا گفت : پس فردا صبح بریم باهم بریم خرید که هم یه چیزی بخرم هم تو برا فردا خرید کنی.
_اوکی هستم.
_قوربونت برم که همیشه پایه ای!
_هه! مگه میشه من پایه نباشم؟! منو تو همیشه تا با هم همه ی مغازه هارو خالی نکنیم ول کن نیستیم.
_دانشگاهو حالا چی کار کنیم ؟
_چی کار میتونیم بکنیم؟همین سال آخره دیگه تموم کنیم معلمه جامعه ایم.
_اونم ما! هر کی دانش آموز ما باشه آخر یا اسگل میشه یا شنقل!
_هه! تربیت0 ، انضباط 0 ، چی یاد بدیم خدا میدونه!
بلند شدم برم غوطی بیاورم که بخوریم ( غوطی یعنی غذایی)
آب پرتغال نازنینمو رو آوردم که حنا کوفت کنه. اصلا سر خوراکی خسیس عالمم. دلم نمیاد خوراکیمو به کسی بدم که کوفتو بخوره.
(وجدان : خسیسی دیگه بد بخت)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

masome_a

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
کاربر ویژه
عضویت
12/16/17
ارسال ها
404
لایک ها
1,145
امتیاز
93
سن
13
محل سکونت
شهریار
#4
فصل دو/پارت 1

-خفه شو اصلا اینقدر که من به تو گفتم خفه شو به دشمنم نگفتم ! بفهم نفهم!
وجدان : وجدان توام دیگه به خودت رفتم!
-گمشو از جلو مغزم احمق
وجدان: باشه بابا چرا فلفلی میشی؟
_میگم برو
_باشه رفتم بوس بای!
_گمشو!
_...
حنا آب میوه نازنینم روکوفت کردو روی تختم دراز کشید. دیگه چی؟چه غلطا !
من: حنا راحت باش! میخوای بیام مشتو مالت بدم ؟
-آره اگه بشه نور الا نوره!
-یعنی سنگ پای قزوین جلوی تو کم آورده! بهش گفتی برو مرخصی من میمونم جات!
-خفه شو اورانگوتان سادیسمی!
_زرشک!
نزدیک ساعت 10 بود که آق بابا و مامان خانم تشریف آوردن و توی دستشون 3پرس غذا بود چون بابا اینا از اومدن حنا خبر نداشتن.
سریع اون یه پرس غذا رو توی 2ظرف ریختم.چلو کوبیده بود.دو لیوان نوشابه برداشتم و به بابا گفتم که ما توی اتاق غذا می‌خوریم. اونا هم بدون شکایت قبول کردن. منو حنا غذامونو تا ته خوردیم. خیلی هم چسبید ، جای شما خالی !
کامپیوترو روشن کردم و یک آهنگ شاد گذاشتم که یکم قر بدیم که رسید به آهنگ مورد علاقه‌مون:
عروسکه کی بودی تو نای نای نی نای نای شیطونکه کی بودی تو نای نای نی نای نای
خوشگلو تکه کی بودی تو نای نای نی نای نای با نمکه کی بودی تو نای نای نی نای نای
نای نای نی نای نای(حامد پهلان آهنگ نی نای نای)
 
آخرین ویرایش

masome_a

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
کاربر ویژه
عضویت
12/16/17
ارسال ها
404
لایک ها
1,145
امتیاز
93
سن
13
محل سکونت
شهریار
#5
فصل دو/پارت 2


تمیز میرقصیدیم و وسطای رقص یکیمون پارازیت مینداخت ؛ مثل قر تو کمر فراوونه هو ، یه قر چپ یه قر راست.
بعد از اینکه با چند تا آهنگ دیگه رقصیدیم از خستگی روی تخت ولو شدیم. بعد حنا بلند شد تا با مامان و باباش حرف بزنه. یکم باهاشون حرف زدو بعد اومد که بخوابه.یکمی حرف زدیم که نزدیکای ساعت 3 خوابمون برد؛ درستش اینکه بیهوش شدیم.

از زبان سینا:
از شرکت که برگشتم خسته و کوفته به سمت آشپزخونه رفتم. مثل اینکه کسی خونه نبود. در یخچالو باز کردم و یکم آب ریختم. یه قورت خوردم که یکی گفت:بشین کارت دارم.

بابا بود .سریع آب پرید تو گلوم که بابا اومد چند تا زد پشتم.
_چه چیزی؟
بابا: برو لباستو عوض کن تا بگم!
منم رفتم توی اتاق و لباسمو با یه تیشرت و شلوار راحتی خونه عوض کردمو رفتم پیش بابا که تو اتاق کارش بود.
-سلام!
-سلام پسرم بشین!
-میشه بگید چی شده؟!
بابا: هه الان میگم!
_چشم.
بعد از اینکه نشستم شروع کرد که ای کاش نمی کرد!
بابا: تو دیگه بزرگ شدی و وقت ازدواجته.خودت که دست به کار نمیشی ولی مامانت برای پس فردا قرار خاستگاری برات گذاشته.
یکمی عصبی شدم و لی فکر نکنم یکمی بوده باشه. با صدایی که داشتم کنترلش می کردم بلند نشه گفتم:
چی؟ خاستگاری؟ کی؟
_اعصاب خودتو خورد نکن.دختر سمیه خانم دوست مامانت (مارال)
(مارالو یه بار بیشتر ندیدیم ولی مشخص بود آدم مودب و عاقلی باشه ولی بازم نمیشه که!)
_خودشم راضیه؟
_برای خاستگاری که جواب مثبت داده.برای عقد وعروسی مشخص نیست!
(یابسم الله حالا من نخوام ازدواج کنم باید کیو ببینم؟ نه تو رو خدا کیو باید ببینم؟ از عوامل پشت صحنه خواهش میشود که جواب را به من برسانند)
_آخه بابا من نمی خوام ازدواج کنم! هر وقت هم خواستم خودم می خوام انتخاب کنم!

(متشکرم از کسایی که این رمان مطالعه میکنن . ممنون میشم نظر خودتونو راجبش بگید . اگه خوشتون هم اومد لایکش کنین . این رمان اولش فکر میکنیم مسخرس ولی یکم که بگذره ماجرای اصلی شروع میشه مرسی که این رمانو میخونین و براش وقت میزارید)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

masome_a

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
کاربر ویژه
عضویت
12/16/17
ارسال ها
404
لایک ها
1,145
امتیاز
93
سن
13
محل سکونت
شهریار
#6
فصل دو/پارت 3

بابا: کی گفته می‌خوای ازدواج کنی؟ تو فقط می‌خوای بری خاستگاری! شایدم خود دختره جواب رد بده. ولی مادرت مصممه.امکان داره بزور بدنت.
(گل بود به سبزه نیز آراسته شد)
_یا خدا! من میخوام باهاش زندگی کنم نه مامان!
-منم همینو میگم گل پسرم. ولی چه کنیم دیگر!
با یه شب بخیررفتم تو اتاقم و روی تختم دراز کشیدم که زودتر از چیزی که فکر میکردم خوابم برد؛ بس که خسته بودم!

از زبان مارال:
اه باز نور خورشید خورد توصورتم و چشم و چالمو کور کرد. یه غلت زدم که با یه چیز نرم افتادیم زمین. چشممو بزور باز کردم که حنا رو با اخم پیش خودم دیدم!
این چرا این طوری نگاه میکنه؟این زیر من چیکار میکنه؟این اصلا خونه ی ما چیکار میکنه؟
سری از روش بلند شدم تا صحنه های ناموسی ایجاد نکردیم و وقتی بلند شدم تازه فهمیدم که دیروز خونه‌ی مابود و شب هم توی خونمون اتراق کرد.
چپ چپ نگام می‌کرد که یهو ترکید و هر چی فحش مثبت 18 سال بود نثارم کرد. منم نشستمو نگاش کردم و خندیدم!
اونم بیشتر حرص می‌خورد.اصلا حرص دادن مردم توی خون ماست ! من حرص ندم کی حرص بده؟ نه والا کی حرص بده؟
بعد از عملیات همیشه ی بعد از بیدار شدن، با هم به آشپزخونه رفتیم تا کوفتی بر بدن بزنیم!
مامان توی آشپزخونه بودو میزو حاضر میکرد. بابا هم مثل همیشه صبح الطلوع رفته سرکار. بابای نازنینم پلیسه حتی وسط جشن و عروسی هم یهو میره ماموریت!
اصلا میزو دیدم اشتهام وا شد. چه کرده مادر! اصلا از این به بعد حنا همیشه خونه‌ی ما باشه بهتره چون مامان بخاطر اونم باشه چیز خوبی بهمون میده. منو حنا پشت میز ناهار خوری نشستیم. من که اینقدر صبحانه خوردم داشتم میترکیدم ! حنا هم بدتر از من. اصلا تعارف نمی کنه بچم!
مامان با دهن باز منو حنا رو نگاه میکرد؛ جوری که انگار داره قحطی زده های سومالیو نگاه می کنه!
بعد از خوردن صبحانه رفتیم توی اتاق تا کمی حرف بزنیم. بعد از یه عالمه فک زدن چشمم به ساعت افتاد که یک رو نشون میداد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

masome_a

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
کاربر ویژه
عضویت
12/16/17
ارسال ها
404
لایک ها
1,145
امتیاز
93
سن
13
محل سکونت
شهریار
#7
(از کسایی که این رمانو دنبال میکنن متشکرم .ممنون میشم نظراتتونو در رابطه با رمانم بهم بگید. با نظر دادن بهم انرژی میدید و من با سعیو تلاش بیشتر رمان بهتری رو ارائه میدم!)

فصل دو/پارت 4

روبه حنا ایستادمو گفتم: حنا قرار بود امروز بریم خرید.ساعت یکه بریم که بیرون غذا هم به بدن بزنیم؟
حنا_آره فکر خیلی خوبیه من یادم رفته بود.بریم آماده شیم!
سریع به سمت کمد رفتم. مارالم به سمت کولش رفت. من یه مانتوی کوتاه تنگ سفید که آستین سه ربعی داشت با یه شلوار کرم دودی و روسری کرم مشکی و کتونی سفیدمو هم برداشتم با کیف کرم. به حنا نگاه کردم که یه مانتوی بلند تنگ که از کمر گشاد میشد بنفش کم رنگ و شلوار صورتی تنگ و روسری گل بهی و کیف سفید و کتونی بنفش. تیپمون دخترونه و ناز بود.
حالا نوبت آرایش بود:یه رژلب جیگری و ریمل و کرم پودر و رژ گونه زدم و حالا نوبت حنا بود و من رفتم لاک بزنم.
بین لاک های سفیدو کرم و مشکی گیر کرده بودم که یهویی تصمیم گرفتم مشکی بزنم و یه انگشتمو سفید.
وقتی لاکمو زدم دیدم حنا هم لاک بنفشو زده وباهم راهی حیاط شدیم. بعد از این که ماشینو از پارکینگ در آوردم حنا هم سوار ماشین نازنینم شد و راه یه پاساژ خوبو در پیش گرفتیم. ماشین جیگرم 206سفیده.
به پاساژ که رسیدیم ماشینو توی پارکینگش پارک کردیمو به رستورانی که کنارش بود رفتیم که اول ناهار بخوریم.
نشستیم یه جای دنج و پشت سرمون یه اکیپ 5نفره پسرونه اومدن و پشت ما نشستن. سه تاشون فقط مثل آدم بودن بقیشون شبیه جوجه تیغی بودن !
از اون 3تا 2تاشون مارو با نگاشون مثل آب نبات داشتن میخوردن !
حنا گفت: وا اینا چرا این طوری نگاه میکنن؟
_ولشون کن خود درگیری مزمن دارن!
گارسون اومد تا سفارش بدیم من وزیری سفارش دادم حنا هم برگ. غذامونو داشتیم میخوردیم که اونا دوتایی مارو جای غذا داشتن میخوردن. اومدن سر میزمون و پرو پرو روی صندلی نشستن. عصبی شدم. می خواستم دهنشو آسفالت کنم که فرصت هیچ کاریو ندادو گفت:
خانم خوشگلا شماره بدیم بیشتر آشناشیم و حوصلمون سر رفت...(از گذاشتن ادامه حرفش معذوریم)
حنا_ برو به کش تنبونت بگو باهات دوست شه و باهم...
پسره:مگه من گفتم دوست شو؟
اون یکی پسره:حتما دوس دارن دیگه!
حنا_ برو گم شو ل*ا*ش*ی
پسره: خودتی ه*ر*ز*ه‌ی خ*ی*ا*ب*و*ن*ی*
حنا: اون تویی که همه جا دنبال شماره دادنیو ازاون کارای...احمق
من: بعدشم ما قصد آشنایی باشما رو نداریم همون بهتر که برین با اون خیابونی ها دوستو رفیق شین !
چون غذامون تموم شده بود بلند شدیمو رفتیم حساب کردیمو رفتیم توی ماشین.کلا روز خوبمون رو به فنا دادن!
حنا: پسره احمق بره با... آشناشه!
_هه بسه دیگه کشش نده.
حنا: حرص میخورم آخه!
_باشه بابا بسته!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

masome_a

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
کاربر ویژه
عضویت
12/16/17
ارسال ها
404
لایک ها
1,145
امتیاز
93
سن
13
محل سکونت
شهریار
#8
فصل سه/پارت 1


سری رفتیم داخل پاساژو اولین مغازه ای که چیزای قشنگ داشت واردشدیمو من یه روسری آب آسمونی خریدم پس باید لباسمو هم با اون ست کنم!
حناهم روسری سبز خرید اونم باید کل وسیله هاشو با اون جور کنه . فردا هم تو مجلس خاستگاری حضور داره !
مغازه ی بعدی لباس های مجلسی میفروخت .
وارد شدیمو لباسا رو نگاه می کردیم تا اینکه یه لباس ناز انتخاب کردم . من یه کت دامن خریدم که کتش بلند بود و دامن کوتا که رنکش آبی بود و زمینه ی پیراهن زیرش سفید .حنا هم یه مانتوی سبز خرید که یکم از روسریش کم رنگ تر بود.
حالا نوبت خرید بیرون بود حنا مانتوی قهوه ای خرید که تا بالا زانوش بود منم یه مانتوی فیروزه ای بلند خریدم که از زانو پام پایین تر بودو تا کمر تنگ و بعدش گشادو دامنی میشد.
حنا شلوار جین یخی و یه شلوار قواسی فیروزه ای که بیشتر به سبز می خورد خرید.
منم یه شلوار مشکی خریدم. و کفش حنا صندل سبز و منم یه صندل آبی و یه کتونی مشکی که خطای فیروزه ای داشت خریدم که خیلی ناز بود!
بعد از خرید لاک و لواز آرایشی و خوراکی برگشتیم خونه.
خیلی روز توپی بود . مامان و بابا مثل همیشه سر کار بودن.
منو حنا تنها بودیم و به اتاق رفتیم و لباس هامونو تنمون کردیم واقعا فوق العاده شده بودیم! درجه یک !
وجدان: آخه سبزو آبی هم شد رنگ!؟
_نبودی داشت به من خوش میگذشت . بعدشم کسی از تو نظر نخواسا !
وجدان_ به تو ربطی نداره ! من هر وقت بخوام میام هر وقت بخوام میرم!
_جان چه پرو شدی؟!
وجدان: به خودت رفتم دیگه !
_ آدم شو
وجدان_آدم شم که تو تنها میمونی !
_جان!
وجدان_پس چی؟!
لباسامونو در آوردیم و گذاشتیم داخل کمد تا فردا کودتا کنیم .
ساعت 6بود روی تخت دراز کشیدم و 3نشده خوابم برد.


( از کسایی که این رمان و دنبال میکنن متشکرم لطفا نظراتتونو در رابطه با رمانم بگید و اگه خوشتون اومد لایک کنید )
 

masome_a

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
کاربر ویژه
عضویت
12/16/17
ارسال ها
404
لایک ها
1,145
امتیاز
93
سن
13
محل سکونت
شهریار
#9
فصل سه/پارت2



منو حنا با هولو ولاداشتیم صبحانه می خوردیم . چون دیر از خواب بیدار شدیم و مهمونا ساعت 3 میومدن و الان ساعت 1 بود و کسی مارو بیدار نکرده بود !
چند لقمه خوردیم تا ضعف نکنیم . بعد از اون رفتیم مسواک زدیم . بازم به ساعت نگاه کردم که نیم ساعت گذشته بود !
پریدیم توی اتاق من . یه دوش 10 دقیقه ای گرفتم و مشغول سشوار کشیدن بودم که تلفن من زنگ خورد !
حنا برداشتش سارا بود . درباره ی کار های دانشگاه می خواست صحبت کنه که گفتیم قراره خاستگار بیادو کار داریم اونم تبریک گفت و قطع کرد !
آخه خاستگاری هم تبریک داره ؟ عقدم نیست که !
بعد از سشوار کشیدنم حنا کشید و من با کش موهامو بستم و نشستم پشت میز تا آرایش کنم .
دیگه به کار های حنا توجه نکردم چون حواسم پرت میشد !
اولین کاری که کردم کرم پودر زدن بود . کمی به صورتم مالیدم و بعد ریمل رو برداشتم و مژه هام که اندازش کمی کوتاه بودو حجم دارش کردم و کمی انگار پر پشت نشون می داد !
خط چشم نکشیدم چون نیازی نبود!
رژ لب صورتی کم رنگ ملایمم رو 2 دور روی لبم کشیدم . لباسمم تنم کردم و ادکلن مورد علاقمو هم زدم و آماده بودم!
(وای چقد جیگرشدم )
شرح قیافم چنین هست که : دماغمو عمل کردم و چرا دروغ بگم که طبیعیه ! خدا وکیلی نمیدونم دماغم به کی رفته بود؟!
خیلی بزرگ بود خوب الان عروسکی و قشنگه !
چشم های آهویی که رنگشون عسلیه و موژه هامم متوسطه !
لب قلوه ایه و یه طرف صورتمم چال داره .
ابرو هامم مرتب کردم و حالت اسپرت داره . قدمم 170 و هیکلمم بدنیست خوبه چون قبلنا بدن سازی رفتم !
پوستم سبزس و موهام بلند و خرمایی .
 

masome_a

مدیر آزمایشی تالار سرگرمی
عضو کادر مدیریت
کاربر ویژه
عضویت
12/16/17
ارسال ها
404
لایک ها
1,145
امتیاز
93
سن
13
محل سکونت
شهریار
#10
فصل سه/ پارت 3


بعد از اینکه خودمو آنالیز کردم حنا گفت:
_بسته خودتو خوردی چیزی نموند!
برگشتم سمتش ! وای چه ماه شده بود!
چشم های سبزش با لباسش میومد !
تا چشمم به ناخن هاش افتادو لاکشو دیدم سری گفتم:
وای من لاک نزدم! وسری لاکمو برداشتم بزنم که حنا ازم گرفت و گفت : بیا من برات بزنم . لاک قبلیمو پاک کرد و با حوصله برام لاک جدیدمو زد.


از زبان سینا:

امروز مامان منو ساعت 7 صبح بیدار کرد و گفت: امروز قراره بریم خاستگاری!
تا اسم خاستگاری اومد یه نفس عمیق کشیدم!یه روز توی زندگیم تعطیلما از زمین و زمان برام کار میریزه!
آره دیگه بزور بلندم کرد.
رفتم یه ساعت داخل حموم و توی وان فکر کردم که چیکار کنم؟! اما چیزی به ذهنم نرسید!
بعد از حموم رفتم یه صبحانه کامل خوردم و رفتم تلویزیون ببینم . تا ساعت 3 خیلی مونده بود .
ساعت 9 بود که مامان گفت برو پیراهنتو اتو کن و کفشتم واکس بزن!
منم بی حال رفتم و از اتاقش اتو رو برداشتم و با سختی پیراهن آبی خوشرنگمو برداشتم و اتو زدم . کفش سرمه ای روهم واکس زدم.
کت سفیدمم برداشتم و برس کشیدم .
رفتم بیرون که ساعت 2رو نشون میداد . دهنم واموند .چجوری؟من چقدر طول دادم!
باز پریدم توی اتاق ولباسمو تنم کردم موهامم حالت دادم رو به بالا و عطر مورد علاقمم زدمو رفتم توی سالن.
مامان و بابا هم حاضر بودن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر