• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

ویژه رمان فاصله ی جانبی " جلد دوم به سادگیم بخند" | f.k کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع F.K
  • تاریخ شروع

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#21
اومد و پیش مهراز نشست. یاسمین با صدای بلندی گفت:
-بیاین اهنگ بخونیم.
سری تکون دادم:
-چی ؟!
-همونی که توی فرودگاه گوش دادیم.
باشه ای گفتمو به مردمی که لب دریا بودن، چشم دوختم. غزال شروع کرد به نواختن و علی شروع کرد:
-تابش نور تا بشه دور
دوباره از جلو چشمم
غروب سرد دوباره
من تو فکر اون دو تا چشمم
شعمی که سوخت به زیر شعله
نفهمید گناهشم
به چشمای غزال زل زد:
یعنی بهم فکر می کنه
نمی دونم، نمی دونه
من خمارشم
پویان دستشو بالا اورد که بگه من ادامه می دم و به چشمای یاسمین خیره شد:
-تا دیدمت فهمیدم
عاشق خندتم
دیوونه یه بار بگی دوستت دارم
دیگه این یاد من می مونه
اینکه عاشقتم
بهت می گم همیشه می مونم
نه تقصیر توئه نه من
این اتفاقی بوده
علی دوباره خوند:
-نمی دونم اشتباهه
یا فقط یک اتفاقه
ولی شاهد گریه هام
لب پنجره،تا خود صبح، فقط قرص ماهه
آسمون پر ستاره، یادگار اون چشاته
منو ببخش اگه عشق مسخرم، سد راته
نبوده تقصیر من، نبوده تقصیر تو
نابوده این زندگیم
نباشه یه شب تصویر تو
حرفایی که بهت نزدم
روی ورقه نوشتم تقدیم تو
غزال با صدای بلندی اوج گرفت:
-دستتو بده ببرمت بالا
حرفاتو بزن به من همین حالا
از همون روزی که دیدمت
عاشقتم تا حالا
مهراز دستمو کشید و گفت:
-بخون.
دستی روی موهاش کشیدم و ادامه دادم:
_دارم می شم عاشقش
نمی بره خوابم اگه شب نکنم فکر بهش
نمی ره از یادم حتی خنده هاش و اون چشش
اگه بیاد سمتم می کنم عشقمو ثابتش
یاسمین ادامه داد:
-بده به من قول که اگه بیام پیشت
تو کنارت می دی به من بهشتتو فقط با یه نیم نگاهت
بده به من قول که دیگه یادت نره این شبا رو
اگه بره یاد تو رو می سپرم به قرص ماهت
غزال ادامه داد:
_قرص ماهمی تو
تک ستارمی تو
هر چی دارمی تو
آرزوی توی خوابو بیدارمی تو
مهراز گیتارو از غزال گرفت و پرید وسط اهنگ:
-بسه دیگه. بریم اب بازی.
همگی از حس و دپ بودن در اومدیم جز من. دلم فقط می خواست اهنگ گوش بدم و گریه کنم.
نگاه بعضی از ادما روی ماها بود. وقتی که دیدن نمی خونیم و ادامه نمی دیم، چشم ازمون گرفتن.

 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#22
بلند شدم و به سمت مهراز رفتم.

مهرداد:
کلافه به دعوای نسیم گوش می دادم:
-می خوای بری اونجا؟پیش اون دختره؟!
دستی روی موهام کشیدم:
-نسیم! یه بار می گی جدا شیم یه بار می گی چرا می ری؟
سالن رو دور می زد و با عصبانیت نگاهم می کرد:
-می دونی چیه؟ من دیگه نه دوستت دارم نه عاشقتم! دیگه اون دوران بچه بازی گذشت. اما حاضر نیستم زندگیمو عین اون دختره ول کنم و برم.
با عصبانیت بلند شدمو سرش داد زدم:
-حرف دهنتو بفهم. تو باعث شدی نفس بره. تو!
و با دستام به تخت سینش کوبیدم که رفت عقب:
-نمی ذارم بری!
پوزخندی زدم:
-طلاقت دست منه.
خندید و گفت:
-نصف ارثیه مال منه!
اخمی کردم و توی صورتش توپیدم:
-فکرشو هم نکن. چون ازت می گیرم.
قهقه ای زد و رفت سمت در:
-برو دیگه! می دونم اینقدر پول پرستی که قید اون زندگی مسخرتو می زنی و برای بار دوم عاشقم میشی.
سری تکون دادمو رفتم سمت اتاق. من تصمیممو گرفته بودم. می خواستم برگردم. حالا هرچقدر که ضرر مالی کنم اما نمی خوام این بار قلبمو از دست بدم.
چمدونمو برداشتمو از اتاق زدم بیرون. با دیدنم، از جاش بلند شد و حیرت زده نگاهم کرد:
-مهرداد؟!
به سمت درب خروجی رفتم:
-همه چیز بینمون تمومه. فردا برگه ی تقاضای طلاق به دستت می رسه.
و از خونه زدم بیرون و با تاکسی، خودمو به فرودگاه رسوندم تا شاید یه بلیطی گیرم بیاد.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#23
زنگی به اقای حقیقی زدم:
-بله؟
اب دهنمو قورت دادمو صدامو صاف کردم:
-سلام اقای حقیقی. ببخشید مزاحم شدم.
با صدای پر ابهتش گفت:
-چی شده؟
نگاهی به گیت رو به روم کردم:
-من دارم می رم ایران.
بینمون سکوت شد.
-بلیط داری؟!
-بله. دارم سوار هواپیما می شم.
و از گیت عبور کردم:
-اگه مشکلی پیش اومد، به من بگو. کمکت می کنم.
تک خنده ای کردمو گفتم:
-چه مشکلی؟!
-مهرداد! برای بار دوم اشتباه نکن!
و گوشیو قطع کرد. پوفی کشیدمو سوار هواپیما شدم. یعنی چی در انتظارم بود؟!
خانوادم با دیدنم چی می گفتن؟ خانواده ی نفس... و خودش!
لبخند تلخی زدم. مهرازی که می خواستم پدرش باشم. یعنی قبولم می کردند؟!
*
چمدون به دست، از رو به روی خونه ها رد می شدم. بالاخره به خونه ای رسیدم که زندگی منو نفس، توش جریان داشت.
کلید انداختم اما در باز نشد. لبامو روی هم فشار دادم. حتما قفل رو عوض کردن. با دیدن فردی که توی پارکینگ بود، گفتم:
-ببخشید می شه درو باز کنید؟!
کمی با شک نگاهم کرد و درو باز کرد:
-من تا حالا شمارو ندیدم.
سری تکون دادم:
-چهار ساله خارج بودم. برای همینه.
سری تکون داد و منم ازش دور شدم. اما دوباره برگشتم:
-ببخشید.
برگشت و سوالی نگاهم کرد. سوالی که می ترسیدمو پرسیدم:
-طبقه ی چهارم. هنوزم خانم رحیمی می شینه؟
اخمی کرد:
-نه. خودم می شینم.
وا رفتم. یعنی از اینجا رفته؟! سری تکون دادمو از خونه خارج شدم. سر خیابون، منتظر تاکسی موندم. چرا توقع داشتم نفس اینجا باشه؟
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#24
بهترین کار این بود که برم پیش مامان اینا. بعد از چهار سال، برای اولین بار، روی اسم بابا نگه داشتم.
مطمعنا نمی تونستم به مامان زنگ بزنم. نفس عمیقی کشیدم و تماس برقرار کردم.
پنج تایی بوق خورد. می دونستم عادت بابا اینکه زود جواب بده. حتما شوکه شده.
بالاخره برداشت. با صدایی بهت زده و نگران:
-الو؟
با صدایی که هیچ اقتدار و تحکمی نداشت، گفتم:
-بابا؟!
نفس عمیقی کشید:
-مهرداد! خودتی؟!
اشکی که توی چشمم نشسته بود، با سر انگشت پاک کردم. چیجوری تونستم به خاطر نسیم، قید همه چیو بزنم؟!
-خودمم.
بغضش شکست. گریه می کرد و خدا رو صدا می زد:
-فکر می کردیم از دستت دادیم. فکر می کردیم... خدای من!
سوار تاکسی شدم و به بابا گفتم:
-باید ببینمتون.
فوری جواب داد:
-البته. بیا خونه.
نگران گفتم:
-مامان چی؟!
-من امادش می کنم. فوری بیا.
چشمی گفتم و قطع کردم. ادرس خونه رو دادم و چشمامو روی هم گذاشتم.
باید حقیقت رو به بابا می گفتم؟! که من نمرده بودم و نقشه کشیدم؟! چه جوابی داشتم!؟
نفس عمیقی کشیدم. به نفس چی می گفتم؟ می رفتم جلو و دستاشو می گرفتم:
-من به خاطر تو برگشتم؟!
اگه تا حالا ازدواج نکرده باشه! با فکر اینکه ممکنه ازدواج کرده باشه، لرزی توی تنم نشست.
بالاخره جلوی خونه ی ویلایی نگه داشت و بعد از پرداخت پول، جلوی در ایستادم.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#25
زنگ رو فشردم که با صدای تیکی باز شد. قدمای کوتاه و پیوسته بر می داشتم. عجله ای برای نشون دادنم، نداشتم.
شاید می ترسیدم که حقیقت چیزی جز ضرر نباشه. چیزی جز شکست. بابا رو، روی ایوون دیدم که انتظارمو می کشید.
دسته ی چمدون رو رها کردم و قدمامو بلند تر برداشتم. دستاشو از هم باز کرد و منو، توی آغوشش گرفت.
با دستش به کمرم می زد و به خودش فشارم می داد. منم دلتنگ بودم! دلتنگ پدری که وقتی که رفتم، می گفتم درکم نمی کنه. عاشق نشده. اما الان؛ می فهمم... می فهمم پدرم تنها کسی بود که صلاحم رو می خواست.
دستشو دور صورتم گرفت:
-چه طور ممکنه اخه؟!
لبخند تلخی زدم:
-خودمم نمی دونم.
و اضافه کردم:
-یادم نیست.
متعجب نگاهم کرد:
-سر فرصت حرف می زنیم. بریم داخل که مادرت منتظره.
رفت اما دنبالش نرفتم. برگشت و نگران نگاهم کرد:
-چی شده؟!
اب دهنمو قورت دادم:
-نفس؟!
نگاهشو ازم دزدید و جلو اومد:
-مامانت منتظره. بیشتر از این معطل نکن.
و دنبالش کشیده شدم.
نمای داخلی هیچ تغییری نکرده بود. حتی چیدمان. فقط رنگ پرده ها و مبلا عوض شده بود. با دیدن مامان که توی سالن نشسته بود و توی دستش، یه کتاب بود، صداش زدم:
-مامان!
کمی مکث کرد. شاید مثل بابا باورش ‌نمی شد. واقعا کی باور می کرد؟ جنازه ای سوخته که با حلقه ی ازدواجم، دادن دستشون و گفتن:
-بیاید . اینم همون بچه ای که ۳۰ سال طول کشید تا بزرگش کنید.
بالاخره نگاه غمگینشو به من داد. چشمای خیسش. لعنت به من.
جلو رفتم و فوری بغلش کردم:
-مامان!
اما جوابمو نداد. حتی دستشو پشت کمرم نذاشت.
ازش فاصله گرفتم که نگاه خیرشو به خودم دیدم. جلوش زانو زدم:
-مامان؟!
بغضش ترکید:
-چه طور تونستی ترکمون کنی؟!
چشمامو روی هم فشار دادم که بابا جلو اومد:
-سمیه! دلشو خون نکن. خدا رو شکر کن که زندس.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#26
و بابا به سمتم اومد و دستمو کشید:
-بریم بالا صحبت کنیم.
سری تکون دادم و به سمت پله ها راه افتادیم. نیم نگاهی به مامان انداختم که چشماش به من بود و دعا می خوند.
جلوی اتاق کار بابا ایستادم که جلو اومد و رفت داخل. پشت سرش وارد شدم و روی صندلی تکی پشت میزش نشستم.
اونم روی صندلی گوشتیش نشست و عمیق خیره ی صورتم شد.
سری تکون دادم و گفتم:
-چیزی شده؟
-برام عجیبه!؟
اخمی کردم و گفتم:
-چی؟!
نفس عمیقی کشید:
-چیجوری تونستی شرکت رو به اسم خودت کنی؟! در حالی که مرده بودی و نفس صاحب و اختیار بود!
جا خوردم اما توی رفتارم نشون ندادم. سعی کردم با ارامش رفتار کنم:
-متوجه نشدم.
-قضیه ی مرگت مشکوکه.
پوزخندی زدم:
-باز شما با وجود من مشکلی داری؟!
می دونستم نباید با پدرم اینجوری حرف بزنم اما نمی خواستم خودمو مقابلش ببازم. دستاشو به هم قلاب کرد:
-پس نفس می دونست.
سوالی نگاهش کردم:
-چیو؟
-نقشتو.
پوفی کشیدم:
-چرا همش فکر می کنید باید نقشه ای باشه؟
ابرویی بالا انداخت:
-پس برام تعریف کن!
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#27
سری تکون دادم:
-چیو؟
-هر چیزی که گفتی یادت نمیاد. چی جوری تصادف کردی؟ تا الان کجا بودی؟!
پوزخندی روی لبام نشست. فکر این سوالا رو کرده بودم. شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-ترکیه.
با چشمای گرد نگاهم کرد:
-منظورت چیه؟
خیلی ریلکس شروع کردم به حرف زدن:
-وقتی به خودم اومدم، دیدم ترکیم. نه کسیو می شناختم، نه چیزی. فقط‌نسیم بود. اونجا زندگی می کنه. بهم زندگی داد...
دستاشو مشت کرد:
-بازم اون؟!
لبخند تلخی زدم:
-همون جونوری که شما می گی. تا الان تحت معالجه بودم. به محض یادآوری، اومدم ایران.
متعجب نگاهم می کرد. نمی خواستم دروغ بگم یا کار غیر قانونی بکنم اما برای توجیه خودم، باید تن به این کارا می دادم.
-برگه های بیمارستان و دکترم توی چمدونمه.
و ادامه دادم:
-نفس کجاست؟!
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#28
اخمی روی پیشونیش ، نقش بست:
-چه طور؟!
ابرویی بالا انداختم:
-می خوام ببینمش.
سری به نشونه ی منفی تکون داد:
-هنوز وقتش نیست.
پوزخندی زدم:
-کی وقتشه؟
-وقتی که همه چیز رو بهم بگی. فعلا کسی نباید بدونه تو برگشتی. باید بیوفتم دنبال کارای قانونیت.
و از اتاق خارج شد. پوفی کشیدم و به زمین چشم دوختم.

نفس:

به فاطمه چشم دوختم که با مهراز بازی می کرد. حوصلم توی اون خونه سر رفته بود. برای همین رفتم از روی میز آرایش یاسمین، چند تا لاک برداشتمو رفتم پیش فاطمه.
-چی می گید؟
فاطمه لبخندی زد و اشاره کرد که کنارش بشینم.
-لاک اوردی چی کار؟
-لاک چیه مامان؟!
فاطمه دستی روی موهاش کشید:
-رنگ ناخنه. بذار نشونت بدم.
و در لاک قرمز رو باز کرد و روی انگشت کوچیکش کشید. مهراز با ذوق بچگونش گفت:
-خیلی خوشگل شد. منم می خوام.
با تشر گفتم:
-اینا مال دختراس.
لباشو غنچه کرد:
-مامان!
اخمی کردم:
-بهت می خندن.
شونه ای بالا انداخت:
-بخندن.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#29
فاطمه پادرمیونی کرد:
-بذار ازاد باشه. بعدا نگه نذاشتید بچگی کنم.
لبامو روی هم فشار دادم:
-به هر حال هر کاری که نمی تونه بکنه.
در حالی که روی ناخنای کوچیک مهراز رو لاک می زد، گفت:
-یه بار تجربه کنه، پشیمون میشه.
تک خنده ای کردم و به مهراز که با شوق، رفته بود پیش یاسمین، خیره شدم:
-می ترسم.
نیم نگاهی بهم انداخت:
-برای چی؟!
-مهراز کوچیکه. پدر می خواد. از ایندش می ترسم.
شونه ای بالا انداخت:
-تا اخر عمرت نمی تونی وفا دار همسر سابقت باشی. به قول خودت پدر می خواد. بعضی وقتا باید از خودت بزنی.
و از کنارم رد شد. سری تکون دادم و پوفی کشیدم.
با بیبره رفتن جیب شلوارم، گوشیمو برداشتم و جواب دادم:
-بله؟!
-سلام نفس.
-سلام محمد اقا. مشکلی پیش اومده؟!
-نه دخترم. می خواستم حالتو بپرسم.
از پله ها بالا رفتم و داخل اتاق شدم.
-می خواستم بگم که .... مهرداد زندس.
عکس العملی نشون ندادم که گفت:
-الو؟!
با سردی گفتم:
-به سلامتی.
-نمی خوای برگردی؟!
چنگی به موهام زدم:
-منو مهرداد هیچ برگشتی نداریم.
 

F.K

مدیر تالار نقد+گوینده افتخاری انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
3/30/17
ارسال ها
493
لایک ها
3,155
امتیاز
93
محل سکونت
تهران
#30
-اینجوری نگو نفس.
نفسمو فوت کردم که در اتاق باز شد. فاطمه اومد کنارم نشست:
-من نمی تونم برگردم. همه چیز برام تموم شدس.
-می دونم مهرداد خیلی اذیتت کرده. اما نفس، می گه پیش نسیم بوده. اما برگشته. باورت می شه؟ از نسیم دست برداشته.
پوزخندی زدم:
-شما باور کردی؟!
-دوست دارم که باور کنم. توام باور کن.
لبخند تلخی روی لبم نشست:
-من یه بار خواستم باور کنم. همه ی باورمو خرد کرد. خواهش می کنم. نه بهش بگید کجام، نه ازم بخواید که برگردم.
و با یه خداحافظی، قطع کردم. فاطمه با نگرانی نگاهم کرد که گفتم:
-کاری داشتی؟!
لبخندی زد و یه عکس به دستم داد:
-این خواهرمه. نازنین! حدودای چهار سالی ازم کوچیک تره.
به عکس بچگونه و نازش خیره بودم:
-الان باید خیلی بزرگتر و خوشگلتر باشه.
با چشمای غمگینش به عکس زل زد:
-اره.
متعجب نگاهش کردم:
-چیزی شده؟
-نازنین بلند پرواز بود. فکرای جور واجور زیادی می کرد. ارزو داشت که روی پای خوش وایسه و بره خارج.
به گوشه ای خیره شد و دستاشو به هم قلاب کرد:
-بالاخره هم رفت. بی خبر. بدون اینکه یه نامه ای بذاره. اول فکر کردیم چیزیش شده، دزدیدنش اما فهمیدیم ای دل غافل! خانم یواشکی امضای بابا رو گرفته و رفته سوئیس.
-ازش خبر دارید؟!
سری یه نشونه ی منفی تکون داد:
-اخرین خبرمون این بود که پیش خانواده ی دوستش رفته.
سری از روی تاسف تکون دادم:
-امیدوارم برگرده.
لبخند تلخی زد.
-راستی کی بهت زنگ زده بود؟
با قیافه ی پکری گفتم:
-پدرشوهر سابقم.