• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان انتقام به سبک عاشقی ممنوع ! ( جلد دوم عاشقی ممنوع!!) | meli770 کاربرانجمن یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است.

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
663
لایک ها
2,826
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
قم
وب سایت
melika1377.mihanblog.com
#1
کد رمان :1033
ناظر رمان : PaRIsA-R
ویراستار: Faranak


(به نام خدا)
نام:انتقام به سبک عاشقی ممنوع!(جلد دوم عاشقی ممنوع!!)

نویسنده:meli770

ژانر:عاشقانه،معمایی،جنایی.


ممنون از نیل عزیز بابت جلد:)
خلاصه:
-بهترچشم هات روببندی.
-توکی هستی که به من دستورمیدی؟
مثل همیشه باکت وشلوار مشکی جلوم ایستاده بود.
- میدونی برام کاری نداره چشم هات رو خودم ببندم،پس بهترکاری که بهت گفتم رو انجام بدی.
-انجام ندم؟
-مجبورت میکنم.
یه پوزخند تحویلش دادم با صدای در برگشتم ازچیزی که میدیم سرجام خشکم زد.
باچشم های اشکیش داشت التماسم می کرد که همین یک دفعه روبهش شک نداشته باشم.
خبرنداشت خیلی وقته شکم نسبت بهش برطرف شد فقط خیلی دیر برطرف شد.
وقتی به خودم اومدم چشم هام روبسته بودن صدای نحسش مثل ناقوس مرگ توی گوشم بود:
-شنیدم تیراندازیت حرف نداره.
باشنیدن صدای تیر چشم بند رو برداشتم.....

سلام:)
هرکی جلد اول رونخونده لطفا بخونه:) ممنون:)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

PARISA_R

معاونت سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
3/28/17
ارسال ها
226
لایک ها
2,999
امتیاز
93
محل سکونت
اصفهان
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید​
و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**
به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.
** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **
با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
663
لایک ها
2,826
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
قم
وب سایت
melika1377.mihanblog.com
#3
شخصیت های اصلی جلد اول:
1سوزی، سیاوش، سعید، عسل
2ارسلان، اشکذر، ترگل، نوشین

شخصیت های دوم جلد اول:
انوشیروان، کیان.
کیارش، دادمهر، کیانا، رویا.
ارسلان و اردلان، خسرو.
نازگل،( ماهرخ)
خورشید( دختر انوشیروان)

لاوین وافشین
خلاصه جلداول:
بابرگشت کیارش از آمریکامهمونی برای ورودش به ایران پس ازسالها برگذار شد.
داخل مهمونی کیارش با عشق قدیمش کیانا روبه رومیشه وخاطرات قدیمی براشون زنده میشن.
چهارشخصت اول رمان بادیدن رفتار های این دوتا کنجکاومیشن تاببین قضیه چی بود!
بافهمیدن داستان، رازهای دیگه ای هم برملا میشه.
دراین بین هشت شخصیت اصلی باهم دیدارمیکنن وباهم دوست میشن.
بچه ها متوجه میشن توی خانوادشون عاشقی ممنوع است، انقدر جدی ممنوعه که به کیارش دروغ گفتن که کیانا ازدواج کرده، به دادمهر گفتن که عشقش مرده!
درحالی که رویا فقط فراموشی گرفته بود!
بابرگشتن رویا همه متوجه این دروغ میشن، هشت شخصیت اصلیمون متوجه میشن که رابطه ای فامیلی نه چندان دور باهم دارند.
تا اینکه بزرگ ترهامتوجه متوجه زیرابی رفتن شخصیت های اصلی میشن و اون هارو ازخونه بیرون می کنند به خاطر حفظ جون خودشون، به خاطراینکه بیشترازاین کنجکاونشن.
توی این بین، بین شخصیت های اصلی داستان عشق به وجود میاد، عشقی مقدس وپاک.
ولی همیشه اون طوری که مامیخوایم نمیشه، وقتی که بچه هااز عمارت رفتن شخصی به اسم خسرو سروکله اش پیدامیشه وبابچه ها قرار می‌ذاره.
بزرگتر ها وقتی متوجه موضوع میشه قبل ازاینکه از زبون خسرو چیزی متوجه بشن؛ بچه ها رو برمیگردونن وهمه ماجرارو براشون تعریف می کنند.
ولی بازهم خسرو بابچه ها قرار می‌ذاره، توی راه برگشت ازکافه‌، بادیدن تصادف وحشتناک که نزدیک بود جون‌شون روبگیره ازهوش میرن.
بعداز چند روز که به هوش میان متوجه میشن که یک‌سری ویژگی های هوشی بهشون اضافه شد.
بابرگشت دختر کوچک انوشیروان خورشید، اریا نفر همه دوباره کنارهم به خوبی خوشی زندگی میکنند.
ولی این اخر ماجرا نیست...
همراه باشید:)

سلام به همگی:)
تاپست پانزدهم، شانزدهم معرفی شخصیت های دوجلدهست:)
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
663
لایک ها
2,826
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
قم
وب سایت
melika1377.mihanblog.com
#4
مقدمه:
ای عشق ترا به رخ کشیدن ممنوع
در محضر می جان سپردن ممنوع
چشمان همه بسته مردمک‌ها همه قفل
چشمی به سرای دوست کشیدن ممنوع
دستان همه بسته عاطفه مسکوت است
دستی به صفای یار کشیدن ممنوع
گوش‌ها همه کر قصه گو خاموش است
صوتی بجز از صدای الحمد ممنوع
جانان همه خسته دلبران خاموشند
بیداری و شب به صبح رساندن ممنوع
نقشی مکش از صورت گلگون نگار
طرحی بجز از کلت و مسلسل ممنوع
سر نیست اگر فدای یارش نکنیم
این بار گران به دوش کشیدن ممنوع
گل را چه شده خانه بی گلدان است
جز خار و دریغ در این سراچه ممنوع
یک حرف بس است برای دلداری یار
دستی به قلم نامه نوشتن ممنوع
پست اول:
کیان:

روی بالکن ایستاده بودم و دست هام رو طبق معمول توی جیب شلوارم بردم انوشیروان هم داشت سیگارمی کشید.
- انوش می گی چی کارکنیم؟
- نمی دونم، کم اوردم کیان.
- منم، ولی چاره چیه؟
یکی ازصندلی ها رو کشیدم بیرون روش نشستم، ازتوی جیب شلوارم پاکت سیگارم روبیرون اوردم.
پاهام رو انداختم روی هم، سیگارم روبین انگشت هام گرفتم:
- بنظرم اشتباه کردیم کیان.
- دقیقا کجا رو می‌گی؟
یه پوزخند گوشه لبم جاخوش کرد، چندسال داریم اشتباه می کنیم، ولی به روی مبارک خودمون هم نمی‌یاریم.
انوش برگشت سمت من و دستاهاش رو توی موهای یک دست سفیدش شونه وارکشید.
- نباید باهاش معامله می کردیم.
- گذشته هاگذشته، حال روبچسب.
پک عمیقی ازسیگارگرفتم، دودش روفرستادم بیرون کمی مایل شدم سمت جلو پای چپم روگذاشتم روی زمین دست راستم رو از ارنج گذاشتم روی پام.
انوش کلافه دست به سینه داشت نگاهم می کرد:
- دقیقا کدوم قسمتش رو؟ گم شدن سوزی رو؟ اینکه هیچ غلطی نمی تونم بکنیم؟ قهرکردن نوشین و اشکذر؟
- چطور می‌خوای به سیاوش بگی؟!
ازجام بلندشدم رفتم روبه روی انوش ایستادم، هردومون داشتیم سیگارمیشکیدم.
- نمی دونم؛ واقعا نمی دونم. فقط می‌دونم نباید باهاش معامله می‌کردیم.
دستم روگذاشتم روی شونش:
- انوش مجبور بودیم، مجبور بودیم به خاطرجون بچه ها یادت که نرفته؟!
- نه مگه میشه یادم بره؟!
باصدای در از بالکن اومدیم بیرون سیاوش بود.
اول من، پشت سرم هم انوش اومد بیرون.
- سلام!
- علیک سلام سیاوش‌خان، چه عجب!
دلم می خواست تا اونجایی که می‌خوره بزنمش، ولی حیف؛ حیف دست روی بچه بلند نمی‌کنم.
نمی‌تونم درک کنم بچه هارو، وقتی بهشون می‌گفتیم،حق ندارن عاشق شن. داشتن بال بال می‌زدن که چرا نمی‌شه؟!
وقتی گفتیم نمی‌شه باعشقتون ازدواج کنید، بازم داشتن بال بال می‌زدن که چرانمی‌شه؟
موقعی هم که بهشون به هر قیتمی بود اجازه دادیم باهم ازدواج کنند بچه بازی راه انداختن.
- عموجون چیزی شده؟
قبل ازاینکه چیزی بگم انوشیروان خودش رو دخالت داد:
- کیان...
مطمئنم اگه انوش نبود، یه بلایی سر سیاوش میاوردم.
- انوش، بلاخره آقای خوش غیرت باید بدونه یانه؟!
- عموجون چی شده؟
انوش پرید وسط حرفم
- واقعا نمی‌دونی یاخودت رو می‌زنی به نفهمی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
663
لایک ها
2,826
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
قم
وب سایت
melika1377.mihanblog.com
#5
پست دوم:
کیان:

- آقاجون، جون به لبم کردین بگین چی شده؟
- سوزی کجاست؟
باسوال انوش، یه پوزخند مسخره گوشه لبش جاخوش کرد، دست هام رو مشت کردم که مبادا برم بزنم توی دهنش.
- این چه سوالیه می‌پرسین عموجون! می خواین کجاباشه؟ طبق معمول تو اتاقه.
انوش سیگارش رو انداخت روی زمین و باپاشنه کفشش ته مونده سیگارش روخاموش کرد.
- مطمئنی؟!
- نمی‌دونم والا آقاجون، شاید رفته بیرون.
می‌خواستم بگیرم خفش کنم مخصوصا با اون پوزخند مسخره ای که هرلحظه بزرگ ترمیشد.
ازدستشون واقعا کلافه بودم ونمی‌دونستم سرم روبه کدوم دیوار بکوبم!
- اصلا چرا تو و سوزی باهم سرلج افتادین؟ اونم توی این شرایط حساس سوزی؟
- آقاجون، من سرلج افتادم؟ یاسوزی که باهرکس و ناکسی حرف میزنه می‌گه می‌خنده؟!
- خودت چی؟
- عموجون!
- تمومش کن. الان موضوع مهمتری هست.
- چی؟ چی شده؟ بازسوزی خانوم چه گندی بالا اورد؟
- سیاوش به خودت بیا.
- آقاجون، خواهش می کنم، بگین چی شده واقعا خستم.
تا انوش اومد چیزی بگه نذاشتم.
می‌خواستم خودش بره بالا بفهمه، وقتی سوزی باهاش تماس می‌گیره، بیا دنبالم، میخوام بیام پیشت یعنی چی؟!
- خیلی خب، برو خودت ببین.
- ممنون واقعا.
باسرعت از پله ها بالا رفت، هنوز چند دقیقه نگذشته بود که باعجله پله هارو پایین اومد:
- آقاجون سوزی کجاست؟
قبل ازاینکه انوش جوابش رو بده تلفنش شروع کرد به زنگ خوردن.
- بفرمایید؟
- ...
- چی؟درست حرف بزن!
- ...
- خیله خب، فقط بگو کجا؟
خوب می‌دونستم شخص پشت تلفن چه کسیه!
انوش تکیه‌اش رو داد به دیوار سنگی سالن.
من هم دست به سینه داشتم نگاهش می‌کردم.
- ادرس رو بفرست خودم رو می‌رسونم.
قطره اشکی ازچشم چپش چکید.
- دعاکنید پیداش کنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
663
لایک ها
2,826
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
قم
وب سایت
melika1377.mihanblog.com
#6
پست سوم:
فصل اول:
دلنواز:

کنترل رو کنار انداختم حوصله هیچی رو نداشتم، حتی خودم!
سرم رو بین دست هام گرفتم فکرم درگیر بود! درگیرچی نمی‌دونم! فقط می‌دونم درگیربود.
باصدای مهراد که مخاطب قرارم می‌داد سرم رو اروم بالا اوردم.
- تو فکرچی هستی؟!
- نمی دونم، خودمم نمی دونم به چی فکرمیکنم!
- مگه میشه؟!
به پوزخند مسخره‌ش توجهی نکردم از جام بلندشدم راه افتادم سمت اتاقم.
- باز چی شده دلنواز؟!
سرجام ایستادم.
- هیچی؛ مگه باید اتفاقی افتاده باشه؟
اروم برگشتم، کلاه لباسم رو کشیدم روی سرم و دست هام رو بردم توی جیب بلیز استین بلند وسفیدابیم.
- نمی‌دونم والا، ازخودت بپرس!
- مهراد، مثل ادم حرف بزن.
- مثل ادم؟! خودت رو نزن به اون راه دلنواز!
اومد روبه روم ایستاد، قدم تا سینش می‌رسید.
- واقعا نمی‌فهمم چی میگی!
- خوبه مثل همیشه خودت روبزن به اون راه، یعنی می‌خوای بگی نمی دون...
- چه خبره؟!
باصدای بابا ازهم فاصله گرفتیم. مثل همیشه اخم بین ابروهای مشکی بابا جاخوش کرده بود!
شاید این اخم فقط ماله منه!
- چیزی نیست بابا.
- مهراد!
- جانم؟
- چه خبره شده بازصداتون انداختین روی سرتون؟ اینجا طویله نیست. اون خراب شده.....
بابا کلافه دستش رو شونه وار کشید توی موهای مشکیش که چندتارموی سفید بین‌شون خودنمایی می کرد.
مهراد ادامه حرفش رو خیلی سریع زد.
نزدیک بودپس بیوفتم ، پس به خاطرهمین سیمرغ گفت:« باید همه دورهم جمع شیم؟!»
***
در محوطه باغ رو باریموت بازکردم، به ترتیب اول من، پروانه و اروشا وارد محوطه شدیم.
ماشین هارو کنار هم پارک کردیم و از ماشین اومدم پایین.
اروشا درحالی که غرغر می‌کرد سویچ ماشین‌ش روتوی کیف دستی کوچیک لیش می‌ذاشت.
- اه نمی‌دونید چیکارداره؟ نمی‌شد تلفنی بگه مارو این همه راه نکشونه؟
پروانه هم به تبعیت از اروشا ادامه داد:
- راس میگه اروشا، کی حال داره این همه راه روبرگرده خونه؟
باهردوشون موافق بودم.
- وایی خدا ازدهنتون بشنوه
- کی گفته قرار برگردین خونه؟
با شنیدن صدای سهراب پریدیم هوا، دقیقا پشت سرمون قرار داشت.
دستمو روی قلبم گذاشتم
-ـوای ترسوندیمون.
سهراب دست هاش روپشتش قلاب کرده.
- معذرت می‌خوام. ولی جدی گفتم قرارنیست برگردین!
- یعنی چی؟
اروشا کلافه شالش روکه عقب رفته بود رو جلو کشید.
- معلوم هست چی می‌گی سهراب؟ یعنی چی باید بمونیم؟
- من نمی‌دونم،‌ دستور از بالاس گفتن همه باید باشن.
ازاونجایی که سهراب همه کار سیمرغ بود و هیچ کسی جرئت نداشت روی حرفش حرف بزنه سکوت کردیم.
اروشا کلافه رو کردسمت سهراب:
- می‌شه بگی من الان جواب شاهرخ روچی بدم؟
سهراب درکمال خونسردی پشتش روبه ماکردو رفت سمت در ورودی.
- همون جوابی که تا الان بهش میدادی.
- می‌فهمی چی می‌گی سهراب؟ اگه شاهرخ بفهمه...
- نمی‌فهمه.
- وای از دست تو می‌شه انقدر خونسرد نباشی؟
- نه نمی‌شه، ولی جدی گفتم متوجه نمی‌شه چون تا دو هفته دیگه برنمی‌گرده تهران.
- یعنی چی؟ برای چی؟
- چون ماموریته.
اروشا متحیر داشت سهراب رو نگاه می کرد و سهراب هم بدون توجه به ماسه ها رفت داخل.
پروانه روکرد سمت من و اروشا.
- به‌نظرتون سیمرغ چیکارمون داره؟
- نمی‌دونم.
اروشا حالت متفکر به خودش گرفت:
- نکنه می خواد حرف...
نذاشتم ادامه حرفش روبزنه:
- حرفش رو هم نزن، اون چهارتا بس نبودن؟ حالا گیر دادن به ماسه تا؟ بابا به اندازه کافی ازدستم عصبانی هست.
پروانه سرش روانداخت پایین:
- اولا اون چهارتا ازاول قراربود عضوگروه بشن دوما ما سه تا چه ربطی به اون چهارتا داریم؟
باحرف پروانه موافق بودم به خاطرهمین بیخیال آینده ای که هنوزنیومده، رفتیم سمت در ورودی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
663
لایک ها
2,826
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
قم
وب سایت
melika1377.mihanblog.com
#7
پست چهارم:
ارشین:

سرعت ماشین هرلحظه بیشترمی شد،نباید بهم میرسیدن اگه بهم میرسیدن کارم تموم بود.
باسرعت پیچیدم توی فرعی که ازشانس خوبم بن بست بود.
ای بخشکی شانس. ماشین روسریع سروته کردم ولی اونا رسیده بودن.
وسط کوچه ایستادم و قفل مرکزی روزدم شیشه هارو دادم بالا انقدر استرس داشتم که دست هام میلرزیدن.
پایین مانتوی مشکی سفیدم رو گرفتم توی مشتم بلکه کمی فقط کمی ازاسترسم کم بشه.
بعدازنیم ساعتدونفر ازیکی از ماشین هایی که عقب تر از همه ایستاده بود پیاده شدن.
به خوبی میشناختمشون؛فقط نمی دونستم بامن چیکاردارن ماکه کارمون باهم تموم شده؟ !
هردوشون دوشادوش هم اومدن سمت ماشین،یکی شون تیشرت جذب سفید،شلوارکتان سفید،کت اسپرت سفیدپوشیده بود.دومی یه تیشرت خاکستری،باشلوارمشکی،باکت مشکی خاکستری.
نزدیک ماشین شدن نمی دونستم باید چیکارکنم کوچیک ترین کاری ازسمت من باعث میشد برم به دیارباقی.
با اشاره دست افشین شیشه روکشیدم پایین:
-چی میگی؟
-بیاپایین نترس کاریت نداریم.
-پس چرا دنبالم کردین؟؟
-مقصرخودتی....حالاهم بیاپایین،حوصله حرف زدن ندارم.
-نیام پایین؟
-میارنت.
ازلحنش ترسیدم ازایناهیچ چیزی بعیدنبود خدایاچه غلطی کردم.
باترس ولرز قفل روزدم ازماشین اومدم پایین.
پوزخندسعیدروی نروم بود.
-خب اومدم پایین حالاکارت روبگو.
سعید اومد نزدیکتر دستاش رو گذاشت روی کاپوت:
-نشد دیگه باید بامابیایی.
-یعنی چی؟
افشین دست به سینه داشت نگاهم میکردبلاخره به حرف اومد:
-همین که شنیدی،باید بامابیایی.
-برای چی؟نمی تونی همین جاکارت روبگی؟
سعید اومد دقیقا روبه روم ایستاد:
-هیچ کاری نشد نداره ولی هر اتفاقی پای خودت!
- قبول حرفت روبزن.
افشین بدون هیچ مقدمه ای رفت سراصل مطلب:
-باید برگردی اگه جونت رودوس داری وا لبته خانوادت رو.
هه پسره احمق فکرکرده من ازچیزی خبرندارم.
بدون هیچ فکری بهش گفتم قبول اونا هم اجازه دادن برم.
بعدازنیم ساعت رسیدم خونه.
 
آخرین ویرایش

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
663
لایک ها
2,826
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
قم
وب سایت
melika1377.mihanblog.com
#8
پست پنجم:
هرمز:

کف دوتا دست هام رو روی میزگذاشتم ازجام بلندشدم و رفتم نزدیکش مثل بیدمیلرزید حق داشت نباید باهام بازی می کرد.
نباید میزد زیر قولی که بهم داد بود.
ایستاده بود وسط اتاق دست ها ش رو بهم قلاب کرده بود وسرش رو زیر انداخته بود
روبه روش ایستادم:
-پیش خودت چه فکرکردی که می خواستی اون همه عتیقه روآب کنی ؟ فکرکردی متوجه نمیشم؟
باترس آب دهنش روقورت داد واقعا حماقت کرد که میخواسته پنج تا ازبهترین عتیقه های من روآب کنه.
رفتم سمت میزم همچنان ساکت بود.
کلت خوش دستم رو از روی میز برداشتم و نشونه رفتم سمتش:
-یاحرف میزنی ومیگی چرا این کارو کردی یا جون بی ارزشت رومیگرم.فقط هم 1دقیقه بهت.....
با به صدا دراومدن دراتاق حرفم نصفه موند
-بیاتو.
خیلی دلم می خواست بدونم کی مزاحمم شده اخمام روکشیدم توهم دراتاق بازشد.
مثل همیشه اول سرش اورد تو:
-اجازه هست؟
-بیاتو.
بانیش باز اومدتوی اتاق با اخم داشتم نگاهش می کردم دستاش روبردبالا:
-انقدر زود ازدستم خسته شدی؟
-کی همچین حرفی زده؟
-اخه، اسلح روبه سمت من نشونه گرفتی.
بدون اینکه بذاره حرفی بزنم اومدسمتم و کلت روازدستم گرفت گذاشت روی میز مطمئنن اگه کسی غیرازدخترعزیزم این کارومیکرد مرگش حتمی بود.
اخمام همچنان توهم بود:
-باید بمیره.
-خواهش می کنم،ببخشش ازبزرگانه.
-برای چی باید ببخشمش؟
-چون بهش نیازداریم.
-مطمئن نیستم.
-خواهش؛همین یک دفعه روهم بهم اعتمادکنید.
-مگه تاحالابهت اعتمادنداشتم؟
-همین یک دفعه هم روش.
به ناچارقبول کردم بادست اشاره کردم گمشه ازجلوی چشم هام.
******
مثل خودم پاهاش روانداخت روی پاهاش،دستش روگذاشت زیرچونش،موهایی که به لطف آرایشگرصاف شده بودن ریخته بود یه طرفش.
-ازشوهرت چه خبر؟
خونسرد درحالی که داشت ناخن هاش روتماشامیکرد:
-کدومشون رومیگی؟
-مگه من باتوشوخی دارم؟
-نه ندارید معذرت.
-حرفت روبزن.
-رفته دنبال ماموریتی که فرستادنیش.
-ببینم چی بهت می گم، من دختر رو زنده می خوام.
صاف نشست سرجاش:
-بابا، تاحالامن خراب کردم ماموریت هایی که بهم میدین رو؟
-نه؛ولی احتیاط لازمه.
سیستم رو روشن کردم تابلکه کمی به کارها سر و سامان بدم،باحرفی که زد ناخوداگاه خنده رولبم نقش بست:
-سیاوش زنگ زد.
-خب؟؟
-داداش باهاش قرارگذاشت.
-خب این عالیه.
-ولی بابا، من نمی دونم شما وقتی سوزی رو دارین دیگه...
نذاشتم ادامه بده، از روی صندلیم بلندشدم ورفتم روبه روش نشستم روی میز:
-دخترعزیزم یادت که نرفته پیش گویی رو ؟
-ولی بابا به نظرمن همچین چیزی امکان نداره.چطورممکنه یه ادم انقدر بینایی قویی داشته باشه؟
-میشه دخترم.
-چطوری؟هان؟شمابگین چطوری؟اخه اصلا ازکجامعلوم که درست گفته؟
-چون میدونم همه حرف هاش صحت کامل داره.
-اگه دروغ گفته باشه چی؟
-به چی میخوای برسی؟
-من تمام حرفم اینه اگه اون پیش گو اشتباه گفته باشه چی؟
-اگه اشتباه گفته بود الان نوه های امین این خصوصیات رونداشتن.
-هوف ازدست شما.
ازجاش بلندشد و رفت سمت در قبل ازاینکه ازدر خارج بشهک
-من هیچ وقت کارهام روطبق پیشگویی جلونمی برم دخترخانوم.
برگشت سمتم،دست به سینه:
-پس برچه اساسی جلو میرین؟
-این هشتا،به غیرازاون استعدادهاشون هوش خوبی دارن که تاالان تونستن دوم بیارن.
شونه هاش روبالاانداخت:
-هرجورخودتون میدونید،با اجازه.
دراتاق روکه بست رفتم توفکر،ازجام بلندشدم ورفتم سمت پنچره ای قدی اتاقم.
اگه حرفاش درست نباشن وپیشگوییش غلط بود چی؟
برام مهم نبود،تنها چیزیی که اهمیت داشت انتقامی بود که میخواستم بگیرم،
 
آخرین ویرایش

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
663
لایک ها
2,826
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
قم
وب سایت
melika1377.mihanblog.com
#9
پست ششم:
اروشا:

دراتاق روبستم وکیفم روپرت کردم روی تخت خودمم دراز کشیدم روی تخت.
دستام روگذاشتم زیرسرم وخیرشدم به سقف.
ذهنم درگیرحرفای سیمرغ بود که دراتاق باشدت بازشد.
سریع ازجام بلندشدم باقیافه برزخی شاهرخ روبه روشدم.
-به خواهرعزیزم،چه عجب بعدازیک هفته تشریف اوردین خونه.
این ازکجامیدونست من یک هفته خونه نبودم؟وقتی خودش تازه برگشته؟
ساکت روی تخت نشسته بودم وداشتم نگاهش می کردم.
دستش روبردپشت سرش.
شلوارمشکی پیرهن چهارخونه سفید قهوای پوشیده بود.
-قبلاحسابی بلبل زبونی میکردی.
ازجام بلندشدم:
-خودت هم همین الان برگشتی.
-چه ربطی داشت،من هروقت دلم بخوادمیرم هروقت دلم بخوادبرمیگردم.
بدون هیچ حرفی رفتم سمت کمدم وشالم روازسرکشیدم گذاشتم توی کمدم مانتوم رو دراوردم اویزون کردم.
زیرمانتوم یه تیشرت مشکی سفیدپوشیده بودم.
موهام همیشه تا روی گردنم بود.
-کجابودی اروشا؟
برس رومحکم کوبیدم روی میزوبرگشتم سمتش:
-مهم برات؟
- نباید باشه؟
-اگه مهم بودمیگفتی کجامیری.اگه مهم بود میگفتی دوهفته نمی یام خونه.
سرش رو زیر انداخت وتکیش رو دادبه دیوار با پاش روی زمین ضرب گرفته بود.
-می خوای به کجابرسی با این حرفات؟
-فقط میخوام بهت بگم برات مهم نیست جناب برادربزرگتر.
سرش رو اوردبالا روکردسمتم:
-دفعه اخرته با برادرت بزرگترت اینطوری حرف میزنی.دفعه بعدی تذکرنمی دم.
واقعا ازدستش کفری شده بودم رفتم روبه روش ایستادم:
-مثلامی خوای چیکارکنی؟
به قیافه ای که گرفته بود توجهی نکردم.
-ببین اروشا، یه باردیگه سوالم رومیپرسم،کدوم....کجابودی این یک هفته؟
-خودت فکرمیکنی کجابودم؟اصلا کجارو دارم که برم؟
زیادی داشتم پارودمش میذاشتم و این رو ازچشم هاش به خوبی متوجه شدم.
یک قدم اومدم طرفم، یک قدم رفتم عقب:
-خب بلبل زبون شدی.اروشایک باردیگه ازت میپرسم،اگه جواب دادی،که هیچی.
ولی اگه نگفتی،مطمئن باش اگه جنازتم بیاد دم دربرام پشیزی ارزش نداره.
اشک هام راه خودشون روپیداکردن تازگی ها زیادی حساس شده بودم:
-مگه تالان اینطوری نبود؟
نذاشتم اشک هام سرازیرشن هرطوری که بود جلوشون روگرفتن داشت ازاتاق میرفت بیرون:
-پیش پروانه ودلنوازبودم.
سرجاش ایستاد برگشت سمتم:
-گفتم که،دیگه برام مهم نیست.
-هیچ وقت برات مهم نبود.فقط نمی دونم چرا....
باصدای دادش حرفم نصفه موند:
-تمومش کن،نمی خوام هیچ حرفی ازاون روز نحس بشنوم.
اومد روبه روم ایستادم،انگشتش روبه نشونه تهدیدگرفت جلوم:
-شیرفهمه یانه؟
 
آخرین ویرایش

meli770

گوینده انجمن+مدیر بخش اوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
663
لایک ها
2,826
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
قم
وب سایت
melika1377.mihanblog.com
#10
پست هفتم:
پروانه:

تا ازماشین اومدم پایین باباهم رسید صبرکردم باهم بریم تو،فقط خداکنه گیرنده به این یک هفته.
بعدازچنددقیقه با،بابا هم قدم شدیم:
-چه عجب دخترعزیزم، شمارو زیارت کردیم.
-بابا اذیت نکن دیگه.
بابا کت شلواری طوسی پوشیده بود باپیرهن طوسی،کروات طوسی،مثل همیشه شیک.
-نمی خوای بگی کجابودی؟
در،رو باکلید بازکرد،اول بابا پشت سرش هم من واردشدم.
-می خواستین کجاباشم؟؟پیش اروشاودلنوازدیگه.
هردورفتیم سمت پذرایی:
-خب سه تایی کجابودین؟
واقعا مونده بودم چی جواب بدم فقط خداکنه باباجون خونه نباشن.
-خب پیش هم بودیم دیگه.
توی پذیرایی کسی نبود ،خداروشکر اینطورکه معلوم باباجون هم خونه نیست.
بابا کتش رو دراورد گذاشت روی مبل خودش هم نشست روی مبل تک نفره شکلاتی رنگ راحتی
که وسط سالن جا خوش کرده بود.
منم رفتم روی دسته مبل نشستم که اگه مامان من رومیدید حتما کلم رومیکند.
-دخترعزیزم،میگی کجابودی یا..؟
-بابا خب خونه دلنوازبودیم.
-خوبه،پس بروتلفن روبیارازپدرش تشکرکنم.
وای خدا خودت به دادم برس.
دریک لحظه فکری به ذهنم رسید،دلنوازخداخیرت بده.
-خب خونه خوده دلنوازبودیم.
همچین بابا نگاهم کردکه فاتحم رو خوندم قبل ازاینکه بابا بتونه چیزی بگه ،مامان اومد:
-سلام کی اومدین؟
بابا:
-تازه رسیدیم.
-سلام مامانی خودم.
-بازتونشستی روی دسته مبل؟
سریع ازجام پریدم وسالن رو به مقصد اتاقم ترک کردم:
-من غلط کردم فعلا.
سریع جیم زدم توی اتاقم ای خدابگم چیکارت نکنه سیمرغ؛الکی الکی مارو یک هفته نگه داشتی.
الکی نیست بهش میگم جوجه کفتر از بس چندشه.
 
آخرین ویرایش
وضعیت
موضوع بسته شده است.
Similar threads Forum Replies Date
نقد توسط کاربران انجمن 4
تایپ رمان 8
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 0