• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان آقای جلف من | mohadeseh.f کاربر انجمن یک رمان

Mohadeseh.f

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/25/17
ارسال ها
38
لایک ها
222
امتیاز
33
سن
19
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
#1
کد رمان : 1158
ناظر : سیده پریا حسینی


نام رمان : آقای جلف من
نام نویسنده :محدثه فارسی
ژانر : طنز
خلاصه :
یه خانوم خجالتی و چادری یه آقای جلــــــــف وشیطون از شانس بد این خانوم همسایه از آب درمیان اذیتای این آقا برای حرص دادن این خانوم دیدنیه و خنده دار
بریم ببینیم این خانوم می تونه این آقـــــای جلـــــــــــف و آدم کنه یا نه ؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,785
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از ۱۵پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Mohadeseh.f

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/25/17
ارسال ها
38
لایک ها
222
امتیاز
33
سن
19
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
#3
حرفی از نویسنده:سلام بربچز گل...واقعیتش تواین داستان اسم خودم و گذاشتم..ویژگی اخلاقی
شخصیت داستان ویژگی های خودمه ولی شخصیتش خودم نیستم..امیدوارم خوشتون بیاد..توکرم
بسم ا...
دلــــــــــــــــم میـــــــــــــخواهــــدتــــــــ...!
امــــــا چــــــــه بــــــــــایـــــــــــد کـــــــــــــرد؟
*یـــــــــــک دختــــــــــر*...
هیچـــــــــــگاه نمیــــــــــــگویــــــــــد
چشــــــــــمانم شمــــــــا را در نظــــــــر دارد!
****************
من_مـــــــــــــــــــــامــــــــــــــــان؟
مامان_ای یامان..درد بی درمون
زود دوییدم توآشپزخونه و گفتم:اه مامان چرا زودبیدارم نکردی؟
چپ چپ نگام کرد وگفت:
مامان_بیا صبحونتو کوفت کن تانزدم تودهنت دندونات بریزه!
باچشای گشاد زل زدم بهش..خبرم امروز روز اول دانشگاهمه و دیر بیدار شدم..تند تند صبحونم و خوردم
پریدم جلو در...کفشای اسپرتم و پوشیدم و چادرم و کشیدم روسرم...
من_مـــــــــــــــــامــــــــــــان
مامان_ای درد...بچه ترسوندیم
خندیدم و گفتم:
من_مواظب خودت باش بوس بوس بای
مامان_وایسا از زیر قرآن ردت کنم
عجله داشتم..تند تند از زیر قرآن رد شدم و باحالت دو از خونه زدم بیرون..مهرشاد و دیدم داره بادوستش
میره مدرسه...باوضعیت من اخم کرد و گفت:
مهرشاد_یواشتر زشته دختر توخیابون اینجوری بدوئه!
زدم توسرش و گفتم:
من_خفه...جوجه ماشینی
باز اخم کرد..زود ازش خدافظی کردم و یه تاکسی گرفتم...
خواستم سوت بزنم که جلو خودم و گرفتم...زشته...دانشگاه اینه؟ای وای خاک توسرم این دختره چرا این
ریختیه؟انگار از فضا اومده..باچشای گشاد زل زدم بهش...لباس 10 سالگیش تنش بود باشلوار 9 سالگیش
کفشای اندازه قایق پاش بود و باپاشنه های نردبونیش..مقنعه هم ماشالا هی آب میرفت...!قیافشم که نگو
دستم و گاز گرفتم و گفتم:خدایا توبه
چادرم و درست کردم و خیلی سنگین وارد دانشگاه شدم..همه یجوری نگام می کردن..یه لحظه به خودم
شک کردم..به خودم یه نگاه انداختم..ماشالا همه چی خوب بود..چادرم سرم بود دیگه..انگار داشتم
لخت جلوشون راه می رفتم..
هرچی به دور و برم نگاه می کردم از یکی بپرسم ببینم کلاس حسابداری کجاست یکی مثل آدم نبود
همه عجیب قریب بودن..
باسوت یه پسر زهرم ترکید..
پسر_واو حمید حاج خانومو داری؟
مرض...پشمک به من میگه حاج خانوم...دلم میخواست چهارتا آبدار بهش بگم ولی برای من خیلی زشت
بود البته برای دختر..ماشالا این پسرا منتظرن تا جوابشونو بدی...سکوت کنی براشون بهتره!
بهش یه نگاه انداختم..خیلی سرد..یاابرفرض!چه نـــــــــــازه...شبیه غـــــــــــازه..خخخخخخ
موهاش ریخته بود توصورتش...البته دورش خالی بود...چشاش سبــــــــــز زمردی...پوست سفید
و موهای مشکی و مژه های بلند ...یه عینک خنگولیم زده بود به چشمش..یه پیرهن سفید تنگ پوشیده
بود ..هیکلش ماشالا بزنم به تخته باشِرِک هیچ فرقی نداشت..ولی این سیکس پک داشت..لااله ال الله!
یه کیفم کج انداخته بود روشونش...سری به معنی تاسف واسش تکون دادم و داخل سالن شدم..بلاخره یه آدم
دیدم..یه دختر خیلی شیک و ساده و ماشالا خوشگل...یکمی هم موهاش بیرون بود و یه آرایش ساده داشت
رفتم سمتش و گفتم:
من_ببخشید خانوم!
برگشت سمت من و چشاش گشاد شد..جلل خالق خدا چی آفریدی..چه چشای مشکی داره این طوله بز!
باصدای خیلی ظریفی گفت:
دختر_جانم عزیزم؟
لبخند شرمگینی زدم و گفتم:
من_کلاس حسابداری کجاست؟
به سرو وضعم یه نگاه انداخت و گفت:
دختر_ترم یکی هستی؟
سری تکون دادم وگفتم:
من_بله..
جیغ خفیفی زد و گفت:
دختر_چه جالب منم ترم یکی هستم..دارم دنبال کلاسم میگردم
زکی مارو باش اومدیم باکی اختلاط میکنیم...
حرصی گفتم:
من_رشتتون چیه؟
دختر_حسابداری..
چشمکی زد و گفت:
دختر_فک کنم همکلاسی باشیم
لبخند زورکی زدم...آخه حرصم گرفته بود..بلاخره باکلی پرسش و بدبختی وارد کلاس شدیم
اه چقـــــــــــــدر پسر ...تا وارد شدیم نگاه ها همه متعجب برگشت سمت من..چشاتون درآد ایشش!
باحرص کنار دختره نشستم..دختره بالبخند گفت:
دختر_اسمت چیه؟
من_محدثه..اسم توچیه؟
دختر_هانیه..خوشبختم عزیزم
لبخندی زدم و گفتم:
من_منم همینطور
هانیه_میشه باهم دوست شیم؟
لبخندم دندون نما شد و گفتم:
من_البته..چرا که نه؟
خندید و دستم وفشار داد...
هانیه_یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
من_نه بگو گلم..
هانیه_اصلا بهت نمیخوره دانشگاهی باشی..
من_بالاتر میزنه؟
خندید و گفت:نه نه ...انگار بچه دبیرستانی هستی
راست می گفت..قیافم به قول مهرشاد بیبی فیس بود..محیا هم میگفت قیافم معصومه..چشای آبی روشن داشتم
مثل آسمون...ابروهای قهوه ای رنگ و برنداشته..موهامم بلند و قهوه ای بود..لبای قلوه ای و بینی قلمی
و عملی خدادای...خداروشکر که قیافه درست حسابی داشتم..!
من_همه بهم میگن
باورود استاد همه دهنا رو بستن..ای جـــــون استاد و!چه جوونم هست ماشالا..شاید 27 یا28 داشته باشه

ولی مردشورشو ببرن اخلاق معلومه نداشت..
یه لحظه استپ..!
خب من محدثه جعفری هستم 18 سال و رشته حسابداری..درخانواده ای کاملا مذهبی بزرگ شدم و دارای
یک خواهر بزرگ تر و یک برادر کوچک تر(بچه ها خودم نیستما..یدف باور نکنید)
خب تا همین جا بسه بریم برسیم به استاد جیگرمون..استغفرالله خدایا توبه!
استاد داشت اسامی و میخوند
استاد_محدثه جعفری...
دستمو تاآخر بردم بالا ..یه لحظه یاد دبیرستان افتادم آخه خیلی مسخره بازی درمیاوردم
کلاس رفت روهوا..ای مرض به چی میخندید؟استاد که خندش گرفته بود..بدبخت نمیخواست بخنده داشت
از تو پاره میشد..الهی...لبم و گاز گرفتم و آروم گفتم:
من_حاضر!
هانیه بهم زد و گفت:
هانیه_خیلی باحالی
نیشم شل شد..
استاد_هانیه میرزایی...
هانیه_حاضر
استاد_ماهان نقیبی
صدای یه پسر آشنا بلند شد:حاضر
نگاش کردم..عــــــــه اینکه اون پسر پشمکس..اه نکنه هم کلاسی هستیم؟ایشششش
استاد دفتر و گذاشت رومیزشو یه نگاه به بچه های کلاس انداخت
استاد_خب اول اینکه ورود ترم یکی هارو تبریک میگم ..من زرین هستم..امیدورام سال خوبی رو کنار
هم داشته باشیم..ودواینکه به بچه هایی که دارن فوق لیسانس میگیرن بگم اینکه امسال خیلی بخونید تا
به امیدخدا باموفقیت مدرکتونو بگیرید
من_آمـــــــــــــین
دوباره کلاس رفت روهوا..اه دهنت و ببند دیگه محدثه...هی زرم و میزدم وسرخ و سفید میشدم
آب شدم رفت..هانیه بغل دستم داشت میز و گاز میزد..خودم میدونستم دلقکم ولی نه تااین حد آبروریزی شه
با اخطار استاد همه دردهناشونو بستن...قشنگ به درس دادنش گوش می دادم و هرچی که میگفت تودفترچم
یادداشت می کردم..هانیه هم هی باهر حرکتم زرت و زرت می زد زیرخنده!
بلاخره بعد دوساعت کلاس تموم شد..خدایی قشنگ درس میداد...باهانیه خارج شدیم که پسر پشمکه از قصد
بهم تنه زد و بایه نیشخند رفت بیرون..بیشور بی حیا..سریع جایی که بهم تنه زد و تکوندم و زیرلب بهش
فش دادم
هانیه_اوه حالا انگار چیشده؟
من_هانیه شاید برای کسی چیزی نباشه ولی برای من که از بچگی نذاشتم دست یه نامحرم بهم بخوره
سخته
لبخندی زد و گفت:
هانیه_درکت میکنم خوشگله
به سمت بوفه رفتیم و نشیندیم..بین اون همه ادم من و هانیه بدبخت دختر بودیم...خیلی معذب بودم..
 

Mohadeseh.f

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/25/17
ارسال ها
38
لایک ها
222
امتیاز
33
سن
19
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
#4
چادرم و سفت چسبیده بودم..قهومو خوردم و زودی بلند شدم ...صدای گوشیم بلند شد که الحمدالله صدای
توپی هم روش بود..همه باتعجب نگام کردن..شرمگین جواب دادم
من_جانم بابا؟
بابا_جونت سلامت بابا جان..دخترم ساعت چند تعطیل میشی؟
تعطیل میشی چیه اخه پدر مــــــــــــــن؟
من_ساعت 5 بابایی
بابا_خیلی خوب میام دنبالت...خدافظ دخترم
من_خدافظ بابایی
قطع کردم و باهانیه به سمت سالن رفتیم...بابام مهندس بود و الحمدالله وضع مالی خوبی داشتیم
الانم بابام بایکی شریک شده وخونمون و کوبیدن و دارن یه ویلای دوطبقه ای میسازن..ماهم اومدیم یه خونه
دیگه..تا ساخت اونجا تموم شه..که فکر کنم به زودی تموم شه..قراره یکی ازطبقه ها برای شریک بابام بشه
و توش زندگی کنن..باورود استاد رشته افکارم پاره شد..یه خانوم بود و بهش میخورد 35 یا 40 داشته باشه
چهرش خیلی مهربون بود
استاد_خیلی خوش اومدید من ملکی هستم..بچه های ترم بالایی من و میشناسن
اون پسرپشمکه بالحن بامزه ای گفت:
پسر_بله استاد..
خوب حالا یعنی چی؟بهت اسکار بدیم بابت این چاپلوسیت؟پوفی کردم وبه استاد خیره شدم
ساعت 5 از هانیه خدافظی کردم..خدایی دختر خیلی خوبی بود و باهم خیلی جور شدیم...سوار ماشین
باکلاس باباییم شدم و گونشو بوس کردم و گفتم:
من_سلام ددی
اخم شیرینی کرد و گفت:
بابا_دوباره لوس شدی؟
لوچامو آویزون کرد م وگفتم:
من_ددی جونم؟دلت مویاد بامن اینجولی بحلفی؟
خندید وراه افتاد
بابا_خب دانشگاه چطوربود؟
من_خوب بود..استادای خوبی داریم..
بابا_خب خداروشکر
به خونه که رسیدیم محیا طبق معمول پای تلویزیون نشسته بود و مهرشادم سرش توگوشی..الهی قربونش
برم دوسال ازم کوچیکتر بود ولی یه نردبونی بود برای خودش،هروقت باهاش بیرون می رفتم فکر می کردن
نامزدمه...فوق العاده غیرتییییییییییییییییییییییی...!به بابام رفته بود..آبجیم هم 21 سالش بود ..برعکس من
آروم بود..ولی بامن خیلی دعوا می کرد...چون من اذیتش می کردم...هممون چشامون آبی بود..و به
مادر خوشگلمون رفته بودیم..
من_وای توروخدا بلند نشید..خجالتم ندید
محیا خندید وگفت:
محیا_مرض بازتو پیدات شد؟
لبمو گاز گرفتم گفتم:
من_نفرمایید...
چادرمو برداشتم..تاحالا انقدر چادر رو سرم نبود..نشستم بغل مهرشاد..برعکس محیا مهرشاد بیشتر بامن جور
بود...سرم و کردم توگوشیش..عوضـــــــــــــــی خخخخخ خودشو جای دختر جازده ومیره با پسرا دوست
میشه..آخ که چقدر باهم می خندیدیم..اگه مامان و بابام می فهمیدن زندمون نمیزاشتن چون خیلی اعتقادی بودن
البته نه اینکه خدایی نکرده ما نبودیما ولی خب چیکار کنیم شیطون بودیم!
مهرشاد دستشو انداخت دور گردن من که محیا دهنشو کج کرد..مقنعمو هم درآوردم و سرم وگذاشتم روشونه
مهرشاد و درگوشش گفتم:
من_پایه یه کرم ریزی هستی؟
چشماش شیطون شد و گفت:
مهرشاد_صد درصد
ابروهام وانداختم بالا و گفتم:
من_پس من میرم بالا و توهم دودیقه دیگه بیا
بلند شدم و رفتم توااتاقم زرتی لباسام و عوض کردم..از اتاق آروم زدم بیرون و رو نوک پام دوییدم و رفتم
تواتاق محیا..وای چقدر تمیزه برعکس اتاق من..وارد اتاق من میشی میگی صدرحمت به طویله
الان صد در صد محیا میخواست بره بیرون ..مهرشاد هم وارد شد و باهم مشغول شدیم..
من_مهرشــــــــاد فشار بده
صدای پاشنیدیم..یکی داشت از پله ها میومد بالا زود و تند تند کارامون و انجام دادیم..انقدر سرعتمون بالا بود
که دیمن تو فیلم ومپایر سرعتش بالا نبود..سریع از اتاقش زدیم بیرون و چپیدیم تواتاق من
نفس نفس میزدیم..ریز ریز میخندیدیم...
و هم اکنون صدای جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ بنفش محیا بلند شد...
سریع از اتاقمون جیم شدیم ودِ فرار به سمت پایین..مامان و بابا که از جیغ محیا گرخیده بودن فهمیدن که
کار من و مهرشاده وچپ چپ نگامون می کردن..ماهم نیشمون شل..محیا با قیافه ای که همانند گوجه باغ
حاج ممد بن اصغر شیرازی بود اومد پایین و دوباره یه جیغ دیگه کشید که من ومهرشاد شلوارامون وعنایت
فرمودیم..
محیا_محدثــــــــــــــه خر...مهــــــــــــرشاد ســـــــــــــــگ..
بعد با عصبانیت رو به بابا گفت:
محیا_بابا فقط توروخدا نگاشون کن..لباسام و ببین به چه روزی انداختن
ولباساش و گرفت سمت بابا..اوه اوه خیلی دیگه لباساش نابود شده بود
بابا باعصبانیت گفت:
بابا_خجالت بکشید..آبجیتونه..بزرگتر از شماست..
حرف نمیزدیم..لباساش و که برای بیرون گذاشته بود انقدر روش نشستیم تاچروک شد..
محیاهم انقدر رولباساش حساس بود که رو ننه باباش نبود..!
مامان_بچه بزرگ نکردم که..شتر میاوردم پرورش میدادم از اینا فهمیده تر بود
من و مهرشاد و میگی چشامون اندازه قابلمه شده بود..آب دهنمون و قورت دادیم ودوباره لال موندیم
بابا_به عنوان تنبیه امشب اصلا حق غذا خوردن ندارید
من_نـــــــــــــــــــــه بابا..جونمو بگیر ولی همچین تنبیهی نکن..بابا...
مهرشاد که داشت غش میکرد...
بابا باعصبانیت داد زد:
بابا_همین که گفتم..زود بریدتواتاقاتون ..زود..
با بدنی آویزون رفتیم تواتاق من..مهرشاد که خیلی حرصی شده بود گفت:
مهرشاد_اه این محیا خیلی لوسه
من_راجب آبجی بزرگترت درست بحرف
بانیش شل گفت:
مهرشاد_عشق فقط تویی...
میخواست خرم کنه..یه چشم غره براش رفتم و گفتم:
من_چی میخوای؟
مهرشاد_بریم فلافلی؟
دستام و بهم زدم و گفتم:ایول...
زود حاضر شدیم و چادرموسرم کردم..یکمی هم ریمل زدم که نمی زدم بهتر بود...چنان این چشامو به رخ
می کشید که نگو..
فاصله پنجره تا زمین چیزی نبود برای همین زود در اتاقم و قفل کردم و از پنجره باطناب رفتیم پایین
سرک کشیدیم دیدیم نه خبری نیست..زود کفشامون و پامون کردیم و دفرار ...تاپامون وگذاشتیم توکوچه
زدیم زیر خنده..یکمی که خندیدم مهرشاد غیرتی شد وگفت:
مهرشاد_جمع کن خودتو!
 

Mohadeseh.f

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/25/17
ارسال ها
38
لایک ها
222
امتیاز
33
سن
19
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
#5
منم نیشم وبستم..دست به دست هم راه میرفتیم..مهرشاد عین قاتلا به همه نگاه می کرد..وارد یه فلافلی شدیم
و مهرشاد دوتافلافل مشتی گرفت..آخ که چقدر چسبید..بابای بیچاره فکر می کنه ما الان داریم تنبیه میشیم
و گشنگی می کشیم..
من_مهرشاد حالا که بیرون اومدیم پایه ای بریم شهربازی؟
دستاشو بهم زدو گفت:بریم
یه تاکسی گرفتیم و رفتیم شهر بازی..ااااااااااااااااااااااااااه چه خبر بود اینجا؟یاجدالسادات!
مهرشاد کیفاثت تمام بیلیطا رو گرفت و رفتیم سوار ترن هوایی شدیم...آی آی انقدر من اینو دوستدارم
که نگو!
تا بالا رفت یه جیــــــــــــــــــــــــغ خیلی شیک و مجلسی کشیدم که مهرشاد گرخید..
یهو اومد پایین و من و مهرشاد عــــــــــــــــــــر زدیم..
خیلی مناسب و معقول بود...پیاده شدیم..مهرشاد روبه موت بود..چادرم و درست کردم و رفتم براش
از بوفه آبمیوه خریدم و برگشتم پیش مهرشاد..
من_واکن گاراژتو
دهنشو واکرد و آبمیوه رو کردم توحلقش...یکم کنارش نشستم و رفتیم سراغ بقیه وسایل..آخ که
چقدر خوش گذشت...جاتون خالی انشالله دفه بعد میریزمتون پشت وانت میریم یه شهر بازی توپ!
به ساعت نگاه کردم....یاامام هشتم ساعت 10 شب بود..یعنی اینکه دهنمون سیروسه!(همون سرویس)
من_مهرشاد دیر شده بدو بریم
سرشو تکون داد و باهم راه افتادیم..ای شانس گه من...بندای کفشم باز شده بود..نشستم بندای کفشم و
بستم و تاخواستم پاشم دماغم خورد به یه چیز سفت..ای دهنت..دستم و گذاشتم رودماغم ..برگشتم ببینم
به چی خوردم که دیدم عـــــــــــــــه پسرپشمکس..اسمش چیبود؟نقی بود؟تقی بود؟آها آهان ماهان نقیبی
بادیدن من از تعجب چشاش چهارتا شد..اخم وحشتناکی کردم و تند گفتم:خواهشا از این به بعد چشاتونو
باز کنید!
یه تای ابروشو انداخت بالا و بالحن شیطونی گفت:
ماهان_خب؟ادامش؟

مهرشاد_میخوای ادامش و نشونت بدم؟
اوه اوه بروسلی اومد..مهرشاد باصورتی قرمز از عصبانیت به ماهان زل زده بود..ماهان که شلوارش
رو داشت عنایت میکرد باتته پته گفت:معذرت...
وسریع جیم شد..دستی زدم سرشونه مهرشاد و گفتم:
من_حرص نخور..شیررسانیت خراب میشه!
باچشای گشاد و دهن باز زل زده بود به من..منم نیشمو شل کردم براش..!
تا درخونه رو آروم باز کردیم سکته زدیم..بابا و مامان باقیافه عصبی وایساده بودن توحیاط...
محیا آشغال آدم فروش هم پشت سرشون با نیش باز!
من_مهرشاد ،داداشِ خوبی بودی آی لاو یو
مهرشاد_می تو..بیا بغلم برای لحظات آخر
و مثل خلا همدیگر و بغل کردیم و عین اینایی که میرن هیئت یارو هنوز حر ف نزده میزنن زیر گریه
ماهم گریه میکردیم..از هم جدا شدیم و من بادستم فین کردم و به سمت بابا رفتیم
محیا لب زد و گفت:دهنتون آسفالته!
عه عه بی ادب..لبمو گاز گرفتم..الکی مثلا من خیلی باادبم..هه هه!
بابا بااخم گفت:
بابا_کجا تشریف برده بودید؟
مهرشاد آب دهنش و قورت داد و گفت:
مهرشاد_عه..عه..اوممممم..اوعه..
مامان_درد..بزغاله
منم که اصن هیچی...نابود وایساده بودم اونجا و تر تر میکردم!(منحرفا از حرف زدن تر تر میکرد)
بابا_میگی یا دربیارم؟
چشای من و مهرشاد اندازه طالبی شد
جیغ زدم:چیــــــــــــــــــــــــــــو؟
بابا که خندش گرفته بود و سعی داشت پنهونش کنه گفت:کمربندمو!
نفس راحتی کشیدیم و دوباره چشامون شد هندونه!
دستش رفت سمت کمر بندش..مهرشاد وایساد جلوی من وبالحن آلن دلونی گفت:
مهرشاد_پدر من نمیزارم دست روی خواهر بلند کنی..اول باید از رو جسد من ردبشی..پدر ،آه پدر!
بابام هم کمربندو درآورد و گفت:
بابا_آه پسرم...توچقدر فداکاری
مهرشاد که چشاش به کمربند افتاد کنار کشید و گفت:
مهرشاد_به من چه اصن بزن سیاه و کبودش کن
بابا یه ضربه توهوا زد که من و مهرشاد بانهایت سرعت از زیر دستشون رد شدیم و چپیدیم تواتاقامون
بابای خوبی داشتیم و الکی مارو تهدید به زدن می کرد و همیشه سربه سرمون میزاشت..آخ محیای ادم
فروش..بدبختی یکیم پیدا نمیشه بیاد اینو بگیره ببرتش از دستش خلاص شیم..یایکی هم نمیاد منو
بگیره از دست من خلاص شن...هیییییییی خجالت بکش دختر!دستم و گاز گرفتم وگفتم:توبه
 

Mohadeseh.f

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/25/17
ارسال ها
38
لایک ها
222
امتیاز
33
سن
19
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
#6
نشستم سرتوالت فرهنگی و رفتم توفکر...ناموسا آدم میره دستشویی فکرش باز میشه..اصن یه وضعی
اومدم بیرون و دستی کشیدم به در دستشویی و گفتم:
من_رفیق باوفای من...همیشه برام راه حل پیدا میکنی!
دماغمو محکم کشیدم بالا و به سمت آشپزخونه رفتم..امروز خیلی زود بلند شدم..صبحونه مشتی زدم
رفتم تواتاقم تاحاضر شم..حالا الان فکرتون درگیره که من داشتم تودستشویی به چی فکر می کردم
نه؟خوب داشتم فکر می کردم چجوری واسه دانشگاه برنامه ریزی کنم...همین..خیلی فضولید!ایششش
یه مانتو سرمه ای خوشگل پوشیدم و شلوار سفید..مقنعه سورمه ایم و هم سرم کردم..مانتوم کوتاه بود
ولی چون چادر می پوشیدم معلوم نمی شد..خدایی چادر تمام زشتیها رو میپوشونه!من که اصن از چادر بدم
نمیاد..یکم کرم ضد آفتاب زدم و یکمی هم ریمل..چادر و کشیدم روسرم و از در زدم بیرون..مهرشاد هم
از اتاقش اومد بیرون..نیشش شل شد..دیشب چقدر خوش گذشت
داشت می رفت مدرسه..ماشالا رشتش تجربی بود..!
خدافظی کردم و از در اومدم بیرون..کفشای آل استار سرمه ایم و پوشیدم ودرو بستم
خداروشکر کیفم از این کیفا بود که کج روشونه میفتاد..دوباره توکوچه وسایلم و چک کردم و راه افتادم
امروز دوتا کلاس بازرین داشتیم..
تاوارد دانشگاه شدم هانیه پرید بغلم..این دیگه کیه؟بانیش شلم که سعی درجمع کردنش داشتم گفتم:
من_شوتوری؟
بااخم گفت:
هانیه_شتر خودتی
من_پشمک منظورم اینه که چطوری؟
نیشش باز شد و گفت:
هانیه_خوبم..عالیم
دستام و بردم سمت آسمون و گفتم:
من_خداروشکر
چادرم و سفت چسبیدم...جدا ازاین دلقک بازیام همیشه جدی و سنگین راه می رفتم..نگام همیشه به زمین بود
البته نه اینکه مثل کورا راه برم!یه ربع دیگه مونده بود به کلاس..باهانیه نشستیم رو نیمکت های دانشگاه
داشتیم باهم ور میزدیم که باعث شد صدای ماهان خر به گوشم برسه
ماهان_آره داشتم میگفتم دیشب که رفته بودم شهربازی حاج خانوم و دیدم باحاج آقاشون..!
کثـــــــــــــــــافت به مهرشاد میگفت حاج آقا...سگ..اتفاقا مهرشاد برعکس من خیلی امروزی و مدرن بود!
عصبی شدم و بلند شدم و روبه هانیه گفتم:
من_اه اه هانیه صدای واق واق سگ داره اذیتم میکنه بلند شو بریم
هانیه درحالی که باترس به اکیپ پسرا خیره شده بود بلند شد و دنبال من راه افتاد..یعنی زدم قهوه ایشون
کردما..
هانیه_یعنی ریدی به در و پیکرشا..ندیدی قیافشو شده بود لبو!
بالبخند گفتم:
من_زر زیاد میزنه..فک کرده خیلی شاخه
هانیه زد بهم و گفت:
هانیه_خیلی باحالی..خوشم اومد ازت
باهم وارد کلاس شدیم و نشستم سرجام..بعد چند دیقه ماهان و دار و دستش با قیافه ای همانند گوجه های
معروف باغ حاج ممد بن اصغر شیرازی وارد شد...داشت نیشم شل میشد که نزاشتم و بیشتر اخم کردم
یه نگاه تهدید آمیز بهم انداخت که بی اهمیت بهش رومو کردم اینطرف و چادرم و درست کردم
استاد وارد شد و دوباره حاضر و غایب کرد
زرین_محدثه جعفری..
ماهان_محدثه ریحون بهتره ها!
بعد دوستای بی مزش بهش خندیدن..هه هه هه چقدر خندیدم..مردم اصن!
بی اختیار از دهنم پرید و گفتم:
من_شـــــــوره زار نمک
تااینو گفتم کلاس رفت به هوا که چه عرض کنم رفت به فضا!
ای خاک توسرم..استاد درحالی که میخندید گفت:
استاد_بسه بچه ها
بچه ها خندشون و پایان دادن و به استاد خیره شدن..هانیه هنوز رو ویبره بود..یدونه محکم زدم بهش
که بست در دهانش را
کلاس تموم شد ومن زود جزوموبرداشتم ورفتم سرمیز استاد وخیلی مودب ونجیب درحالی که سعی می کردم
باچادر خودمو خفه کنم و نگاه به صورت استاد نندازم گفتم:
من_ببخشید استاد میشه این فرمول و حل کنید..
واقعیتش نفهمیدم..شرمنده
دخترای چاپلوس کلاس چپ چپ نگام می کردن..زرین لبخندی زد و گفت:
زرین_البته..خودکارتون و بدید من
خودکارم و درآوردم و خواستم بدم بهش که دستش خورد به دستم..زود دستم و کشیدم و از خجالت سرم
و انداختم پایین..بنده خدا انگار فهمید معذب شدم زود توضیح داد..بادقت گوش می کردم که زارتــــــــ!
گوشیم پرت شده بود روزمین و باخاک یکسان شده بود..اما گوشیم که رومیز بود..هانیه باوحشت زل زده
بود به من..نگام رفت سمت ماهان..بالبخند بدجنسی داشت به من نگاه می کرد...
باحرص و صدای لرزونی گفتم:
من_شرمنده استاد..ممنون بابت توضیحتون
استاد که از ناراحتی من خبردار شده بود سری تکون داد و روبه ماهان که داشت از کلاس خارج میشد
گفت:آقای نقیبی؟
زود برگشت و گفت:
ماهان_بله استاد؟
استاد اشاره کرد به گوشیم و گفت:
زرین_زحمتش رو بکشید..انگار اشتباهی خوردید بهش و گوشیشون رو انداختید زمین
ماهان باتته پته گفت:
ماهان_استاد مگه کلاس جای گوشی آوردنه؟
زرین ابروهاش و انداخت بالاو گفت:
زرین_گوشیشون خاموش بود..من دیدم..زود جمعش کن
ماهان باحرص بهم نگاهی انداخت و منم چادرمو سفت کردم..رفت گوشیم و که صفحش نابود شده بود
و آورد و گرفت سمتم و گفت:بفرما
این بفرماش از فش ناموسی بدتر بود...ازش گرفتم و نگامو ازش گرفتم..پسره ایکبیری نمیدونم چجوری
دخترای دانشگاه دنبالشن...روبه استاد درحالی که نگام به زمین بود گفتم:
من_ممنون استاد..
 

Mohadeseh.f

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/25/17
ارسال ها
38
لایک ها
222
امتیاز
33
سن
19
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
#7
بعد کیفم و برداشتم و باهانیه از کلاس خارج شدیم..خیلی عصبانی بودم..انشالله گوشیت توصورتت بترکه
مرتیکه سیبیل کُلفَت!
نشسته بود رونیمکت سالن تامنو دید باعصانیت اومد سمتم و گفت:
ماهان_دختره عوضی ..فکر کردی چادر و کشیدی سرت خبریه؟من هزارتا دختر مثل تورو دیدم که از
زیرچادر چراغ سبز نشون میدن..ادای خوبا رو درنیارکه دیدم چجوری داشتی پاچه خواری استاد و
می کردی..
ازحرفاش آن چنان عصبی شده بودم که نگو..بیشور بازبون بی زبونی داشت میگفت من خ*ر*ا*ب*م!
بغض کرده بودم..دستم و بلند کرد مو محکم کوبیدم توصورتش...
تعجب کرده بود..دوستاش باتعجب به ما نگاه میکردن..هانیه که داشت پس میفتاد..
من_خجالت بکش..مگه من باتو کاری داشتم؟جز اینکه داشتم راهمو میرفتم و توعین مگس دنبال من بودی
و اذیتم می کردی..خیلی برات متاسفم!
تمام این مدت که حرف میزدم بغض کرده بودم..پسره ی آشغال
دست هانیه رو گرفتم و وارد محوطه دانشگاه شدیم..چادرمو گرفتم توصورتمو زدم زیر گریه..برعکس همه
شاد بودنامو غرورم خیلی احساساتی بودم و زود وا میدادم..و این خیلی بد بود!
هانیه بغلم کرد و گفت:
هانیه_هیشششش..عزیزم آروم باش..خاک توسرش بیشور
اشکام و پاک کردم و گفتم:
من_هانیه بخدا من از اون دختراش نیستم..درسته خیلی دلقکم و میگم و میخندم گاهی هم بی ادبی می کنم ولی
خداشاهده هیچوقت جلب توجه نکردم!
هانیه بالبخند ولحن مهربونی گفت:
هانیه_میدونم عزیزم..تواین دوروز حسابی شناختمت..تمومش کن ارزششو نداره اینجوری داری اشک
میریزی..بیا بریم سلف یه چیزی بخوریم که دارم میمیرم از گشنگی..!
میون گریه هام خندیدمو گفتم:
من_کارت بخوره توشکمت
اشکام و پاک کردم و باهم رفتیم سلف..حسابی ازخجالت شکممون دراومدیم
کلاس های بعدی رو بی حوصله بودم..یعنی داشتم توذهنم نقشه قتل ماهان ومی کشیدم..
تمام مدت سنگینی نگاه ماهان و حس می کردم..توچشاش شرمندگی رو میدیدم ولی غرورش نمیزاشت
زیاد معلوم شه!گوشیم هم که نابودشده ..آخ گوشی خیلی خوبی بود..عین سگ برام کار کرد!
آروم آروم به سمت خروجی حرکت کردیم که بادیدن قیافه ترسناک مهرشاد گرخیدم..صددرصد بهم
زنگ زدن جواب ندادم نگران شدن..مهرشاد بااخم اومد طرفمو گفت:
مهرشاد_گوشیت و چرا جواب نمیدی؟این بی صاحاب پس نقش چیو داره؟میدونی چه قدرنگران شدیم؟برو
خداروشکر کن بابا کارش زیاد بود
بادهن باز زل زده بودم بهش..گوشیمو گرفتم سمتش..نگاش به گوشیم افتاد و بیشتراخم کرد و گفت:
مهرشاد_خاک یعنی دست و پا چلفتی تر از توندیدم..
اخم کردم بهش که بست..هانیه که تااون موقع توبهت بود یهو گفت:
هانیه_سلام
مهرشاد نیم نگاهی بهش انداخت و سرشو انداخت پایین وگفت:
مهرشاد_سلام خانوم..ببخشید.
الهی داداشم خجالت کشید..روکردم طرف هانیه و گفتم:
من_مهرشاد داداشمه ..البته ازمن کوچیکتره
هانیه بالبخند گفت:
هانیه_فکرکردم شوهرته..ماشالله...خوشبختم آقا مهرشاد
مهرشادهمینجور که سرش پایین گفت:
مهرشاد_منم همینطور
بعد ازاینکه از هانیه خدافظی کردیم بامهرشاد راهی شدیم..مهرشاد که متوجه قیافه گرفتم شده بود
دستش و انداخت دور گردنم و گفت:
مهرشاد_نبینم آبجیم ناراحت باشه؟
لبخندی زدم و گفتم:
من_هیچی نیست باو...خستم
یه نگاه بهم کرد که یعنی خر عمته..منم شونه ای انداختم بالا و سوار تاکسی شدیم..در تاکسی رو که بستم
نگام از شیشه ماشین به ماهان افتاد که باپوزخند به ما نگاه می کرد..انتر برقی..چس مثقال!(دراین حد
عصبیه)
باچشم غره چشم ازش گرفتم و به مهرشاد خیره شدم..خداروشکر از زیبایی هیچی کم نداشت..دخترای
فامیلمون بااینکه سنشون از مهرشاد بالاتره ولی خب نگاشون دنبالشه..یه پسر باموهای خرمایی مد روز
و چشای آبی آسمونی..الهی قربونت بشم..متوجه سنگینی نگاهم شد و نگام کرد
بالبخند بدجنسی گفت:
مهرشاد_تموم شدما..
نگام سرد شد و گفتم:
من_بدمزه
وارد خونه که شدیم مامان چنان با کفگیر حمله کرد سمتم که امام سیزدهم هم ظهورکرد!
من_عه مامان خوب گوشیم شکسته بود
مامان_انشالله دردبگیری بچه..نمیدونم از دست کدوماتون بکشم..اون از مهرشاد زلیل مرده که جون تو
تنم نزاشته اینم از تو...میگم که شتر بزرگ میکردم بهتر بود
تمام مدت باتعجب نگاش میکردم..خیلی حرصی بود
من_چیشده دوباره حرصتو سرمن داری خالی میکنی عشقم؟
یه نگاه چپ بهم انداخت و گفت:
مامان_دربه در مونده امشب مهمون داریم..شریک بابات باخانوادش قراره تشریف بیارن
یعنی انگار دنیا خراب شد روسرم ..ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه!
من_مـــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــان؟
محیا_یـــــــــــــــــــــامــــــــــــــان
مامان_خیلی به جا گفتی دخترم
یه نگاه چپ به محیا انداختم..از دیشب تاحالا نه من نه مهرشاد محل سگم بهش نزاشتیم خاک توسر آدم فروش
کلافه چادرم وکندم و درحالی که پامو میکوبیدم روزمین رفتم تواتاقم...آخه الان چه وقت مهمون بازیه؟من
دارم از خستگی جون میدم..زود رفتم حموم و زودم اومدم بیرون..موهام و خشک کردم وبستمش..
تونیک سبز خوشگلمو پوشیدم و شلوار سفیدم و هم پام کردم و یه شال سفید هم انداختم روسرم..
یکمی کرم پودر زدم و ریمل و درآخر خیلی کم رژ گلبهی رنگ!وای خدا من چقدر تغیر کردم بااین چس
مثقال آرایش...ااااااااا جلل خالقا ناموسا!
چادر خوشرنگ سفیدم و هم کشیدم روسرم..انگار داره برام خاستگار میاد..خاک توسرم ایشش.
درباز شد و محیا وارد شد..اخم کردم و چس کنم و زدم به برق!
دستاش دورم حلقه شد و لبای خوشگلش رو گونم نشست وبالحن خر کنش گفت:
محیا_جیگر من ببخشید دیه..اوخه خودت کالی کلدی من عصبی بوشم!
باچشای گشاد زل زدم بهش..خــــــــــاک..یعنی خــــــــــــاکا داشت ادای من درمیاورد
من_خیلی خوب بخشیدم..اه اه تف مالیم کردی ولم کن
زد توسرم وگفت:
محیا_بی لیاقت
خندیدم و گفتم:
من_توچرا حاضر نشدی؟
محیا_الان میرم
بعد به سمت در رفت و یهو برگشت و گفت:
محیا_به قول خودت خعلی اوجل شدی!
نیشم شل شد و اون رفت..
 

Mohadeseh.f

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/25/17
ارسال ها
38
لایک ها
222
امتیاز
33
سن
19
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
#8
باصدای زنگ، زود چادرم رو درست کردم و از اتاق زدم بیرون. خوبه حالا بدم می‌اود مهمون بیاد.
ولی ناموسا دوست داشتم ببینم شریک بابام رو. محیا هم چادر سرکن اومد بیرون و رفتیم پایین. مهرشاد که
فکر کنم پایین بود. بله، درست حدس زدم.
با ورود آقای خیلی شیک پوشی، اول مهرشاد و بعد محیا و بعد من رفتیم سمتشون. مهرشاد خیلی مردونه با
یارو دست داد و ما هم سربه زیر سلام کردیم که ناموسا تحویلمون گرفت.
بـــــــــــــه مادر خانواده هم وارد شد.
ماشالله، چه مانتوی خوشگلی هم داره، یادم باشه مدلش رو بردارم برای
مامی هم بدوزیم.
چقدر قیافش آشنا بودا. محیا رو بغل کرد و گفت:
-ماشالله ماشالله.
مامان گفت: -خیلی لطف دارید. محیا دختر بزرگم هستش.
نگاش که به من افتاد، چشاش برق زد و اومد منم بغل کرد.
اوه مای بیبی، چه احساساتی!
_خیلی خوش اومدین.
هیجان زده گفت:
زن گفت:
- ماشالله ماشالله، یکی از یکی زیباتر.
با ورود یه پسر جنتلمن که سربه زیر بود، زدم به پهلوی محیا و چادرمون و سفت کردیم. نمیدونم چرا انقدر قیافه هاشون آشنا بود.
بامهرشاد دست داد و سربه زیر به ما سلام کرد.
من که یه جوری سلام دادم که حیثیتم رفت! چنان بلند سلام کردم که نگو، یعنی میخواستم باتبر پیشونیم رو
جـــــــــــــربدم.(آخ آخ، بدبخت! خخ.)
محیا رو به موت بود از خنده. زیرچادرش رو ویبره بود.
او مای گـــــــــــ.....حرفم نصفه موند
و به شخصی که داشت به بابا سلام میکرد خیره شدم. یعنیا! میگم اینا چقدر
آشنا هستنا!
بامهرشادم دست داد و اخم کرد. به من که رسید، تعجب کرد و منم عصبی نگاش می کردم.
سرشو انداخت زیر و گفت:
- سلام خانوم جعفری.
_علیک سلام. خوش اومدید.
نگاه عوضی اینجا چقدر آرومه بعد تو دانشگاه، کرمو!
محیا باتعجب گفت:
_میشناختید همو؟
باحرص گفتم:
_از شانس گوهم هم کلاسمه.
دهنشش اندازه ی غار حرا باز شد. ببند بابا درتو، آبرومون رو بردی.
وای اینو! یه دختر خیلی ملوس وارد شد. البته استغفرالله یه ذره تیپش نامناسب بود. با مامان
خیلی صمیمی دست داد و مامان کلی بوسش کرد.اَاَاَیی!
به ما که رسید، خیلی صمیمی دست داد و حال احوال کرد.
اه، برو بتمرگ دیگه! پام درد گرفت.
همشون نشستن و محیا هم رفت تمرگید. ای در به در.حالا لابد من باید کمک مامان کنم.
بامامان رفتم توآشپزخونه.
مامان گفت:
_ماشالله دخترشونو دیدی؟یه بار دیدمش، انقدر خانومه که نگو. اگه یکمی تیپش بد نبود، میگرفتمش
برای مهرشاد.
_مــــــامــــــان! مهرشاد فقط شونزده سالشه!
_دردبی درمون. دختره هم شونزده سالشه و دوماه از مهرشاد کوچیکتره.
پوفی کردم و سینی چایی رو داد دستم. از آشپزخونه اومدم بیرون .اوخی، ماهان و داداشش که سرشون
توخشتکاشون بود و مهرشاد هم داشت باکنجکاوی به ماهان نگاه میکرد. غلط نکنم شناختش.
من_مهرشاد جان؟
بلند شد و اومد سمتم. سینی رو دادم دستش که ببره.
سینی رو چرخوند و بعد از چند دقیقه که وسایل پذیرایی جلوشون بود، نشستیم.
بابا گفت:
_ماشالله...سیامک جان، پسراتو معرفی نمیکنی؟
مهرشاد که پوزخند زد و نزدیک بود منم بترکم اون وسط. بابا آخه اینم سواله؟وقتی میگی پسراتونو
معرفی نمی کنی یعنی چی؟یعنـــــــــــــی چی آخه؟
عمو سیامک بااون نیش بازش گفت:
_ایشون پسر بزرگم آقا ماکان و ایشون هم پسر کوچکم آقا ماهان هستن.
پوزخندی زدم.آقا؟! اونم چه آقایی!
و به دخترش اشاره کرد وگفت:
_ایشونم مارال بابا و دردونه باباشه.
مهرشاد چشمش رفت سمت مارال که زود گرفتش. ای کثافت.
یه دونه زدم به پهلوش.
سیامک_شما چی امید جان؟معرفی نمیکنید؟
-ایشون دختر بزرگم محیا جان و ایشون هم دختر کوچکم محدثه جان و ایشونم آقا پسر گل بابا
مهرشاد جان هستن که از خواهراش کوچیکتره.
ماهان سرشو بلند کرد ویه نگاه به مهرشاد و یه نگاه به من انداخت که اخم وحشتناکی کردم. بیشعور.
چادرموسفت چسبیدم.
خانم نقیبی گفت :
_خب، انشالله تایه هفته دیگه باهم همسایه میشیم؟
من و ماهان بدون اینکه حواسمون باشه گفتیم:چــــــــــــی؟
همه باتعجب به ما نگاه کردن.منو ماهان باحرص بهم نگاه کردیم و منم یه چشم غره ی توپ بهش رفتم.
بابا_مشکلی دارید؟
لبخند شرمگینی زدم و همینجور که به زمین خیره شده بودم گفتم:
_نه..منظوری نداشتم.
_خب خداروشکر. انشالله دیگه از فردا وسایلاتونو جمع کنید بریم خونه ی جدید.
همه مشغول حرف زدن بودن. بابا با آقا ی نقیبی و مامان با خانوم نقیبی و ماکان و مهرشاد و محیا هم باهم.
فقط من و ماهان لال بودیم.اعصابم خیلی داغون بود.یعنی باید ماهان سگ رو تحمل میکردم؟اونم به عنوان
همسایه؟سرمو بلند کردم دیدم داره نگام میکنه. زل زدم بهش تا از رو بره ولی اون پر رو تر بود.تازه ابروهم
انداخت بالا.
چشم غره رفتم و چادرمو درست کردم. از گوشه ی چشم دیدم لبخند زد. خاک توسر هیزت!
موقع شام، همه پریدن توآشپزخونه. یعنی یه مشت گشنه جمع شده بودیم دورهم! اه اه، چقدر سخته باکلاس
غذاخوردن، اونم باچادر!
ماهان دقیقا رو به روی من نشسته بود. سرم توبشقاب بود که با
صدای بابا سرمو بلند کردمو گفتم:
_بله؟
بابا لبخندی به خنگی من زد و گفت:
-شنیدم باآقا ماهان همکلاسی هستی.
یه نیم نگاه به ماهان انداختم که لبخند به لب داشت و به بابا نگاه میکرد. ببند درتو بابا.
- آه آره ...خوشبختانه!
خوشبختانه رو یه جوری گفتم که ماهان اخم کرد و بعد یه چشم غره ی توپ بهش رفتم که یهو پام له شد.
آخ، ماهان آشغال پامو له کرده بود.
باخشم نگاش کردم که سرشو انداخت پایین. حیوون.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mohadeseh.f

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/25/17
ارسال ها
38
لایک ها
222
امتیاز
33
سن
19
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
#9
بعد از شام، مارال کلی اصرار کرد که توظرف شستن کمکمون کنه. محیا کشید کنار و من و مارال
مشغول شدیم. دختر نمک و باحالی بود و مثل خودم پایه بود. کلی خندیدیم. اون به من میگفت باحال و من به اون.
مارال گفت:
_آره دیگه، به معنای واقعی زدیم دهن معلممون رو آوردیم پایین.
_داستاناتو که تعریف میکنی یاد خودم می‌افتم.
مارال بالبخند گفت:
_بهت نمیخوره شیطون باشی. قیافت ناز و معصومه.
من_چاکر پاکرم به مولا.
خندید و از آشپزخونه رفت بیرون .خواستم چادرم رو سرم کنم که ماهان پرید توآشپزخونه. یه نگاه به من انداخت که هیـــــــــــــــن بلندی کشیدم و زود چادرمو سرم کردم. از خجالت داشتم آب میشدم، صددرصد
الان لپام گل انداخته بود.
_بله؟ کاری داشتید؟
باشیطنت گفت:
_یه لیوان آب میخواستم.
پوف عصبی ای کشیدم و لیوانی از آب چکون برداشتم و رفتم سمت یخچال. تمام مدت زل زده بود به من.
الاغ! خیلی معذب بودم. در یخچالو بستم و آب و دادم دستش. یه تشکرم نکرد، اسکل.
زود از آشپزخونه اومدم بیرون که نگاه ها کشیده شد سمت من.مهرشاد که عین قاتلا به من نگاه می کرد.
لبخند شرمگینی زدم و نشستم کنار محیا. محیا زیر چشمی هی به ماکان نگاه میکرد، ای دختره چشم سفید!
کارت ببین به کجاها کشیده! وای وای وای، حالا وای وای. وای وای وای، حالا وای وای. وای وای...!
اوخ ببخشید، یه لحظه رفتم توحس و دیر دراومدم!
چشم چشم. دوستان اشاره میکنن که به خواننده برخورده.
من از همینجا از خواننده عذر میخوام.(کم داره)
اه این مهمونی چرا تموم نمیشد. از سر شب بیست بار گفتن هفته بعد میریم میتمرگیم خونمون. باشه بابا،
فهمیدیم.
خیلی دوست داشتم جفت پاهام الان توحلق ماهان بود. همش باشیطنت به من خیره میشد .معلوم
نیست چه خوابایی برام دیده. خجالتم نمیکشه، مرتیکه هرچی از دهنش دراومده بهم گفته. نمیدونم واقعا باچه رویی نشسته جلو من و نگام میکنه .پر رو.
منم که خیلی معذب بودم. یه دستم بالای چادرم بود و یه دستم پایین چادرم.
نگام رو که انقدر به فرش دوختم
که طرحشونو یاد گرفتم.یادم باشه یدونه ببافم. الان چه ربطی داشت؟هـــــــــــان؟
هوف خل شدم رفتا! نه هنوز نرفته!
بلاخره تصمیم گرفتن تشریفشونو ببرن.یه ساعت فقط بلند شدن بگن ماداریم میریم.لعنتیــــــــــا برید،
چــــــــــــرا عذابمون میدی؟
تا دم در همراهیشون کردیم. ماهان آخر سر یه چشمک بهم زد و زیر لب یه چیزی گفت که نفهمیدم و
فقط اخم کردم بهش. الاغ میخواد منو از راه بدر کنه.
استغفرالله.خدایا، از شرشیطان لعنت شده به خودت
پناه میبرم.
خیلی شیک و مجلسی خدافظی کردن و رفتن. باورتون میشه؟رفتــــــــــــن!
درو بستم و چادرم وکشیدم و گفتم:
_آخیـــــــــــش.
_مرض...
باتعجب نگامو دادم به مامان. به خدا من سر راهیم.
شالمم کندم ودستی به شونه مهرشاد که عجیب توفکر بود کشیدم و گفتم:
_عشقم، من رفتم لالا. شب بخیل.
_وایسا وایسا.
_هوم؟
-فردا نمیخوام برم مدرسه.
_خو چرا؟
_مدیر سه روز اخراجم کرده.
بادهن باز گفتم:
_چـــــــــــی؟ الان داری میگی؟خاک توسرت. من چی بگم به تو با این درس خوندنت آخه؟
م_عه هیـــــــــــس! مامان بابا نمیدونن.به این محیای آدم فروشم نگفتم.فردا منو با خودت
ببر دانشگاه. تو رو خدا.
-درعوضش برام چیکار میکنی؟
باحرص گفت:
_درعوضش یه پیتزای توپ میدم بهت.
اخم کردم وگفتم:
_نخواستم. رو کمک منم حساب نکن.
خواستم برم که دستمو کشید و گفت:
-باشه باشه، غلط کردم.خوبه؟
-باشه.صبح میام بیدارت میکنم.
خندید و گونمو ماچید و رفت تواتاقش.خاک برسر دوباره معلوم نیست چه آتیشی سوزونده!
دوباره رفتم تودستشویی و بعد از فکر کردن بسیار رفتم لالا.
جاتون خالی یه خوابای چرت وپرتی میبینم که نگو.مثلا من دارم خواب میبینم یک دفعه خودمو میبینم دارم
باهاش حرف میزنم، بعد یهو غیب میشم! آخ آخ من عاشق یه بازیگرم. خیلی فیلماش و دانلود میکنم.
یه بار خوابشو دیدم. بدبختی توخواب سرش نورانی بود. یعنی توخواب هم داشتم خودمو میکشتم.
اصلا یه وضعی بودا! (خخ‌. براساس واقعیته.این سر یکی از دوستام اومده.)
خلاصه بعد از کلی فکر خوابیدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mohadeseh.f

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
9/25/17
ارسال ها
38
لایک ها
222
امتیاز
33
سن
19
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
#10
صدای ساعتم بلند شد.
برش داشتم و کوبیدمش زمین که حسابی درست شد! باچشم بسته نشستم. موهامو جمع کردمو با
وضعیت افتضاحی رفتم دستشویی. به صورتم آب پاشیدم و اومدم بیرون.آخی.کم کم چشام باز شد.
پاچه های شلوارم تاکجا بود! پیرهنم که توشلوارم بود، اوه اوه! چی می شد الان یکی زنگ می زد می گفت سیل
اومده و دانشگاه تعطیله؟خو الاغ، اگه سیل بیاد که من الان اینجا نبودم! ببین اول صبحی به چه چیزایی فکر
میکنما!
باهمون وضعیت در اتاق مهرشاد رو وا کردم و رفتم تو. نوچ نوچ، خوابیدن اینو! یه دستش و یه
لنگش آویزون بود از روتخت و پتوشم تاکجا رفته بود کنار. دهنشم باز بود.
دستمو گذاشتم روسینش و تکونش دادم پشت سرهم.
یه لحظه دوتامون رفتیم رو ویبره! باهول پرید و
گفت:
-هان؟چیه؟
الهی، چشاش چه قرمزه.
_مهری بلند شو
_مرض..مگه مرض داری دختر ورپریده؟
_مگه نمیخوای بریم دانشگاه؟
_ها؟اوخ آره...ساعت چنده؟
_شیش و نیم.
چشاش گرد شد و گفت:
_اسکلمون کردی؟!
_بلند شو میگم.
خودشو زد و گفت:باشه.
من_نیام ببینم خوابیدیا.
از اتاق زدم بیرون. رفتم توآشپزخونه و میز صبحانه رو چیدم.
مهرشاد هم بعد دو دقیقه، باقیافه ای خوابالو وارد آشپزخونه شد.
دوتامونم در حد مرگ خوابمون میومد ولی نباید میخوابیدیم. بادیدن قیافه ی مهرشاد، سامانه ی کرم ریزی بنده
دوباره فعال شد!
مهرشاد داشت چرت میزد.لبخند مرموزی زدم و انگشت اشارمو بردم سمت
صورتش.یهو بی رحم شدم و انگشتمو کردم توچشمش.الهی بمیرم، یهو یه جوری پرید که گفتم الانه که
سکته کنه.با نگاه برزخی به من خیره شده بود و منم نیشم شــــــــــــل!
نفس عصبیشو فرستاد بیرون و گفت:
_حیف همه خوابن، وگرنه دهنت بــــــــوق بود!
نیشم هی شل تر میشد و اون بیشتر کم میاورد و خلاصه بعد از صبحانه، رفتم بالا تا حاضر شم.
مانتوی کرمی رنگ کوتاهمو پوشیدم و شلوار کرم رنگم رو هم پوشیدم.مقنعه ی شکلاتی رنگم رو هم سرم کردم.
یه ریمل زدم و یه رژ فوق العاده کمرنگ قهوه ای.
کیفمو برداشتم و جزوه ها رو گذاشتم توش.چادرم رو هم سرم کردم و از پله ها تندتند رفتم پایین که محیا
باقیافه ی خواب آلودش پرید بیرون. ای خاک توسرت مهرشاد بدو دیگه.الحمدالله محیا رفت دستشویی و مهرشاد تند
از اتاقش زد بیرون و الفــــــــــــــــرار!
تاوارد دانشگاه شدم، چشم ها رفت رو ما.
یاعلی! الان فک نکنن دوست پسرمه!
مهرشاد بلند گفت:
_عه آجــــــــــــی، بیا بریم رو نیمکت ها بشینیم.
بقیه باخیال راحت چشاشونو گرفتن و مشغول به کار خودشون شدن.ملت چقدر فضول شدنا! قربون
خودم که اصن فضول نیستم! (ارواح خاک باغچمون!)
نشستیم رو نیمکت ها. یه ربع دیگه کلاس داشتم.
بامهرشاد در حال ور ور بودیم که یهو یه چیزی رومن
پهن شد!
هانیه بانیش باز افتاده بود رو من.
_چطوری عشقولم؟
_خوب بودم. اینجوری که توافتادی روم ولی فکر نکنم خوب باشم.
از روم بلند شد و چشمش به مهرشاد افتاد.
بالحن خیلی باحالی گفت:
_ سلام داداش مهرشاد
مهرشاد رو میگی؟ چشاش اندازه ی گوجه های باغ معروف گرد شد!
مهرشاد گفت:
-سلام آبجی، حال شما؟
چه مذهبی، چه خوب و چه مناسب. آ! حالا بیا وســـــــط!(دکترا هم قطع امید کردن!)
یهو دیدم یه پسر داره میاد به سمت ما.یه ایشــــــ بلند کشیدم و چادرمو درست گرفتم و
یه اخم هم کردم. ماهان گفت:
_بــــــــــــه، ببین کی اینجاست!داش مهرشاد گل.
مهرشاد هم بلند شد و باهم صمیمی دست دادن.
باشیطنت رو به من گفت:
_حال شماچطوره خانوم؟
انگار که چیزی نگفته، خودمو دلخور نشون میدادم. خیلی سنگین و مودب، رو به مهرشاد گفتم:
من_داداش من کلاس دارم و یه ساعت دیگه تموم میشه. میشینی همینجا؟
_آره آجی، برو. منتظرتم.
سری تکون دادم و بی اهمیت به قیافه ی برزخی ماهان، با هانیه که نیشش باز بود به کلاس
رفتیم. یهو همه برگشتن طرف من و منم بارعایت تمام شعونات اسلامی، آروم نشستم جای خودم.
صدای چند تا از پسرای کلاس که مثلا خیر سرشون داشتن آروم حرف میزدن به گوشم خورد.
_بچه ها امروز چقدر خوشگل شده.
_خوشگل بود همیشه.
_ببندید دهناتونو. خجالت بکشید.
_راست میگه. زشته.
_دختر باید مثل این سنگین باشه.
نمیدونم چرا، ولی واقعا کلافه شده بودم.اصلا دوست نداشتم جلب توجه کنم، اونم از جانب پسر.(راست میگه بچم!)
باحرص دستمو کشیدم رولبم و رژ رو پاک کردم.
خیلی کمرنگ بود ولی پاکش کردم کلا.
ماهان و دوست خلش وارد شدن و .منم بااخم به تخته زل زده بودم.
از گوشه ی چشم دیدم داره باعصبانیت
نگام میکنه. پسرک بی ادب، ایــــــــــــــــش.
استاد وارد شد و همه لال شدن. به اذن خدا، ماهان و دوستش هم لال مونی گرفتن.
داشتم به حرفای استاد گوش میکردم که باجیغ یه دختر پریدم.دختری که قشنگ پشت سرم بود.
_مـــــــــــــــــــارمــــــــولــــــــک!
منومیگی، آخ آخ عین سگ از مارمولک میترسم. دیدم زیر پای منه.
کیفمو پرت کردم و بلند شدم و باچادر خودمو تکوندم.جیغم نمیزدم چون انقدر ترسیده بودم فشارم افتاده
بود و حوصله جیغ زدن نداشتم.
استاد_خانوم جعفری، آروم باشید.
ولی باتمام وجود داشتم خودمو چادرمو میتکوندم.هانیه هم رفته بود بالای میز و جیغ میزد و
پسرا هم نیشاشون باز بود و میخندیدن.استاد پرید و بایه حرکت مارمولکو گرفت و داد زد:
- نقیبی؟بازم؟
بی حال ولو شدم روزمین. چادرمو کشیدم روصورتم چون حسابی آبروم رفته بود.وای خدایا!
صدای بقیه ی دخترا بلند شد، حتی هانیه.بانگرانی منو تکون میدادن. چادرمو بی حال از رو صورتم کشیدم که
دیدم همه دخترا روم ولو شدن و پسرا پشت سرش.
استادگفت:
_برید اونور ببینم.
همه رفتن کنار.استاد شریفی اومد سمتم و گفت:
_حالتون خوبه خانوم جعفری؟
مطمئنم رنگم مثل دیوار شده بود. چشمم رفت سمت ماهان، لبخند بدجنسی رو لبش بود ولی تو
چشاش نگرانی موج میزد. آشغال کار خودش بود، کرم ریخته بود.
سرمو به معنی نه تکون دادم.
استاد_خانوم خانجو،(یکی از بچه های کلاس)بی زحمت یه لیوان آب قند بیارید.
خانجو دویید از کلاس بیرون و استاد باعصبانیت رفت سمت ماهان.
_چندباره داری این کار رو میکنی نقیبی؟از جلسه بعد دیگه نمیخوام سرکلاس ببینمت.
_اما استاد...
_همین که گفتم.
ماهان سرشو انداخت پایین و کیفشو برداشت ورفت بیرون.به درک، بری دیگه برنگردی.
یکمی که آب قند خوردم، حالم بهتر شده بود.
_خیلی خوب...کلاس تعطیله، بفرمایید بیرون.
همه بلند شدن و کیفاشونو برداشتن. منم به همشون باتشکر نگاه میکردم.
هانیه کیفمو برداشت و خواستم از دستش بگیرم که نذاشت.از سالن زدیم بیرون که گفتم:
_هانیه نمیخوام مهرشاد چیزی بفهمه. اکی؟
_چــــــــــرا؟
_بکش به دندان فرچــــــــــــه را! برای اینکه ماهان و مهرشاد همو میشناسن و نمیخوام روشون توهم
باز بشه.
هانیه_اوف، باوشه.
مهرشاد نشسته بود رو نیمکت.رفتم سمتش که لبخند زد و گفت:
_کلاس چطور بود؟
_عالی.
مهرشاد یکم نگام کرد و گفت:
_رنگت چرا پریده؟
بدون تامل گفتم:گشنمه!
باتعجب گفت:
_سرمیز که فقط مونده بود منو بخوری!
چپ چپ نگاش کردم. هانیه هم درحال گاز زدن زمین بود! خــــــــــــر!
هانیه خودشو جمع و جور کرد و صاف نشست. یه نگاه چپ هم به مهرشاد انداختم که دیدم ماهان داره
باعصبانیت میاد طرف ما.
یا خود خدا! یک دفعه خر نشه جلو مهرشاد.
تارسید بهمون لبخند زد. ببند بابا درجهنمتو!
_عــــــــه، خانوم جعفری حالتون خوبه؟ توکلاس که خیلی ترسیده بودید.
چادرمو کشیدم رو صورتم و محل نذاشتم. مهرشاد با کنجکاوی پرسید:
مهرشاد_چیشده مگه؟
ماهان که سعی داشت منو حرص بده که کورم خونده.
گفت:
م_والا توکلاس مارمولک اومده بود. بنده خدا داشت اونجا بال بال میزد.
منم خیلی ریلکس گفتم:
_آخه میدونی داداش، یه آدم کاملا بیشور و نفهم و بی تربیت مارمولک انداخته بود جلو دخترا.
آی جــــــاتون خالی، باید قیافه ی ماهانو می دیدید. نمیدونست به کدامین سو سرش رابگذارد و بمیرد! خخ.
مهرشاد_واقعا چه آدم خــــــــــری بوده.
هانیه که نگم براتون، داشت منم گاز میزد.
ماهان یکم نفس عمیق کشید و بعد اینکه یکمی از کبودی
دراومد گفت:
_خب داش مهرشاد، من دارم میرم سلف. بیا مهمون ما باش.
_نه ماهان جان قربونت. نوش جون.
ماهان یه نگاه عصبی به من انداخت و بعد یه لبخند به مهرشاد زد گورشو گم کرد.
خلاصه تا ساعت 2 هم کلاس داشتم.بعد از خدافظی از هانیه، داشتیم پیاده میرفتیم سمت ایستگاه اتوبوس
که صدای بوق ماشینی بلند شد.یا اکــــــثرامامزاده ها، فـــــــــــراری!
یه فــــــــراری خوشگل جیگیلی مامانی مشکی بود. یکی منو بگیره!
شیشش اومد پایین و زکــــــــــی! قیافه ی ماهان خان نمایش داده شد.
_بفرمایید بالا. من میرسونتون.
گفتم الان مهرشاد اخم میکنه و میگه نه و نجات پیدا میکنیم که برعکس تصوراتم، مهرشاد بانیش بازش
گفت:
_زحمت نشه؟
ماهان اخم شیرینی کرد وگفت:
_نه بابا. بفرمایید.
حالا من هی وسط خیابون بازوی مهرشاد رو می کشیدم که نه و فلان، اینم زارت خودشو پرت کرد جلوی
ماشین. ماهان یه نگاه خبیث بهم انداخت و ابروهاشو انداخت بالا.
اخم کردم و خیلی سنگین نشستم پشت ماشین.وقتی نشستم حس کردم نشستم!(وات؟!)
لامصب انگار رو ابرا نشسته بودم. ماهان دستش رفت سمت آیینه اش و بایه لبخند شیطانی، اون رو به طرف من تنظیم کرد.
میــــــــــــمون.
دستش رفت سمت یه آهنگ و پلیش کرد. آهنگای مورد علاقه مهرشاد، تیـــــک تــــــاک!
یه قسمتش، ماهان بالبخند بدجنسی زل زد به من.
قسمتی از آهنگ تیک تاک به نام مثبته:
دختره مثبته، نمیذاره بشم منحرف.
مراقبم هست رو مخ نره، خود این خود این یه هنره!
دنیا اونو بامن بُر زده تو زندگی مثبته.
خوبه که این پشتمه. آیندمون روشنه.
یه آدم مطمئن، یهو دیدی شد زنت.

یه چشم غــــــــره ی عظیم بهش رفتم. عوضــــــــــی میخواد منو حرص بده. چه آهنگای
منحرفی گوش میده، برادر من برو توبه کن و مهراب گوش بده!
وای مهــــــــــــــــــــراب! یعنی اگه ببینمشا، خودم ازش خواستگاری میکنم!
ای وای! چشمت روشن دختره ی
چشم سفید!
دستمو گاز گرفتم و گفتم:
-توبه.
_حالتون خوبه خانوم جعفری؟
_چطور؟
بالبخند پررویی گفت:
_آخه داشتید باخودتون حرف میزدید.
یه جوری که مهرشاد نفهمه، سرمو به عنوان خاک توسرت و متاسفم برات و اینجور چیزا تکون دادم و
یه پوزخند زدم و چادرمو سفت کردم و رومو کردم سمت پنجره.(واقعا خسته نباشه! فشار روش بود!)
الحمدالله زود رسیدیم. پیاده شدیم و مهرشاد کلی ازش تشکر کرد ولی من محل گـــــــاو هم بهش نذاشتم.
آی حرص میخورد، آی حرص میخورد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر