• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

برگزیده رمان قاصدک من | دختر علی كاربر انجمن يك رمان

دخترعلی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
4/20/17
ارسال ها
398
لایک ها
2,159
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#1
کد رمان :1049
ناظر رمان : سیده پریا حسینی


نام رمان :قاصدك من
نام نویسنده:دخترعلی
ژانر:اجتماعى

داستان زندگى شيدا احسانى از ٥سالگى است تا جوانى .
دختر بزرگ خانواده ايى ٧نفره .
خانواده ايى با پدرى معتادو بدزبان اما سخت كوش و غيرتى ومادرى مظلوم و ساده.
شيدا با داشتن برادرى بيرحم و برادرى ديگرمهربان دراين خانواده ى پراز تفاوت هاى فاحش رشد مى كند و بزرگ مى شود
كودكى او با اتفاق بزرگترى درجامعه رقم مى خورد انقلاب اسلامى ونوجوانيش با حادثه ی بس بزرگ جوش مى خورد :جنگ

دراين داستان از عشق هاى ابكى، كل كل هاى مصنوعى، باندهاى فروش دختر و پخش موادو پليس هاى مخفى كه گويى از بروشور تبليغ خارج شد اند يا دخترانى با چشمان جادويى يا زبان هايى دراز و رفتارهاى تكانشى ،خبرى نيست .

تنها دخترى ساده و معمولى در جريان روان زندگى خشن وگاه مهربان قد مى كشد و بزرگ مى شود .
ورود بهروز پسرك خردسال تنها حادثه ى بزرگ زندگى شيدا ست.


 
آخرین ویرایش

monika_m

معاونت سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
3/28/17
ارسال ها
193
لایک ها
2,343
امتیاز
93
محل سکونت
مشهد
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **


با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش

دخترعلی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
4/20/17
ارسال ها
398
لایک ها
2,159
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#3

با ياد خدا
حوادث زندگى مانند حـ ـلقه هاى درهم تنيده ى يك زنجير بزرگ است.
زنجيرى كه زندگى تو را ،مرا تشكيل مى دهد وگريزى از ان نيست.
گاه مابين حـ ـلقه ها ،حـ ـلقه ايى طلايى قرار مى گيرد كه زيبايش تمامى زنجير را تحت شعاع قرار مى دهد.


تابستان ١٣٥٤.شهرى در استان تهران

-شيدا ،شيدا كجايى دختر؟
دخترك ٥ساله بى توجه به صداى خشمگين مادر از لاى در بازشده ،بيرون را نگاه كرد.
پسرها ودخترهاى محل تو فضاى سه راهى كوچه مشغول بازى بودند.
با ديدن مرتضى تپل كه دنبال توپ ميدويد لبخندى روى لب هايش نشست، اما عمر ان كوتاه بود.
ضربه ايى بركمرش نواخته شد و فريادى ان را كامل كرد.
-ذليل شده صد بار گفتم حواست به مهرى باشه ، بدو برو نِگَرش دار تا من برم سر كوچه و بيام.
شيدا لب هايش را بر روى هم فشرد تا اشك نريزد و اعتراض نكند.
به سالن رفت و مهرى را از روى زمين بلند كرد وبه بغـ ـل كشيد.
مهرى خنديد ودندان هاى كوچك تازه ريشه دوانده شده را به زيبايى به نمايش گذاشت.
شيدا پرسيد:دوست دارى بريم بيرون بازى ببينيم؟ تازه محبوبه ومرتضى هم هستن.
كودك دوساله با شيرينى گفت:بييم.(بریم)
شيدا مانند مادرى مهربان گفت:صورتت كثيفه بذار بشورمش.
ودخترك را به سمت حوض كوچك داخل حياط بردو با دست كوچكش اب بر چهره ى سفيد وتپل مهرى ريخت و با استين لباس بلند ونارنجى انرا پاك كرد.
-حالا خوگشل (خوشگل) شدى بريم.
مهرى دوساله دست در دست خواهر اهسته اهسته از خانه خارج شد وتكيه بر سـ ـينه ى خواهر روى پاهاى دراز شده ى شيدا نشست وبا چشمان درشت وتیره اش ذوق زده به جست وخيز پسرها خیره شد.
معصومه با چادر كهنه ى مادرش كنار دخترها امد. چادر كهنه پهن زمين شد وسه دختر کوچک بر رویش نشستند.
وقتى مادربا زنبيل پر از خريد برگشت دختران كوچه روى چادر كهنه مشغول دست زدن بودن ودو پسرك لاغر و سبزه با مسخرگى كامل ،ورجه وورجه مى كردند، به خيال خود مى رقصيدند.
صداى قهقهه ى مهرى بلندتر از همه بود.
ورود مادر به خانه مصادف شد با ورود نادر به كوچه.
نادر با خشونت غريد: :
-شيدا پاشو برو تو ، ديگه نبينم تو كوچه ايى، پاشو.
"پاشوى دوم "ترس درجان دخترك ريخت ،چنان از جا جست كه گويى حيوانى وحشى گازش گرفته است!
نادر در ١٦سالگى خشونتى افسار گسيخته داشت كه هنگام عصبانيت موجب هراس تمامى بچه ها مى شد.
گرچه پسران كوچه با حسرت به او نگاه مى كردند،چه كه عضو تيم فوتبال مدرسه و عضو تنها باشگاه كنگ فوى شهربود.
پسرى پر شور و قدرتمند با اندامى تركه ايى و چهره ى سبزه ى جذاب وصدای پرقدرت وخشن.



 
آخرین ویرایش

دخترعلی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
4/20/17
ارسال ها
398
لایک ها
2,159
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#4
نادرمنتظر شد تا دوخواهر كوچكش واردخانه شوند،انگاه در را محکم بهم كوبيد.
-شيدا اخرين باره مى گم تو كوچه نرو بچه.
شيدا فقط تند تند سر تكان دادوگفت:باشه، به خدا نمی رم.
نادر هم بعد از چشم غره رفتن ساک ورزشی را در سالن رها کرد و به سوی توالت داخل حیاط رفت.


ساعتى بعد صداى شاد على در خانه پيچيد:
-كجايين بچه ها، زود بياين بلال گرفتم.
شيدا با خوشحالى به طرف فرشته ى خانه دويد و با خوشحالى گفت:سلام .
على با چهره ى روشن وخندانش گفت:سلام به صورت نشستت ابجى .
شيدا به صورتش دستى كشيد وبا ورچيدن لب هاى كوچو لو گفت: به خدا شستم.
على خنديد و پرسيد:
-بقيه كجان ؟براتون بلال خريدم.
شيدا درحالى كه سرك مى كشيد تا بلال های پیچیده شده در روزنامه ی میان دستان علی را ببیند گفت:
-مهرى خوابه، ناصر تو كوچه اس.
على از ميان روزنامه ها چند بلال كباب شده بيرون كشيد و يكى از ان ها را به دست شيدا داد.
- خوب گاز بزن ،قورت نده .
شيدا با دندان هاى سفيد و تيزش اولين دانه هاى خوش طعم را كند و با دهان پر گفت:خودم مى دونم اگه قوت بدم تو شكمم گير مى كنه.
على با گفتن افرين به اشپزخانه ى كوچك انتهاى سالن رفت.
مادر مشغول ورز دادن مواد شامى بود.
- سلام ننه.
- سلام، پيرشى على جون، نون نداريم برو چن تا بگير .
على بقيه ى بلال ها را روى كمد سبز رنگى گذاشت كه كار كابينت را انجام مى داد .
- اين ناصر الاغ چكار مى كنه؟
- چه مى دونم همش تو كوچه اس. خونه باشه مرتب بايد خورده فرمايش نادر خانو انجام بده.
على با تاسف سرى تكان داد و گفت:يه چايى مى خورم، ميرم.
-خير ببينى ننه ، اگه تو نبودى نمى دونستم چكار كنم. جرات ندارم به اون يتيم شده نادر چيزى بگم ، مى زنه يه چيزو مى شكنه، باباتم كه ببینه محشر كبراست ، يه الم شنگه بپا مى كنه اونورش ناپيدا.
شيدا که کنار درگاهى اشپز خانه در حال خوردن بلال خوشمزه بود حرفهاى مادر را شنيد و به ذهن سپرد تا بعد معنى انها را از على بپرسد.
دخترك سبزه ولاغر با موهاى مجعد پر كلاغى و چشمان درشت سياه ،عاشق اين برادر سفيد روى ومهربان بود.
هر چه قدر ديدن نادر باعث ترسش مى شد، ديدن على اورا خوشحال مى كرد.
هربار نادر تهديد به كتك زدنش مى كرد ،على به دفاع از او با نادر درگير مى شد.با اينكه على از نادر تنها يك سال كوچكتر بود و جثه ى ريزى داشت در دعواى لفظى و بدنى كوتاه نمى امد و شجاعتى همانند نادر داشت.
شيدا پرسيد: على منم بيام نون بايى.
على گفت:نونوايى! باشه بيا بريم.
شيدا دمپايى رنگ و رو رفته ى قرمزش را پوشيد وبا ظاهر ژوليده به دنبال على رفت.
على لحظه ايى ايستاد و دستى به موهاى نامرتب شيدا كشيد و با دلخورى گفت:
- ديگه بزرگى، يه شونه به موهات بكش، شده جنگل.
شيدا نمى دانست جنگل چيست ،اما خنديد وگفت:
- جن جل زشته؟
-جنگل؟نه خيلى شلوغه ، از نونوایی برگشتیم عکسشو نشونت می دم.
 
آخرین ویرایش

دخترعلی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
4/20/17
ارسال ها
398
لایک ها
2,159
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#5
شيدا انگشتان لاغر وكشيده ى برادرش را در دست كوچكش فشرد:باشه.
نانوايى مانند هميشه شلوغ بود.
شیدا به دستهای نانوا که خمیر را روی بیل مانندی (پاروی نانوایی) پهن می کرد نگاه کرد و از علی پرسید:
_ این مرده خسته نمی شه؟
علی بدون نگاه کردن به شیدا پاسخ داد: نه، کارش اینه، خسته هم بشه مجبوره؟
شیدا نپرسید چرا مجبوراست اما اندیشید :چرا؟
بعد از گرفتن 5نان سنگک داغ به خانه برگشتند و روبروی خانه ناصر را درحال تيله بازى ديدند.
على به او نزديك شد، ناصرچنان سرگرم بازى بامرتضی بود كه متوجه على نشد و با سوختن پس گردنش با فرياد برگشت.
-مگه نگفتم ظهرها نون گرفتن باتو بزمچه؟
شيدا زير لب تكرار كرد: بزبچه.
با خود گفت:بز…بچه، بچه ی بز؟
ناصر چند قدم به عقب رفت تا در دسترس علی نباشد.
- اومدم خونه ،ننه گفت تو رفتى نون بگيرى. على يه دور ديگه بازى مونده ،بكنم؟
على به صورت سفيد و خيس از عرق برادر٧ساله نگاهى انداخت:
- باشه،زود بيا.بابا بياد نباشى كتكو خوردى.
ناصر خوشحال روى زمين خاكى نشست تا با تيله ى پنج پر خوشگلش ،تيله ى سه پر اكبر را بزند.
********
پسران نوجوان كوچه دو گروه شده بودند.
پرويز دايره ى بزرگى با اب افتابه بر روی زمین خاکی ترسيم كرد.
حسين سنگهاى بزرگى روى هم چيد.
دوطرف دايره دوگروه ايستادند. على متوجه چشمان مشتاق شيدا شد كه انها را مى نگريست.
دختران كوچك كوچه ،روبروی زمین بازی پسرها مشغول عروسك بازى بودند اما شيدا به انها وعروسك هايشان توجهی نداشت!
على بلند گفت :شيدا هم با گروه ما.
شيدا با ذوق ،تيز به سمت على دويد وكنارش جاى گرفت. چشمانش از غرور درخشيد.
هر گروه يك عضو به داخل زمين مى فرستاد.يكى بايد يك پايش را از زانو جمع مى كرد و با پای دیگر دور زمين جست مى زد تا بازيكن تيم مقابل را قبل از رسيدن به سنگها با دست بزند.
بازيكنى مى گفت :اماده ، بيام؟
بازيكن تيم مقابل در زمين بازى مى گفت: بيا.
شیدا بخوبى مى دانست هيچ كدام ازاین پسرها نمى توانند بيشتر از او با پاى بالا رفته بدوند.
غرق بازى، صداى عصبانی نادر را شنيد: شيدا بيا ببينم.
با ترس به سمت على دويد.
على شيداى چسبيده به پهلويش را به سمت نادر برد: چكارش دارى؟
-مگه نگفتم تو كوچه نرو، حالا با پسرا بازى مى كنى كره خر؟
على هم با صداى بلند گفت:بدبخت اين بچه اس، خودم كنارشم اينقدر اين بچه رو نجزون زورگو.
شيدای ترسیده در حالى كه منتظر نتيجه ى مشاجره ى دو برادر بود ،زير لب گفت:نَ جى يزون، يعنى كتك نزن؟
على پيروز این مشاجره شد و شيدا را وسط بازى كشاند.
نادر با خشم به على و شيدا نگاهى كرد . اخر حال على را مى گرفت، پسره ى درس خوان مردنى را.



 
آخرین ویرایش

دخترعلی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
4/20/17
ارسال ها
398
لایک ها
2,159
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#6

شيدا همراه على به بازى برگشت و خود را در سرو صداى پسرها گم كرد.
********
پدر مثل هميشه با اخم وارد خانه شد وكيسه ى پارچه ايى را به دست مادر داد. مادر با ترس سلام كرد.
پدر با همان اخم ميان ابرو گفت :سام،بگير ،مگه همين ديروز گوشت و تخم مرغ نخريدم؟ كارت تو شكمتون بخوره.
شيدا در حالى كه اهسته مهرى را ميان بازوان لاغرش تاب مى داد با ترس به پدرنگريست و ذهنش به تكاپو افتاد.
"سام ينى سلام، اووخت كارت همين چاقوه؟ديروز ينى كى ؟ على گفت يه شب بخوابيم فردا ميشه."
از زمان چيزى نفهميد وخسته ترجيح داد مهرى را قلقك دهد و از خنده اش بخندد.
پدر مثل هميشه وارد بهترين اتاق خانه شد و در را بست.
مادر به سرعت منقل را با ذغال هاى گداخته پر كرد و وارد اتاق پدر شد.
شيدا بخوبى مى دانست تا ساعتى ديگر مادر با چاى و نبات و ميوه در خدمت فرمايشات پدر است.
مهرى خواب رفته بود . صورتش را با روسرى مادر پوشاند تا مگسهاى سمج اذيتش نكنند.
وارد اتاق انتهاى خانه شد كه اتاق وسايل نادر و على بود ،اما رختخواب ها وكمد لباس ها هم انجا بود.كمد فلزى سبز لجنى على مانند گنج به شيدا چشمك زد. قفلش شكسته بود و على بعنوان كتابخانه از ان استفاده مى كرد.
سه قفسه پر از كتابهاى پر حجم وكم حجم ،بلند وكوتاه، با عكس و بى عكس. شيدا سراغ مجله ها رفت.
مجله هاى خوش اب ورنگى كه على هر هفته مى خريد به اسم"دختران پسران"،پر بود از عكس .روى جلد هم عكس زن ومردهای تميز و قشنگ بود.
يكى را در دست گرفت و با عشق و احترام ورق زد.عكس مرد و زن خوش قيافه ايى را همراه پسر شان ديد.
نادر مى گفت اينا مثلا شاه و ملكه هستن، بى ناموسا فقط دنبال خوشى خودشونن.
اما شيدا از اسم شاه و ملكه خوشش مى امد ، قيافه ى قشنگى داشتن ،پس چرا نادر به انها فحش مى داد ؟خب كار نادر همين بود.
با مشت كوچكش ضربه ايى به كيسه بوكس قرمز نادر كه از سقف اويزان بود ،زد.
وقتى نادر با حركاتى تند مى چرخيد وبا پا ضربه هاى محكم به كيسه مى زد، شيدا ومهرى و ناصر مانند افراد مسخ شده ،گوشه ى اتاق مى نشستند و با لذت حركات زيباى نادر را دنبال مى كردند.
چنان در خود بود كه متوجه ى حضور ناصر نشد.ناصر كيف كهنه ايى بطرفش انداخت.
ضربه ى وارده او را بخود اورد.
-اين چيه؟
-مگه كورى !كيفه، از تو خرابه پيدا كردم . شيدا ظهر كه بابا خوابيد بريم خرابه ،باشه؟
چشمان سياه دخترك برق زد . عاشق گشتن تو خاك و خل و پيدا كردن وسايل جالب بود. چند بار از دست مادر و نادر كتك خورده بود،حتى على هم دعوايش كرده بود اما لذت همراهى با ناصر ميان خرابه ارزشى ويژه داشت.
كيف سرمه ايى كثيف را بالا و پايين كرد. فقط زيپش خراب بود ، براى مداد رنگي هاى كوچكش خوب بود.
پدر كنار بساط تكيه داده به دو متكاى بزرگ خوابيده بود. مادر هم با فاصله مهرى به بغـ ـل ،نشسته در خواب بود. على و نادر تو اتاق مشغول خواندن مجله بودند. نادر هم دست از خواندن مجله ورزشى نمى كشيد.
اهسته با ناصر بطرف خانه ى مخروبه رفتند.



 
آخرین ویرایش

دخترعلی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
4/20/17
ارسال ها
398
لایک ها
2,159
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#7
هر كدام چوبى كوتاه در دست گرفتند و ميان خاك وخل و نخاله هاى ساختمان فرو ريخته قدم زدند.
شيدا مواظب بود ميان پستى وبلنديهاى خاك نغلتد.
گشت وگذار دو كاشف كوچك ساعتى طول كشيد .ره اورد اين اكتشاف براى ناصر يك توپ پلاستيكى سوراخ شده بود و براى شيدا كتاب پاره اما پر از عكس حيوانات بود.
هردو راضى به خانه برگشتند.
مادر با ديدن ظاهر كثيفشان جارو بدست دنبالشان كرد وناسزا به نافشان بست.
ناصر تيز فرار كرد اما شيدا ضربه ايى برکمـ ـر نوش جان كرد.على بطرفش امد واو را از ضربه هاى ديگر نجات داد.
شيدا از پشت به كمر على چسبيد.
صداى بلند پدر شنيده شد:
-اهاى زن يه چايى بيار ، تو اين خونه يه دقيقه اسايش نداريم.
مادر سراسيمه به اشپزخانه رفت.
على شيدا را جلو كشيد و با خشم گفت:
-شيدا تو كه حرف گوش كن بودى.چرا دنبال ناصر رفتى خرابه؟ اخه چن بار بايد كتك بخورى، هان؟
شيدا شرمگين سرشو پايين انداخت.
- اگه بازم با اون ناصر ولگرد برى…ديگه دوست ندارم.
واى …واى نه.
ملتمسانه به على نگاه كرد و گفت:على،ديگه نمى رم . به خدا ديگه نمى رم.
صداى فرياد پدر خانه را پركرد: اين چاييه يا اب حوض؟ يعنى دختر سركار مرتضى يه چايى هم بلد نيست درست كنه ؟
على وشيدا به اتاق كوچك رفتند و در را بستند تا دم پر پدر نباشند.
نادر با عصبانيت شلوار فاستونى سرمه ايش را به تن كرد و غرزد: مرتيكه بازم شروع كرد.
هميشه همين طور بود. قبل از مصرف و ساعتى بعداز مصرف به جان مادر وبچه ها مى افتاد.
نادر از خانه بيرون زد.
هنوز پدر مشغول شماتت و ناسزا گفتن به مادر بود.
********
٢سال بعد

-شيدا،شيدا بيا بازى.
شيدا موهاى نامرتبش را دستى كشيد.
-معصومه نمى خوام با تو بازى كنم،تو همه اش مسخره مى كنى.
وصورتش را از معصومه ى بق كرده گرفت و به پسرهايى دوخت كه با فرياد و شادى به دنبال توپ چهل تيكه ى ناصر مى دويدند.
معصومه که دوسال بزرگتر از شیدا بود اما به جز شیدا هم بازی دیگری نداشت به او نزدیک شد وکنارش نشست.
بازى پسرها با امدن نيسانِ ابىِ پر از اسباب و اثاثيه قطع شد.
راننده همراه زن و كودكى پياده شدند.
خانه ى ان سوى كوچه ،درست روبروى خانه ى شيدا با فاصله ى اندك صاحب جديدى يافته بود.
پسرها با كنجكاوى به بار وبنه نگاه كردند. ابوذر جلو رفت وپرسيد: كمك می خواین؟
راننده از خدا خواسته پذيرفت.
پسرها جلو رفتند وصحنه ايى شلوغ و بامزه افريدند.
شيدا به پسرى چشم دوخت كه همراه زن ايستاده بود. پسرى متفاوت از پسرهاى كوچه.
موهاى پر و سياه داشت و ان هارا نتراشيده بود،لباسى تميز وزيبا به تن داشت.
مانند پسرهايى بود كه در صفحه ى تلويزيون ديده بود.تميز و خوشگل.
اهسته به او ومادرش نزديك شد.
 
آخرین ویرایش

دخترعلی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
4/20/17
ارسال ها
398
لایک ها
2,159
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#8
پسرك چشم دوخته بود به فعاليت پسران نوجوان و جوان كوچه كه با خنده و شوخى مشغول بردن اثاثيه به داخل منزل بودند.

مرتضى با باسن تپل احمد را عقب راند: برو كنار جوجه، همش تو دست وپايى.

احمد ٥ ساله كنار كشيد و گفت: چاقالو.

شيدا با نيش باز به اثاثيه و پسرك نگاهى كرد. جلوتر رفت و بلند پرسيد: اينجا خونه اتون شده؟

پسربچه كه براى اولين بار مورد خطاب كسى قرار مى گرفت شيدا را با نگاهش بالا و پايين كرد.

دخترك سبزه با روسرى سبز تيره به چشمش زيبا نيامد.

با اخم گفت: بله.

شيدا بى توجه به اخم پسرك خنديد و مرتضى را نشان داد.

- اون اسمش مرتضاس، ما مى گيم چاقالو.

بى اختيار زد روى دهانش .على گفته بود كه از اين كلمات استفاده نكند.

چشم پسر با حيرت به حركت شيدا دوخته شد. دختر عجيب.

شيدا روسريش را محكمتر كرد و پرسيد:

بابات كجاست؟ابجى و داداش ندارى؟

پسرک گيج شد .چقدر حرف مى زد. از او دور شد و به سمت مادرش رفت .

-مادر جون من گشنمه.

شيدا زيرلب گفت:چقد لوسه!

به ننه اش مى گه مادر جون مثل فيلم …

اسم فيلم يادش نيامد. پدر چند ماهى ميشد كه تلويزيون خريده بود .يك تلويزيون كوچك كه دنيايى از چيزهاى حيرت اور سياه وسفيد به نمايش مى گذاشت. هيچ كس تو محله و فاميل تلويزيون نداشت.

بعضى شبها زنان ومردان کوچه جمع مى شدن تو سالن و سريالى به نام مرد اول را مى ديدند. شيدا از اين فيلم خوشش نمى امد.

فقط كارتون دوست داشت با سريال "در جستجوى جو"،جواسم سگ قهرمان سریال بود.

عاشق ان سگ بود. يك سريال هم بود از لوس بازى زنى به نام لوسى. فكر مى كرد حتماً چون لوس است به او لوسى مى گويند.

از فكر بيرون امد .با ديدن نادر مثل فشنگ به سمت خانه دوید.

ديروز سيلى سختى خورده بود، البته بابا سر نادر فرياد كشيد و شيشه ى نوشابه را به سمتش پرت كرد كه اگر نادر دير جنبيده بود شيشه تو سرش خورد مى شد.
 
آخرین ویرایش

دخترعلی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
4/20/17
ارسال ها
398
لایک ها
2,159
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#9

وارد خانه شد اما كنجكاو بود بداند چرا پسرجديد شبيه پسران كوچه وناصر نيست.

از در نيمه باز بيرون را نگاه كرد.

نادر ساك سیاه ورزشى را كنار در خانه انداخت ورفت تا به همسایه ی جدید کمک کند.

شیدا ارام بيرون خزيد و كنار ساك ایستاد. پسرك هم با فاصله کم کنار در خانهی انها ايستاده بود.

شيدا با غرور به نادر كه به تنهايى لول فرش را روى شانه گرفته بود اشاره کرد و گفت:

- داداش منه ، اسمش نادره.اسم تو چيه؟

پسرک که گويى حشره اى را مى بيند بينى جمع کرد و بى ميل گفت: بهروز

شيدا اسم را در ذهن هجى كرد، اسمش هم خيلى زیبا وجدید بود.

مادر بهروز گفت : لطف كردين ، دست همگيتون درد نكنه.

وسينى پر از ليوانهاى شربت را به سمتشان برد و گفت: بفرمايين خنكه.

شيدا با سرى كج شده به مادر بهروز نگاه كرد. اصلا مثل زنهاى كوچه حرف نمى زد. اين مادر و پسر به نظرش

عجيب و جذاب مى امدند.

نادر ساك را از زمین برداشت وبه تندی گفت : بريم تو .

********

غروب كوچه را دوست داشت.مادر سرگرم اماده كردن شام مى شد، نادر باشگاه مى رفت و پدر خانه نبود.

با مهرى كنار در خانه نشست . كم كم دختركان به دورشان جمع شدند. اولين منزل سه راهى ،خانه ى انها بود و فضاى باز روبرويش تبديل به زمين بازى بچه هاى كوچه شده بود.

پسرها فوتبال بازى مى كردند.

شيدا فوتبال دوست نداشت ترجيح مى داد الك دولك يا ٧سنگ بازى كند.

صداى حيدر بلند شد: ننه… پامو له كردى .

اصغر خنديد : جلوى پاى درازتو بگير بچه….

شيدا رو ترش كرد از ناسزا خيلى بدش مى امد ، اما مثل نقل و نبات تو دهن همه مى چرخيد.

حتى على هر وقت با نادر دعوا مى كرد از كلمات خيلى زشت استفاده مى كرد.

حيدر از بازى بيرون امد.

ناصر داد زد: يه يار كم داريم.

شيدا بهروز را ديد كه چگونه با حسرت به پسرها خيره شده ، سريع به سمتش دويد و گفت: يه يار كم دارن بيا برو بازى كن.

بهروز به شيدا نگاه كرد و گفت : بايد از مادرم اجازه بگيرم.

شيدا با ديدن چشم و دهان زيادى خوشگل پسرك گفت: تو دختر نيستى؟

اخم بر چهره ى پسرك نشست: چرا بى ادبى؟ من پسرم.

- خودت بى ادبى ، من فُش ندادم كه.

- خب به من مى گى دختر.

شيدا شانه هايش را بالا انداخت:

- خب بگو پسرى ،اصلا نرو بازى كن به من چه.

بهروز دخترك دلخور را نگاهى كرد و حس كرد خيلى هم زشت نيست.

********
 
آخرین ویرایش

دخترعلی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
4/20/17
ارسال ها
398
لایک ها
2,159
امتیاز
93
محل سکونت
يكى از قلبهاى بى شمار ايران
#10

صدايى بلند او را از دنياى خواب بيرون كشيد،صدا خشن و سرد بود.

پلكهايش كمى تكان خوردند تا گشوده شوند، گوشهايش زودتر بيدار شده بود.

- زن چرا اين پیرهن من تميز نيس ، اخه تو خونه ی بابات چى يادت دادن؟

صداى ملتمس و اهسته ى مادر شنيده شد.

- بچه ها بيدار مى شن حاجی اروم باش.

صداى خشن و خش دار تن و بدن شيدا را لرزاند.

- به جهنم ، به …، همين الان تميزش كن.

شيدا خود را زير چادر مادر جمع تر كرد و زير چشمى به ناصر نگاهى انداخت.

ناصر با ارامش خواب بود و كنارش على ، اندكى تكان خورد يعنى بيدار بود؟

نادر از شب پيش با بچه هاى باشگاه كوير رفته بود.

صداى پدر از اتاق بزرگ خانه همچنان به گوش مى رسيد كه در حال دشنام وتحقير بود.

شيدا گوشى را به بالش فشرد و گوش ديگر را با انگشت كوچكش مسدود كرد، اما صدا هنوز براى خود راهى داشت تا روح كودكانه اش را بلرزاند.

به خود گفت:

نترس، الان صبح ميشه و بابا ميره سركار ، اونوخت من و مهرى و ناصر ميريم گل بازى تو كوچه.

بعد چى درس كنم؟ ناصر بلده گاو و گوسفند درس كنه اما من …من فقط مى تونم كرم و مار درس كنم.

مرتضى اون دفه برا معصوم كاسه و ليوان درس كرد . بايد بگم ناصر برام يه گاو بزرگ درس كنه.

انقدر گفت و گفت كه ديگر صداى پر خشم پدر را نشنيد و به خواب رفت.

بار ديگر صدايى او را از خواب پراند:

- شيدا ،پاشو ديگه . پاشو تا نيومدم جز جيگر گرفته.

سريع نشست ، پلكهايش هنوز بسته بود.

خميازه كشيد و گفت:بيدار شدم .

اشعه ى گرم افتاب راهروى بلند خانه را فرا گرفته بود. اثرى از على وناصر نبود ، مهرى كنار سفره ى باز مشغول خوردن چاى شيرين بود.

مادر با چادرى به كمر بسته، تشت پر از لباس را به حياط برد.شیدا با سرعت صبحانه ی ناچیزی خورد وسفره را جمع کرد و به اشپزخانه رفت تا با دستان کوچکش ظروف صبحانه را بشوید.

مادر پس از شستن لباسها وپهن کردن انها در حیاط خانه ،مهرى را همراه خود برد تا گوشش را سوراخ كند، قبل از رفتن به شيدا سپرد تمام خانه را جارو بزند .

شيدا از سكوت خانه غرق لذت شد .

خانه با پاركينگ شروع مى شد و به راهرو مى رسيد، سمت چپ راهرو ابتدا اتاق پسرها و بعد اتاق پدر بود.

سمت راست راهرو اشپزخانه وحمام قرار داشت.

راهرو به حياطى 70مترى ختم می شد كه به شدت مورد علاقه ى دخترك بود.

شيدا تنها قسمت هايى را كه حس مى كرد كثيف است جارو مى زد ومثل مادر خاك بعضى از نقاط را زير فرش پنهان مى كرد.

به حياط رسيد .

چشمان درشت و سياهش پر از ذوق شد. يك باغچه ى "L"مانند كه با درختان مختلف پرشده بود .

-سلام درختا ، خوبين ؟ تشنه اين؟ بذارين حياطو جارو كنم اونوخت به همتون اب مى دم.

برگهاى لطيف بيد مجنون را نوازش كرد: خوبى عروس خانوم خوشگل .

به گلهاى صورتى خرزهره لبخند زد : تو گلهات خيلى خوشگله اما خب …خيلى بد بويى …عيب نداره ، بابا مى گه

همين بو مگسا رو فرارى ميده .

درخت انار ، درخت به ، واى ريحوناى كوچولو شما م خوبين؟

به نردبان تكيه زده به توالت نگاه كرد. هربار با ناصردر خانه تنها می شدند از ان بالا مى رفتند و از چينه ى ديوار مى پريدند .

-غصه نخور تو رو يادم نرفته ، سلام .بچه ها مى خوام امروز براتون قصه ى حسن كچلو بگم.

دستان كوچكش حياط را جارو زد و به درختان اب داد وميان حياط تميز و اب پاشيده ، دنيايى از قصه و عشق پخش كرد.

دخترك براستى تنها بود و خود نمى دانست و چه خوب است گاهى ندانستن تلخى ها.
 
آخرین ویرایش
Similar threads Forum Replies Date
نقد توسط تیم منتقدان انجمن 3
نقد توسط کاربران انجمن 1
طب سنتی 7
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0