• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان شکلات پرتقالی من | مریم کاربر انجمن یک رمان

مریم شاهین

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/6/17
ارسال ها
142
لایک ها
321
امتیاز
63
سن
17
#1
کد رمان : ۱۱۴۸
نام ناظر:cinder


نام رمان : شکلات پرتقالی من
نویسنده : مریم
ژانر : عاشقانه اجتماعی پلیسی
خلاصه
داستان درمورد دختری به اسم قاصدکه که وقتی بچه بوده پدرو مادرشو دریک حادثه از دست میده وبا مادر بزرگش زندگی میکنه که بعد حادثه اونم میمیره وعمو و زنعوش اونو به زورعروس میکنن که اتفاقات بدی برای این دختر میوفته
 
آخرین ویرایش

PARISA_R

معاونت سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
3/28/17
ارسال ها
223
لایک ها
2,725
امتیاز
93
محل سکونت
اصفهان
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

مریم شاهین

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/6/17
ارسال ها
142
لایک ها
321
امتیاز
63
سن
17
#3
امروز اخرین روز مدرسم بود و حالم خیلی گرفته بود. دلم برای تمام دوستام تنگ میشه. من خیلی بهشون وابسته بودم اخه فقط اونا بودن که منو سرحال میاوردن. از زمانی که مامان بابام مردن فقط این دوستام بودن که پا به پای من اشک میریختن و درکم میکردن. وای خدا دلم داره میترکه .بالاخره بچه ها امتحانا رو دادن واومدن بیرون. تا دیدمشون زدم زیر گریه اوناهم به خاطرمن گریه افتادن .خلاصه گریه کردیم و حسابی خودمون وخالی کردیم .زمان خداحافظی همه قول دادن که هفته ای یک بار خونه یکی جمع بشیم. ازبچه ها جدا شدم وراهی خونه شدم .ذهنم پرکشید به زمانی که مامان و بابام بودن وای که چقدر خوب بود. هیچ کس به من نازک تر از گل نمیگفت. بابام همیشه پشتم بود ونمیزاشت یه قطره اشک بریزم همیشه بهم می گفت قاصدکم نبینم که این چشمایه مشکیت بارونی باشه ها اگه ببینم سکته میکنم. مامانم همیشه میگفت قاصدکم توبهترین وزیبا ترین خبر توعمرم بودی. دیگه رسیدم جلوی در خونه. کلید انداختم در و باز کردم رفتم تو خونه. طبق معمول زنعموی افریطم اونجا بود وهمیشه هم منو نشونه میگرفت و تیر بارونم می کرد با حرفاش. رفتم تو خونه وسلام کردم .مامان بزرگم اومد و بغلم کرد و خسته نباشید گفت بهم .زنعموم اومد وقتی دید چشمام پوف کرده گفت چیه نکنه چون دیگه نمیتونی دوست پسرتو ببینی ناراحتی وگریه کردی. مامان بزرگم اومد وگفت فهیمه درست حرف بزن.
این چه طرزحرف زدنه اصن توچیکار داری که این برایه چی گریه کرده اصلاشاید دوباره یاد فرامرز و مریم افتاده که گریه کرده.
من صورتمو به سمت مامان بزرگ چرخوندم گفتم:مامانی چرا الکی وقتت رو هدر میدی که به این روانی حالی کنی که با من درست صحبت کنه تو تا حالا زیاد با این حرف زدی اما انگار یاسین تو گوش...
زنعموم نزاشت حرفمو بزنم ودادزد فرهاد بیدارشو بیا ببین دختر خان داداشت داره چطوری حرف میزنه .عمو فرهادم اومد وگفت:شما دوتا بازچه خبرتونه باز که خونه روگذاشتین و درضمن فهیمه تو چرا اینقدر به پرو پاچه یه قاصدک میپیچی.
عمو صورتشو کرد سمت من وبهم نگاه کرد منم بهش سلام کردم اومدم برم تو اتاق که فهیمه زیر لب چندتا فحش آب دار زیر لب بهم داد اما بازم مجبور شدم چیزی نگم که باز عمو فرهاد حالشونگیره
همیشه هرموقع که بامن کلکل میکنه عمو فرهادو صدا میزنه .اونم به محض این که میاد شروع میکنه به خراب کردن فهیمه اما بازم این بشر ازرو نمیره بازم عموروصدامیزنه.
رفتم طبقه بالا ودر اتاقموباز کردم رفتم تو نشستم روصندلیم وبه عکس سه نفریمون نگاه کردم یادش بخیر چقدر خوشبخت بودیم.
خدا نگذره از اون کسی که ماشینه بابامو دست کاری کرد.
بابام و مامانم هردو وکیل بودن از این وکیلایی که خیلی بیش از حد در کارشون موفق بودن وخیلی هم دشمن داشتن وهمین دشمنا ترمزماشین بابامو دست کاری واوناهم تصادف کردن و هردو باهم دیگه منو ترک کردن. من اون موقع نه سالم بود والان پانزده سالمه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مریم شاهین

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/6/17
ارسال ها
142
لایک ها
321
امتیاز
63
سن
17
#4
رشته افکارم به وسیله صدای گوشیم پاره شد. وقتی به صفحه گوشی نگاه کردم دیدم ندا هست. دکمه اتصالو زدم وصدای کرکننده ندا توگوشم پیچید.
ندا:خره دو ساعته زنگ میزنم کجایی؟
من:سرخاکت بودم،وبه خداشکرمی کردم که یه مفت خور و از این دنیا گرفته.
ندا:چته؟چرا اینطوری حرف میزنی باز کی هارت کرده؟
من:عزیزم توبا من مثل خرصحبت می کنی بعد انتظار داری بهت کمترازگل نگم .بعدشم تونمیدونی چرا اعصابم خورده؟
ندا:آهان ببخشید .سلام،بعدشم زنعموی تحفه ات بازچی میخواست؟
من:وللش،حالاچیکارم داشتی؟
ندا:هیچی میخواستم بریم گردش.
من:بزار از مامانبزرگ و عمو اجازم و بگیرم بعد بهت میخبرم.
ندا:الان ازشون بپرس پشت خطم.
من:باش.
گوشی دم گوشم به طرف طبقه پایین رفتم و به مامان بزرگم که درحال بافت بافتنیش برای زمستون بود نگاه کردم و رو بهش گفتم:مامانبزرگ چیزه... امم.
مامان بزرگ:جانم چی میخوای؟
من:میشه با دوستام برم بیرون؟
مامان بزرگ:باشه ولی قبل ساعت ۸خونه باش وبه عموت بگو.
من:چشم مامان بزرگ جونم میگم بهش. امردیگه ای باشه.
مامان بزرگ:برو دختر اون دوست بیچارت الان شارژش تموم میشه.
من:وای پاک یادم شده بود ندا پشت خط منتظره. گوشی رو گرفتم جلوگوشم و یه بار صداش کردم که با جیغ بلندش روبه رو شدم.
ندا:قاصدک من تا نیم ساعت دیگه اونجام فقط اماده باش.
من:باشه عزیزم فعلا بای.
ندا:بای آجی گلم.
منم شروع کردم به اماده شدن و کارم که تموم شد راهی پایین شدم وبامامان بزگ خداحافظی کردم ورفتم بیرون وبه سمت خونه عمو فرهاد راه افتادم. خونمون توی حیاط بود .رسیدم جلو در وصداش کردم اول فهیمه اومد درو باز کرد تا بازم بهم تیکه بندازه.
فهیمه :اوهو میبینم که هنوز به ساعت نکشیده قرار گذاشتی.
منم فقط نگاهش می کردم اونم هی چرتو پرت میگفت بلاخره عمو فرهاد اومد.
من:سلام عمو اومدم بهت بگم دارم با دوستام میرم بیرون.
عمو:سلام عزیز عمو با کیا؟ کیا هستن باهات؟
من: ندا ودیگه نمیدونم کسی هست یا نه.
عمو:باشه برو خودت میری یا میاد دنبالت.
من:نه عموجون میاد دنبالم. پس فعلا خداحافظ عمو.
عمو :خداپشت وپناهت.
فهیمه:برو به قرارت برس دختره ی بی حیا.
منم همینطور به راهم ادامه دادم و رفتم رسیدم جلویه در حیاط درباز کردم دیدم ندا پشت در بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مریم شاهین

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/6/17
ارسال ها
142
لایک ها
321
امتیاز
63
سن
17
#5
تامنو دید بغلم کرد گفت دلم برات تنگ شده بود توله
من:دل به دل راه داره عزیزم
ندا:بپر بالا بریم دور دور باماشین خوشگلم
من:به به ببین نداخانوم چه کرده همه رودیوونه کرده
ندا:بعله دیگه مااینیم ولی خدایی ماشینو حال میکنی
مت:اره خیلی قشنگه کاش منم همسن تو بودم میتونستم گواهینامه بگیرم وماشین داشته باشم
ندا:غصه نخور توهم سه سال دیگه میتونی گواهینامتو بگیری وبرایه خودت ماشین بخری
من:انشاالله اگه زنده بودم ولی بااین فهیمه بعید میدونم
ندا:وااااااااایی من اگه جایه تو بودم میزدم دهن این فهیمه رو سرویس میکردم
من:خیله خب حالا بیا بریم سوار این عروسک شیم
ندا:ای وای راس میگی من باز فکم گرم شد
باهم به سمت ماشین رفتیم وسوارش شدیم ماشینو روشن کرد وراه افتاد
ندا:خب حالا قاصدک جونم دوست داره بره کجایکم سره حال بیاد
من:هرجا دوست داری بریم برایه من فرقی نمیکنه
ندا:پس اول بریم بهشت زهرا من از بابام تشکر کنم بابت این ماشین که با دیه یه اون خدابیامرز خریدم
من:خاک برسرت کنن ندا ولی فکر خوبیه منم میرم یکم بامامان بابام دردودل میکنم
ندا:باشه تاساعت هشت هنوز وقت زیاده
الان ساعت دوبعد از ظهره
من:وااااایی نداتاشب کلی خوش میگذرونیم
ندا:اره
من و ندا باهم تو مطب یک روانشناس اشناشدیم من بعد ازمرگ مامانو بابام خیلی افسرده شده بودم برایه همین منو بردن پیش روانشناس و من وندا تقریبا الان 4 ساله باهم دوستیم
 

مریم شاهین

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/6/17
ارسال ها
142
لایک ها
321
امتیاز
63
سن
17
#6
بخاطراینکه الان میرم سرقبرمامانو بابام داشتم ازذوق میمردم،انقدخوشحال بودم که اصن متوجه نشدم کی رسیدیم پیاده شدمو بسرعت سرخاک مامان بابام رفتم دراز کشیدم بین قبرشون ویکی ازدستاموروقبرمامان گذاشتم ویکیروهم روقبر بابا
شروع کردم به حرف زدن باهاشون:سلام خوبید مامان بابای من،میدونیدچقددلم براتون تنگ شده دیگه هروقت بخوام میتونم بیام پیشتون چون امتحانام تموم شدن،بازمنوفرشته نجاتم آورده اینجا من بخاطر شماهاو فرشته نجاتم میخوام دکتربشم.نداباچشمای گریونش اومد.
ندا:یه فاتحه بخونیم بریم
من:باش من خوندم برم سرقبربابات بیام روپنجه پابلندشدمو گونه نرمشوبوسیدم بطرف قبر بابای ندارفتم و نشستم سرقبرش یه فاتحه خوندم وگفتم:مرسی عموکه دختری مثل ندا تربیت کردی اون تنها فرشته نجاتمه بعداینکه سوارماشین شدیم هردو ساکت بودیم ومن به بیرون چشم دوخته بودم که ندا گفت: عاشق شدی؟
من:توبازچرتوپرت گفتی
ندا‌:یه آهنگ بزاربخونه
من:باش،یه آهنگ به سلیقه خودم انتخاب کردم ازمهدی عسگری بنام رفتی،هردوباآهنگ به حس رفته بودیم،که اصلا متوجه نشدیم کی رسیدیم.به دورو اطارفم نگاه کردم مث همیشه خلوت بود من عاشق بام بودم و هروقت منو ندا وقت پیدامیکردیم میومدیم اینجا واسه خالی کردن خودمون رفتم رویکی ازصندلیانشستم ومنتظرنداشدم تا فراریشو خاموش کنه و بیاد پیشم،غرق زیبایی بودم که ندااومد نشست کنارم وهردودرسکوت بودیم که نداگفت:قاصدک میشه بریم ویلام توشمال؟
من:نمیدونم آجیم ولی خیلی وقته نرفتیم عالی میشه حالا کی بریم؟
ندا:آخرهفته
من:خوبه،من به خانواده خبر میدم
ندا:هرچندمیدونن بامنی اجازشومیدن
من:صددرصد،ولی باید بگم
ندا:آره،خب دیگه چخبرا؟
من:سلامتی
ندا:امتحانتوچطوردادی؟
من:خوب بود
ندا:بایدم خوب بشه چن روز خواب و خیال نداشتیم ازدست تو،من توفکرم تورتبت تو کنکور چند میشه،واقعا زیادزحمت میکشی آفرین دقیقا تو ورژن کوچیک شده منی اگه مثه الان که میخونی بخونی مث من به مامایی قبول میشی وهرکمکی ازدستم بر بیاد برات میکنم
من:میدونم آجیم،بودنت کافیه ومن ازداشتن حامی مثه تو خوشحالم منوکشید توبغلش ومن باز از حس امنیتی که توبغلش داشتم لذت بردم وای که چقدعاشقش بودم
 

مریم شاهین

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/6/17
ارسال ها
142
لایک ها
321
امتیاز
63
سن
17
#7
نداخیلی مهربونودلسوز بود
ندا:خیله خب بسته دیگه حالمو بهم زدی دختره گنده
من:بیشعور تازه داشتم ارامش میگرفتم خیلی خری
ندا:قاصدک امشب حتما به مامان بزرگت بگو وخبرشو همین امشب بهم میدی که من باید برنامه ریزی کنم وقراره پسر خاله هام باخواهراشونم بیان قراره خیلی بهمون خوش بگذره
من:باشه عزیزم من هرجاکه باتو بهم خوش میگذره
ندا:فدات بشم خوشگل خانوووووم منم وقتی باتوهستم از عمرم حساب نمیشه

خلاصه تا ساعت هشت بیرون بودیمو خوش گذروندیم وقتی رسیدم خونه رفتم پیش مامان بزرگ
من:سلاااااااام مامان بزرگ خوبی خوش گذشت این چند ساعتی که نبودم
مامان بزرگ:سلام قاصدک خوش خبرم دخترم حرفامیزنی هااین خونه بدون توسفانداره
من:حالامامان جونم اینارو ولش کن من میخوام باندابرم شمال ویلاشون میزاری
مامان بزرگ:دوست داری بری برو ولی بزارمن به فرهاد بگم
من :مامان جون اگه میشه بگو الان بیاد اینجا بهش بگو چون من باید به ندا خبربدم اخه ماباید تا دوروز دیگ راه بیوفتیم
مامان بزرگ:خب بزار الان به عموت زنگ بزنم بیاد اینجا تاببینیم چی میشه
مامانی رفت سمت تلفن وبه فرهادزنگ زد وگفت که تنهاپاشه بیاد
عمو فرهادسریع خودشورسوند اینجا
عموفرهاد:سلام مادر چیزی چشده چرا زنگ زدی
من:عمو جون نگران نباش من کارت داشتم
عمو:خب چیکارم داری عموجان نگرانم کردین
من:عموجون من میخوام باندابرم شمال اجازه میدین
عمو:ازونجایی که ندا خیلی خانومو باقاره اره عموجون میتونی بری
 

مریم شاهین

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/6/17
ارسال ها
142
لایک ها
321
امتیاز
63
سن
17
#8
من:وایی مرسی عموجون خیلی خوبی که بهم اجازه دادی
عمو:قربونت بشم عمو جان من برایه تو هرکاری میکنم
من:فدایی داری عمو جونم من برم به نداخبربدم که میرم باهاش
رفتم وگوشیمو برداشتم وبه ندازنگ زدم
من:سلام نداخوبی میگم که مامان بزرگم اینا میگن نرو
ندا:جون من راست میگی واقعا نزاشتن
من:اره میگن نمیخوادبری مااز نداخوشمون نمیاد
ندا:ای کثافت دروغ گو توغلط کردی که اونا اینطوری گفتن
من:خخخخخخخ شوخی کردم گفتن برو ولی من گفته باشم کم تر از بیست روز واینمیستم
ندا:حالاتوبیا اگه خیلی دوست داشتی میمونیم
من:باشه ولی من از الان دارم میگم حالاهم کار نداری من برم الانه که شارژم تموم شه
ندا:برو مواظب خودت باش فردا شب راه میفتیم بچه هامیگن شب تو راه باشیم
من:باشه عزیزم توهم مراقب خودت باش فعلا بای
ندا:بای عزیزم
روکردم به مامان بزرگ وبهش شب بخیر گفتم ورفتم بالاتواتاقم
گوشی رو گذاشتم رو پاتختی ودراز کشیدم روتخت که خیلی خسته بودم نفهمیدم کی خوابم برد
 

مریم شاهین

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/6/17
ارسال ها
142
لایک ها
321
امتیاز
63
سن
17
#9
صبح ازخواب بیدار شدم ورفتم پایین وداخل اشپزخونه شدم مامان بزرگ خونه نبود ولی رومیز صبحونه اماده کرده بود صبحونه موخوردم جمع کردم رفتم بالا اماده شم که برم یه کمی خرید کنم
لباساموپوشیدم ازخونه رفتم بیرون وارد یه لوازشم ارایشی شدم و واسه خودم یه کرم ضد افتاب یه کرم نرم کننده چندتا رژلب گرفتم و راهی خونه شدم این دفعه مامان بزرگ برگشته بود
من:سلام مامانی جونم صبحت بخیر کجابودی
مامابزرگ:سلام قاصدک خوش خبرم رفته بودم برات لباس اینا بگیرم که میخوای بری سفر لباس خوب داشته باشی
من:الهی قربونت بشم من اگه تورونداشتم چیکار میکردم خب دستتوبده به من
دستشگ به زور گرفتم ویه بوس محکم کردم
مامان بزرگ:قربون اون دهتن بشم من مادر
من:خدانکنه مامانی جونم من قوربون تو بشم که اینقدر ماهیی را ستی مامانی فردا وقت دکتر داری واسه قلبت هاااا یادت نشه یازشم وقت پیوند قلبتم نزدیکه خوب تو این چند روزی که من نیستم به خودت برس نیام ببینم خودتولاغرکردی هاا
مامان بزرگ:دختر تو به فکر همه هستی الاخودت چرا خودتونمیگی که پوست رواستغون شدی
من:مامانی الان مدله همه دخترا همینه چون الان لاغری مدشده
مامان بزرگ:دختر بیا برو لباساتوجمع کن ندا زنگ زد گفت ساعت هشت راه میوفتین
من:خب پس من برم لباساموجمع کنم بعدم دوباره بخوابم که توراه خوابم نگیره
مامان بزرگ:واسه ناهار بیدارت کنم یاخودت بیدارشدی میخوری
من:نه بیدار کن تنهایی بهت نمیچسبه من رفتم بالا

وپله هارودوتا یکی بالارفتم رفتم تواتاقم در کمد لباسموباز کردم هرچی لباس خوب ابرومند داشتمو براداشتم وهرچی لوازم ارایشم داشتم برداشتم گذاشتم توکولم ورفتم روتخت دراز کشیدم ودوباره خواب به سراغم اومد
باصدایه مامان بزرگ از خواب بیدار شدم ساعت سه بعد ازظهر بود رفتم پایین نشستم سرمیز
من:سلام مامان بزرگ
مامان بزرگ:سلام دخترم برات فسنجون پختم که یه دل سیر بخوری
من:آیی قوربون مادر بزرگم بشم مرسی دستت دردنکنه وشروع کردم به خوردن
 

مریم شاهین

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/6/17
ارسال ها
142
لایک ها
321
امتیاز
63
سن
17
#10
غذام که تموم شد دباره برگشتم تواتاقم رفتم یهدوش گرفتم اومدم بیرون وشرع کردم به زنگ زدن به دوستام وبهشون گفتم که دارم میرم مسافرت اونام خیلی بهم لطف کردن وفحش جدوابادمودادن
ساعت هفت بود که ندازنگ زد به گوشیم
ندا:سلام خوبی اماده ای تا یک ساعت دیگه راه میوفتیم همه چیزت امادس
من:سلام توخوبی اره وسایلامو همه رو اماده کردم فقط مونده خودم اماده شم که اگه الان قعط کنی اماده شم
ندا:باشه خدافظ

خدافظی کردیمو منم شروع کردم به ارایش کردنو لباس پوشیدنو خدافظی کردن بامامان بزرگ که عموفرهادو زنشم اومدن
من:سلام عمو جون خوبی
عمو:سلام مرسی عزیزم
فهیمه:به به میبینم که بار سفر بستی راستشو بگو باکیا داری میری
من:احساس نمیکنم به تو ربطی داشته باشه من اجازمو ازعموم گرفتم
عمو:قاصدک جان درست صحبت کن بیا برو دیگه الاناس که دوستت بیاد
عموروبغل کردم وباهاش خداهافظی کردم رفتم بیرون که ندا به گوشیم زنگ زد گفت بیا من بیرونم گوشی روقعط کرد منم رفتم بیرون دیدم نداعقب نشسته ودوتا پسر خاله هاش جلو یکی ازدختر خاله هاشم بود رفتم داخل وسلام کردم
شروین:به سلام قاصدک خانوم خوش تشریف اوردی ماشین ندارو نورانی کردی
من:سلام داداش شروینم خوبی چیکار کنم دیگه لامپ صدم من
روکردم به باربد پسر خاله دیگش وگفتم سلام
باربد:سلام خوش اومدی
من:ممنونم
روکردم به دختر خالش بغلش کردم سلام بهار جونم دلم برات تنگ شده بود بی معرفت
بهار:سلام خانومی من بی معرفتم یاتو که اصن یه زنگی نمیزنی
من:بابافصل امتاحاناتم بود چیکار میتونستم بکنم
ندا:سلام خوبی قاصدک باربدراه بیوفت دیگه
خلاصه تو راه باکلی دیوونه گی مادخترا باشروین گذشت ساعت حدودسه صبح بود که رسیدیم وپیاده شدیم رفتیم داخل ویلا وخوابیدیم
صبح باصدایه شروین بیدار شدیم
ورفیتیم پایین
من:سلام چه خبرته اول صبحی
شروین:صبح عمت ساعت یکه ظهره دختر جون
من:خب باشه
بهار:سلام بچه ها صبح بخیر
من:سلام صبح توهم بخیر عزیزم
ندا:شروین خاک توسرت بااین بیدار کردنت
شروین:لطف داری دختر خاله جان حالاهم بیاین صبحونه بخورین که بریم لب ساحل
من:عه پس باربد کجاست
شروین: او از صبح زود رفته دریا هنوز نیومده فک کنم داره دختر بازی میکنه
من:نه بابا دخترا ازون اخماش میترسن خیلی وحشتناکه
ندا:هووووووو درست حرف بزن پسر خالم خیلی هم خوبه

خلاصه صبحونه روخوردیمو رفتم لب ساحل وهمه به باربد سلام کردیم
اونم برگشت جوابمونوداد
من:بچه ها من دارم میرم توآب شما نمیاین
بچه ها:نه نمیایم توبرو
منرفتم توآبو حسابی بازی کردم دیگه خیلی خسته شده بودم که اومدم بیرون وروماسه ها دراز کشیدم