• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان پسر حاجى | پريا قاسمى كاربر انجمن یک رمان

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
231
لایک ها
2,041
امتیاز
93
#1
کد رمان : 1167
ناظر : Astro


به نام كعبه ى عشق كه خالقش اوست.

نام رمان : پسر حاجى

نويسنده : پريا قاسمى

ژانر : مذهبى،عاشقانه،اجتماعى

خلاصه:
محراب دردانه ى حاج باباجانش،نمازش به موقع است وذكر تسبيحش هميشه پا بر جا اما امان از روزى كه چشم حاج بابا را دور مى بيند آن وقت است كه مى شود پايه يك مهمانى هاى مختلط...مى شود يك دختر باز قهار و گاها مى شود يك نجاست خورِ بى عار...تضاد در محراب بيش از حد نمايان است.
از طرفى ديگر مطهره را در پيش داريم دخترى با روحيات و اخلاقيات خاص خودش كه در يك شب ترسناك در حوالى يك شهر مرزى و خطرناك،اتفاقى برايش مى افتد كه آغازگر فصل جديد زندگى اش مى شود.لازمه ى اين رمان بدون تعصب خوانده شدن است.

پ.ن:از اونجايى كه قرار بود خرداد در خدمت باشم اما با توجه به مطلبى كه خوندم و متوجه شدم يك نويسنده موفق هيچوقت از نوشتن دست بر نمى دارد پس براى موفق شدن زمان و تاريخ اهميتى ندارد. اما از من انتظار پارت گذارى متداول رو نداشته باشيد.اروم اروم پيش ميريم تا يك رمان پريا پسند و لعاب دار خدمتتون عرضه كنيم.
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
322
لایک ها
5,285
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
231
لایک ها
2,041
امتیاز
93
#3
پيش گفتار:
رمان پسر حاجى بدون شك يك حقيقت است و اين حقيقت اگر قابل ديدن نباشد، حتما قابل شنيدن است.
مطمئن باشيد اين رمان بدون قصد سوء نوشته شده و قصد توهين به هيچ قشر و يا قوم خاصى رو نداشته.
خواهش‌مندم زود قضاوت نكنيد و بدون تعصب بخوانيد كه اين رمان متفاوت‌تر از اون چيزيه كه در موردش فكر مى‌كرديد. يا خواهيد كرد.


مقدمه:
دستانش را مشت كرد و سرش را پايين انداخت.لبش را از درون گزيد و چشمان شرم زده اش را به نوك انگشتانش دوخت.
همانگونه ماننده يك كودك خطاكار منتظر يك سيلى محكم وجان دار از حاج بابا جانش بود.منتظر هوارهاى بى امان و فحاشى پر رنگ حاج بابا جانش بود.
اما حاجى شكسته فقط با يك جمله كمر دردانه اش را خميده تر كرد.
_بى آبروم كردى ناخلف،بى آبرو.
رفت...حاجى رفت و نديد پسركش چگونه در گناه خود شكست رفت و نديد كه آن قد رعنا و چشم گيرش چگونه خميده شد و رفت و نديد كه اين پسر حاجى ديگر پسر حاجى نمى شود.
قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ، بگو اي بندگان من كه بر خود اسراف و ستم كرده‌ايد! از رحمت خداوند نوميد نشويد كه خدا همة گناهان را مي‌آمرزد، زيرا او بسيار آمرزنده و مهربان است(زمر/23).
 
آخرین ویرایش

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
231
لایک ها
2,041
امتیاز
93
#4
#Part1
«اقرأ باسم ربّک الذی خلق»
به نام داناي خردي كه با اذان دعوت مى‌كند بندگان را و با قرآن راهنمايى مى‌كند گمراهان را.
دستگاه پخش ماشين را روشن كرد و با گذاشتن آهنگي نسبتا شاد، حال و هواي خودش و ماشين عزيز كرده‌اش را به نحوي عوض كرد.
نگاهش به پياده رو افتاد، لبخندي مرموز زد و دستي در موهاي مشكي و لختش كشيد. كنار پياده رو متوقف كرد و تك بوقي به دختر زيبا رو و خوش استايل ايستاده در كنار خيابون زد.
شيشه ماشين را پايين كشيد و با صدايي كه سعي مي‌كرد، جذاب نشان دهد، رو به دختر غرق در آرايش گفت:
_در خدمت باشيم بانو؟
دختر پشت چشمي كه بيشتر شبيه به عشوه به قولي خركي بود، نازك كرد و صداي باريك و پر از نازش را به گوش رساند:
_نميخوام مزاحم بشم؛ ولي من تا سه تا خيابون پايين‌تر بيشتر نمي‌رم.
لبخندي نسبتا جذاب زد و اشاره‌اي به ماشين كرد و گفت:
_اين ماشين و بنده دربست در خدمت شماييم، مزاحم كجا بود خانمي.
دختر، خنده ريزي كرد و در صندلي جلوي ماشين جاي گرفت.
_سلام.
_عليك سلام جيگر.
ماشين را به راه انداخت و صداي موسيقي را كم كرد. صداي پر از ناز و كرشمه دختر، حواسش را معطوف خودش كرد.
_اسمتون چي هست حالا؟
همان‌طور كه جلويش را نگاه مي‌كرد و نيم دگر حواسش را به دختر كناري‌اش مي‌داد، گفت:
_آرش و تو چي خوشگله؟
_اوه آرش، چه اسم هـاي كلاسي. اسم منم ستاره است.
_الحق كه ستاره‌اي.
دختر سر مست از تعريف فرد آرش نام، قهقه‌اي سر داد كه باعث شد لبخند مرموزي در گوشه لب مرد جاي گيرد.
ستاره، آرام دستانش را نوازش گونه و لطيف وار به دستان مردانه آرش كشيد. يك لحظه آب دهانش از برخورد سريع دختر كناري‌اش خشك شد.
نمي‌دانست چه بگويد و چه بكند كه حس ويبره موبايل گران قيمتش در جيب شلوار مردانه و راسته‌اش او را از جا پراند.
دست ستاره را كنار زد و موبايل را از جيبش خارج كرد. با ديدن نام تماس گيرنده بر صفحه گوشي همراه‌اش، رنگش پريد. سريع دست برد و ضبط را خاموش كرد و آب دهانش را محكم قورت و تماس را وصل كرد.
_الو، سلام عليكم، جانم حاج بابا؟
صداي پر صلابت حاجي بابا كه به گوشش رسيد باعث شد با استرس نگاهي به ستاره متعجب بياندازد.
_سلام عليكم باباجان، كجايي پسر؟
_بيرون واسه چي حاجي ؟
_سريع بيا مغازه كارت دارم، جلدي اومدي‌ها!
_خيره حاجي!
_خير پسر، خيره. منتظرم. فعلا يا علي.
_علي يارتون حاجي.
تماس را كه قطع كرد، نگاهش به ستاره متعجب افتاد. عصبي لبانش را گزيد و ماشين را فورا نگه داشت.
_پياده شو.
_چـي؟ مگه من علاف توام؟
_علاف كيلو چنده، گفتي سه خيابون، منم آوردمت. نكنه فكر ديگه‌اي با خودت كردي؟
ستاره خنده ناباوري سر داد و گفت:
_انتظار نداري باور كنم با اين سوزوكي، مسافر كشي.
_فعلا مي‌بيني كه هستم، حالا هم رات رو بكش و برو.
ستاره در حالي كه با چهره خشمگين دسته در را پايين مي‌كشيد، همان‌گونه گفت:
_مردتيكه خر.
در را محكم بست و لگدي آرام به درب ماشين زد.
شيشه ماشين را پايين كشيد و داد زد:
_اي بر پدرت لعنت، جرات داري واستا.
ستاره با شنديدن تهديدش، پا به فرار گذاشت و از انجا دور شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
231
لایک ها
2,041
امتیاز
93
#5
اينم واسه سيما خانومم
#Part2
#پسرحاجى_پرياقاسمى
بي‌توجه به اتفاقات و رويدادهاي لحظات قبل، فورا خم شد و از داشبورد ماشينش، تسبيح سبز رنگ مشهدي‌اش را در آورد. دستش را در جيبش فرو فرستاد و انگشتر عقيق، هديه حاج بابا جانش، را در انگشتش گذاشت. نفسي عميق كشيد و دو دكمه باز پيراهنش را بست . آيينه را روي چهره‌اش دقيق كرد و با دست فرق كج براي خودش گرفت و موهايش را تخت سرش مرتب كرد.
لبخندي در آيينه به خودش زد، حالا شده بود، پسر عزيز كرده و دور دانه حاج بابا جانش.
به سمت مغازه بزرگ كالاي خانه، پدرش حركت كرد و به فكر كاري كه حاج بابا، خير خوانده بودش فرو رفت.
ماشين را در پاركينگ پارك كرد و پيراهنش را به روي شلوارش آورد و دستي به رويش كشيد تا چروكش صاف شود.
قدم‌هاي محكمش را بر روي خيابان به نمايش گذاشت و سرش را پايين انداخت و با انگشتانش؛ تسبيح را به رقص دعوت كرد، لبانش به زمزمه نمادين، ذكر خدا باز شد و زير چشمي حواسش بر كل محيط سلطه گر بود.
_سـلام آقا محراب، احوال شريف؟
با صداي حاج قربان، يكي از مغازه داران قديم كه از مردم داران و فرش فروشان آن قسمت بود، با طمانينه، سرش را آهسته بالا آورد و با صداي آرام و نگاه محجوبش پاسخ داد.
_سلام از ماست حاج آقا؛ شرمنده تو روخدا حواسم به ذكر بود. متوجه حضورتون نشدم، خانواده خوبن؟ خودتون خوبيد حاجي؟
حاج قربان چشمانش برقي زد و گفت:
_احسنت بر تو، الحمدالله شكر همه خوبيم، اتفاقا اون روز با حاجي ذكر و خيرت بود، سلامت باشي ان شالله پسر.
لبخندي خجول زد و با احترام گفت:
_شما لطف داريد حاج قربان، ذكر و خير ما پيش شماست و الحق كه ذكر خير شما پيش همه عالمه. ببخشيد مزاحم اوقاتتون شدم ، كاري نداريد براتون انجام بدم؟
حاج قربان در حالي كه غرق لذت شده بود، لبخندي وسيع زد و گفت:
_الحق كه پسر حاج محمودي، نه پسر برو؛ برو بسلامت.
_پس با اجازه، فعلا خداحافظ شما .
_ خدا به همراهت.
در حالي كه مسير كالاي خانه را در پيش داشت، نفسش را محكم بيرون فرستاد و به طبع از صحبت‌هاي زير لبي هميشگي‌اش لب گشود.
_هركي ندونه من كه مي‌دونم ، من رو براي اون دختر سيبيل كلفتت لقمه گرفتي؛ حاج قربان... اما اگه من پسر حاج محمودم دم به تله نمي‌دم. حالا تو هي ذكر خيرم رو تو كل بازار جار بزن.
به درب مغازه كه رسيد لبخند گشودي زد، هر وقت تابلوي مغازه را مي‌ديد، ته دلش غنج مي‌رفت. آرام متن تابلو را براي خودش خواند.
_كالاي خانه و لوازم برقي محراب، هـي حاج بابا جان؛ چاكرتم.
پا در مغازه گذاشت و با سيل وسيعي از سلام و احوال پرسي هميشگي رو به رو شد. با همه با خوشرويي حال و احوال كرد و به سمت دفتر مديريت رفت.
تقه‌اي به در زد و دسته در را گشود. با ديدن قد بلند و هيكل ورزيد و چهار شانه باباجانش كه در حال چاي ريختن بود، در دلش قربان صدقه پدرش رفت.
اين حقيقت است كه فرزندان آخر نافشان بدجور به خانواده وصل است. به‌طوري‌كه محـراب براي خوش حالي حاج بابا جانش، حاضر است آرش بودنش را در خفا نگهه دارد.
_سلام عليكم بر بهترين حاجـي دنيا.
ليوان را پر كرد و قندي بر داشت، روي صندلي چرمي اتاقش جاي گرفت و با صداي رسايش گفت:
_عليك السلام پـسر. كجـا بودي؟
هـل كرده لبخندش را جمع و جور كرد و با دست پاچگي گفت:
_چـيزه، بيرون بودم؛ حالا اينا رو ول كنيد حاجـي، خيره؟ كارم داشتيد!
چشمان تيز حاجي مو به مو حركات‌هاي پسرش را بررسي كرد. قلپي از چايش را هورت كشيد و گفت:
_ اون قندون رو برام بيار.
به سمت پنجره رفت و قندان بلورين را بدست گرفت و جلوي حاج بابا جانش گذاشت.
_دستت درد نكنه پسر .
_نوش جان حاج بابا.
_ميگم محراب؟
_جونم حاج بابا؟
_ديگه عطر زنونه نزن، بوش زيادي تيزه .
محراب، مات حاج بابا را نگاه كرد، يكه خورده بود. اين همه احتياط و محتاط بودن آخر، حاج بابا جان تيزش بدجور به او تيكه پرانده بود. مي‌دانست اگر بخواهد چيزي بگويد يا ماست مالي‌اش كند، وجه و احترامش پيش پدرش از بين مي‌رود، به هركس كه بخواهد دروغ بگويد؛ اما به حاج بابايش نمي‌توانست. بنابراين سر پايين انداخت و گفت:
_ استغفرالله.
اين ذكر عجيب همه حرف‌ها و ناگفته‌ها را در خودش پنهان كرد و به رسم روزگار در دو لپي دهان محراب چرخ خورد، تا سپر محراب در برابر حاج بابا جانش شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
231
لایک ها
2,041
امتیاز
93
#6
#Part3
#پسرحاجى_پرياقاسمى
حاج بابا بي‌توجه به استغفرالهي كه محراب بيان كرده بود. برگه‌اي را روي ميز گذاشت و گفت:
_امشب بچه‌های عموت ميان شام منزل ما؛ اين ليست رو حاج خانم انداخت تو بساط كار و زندگيمون... بيا برو ببين چي نوشته؛ هر چي لازمه بخر. کارت تجارتم هم كه پيشته؛ از همون استفاده كن.
لبخند كج و كوله اي زد.
_چشم حاج بابا، امر ديگه‌اي نداريد؟
_بيا يه چايي بخور پسر.
_نه قربان شما، برم سراغ ليست حاج خانم؛ الان همش استرس خريدا رو مي‌گيره؛ برا قلبش خوب نيست.
چهره حاج بابا به لبخندي محو زينت بخش شد.
_به‌سلامت پسر جان.
با احترام عزم رفتن كرد. در را كه بست لبش را محكم گزيد و بر خورد لعنت فرستاد كه چرا بايد كارى كند كه حاج بابا جانش به او تيكه بپراند.
سوار ماشينش شد و به سمت فروشگاه زنجيرى رفاه حركت كرد و ليست خريد را تكميل و به سمت خانه رفت.
ضبط را روشن كرد و فلش مخصوص خودش را كه از آهنگ‌هاى حامد زمانى پر شده بود را بر ضبط گذاشت و در طول راه گوش به آهنگ نسبتا قديمِ مرگ بر آمريكاى حامد زمانى سپرد.
به داخل خانه كه رسيد؛ به طبع از عادت حاج بابا جانش يالله گويان وارد حياط خانه شد. پلاستيك‌ها را در دست گرفت و با شانه‌هاى خميده حاصل از سنگينى پلاستيك‌ها خود رابه داخل خانه رساند.
_سلام عليكم اهل خانه.
حاج خانم، فورا به سمتش دويد و با لبخندى غرور آميز گفت:
_سلام به روى ماهت پسرم. دستت درد نكنه قربونت برم... خسته شدى نه؟
لبخندى زد و در جواب مهربانى‌هاى مادرش پاسخ داد:
_نه حاج خانمم، مگه ميشه واسه شما خريد كنم و خسته بشم؟
صداى محدثه نگذاشت كلامى از دهان حاج خانم خارج شود.
_واه واه پسر هم اين‌قدر خودشيرين؟
حاج خانم لبخندى به اين دو خواهر و برادر جوان زد و وارد آشپزخانه شد كه محراب هم به دنبالش خريد‌ها را وارد آشپزخانه كرد و همان‌طور جواب محدثه را داد:
_سلام آبجى محدثه جان، من كلا شيرين هستم نيازى به افزودن نيست.
_آره ديگه آن‌قدر خود شيرينى كردى تموم قندهاى دنيا بهت چسبيده.
محراب خنده‌اى كرد و پاسخ داد.
_اينم از حسن خوب منه... تو چى تو جنته دارى؟
محدثه پشت چشمى نازك كرد و گفت:
_اون چيزى كه تو ندارى!
محراب كه انگار از كل انداخت با خواهر قد كوتاه و چشم آهويى‌اش لذت برده باشد، شيطان وار گفت:
_مثلا چى؟
محدثه كه از يكى از درس خوان‌ترين و زرنگ‌ترين عضو خانواده به شمار مى‌رفت با خنده پاسخ داد:
_نمره ى بيست كلاس رو.
با اتمام حرفش، شليك خنده‌ى خواهر و برادر به هوا رفت. صادقانه در كنار ساده‌ترين حرف‌ها لبخند مى‌زدند و شادمانه در كنار صميمى‌ترين رابطه‌ها زندگى مى‌كردند، البته محراب مسئله‌اى ديگر است.
با صداى زنگ موبايلش، گوشى‌اش را به دست گرفت. با ديدن نام اميد، هل زده به اتاقش رفت و موبايلش را پاسخ داد.
_سلام اميد، چه‌طورى ؟
صداى سرخوش اميد به گوش رسيد.
_سلام داداش خودم... مژده گونى بده كه يه خبر توپ دارم واست.
_خيره؟ چه خبرى؟
صداى خنده اميد كه حاصل از كلمه‌ى "خير" محراب بود به گوش رسيد.
_جوون داداش خيره، اونم چه خيرى... بالاخره اين ويلا لواسون نادر جور شد، امشب مهمونى داريم، اونم چه مهمونى‌اى... پر از هلو و آب شنگولى‌هاى ناب.
در حالى كه دلش بدجور براى رفتن به مهمانى لك زده بود، پوفى كشيد و كلافه گفت:
_من امشب گرفتارم جون داداش... هوف نمى‌تونم بيام، خوش بگذره.
_اى بابا اينم از شانس توِ... عيب نداره داش من، بازم داريم از اين دور همى‌هاى پر هلو.
صداى خنده‌هاى سرخوش اميد فقط توانست لبخند به لبش بياورد. بدجور حالش گرفته شد. آخر امشب چه وقت مهمان آمدن است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
231
لایک ها
2,041
امتیاز
93
#7
#Part4
#پسرحاجى_پرياقاسمى
***
_خانم حاجى پور؟ خانم حاجى پور.
حرصى سرجايش ايستاد و نفسى عميق كشيد، با جدى‌ترين حالت ممكنى كه كه در خود سراغ داشت چرخيد و رو به دكتر بد اخلاقى كه عجيب روى دنده‌ى لج با او افتاده بود، كرد.
_بله آقاى دكتر؟
_خانم حاجى پور من قصد دعوا و توهين به شما رو نداشتم، صرفا حقيقت رو گفتم و مسئوليتتون رو ياد آور شدم.
دلش مى‌خواست، تار به تار آن موهاى مشكى را از روى سرش بكند و يك نخ و سوزن بر دارد و لبان باريكى كه فقط بلد است غرغر كند را بهم بدوزد و با نوك قيچى چشمان قهوه‌اى دكتر خرمى را در بيارد.
خاك بر سر اين دكتر بد قلق بكند كه او را تبديل به يك شكنجه‌گر مرگ كرده است.
حتى معذرت خواهى كردنش هم پايين‌تر از رده‌ى انسان بود.
پوزخندى زد و آرام گفت:
_مشكلى نيست.
نماند كه ببيند دوباره آن چهره‌ی مغرور و خودشيفته‌ى دكتر خرمى را وگرنه تضمين نمى‌کرد كه قاتل شود. فورا از او دور شد و به سمت رختكن رفت.
دكتر خرمى سر جايش خشك شده ايستاد. نمى‌توانست رفتار آرام و پر متانت اين دانشجوى پرستارى سال آخر را درك كند. با آن همه حرفى كه به او زده بود، آن‌قدر آرام و بي‌خيال رفتار كرده بود كه از شرمندگى خودش براى دل‌جويى به سمتش كشيده شد؛ امابا چند كلمه كوتاه تمام راه‌ها را به رويش بست.
كلافه دستى در موهايش كشيد و در دل اين اخلاق گند و غيرقابل تحمل خودش را لعنت كرد. حتى خودش هم از خودش بيزار شده بود. انگار كه خيلى بد بود و نمى‌دانست.
_سلام مامان جونم.
ملحيه خانم كش چادرش را تنظيم كرد و به استقبال دخترش شتافت.
_سلام گل دخترم، خسته نباشى... مطهره مادر شيرينى خريدى؟
_ممنون مامان سلامت باشى... اره خريدم؛ گذاشتم تو ماشين.
_دستت درد نكنه دخترم، برو لباست رو عوض كن و بيا كه بريم، فقط سريع كه ديرمون شده.
جدى در چشمان مادرش نگريست و بي‌خيال گفت:
_من نميام مادرم... شما رو مى‌رسونم، بريد خوش باشيد.
مليحه خانم متعجب از اين حرف مطهره پلكى زد و با لحن ملايمى گفت:
_مادر قربونت بشه، نميام يعنى چى؟ عموت اينا اين همه زحمت كشيدن، شام دعوتمون كردند. از همه مهم‌تر مي‌دونى چندساله نرفتى خونه عموت اينا؟ اين‌قدر يك دنده و بد اخلاق نباش عزيز مادر، باشه؟
روى مبل نشست و مقنعه‌اش را از سرش كشيد و گفت:
_من از آدمايى كه خوشم نمياد، فرار مى‌كنم. شايد اين بهترين فرارِ زندگى باشه؛ چون نمى‌خوام بعدش با فكر كردن بهشون حرص بخورم و اعصاب خودم خراب بشه.
_چى ميگى مادر اين حرفا چيه؟
لبش را روى هم فشرد و با نفسى عميق و چهره و لحن كاملا خونسردى پاسخ داد:
_مادرِ من، لطف كردن؛ منت گذاشتن دستتشون درد نكنه؛ اما روحيه‌ى من با اونا سازگار نيست، چرا وقتى رو كه مى‌تونم استراحت كنم رو هدر بدم؟
_خاك عالم تو سر من، دختر جون اين حرفا چيه تروخدا. هدر دادن؟ ناسازگارى؟ كجاى احترام گذاشتن به بزرگترها مىشه هدر دادن، كجاى اون همه لطف عموت اينا باهات سازگار نيست؟ بسه مطهره بسه ديگه دختر، تا كى مى‌خواى اين‌قدر از همه فرار كنى؟ تا كى؟ يادت نره عموت هرچى نباشه، بعد از پدرت برامون آقايى كرد.
بى‌حوصله از بحث‌هايى كه مى‌وانست آخرش به چه چيزى منتهى مى‌شود، گفت:
_باشه مليحه خانم، من ميام؛ اما چادر سر نمى‌كنم، روسريم رو هم تا رو ابروهام نمى‌كشم، بى‌رنگ و لعاب هم نميام.
مليحه خانم كه نارضايتى از چهره‌اش مشهود بود، لب زد:
_دختره لوس،خيله خب باشه؛ سريع‌تر.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
231
لایک ها
2,041
امتیاز
93
#8
#Part5
#پسرحاجى_پرياقاسمى
به احترام نگاه مادرش بود كه بحث هميشگى را باز نكرد. به حرمت اولاد و دختر بودنش بود كه دل مادرش را خون به جگر نكرد؛ اما نمى‌توانست به خاطر همه حتى عزيزانش، از خودش دور شود.
او مطهره بود و به خود ايمان داشت كه واقعا مطهره است.
شلوار پارچه‌اى مشكى با آن كت بالاى زانوى كرمى، بدجور به پيرهن مشكى زير لباسش مى‌آمد. تك دكمه وسطي كت را بست و روسرى ساتن مشكى‌اش را به سر كرد.بيست و سه سال سن داشت؛ اما آن‌قدر خانمانه مى‌پوشيد و منطقانه فكر مى‌کرد كه آدمى را از درك سن اصليش دور مى‌ساخت.
دستانش آرام‌آرام بالا آمد و دسته‌اى از تار موهايش را كج در صورت به داخل روسرى ساتنش فرو فرستاد.
برق لبى روى لبانش كشيد و پوفى كلافه درون آينه به چهره خودش به سر داد.
دست به كمر زد و با خود لب زد:
_خودت مهمى، نه حرف و حديث بقيه. دارى واسه خودت زندگى مى‌کنى، نه واسه بقيه. پس خودت باش و از خودت نترس مطهره خانم.
نفسى عميق كشيد و از خانه بيرون زد. مليحه خانم با چهره‌اى ناراحت روى مبل نشسته بود و به گل‌هاى درشت قرمز قالى خيره شده بود.
آرام از پشت سر او را در اغوش كشيد و بوسه‌اى روى گونه‌هايش زد و آهسته گفت:
_قربونت برم كه اين‌قدر پسر دوستى تو... آخر هفته بر مى‌گرده ديگه.
مليحه خانم بوسه‌اى به كف دست مطهره زد و از جايش بلند شد و بدون ايراد گرفتن از تيپ دخترش راه خارج از خانه را در پيش گرفت و با لبخندى محو گفت:
_به جز شما دوتا من كه كسى رو ندارم مطهره جان، حسود بازى باشه واسه بعد؛ عموت اينا منتظرن.
_به رو چشم مليحه خانم جانم.
ماشين را به آرامى به حركت در آورد. بدون هيچ استرس و يا مشغوليت ذهنى. دستش را به سمت ضبط ماشين سوق داد و اجازه داد هم خودش و هم مليحه خانم از فضاى آرامى كه محمد عليزاده برايشان به ارمغان آورده بود استفاده كنند.
ماشين را آرام پارك كرد و شيشه ماشين را بالا كشيد. اين پژو قديمى، ارزشمندترين كالاى جامانده از پدرش بود. آهى كشيد و از ماشين خارج شدند، شيرينى را به دست گرفت و اجازه داد تا مادرش زنگ خانه عمويش را بفشارد.
در با صداى تيكى باز شد. اول مادرش و بعد خودش به آرامى وارد خانه ويلايى و بزرگ حاج محمود حاجى پور شدند.
خانه‌اى قديمى كه از طراحى و فضاسازى حياط هم مى‌توان پى به قيمت نجومى‌اش برد. حوض كوچك كنار باغچه برخلاف تصورش، بيش از اندازه شيك و مدرن بود و اين مدرنيت با سنگ كارى نماى قديمى ساختمان تضاد عجيبى داشت.
با بسم اللهی در دل وارد خانه شد كه با هجوم احوال پرسى و ماچ و بوسه مواجعه شد.
_واى ماشالله مطهره چه‌قدر خانم شدى دخترم، مي‌دونى چند وقته كه چشممون به روى گلت نيوفتاده؟
لبخندى متواضعانه به زن عمو طاهره اش زد كه با آن چادر گلگلى سفيد رنگش، بدجور به دلش بود.
_لطف داريد زن عمو جان، شرمنده كم لطفى كردم.
پشت بند حرفش، آغوش اجبارى محدثه فضا را برايش تنگ كرد. یك بوسه، دو بوسه، جالب بود رسم محدثه هم مثل مادرش سه بوسه در هنگام روبوسى بود. لبخندى زد و اين‌بار او براى تعارفات اوليه پيش قدم شد.
_احوال شما محدثه خانم؟
محدثه لبخندى دندان نما زد و همان‌طور كه به سمت سالن مهمان دعوتش مى‌كرد، جواب داد.
_از احوال پرسى‌هاى مداوم شما عالى هستم. يه خبر نگيرى‌ها. دختره‌ى كم پيدا.
لبخند خجولى به لبش نشاند و گفت:
_باور كن سرم خيلى شلوغ بود اين مدت... كاراى خونه، دانشگاه، پايان نامه، بيمارستان همه وقتم رو گرفتن. پرستار بودن هم خيلى دست و پاى آدم رو مى‌گيره، مخصوصا من كه شيفتى‌ام.
محدثه كه انگار چيزهاى جديدى كشف كرده باشد، چهره در هم كشيد و معصومانه گفت:
_الهى عزيزم، چرا اين‌قدر به خودت سختى مي‌دى. عيب نداره به الان ديدنتم راضي‌ايم.
بدش آمد. از دلسوزيي كه نمى‌دانست سرچشمه از چيست. محدثه بايد به او افتخار كند كه اين‌قدر روزمرگى‌هايش را صرف چنين كارهاى مهمى مى‌كند.بايد افتخار كند كه يك فرد محكم و با صلابت در زندگى‌اش شده است. براى همين از اين خانواده بدش مى‌آمد؛ چون تفكراتشان پوشيده و خاموش بود. حتى اين را مى‌توان از اين دلسوزى فهميد.
حتى الان كه به پشتى تكيه داده بود، اصلا حس خوبى نداشت. اينكه سالن پذيرايشان خارج از ديد هر جاى خانه بود هم حس خوبى نداشت.
حتى به رنگ دِ مده‌ى ديوار هم حس خوبى نداشت. هر كه نداند او كه خوب از ثروت چشم گير حاج عمويش با خبر بود؛ اما اين‌طور زندگى كردن با آن همه ثروت خارى درون چشمانش شده بود. اصلا يك دست مبل كه آن‌ها را غربى و رسوا نخواهد كرد.
از چادرى كه زن عمويش در خانه‌اى كه نامحرم نداشت مى‌پوشيد بدش مى‌آمد. از روسرى بى‌معنى محدثه هم نتيجه‌اى عايدش نشد؛ اما... باز هم داشت شروع مي‌شد اين جنگ تفكرات و ادعاهاى روشنفكرانه‌اش.
سرش را به سمت محدثه چرخاند و جدى گفت:
_مهناز كجاست؟
محدثه خيارش را نمك زد و پاسخ داد:
_با شوهر و بچه هاش رفتن اصفهان... بيچاره‌ها پوسيدن تو خونه.
_به‌سلامتى.
_قوربونت.
صداى زنگ خانه كه به صدا در آمد محدثه روسرى‌اش را جلوتر كشيد و بلوزش را روى دامنش مرتب كرد و به سرعت به سمت صداى زنگ شتافت.
طاهره خانم با شور عجيبى رو به مليحه خانم گفت:
_واى فكر كنم حاجى با محرابن.
با صداى يالله گويان محكم و كلفت حاج محمود از جايشان بلند شدند.
حاج محمود نگاهش را اول از همه به او دوخت و به سمتش جلو آمد. مطهره هم به رسم احترام به استقبال عمويش رفت و دستش را درونش دستانش گرفت تا به رسم ادب بوسه بزند كه حاج محمود دستش را پس زد و بوسه‌اى ارام و كوتاه روى سرش نشاند و بساط سلام و احوال پرسى را به راه انداخت.
با صداى يالله ى بلند و سريع مرد ديگر نگاهش را به آستانه درب سالن دوخت كه محراب در آن‌جا حاضر شده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
231
لایک ها
2,041
امتیاز
93
#9
#Part6
#پسرحاجى_پرياقاسمى
محراب جلو آمد و سلام و احوال پرسى گرمى با زن عمو مليحه‌اش كرد و رو به دختر عموى چند سال نديده‌اش سلام كوتاهى داد و گوشه اتاق كنار حاج باباجانش جاى گرفت.
حاج محمود فنجان چاى را از سينى‌اى كه محدثه به مقابلش گرفته بود برداشت و همان‌گونه گفت:
_خب مطهره خانم چي‌كار مى‌كنى شما؟ سايتون رو سرمون خيلى سنگين شده.
مطهره نگاهش را از هيكل نسبتا چاق عمويش گرفت و با لبخندى محجوب پاسخ داد:
_ببخشيد، درگير بودم وگرنه خدمت مى‌رسيدم.
حاج محمود يك نفس چايش را سر كشيد و گفت:
_اين همه درگيرى واسه يه دختر تنها، ماشالله داره.
لعنت به اين جمع، اصلا لعنت به خودش كه پايش را در اين دورهمى مثلا صميمانه گذاشت تا حال اين‌چنين اين طعنه و كنايه و اين "ماشالله" تمسخر آميز را بشنود.
دندانش را روى هم فشرد و سكوت كرد كه مادرش بحث را با حاج محمود به راه انداخت.
يك لحظه نگاهش به محراب افتاد. پسر عمويى كه از همان ابتداى كودكى هيج جوره آبش با او به يك جوب نمى‌رفت و اين يك سال اختلاف سنى ميان او و محراب، حس بزرگ‌ترى و غرور را نسبت به او مى‌داد؛ اما حال كه تسبيح را درون دستان محراب در حال ذكر انداختن ديد، دوست داشت يك حرف درشت بارش كند.
سرش را در يقه‌اش فرو برده بود و دانه دانه، مهره‌هاى تسبيح را به ذكر مطهر مى‌كرد. اصلا حاج محمود بايد اين پسر بيست و دو ساله‌ى نچسب و بيش از اندازه مثبتش را مسخره كند، نه او و كارهايش.
محراب سرش را بلند كرد و تا نگاه خشمگين دختر عمويش را ديد، اخمى كرد و سرش را فورا پايين انداخت و با خود در دل گفت:
_اينم از دختر عموى ما، بعد چندسال اومده بيخ گلوى ما رو ببره انگار. با اون اخمش، اَه اينم از امشب.
از حرص امشب تند تند مهره‌هاى تسبيح را يكى پس از ديگرى رد مى‌كرد و گه گدارى براى خالى نماندن عرصه يك صلوات و يا يك الحمدلله‌اى هم اين ميان مى‌گفت.
با به ميان آمدن بحث شام اول از همه محراب براى رسيدن به غذاي خوشمزه طاهره خانم خدا را شكر كرد و خوشحال شد و بعد مطهره براى زود‌ تمام شدن امشب.
بساط سفره و شام و تعارفات را به راه انداختند و هر كدام در جايى از سفره نشستند و از شانس بسيار خوب هم محراب و هم مطهره هر دو بر حسب اتفاق رو به روى هم جاى گرفتن.
مطهره بى‌اهميت به او چشم در سفره چرخاند، از سبزى پلو، برنج سفيد، لوبيا پلو چشم گرفت و يه دورى به مرغ شكم پر و خورشت قيمه انداخت. سرش از ديدن اين همه غذا با ‌آن مخلفات رنگارنگ گيج رفت. اصلا حاج محمود مي‌دانست اين همه مواد غذايى در خانه‌اش دارد به اسراف مى‌رود!
مطهره سرش را پايين انداخت و براى خودش از ظرف سوپ نزديك دستش مقدارى سوپ كشيد و بى‌توجه به گرسنه‌ی سومالى رو به رويش با آرامش شروع به خوردن كرد.
محراب كه بحث شكم مى‌شد ديگر نه خود را مى‌شناخت و نه مهمانان را.
جديدا هم كه در شرف بدنسازى پرسه مي‌زد و قرار بود با در آوردن سيكس پك‌هايى در جلوى دوستانش كمى گردن راست‌تر كند و هم دل دخترانى را ببرد. البته بحث مصرف قايمكى آن مكمل‌هاى زير تختش هم صد البته جدا بود.
قاشق پر و پيمانى از برنج و خورشت قيمه را به سمت دهانش برد و يك‌جا همه را در دهانش گذاشت و شروع به جويدن كرد كه با نگاه جدى و تمسخر آميز دختر عموى سردش مواجعه شد.
آرام زير لب با خود گفت:
_بيا من رو بخور، با اين نگاهت خاله سوسكه.
از لقب جديدى كه به دختر عمويش داده بود، خوشحال شد و قاشق را پر كرد و دلى از عزا در آورد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
231
لایک ها
2,041
امتیاز
93
#10
#Part7
#پسرحاجى_پرياقاسمى

شامشان كه تمام شد، قسمت بد ماجرا يعنى جمع كردن سفره شروع شد و اين براى آن جمع شش نفره با آن همه غذاى شاهانه‌اى كه حاج محمود خرجشان كرده بود، سخت‌ترين كار بود.
بنا بر رسم هميشه، خانم ها از جايشان بلند شدن و با كلى تعارف و تيكه پاره شروع به جمع كردن سفره كردند.
محراب هم كه گه گدارى در جمع كردن سفره كمك مى‌كرد، اين‌بار به دليل خوشمزگى بيش از حد غذا تا آن جا كه نفس يارى مى‌کرد خورده بود و حال اصلا توان و حوصله‌ى خم و راست شدن را براى جمع كردن سفره نداشت؛ پس به آهستگى از جمع فاصله گرفت و وارد دستشويى شد.
مطهره از اين موضوع هم بدش مى‌آمد. اينكه بايد زنان بپزند و جمع كنند و بشورند بسيار برايش ناخوشايند بود. اصلا در استدلال‌هاى زندگى مشترك براى او همكارى زن و مرد در هر مسئله‌اى بود؛ ولى انگار تنها واقعه حاكم در اين خانه، مرد سالارى بود. مسئله‌اى كه براى مطهره طرفدار حقوق زنان بسيار حرص در آور بود.
نفسى عميق كشيد. مسئله‌ها و تفكرات ذهنش گاهى وقت‌ها براي خودش هم عجيب مى‌شد و نمى‌دانست چرا از همه چى و از همه بدش مى‌آيد. البته خودش كه از حال درونى‌اش مطلع است كه بعد از شهيد شدن پدرش دگر جانى برايش نمى‌ماند چه رسد به بد اخلاقى و تفكرات عجيب.
دختر است و گره خورده‌ى كورى به پدر!
در حالى كه همراه با نمكدان‌ها به سمت آشپزخانه مى‌رفت. آرام قدم بر مي‌داشت تا بقيه اهالى دست بجنبانند و اين سفره شاهنشاهى و ناتمام را جمع كنند.
محراب از دستشويى بيرون آمد و شاد و خرم به سمت آشپزخانه رفت تا آب از دست رفته‌ى بدنش را جايگزين كند كه مساوى شد با حضور خاله سوسكه امشبش.
مطهره بى‌حواس از سراميك‌هاى لغزنده و آن جوراب‌هاى شيشه اى درون پايش نمكدان از درون دستانش افتاد و در حالى كه فكر مى‌كرد در حال سقوط كردن است همانند شناگرى كه در اب دست و پا مي‌زد، دستانش را تكان داد كه با گرفته شدن محكم برجستگى بالا تنه‌اش و كشيده شدن به جلو تعادل خودش را حفظ كرد.
چشمان محراب و مطهره هر دو اندازه دو نعلبكى درشت شده بود.
آن پسرك نچسب به جاى آنكه دست و يا پيرهن او را بگيرد مستقيماً براى نجاتش، حساس‌ترين جاى او را كشيده بود. اين دگر آخر شانس و موضوعى براى تمام حرص‌هاى عالم است.
سرخ شده بود و نفس‌هايش بريده. چه‌طور امكان داشت حريم زنانه‌اش توسط اين پسر مزخرف به تاراج برود. آخر آن همه جا، چرا آن‌جا!
محراب كه بى‌هوا فقط قصد داشت او را با توجه به زواياى حضورش نجات دهد و يقه كت و يا شانه‌هايش را چنگ بزند، نفهميد چه‌طور دستش به آن‌جا رسيد.
نمى‌دانست بايد به كجا فرار كند. شرمزده سرش را پايين انداخت و با صداي خش دارى به سختى گفت:
_تروخدا ببخشيد، قصد بدى نداشت. نمى‌دونم چطور اون‌جاتون اومد تو دستم... یعنى چيزه... ببخشيد يعنى اينكه من فقط خواستم نجاتتون بدم.
مطهره نمى‌توانست حرفى بزند عملا اين حركت او را لال كرده بود و تمام پيچ‌هاى اعصابش را درهم كرده بود، اين دگر آخر ماجرا بود.
بدون اينكه لحظه‌اي ديگر بايستد فورا به آشپزخانه رفت و در دلش هر چه فحش كوچك و بزرگ سراغ داشت نثار محراب و اين شب نحس كرد. آخر اگر او شانس داشت امشب را درون پتوى گرم و نرمش به استراحت مى‌انجاميد، نه اينكه تيكه و كنايه بشنود و حرص بخورد و دستمالى شود.
مطمئن بود از سرش دود بلند شده است و اين دود زمانى بيشتر شد كه مليحه خانم گفت:
_وا مادر دكمه پيرهنت افتاده، خاك به سرم دكمه جلو سينه‌ات هم هست... طاهره جون نخ و سوزن دارى؟
محراب به خودش آمد و در در حالى كه نمى‌دانست اين لبخند مرموزِ گوشه‌ی لبش چه مى‌خواهد، دستش را مشت كرد.
_خدا قربونت برم، مرسى كه زنده‌ام و خاله سوسكه من رو نكشت؛ ولى خداجون دستت درد نكنه از اين به بعد همه رو در مواقع اضطرارى نجات مي‌دم، باشد كه رستگار باشم.
راه تفكرات مثبت هجده را از ذهنش بست و سعى كرد خودش را كنار حاج بابا جانش جاى دهد و با هم صحبتى با او، چيزى را كه لمس كرده است فراموش كند؛ اما خب مگر مى شد. به والله كه هم خجالت دارد و هم لذت.
اما يك لحظه چهره‌ى عموى خوش سيمايش كه جلويش ظاهر شد، سرى تكان داد و با استغفرالهى زير لب تمام تفكرات مثبت هجده و لذت دارش را درون مغزش چال كرد.
به حرمت عموى شهيدش، امشب را از لمس زنانه‌هاى خاله سوسكه فراموش کرد. حداقلش اين‌جاى كار بدجور خوش غيرت شده بود كه اين مسئله، احسنت داشت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر