• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

ویژه رمان فاصله ی جانبی " جلد دوم به سادگیم بخند" | f.k کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع F.K
  • تاریخ شروع

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
نمی دونم چقدر طول کشید که دوباره جلوی در خونه بودم. خونه که تا چند ماه پیش، دم درش ایستاده بودمو انتظار مامان و بابام رو می کشیدم. اینکه بازم ببینمشون و ببینم که مامان و بابا کنار هم ایستادن و منتظرن تا من زنگ درو بزنم.
مهراز با کلافگی ساختمونو نگاه می کرد. نمی دونستم کسی خونس یا نه اما زنگ رو زدم.
بعد از چند ثانیه، بدون حرفی در باز شد. مهراز جلوم راه افتاد و من چمدون رو دنبال خودم کشیدمو سوار اسانسور شدیم.
دم در ورودی با دیدن دختر خاله ی مامانم و یادآوری اون مهمونی کذابی، اخمام توی هم رفت. دخترش کنارش ایستاد. اصلا اینا خونه ی ما چیکار می کردن؟
مهراز بدون اینکه سلامی بکنه، وارد خونه شد.
-خوبه والا، قدیم کوچیکترا یه سلامی به بزرگترشون می کردن!
اخمم غلیظ تر شد. کفشامو در اوردمو سرکی به خونه کشیدم.
-بابا؟
-بابات نیست!
برگشتمو به نیلوفر_نوه خاله ی مامان، خیره شدم:
-کجاست؟
-بیمارستان.
چمدونو داخل یکی از اتاقا گذاشتم و کنار مهراز روی مبل نشستم.
با تلفن زنگ زدم به بابا:
-الو؟
-سلام، کجایید؟
کمی مکث کرد و با صدای گرفته ای گفت:
-مهرداد؟
دوباره پرسیدم:
-کجایید؟ کدوم بیمارستانید؟ اتفاقی افتاده؟
صدای پوزخند دخترخاله ی مامان، توی گوشم زنگ زد.
-بیا به این ادرس.
و تند تند آدرسو گفتو قطع کرد. مردد مونده بودم. نمی خواستم مهرازو همینجا ول کنم و برم. اعتمادی هم به ادمایی که توی خونه حضور داشتن، نداشتم. می دونستم اذیتش می کنن.
ناچارا بلند شدمو مهرازو بلند کردم. با خداحافظی که گفتم، به سمت خروجی رفتیمو سوار اسانسور شدیم.
-کجا میریم؟
خم شدمو بغلش کردم. کم کم داشت سنگین می شد:
-پیش بابابزرگ.
-کجاست؟
-بیمارستان.
اخمی کرد:
-از بیمارستان بدم میاد. خاله غزال توی بیمارستان مرد! مامان منم اونجاست. حالا هم بابابزرگ...
دستی روی موهاش کشیدمو با ایستادن آسانسور، خارج شدم.
با دیدن تاکسی سر کوچه، دستی بلند کردمو خودمو بهش رسوندم. بعد از دادن ادرس، سرمو به پشتی سرم تکیه دادمو به فکر فرو رفتم.
اینجا چه اتفاقی افتاده بود؟ حال مامان بدتر شده بود؟
با دیدن بابا که لباس مشکی تنش بود، تا اخر ماجرا رو رفتم. راه روهای بیمارستان هر لحظه تنگ تر از قبل می شدن و حجم اکسیژن برای نفس کشیدن، کم می شد.
پامو روی سرامیک ها می کشیدم و جلو می رفتم. دلم نمی خواست اون راه روی طولانی تموم بشه اما هر لحظه نزدیک تر می شدم. نزدیک یه خبر بد...
-بابا؟!
با برگشتن بابا قوای توی پام از بین رفت. داشتم سقوط می کردم که دستمو گرفت:
-چرا اینجوری شدی مهرداد؟
دنبال دلیل می گشتم تا صورت اصلاح نشده و لباس سیاه تنش رو بفهمم. دلیلی جز اونی که توی سرم بود و من نمی خواستم به زبون بیارم.
ازم می خواست بگم که چرا اینجوری شدم! چی جوری باید می شدم؟ در عرض دو ماه همه رو داشتم از دست می دادم. اول شرکت که کم کم کارهاش دوباره راه افتاد.
دوم غزال که حکم یه دوست و همراه رو برای من و نفس داشت. سوم نفس که تاوان اشتباهات من بود و چهارم مامان!
مادری که ازش دور شدم تا به خواسته هام برسم. مثل بار اول که ولشون کردمو با پرویی برگشتم و حالا...
من به قولم عمل نکردم! قرار بود با نفس و مهراز برگردم و اون دوباره کنار من ندیدشون!
به کمک بابا روی صندلی نشستم. توانایی ایستادن نداشتم، نه دیگه نداشتم.
-مهراز کجاست؟
زبونم قفل شده بود تا بگم پیش یه پرستار گذاشتمش. دلم نمی خواست حرفی بزنم تا حقیقت رو بدونم.
-مامانم کجاست؟
دستشو روی دستم گذاشت:
-منتظرت بود.
چشمامو روی هم فشار دادم:
-گفت نیام.
-بازم می بینیش.
چشمام یهویی باز شدن. می بینمش؟
-نمی فهمم... مامان کجاست؟
دوباره نگاهش غمگین شد:
-توی اتاق عمل.
نفسم بند اومد. هم خوشحال بودم و هم نگران. هیچ تضمینی برای زنده موندن مامان نبود و هیچ نگرانی برای از دست دادنش.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
-حالا بگو مهراز کجاست؟ دلم براش تنگ شده.
به سمت بیرون اشاره کردم:
-پیش یه پرستار گذاشتمش.
سری تکون داد و از کنارم رد شد تا بره و مهرازو ببینه. به در بسته ی سفید رنگ خیره شدم.
پرستار و دکترای زیادی از در عبور می کردند و رفتار امد داشتن. اما نمی دونستم کدومشون دکتر مامانه. نمی دونستم باید به کی التماس کنم تا وضعیت مامان رو بفهمم. بابا که چیزی نمی گفت. از اولش فقط میخواست بهم اطمینان بده که مامان خوب میشه.
از جام تکون خوردمو به سمت درب نزدیک شدم. همزمان یکی از پرستار ها درو باز کرد و خواست از جلوم رد بشه که گفتم:
-حال خانم امیری چطوره؟
مکث کرد و نیم نگاهی بهم انداخت:
-پسرشونید؟
سری تکون دادم که گفت:
-این چند ماهی که اینجا بودن از شما زیاد تعریف می کردند.
کلافه پرسیدم:
-توی چه وضعیتیه؟
سری به نشونه ی منفی تکون داد:
-مشخص نیست. بسته های خونی به موقع نرسیدن و خون زیادی از دست دادن.
مات موندم. مگه شهر هرت بود که خون به موقع نرسه؟ خواستم از کوره در برم که ادامه داد:
-به هر حال مشکل فقط این نیست. تومورشون بزرگه و نمی تونن مدت زیادی توی اتاق عمل بی هوش باشن. براشون خطریه.
-حالش خوب میشه؟
-باید توسل کنید به خدا. ما توانی توی مداوای ایشون نداریم. فقط می تونیم بستریشون کنیم. الان از اتاق عمل میان بیرون.
و از جلوم رد شد. بعضی وقتا فکر می کنم چیزی بدتر از اتفاقایی که به سرم اومده وجود نداره اما هر چی جلوتر می رم، هی بدتر میشه. حتی یه سری حادثه ها پیش میاد که بدتر از مرگه.
شرایط من هر لحظه با گناهکار بودنم وخیم تر میشد و من بیشتر از قبل نا امید می شدم و به حالت قبلم بر می گشتم.
به قبلی که نفسی نبود، نسیمی نبود. هیچکس اونقدر توی زندگی من پررنگ نبود!
با دیدن مامان توی اون لباس سبز بیمارستان، از دنیا پرت شدم و ذهنم رفت خیلی دور تر از زمان حال. مامان من کسی بود که هوای منو داشت. وابستم بود، و حالا چیجوری می تونست روی اون تخت چشماشو ببنده و نگاهم نکنه؟
از بیمارستان بیرون اومدمو توی ورودی، بابا رو دیدم. کنارش ایستادم که گفت:
-نفس کجاست؟
چشم گرفتمو به مهراز خیره شدم. داشت بستنی می خورد.
-نمی تونست بیاد.
با شک نگاهم کرد:
-نمی تونست؟ مطمعن باشم کاری نکردی؟
از مهراز فاصله گرفتم و به بابا گفتم:
-تصادف کرده.
شوکه نگاهم کرد. بهم نزدیک تر شد:
-یعنی چی؟ چی شد؟
کلافه دستی به موهام کشیدم:
-با دوستش توی ماشین بود؛ کامیون...
با نگرانی پرسید:
-الان حالش چه طوره؟
سری تکون دادم:
-توی کماست.
نفس عمیقی کشید. دستی روی شونم گذاشت:
-حالش خوب میشه.
گرفته پرسیدم:
-مثل مامان؟ من چرا باید الان بفهمم که مادرم دیگه امیدی به برگشت نداره؟ چرا نذاشتین بیام؟
-مادرت نمی خواست!
-این حق من بود.
-میپخواستی میومدی.
با این حرف بابا، مکث کردم. من می تونستم برم و به زور مامان رو ببینم اما نیومدم! چون اونقدری درگیر نفس بودم که برنگشتم.
بابا ادامه داد:
-مامانت خوشحال بود. از اینکه رفتی دنبال نفس، راضی بود.
-دارم از دستش می دم. هم مامان رو هم نفسو!
با صدای گرفته ای گفت:
-امیدت به خدا باشه.
مهراز نزدیکمون شد و چوب بستنیشو، توی سطل زباله ای که کنارم بود، انداخت. خم شدمو بغلش کردم:
-مامان رو بردن بستری کنن.
بابا سری تکون داد و وارد بیمارستان شد:
-سمیه جون کجاست؟
چی می گفتم باز؟ چی می تونستم بگم؟
-مریض شده.
-مثل مامان؟
سری تکون دادم:
-شاید بدتر!
لباشو جمع کرد:
-کی میریم پیش مامان؟
-به زودی.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
با زنگ گوشیم، فوری جواب دادم:
-مهرداد سریع بیا...
نفهمیدم چیجوری مهرازو به پرستارا سپردمو دوییدم توی بخش. چند باری کف کفشم روی سرامیکا، سر خوردن و نزدیک بود تعادلمو از دست بدم.
خودمو به بابا رسوندم.
با دیدنش که روی زمین نشسته بود و شونه هاش می لرزید، وا رفتم. نمی خواستم از این جلو تر برم.
چند تا از پرستارای مرد، بابا رو بلند کردن و توی یکی از اتاقا بردن.
مات به رو به روم خیره شدم. من کی مامان رو دیدم؟
کی حرف زدم؟ چی ازم می خواست؟ من عمل نکردم به حرفش. من باید زودتر بر می گشتم پس چرا اینقد دیر اومدم؟
چرا دیر می رسیدم همیشه؟
-اقا؟
سرمو چرخوندمو بی روح به پرستاری که تا چند لحظه ی پیش التماسش می کردم تا بهم بگه حال مامانم خوبه، رو به روم دیدم:
-تسلیت می گم، ما تموم ...
گوشم کر شد. کاش زودتر کر می شد و نمی شنیدم تسلیت گفتنشو! من عزا دار بودم. از همون اول! همون روزی که نفسو از دست دادم، عزا دار شدم. مگه غیر از این بود که یه آب خوش از گلوم بره پایین؟
من فقط غمم بیشتر می شد! پیرهنم مشکی تر از قبل می شد!
دیگه چقد باید ادمای دورمو از دست می دادم تا تاوانمو پس بدم؟ تا کی باید تسویه حساب کنم؟
من اونقدر بی عقل بودم که مادرمو با داغ خودم امتحان کردم، حالا خدا می خواست به سرم بیاره تا بفهمم؟
من دیگه نمی فهمیدم. از همون لحظه توی خلا فرو رفتم. از همون لحظه یه ثنبل بی روح شدم. زندگی دیگه توی وجودم جریانی نداشت.
***
-بابا؟
نفس عمیقی کشیدم:
-جانم؟
توی آغوشم جابه جا شد:
-چرا همه تنهامون می ذارن؟
نمی خواستم در موردش فکر کنم، چه برسه به حرف زدن. قضیه این بود که من خسته شدم.
خسته شدم از اینکه ادما رو التماس می کردم تا چشماشونو برام باز کنن و به قول مهراز تنهام نذارن.
به بابا که روی مبل نشسته بود و توی سکوت به رو به روش خیره شده بود، خیره شدم.
خط و چروک های کنار چشمش، سفیدی موهاش همه و همه بهم یاد آوری می کرد که این مرد توی این چند سال اخیر چی کشید. دلم نمی خواست اینجوری ببینمش! اما خودمم حال بهتری نداشتم که دلداریش بدم و بگم که منو هنوز داره.
-بیا مهرداد جان! یه چیزی بخور.
از فرشته خانم تشکر کردم. از اول تا اخر هوای منو بابا رو داشت. هنوز چیزی راجب به نفس نگفته بودم. اونم نپرسیده بود. گاهی اوقات که می دید حواسم به مهراز نیست؛ باهاش بازی می کرد و هم کلام می شد اما مهراز هم حرفی نمی زد.
شاید از من تقلید می کرد یا از من می ترسید. توی فامیل پیچیده بود که من همسرمو ول کردمو مهرازو ازش گرفتم. با اینکه حقیقت نبود اما کمی از اون هم نداشت. از اینکه می دیدم بقیه ازنجوری قضاوت می کنن، عصبی می شدم و چند بار جلوی همه فریاد کشیدم که به مهراز نزدیک نشن.
-بابا؟
سرمو پایین گرفتمو چونمو به سر کوچیکش چسبوندم:
-کی می‌ ریم پیش مامان؟ شاید بیدار شده باشه؟
چشمامو روی هم گذاشتمو با صدای ارومی جواب دادم:
-فردا می رم دنبال بلیط.
لبخندی زد و سری تکون داد. حالا بعد از دو هفته اروم شده بود و بی قراری نمی کرد. کاش منم اروم می شدم! کاش نفس بیدار می شد و ارومم می کرد.

-مهراز! پاشو وقت خوابه.
مهراز ازم جدا شد و به دنبال فرشته خانم رفت. مشتمو به پام کوبیدم و پاشدم.
کنار بابا قرار گرفتم و دستمو روی شونش گذاشتم. تازه حضورمو حس کرد.
-بابا؟
بدون حرف، سری تکون داد. نفسی گرفتم:
-باید برگردم پیش نفس. مهراز می خواد برگردیم.
-برو.
-به فرشته خانم چیزی نگفتم. نمی دونم چی جوری بگم.
جوابی نداد. نفسو فوت کردمو خواستم برم که فرشته خانم رو کنار ستون پذیرایی دیدم. مهراز هم دستشو گرفته بود و به ما نگاه می کرد.
-چیو بهم نگفتی مهرداد؟
چشمامو روی هم فشار دادمو سرمو تو دستام گرفتم. گند زده بودم و نمی دونستم چه توضیحی بدم.
صدای قدم پاهاش نزدیک تر شد:
-چیو نگفتی مهرداد؟ چیزی شده؟ نفس طوریش شده؟
سری به نشونه ی منفی تکون دادم. نمی دونستم چی جوری جمعش کنم. بابا پادر میونی کرد:
-مهرداد و مهراز می خوان برگردن.
به سمت بابا برگشتم. اروم نفسمو فوت کردم و قدرشناسانه نگاهش کردم.
-به این زودی می خواید برید؟
با دستم به مهراز اشاره کردم:
-دلش برای مامانش تنگ شده. باید برگردیم. همگی با هم میایم.
مهراز نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-باید برگردیم. مامان بیدار...
-من مهرازو می خوابونم.
و به سمت مهراز رفتمو بغلش کردم.
فرشته خانم با تعجب نگاهی بهم انداخت و به سمت آشپزخونه رفت.
 
آخرین ویرایش

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
به سمت اتاق قدیمیم رفتیم. مهرازو روی تخت گذاشتمو پتو رو روش کشیدم. هوا کم کم داشت سرد میشد و هوای پاییزی می شد.
-برام قصه می گی؟
دستی روی سرش کشیدمو روی تخت نشستم:
-چه قصه ای بگم؟
شونه ای بالا انداخت:
-نمی دونم. بابا، با مامان کجا اشنا شدی؟
لبخند تلخی روی لبام نشست:
-منو بابابزرگ و مامان بزرگ رفتیم خونشون خواستگاری.
پلکی زد و پرسید:
-بعد مامان گفت اره؟
تک خنده ای کردم:
-اگه نمی گفت که ازدواج نکرده بودیم.
مصرانه پرسید:
-اگه می گفت نه، اصرار می کردی؟
اخم مصنوعی ای کردم:
-برای چی می پرسی؟
روی تخت نشست و دستاشو به هم قلاب کرد:
- وقتی از مامان می پرسیدم می گفت اصرار می کردی!
با تعجب نگاهش کردم. که ادامه داد:
-مامان می گفت خیلی دوستت داره. توام مامان رو دوست داری؟
به جملاتی که مهراز می گفت فکر می کردم. نفس گفته بود دوستم داره؟ در مورد من با مهراز حرف می زده و جوری تعریف می کرده که من دوستش داشتم؟! من چقدر مدیونش بودم! با اینکاراش نمی خواست شخصیت پدرو برای مهراز خراب کنه. منی که ولشون کرده بودم و لایقم بود بدتر از اینا.
با دستی که تکونم داد، حواسم جمع شد:
-دوستش داری؟
دوباره خوابوندمشو بو*سه ای روی پیشونیش زدم:
-مگه می شه دوستش نداشت؟
چراغو خاموش کردمو از اتاق اومدم بیرون. به در تکیه دادم. نمی دونستم باید چیکار کنم. داشتم دوباره غرق افکارم می شدم که با صدای زنگ گوشیم، حواسم جمع شد:
-بله؟
-مژده بدید اقای رحیمی!
دوباره امید توی وجودم جریان پیدا کرد. تکیه ام رو از در گرفتم:
-چیزی دستگیرت شده فرشاد؟
تند تند و با هیجان توضیح داد:
-راننده آقا، راننده رو پیدا کردیم. باهاش حرف زدم و اعتراف کرده به جرمش.
زیرلب خدا رو شکر کردم و پرسیدم:
-نسیم چی؟ خبری ازش نشد؟
-روی چند تا از کاراش مشکوک شدیم. دارم تحقیق می کنم. ان شاالله اینم خیره.
سکوت کردم که پرسید:
-کی میاید؟
انرژیم دوباره فروکش کرده بود. من باید ثابت می کردم که کار نسیمه:
-فردا میرم دنبال بلیط.
-می خواید من براتون بگیرم؟
دستی روی پیشونیم کشیدم:
- کار خوبی می کنی.
و با مکث گفتم:
-میشه به بیمارستان هم سر بزنی؟
-چشم اقا.
و بعد خداحافظی کرد.
***
روزا می گذشتن اما تمومی نداشتن. نفس نمی خواست بلند شه. نمی خواست بعد از دو ماه چشماشو باز کنه. مهراز دیگه بهونه نمی گرفت.
می دونست منم از این وضعیت کلافم. فرشته خانم کم کم فهمیده بود و...
حال بابا هم تعریفی نداشت. می خواست بیاد پیش من و به قول خودش من تنها یادگار مامان بودم.
و من... من خودمو نمی شناختم. زود از کوره در می رفتم و خسته بودم. خسته از این کشمکش ها و بازی های نسیم.
نسیم در حالی که رو بازی می کرد، جوری برنامه می ریخت که هیچ وقت پاش وسط ماجرا نیاد. حسام از وقتی که فهمید نسیم چیکار کرده، می خواست هوای منو داشته باشه ولی چیزی که من نیاز داشتم نفس بود!
من می خواستم نفس بکشم و داشته باشمش. چه طور می وونستم وقتی بهم می گن فراموشش کن شاید دیگهبیدار نشه، فقط نگاهشون کنم و چیزی نگم؟
من نفسو، نفس می کشیم. چه طور مز تونستم اسمشو فراموش کنم وقتی که ثانیه به ثانیه ی من بهش بند بود؟
اصلا مگه اسمشم قابل فراموش کردن بود؟
من توی این شهر غریبه، غریبه تر از هرکس شدم. در ظاهر بابا و مهراز پیشم بودند اما ازم فاصله می گرفتن.
می فهمیدن به این تنهایی نیاز دارم. نیاز دارم تا کنار بیام.
با صدای گوشیم، نگاه از پنجره ی رو به روم گرفتم.
-بله؟
صدای فرشاد توی گوشم پیچید:
- امروز دادگاهشه. نمیاید؟
در حالی که جوابشو می دادم، کتمو از روی صندلی برداشتم:
-یه ثانیش رو هم از دست نمی دم.
و از خونه زدم بیرون. اولین دادگاه نسیم بعد از این دو ماه. زعد از اینکه ثابت شد دستی توی پرونده داره و برای تایید کردنش به یه شاهد نیاز داشتن. شاهدی که اون روز نسیمو دیده باشه.
و نفس من، شاهد این پرونده خواب بود!
سوار تاکسی شدمو خودمو به جلسه رسوندم.
فرشاد دم در با پالتوی مشکی ایستاده بود تا منو دید، سلام کرد:
-بریم داخل.
درو برام باز کرد و پشت سرم اومد. وقتی که وارد جلسه شدم، قاضی داشت برگه های توی دستشو مرتب می کرد که با دیدنم اجازه ی ورود داد.
روی صندلی چوبی نشستم و فرشاد هم کنارم ایستاد و شروع کرد به حرف زدن. حوصله ی گوش دادن نداشتم. نگاه خیره ی نسیم آزارم می داد.
با اخم برگشتمو نگاهش کردم. ظاهرا بازداشتگاه بهش نساخته بود! صورتش اب رفته بود و چشماش بی حس شده بودند.
پوزخندی زد و گفت:
-واقعا مهرداد؟ فکر کردی بیدار میشه؟ هنوزم بیخیالش نشدی؟
از عصبانیت دندونامو روی هم فشردم و جلوی خودمو می گرفتم که پا نشمو نزنمش:
-هر کاری دلت می خواد بکن! نه نفس بیدار میشه و نه من اعدام میشم.
چشمکی زد و ادامه داد:
-ضربش خیلی کاری بود.
-سکوت رو رعایت کنید!
نسیم تکیشو به صندلی داد و با لبخند به قاضی خیره شد. اما من... ارامش نداشتم. نمی تونستم اروم باشم.
از جلسه بیرون اومدمو راهرو رو قدم رو می کردم و پشیمون بودم که چرا نزدم توی صورتش؟