• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان اتاق دریا | مریم علیخانی کاربر انجمن یک رمان

maryamalikhani

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/6/17
ارسال ها
97
لایک ها
387
امتیاز
53
#1
کد رمان : 1165
ناظر : PaRIsA-R


نام رمان‌ : اتاق دریا
نام نویسنده : مریم علیخانی
ژانر : عاشقانه

خلاصه:
پسري سركش و دوست داشتني كه قصد ازدواج با دختري را دارد، در پي آشنا کردن او با خانواده اش متوجه ميشود كه مادرش به شدت با اين ازدواج مخالف است و چون نميتواند پسرش را منصرف سازد از او ميخواد دست نوشته هايش را كه در واقع داستان زندگي اش است بخواند …

مقدمه :

به عشق تو مینویسم ،ای عشق!

به عشق تو، که هرچه قلمم بیشتر در دل سفید کاغذ می گرید ، کمتر آرام میشود

آهای ، عشق! با تو هستم، بیا و این کهنه زخم دیرین را مرهم بگذار!

بیا و دستی به این باغ تا گلو فرو رفته در پاییز بکش و بر شاخه های خشکیده اش شکوفه ای بنشان ، شکوفه ای به رنگ "عشق"

آری به انتظارت مینشینم به انتظار تولدی دیگر چرا که هیچ کس، تا ابد دلیل سرگشتگی و وابستگی ام را هرگز نخواهد فهمید. پس تو ای "عشق دیریرینم" بگذار همه دیوانه ام بخوانند ، اما من، با این درد خوشم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
322
لایک ها
5,285
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

maryamalikhani

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/6/17
ارسال ها
97
لایک ها
387
امتیاز
53
#3
فصل اول اتاق دریا

گفتار نویسنده:

قبل از اینکه شروع به خوندن رمان کنید لازم دونستم ی توضیح کوچولو اضافه کنم و اون اینکه این رمان در دو بخش نوشته شده بخش اول سرگذشت مادر بابک هست و بخش دوم سرنوشت خود بابک و ادغام دو قصه در هم. فقط اینکه به امید خدا جلد دوم رمان هم به اسم چاه تنهایی در دست نوشتن دارم که از زبان شخصیت مرد قصه نقل میشه و امیدوارم خوندن هر دو جلد براتون لذت بخش باشه.

********************

شب سردی بود دانه های برف بی امان و شتابان در آسمان چرخ می خوردند و پشت سر هم بر زمین می نشستند.برف تقریبا همه جای زمین را پوشانده بود. عابران از شدت سرما و یخ زدگی خیابانها به سرعت از کنار هم رد میشدند تا شاید هرچه زودتر خود را به سرپناهی گرم برسانند. من خسته و ناامید پایم را آهسته روی پدال ماشین می فشردم، اما نمیدانستم مقصدم کجای دنیا خواهد بود. تلفن همراهم چندین بار متمادی زنگ خورده بود و من با دیدن شماره پگاه به آن توجهی نمیکردم.دلم نمیخواست صدایش را بشنوم زیرا در مقابل سوالات بی امانش هیچ پاسخی نداشتم.مجبور شدم تلفن را خاموش کنم تا از جواب دادن به آن خلاصی یابم. اتومبیل را گوشه ای پارک کردم سرم را روی فرمان گذاشتم حتی برای یک لحظه هم نمیتوانستم چهره مغموم مادرم را از خاطرم دور کنم. وقتی به او فکر میکردم از خودم بدم می آمد. شاید اگر من نبودم او در طی سالهایی که با هم گذراندیم مجبور نبود باهمه مشکلات و رنج های زندگی دست و پنجه نرم کند . هرگاه نگاهم با نگاهش تلاقی میکرد معصومیت نگاه پاکش مرا شرمگین میساخت. در وضعیت دشواری قرار داشتم چگونه میتوانستم از میان مادرم و پگاه که قرار بود با او ازدواج کنم و شاید قول مردانه ام به رضا ،که بهترین دوستم بود یکی را انتخاب کنم.در افکارم غوطه ور بودم که ناگهان از صدای ضرباتی که با انگشت کسی به شیشه میخورد ،سرم رابالا آوردم با دیدن افسر راهنمایی متوجه شدم جای مناسبی پارک نکرده ام قبض جریمه را گرفتم و به ناچاردوباره به راه افتادم خیابان کم کم خلوت میشد . سرعتم را کم کردم گویی دلم نمیخواست به خانه برسم. برای رفتن عجله ای نداشتم.

خانه ما در یکی از محله های قدیمی شهر واقع بود .خانه ای با صفا در انتهای کوچه ای بن بست که شاید بعد از من تنها دلخوشی مادرم محسوب میشد. باغچه نسبتا بزرگش حجم زیادی از حیاط را در بر گرفته بود و در آن دو درخت نارون و چند درخت میوه داشتیم .دورتا دور باغچه گل های رز و زینتی خودنمایی میکرد .یکی از دلخوشی های کودکی ام حوض آبی رنگ و مربعی وسط حیاط بود که همیشه آن را پر از ماهی های رنگارنگ میکردم. درانتهای حیاط خانه ای قدیمی با نمایی آجری دیده میشد که دو اتاق بیشتر نداشت . به جلو در ورودی که رسیدم از ماشین پیاده شدم تا در را باز کنم. به محض پیاده شدن سوز سردی به صورتم خورد دو روز بود که برف می بارید و کسی هم در خانه نبود تا حیاط را تمیز کند . پاهایم تا کمی بالای مچ در برف فرو رفت . خودم را به خانه رساندم بخاری را روشن کردم و همانجا کنار بخاري ، از شدت خستگی و بی خوابی به خوابی عمیق فرو رفتم. نمیدانم چقدر گذشته بود که با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. صدای آشنای پگاه را شناختم.
 

maryamalikhani

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/6/17
ارسال ها
97
لایک ها
387
امتیاز
53
#4
اتاق دریا فصل اول/قسمت دوم

گوشی تلفن را با بی میلی برداشتم
_ الو بابک سلام , هیچ معلومه تو کجایی؟
كش وقوسي به خودم دادم
-بهتر نبود قبل از اینکه تلفن بزنی ی نگاهی هم به ساعت میکردی؟ نصفه شبی برای چی زنگ زدی اصلا؟
_ اولا سلام ثانیا وقتی موبایلتو خاموش میکنی جواب نمیدی من باید چی کار کنم؟ از نگرانی بیچاره شدم
حق با پگاه بود.حوصله جواب دادن به كسي را نداشتم
- معذرت میخوام حق با توست از خواب پریدم ی کم عصبی شدم
_ اصلا معلومه تو دوروزه کجایی؟ چرا هرچی زنگ زدم جواب ندادی؟ آخه تو چت شده؟
-آخه مگه من بچه ام که تو دلواپس من باشی؟ برو بگیر بخواب ازت خواهش میکنم فعلا چیزی ازم نپرس
از دستم عصباني بود و مي خواست مرتب سوال و جوابم كند .
-منو باش که دلواپس تو بودم از خودت خجالت نمیکشی؟ دو روزه هیچ خبری ازت ندارم معلوم نیست اصلا کجایی و چی کار میکنی حالا هم میگی هیچی ازم نپرس
نگاهي به ساعت ديواري مقابلم انداخت . ساعت دو و نيم نیمه شب بود. به شدت خوابم مي آمد پتو را روي سرم كشيدم و سرم را در بالش فرو بردم.
-بس کن پگاه تو اگر خوابت نمیاد من خسته ام الان اصلا فرصت خوبی برای بحث کردن نیست, شب بخیر
منتظر جواب نشدم گوشی را قطع کردم و آن را از پریز کشیدم . خودم را روی صندلی کنار بخاری انداختم و به شعله های آتش درون آن نگاه کردم انگار در میان شعله ها ،زندگی سوخته خودم ،, رضا ،, پگاه و حتی مادرم را میدیدم. دلم برای روزهای خوشی که کنار رضا سپری کرده بودم تنگ شده بود. کاش میشد همه چیز به عقب برگردد. جای خالی مادرم در خانه بیداد میکرد.کاش لااقل می دانستم کجاست؟ چندین بار نام رضا را زیر لب زمزمه کردم. آه سردی کشیدم و روی کاناپه زیر پنجره نشستم.رضا صمیمی ترین دوستم بود. کلاس اول ابتدایی بودم که با رضا که خانه شان فقط چند کوچه باریک با ما فاصله داشت آشنا شدم و از آن روز به بعد همیشه و همه جا کنار هم بودیم. اما حالا رضا هم فرسنگ ها از من فاصله داشت.
چقدر زود گذشته بود.در صورت مادرم رفته رفته گرد پیری می نشست و من هر روز بزرگ تر میشدم. مادرم میگفت که پسر مغروری هستم و رفتار و اخلاقم کاملا شبیه پدرم است پدری که هرگز حضورش را در زندگی مان حس نکرده بودم ولی مادرم انقدر برایم از او حرف میزد که همیشه آرزوی دیدنش را داشتم اما افسوس که او قبل از تولد من دنیا را وداع گفته بود.
معمولا سرم به کار خودم گرم بود و اوقاتم را اکثرا، یا با رضا می گذراندم و یا مشغول درس خواندن بودم.اما حالا من بودم و یک دنیا سوال بی جواب که فقط وقتی میتوانستم جواب آنهارا بیابم که داستان زندگی مادرم را بخوانم.مدت زیادی بود که میدیدم مادرم تا نیمه های شب مشغول نوشتن است اما هیچ گاه کنجکاوی نکردم تا اینکه موضوع ازدواجم با پگاه پیش آمد و مخالفت شدید او سبب شد دست نوشته هایش را در اختیار من بگذارد.
تلفن بي وقت پگاه باعث بي خوابي ام شده بود. به اتاق مادرم رفتم نوشته هایش همان طور که گفته بود در یک پوشه آبی روی میز کارش قرار داشت . پشت میز نشستم و چراغ مطالعه را روشن کردم و اولین ورق از آن کتاب چاپ نشده را به دست گرفتم و مشغول خواندن شدم تا شاید بتوانم از لا به لای این نوشته ها دلیل مخالفت مادرم رابیابم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/6/17
ارسال ها
97
لایک ها
387
امتیاز
53
#5
فصل دوم اتاق دريا

من هميشه معتقد بودم كه سرنوشت آدمها از بهم پيوستن و گره خوردن حوادث ساده و معمولي پديد ميايد.اتفاقاتي كه آنقدر معمولي اند كه هرگز نميتوان باور كرد مسبب جريانات بزرگ و سرنوشت ساز زندگي، همين روز مره گي ها بوده اند.آن روز هم يكي از همين اتفاقات بود كه دريچه اي تازه در زندگي ام گشود. روزي كه هرگز فراموش نخواهم كرد چه مغرورانه بر ابرهاي تقدير سوار شدم بي آنكه بدانم مرا با خود به كجا خواهند برد.
پدرم فرد متمول و مردم داري بود و به همين علت هميشه آدم هاي رنگ و وارنگي به خانه ما رفت و آمد داشتند. با اين وجود من علاقه اي به اين مهماني ها نداشتم و ترجيح ميدادم بيشتر اوقاتم را در خارج از خانه و ميان دوستانم سپري كنم و چون دختري سرزنده و بي پروا بودم در ميان آن ها محبوبيت زيادي داشتم و معمولا هركجا جشن و مهماني بر پا ميشد من اولين كسي بودم كه به آن مجلس دعوت ميشدم.

آن روز هم جشني به مناسبت فارغ التحصيلي من و دوستم ژيلا در خانه او بر پا شده بود و ما تصميم گرفته بوديم همه همكلاسي هايمان را به اين جشن دعوت كنيم. نامشان را روي كارتهاي دعوت نوشتيم و سعي كرديم تا كسي از قلم نيوفتد. اما در ميان اسامي كه روي پاكت ها مينوشتيم اسمي را ديدم كه برايم آشنا بود ولي آن را نميشناختم. ميخواستم چيزي درباره اش از ژيلا بپرسم كه خوشبختانه خودش سر صحبت را باز كرد
-تو فكر ميكني كسي جانمونده؟
_نه من فكر ميكنم حتي زيادي هم مهمون دعوت كرديم، اسم خيلي ها روي كارتها بود كه من اصلا اونهارو نميشناختم
همان طور که سرش پایین بود و کارتهای دعوت را زیر و رو میکرد ، زیر چشمی نگاهم کرد و پرسید
-مثلا كي؟
از لا به لاي كارتها ،كارت دعوت اورا بيرون كشيدم و طوري وانمود كردم كه خيلي اتفاقي آن را برداشتم و ادامه دادم
_مثلا همين بهنام پرنيان ، من اصلا نميدونم كيه؟
ژيلا خنده اي كرد و گفت:
-آهان، راست ميگي، چند تا از مهمون ها هستند كه ممكنه اونهارو نشناسي ، راستش بعضي ها رو خود منم نميشناسم آخه افشين اصرار داشت دوستاي صميميش حتما توي جشن باشن البته اگر از نظر تو اشكالي نداره
لبهایم را جمع کردم.
_چه اشكالي داره وقتي افشين اينجوري دوست داره من حرفي ندارم جشن فارغ التحصيلي همسر عزيزشه مثلا
ژيلا محكم بغلم كرد و با همان لبخند رضايت بخشش ادامه داد
-ميدونستي كه خيلي مهربوني سوگند؟
(هميشه وقتي ميخواست برايش كاري انجام دهم ازاين حرفها زياد ميزد)
_آره جون خودت مهربونم يا؟.....
-اي بابا اين حرف ها چيه دختر؟ به جاي اين حرفها بيا بريم به كارمون برسيم، اين كارت ها هم افشين خودش دست بچه ها ميرسونه
با تعجب گفتم
_مگه بازم كاري مونده؟
-خب معلومه بايد بريم لباس فارغ التحصيلي كه سفارش داده بودم رو بگيريم؟!
_ بابا ژيلا تورو خدادست بردار يعني واقعا لازمه اون لباس رو بپوشيم
- پس چي فكر كردي؟ به قول افشين همه لطفش به همين لباسه
_اوه يادم نبود كسي نميتونه روي حرف مدير تشريفات حرفي بزنه!
ژيلا در حاليكه خنده بلندي سر داده بود آهسته بر سرم زد و گفت
-حالا انقدر مسخره كن و سر به سر من و افشين بذار تا عاقبت همين دوست گرامي افشين ،آقا هومن عزيز بشه داماد بابات!آخ اگه اين وصلت سر بگيره ، ي دل سير بهت ميخنديم عزيزم!
لب و لوچه ام را کج کردم وگفتم
_آخي، چه آرزوهاي قشنگي هم داري راستي كارت دعوتش رو بين كارت ها نديدم نكنه خداروشكر دعوت نداره؟
ژیلا دستش را به کمرش زد و یک تای ابرویش را بالا انداخت و جواب داد
-نخير متاسفانه بايد خدمتتون عرض كنم كه از چند روز پيش افشين شخصا دعوتش كرده!
اخم های در هم رفت و با دلخوری گفتم
_واقعا كه من اصلا شانس ندارم.نشد ي دفعه من ي جايي باشم و به لطف شما اين پسره اونجا نباشه،البته بد هم نشد ميتونم باز مثل اون دفعه بذارمش سر كار و كلي بخنديم!
ژیلا دستپاچه به میان حرفم دوید
-واي سوگند توروخدا ي امشبو ديگه از اين كارها نكن ميترسم بلاخره اونم سر لج بيوفته مهمونيمون خراب ميشه به خدا
_نترس بابا هيچي نميشه
ژیلا قیافه حق به جانبی به خود گرفت و با لحن خاصی گفت
- از من ميپرسي امشب به جاي اينكه اينقدر به فكر اذيت كردن هومن باشي بهتره حواست به همون كسي باشه كه اسمشو از روي كارت دعوتش خوندي
دقيقا متوجه شدم منظورش چه كسي بود ولي با بي تفاوتي پرسيدم
_منظورت كيه؟
قری به سر و گردنش داد و با حرکت دستانش که نشان از هیجان داشت جواب داد
-بهنام پرنيان ديگه، مگه همين الان اسمش رو نخوندي؟ واي سوگند اگه بدوني چقدر خرپوله؟ افشين ميگه ثروت باباش حد و اندازه نداره اصلا سالي چند ماه بيشتر ايران نيست ميگن همه دنيارو گشته آخه كارش تجارته
شانه هايم را با لاقيدي بالا انداختم و گفتم
_ولي من توي زندگيم انقدر پول داشتم و خرج كردم كه چشمم دنبال مال و ثروت كسي نباشه .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/6/17
ارسال ها
97
لایک ها
387
امتیاز
53
#6
اتاق دريا فصل دوم قسمت چهارم

سرم را پايين انداختم و مشغول بازي با دسته كيفم شدم
-چرا ناراحت شدي سوگند جون من اصلا منظورم اين نبود ، ميدوني اون ي جورايي شبيه خودته با اينكه آدم ثروتمنديه ولي خيلي خاكي و خون گرمه داصلا خوش گذرون و ولخرجه مطمئنم امشب بهترين هديه رو بهمون ميده !!
هنوز از حرفش دلخور بودم.
_بهتره ديگه در موردش صحبت نكنيم ژيلا
ژیلا سرش را تکان داد
- باشه هر طور راحتي
با اينكه خيلي بي تفاوت در موردش حرف زدم اما ژيلا چنان با آب و تاب از او حرف ميزد كه بدم نيامد با او بيشتر آشنا شوم و از نزديك ملاقاتش كنم . ضمن آنكه همچنان احساس ميكردم نام اورا جايي ديگر شنيده ام .
روز موعود فرا رسيد و خانه ژيلا مملو از آدمهايي شده بود كه براي شركت در جشن ما آمده بودند . اما در ميان آن ها هنوز كسي را كه به دنبالش ميگشتم نيافته بودم تا آنكه او ساعاتي بعد بلاخره به جمع ما پيوست.با اولين نگاه به راحتي ميشد فهميد همان آدمي است كه با ژيلا در موردش صحبت كرده بوديم شايد هم نوع و طرز لباس پوشيدنش بود كه اورا كاملا از ديگران متمايز ميكرد. زيرا افرادي كه به آن مهماني دعوت شده بودند اكثرا دوستان و همكلاسيان ما بودند كه بيشترشان وضع مالي معمولي و متوسطي داشتند و لباسهايي هم كه پوشيده بودند گوياي همين مطلب بود.
من هميشه در خريد لباس هاي پدرم كه به فروشگاههاي معتبر سفارش ميداد همراهش بودم و در مورد رنگ و طرح آنها نظر مي دادم . در واقع آنقدر از روي ژورنالهاي مختلف برايش كت و شلوار سفارش داده بودم كه ديگر با يك نگاه به پارچه و دوخت آن به راحتي ميتوانستم بفهمم محصول كدام كمپاني است. براي همين با همان نگاه مختصر به او فهميدم كه كت و شلوار مارك دار بژ رنگش را بايد از بهترين فروشگاههاي اروپا تهيه كرده باشد.
اما به نظر من آنچه باعث شده بود تا توجه همگان به او جلب شود لباس هاي فاخرش نبود بلكه چهره فوق العاده جذابش بود كه نظر هر بيننده اي را به خود جلب ميكرد. او مردي بود بلندقامت و چهارشانه با اندامي درشت و متناسب و صورتي گندمگون با موهايي به رنگ شب و چشماني براق و گيرا و نگاهي نافذ كه تا عمق تار و پود آدمي نفوذ ميكرد. بايد اعتراف كنم او به قدري جذاب بود كه ميتوانست به راحتي و با يك نگاه شعله هاي عشقي سوزان را در دل هر دختري روشن كند و اورا در آتش عشق خود بسوزاند!
در نگاهش غرور موج ميزد طوريكه احساس كردم موجودي تسخيرناپذير است اما خيلي دلم ميخواست با او حرف بزنم و اورا بيشتر بشناسم. براي همين سعي كردم تا خودم را به جمع افشين و دوستانش نزديك كنم كه البته با حضور هومن در آن جمع اين كار كمي برايم دشوار بود.
هومن از نزديك ترين دوستان افشين محسوب ميشد كه از قضا دلبستگي خاصي به من داشت و حتي چندين بار در حضور ديگران علاقه اش را ابراز كرده بود. برعكس من كه هيچ ميل و علاقه اي نسبت به او نداشتم حتي گاهي آنقدر رفتارش برايم غير قابل تحمل ميشد كه احساس ميكردم به شدت از او بدم مي آيد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/6/17
ارسال ها
97
لایک ها
387
امتیاز
53
#7
اتاق دريا فصل دوم/ قسمت 5

با وجود اينكه اصلا دلم نميخواست با هومن هم كلام شوم اما هر از گاهي از روي شيطنت او را اذيت ميكردم و به قول ژيلا سر كارش ميگذاشتم و همين موضوع باعث شده بود گمان كند من هم به او علاقمند هستم و اگر گاهي هم به او كم محلي ميكنم واز حرفهاي عاشقانه اش بي تفاوت ميگذرم تنها به اين خاطر است كه به قول معروف ميخواهم برايش ناز كنم!!! از اين رو هرجا با هم حضور داشتيم توجه اش كاملا معطوف من ميشد.
آن شب هم حس كردم حتي بيشتر از گذشته رفتار و حركات مرا زير نظر دارد و جالب اينكه از وقتي بهنام وارد مجلس شد از كنارش تكان نخورده بود.به هر حال هرچه كوشيدم نتوانستم خودم را به افشين و جمع دوستانش نزديك كنم تا اينكه بلاخره خود بهنام همراه افشين به طرف من و ژيلا كه در حال پذيرايي از مهمان ها بوديم آمد تا به ژيلا تبريك بگويد.
-تبريك عرض ميكنم ژيلا خانم خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم كه به سلامتي فارغ التحصيل شديد اصلا فكر نميكردم اين اتفاق زماني بيوفته كه من هم بتونم توي اين جشن شركت داشته باشم
+متشكرم حتما از خوش اقبالي ما بوده كه شما ايران بوديد و مارو قابل دوستيد و تشريف آورديد
-اختيار داريد خانم، البته من هرجاي دنيا هم كه بودم حتما خودم رو به جشن شما ميرسوندم !
+شما اصلا عوض نشديد هنوز همون طور شوخ طبع و بذله گو هستيد
ژيلا هنوز مشغول حرف زدن بود كه او نگاهش را متوجه من كه درست كنار ژيلا ايستاده بودم كرد و بعد از لحظه اي كوتاه خطاب به او گفت
-شما نميخواهيد دوستتون رو به من معرفي كنيد؟
ژيلا لبخندي زد و گفت
+ اوه معذرت ميخوام ايشون سوگند هستن دوست و همكلاسي عزيزم ......
قبل از اينكه ژيلا جمله اش را كامل كند او پيش دستي كرد كمي به من نزديك تر شد و ضمن اينكه دستش را به طرف من دراز ميكرد به جاي ژيلا ادامه داد
-منم پرنيان هستم،بهنام پرنيان و از آشناي با شما خيلي خوشوقتم خانم!
از جسارتش بسيار خوشم آمددستم را جلو بردم تا به او دست بدهم و آهسته گفتم:
+منم همين طور
وقتي گرماي دستش را در دستم حس كردم و نگاهم با نگاه جادويي اش تلاقي كرد چيزي در درونم به من نهيب ميزد كه با تمامي وجود بايد از او فاصله بگيرم زيرا دريافتم او تنها كسي است كه ميتواند ديوار سنگي غرورم را در هم فرو ريزد...........
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/6/17
ارسال ها
97
لایک ها
387
امتیاز
53
#8
اتاق دريا فصل دوم/ قسمت 6

وقتي بهنام كاملا از ما دور شد ژيلا با شيطنت خاصي پرسيد
-بهنام به نظرت چطوري اومد؟
سعي كردم بازهم خودم را بي تفاوت نشان دهم شانه هايم را بالا انداختم و گفتم:
+مثل همه آدم ها بود...
-خودت رو لوس نكن منظورم سر و وضعش بود و گرنه مگه شاخ و دم داره كه با بقيه فرق بكنه؟!
خنده شيطنت آميزي كرد و قري به سر و گردنش داد و لبهايش را كج كرد و ادامه داد
-به نظر من كه لنگه اش پيدا نميشه ، واي سوگند اگه شانس بياري و چشمش تورو بگيره چي ميشه!!!!!
ابروهايم را بهم گره زدم صورتم را از سمت ژيلا برگردانم و زير لب غرغركنان گفتم
+ي حرف هايي ميزني تو كه آدم شاخ درمياره حالا انگار پسره چه تحفه اي هست؟؟؟!!!
با دست محكم به شانه ام زد طوري كه كمي به جلو پرتاب شد و با خونسردي گفت
برو بابا توام كه مارو كشتي با اين ادعات ،چند روزه دارم از پسره تعريف و تمجيد ميكنم براش تازه ميگه تحفه است! خودت چي ؟ تحفه اي عزيزم؟؟؟ كه هميشه در حال ژست گرفتن براي مردمي؟؟؟!!!
شايد حرفي كه ژيلا زد غرورم را بدجوري جريحه دار كرد چون باعث شد باز شيطنت گل كند و از ته دل آرزو كردم توجه بهنام به نحوي به سوي من جلب شود تا بتوانم حرفهاي ژيلا را تلافي كنم اما خودم هم باور نميكردم كه به زودي آرزويم براورده خواهد شد!
مجلس ما لحظه به لحظه شلوغ تر و پر شور و حال تر ميشد اما من در ميان آن همه هياهو و از ميان تمام آدم ها تنها توجهم به او بود و تمام حركاتش را زير نظر داشتم. خيلي دلم ميخواست در جمع آنها باشم. عاقبت هم طاقت از كف ربودم و به بهانه صحبت كردن با افشين بلاخره به آن ها پيوستم اما چون ميدانستم در حضور افشين نميتوانم به راحتي با بهنام هم صحبت شوم در نتيجه به هر بهانه اي بود اندكي بعد افشين را به دنبال كاري فرستادم تا از آنجا دور شود اما هومن همچنان كنار بهنام ايستاده بود و من براي لحظه اي آن دو را درذهنم با هم مقايسه كردم . صورت ريز نقش و استخواني هومن و قد كوتاهش باعث ميشد تا بسيار كم سن تر از بهنام به نظر آيد . آن شب بلوز و شلوار اسپرت سفيد رنگي پوشيده بود و مرتب سرش را سمت گوش بهنام ميبرد و پچ ،پچ ميكرد و بعد ميخنديد درست برعكس بهنام كه قامتي بلند و اندامي موزون و كشيده داشت و در مقابل شوخي ها ي هومن تنها لبخند كمرنگي ميزد. ميخواستم سر صحبت را با بهنام باز كنم كه هومن خودش را وسط انداخت و گفت :
-به به ببين كي به ما افتخار دادن ؟ تو عجب شانسي داري پسر؟ باورت ميشه اين سركار خانم رو سالي يك بار هم نميشه به اين راحتي زيارت كرد؟
بهنام در حاليكه نگاه پر معنايي به من ميكرد يك جرعه از محتوي گيلاسي كه دستش بود را نوشيد يك لنگه از ابروهايش رابالا برد و چشمانش را تنگ كرد و لبهايش را روي هم فشار داد با لحن خاصي و گفت:
+يعني سايشون اينقدر سنگينه؟ داري اغراق ميكني؟ من كه گمون نكنم اينجوري ها هم باشه..
وقتي حرف ميزد مستقيم به چشمانم خيره شده بود و آنقدر عميق نگاهم ميكرد كه براي يك لحظه احساس كردم نفسم در سينه حبس شده است . براي همين نگاهم را از نگاهش برگرفتم و در جوابش گفتم
-هر كس ي ظرفيتي داره، ظرفيت هومن هم بيشتر از اين نيست
ميدانستم با اين حرف باعث تحقير هومن دربرابر بهنام ميشوم و بايد منتظر عكس العمل تند او باشم اما در جوابم فقط سرش را پايين انداخت و در حاليكه با نوك كفشش را با حالت عصبي مثل مسير يك خط كوتاه روي زمين ميكشيد و باز از انتهاي همان خط برميگشت گفت
+ حيف كه جلوي بهنام نميخوام اذيتت كنم وگرنه بهت ميگفتم كم ظرفيت كيه!
-بيخودي دلخور نشو خوب فكر كن ببين مشكلت چيه كه كه اينقدر زود حوصله آدم رو سر ميبري؟
بهنام پوزخندي زد و شانه هايش را همزمان با ابروهاي مشكي و پرپشتش بالا داد و به جاي هومن جواب داد
-نخير مثل اينكه دلخوري شما دونفر از همديگه مال امشب نيست ظاهرا سابقه داره...
در جوابش فوري گفتم:
+از نظر شما اشكالي داره؟
انگشت شستش را دوبار روي لب پايينش كشيد و گفت
-نه عزيزم هيچ اشكالي نداره هرچقدر دوست دارين ميتونيد باهم گرد و خاك كنيد ولي با اين حساب من ديگه مطمئن شدم كه تو نبايد با ژيلا هم سن سال باشي!
از لحن خودماني اش اصلا خوشم نيامد و مثل هميشه با حاضر جوابي گفتم:
+كي گفته ما با هم هم سن و سال هستيم؟
بهنام نفس عميقي كشيد
-كسي نگفته، چون با هم جشن فارغ التحصيلي گرفتيد اولش حدث زدم كه بايد تقريبا هم سن و سال باشيد ولي حالا مطمئنم كه اشتباه كردم تو بايد خيلي كم سن و سال تر ازين حرف ها باشي! درسته؟
نميدانستم چه منظوري دارد و از كجا به اين نتيجه رسيده است
+متوجه منظورتون نميشم ولي اگر خيلي براتون مهمه بايد بگم من و ژيلا باهم دو سال تفاوت سني داريم
-دو سال؟ جالبه ، ميشه بپرسم پس چطور باهم فارغ التحصيل شديد؟
+براي اينكه من وقتي وارد دانشگاه شدم 17 سالم بود ولي ژيلا يك سال بعد از اينكه ديپلمش رو گرفت توي دانشگاه قبول شد حالا اين كجاش عجيبه؟
لبهايش را ورچيدو با حالت خاصي گفت:
- عجيب كه نيست ولي بهت نمياد كه انقدر درس خون باشي
حرف هايش كه انگار از سر بي تفاوتي ميگفت و كنايه آميز بودنش حرصم را در آورده بود
+مثل اينكه شما كلا منو با يكي ديگه اشنباه گرفتيد چون تا الان هرچي در مورد من حدث زديد اشتباه بوده، آخه چرا به من نمياد كه درسخون باشم؟
-چون قيافه ات بيشتر شبيه دخترهاي شيطون و درس نخونه، درضمن اخلاقت هم خيلي بچه گانه است!
هومن خنده بلندي سر داد و گفت:
- قربون دهنت واقعا كه گل گفتي
از حرفهاي هردوي آن ها به شدت عصباني شدم خصوصا بهنام كه به خودش اجازه ميداد در برخورد اول اينقدر رك و گستاخانه با من حرف بزند. شايد اين عصبانيت در چهره ام هم هويدا شده بود اما سعي كردم با خونسردي جواب اورا بدهم
+ولي بايد بگم از روي ظاهر آدم ها اصلا نميشه در موردشون قضاوت كرد مثلا خود شما ، اگه قرار باشه من از روي ظاهرتون قضاوت كنم به نظر آدم مودب و فهميده اي به نظر ميرسيد در حاليكه شما گستاخ و جسور هستيد! هومن هم ظاهرا بايد پرفسور باشه ولي در واقع فقط ي آدم ساده لوحه بي دست و پاست!
براي لحظه كوتاهي سكوت كرد. سرش را پايين انداخت و نفس عميقي كشيد و سرش را چند بار متمادي تكان داد
-فكر كنم بهتره من معذرت بخوام، چون شما از شوخي من ناراحت شديد ولي من اصلا منظور بدي نداشتم و با همه همين طور رك و راحت حرف ميزنم اما هرگز قصدم بي ادبي به هيچ كس نيست در هر حال اگه حرفهاي من ناراحتتنون كرده فقط ميتونم بگم معذرت ميخوام خانم
سرم را به نشانه تاييد حرفش تكان دادم و بدون گفتن هيچ حرفي و يا اينكه نگاهي به او بكنم آن ها را ترك كردم..........
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/6/17
ارسال ها
97
لایک ها
387
امتیاز
53
#9
اتاق دريا فصل دوم/ قسمت 7

گمان ميكردم تا آخر جشن ديگر هيچ برخوردي ميان ما صورت نگيرد و يالااقل كلامي رد و بدل نشود امال نميدانستم كه او به اين راحتي ها دست بردار نيست.يكي دو ساعت بهد از صرف شام بيشتر افرادي كه بين ما غريبه بودند يا زياد باهم زياد صميمي نبوديم مجلس مارا ترك كردند. و ديگر تقريبا خانه خلوت شده بود و ما فرصتي پيدا كرديم تا بتوانيم هداياي دوستانمان را باز كنيم .
ژيلا هداياي كساني كه در مجلس بودند باز ميكرد و از آنها تشكر ميكرديم تا اينكه نوبت هديه بهنام رسيد. خيلي دلم ميخواست بدانم براي ژيلا چه چيزي آورده است وقتي در جعبه باز شد و ژيلا هديه اش را بيرون آورد و همه متحيرانه به گردنبند مرواريدي كه در دستان ژيلا بود نگاه ميكردند. از حرفهاي ژيلا حدس زده بودم كه تجارت او مربوط به جواهرات است اما هرگز گمان نميكردم گردنبندي كه بيش بيش از ده هزار تومان قيمت داشت را به عنوان هديه به ژيلا تقديم كند. آن روزها ده هزار تومان مبلغ بسيار زيادي بود و هركسي قادر نبود چنين هديه اي را به كسي بدهد.
تازه فهميدم ژيلا درست حدس زده بود كه نفيس ترين هديه را از او خواهد گرفت و همين باعث شد تا چندين بار از بهنام تشكر كند. با آنكه جشن ما ديگر رسما به پايان رسيده بود اما هنوز دوستان صمي مان در مجلس حضور داشتند و مشغول رقص و پايكوبي بودند. به اتاق ژيلا كه انتهاي راهرويي بود كه به پذيرايي منتهي ميشد رفتم تا لباس هايم را عوض كنم چون ديگر تحمل آن لباس دست و ژا گير فارغ التحصيلي را با آن كلاه چهار گوشش نداشتم.!
چند لحظه بعد لباسم را عوض كردم و قصد داشتم از اتاق خارج شوم كه چشمم به صحنه جالب جافتاد در آستانه چهارچوب در ايستادم دست راستم را به آن تكيه دادم و از همتن جا مشغوا تماشاي سالن پذيرايي شدم و افشين را ديدم كه مشغول نواختن آهنگي تند و ريتميك با گيتارش بود و بهنام هم با چند نفر از دوستانش و هومن گرم رقصيدن با آن بودند .!!! لبخند محوي بر صورتم نشست و گرم تماشاي حركات موزون و هماهنگ بهنام شدم. دلم ميخواست من هم به جمع آن ها بپيوندم . ههمچنان با اشتياق مشغول تماشايشان بودم كه ديدم بهنام به سمت من مي آيد و خيلي غيرمنتظرانه دستش را به سمتم دراز كرد و از من خواست تا با او برقصم!! با آنكه دلم ميخواست دعوتش را قبول كنم اما نميدانم احساس شرم بود يا غريبگي كه باعث شد كمي خودم را عقب بكشم و دستم را به نشانه رد پيشنهادش چند بار در در هوا تكان دادم اما او خيلي خونسرد دستم را گرفت و همراه خودش برد.
به پذارايي كه رسيديم صداي جيغ و دست زدن دوستانم در گوشم پيچيد. بهنام با اشاره دست از كساني كه مشغول رقصيدن بودند خواست تا كنار بروند و افشين ريتم آهنگش را تندتر كرد و گفت:
-ببينم كي زودتر خسته ميشه
با اين حرف آتش رقابت ميان ما روشن شد. گمان ميكردم بهترين فرصت را يافته ام براي اينكه حرفي را كه مدتي پيش در حضور هومن زده بود تلافي كنم چون احساس ميكردم به زودي خسته ميشود و پيروز اين ميدان فقط من خواهم بود. اما طولي نكشيد كه فهميدم خيال خامي در سر دارم زيرا هرچه زمان جلو تر ميرفت او بيشتر انرژي ميگرفت و من خسته تر ميشدم.مدتي گذشت و من رفته رفته به وضوح در خود احساس ضعف ميكردم پاهايم به شدت درد گرفته بود و نفسم به شماره افتاده بود ولي دوست نداشتم خودم را كنار بكشم و اعلام شكست كنم . چشمانم كم كم داشت سياهي ميرفت و نزديك بود مجبور شوم از ادامه اين كار انصراف دهم كه او ناگهان دستش را با يك حركت سريع دور كمرم حلقه كرد و قبل از اينكه فرصت كنم به خودم بجنبم فورا مرا به طرف خود كشيد و به سرعت برق و باد بوسه اي بر لبانم زد و بعد خودش را كنار كشيد و در حاليكه مشتش را گره كرده بود شانه چپش را جلو داد و انگشتش را به نشانه پيروزي به هومن نشان داد و خنده مغرورانه اي كرد و فرياد زد:
-من بردم ، گفته بودم كه شرط رو ميبرم ، هومن خان پولو رو بده كه بدجوري باختي!
تازه فهميدم همه اينها نقشه هومن بوده و من احمقانه فريب خورده بودم. وقتي به طرف دوستانش رفت همگي مستانه ميخنديدند و برايش دست ميزدندو هورا ميكشيدند و من مغلوبانه و حيرت زده آن ها را مينگريستم . احساس كردم در تنم چيزي فروريخت و غرورم لگد مال نگاه حاضرين شده است. دلم نميخواست به صورت كسي نگاه كنم گويي پاهايم به زمين ميخكوب شده بود. حسي شبيه معلق ماندن در هوا را داشتم . گويي هنوز نميتوانستم درك كنم كه چه اتفاقي افتاده است. بوسه اش مثل زخمي عميق بر جانم نشست..........
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
12/6/17
ارسال ها
97
لایک ها
387
امتیاز
53
#10
اتاق دریا فصل دوم/ قسمت ۸

عرق سردی روی پیشانی ام نشست.بیش از آن تحمل نگاههای سنگین اطرافیانم را نداشتم به همین خاطر با عجله به طرف چوب لباسی که نزدیک در خروجی بود رفتم و لباسهایم را برداشتم تا آن جمع را ترک کنم که ژیلا و افشین فورا به سوی من آمدند و سعی تا مرا منصرف سازند و به قول معروف قضیه را از دلم در آورند. اما من سرسختانه برای رفتن اصرار داشتم از زیر چشم دیدم که بهنام و هومن به سمت ما می آیند اصلا دلم نمیخواست با آنها مواجه شوم شال گردنم را از دست ژیلا کشیدم و مشغول پوشیدن چکمه هایم شدم که صدای بهنام را شنیدم. لبخند تمسخرآمیزی به لب داشت. روی زانو خم شد و آهسته کنار گوشم گفت
_باختن که قهر کردن نداره,داره؟
بدون اینکه سرم را بالا بیاورم با حالت خاصی گفتم
+ به شما هیچ ربطی نداره من هرکاری دلم بخواد میکنم
هومن که کمی آن طرف تر از بهنام ایستاده بود و با لذت آن منظره را تماشا میکرد خنده کوتاهی کرد و گفت
راست میگه سوگند جون , باختن که قهر کردن نداره من که گفته بودم بالاخره تلافی میکنم , خودت گفتی هروقت میخوای تلافی کن , اون روز که جلوی همه بچه ها منو سنگ روی یخ کردی و همگی بهم خندیدین من مثل تو قهر کردم؟ نه, فقط گفتم تلافی میکنم , حالا تازه با هم بی حساب شدیم ای دیگه ناراحتی نداره که!
آنقدر عصبانی بودم که دندانهایم را بهم میساییدم
_ من با تو یکی هیچ حرفی ندارم همین که از شدت بی دست و پایی ناچاری از کس دیگه ای بخوای به جای تو فکر کنه و کاری رو انجام بده برای فهمیدن احمق بودنت کافیه! دیگه حوصله نفهمی هاتو ندارم…
کیفم را از روی رختکن قاپ زدم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم در را محکم پشت سرم بستم و آنجا را ترک کردم. آنقدر عصبانی بودم که تنها یک چیز آرامم میکرد و آن هم فکر تلافی کردن کار آنها بود!
آن شب از شدت ناراحتی تا صبح نتوانستم بخوابم باوراینکه جلوی دوستانم تا آن حد تحقیر شده باشم آزارم میداد.
حدود یک هفته از آن ماجرا میگذشت و من در این مدت حتی به سراغ ژیلا هم نرفته بودم با آنکه ژیلا تنها دوست صمیمی ام بود آن موقع من او و شوهرش را در اتفاقی که افتاده بود مقصر میدانستم شاید هم آنقدر تحقیر شده بودم که دیگر دلم نمیخواست تا مدتی با او رودر رو شوم و باز آن لحظه برایم تداعی گردد.
در اتاقم خودم را با خواندن کتابهایم سرگرم کرده بودم که صدای بلند و نازک ژیلا را از داخل سالن پذیرایی شنیدم که مشغول تعارفات معمول با مادرم بود و فهمیدم که برای دیدن و آرام کردن من آمده است. دلم میخواست مثل همیشه به استقبالش بروم اما آن حادثه چنان غرورم را جریحه دار کرده بود که مانع از این کار میشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر