• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

ویژه رمان فاصله ی جانبی " جلد دوم به سادگیم بخند" | f.k کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع F.K
  • تاریخ شروع

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#11

مهراز دستمو گرفت:
-چرا خاله اینجوری می کنه؟
-نمی دونم.
-پرتش نکنن بیرون.
با خنده نگاهش کردم که صدای جیغ یاسی بلند شد:
-پویان!
با چشمای گرد شده، نگاهش کردم. مهمان دار عصبی نگاهش می کرد اما یاسی همینجوری می گفت:
-پویان!
یهو یه مرد با فرم خدمه ی پرواز نزدیک شد و جلو اومد. یاسمین با شوق گفت:
-پویان! ببین این زنیکه نذاشت بیام پیشت.
مهمان دار با ناز و چشم غره به پویان گفت:
-اقای مرادی...
پویان پرید وسط حرفشو با اخم گفت:
-بفرماید سر کارتون خانم نیک منش.
و رو به یاسمین گفت:
-خوبی عزیزم؟
متعجب نگاهشون می کردم که از صندلی من دور شدن و رفتن. بعد از چند دقیقه، یاسی تنها اومد و نشست.
همین جوری نگاهش می کردم که گفت:
-چیه؟
مهراز گفت:
-خاله این همون دوستت بود؟
یاسی باز ذوق کرد و با هیجان گفت:
-اره خاله.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#12

و یه هندزفری در اورد و گذاشت تو گوش خودشو مهراز.
منم سرمو با گوشیم گرم کردم. داشتم اس ام اسای مهرداد رو پاک می کردم که چشمم به یکی‌ از پیاماش افتاد:
-نفس! یه فرصت بده. خواهش می کنم.
-لطفا بردار. چرا باور نمی کنی که عوض شدم؟
-بذار صداتو بشنوم!
لبامو روی‌هم فشار دادم. بازم توی این شرایط دلم براش می‌سوخت. مهرداد خیلی بی چاره بود.
افتاده بود بین عشق و دوست داشتن. عشقی که از روی هو*س بود و دوست داشتنی پر از ترس و طمع!
نفس عمیقی کشیدم و به مهراز چشم دوختم. پسری که بهم اجازه ی نفس‌کشیدن می داد. بهم کمک کرده بود که روی پاهام بایستم.
با یاسمین اهنگ گوش‌می داد و شوخی می کردن. خواستم وارد بحثشون بشم و هندزفریو از مهراز گرفتم:
-ببینم چی‌گوش می دید.
-مامان خیلی قشنگه.
-منو ببخش که عشق مسخرم صد راته
نبوده تقصیر من
نبوده تقصیر تو
یاد خودم افتادم. این حس من به مهرداد و اون به من، تقصیر هیچکدوممون نبوده. همشون اتفاقی بود:
-نابوده این زندگیم
نباشه یه شب تصویر تو
حرفایی که بهت نزدم
روی ورقه نوشتم تقدیم تو
دستتو بده تا ببرمت بالا
حرفاتو بهم بزن همین حالا
از همون روزی که دیدمت
عاشقتم تا حالا
من عاشق مهرداد بودم هنوز...

مهرداد:

-دارم می شم عاشقش
نمی بره خوابم اگه شب نکنم فکر بهش
نمیره از یادم حتی خنده ها و اون چشش
اگه بیاد سمتم می کنم عشقمو ثابتش
دستی روی موهام کشیدم. این اهنگ بد جور حرف دلمو می زد. دنبال یه فرصت بودم تا نفس رو برگردونم اما خودمو حسابی خراب کرده بودم:
-بده به من قول که اگه بیام پیشت
و کنارت می دی بهشتتو فقط با یه نیم نگاهت
بده به من قول که دیگه یادت نره این شبارو
اگه بره یاد تو رو می سپرم به قرص ماهت
یهو اهنگ قطع شد. با صدای برخورد کلید با میز شیشه ای ، سرمو بلند کردمو به نسیم چشم دوختم:
-بازم این اهنگ مسخره؟
بهم نزدیک شد و دستشو روی دسته های مبل گذاشت:
-همه چی تموم شد مهرداد! تو برای نفس مردی. فراموشش کن. بهتره برای محکم تر کردن زندگی خودمون تلاش کنی.
با بی حالی نگاهش کردم:
-نمی شناسمت نسیم.
اخمی کرد و صاف ایستاد:
-منم تو رو نمی شناسم.
پوزخندی زدمو نیم نگاهی به چهره ی عصبیش انداختم. اون نسیمی که مهربونیش زبون زد همه بود کجا و این نسیمی که از خشم و حرص پر‌ بود، کجا؟!
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#13
از جام بلند شدم و کتمو از روی دسته ی صندلی برداشتم. داشتم خارج می شدم که صدام زد:
-کجا می ری؟!
بی حوصله گفتم:
-قدم بزنم.
داشتم کفشامو می پوشیدم که گفت:
-صبر کن. الان میام.
با صدای بلندی گفتم:
-می‌خوام تنها باشم.
و از خونه خارج شدم. خونه ای که توی طبقه ی دهم یه آپارتمان قرار داشت. توی آینه ی اسانسور، به خودم خیره شدم.
من، مهرداد رحیمی؛ برای دومین بار عاجز بودم. در برابر زنی که صادقانه کنارم بود و کمکم می کرد اما من...
پوفی کشیدمو از اسانسور خارج شدم. در و دیوارای شهر ترکیه، فضای رسمی و سردی رو به نمایش گذاشته بود.
بی تفاوت سرمو به زیر انداختم و به سنگ فرش پیاده رو، خیره موندم. اروم قدمامو بر می داشتم و جلو می رفتم.
شاید باید بگم هم جلو می رفتم هم عقب. جسمم جلو و روحم عقب! هنوزم نمی فهمم چرا‌ باید رابطه ی منو نفس اینجوری باشه؟! می دونم که بی توجه بودم اما منم توی دوراهی گیر بودم.
دستمو توی جیبم فرو بردم و داخل یه کافی شاپ رفتم. پشت یکی از میزا نشستم و بعد از سفارش کیک و قهوه، دستامو به هم قلاب کردم.
بابا از کجا می دونست رابطه ی منو نسیم یه حس بچگونس؟ فقط با یکی دو برخورد گفت به درد هم نمی خورید. راست می گفت.
نسیمی که چشممو کور کرده بود، این نبود. من یه دختر اروم و صبور می دیدم اما الان؛ دختری که حریص پول و مقامه.
نسیم برای من نقش بازی می کرد و حالا که مطمعن بود من مال خودشم، روی واقعیشو نشون داد.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#14
دستی روی صورتم کشیدم. مرور این چهار سال فقط بدبختی و یکه خوردن خودمو نشون می داد.
من ساده به گفته ی نسیم، برای محکم کردن رابطمون؛ می خواستیم بچه دار بشیم اما نسیم توی باروری مشکل داشت.
اینو بار ها از دکترای مختلف شنیده بودم ولی یه بار هم نتونستم به خودش بگم. همینم اتیش زد به این زندگی پوشالی.
با قرار گرفتن قهوه و کیک، دست از خاطراتم کشیدم و توی سکوت مشغول شدم.
با یه تصمیم آنی، گوشیمو از توی جیب کتم در اوردمو به نفس زنگ زدم:
-مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد. تماس شما از طریق پیامک...
گوشیو از گوشم فاصله دادم و به نقطه ای چشم دوختم. کجا بود یعنی؟! تک خنده ای کردم:
-همچین می گی انگار همیشه می گه کجاست!
از جام بلند شدمو پول رو روی میز گذاشتمو رفتم سمت شرکت. چون نزدیک بود، سریع رسیدم.
این جا رو به کمک یکی از سرمایه گذارا، برپاش کردم. پیرمردی که از مهر و محبت برام کم نذاشت.
بار ها خواست مشکلمو حل کنه و به خانوادم بگه که زندم اما ازش می خواستم اینکارو نکنه.
واقعا چی جوری می خواستم توی روی پدر و مادرم ظاهر شم و بگم :
-سلام خوبید؟ من زندم!
کم کمش بابا زیر مشت و لگد لهم کنه و مامان از فکر اینکه مرده، زنده شده؛ غش!
لبخند محوی از این تصور روی لبم نشست.
اخ! پسری که توی این مدت، یه بارم ندیدمش و نفسی که فقط یه عکس پاره و پوره ازش دارم.
نفس عمیقی کشیدم و وارد دفترم شدم. کارم مثل کار توی ایرانم بود. نساجی فرش!
کتمو روی صندلی گذاشتم و روش نشستم. برای خودم چرخ می خوردم و چشمامو بسته بودم که در باز شد:
-مهرداد.
صندلیو نگه داشتم و به اقای حقیقی نگاه کردم:
-جانم؟!
و از جام بلند شدم. لبخندی زد و نزدیک تر اومد:
-یه واردات نخ داریم. می خواستم شما زحمتشو بکشی.
سری تکون دادم:
-چشم!
با کمی مکث گفت:
-از ایران.
و اتاقو ترک کرد. خشک شده به در بسته، چشم دوختم. ایران؟! چه قصه ای داشتم برای سر هم کردن؟!
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#15
دستی توی موهام کشیدم و از اتاقم خارج شدم. اقای حقیقی رو توی پیچ راهرو دیدم. فوری خودمو بهش رسوندم:
-اقای حقیقی.
برگشت و با ابهت همیشگیش بهم چشم دوخت:
-من نمی تونم برم ایران.
اخمی کرد:
-بالاخره باید برگردی. نمی شه همش مخفیانه زندگی کنی.
لبامو روی هم فشار دادم و با ارامش گفتم:
-من به شما خیلی مدیونم. می دونم صلاحمو می خواید. وقتی به عنوان یه مرده اومدم اینجا و از شرکتی که ظاهرش برای زن سابقمه اما پولش توی جیبم می ره؛ حمایتم کردید، حتی باعث شدید یه شرکت هم اینجا بزنم. اما به اینم توجه کنید که اگه من برم ایران؛ اول نسیم دعوا می کنه. بعد خانوادم جا می خورن.
و با صدای اروم تری گفتم:
-با اینکه مشتاق دیدن نفس و پسرمم اما ازشون خجالت می کشم.
دستی روی شونم گذاشت:
-برو.
و روشو ازم گرفت. کلافه به قدمای رفتش خیره بودم. این همه سخنرانی کردم براش و اخر گفت برو؟
کجا برم؟! چشمامو روی هم فشار دادم. با صدای زنگ گوشیم، به خودم اومدمو فوری جواب دادم.
نمی دونم چه حس مزخرفی بود که با خودم می گفتم؛ شاید نفس زنگ زده؟
-الو مهرداد؟!
نفسمو فوت کردم و با صدای ارومی گفتم:
-بله؟
-کجا رفتی؟ یه هوا خوردن این همه معطلی داشت؟
در حالی که به سمت اتاقم می رفتم، دستی به موهام کشیدم:
-نسیم کش نده. رفتم شرکت.
-الان میام اونجا.
و تلفن رو قطع کرد. پشت میزم نشستمو سرمو توی دستام گرفتم.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#16
نفس:

توی فرودگاه منتظر غزال بودیم. مهراز خوابش میومد و کلافم کرده بود. یاسی هم که دید خستم، مهراز رو توی بغلش گرفته بود و خوابونده بود.
با صدای چرخ ساکی که از پشت سرمون میومد، نیم نگاهی به پشت انداختم که با دیدن همون خلبان، ابرویی بالا انداختم:
-سلام.
خیلی مودبانه سلام و علیک کردیم. یه پسر چشم و ابرو مشکی بود و به یاسمین که دختر بوری بود، شدید میومد. دلیل سفیدی پوست یاسی و چشماش برمی گشت به رگه ای که به روسیه داشت.
پدر و مادرش روسیه ای بودن و یاسی هم از نظر ظاهری چیزی ازشون کم نداشت. دست از آنالیز چهره برداشتم و به پویان که با مهراز ور می رفت، چشم دوختم:
-این پسر کیه؟ چقدر بامزس.
یاسی تکونی به مهراز داد و با نیش باز گفت:
-می بینی چقدر شیرینه؟ پسر نفسه.
پویان با گیجی نگاهش کرد که گفتم:
-نفس منم.
لبخند جذابی زد و بازم اظهار خوشبختی کرد و با اجازه ای گفت و مهراز رو توی بغلش گرفت.
-یاسمین؟!
نگاه از اون دو نفر گرفت و بهم چشم دوخت:
-بله؟!
-پس چرا غزال و دوستش نمیان؟!
کمی دور و برو نگاه کرد:
-اوناهاشن.
و دستی براشون تکون داد. غزال و دوستش به سمتمون اومدن. با خوش رویی سلام کردیم. غزال چشم چرخوندن و با دیدن پویان که کمی دور تر از ما ایستاده بود، دستاشو توی سرش کوبید:
-یاسمین!
با تعجب به غزال نگاه کردم که با چهره ی پوکری نظاره گر یاسی بود:
-باز تو اینو اوردی؟
یاسی به شوخی گفت:
-هوو! این به درخت می گن. کاپیتان!
غزال لبشو کج کرد:
-کاپیتان!
همگی خندیدیم. به فاطمه، دوست غزال چشم دوختم. یه شال سفید روی موهای سیاهش انداخته بود و چهره ی دلنشینی داشت.
با سنگینی نگاهم، سرشو بالا اورد که لبخندی زدم و به مهراز در خواب، چشم دوختم.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#17
-این گل برای کیه؟
با حرف یاسمین، به سمت غزال برگشتم که دیدم یه گل توی دستشه.
-برای مهرازه!
منو یاسمین همینجوری نگاهش می کردیم که رفت پشت فاطمه قایم شد:
-الان منو می زنن.
تک خنده ای کردمو دستمو به سمتش گرفتم:
-منو مهراز نداریم.
سرکی کشید و گفت:
-ای جان! ببینمش.
همگی به سمت پویان رفتیم و بعد از سلام و احوال پرسی، مهراز رو ازش گرفتم. اخمی توی خواب کرد و چشماشو فشار داد.
توی بغلم تکونش دادم و گفتم:
-خسته بود.
غزال سری تکون داد:
-همتون خسته این. بیاین بریم خونه.
ما دخترا جلوتر حرکت کردیم. با صدای زمزمه ی غزال و یاسمین، متعجب نگاهشون کردم:
-ببین یاسی! من پسر راه نمی دم به خونم.
یاسی خیلی ریلکس گفت:
-منو پویان می ریم هتل!
منو غزال با صدای بلندی گفتیم:
-هوو!
که مهراز چشماشو باز کرد. دستی روی سرش کشیدمو زیر گوشش گفتم:
-بخواب مامانی. ببخشید.
چیزی نگفت و چشماشو بست. به یاسی نگاه کردم:
-می زنمتا!
یاسی خندید و گفت:
-شب که نمی مونم. می رسونمش میام.
غزال با شوخی گفت:
-آره!
یاسمین با چشم غره نگاهش کرد:
-اصلا نمی رم.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#18
به ماشین رسیدیم. به ماشین کوچیک و جمع جور غزال نگاه کردم:
-یعنی جا می شیم؟!
غزال یه اره بابایی گفتو به زور نشستیم. قرار شد پویان یه شب بمونه و فردا بره دنبال هتل. تا برسیم خونه، دو ساعتی طول کشید و فاطمه و یاسمین خوابیدن.
منم با غزال و پویان هم کلام می شدم تا حوصلم سر نره. بالاخره رسیدیم و دو تاشونو بیدار کردم. چمدون خودمو یاسی رو دنبال خودم کشیدم و اونم چشم بسته در حالی که مهراز رو بغل کرده بود، پشت سرم میومد.
صبح از گردن درد شدید، بیدار شدم. توی جام نشستم و نگاهی به دور و برم انداختم. روی مبل توی سالن خوابیده بودم.
از جام بلند شدم و کش و قوسی به کمرم دادم و رفتم آشپزخونه. یه خونه ی ویلایی نسبتا بزرگ که رنگ دیواراش سفید بود و مدرن چیده شده بود.
از توی یخچال یه آب پرتغال در اوردمو برای خودم ریختم. با دیدن فاطمه، لیوانی نشونش دادم و گفتم:
-صبح بخیر. می خوری؟
با چشمای پف کرده و موهای پریشون، سری تکون داد و بهم نزدیک شد. براش یه لیوان ریختم و جلوش گذاشتم:
-اینجا چی کار می کنی؟!
جرعه ای خورد و گفت:
-معماری می کنم.
ابرویی بالا انداختم:
-چند سالته؟
دستی به موهای موج دارش کشید:

-هم سن یاسی اینا. ۲۴ .
-پس بزرگتون منم.
با تعجب نگاهم کرد:
-مگه شما چند سالته؟
لبخندی زدم و گفتم:

-۲۸.
-بهت نمی خوره.
با سر و صدای مهراز و یاسی، نگاه از هم گرفتیم. مهراز با عجله از پله ها پایین اومد و به سمتم دویید:
-وایسا! لپ کشونی وایسا.
مهراز پشتم پناه گرفت:
-مامان. خاله می خواد لپمو بکشه.
خندیدم و به یاسی که نفس نفس می زد، گفتم:
-بچمو چی کار داری؟
نگاه ابیش توی چشمم نشست:
-صبح اومده از بازوم وشکون گرفته.
با چشمای گرد شده به مهراز چشم دوختم:
-آره مهراز؟ خاله راست میگه؟
با مظلومیت نگاهم کرد:
-اخه عمو پویی رفت بیدارش کنه. گفت پا نشی گازت می گیرم. منم خواستم وشکونش بگیرم.
همگی محو بودیم که با صدای ای وای فاطمه به خودم اومدم. رفت سمت اتاق و منم با دیدن پویان، متوجه رفتارش شدم. رفته بود تا لباس مرتب و شال بپوشه.
شالمو از دور گردنم باز کردمو روی موهام انداختم.
-غزال کجاست؟!
یاسی شونه ای بالا انداخت و به سمت پویان رفت:
-هر چیزیو جلو بچه نگو.
و از سالن رفت. پویان شونه ای بالا انداخت و ازم خداحافظی کرد و رفت دنبال هتل.
منم جلوی مهراز زانو زدم:
-مهی!
-هوم؟
-اولا که توی حرف ادم بزرگا نیا. یه چیزایی می گن که به درد نمی خوره. بعدم کارت زشت بود. دیگه نکن.
باشه ای گفت که روی سرشو بوسیدم :
-مامان بیا. اتاقمونو انتخاب کردم.
و باهاش از پله ها بالا رفتم.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#19
رو به روی پله ها، یه در سفید قرار داشت. درشو باز کرد و گفت:
-قشنگه؟!
سری تکون دادم و نیم نگاهی بهش انداختم. تمام وسایل سر جاش چیده شده بود. متعجب به چمدون نگاه کردم:
-کی اوردش بالا؟
و به مهراز خیره شدم:
-عمو.
سری تکون دادم و رفتم پایین پیش بقیه. داشتن تلویزیون می دیدن. روی مبل ولو شدم :
-حوصلم داره سر می ره.
به یاسمین خیره شدم:
-منم.
هر دومون به غزال نگاه کردیم که گفت:
-چیه؟
فاطمه پا در میونی کرد:
-بریم لب آب.
غزال از جاش بلند شد:
-برید حاضر شید.
حوصله ی بلند شدن و بالا رفتن نداشتم. برای همین همون لباسای دیشب رو عوض نکردم. با صدای بلندی مهراز رو صدا زدم که همه اعتراض کردن.
خندیدم که مهراز اومد پایین:
-بله مامان؟!
اشاره کردم بیاد جلو:
-با خاله اینا می خوایم بریم دریا. می خوای لباستو عوض کنی؟
نگاهی به خودم کرد:
-تو چرا عوض نکردی؟
دستی روی موهاش کشیدم:
-حال نداشتم.
خودشو کنارم ولو کرد:
-منم ندارم.
خندیدم که خندید. موهاشو مرتب کردم و توی بغلم گرفتمش:
-پسر ماهم.
دست کوچیکشو بالا اورد و لپمو کشید:
-مامان قشنگم.
دوباره خندیدم که صدای یاسمین بلند شد:
-مادر و پسر خوب عشق می کننا.
ابرویی بالا انداختم:
-دلت بسوزه.
فاطمه به جمعمون پیوست:
-والا یاسی که اقا پویان رو داره.
خندیدم و از جام بلند شدم. نگاهی سرسری انداختم:
-چرا همتون تیپ سیاه زدید؟!
شونه ای بالا انداختن و غزال گفت:
-تصادفی.
سری تکون دادم و از خونه خارج شدیم.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#20

سوار ماشین غزال شدیم که گفت:
-بذار به علی و پویان هم بگیم بیان.
ابرویی بالا انداختم:
-علی؟
فاطمه جوابمو داد:
-پسر عموی غزال.
سری تکون دادم و گفتم:
-بذار به کارشون برسن. بعدا همگی با هم می ریم.
غزال ماشین رو روشن کرد و از خونه خارج شد:
-نچ. گیتارم دستش مونده. می خوام بگم بیاره لب اب ساز بزنیم.
باشه ای گفتم و با موهای مهراز بازی کردم. حسابی سرگرم صحبت با فاطمه بود. لبخندی زدمو به حرفاشون گوش دادم:
-تو خیلی خوشگلی.
فاطمه خندید و لپش رو کشید:
-توام.
مهراز با خوشحالی گفت:
-یعنی از من خوشت میاد؟
فاطمه سری به نشونه ی مثبت تکون داد که مهراز گفت:
-منم ازت خوشم میاد. زن من می شی؟
با چشمای گرد شده نگاهش کردم:
-مهراز!
برگشت و مظلوم نگاهم کرد:
-خب دوستش دارم.
-خاله رو اذیت نکن. از این حرفا هم نزن.
سری به نشونه ی منفی تکون داد:
-خاله نه. زنمه. مگه نه فاطمه؟!
همه خندیدن جز من. مهراز با این سنش از این حرفا می زد. هم بامزه بود، هم نگران کننده.
بالاخره رسیدیم و ماشین رو پارک کردیم. غزال با گوشیش ور می رفت که گفت:
-اونجان.
و دستی تکون داد. به علی، خیره شدم. موهای قهوه ای و هیکل چهارشونه ای داشت.
نزدیک شدیم و همگی سلام کردیم. از نزدیک، حالت چشمای غزال و علی، شبیه به هم بود. و رگ خانوادگیشون، از این شباهت دیده می شد.
غزال گیتارشو گرفت و روشو بوسید:
-وای که چقدر دلم تنگ بود براش.
دور هم حلقه زدیم. چشمامو بستم و به موج دریا فکر کردم. دریایی که با صدای بلندش، سکوت عجیبی رو رقم می زد.
با صدای عذر خواهی کسی، چشمامو باز کردم و به پویان چشم دوختم.