• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان ترکم نکن | شیدا ملکی کاربر انجمن یک رمان

Sみ£ɨのค

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
12/7/17
ارسال ها
87
لایک ها
341
امتیاز
53
سن
18
محل سکونت
TEHRAN
#1
کد رمان : ۱۱۵۷
ناظر رمان: cinder


نام رمان : ترکم نکن
نام نويسنده : شيدا ملکی
ژانر : عاشقانه ، پليسی

خلاصه :
دختری که توی زندگيش غرق شده ..
توی دعواهائ پدر و مادرش
توی تنهايی اش
توی بيماريش
و فقط با يک تولد کل زندگيش زير و رو ميشه
توی راهی قرار ميگيره که هرگز فکرش رو نميکرد..
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,785
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Sみ£ɨのค

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
12/7/17
ارسال ها
87
لایک ها
341
امتیاز
53
سن
18
محل سکونت
TEHRAN
#3
باز باران با ترانه ..با گوهر های فراوان
ميخورد بر بام خانه
خانه ات کو
خانه ام کو
آن دل ديوانه ات کو
روزهای کودکی کو
فصل خوب سادگئ کو
يادت آيد روز باران
گردش يک روز ديرين
پس چه شد ديگر کجا رفت
خاطرات خوب و رنگين
در پس آن کوی بن بست
در دل تو آرزو هست
کودک خوشحال ديروز
غرق در غم های امروز
ياد باران رفت از ياد
آرزوها رفت بر باد ..




***
آيسان :

_ ساحل بيخيال شو تورو خدا .
تو که ميدونی من به زور خودشو تحمل ميکنم ، اونوقت بيام تولدش؟
ساحل _ بابا خودشو بيخيال شو ، مهمونيو بچسب .به جان خودت مهمونياشون تو کل تهران يدونه ست .
_ کيا ميان ؟
ساحل _ احتمالا تموم بچه های کلاس بيان .
با کلافگی نفسمو بيرون دادمو گوشيمو تو دستم جا به جا کردم
_ باشه .خبرشو بهت ميدم
ساحل _ ميدونستی عشق منی ؟
_ خخخ .الان که ميخوام بيام شدم عشقت ؟
ساحل _ خوشم مياد زود منظورمو ميگيری
_ خر ! خدافظی کن ،شرت کم
ساحل _ بمير بابا .فعلا .
گوشی رو پرت کردم رو تخت و با دستم سرمو ماساژ دادم و سعی کردم اتفاقات امروزو فراموش کنم .
تنها چيزی که الان ميتونست آرومم کنه يه دوش آب سرد بود .
لباس و حوله م رو برداشتم و به سمت حموم رفتم .
زير دوش ايستادم .هيچ چيز نميتونست منو در اين حد آروم کنه .
شير آبو بستم و توی آيينه بخار گرفته نگاه کردم .با دستم بخار هارو پاک کردم .از موژه های بلندم که مثل يه سايه بان روی چشم های عسليم بود قطره قطره آب ميچکيد .
عاشق فرم صورتم بودم .نه خيلی خوشگل بودم ، نه زشت .
موهای حالت دار و بلند خرمايی که الان خيس بودن .
ابروهائ حلالی و چشمان عسلی با موژه های بلند .
دماغی که يه کوچولو گوشتی بود ..ولی فوق العاده به صورتم مياد .
و لبايی قلوه ای ..
و در آخر يه چال خيلی ناز و عميق روی لپم
تموم اينا رو يه صورت گرد و گندمی قاب گرفته بود .
لباسام که يه تاپ و شلوارک طوسی _صورتی بود رو پوشيدم .
هدفونم رو تو گوشم گذاشتم و آهنگ مورد علاقه م رو پلی کردم و سعی کردم تا چندساعتی بيخيال همه چی باشم .

خيلی دلم تنگه
گلای باغچه رو چيدم من
ببين چه قشنگه
لباس نو پوشيدم واست
ببين چه خوش رنگه
بهم مياد يا نه .بد نشدم من که
ببين چقدر آروم بغضمو قورت ميدم
نمياد از اين چشما اشکی
آروم بغل کردم عکسامونو
بد نبودم من که
دلمو گم کردم اما باز خيلی دلم تنگه
آروم شدم سنگدل
آروم دل _ مسيح و آرش

با صدای در از خواب بيدار شدم
مامان _ ميرم خونه آقاجون .احتمالا همونجا بمونم
بدون هيچ احساسی بهش نگاه کردم
_ شماها که تا دعواتون ميشه هرکدومتون رو بايد از يه جا پيدا کرد .
يه هفته بعدش هم دوباره روز از نو روزی از نو
..
به من هيچ ربطی نداره .هرجا ميخوای بری برو .ولی کاش به جای فرار کردن يه بار با منطق باهم حرف ميزدين .
شايان کجاست ؟
مامان _ خونه دوستش
_ خدافظ
درو بست .
با بغض سرمو به بالشت کوبوندم .
وقتی يادم مياد تو اوج بچگی وقتی از مدرسه ميومدم خونه به جای اينکه با ذوق برای مامان بابام تعريف کنم که اون روز چيکار کرديم
بايد از پشت در اتاق داد و بيدادهاشون رو گوش ميکردم .
تنها کسی که توی اين نوزده سال درکم کرد داداشمه .
از وقتی هم که رفتم راهنمايی و با رها ، رزا ، عسل آشنا شدم شدن تموم خانوادم .
يه اکيپ تشکيل داديم .
شايد بازيگوش و شيطون ترين اکيپ مدرسه بوديم .
حداقل اينطوری تونستم نسبت به دعواهاشون بی تفاوت باشم .
 
آخرین ویرایش

Sみ£ɨのค

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
12/7/17
ارسال ها
87
لایک ها
341
امتیاز
53
سن
18
محل سکونت
TEHRAN
#4
تازه يادم افتاد فردا امتحان دارم
اونم با کی ! علوی
علوی يکی از احمق ترين استادامونه .
کتاب رو پرت کردم رو تختم و شروع کردم به خواندن.
با احساس گشنگئ دست از درس خوندن برداشتم .
خداروشکر يخچاله ما از از صندوق صدقات هم خالی تره
از فريزر ناگت رو برداشتمو داخل روغن داغ ماهيتابه انداختم و به صدای جلز ولزش گوش کردم و تا سرخ شدن اونا خونه رو يه دور نگاه کردم
ترکيب قهوه ای و کرم خونه قشنگه.
زمانی که بخوای به اتاق خواب ها برسی حدود هشت پله رو بايد به صورت مارپيچ بالا بری تا به اتاق ها برسئ .
ترکيب رنگ اتاق من طوسی و صورتی .
برای شايان سرمه ای و طوسی
و برائ مامان اينا قرمز و طوسی
خيارشور و سس و نان رو روی ميزگذاشتم و ناگت هارو داخل يک ظرف ريختم.
با لذت يه ساندويج بزرگ گرفتمو دوباره به اتاقم برگشتم.
وای!
هنوز که به ياد تولد شميم ميوفتم عزا ميگيرم .
رو مخ تر از اين دختر وجود نداره .
اشتهام داشت کور ميشد که تند تند ساندويچمو خوردم .
صدای پی ام تلگرامم اومد .
شميم توئ کانال پی ام داده بود و بچه هارو دعوت کرده بود تولدش.
تولد که نه . مهمونی های اينا دست کمی از پارتی نداره .
کم کم چشام گرم شد.

با صدای زنگ ساعت هرچی فحش بلد بودم روونه ساعت بدبخت کردم .
دست خودم بود گوشيرو مستقيم پرت ميکردم خونه بغلی
با کلافگی سعی کردم حاضر بشم تا دوباره علوی بهم گير نده .
مانتو مشکی و مقنعه مشکی و شلوار طوسی رنگم تيپمو تکميل کرد .
يه کوچولو ريمل و کرم پودر و يه رژ گلبهی صورتمو از اون بی رنگ و رويی درآورد.

تا رسيدن به دانشگاه آهنگ گوش ميدادم
با نفس نفس در کلاسو باز کردم
اوه .خدايا مرسی!
هنوز نيومده .با رها و رزا دست دادم
_ عسل کجاست؟
رها _ نمياد .حالش خوب نبود
_ ديشب باهاش حرف زدم طوريش نبود ،چيشده؟
رها _سرما خورده .حال نداشت بياد
_ آها .
در کلاس باز شد شد و علوئ با اون اخماش اومد تو.
علوئ_ سلام بچه ها . يه مرور کنيد تا پنج دقيقه ديگه امتحان ميگيرم.
رزا با مسخرگی زير لب خوند _
وويی وای چه هلويی
چه دماغ کوچولويی وويی
چه عطر و بويی
اوف داری تو چه بر و رويی
لهجتم خارجيه معلوم نی چی چی ميگويی وويی
چرا اخمويی
اخماتو باز کن و بپر بغل عمويی وويی
داشتم ميمردم از خنده .به رها نگاه کردم دست کمی از من نداشت.
رسما داشت آهنگ امير تتلو رو ميخوند.
_حداقل اينو برای يکی ميخوندی که قيافه داره .نه اين!
علوی _ بسه بچه ها .امتحان شروع شد
رها _ رزا کفنت کنم .حداقل ميذاشتی بخونم الان.
ديشب هيچی نخوندم
رزا _ اشکال نداره .آيسان به جای ما دوتا خونده.
_ گمشوووو .از کيسه خليفه ميبخشی
رزا _ نچ .از کيسه تو
با حرص نگاش کردم.
علوئ_ شروع کنيد.
تا نگاهم به زانيار يکی از بچه هائ کلاس افتاد زدم زير خنده
برگه تقلب رو چسبونده بود کف کفشش.
به طوری که اگه پاشو کج ميکرد ميتونست ببينه .
داشتم مينوشتم که پهلوم سوراخ شد.
رزا _ سوال ٧ چی ميشه ؟
به سوال نگاه کردم
_ من زدم سه . وايسا يه دقيقه.
دستمال کاغذی رو گوله کردم و به سمت زانيار پرت کردم
با دستم شمار هفت رو نشون دادم .
اونم سه رو نشون داد.
_ ميشه ٣.
رزا _ حله .مرسی
بعد از اينکه برگمو دادم به طرف سلف رفتم و يه شيرکاکائو و کيک گرفتم.
 
آخرین ویرایش

Sみ£ɨのค

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
12/7/17
ارسال ها
87
لایک ها
341
امتیاز
53
سن
18
محل سکونت
TEHRAN
#5
بالاخره کلاس ها تموم شد.
_ من ميرم خونه
رها _ چرا انقدر زود ميری ؟
_ حال ندارم به خدا
رزا _ باشه خواهری ،برو .
خدافظ
_ فعلا .
تا در خونه رو باز کردم شايان اومد بيرون
_ سلام .کجا ميری ؟
با حرص گفت_ بالاخره اخلاق گندش پاچه ماهم پاره کرد
_ چيشده باز ؟
شايان _ بيخيال . بهت زنگ ميزنم حرف ميزنيم.
_ کجا ميری آخه؟
شايان _ خونه هومن .
_ باشه.خدافظ
گونمو بوسيدو رفت.
درو بستم .بابا رو صندلی نشسته بود و
سرشو بين دستاش گرفته بود.
_ سلام .
و بعدش با دو رفتم تو اتاقمو درو کوبيدم.
انگار يکی به گلوم چنگ زده بود و نميذاشت نفس بکشم .
اسپری آسمم رو از کشو درآوردم و با هزار بدبختی گذاشتم لب دهنم و با زدن چندتا پيس بالاخره نفسم برگشت
کاش يک بار برائ هميشه بگيره و ديگه برنگرده
به خودم که اومدم صورتم از اشک خيس بود
کولمو برداشتم و شارژر و لباس و لپ تاپ و کتابامو ريختم توش .لباس هامو دوباره پوشيدم و رفتم پايين
بابا تا چشمش به من خورد پرسيد _ کجا
_ خونه رها
بابا _ مگه خودت خونه ندارئ
_ تا زمانی که شده ميدون جنگ داشتن و نداشتنش هيچ فرقی نميکنه . خونه يه خانواده ی گرم ميخواد .
بابا _ وايسا زنگ بزنم به فرشيد بياد دنبالت ،برو خونه اونا
_ هه ، نميخواد به عمو زنگ بزنين لازم نکرده منو از اين خونه به اون خونه پاس بدين.
خودم دارم ميرم .
بابا _ مگه اونجا چشه؟
_ هيچيش نيست .شما حرف منو درک نميکنئ.
کاش به جای اين همه دعوا با مامان و دعوا با شايان و بيرون کردنش از خونه .يکبار ماهارو درک ميکردين.
خدافظ
بابا _ خدافظ .
با بغض در خونه رو بهم کوبيدم و بدون توجه به ماشين ها فقط سعی داشتم از خيابون رد بشم
با صدای وحشتناک ترمز يه ماشين سرجام خشک شدم .
راننده که يه پسر جوون بود با عصبانيت داد زد _ حواست کجاست ؟
_ ب..ببخشيد!
هيچ توجه ای به تيپ و قيافش نکردم ،فقط به اون طرف دويدم
چشمم به يک پارک خورد .به سمتش رفتم
روی نيمکت نشستم و به بازی بچه ها چشم دوختم
هيچوقت يادم نمياد که با مامانم و بابام دوتايی پارک اومده باشيم.
هميشه آقاجون منو مياورد

به رها زنگ زدم
رها _ جان؟
_ خونه ائ؟
رها _ آره ،چطور؟
_ بيام اونجا ؟
رها _ من که از خدامه ،بيا.تنهام
_ مامان بابات؟
رها _ رفتن مشهد ،دو هفته ديگه ميان.
کی ميرسی؟
_ تا نيم ساعت ديگه اونجام.
رها _ باشه.فعلا


***
کيان

با عصبانيت سوار ماشين شدم
اين پسر کی ميخواد آدم بشه نميدونم.
دستمو به لب شيشه ماشين تکيه دادم.
جلوی در خونه پارک کردم .پياده شدم
دکمه ی آسانسورو زدم و منتظر شدم تا بياد.
درو باز کردم
تا منو ديد با ترس پاشد .
داد زدم _ باز که دوباره گند زدی . کی ميخوای دست از اين کثافت کاريات برداری!
کاميار _ به خدا فکر نميکردم اينطوری بشه. خودش خواست.صبح که پاشدم خودمم گيج بودم
_ د آخه احمق بيشعور دختره خودکشی کرده ميفهمئ اينو؟ ميگه وادارش کردی.ميگه مست بودی
کاميار _ مرده ؟
_ نه .ولی دست کمی از يه مرده نداره.
هيچ گورستونی تو اين چند روز نميری کاميار.نه مهمونی ، نه پارتی ،نه هيچ کوفت و زهرمار ديگه ای.
بفهمم رفتی خونت پای خونه
کاميار _ يهويی بگو زندانی ای ديگه برادر من ،چرا خودتو انقدر اذيت ميکنی
_ ببند دهنتو که حوصلتو ندارم.
از فرامرز چه خبر .
کاميار _ هيچ جوره نميشه به سيستمشون وارد شد . خيلی حرفه ایه و همينطور امنيتش بالا.
_ ما به اون اطلاعات نياز داريم.
اگه نتونيم بدستش بياريم تموم زحمات اين پنج سالمون دود ميشه ميره هوا.
کاميار _ نميدونم .ولی يکی رو ميشناسم که هک کردنش رو دست نداره.
_ کی ؟
کاميار _ ميلاد
_ بهش بگو بياد ببينه ميتونه کاری بکنه.
کاميار _ باشه داداش.
 

Sみ£ɨのค

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
12/7/17
ارسال ها
87
لایک ها
341
امتیاز
53
سن
18
محل سکونت
TEHRAN
#6
ميلاد _ شر نشه برامون کاميار
کاميار _ نه بابا نگران نباش
ميلاد _ اوکی .
لامصب سيستمشون خيلی حرفه ايه.
برا چی ميخواين حالا ؟
_ يه سری اسناد و مدارکی رو که برای خودمونه و ازمون دزديدن رو بايد از يه فايل دربياريم.
ميلاد _ حله داداش . درست شد
_ دمت گرم .پاشو
پشت ميز نشستمو دنبال فايل A.K گشتم.
فايل رو کپی کردم و توی فلشم رختم.
دوتا تراول دادم به ميلاد
_ کارت حرف نداشت
ميلاد _مخلصيم.

***
آيسان

هرچی لباس برميداشتم يه ايراد بنی اسراعيلی ازش ميگرفت
اينش بده ، دوختش قشنگ نيست ، تو تنت زار ميزنه
_ اه ،بمير ديگه توام.پس چی بپوشم
رزا _ ببند در تالار انديشه رو.
يه لباس داشتئ که سرخابی بود .کوش؟
_ فکر کنم همينجاها باشه .
کاورشو پيدا کردم ،زيپشو باز کردم
خدايی خيلی لباسه خوشگليه
يه پيرهن دخترونه سرخابی که تا پنج سانت بالای زانو بود .
آستين هاش طوری بود که به صورت سه بند کلفت رو شونه هام ميوفتاد.
و يقه اش هم گرد بود .
رزا _ دهنت سرويس آيسان ،همينو بپوش خب
_ همين کارو ميخوام بکنم
کفش های پاشنه هفت سانتی ورنيمو که بنداش به دور مچ پام بسته ميشد درآوردم.
خاک های رو جعبه ی کفشو پاک کردم و روی تخت گذاشتم
 
آخرین ویرایش

Sみ£ɨのค

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
12/7/17
ارسال ها
87
لایک ها
341
امتیاز
53
سن
18
محل سکونت
TEHRAN
#7
رزا _ اوضاع خونتون چجوريه؟
_ هه ! توپ ، عالی ، درجه يک
رزا _ بازم دعوا شد ؟
_ کار هميشگيشونه .چيز جديدی نيست .
هرکدومشون الان يه جايين .
خلاصه نگم برات.
رزا _چرا انقدر بيخيالی تو آخه !
_ بيخيالم !!؟ من ؟؟
هيچوقت بيخيال نبودم ،فقط ميريزم تو خودم تا دهنم بسته باشه.
هيچوقت معنيه پدر رو نفهميدم .هيچوقت معنيه مادر رو درک نکردم
هيچوقت طعم محبتاشونو نچشيدم .
مادر و پدر من آقا جون و عزيزه .
بيشترين محبتی که ميتونستن در حقم بکنن اين بوده که پول بهم بدن تا مبادا دهنم به اعتراض باز بشه .
پول بهم ميدن که دهنمو ببندن .که پس فردا نگم برام کم گذاشتين ،نگم بهم محبت نکردين !
مسخره ست .خيلی!
حالم داره بهم ميخوره .
عقده هام داره اندازه ی يه دريا ميشه .
مگه چيز زياديه .من فقط يه مادر ميخوام که مرهمم باشه.
يه پدر ميخوام که پشتم باشه .
به نظر تو خواسته ی زياديه ؟
لابد خواسته ی زياديه که من ندارمشون.
رزا _ عع .ديوونه .الان دوباره حالت بد ميشه آيسان .بيخيالش فدات شم.
_ نميشه رزا .نميشه .درد داره لامصب
سرمو گذاشت رو سينش
رزا _ آروم باش آيسان .آروم
درست ميشه .تو شايانو داری .بهترين داداش دنيارو داری تو.
ميدونی که جونش برات ميره .
_ اگه نبود ديوونه ميشدم .تا حالا صدبار خودمو کشته بودم.
رزا _ ميبندی يا سرويسش کنم؟
_ گزينه ی بعدی
سرمو هل داد اونطرف .
رزا _ تو کی ميخوائ آدم بشی؟
_ مگه الهه ها آدم ميشن
انگشت شصتشو نشونم داد..
رزا _ اينو فعلا داشت باش تا بعدا
_ خيلی ...
رزا _ مرسی عزيزم نظر لطفته .منم دوست دارم.
_ من برم يه چيزی درست کنم بخوريم . اسنک خوبه؟
رزا _ عاليی .
_باش.
 
آخرین ویرایش

Sみ£ɨのค

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
12/7/17
ارسال ها
87
لایک ها
341
امتیاز
53
سن
18
محل سکونت
TEHRAN
#8
اين پستم برای خواهری خودم پريا
_ چطوره ؟
رزا _ عاليی .
به خودم تو آيينه قدی تو اتاقم نگاه کردم
موهايی که فکر درشت کرده بودم.
سايه ی طوسی و طلايی رو همراه با يه خط چشم پشت پلکام زده بودم
رژگونه گلبهی و در آخر يه سرخابی مات
به رزا نگاه کردم .
موهاشو لخت شلاقی کرده بود و چتری هاشو توی صورتش ريخته بود
سايه ی طوسی و يه خط چشم
پهن زيبايی چشمای سياه گردشو بيشتر به رخ ميکشيد.
رژگونه صورتی و يه رژلب مات.
اندامش توی اون لباس ماکسی ش بيشتر به چشم ميومد.
رزا _ خوردی منو ..هيز
_ ببند بابا. خيلی دارم بهت لطف ميکنم که بهت نگاه ميکنم.
با حرص نگاهم کرد و در ادکلنی رو که روی ميز بود رو پرت کرد سمتم.
_ اوخی! حرص نخور
کادو چی گرفتی براش؟
رزا _ يه کيف و کفش مجلسی ست
تو چی؟
_ يه نيم ست نقره. از سرشم زياده
بريم ديگه دير شد!
رزا _ باوشه بريم
کيفمونو برداشتيم و رفتيم تو پارکينگ
سوئيچ ماشين بابارو که يه هيوندا کوپه بود رو از قبل ازش گرفته بودم
رزا _ يعنی من عاشق اين ماشين باباتم.عشق منه
_ هه.ارزونی خودت
رزا _ آهنگ جديد چی داری ؟
_نميدونم ، گوشيتو وصل کن به ضبط با گوشيه خودت بزار
رزا _ باش
با شنيدن صدای آهنگ يه لبخند نشست رو لبم

چيکار ميکنی اينجورئ که ديوونه ميشم
بيا دلبريتو يکم کمترش کن
دلم عاشقه بيشتر از اين نزار عاشقت شم
داره ميره قلبم
بيا باورش کن
حدی داره دل بردن
واسه تو مردن
همه ی عالم
ای وای چه بده حالم
با صدای بلند آهنگو ميخونديم..
_ همينه رزا ؟
رزا _ اومم آره فکر کنم .خدايی باباش خيلی خرپوله .
حيف که يه نمه سنش زياده
_ خخ.خاک تو سرت
از ماشين پياده شديمو قفلش کرديم
زنگ در خونشونو زديم
_ کيه؟
رزا _ باز کنين از مهمونا هستيم
خانمه _ بفرماييد
صدای آهنگ مثل مته رو اعصابم
 

Sみ£ɨのค

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
12/7/17
ارسال ها
87
لایک ها
341
امتیاز
53
سن
18
محل سکونت
TEHRAN
#9
با وارد شدنم به سالن پذيرايی دهنم از جمعيت رو به روم باز موند.
_ الان اينا بچه های کلاسن يا کل خاندانشون !
رزا _ اووووووه .چه خبره!!
شميم با ديدن ما با ذوق به طرفمون اومد .
بغلم کرد و رو هوا بوسيدم .
شميم_ وائ عزيزم،خيلی خوش اومدی
با رها هم دست داد و گونه ش هم رو هوا بوسيد.
شميم _ بريد بالا لباساتونو عوض کنيد .
يه خانمه اومد طرفمون و به سمت بالا راهنماييمون کرد.
در يه اتاقو باز کرد .
_ هنوز پنج دقيقه نگذشته سرم داره منفجر ميشه.
رزا _ بيخيال ديگه توام .زهرمارمون نکن امشبو.
يه نگاه حرصی بهش انداختم و مانتومو دراوردم.
رژمو تمديد کردم و لبامو روی هم ماليدم.
از اتاق خارج شدم و رزا هم پشت سرم اومد بيرون.
شميم _ واو ،چه ناز شدين شما دوتا
رزا _ عزيزدلمئ ، تو که خوشگلتر شدی..
_ قربونت .
شميم _ امشب يه سوپرايزم دارم براتون
ميخوام نامزدمو بهتون معرفی کنم.
رزا _ تو کی نامزد کردی کلک !
شميم _ نامزد که نه .دوست پسرمه .ولی خب قراره نامزد بشيم
_ سينا چيشد ؟
شميم _ اه اه .اسم اونو نيار که حالم ازش بهم ميخوره .پسره ی الدنگ
_ مشتاقيم عزيزم.
به سمت ميز خوراکی ها رفتم .
همه چی پيدا ميشد .انواع و اقسام نوشيدنی ها .از شربت تا وودکا .
چيپس ، سيب زمينی سرخ کرده ،شيرينی و کاپ کيک.
يه دونه چيپس گذاشتم دهنم و يه جام شربت پرتغال برداشتم.
رزا _ چقدر ور ميزنه اين دختر .ول کنم نيست.
_ بيخيال بابا .



***
کيان

تک کتمو تنم کردمو روبه روی آيينه ايستادم .کت رو تو تنم صاف کردم.
سوييچ رو بداشتم و به طرف پارکينگ رفتم.
پشت رل نشستم و به طرف خونشون روندم .
کاشکی تموم بشه اين مسخره بازيا.
جلوئ در خونه پارک کردم و پياده شدم .
از همينجا هم ميتونستم صدای آهنگ رو بفهم.
زنگ در رو زدم و رفتم داخل
با دو به طرفم اومد و بغلم کرد .گونمو بوسيد
با کلافگی و به طوری که خيلی ضايع نباشه از خودم جداش کردم و باکس هديه رو بهم دادم
_ تولدت مبارک
شميم _ وای مرسی عشقم .و دوباره گونمو بوسيد
 

Sみ£ɨのค

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
12/7/17
ارسال ها
87
لایک ها
341
امتیاز
53
سن
18
محل سکونت
TEHRAN
#10
دستمو گرفت و به سمت سالن بردتم
شميم _ همينجا وايسا ،الان ميام
و به سمت پله ها رفت
اطرافم رو نگاه کردم .
نگاهم به گوشه ی سالن خشک شد .
احساس کردم هيچ اکسيژنئ در هوا نيست.
چقدر بزرگه شده بود ، و چقدر دلنشين
داشت با دوستش حرف ميزد و شربتشو ميخورد.
نميدونم چيشد که خنديد .يه خنده ی مستانه و دلنشين
درست مثل خودش
انگار سنگينی نگاهمو حس کرد که سرشو برگردوند و نگا کرد .
منم فورا سرمو برگردوندم.
چشامو با درد بستم و پنجه هامو تو موهام فرو بردم.
قرار نبود الان رو در رو بشيم .
پوووف


***
آيسان

داشتم شربتمو مزه مزه ميکردم که سنگينی نگاهی رو خودم حس کردم .
سرمو برگردوندم و به اطراف خيره شدم .
ولئ خبری نبود .
هر کسی مشغول يه کاری بود
دختر و پسرا داشتم ميرقصيدن .
بعضی ها هم مشغول حرف بودن .
نميدونم کی بود که داشت نگاه ميکرد ،ولی هرکی که بود نگاهش خيلی سنگين بود
_ رزا کادوها روکجا گذاشتی .
رزا _ توئ کيفمه ، اگه ميری بياری کادوی منم بيار
_ باشه
از پله ها بالا رفتمو دنبال اتاقی که همون اول اومديم گشتم
کادوها رو برداشتمو از اتاق اومدم بيرون
صدای زنگ موبايلم بلند شد
شايان بود .
_ جونم داداشی ؟
شايان _ سلام ،چطوری وروجک؟
_ قربونت ،تو خوبئ ؟ کجايی ؟
شايان _ خوبم ، خونه هومنم
_ نميای خونه ؟
شايان _ فعلا نه .کجايی ؟ چقدر سر و صدائه
_ اومد تولد رفيقم
شايان _ باشه خواهرئ ،برو خوش باش .مزاحت نميشم .فعلا
_ تو هيچوقت مزاحم نيستی .بای
خواستم برگردم تا از پله ها برم پايين که احساس کردم رو هوا معلق شدم و هر لحظه ممکنه که روی زمين سقوط کنم که يکئ دستمو کشيد و منو گرفت
نفس راحتی کشيدم .
پيرهن نوک مداديش با کت تک مشکی و کروات مشکيش روبه روئ صورتم بود
سرمو گرفتم بالا تا تشکر کنم که با ديدن يه زنجير آشنا شکه شدم .
سرمو بيشتر بالا بردم و به صورتش خيره شدم
هرآن ممکن بود که از حال برم .
بعد از پنج سال روبه روم بود .
خيلی تغيير کرده بود .ولئ مگه ميشد اين صورت و حالت چشماشو فراموش کنم!
با بهت و بغض گفتم _ ک..کيان
دستامو روئ دهنم گذاشته بودم .
فقط نگام ميکرد
انگار اونم بغض داشت
کيان دوست داشتنيم بغض داشت
ازش جدا شدم و رفتم تو اتاق .
دستمو روئ قلبم گذاشتم .
ديوونه وار خودشو ميکوبيد .
مانتومو تنم کردم و کيفمو برداشتم ..
در اتاقو باز کردم تا برم که جلوم قرار گرفت
پسش زدم و با دو از پله ها رفتم پايين و از خونه و اون محيط نفس گيرش خارج شدم