• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

ویژه رمان فاصله ی جانبی " جلد دوم به سادگیم بخند" | f.k کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع F.K
  • تاریخ شروع

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
491
لایک ها
3,150
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#1

با تشکر از نیلوفر جان برای طراحی جلد.

به نام او

نام رمان: فاصله ی جانبی «جلد دوم به سادگیم بخند»
ناظر: cinder
کد رمان : 1132
نویسنده: F.k کاربر انجمن یک رمان
ژانر:اجتماعی ، طنز و عاشقانه
سطح رمان: پیشرفته

توضیحات:
این رمان مستقل از جلد اول خود می باشد اما می توان ان را در ادامه ی جلد اول خود، خواند.

بر خیالم که خیالت را سپردم به فراموش شده ها...
خبر نداشتم که من همان عاشق مجنون وارم!
مگر جنون از دیوانه رهایی یابد؟!
تا از من عاشق، رفتار سزاوار شاید؟!
f.k
^^^^
پیش گفتار:

مدتی از ازدواج نفس و مهرداد نگذشته بود که نفس متوجه رفتار های غیر عادی و سرد مهرداد می شود.
از دوستان و آشنایان مهرداد متوجه می شود که مهرداد دل باخته ی دختری به اسم نسیم است و این ازدواج فقط برای راضی کردن پدرش و به نام کردن ارث و شرکتش است.
اما با دونستن این قضیه، شرایط فرق می کند و با بچه دار شدن ان دو؛ ورق زندگی آرام هر دویشان به سمت جدایی و طلاق کشیده می شود.

خلاصه:
نفس و پسرش برای تنوع و عوض کردن آب و هوا، به مسافرت می روند . اما با همسر سابق خود رو به رو می شود. مهرداد نیز از طرفی توسط همسرش، نسیم، تحت فشار است و با دیدن نفس، یاد گذشته ها می کند و متوجه می شود که حسش به نسیم، یک حس بچگانه و از روی ه*وس است. اما با کارایی که مهرداد در گذشته انجام داده، ایا نفس او را می پذیرد؟

قسمتی از داستان:
-یعنی چی مهرداد اونجاست و می خواد مهرازو با خودش ببره؟هان یاسمین؟
غزال با نگرانی نگاهم کرد اما با اشاره ی من، ماشین رو، روشن کرد و به سمت خونه روند:
-نمی دونم. هر چی می گم صبر کن تا نفس بیاد گوش نمی ده. کجایی شما دوتا؟
نگاهی به خیابونا انداختم:
-نزدیکیم. رفته بودیم آژانس برای خرید بلیط.
با نگرانی ادامه دادم:
-مهراز کجاست؟ نذار همو ببینن.
سعی می کرد ارومم کنه:
-نمی ذارم پسرتو ببره. گوشیم داره خاموش...
همون لحظه تماس قطع شد و منم کلافه به غزال نگاه کردم:
-اومده... می خواد کار خودشو بکنه.
-شما که با هم خوب شده بودید. ماجرا چیه؟
سرمو به سمتش چرخوندم:
-نمی دونم. تو حواست به رانندگی باشه.
دوباره گوشیم زنگ خورد. فوری جواب دادم:
-الو؟ یاسمین؟
-منم!
-مهرداد!
-بله؟! بیا همه چیز رو حل می کنیم.
با لحن گلایه امیزی گفتم:
-تو بهم قول دادی. نه یک بار، بلکه چندین بار که با مهراز کاری نداری!
به غزال نگاه کردم که توجهم به کامیونی که از پهلو نزدیک می شد، جلب شد.
با چشمای گرد شده داد زدم:
-غزال!
و گوشی از دستم افتاد. تا غزال خواست ترمز بگیره، کامیون به ماشین کوبیده شد و..
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

PARISA_R

معاونت سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
3/28/17
ارسال ها
223
لایک ها
2,725
امتیاز
93
محل سکونت
اصفهان
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید


♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.


**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.


** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
491
لایک ها
3,150
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#3

-تنهات نمی ذارم، من دوستت دارم. نمی ذارم بری. من خودخواهم اما هنوزم بهت فکر می کنم...
با کشیده شدن گوشه ی لباسم توسط مهراز، سرم به سمتش چرخید و گیج و سرگردون نگاهش کردم:
-حواست کجاس مامانی؟! غذات سر رفت.
فوری زیر گاز رو خاموش کردم و به حواس پرتی خودم، لعنت فرستادم. رفتم توی سالن دوازده متری خونه و روی مبلای راحتی شکلاتیش، نشستم.
مامان از دستشویی بیرون اومد و در حالی که صورتشو که به خاطر وضو، خیس بود، خشک می کرد، لبخندی بهم زد.
مهراز با دو خودشو بهم رسوند و روی پاهام نشست. خواست حرفی بزنه که تلفن زنگ خورد:
-بدو، برو جواب بده.
با بد اخلاقی و اخم و تخم، بلند شد و تلفن رو جواب داد. حواسم پی چند لحظه ی پیش بود. با اینکه از جدایی من و مهرداد؛ چهار سال گذشته بود اما هنوزم نتونسته بودم فراموشش کنم.
تمام این چهار سال، روی پای خودم وایستاده بودم و جدا زندگی می کردم. حتی اجازه ی دلسوزی از طرف مامان و بابا رو نداشتم. حتی دور تمام دوستامو که یه روزی برام عزیز بودن، خط کشیدم!
تنها پل ارتباطی منو مهرداد، پول های واریزی ماهانش بود. که به حساب شخصیم می ریخت. پوزخندی روی لبم نشست.
اگه یه روزی بخواد برگرده، چی جوری می خواد مقابل خانوادش بایسته و بگه تمام مدت دروغ گفتم و زنده بودم؟!
-مامان؟! خاله یاسیه. اون یکی تلفن رو بردار.
از روی مبل کنده شدمو به گوشه ی سالن قدم برداشتم. تلفن بی سیم رو، برداشتم و روی صندلی تکی نشستم:
-الو؟!
صدای پر انرژی یاسمین توی گوشم نشست:
-به سلام نفسی! خوبی؟!
لبخندی زدم:
-ممنون. تو خوبی؟! چه خبرا؟!
-زنگ زدم بگم الان که اخرای بهاره. بعدشم تابستونه؛ توی خونه بیکار نشین. بریم مسافرت.
دستی به موهای قهوه ایم کشیدم:
-نمی دونم. کجا بریم؟! با کیا؟
با صدای بچگونه ای گفت:
-بریم دبی. با خودم.
متعجب گفتم:
-دبی؟ فکر کردم الان می گی شمال.
تک خنده ای کرد:
-چه فرقی داره؟ راستش یکی از دوستام توی خدمه ی پروازه. می خوام همراهش برم. تو و مهرازم بیاید از تنهایی بیاید بیرون.
کمی فکر کردم و گفتم:
-مگه خودت توی مراقبت نیستی؟
-مراقبت پرواز؟ بیخیال. می خوام با دوستام خوش بگذرونم.
چتری هامو کنار زدم:
-بذار فکر کنم. به مادرو پدر مهردادم باید بگم. می دونی که چقدر دوستش دارن.
-اره. ولی این به تو مربوطه. زود تر خبرشو بده. اقامتمون هم خونه ی غزاله.
با شک گفتم:
-غزال؟
-اره. همون دوستم که توی کوه بود. پدربزرگش ترکه. برای همین کشورای اون سمتی زیاد می ره.
-الان ربطش چی بود؟!
کمی سکوت کرد و یهو زد زیر خنده:
-خودمم نفهمیدم. در کل اونجا خونه داره. یکی از دوستاشم باهاش زندگی می کنه.
-باشه. خبر می دم . کاری نداری؟
-نه، خداحافظ.
خداحافظی گفتمو تلفن رو، قطع کردم. با داد مهراز، فوری از جام بلند شدم و به سمت صداش رفتم که دیدم داره میاد سمتم. یهو پرید بغلم و آویزون گردنم شد:
-چی شده؟
با ذوق زیاد، شروع کرد به حرف زدن:
-مامان قبول کن. قبول کن !
اخمی کردم:
-تو باز گوشیو قطع نکردی و حرفامونو گوش دادی؟
خودشو لوس کرد و بوسه ای روی گونم کاشت:
-مامان.
به لحن بچگونش خندیدم و آروم گذاشتمش روی زمین.
-بذار ببینم مامان بزرگت چی میگه.
دستمو کشید و تلفن رو داد به دستم:
-بیا زنگ بزن بگو.
مامان کنارم نشست:
-زنگ بزن. وقتی دوست دارن ببریش سفر، نه نگو!
لبمو گزیدمو به چشمای پر رضایت مامان خیره شدم.
 
آخرین ویرایش

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
491
لایک ها
3,150
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#4

به رفتارش خندیدم:
-این جوری نمی شه که.
با اون سن کوچیک و قیافه ی بچگونش، اخمی کرد که بیشتر خندم گرفت. اما می دونستم بخندم، بیشتر ناراحت می شه. برای همین رو به روش زانو زدمو دستامو گذاشتم دو طرف صورتش که باز ادامه داد:
-مامان! خواهش‌ می کنم.
و تلفن رو به سمتم گرفت. لبامو روی هم فشردمو به محمد اقا، پدرشوهر سابقم؛ زنگ زدم.
طبق معمول، سر دو زنگ، جواب داد:
-سلام دخترم.
لبخندی زدم و سلامی کردم. بعد از اینکه حال منو مهراز رو پرسید، دلیل زنگ زدنمو جویا شد:
-چیزی شده؟
به مهراز نگاه کردم که مظلومانه، بهم خیره بود و جیکش در نمیومد:
-راستش قراره با دوستم برم مسافرت.
با خوش رویی استقبال کرد:
-به سلامتی! حالا کجا؟
اب دهنمو قورت دادم:
-دبی.
یکمی مکث کرد:
-دبی؟!
گوشه ی لبمو گزیدم:
-برای یه مدت کوتاه. برمی گردیم.
نفس عمیقی کشید:
-پس من سمیه رو اماده می کنم.
تشکری کردمو خداحافظی گفتم.
مهراز چشم به دهنم دوخته بود. ابرویی بالا انداختم:
-چیه؟!
با لحن اروم و بچگونش گفت:
-قبول کرد؟
چشمکی بهش زدم:
-معلومه! بذار مامان بزرگ هم قبول کنه، چمدونمون رو می بندیم.
پرید رو هوا و جیغی کشید:
-اخ جون.
لبخندی زدم و به رفتاراش، چشم دوختم. اگه مهراز نبود، من چی می شدم؟! مهرازی که شده بود راز پدرش. پدری که زنده بود و خودشو مخفی کرده بود.
 
آخرین ویرایش

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
491
لایک ها
3,150
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#5

دستمو کشید و رفت سمت اتاقش:
-نکن مهراز. دستم.
رفتیم توی اتاقش. یه اتاق با دیوارای ابی و سفید. کلکسیون ماشیناش ، از توی ویترین خودنمایی می کرد. از یه طرفم لباسای ریخته شده ی روی زمین.
-مهراز! لباساتو جمع نکردی؟
خودشو زد به اون راه و به منی که با اخم نگاهش می کردم، گفت:
-بیا چمدون بچینیم.
کنارش روی زمین نشستمو در حالی که لباسای پخش و پلاشو جمع می کردم، گفتم:
-اول بذار سمیه جون اجازه بده.
مظلومانه توی چشمام خیره شد:
-قول بده نذاشت، یواشکی بریم!
تک خنده ای کردم که عصبی شد:
-اِ! قول بده. نخند.
نوک بینیشو کشیدم:
-مهی تو که می دونی مامان بزرگت چقدر دوستت داره؟!
سری به نشونه ی مثبت تکون داد:
-خب پس، دلت میاد تنهاش بذاری؟
-اره!
چشمام گرد شد. خیلی رک و راست گفت اره.
-یعنی حاضری یه روزی هم منو تنها بذاری؟!
لباشو خورد و گفت:
-نه. تو مامانمی. اما سمیه همش منو می چلونه. بعدم تفیم می کنه.
دستی روی سرش کشیدمو موهاشو مرتب کردم:
-چون دوستت داره.
با لجبازی گفت:
-نمی خوام.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
491
لایک ها
3,150
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#6

پوفی کشیدم و موهامو از جلوی صورتم زدم کنار. خواستم از جام پاشم که دستمو گرفت:
-بریم خونه ی بابابزرگ اینا.
-برای چی؟
-می خوام ازشون خواهش کنم تا بذارن بریم.
لبخندی زدم:
-باشه. اتاقتو مرتب کن. می ریم.
منو هل داد و از اتاقش انداخت بیرون:
-برو حاضر شو.
و درو به هم کوبید. خندیدم و رفتم توی اتاقم. شلوار لی تیرمو به همراه شال و مانتوی مشکیم پوشیدم. داشتم خودمو توی اینه نگاه می کردم که در باز شد:
-بریم؟
ابرویی بالا انداختم:
-مگه اتاقتو مرتب کردی؟
پوزخندی زد و ابروهاشو داد بالا. مثلا می خواست کلاس بذاره:
-کو؟ ببینم؟
با هم رفتیم توی اتاقش. یه لحظه خندم گرفت. همه ی ماشیناشو زیر تخت جا داده بود. در کمدشو باز کردم که همه ی لباسا ریخت بیرون.
به سمتش چرخیدم و با ابرو و چشم به اتاق اشاره کردم. لباشو اویزون کرد:
-مامان!
اخمی کردم و گفتم:
-برگشتیم همه رو جمع می کنی می ذاری سر جاشا!
پرید روی هوا:
-باشه. من لباس می خوام.
از بین همون لباساش، یه تیشرت سبز و شلوارک لی دادم دستش.
-دستا بالا!
و لباسشو عوض کردم. خواستم شلوارشو پاش کنم که از دستم گرفت:
-چشاتو ببند!
تک خنده ای کردم و چشمامو بستم:
-حالا باز کن.
لباسشو کردم توی شلوارش. خواستم بلندشم که دستمو گرفت:
-عینکم کو؟
شونه ای بالا انداختم:
-نمی دونم. عینک توعه.
اخمی کرد:
-شما همش وسایلامو جا به جا می کنی!
بلندش کردم:
-شما خودت مرتب باشی، دیگه عینکت گم نمی شه.
جیغی زد:
-اوناهاش.
اخمامو توی هم کردم:
-گوشم درد گرفت.
توی بغلم تکون می خورد و دلا می شد. عینکشو از روی تختش برداشتمو دادم به دستش:
-وول نخور.
در حالی که مامان به بحثمون می خندید، کیفمو به دستم داد.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
491
لایک ها
3,150
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#7

با اون عینک افتابیش، یه جیگری شده بود که نتونستم طاقت بیارمو بو*سیدمش.
-اه مامان.
با گفتن خداحافظ، از مامان فاصله گرفتم و رفتم.
خندیدمو از خونه خارج شدم. یه خونه ی دربست که فقط یه طبقه داشت. از توی‌ باغ کوچیکش رد شدیم و به سمت پرایدم که کنار درختا، پارک شده بود، رفتیم.
مهراز رو، روی زمین گذاشتم و دزدگیرو زدم. سوار شدیم و زدیم بیرون. توی راه مهراز همش وجه ووجه می کرد و اروم و قرار نداشت.
همین کاراش باعث می شد که کمتر استرس بگیرم. می دونستم که مهراز خیلی دوست داره بریم مسافرت. تا حالا هم پیش نیومده بود که دو تایی بریم. وابستگی زیاد سمیه خانم به مهراز نگران کننده بود.
اون اوایل که کوچیک تر بود، همش میومد خونمون . بعد ها که محمد اقا گفت که راحت نیستیم، به زنگ زدن اکتفا کرد.
الان هم می ترسیدم مخالفت کنه و یا بگه ما هم بیایم. بعد از ده دقیقه، جلوی خونشون نگه داشتم که مهراز فوری پرید پایین.
-مواظب باش!
رفت توی پیاده رو و زنگ خونه رو زد. منم ماشین رو پارک کردمو رفتم سمتش که همون لحظه در با صدای تیکی باز شد.
سوار آسانسور شدیم. مهراز همش تکون می خورد و اروم و قرار نداشت. شونه هاشو گرفتم و مقابل خودم نگهش داشتم:
-آروم باش!
از پشت عینکش‌ نگاهی بهم انداخت:
-اگه اخم کنم جذبه دار تر میشم یا بخندم؟
ابرویی بالا انداختم و در حالی که از آسانسور خارج می شدم، گفتم:
-دو تاش. چه طور؟
-می خوام جذبه بگیرم تا بذارن بریم.
لبخند مهربونی به سادگیش زدم. در توسط محمد اقا باز شد و با روی گشاده ای احوال پرسی کرد:
-خوبی دخترم؟
سری تکون دادم و با مهراز رفتیم داخل:
-اگه می دونستم میاید، به سمیه می گفتم که شام بذاره.
سرکی توی خونه کشیدم:
-نه . نمی خواستیم زحمت بدیم. مهراز اصرار کرد.
و به مهراز خیره شدم. با اخم و دستای به هم قفل شده،‌ نگاهمون می کرد. خندم گرفته بود اما چیزی‌ نگفتم:
-چرا‌ پسرمون اخماش تو همه؟
مهراز جوابی نداد که تشر زدم:
-مهراز! بابا بزرگ با توئه.
-بذار راحت باشه دخترم.
چیزی نگفتم که در اتاقی باز شد و سمیه خانوم رو دیدم. با اون چشمای مشکی و صورت سفیدش، یاد مهرداد افتادم. چقدر شبیه هم بودن. مثل منو مهراز...
-خوبی نفس؟!
سری تکون دادم و تشکر کردم. با دیدن مهراز، به سمتش رفت و بغلش کرد. در حالی که می ب*وسیدش، یاد حرف مهراز افتادم که گفت تفیم می کنه.
بنده خدا سمیه خانوم. اخمای مهراز همچنان در هم بود و قصد نداشت عینک افتابیشو از روی چشماش برداره.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
491
لایک ها
3,150
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#8

رفتیم توی سالن و مهراز کنارم نشست. سمیه خانم نگاه غمگینی بهش انداخت که دلم سوخت.
وقتی نگاه خیرمو روی‌ خودش دید، لبخند تلخی زد:
-پس می خواید برید؟
مهراز جای من جواب داد:
-اره.
با دستم بهش ضربه ی آرومی‌ زدم تا ساکت بشینه:
-محمد آقا گفت دبی. چرا دبی؟
باز مهراز گفت:
-دریا داره.
با اخم نگاهش کردم که ساکت شد:
-راستش سمیه خانم! یکی از دوستام مراقبت پروازه. اینبار خودش داره می ره دبی. از منم خواست که همراهیش کنم.
لبخند امیدواری زد:
-یعنی تنها بری؟ مهرازو می ذاری پیش ما؟
با درموندگی نگاهش کردم. یک ثانیه جدا شدن از مهراز برابر بود با مرگم. چی جوری‌ می‌تونستم پاره ی تنمو ول کنم و برم دنبال خوشگذرونی؟!
مهراز با بغض نگاهم کرد:
-اره مامان؟ منو نمی بری؟!
هل شده گفتم:
-سمیه خانم شما که می دونید من بدون مهراز هیچم. چیجوری ولش کنم و برم؟
حتی برنگشتم تا چشمای اشکی مهراز رو ببینم. از سمیه خانم توقع نداشتم همچین حرفیو جلوی مهراز بزنه.
بر فرض که من می خواستم تنها برم؛ باید جلوی مهراز بگه؟!
سمیه خانم اخمی کرد:
-دوست ندارم عروس و نومو بفرستم جای غریب!
منم متقابلا اخمی کردم:
-من عروس شما نیستم. سرپرستی مهرازم دست شما نیست. اگه همیشه مورد میل شما رفتار کردم، یه خاطر احترامی بود که براتون قائل بودم. مهراز دوست داره بره. منم می برمش.
مهراز چهارسالمو بغل کردمو خواستم برم که محمد اقا دستمو کشید:
-نفس!
با صدایی که گرفته بود، گفتم:
-شماها نمی دونید مهرداد چی به سرم اورد. دیگه هر چی بین منو هر چی که مربوط به اونه، تمومه.
صدای گریه ی سمیه خانم بلند شد. توی پادری بودم و داشتم کفشای مهراز رو یه پاش می کردم کن گفت:
-پشت پسر تیکه پاره و مُردم حرف نزن.
پوزخندی زدم. تیکه پاره و مُرده؟ سری از روی افسوس تکون دادمو اونجا رو ترک کردم.
این زن خبر نداشت. خبر نداشت پسرش به خاطر یه مشت پول با من ازدواج کرد. خبر نداشت که منو پایبند و عاشق خودش کرد. نمی دونست پسرش پی و دلباخته ی یکی دیگس... نمی دونست زندس! از همه مهمتر زنده بودنش که از همه مخفی کرده بود!
نه خبر نداشت. منم نباید تندی کنم.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
491
لایک ها
3,150
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#9

مهراز دستمو گرفت و سوار ماشین شدیم. خم شدمو کمر بندشو بستم. یاد روزایی افتادم که مهرداد خم می شد و کمربندمو می بست.
نفس عمیقی کشیدمو با یه تیک اف، از محله، خارج شدم.
توی ماشین سکوت بود. می دونستم که مهراز از برخورد منو سمیه خانم ناراحت شده . از طرفی هم می دونست حالم خوب نیست و چیزی نمی گفت.
لبخند تلخی زدم و نیم نگاهی بهش انداختم که با لب و لوچه ی آویزون، بیرونو نگاه می کرد:
-چی شده که پسر من اخماش تو همه؟
با حواس پرتی نگاهم کرد. پسر کوچیکم فکرش مشغول بود! اخمی کردم و به رو به رو زل زدم که گفت:
-مامان! مامان !
-جانم؟!
-برام بستنی می گیری؟
دور و برو نگاه انداختم:
-خونه داریم.
اخ جونی گفت و بازم ادامه داد:
-مامان!
با کنجکاوی نگاهش کردم:
-نوارت گیر کرده ها!
اخمی کرد و با لبای غنچه شده گفت:
-اصلا نمی گم.
لبمو گزیدم:
-بگو.
سری به نشونه ی منفی تکون داد. از یه طرف کنجکاو شدم و از یه طرفم خنده گرفته بود:
-مهراز... مامان رو اذیت نکن. بگو!
با لبخند شیطونی گفت:
-کنجکاو شدی؟
تک خنده ای کردم:
-اره.
-میشه گوشیتو بدی؟!
ابرویی بالا انداختم:
-می خوای چیکار؟
شونه ای بالا انداخت:
-می خوام بازی کنم.
حالت پوکر شدم. این بچه هم منو گذاشته سر کار:
-از کیفم برش دار.
برداشت و بازش کرد:
-اس ام اس داری.
سرک کشیدم که گفت:
-انگار از بانکه. همش عدد داره.
پوزخندی زدم. سر برج بود؟ سر هر ماه مهرداد به حسابم پول می ریخت. هر بارم بهم پیام می داد و خواهش می کرد تا جواب تماسشو بدم. اما فکر کرده با پول می تونه نظرمو عوض کنه.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
491
لایک ها
3,150
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#10

***
نگاهی به یاسمین انداختم:
-مطمعنی گیر نمی دن؟
در حالی که حواسش به مهراز بود، گفت:
-اره بابا. خودم اوکی کردم. امضای پدر هم نمی خوان. چون هم فوت شده هم اینکه قبلا ازدواج کردی. ولی برای اینکه برای خروج مشکلی نداشته باشی، همه چیزو چک کردم.
با استرس، غلنج دستمو شکوندم.
-دوستت نمیاد؟
موهای طلاییشو پشت گوشش زد. با چشمای ابی_طوسیش، مصمم نگاهم کرد:
-چرا. خودش میاد. گفت مزاحم نمی شه.
-کی خاله؟
نگاهم به مهراز افتاد. تیشرت ابی با شلوار لی پوشیده بود و موهای قهوه ایشو، مرتب شونه زده بود . یاسمین جلو پاش زانو زد:
-دوستم عزیزم.
مهراز لبخند شیطونی زد:
-دوستت دختره یا پسر؟
با اخم مهراز رو صدا زدم که یاسمین بلند شد و با خنده نگاهم کرد:
-عجب زمونه ایه.
با خنده گفتم:
-اینقدر از تو این چیزا رو دیده، معلومه همینو می گه.
لبشو اویزون کرد:
-دست شما هم مرسی.
منو مهراز خندیدیم که شماره ی پروازمون خونده شد.
-باید بریم.
بسم اللهی گفتمو در حالی که کیف کوچیک مهراز رو، روی دستم مرتب می کردم، به سمت گیت رفتیم.
با سلام و صلوات رد شدیم و از راهرویی که مستقیم به هواپیما وصل بود، گذر کردیم:
-دیدی نفس خانم؟
مهراز رو بغل کردمو از بین صندلیا رد شدم:
-ممنون از کارایی که برام انجام دادی.
ابرویی بالا انداخت:
-ما همینیم دیگه.
صندلی مورد نظر پیدا شد. وسط بود. مهراز با اخم گفت:
-اِ! من می خوام کنار پنجره باشم.
روی صندلی بین خودمو یاسی نشوندمش:
-بشین غر نزن. وگرنه کاپیتان بیرونت می کنه.
مهراز بغض کرده نگاهشو به رو به رو دوخت. یاسی برای این که از اون حالت درش بیاره، گفت:
-مهی می خوای منو ول کنی بری اونجا که چی؟ قراره خوش بگذرونیما!
مهراز با کنجکاوری نگاهش کرد:
-جدی؟
سری تکون داد. با صدای کاپیتان، همگی سکوت کردیم:
-به نام خدا، کاپیتان پویان مرادی هستم....
به همین جمله که رسید، یاسمین با هیجان بلند شد و داشت می رفت که یکی از مهمان دارای زن جلوشو گرفت:
-کجا خانم؟
-منو ببرید پیش کاپیتان.
-نمی شه خانم.
چند ثانیه یاسمین نگاهش کرد.