↑ ↓

رمان انتقالى لعنتى | G.j كاربر انجمن يك رمان

شروع موضوع توسط G.j ‏22/5/17 در انجمن رمان های رها شده

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. G.j
    آفلاین

    G.j کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏22/5/17
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    67
    امتیاز:
    13
    ناظر: sima81

    کد رمان :1031

    رمان:انتقالى لعنتى
    نويسنده:G.j
    ژانر:عاشقانه،هم خونه اى

    خلاصه:

    ما اينجا يك عاشقانه داريم،ازجنس خدمتكارو صاحب خونه،كارمندو رئيس،دانشجو و استاد.دونفرى كه زندگيشون بدجور به هم گره خورده.

    قضيه ى انتقالى هم برمى گرده به يه اعتراف،اعتراف به عشق كه باعث مى شه يه ترس بوجود بياد.بيشتر موقع ها انتقالى باعث رسيدن دو نفر به هم ميشه،اما توى اين رمان باعث جدا شدن دونفر ميشه.دونفرى كه به عشقشون نسبت به هم مطمىن نيستن.

    حالا ميريم سر لعنتى بودن اين انتقالى.رفتن به اين انتقالى باعث ميشه يه اتفاقات نچندان خوشى براى دختر وپسرمون بيوفته.اتفاقاتى كه تقريبا يه تقاصه.تقاصى كه به خاطر بى اعتماد بودن به عشق بوجود مى اد.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏21/9/17
    Sima.Ch, ف.شیرشاهی, ASIL و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. monika_m
    آفلاین

    monika_m مدیر ارشد عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/17
    ارسال ها:
    184
    تشکر شده:
    2,178
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    مشهد
    [​IMG]

    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

    درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
    **تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

    به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

    ** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **
    با تشکر تیم مدیریت یک رمان
     
    ASIL, atrin.j, PARISA_R و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. G.j
    آفلاین

    G.j کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏22/5/17
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    67
    امتیاز:
    13
    (به نام خدا)

    ((انتقالى لعنتى))
    (قسمت٠١)
    منيتا:
    اه امشب هم خسته شدم ولي باز هم كار پيدا نكردم واى حالا من تو ساعت١٢شب چه طورى ماشين پيدا كنم كه برگردم خونم البته خونه من كه نيست خونه محمد رضا جعفريانِ يكى از اين پول دار ها اصفهان البته بگم ايران بهترِ، كه هر شب خونشون پارتيه ٩٩درصدشون دخترن. اه حالم ازشون بهم مي خوره من خودم شخصا اين اقارو نديدم براى اين كه بقول بعضيا خدمت كارا هيچ وقت نمي تونن رييس ها شونو ببينن منم يكى مثل همون خدمت كارا هستم ديگه .من از ساعت ٦بيدار ميشم وبراى اقاى يه ميز صبحونه شيك ميچينم وخودم هم حق ندارم از صبحونه اى كه مي چنيم بخورم((تورو خدا شانس منه بيچاره رو مي بينين يارو تنبلم نيست كه صبح ها دير بيدار بشه من بتونم يه كم فقط يكم بخوابم))بعد هم پسر تم تم خان عرب ((صاحب خون رو ميگم براى اين كه شنيدم اين قدر افاده داره كه نگو و نپرس براى همين منم ميگم بهش پسر تم تم خانه عرب))با كمال پرويي تمام اشپز خون رو ترك مي كنه وحتى يه تشكر خشكو خاليم بلد نيس بكنه بعد هم طبق دستور چِندِش خانبايد ناهار سر ساعت ١بعد از ظهر سر و بشه البته بعضي ظهر ها هم تو شركته ناهارو كوفتش مى كنه. بعد هم ساعت ٨شب شام سرو ميشه يعنى من نميتونم يه لحظه هم استراحت كنم بقولا مثل سگ جون ميكنم تو اون خونه نكبت بعد شام هم من مى تونم برم بيرون براى كار نيمه وقت اونم روز هايي كه اقا پارتي دارن اخه پسر تم تم خان ما مي خواد واسه خوش وبش كردن با دخترها تنهاباشه . خوب رسيديم درو كه باز ميكنم انگار به ميدون جنگ رفتم از بس ريخته پاشه. حدود١ساعت طول ميكشه كه تموم شه بعد هم ميرم تو اتاقم و مثل مرده متحرك ولو ميشم. مي خوام يه اعترافى كنم اين كه خيلي دوست دارم ببينم اين پسر تم تم خان عرب چه شكليه اميدوارم به پايه من برسه اخه بنظرم ريختو قيافهم بد نيست و شبيه خارجيام:موهاى بِلوند،پوست سفيد،چشم سبز، دماغ خوش فرم كوچيك ،لباى قلواى و قد بلند.داشت كم كم خوابم ميومد كه در اتاق زده شد.تو حال و هواى خودم بودم كه بازخوابم برد. باز هم صدا در امد باز هم توهماتم يادم امد و سمت در رفتم(از بس اين مواقع كم خواب شده بودم توهم مى زدم گل بود به سبزه نيز اراسته شد) و در رو بي هوا باز كردم و گفتم:
    منيتا:هان چيه؟..مثل هميشه بد موقع مزاح...
    حرف تو دهنم ماسيد و نتونستم چيزى بگم .نتونستم خوب صورتش رو ببينم اخه هوا خيلى تاريك بود.به خودم نگاه كردم يه لباس خواب قلبى وتا رو زانو و چسبون.سريع بهش گفتم:
    منيتا:الان ميام ...
    ودرو باصداى بلندى بستم هنوز داخل شوك بودم من كه تا حالا كسى اين طورى من و شلخته نديده بود اونم با همچين لباس بازو كوتاهىاين من و ديده !واى... درو باصداى بلندى زدوگفت:
    محمدرضا:تو كجا رفتى...بيا بيرون ببينم...بچه پرو رفته تو دروهم قفل كرده...
    عصبى شدم خوده خنگولش من و استخدام كرده و اون اتاق رو به من داده و بعد مى گه چرا درو قفل كردى.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏19/7/17
    ف.شیرشاهی, ASIL, F.K و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. G.j
    آفلاین

    G.j کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏22/5/17
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    67
    امتیاز:
    13
    مانتو و شالمو پوشيدم و درو باز كردم وبدون اين كه بهش نگاه كنم بالحنى عصبى گفتم:
    -اولا كه شما حق ندارى با من اين طورى حرف بزنين...دوما چيه اومدين در اتاقم از صبح تا حالا نتونستم بخوابم بعد شما اومدين با پرويي دم اتاقم...سوما چيكار داشتين؟
    با لحنى عصيبى تراز من به هم گفت:
    اولا شما با پرويى اومدى و هم در اتاق رو با شدت زياد بستى و اين اتاق رو صاحب شدين و تا وقتى براى من كار ميكنين همه كار ها تو به من ربط داره دوست دارى بمون دوست ندارى برواينجا طويله نيست كه اين جورى درو بهم مى كوبى...دوما تو پول كار ها تو مي گيرى وجايى به اين خوبى دارى وبهتر از اون ...جايى هست كه قبلنا زندگى ميكردى...سوما سرم درد گرفت گفتم بيام قرص بگيرم كه ديدم خانم با اين ريخت و قيافه تو اتاقه و درو كه باز ميكنه از من طلب كاره و پا چه ميگيره ...حالا اين كارا رو ميكنه كه يعنى من خيلى خوبم و از اين حرفا ولى من كه مى دونم تا حالا با چند تا...
    باصداى بلندى تو گوشش زدم.ولى جالب بود اين دفعه نمى تونم مثل دفعه هاى قبلي وقتى كسيو تو تاريكى مى بينم تشخيص بدم صورتش چه شكليه. فقط اين و ديدم كه قدش اندازه نردبومه.ديگه تحمل اين همه تهمت رو ندارم.پسره چلغوز ببين چه جورى داره باهام حرف ميزنه.نه اشك نه هق هق هيچى گريم نميگيره بگيم دلش به حالم مى سوزه گفتم:
    -اتفاقا تو اين فكر بودم كه برم ازاين جا و من جايى رو به تصاحب نكشيدم و نترسين من به زودى ميرم...شما لازم نيست فكر كنين كه همه مثل خودتونن و هر غلطى بخوان مى كنن نترسين من مثل شما ادعاى پاكى نمى كنم ولى هرچى هم باشم بهتر از شمام ومحرم و نا محرم سرم مى شه...بعد هم اگه شما به خودتون زحمت مى دادين و ميرفتين تو اشپز خونه قرص پيدا ميكردين ولى اخه مي دونين شما ها هيچ وقت كارى نكردين كه بخواين اين كارم بكنين وفقط بلدين تهمت به بقيه بزنين و هرچى از دهنتون در ميارين بگين و اون رو خوار كنين البته خوب حقم دارين چون به شما از بچه گى ياد دادن به خوار كردن مردم و...
    عصبى امد جلو و دستم رو از رو مانتوگرفت و گفت :
    خفه زنيكه عوضى چى فكر كردى كه هرچى از دهنت بيرون مياد رو به زبون ميارى ها پس اگه اين قدر پاكى پس چرا مى رى و خونه هاى مردم كار مى كنى...اصلا تو خوانواده ندارى كه بيان و از خونه هاى ديگران جمعت كنن،هان اشغال...
    اعصاب نداشته و داشتم و خورد كرد بيشعور احمق. به چه جرأتى داره اين جورى با من حرف مى زنه؟
    -اصلا تو زندگى من رو ميدونى كه اين قدر توهين اميز باهام بر خورد ميكنى؟ هان؟ تو ميدونى؟ چه قدر سختى كشيدم تا كسى مثل تو با منو خانوادم اين طورى حرف نزنه هان؟ تو ميدونى؟ اخه تو كه تو نازو نعمت بزرگ شدى و همه چيز برات فراهم بوده از كجا درده من خبر دارى هان؟ تو كه هر شب بايكى هستى و صبح بايكى ديگه از كجا ميدونى كه من چى كشيدم چه طور با زحمت پول در اوردم كه سرم رو بالا بگيرم و بگم من هم مى تونم مثل خيلى ها شكمم رو سير كنم و مثل خيلى ها باشكم سير سرم رو روى بالش بزارم... اخه تو چى ميدونى ...چى ميدونى لعنتى...(اين تيكه روكامالا چاخان گفتما وگرنه ايدا و شيدا و خاله هستن كه بهم برسن ولى براى بهتر كردن و تأثير گذاشتن بهتر حرفم مجبور بودم همچين چرت و پرتا يى رو سر هم كنم وبه اين نردبومه بگم)
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏5/8/17
    ف.شیرشاهی, ASIL, F.K و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. G.j
    آفلاین

    G.j کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏22/5/17
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    67
    امتیاز:
    13
    (به نام خدا)
    ((انتقالى لعنتى))
    ادامه قسمت(٠١)
    منيتا:
    حرفم مجبور بودم همچين چرت و پرتا يى رو سر هم كنم وبه اين نردبومه بگم)
    فك كنم از حاظر جوابم شكه شد يا فهميد نبايد دهن به دهنم بهشه براى همين اروم دستش رو از روى بازوهام برداشت .اه حالا اگه يكم زود تر ميومد كه من صورتش رو ببينم چى ميشد.كلا ادم پاچه پاره اى نبودم ولى از خودم دربرابر تهمت هايى كه بهم ميزدن دفاع مى كردم.

    صبح مثل بقيه روزا بيدار شدم و با بيحالى شروع به درست كردن صبحانه كردم بعد هم رفتم بيرون براى پيدا كردن كار.بعد از گشتن به خونه رفتم و تمام كار هارو انجام دادمو زدم بيرون اخه امشب هم پارتيه تو خونه.ساعتاى ١و٢كه پارتي تموم شد رفتم خونه و كارهارو انجام دادمو وسايلم هم جمع كردم.وقتى اماده رفتن شدم با خداحافظى بلندى درو باز كردم كه ديدم دوباره پسر تم تم خانه عرب پاچه گير اومد(پاچه گير لغب جديدشه كه خودم ساختمش كه به پر خاش گري هاش خيلى مياد) اَ اين يارو چه قدر خوشگله ما نميدونستيم :چشم هاى سبز ابى كه روشنه ، ابروى طلايى ،قد بلند ، پوسته سفيد، هيكلى ، موهاى طلايى.نه انسافا خيلى جيگره .ولى متاسفانه مثل ماست چكيده مى مونه. باصدايى كه معلوم بود از عصبانيت داره كنترلش مي كنه گفت:
    محمدرضا:كجا با اين عجله فكردى اينجا خونه خالست كه هر موقع دوست دارى بياى و هر موقع دوست ندارى برى ...
    من هم با همون لحن صداى معموليم گفتم:
    نه من كه به شما گفتم به همين زودى از اين جا ميرم و راحتتون ميزارم ...الان هم مى خوام برم...
    برگشتم به سمت در ودر روكه بسته بودم و نيمه باز كردم.تا مى خواستم برم با حرفش ميخكوبم كرد.
    محمدرضا:نخير خانم به اين زودى ها نمى تونى برى بايد بخاطر بعضى چيزا حساب پس بدى...((اوه اوه چه ادم منحرفى هم هست))
    منيتا:مثلا چه چيز هايى و چه جورى حساب بدم...
    با صدايى بلند شروع به خنديدن كرد.با عصبانيت بر گشتم به سمتش. بابرگشتنم به طرفش ابرو هاش از تعجب بالا رفت و به سمت من امد. ترسيدم كه نكنه فكراى بدى تو ذهنش باشه.((البته كه فكراى بدى تو سرش وگرنه مرض كه نداره بياد الكى سمتم)).هرچى اون جلو مى امد من عقب ميرفتم تا به ديوار رسيدم. ((غلط كردم اين كجاش خوشگله مثل ديوه دوسر مى مونه))باقدمى بزرگ كه برداشت به روبروم رسيد.دستش رو جلو اورد و به سمت صورتم برد.تا رسيدن به صورتم چيزى نمونده بود كه سريع به اون طرف اتاق دويدم. اون هم پشت سرم شروع به دويدن كرد. همون طور كه ميدويدم كيفم كشيده شدبه عقب. تا به خودم امدم ديدم افتادم تو بغلش. سعى كردم فرار كنم اما بى فايده بود. مجبور شدم كارى رو كه اصلا دوست ندارم ولى مجبورم رو انجام بدم. با ضرب به پايين شكمش زدم ولى نه طورى كه اتفاق بدى براش بيوفته ولى طورى كه تا چند دقيقه بيخيال كارى كه مى خواست بكنه بشه.((والا ماكه شانس و إقبال نداريم يه دفه عقيمى چيزيم شد انداخته تقصير من بدبخت ))از درد به خودش پيچيد. من هم از فرصت استفاده كردم و ساك دستيم رو بلند كردم و با دو از خونه بيرون رفتم و درو هم بستم تا فرصت بيش ترى براى فرار داشته باشم. سريع سوار تاكسى شدم و ادرس خونه ايداو دادم.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏19/7/17
    ف.شیرشاهی, ASIL, F.K و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. G.j
    آفلاین

    G.j کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏22/5/17
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    67
    امتیاز:
    13
    (به نام خدا)
    ((انتقالى لعنتى))
    قسمت(٠٢)
    محمدرضا:
    وقتى براى اولين بار ديدمش از صورت شيطونش خوشم اومد.برام جالب بود مى خواستم از كاراش سر در بيارم. دختره زياد جذابى يا لَوَندى نبود ولى مى خواستم امتحانش كنم. دوست دختراى ديگم از نظرزيبايى و پول حرف نداشتن و خيلى سر تر از اين و بقيه دختراى ساده بودن اما خوب ادم بايدبا هر نوعى باشه وگرنه تكرارى مى شن . كلا از جنس مؤنَث حالم بهم مى خوره به دردهيچى نمى خورن بجز رابطه داشتن باهاشون اونم فقط يه شب.مى خواستم بدونم اسمش چيه تو اين مواقع كنجكاوى خيلى رو مخم ميره اخه اون رو دوستم بهم بيشنهاد دادوگفت خوب نظافت مى كنه ولى من تازگى ها باهاش قهر كردم و دلم نمى خواد بهش زنگ بزنم و اسم اين دختره رو بپرسم.تقصير خودم هم هست كه گفتم اون قرارداد رو ببنده اگه خودم اين كارو مى كردم شماره اى يا حتى أسمى ازش داشتم دوست دارم اونم ببرم تو ليست دوست دخترام.
    بادردى كه زير شكمكم گرفت ياد اتفاق هاى امروز افتادم. دختره احمق پرو به چه حقى همچين كارى كرد اگه بالايى سرم ميومد چى. رفتم و قرص خوابم رو خوردم و خوابيدم صبح باصداى اس ام اس از خواب بيدار شدم. اس ام اس از شركت بود. نوشته بود كه امروز جلسه است وبايد پاشم و برم. سريع بلندشدم و بدو از خونه رفتم بيرون سوار BMW مدلi8شدم وبه راه افتادم.وقتى وارد شركت شدم همه به احترامم بلند شدن اخه ناسلامتى من رئيس شونم. وارد اتاق جلسه شدم. حدود١ساعت جلسه داشتم و الان هم تموم شده باتكبرى كه وقتى ميام شركت دارم به سمت اتاقم ميرم. وارد اتاق كه شدم اتاق هنوز هم بوى پدرم رو ميده واين باعث ارامشم مى شه.((از پدرم نه خوشم مياد و نه ازش دل خوشى دارم ولى بازم بوى عطرش بهم ارامش ميده)). مثل هميشه خانم اكبرى زنگ مى زنه و ميگه كه باز هم در خواست كار شده و من هم مى گم ليستشون رو برام بيار. من موندم كه اين خانم كى مى خواد دست از اين كارا برداره و يك بار هم كه شده خودش بدون سوال از من ليست رو بياره. در اتاق زده شدو خانم اكبرى با همون لباس هاى رسميش وارد اتاق شد. باز هم همون لبخند گلو گشادش رو زده و خيره داره من و مى بينه. من هم براى اين كه از اين حالت ماتى در بياد باصداى بلند مى گم:
    محمدرضا:خانم اكبرى لطفا برگرو روى ميز بذاريد و بريد سر كارتون ...
    خانم اكبرى:چشم رئيس...
    مثل هميشه برگرو مى گيرم و شروع به خوندن اسم ها و سابقه كارشون مى شم. ولى اين دفعه يك اسم خيلى فكرم رو مشغول كرد((منيتا منش)) هم سابقه اش نسبت به سنش بالاس هم جوون چه جالب. دور بعضى اسم ها مثل همين دختر منيتا منش رو خط مى كشم و به خانم اكبرى مى دم بعد هم مى گم همين امروز بيان براى مصاحبه. من موندم اين دخترا بااين ريخت و قيافه چرا ميان مصاحبه. مو ها همه اش از مقنعه بيرون ريخت خوب دختر خوب اين چه كارى چرا كارو سخت مى كنى اگه همون شال سرت باشه كه سنگين ترى تا يه مقنعه گله گشاد. ارايش در حد تيم ملى اخه مگه مى خواستى برى عروسى كه اين طورى امدى يعنى اگه اين ها با اين همه ارايش امدن مصاحبه پس براى عروسى ديگه حتمى خودشونو خفه مى كنن.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏19/7/17
    ف.شیرشاهی, ASIL, F.K و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. G.j
    آفلاین

    G.j کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏22/5/17
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    67
    امتیاز:
    13
    (به نام خدا)
    ((انتقالى لعنتى))
    محمدرضا:
    مانتوكوتاه تا بالاى باسن اخه اين چه وضعى اينا اين طورى ميان بيرون بعدهم مى گن چرا پليس منو ميگيره بخدا اگه من پليس بودم خودم همشونو ميبردم زندان تا درس ادبى بشه واسه ديگران. شلوار رارو كه ديگه نگو همشون چسبون و كوتاه اين شلوارك بنظر من اگه شلوارك بپو شن لا عقل ابروشون ديگه نميره. كفشاى ١٠سانتى مى پوشن تا حده اقلا قدشون ١٦٠سانتى متر بشه كه يكى يدفه نگه بهشون كه قدشون كوتاهه. حالا اين ها خوبه همچين وقتى مى خوان صبت كنن صدا شون و نازك مى كنن كه اگه كسى ندونه فكر مى كنه اين ها بچن تازه صورتشون رو كه نگم بهتره چشم ها گشاد شده. بينى عملى. مژه مصنوعى. ابرو تاتو شده اين شيطون. گونه ها اندازه هندونه از بس بهشون ژل زدن. پوستا بر نزه اندازه نارگين. لبا گنده وزايه انگار دوتا هندونه رو هم بذارن بعد وقتى حرفم مى زنن لباشون و قلوه اى مى كنن كه ادم نگرانشون مى شه كى يدفه نپوكن همه جارو پر كنن. طرزمانتو پوشيدنشون هم جالبه يقه رو باز كردن تا ناف و زير مانتو هم هيچى نپوشيدن بعدم وقتى خم مى شن همه جو نشون پيداس. اه پس چرا صاحب الزمان ظهور نمى كنه ديگه ادم ها بتر از اين كه اين طورى لباس مى پوشن. اه فقط اين ها مى خوان بگن ماخيلى خوشگليم و همه پسرا از خجالت كه ما اين قدر خوشگليم اب مى شن. خوب كسى نيست بهشون بگو اخه چِنْدِشا اگه تو اين طورى برى بقله ى سنگ خوب سنگ بيچاره هم از خجالت اب مى شه كه چرا اين طورى بيرون اومده.بعضي هام تو مطبشون از اين اتفاقا ميوفته بنظر من كه خود دكترام كرم دارن اگه اين طورى نبود پس چرا تاحالا براى من اتفاق نيوفتاده ولى اگر هم بيوفته من أهميتى به كاراشون نمى دماما خدارو شكر تاحالا برامن از اين اتفاقا نيفتاده.اخه من بجز اين كارتورشته چشم پزشكى هم سر رشته دارم والان فوقه تَخَصُصُ قَرنيم و يه مطب براى خودم راه انداختم.(پير نيستمابه جون مش قربون همش٢٦سالمه وتونستم اين تحصيلاتم و جهشى انجام بدم). مى بينين دارم براتون چيز تعريف مى كنم فكر نكنيد كه وقت استراحته و كسى پيشم نيست نه الان وسط مصاحبم يكى از اون مورد هايى كه گفتم جلومه براى همين به حرفش گوش نميدم چون مى دونم اگه اين رو استخدام كنم يه روزه اين جارو به گند مى كشه و همون رو بدبخت مى كنه. اصولا از ١٠نفرى كه ميان ٩ نفر شون همين طورين پس من خيلى وقته أضافه دارم((اين قسمت اصلا براى بى احترامى به مردم نيست واگر هم باعث ناراحتى قِشرى شد ما واقعا مُتاسفيم)). خوب خدارو شكر يه نفره ديگه مونده كه همون منيتا منشس مى خوام ببينم اين چه طوريه.درزده شد. براى اين كه نشون بدم من منتظرش نبودم سرم رو لاى برگه ها بردم و خودم رو مشغول كردم. يك صداى اشنايى گفت:
    سلام...من براى مصاحبه امدم ...مى تونم بيام تو؟...
    سرم رو بلند كردم تا ببينم اين صداى اشنا مال كيه. وقتى سرم رو بلند كردم از تعجب سيخ شدم. تا من و ديد سريع سرش رو پايين انداخت گفت:
    ببخشيد ...انگار من اشتباه امدم...
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏19/7/17
    ف.شیرشاهی, ASIL, F.K و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. G.j
    آفلاین

    G.j کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏22/5/17
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    67
    امتیاز:
    13
    (به نام خدا)
    ((انتقالى لعنتى))
    قسمت(٠٣)
    منيتا:
    داشتم از تعجب شاخ در مياوردم يعنى واقعا اين رئيس اين جاست. مگه ميشه. پس چرا ايدا به من هيچى نگفت. من بايد سريع از اين شركت برم. تا خواستم برم در قفل بود. از عصبانيت عقب گرد كردم به طرفش. باصدايى بلند گفتم:
    منيتا:لطفا درو باز كنين...وگرنه جيغ مى زنم..
    محمدرضا:باشه ...باشه...تو مگه نيومدى مصاحبه خوب وايسا تا مصاحبه تموم شه بعد...
    ديگه داشتم از عصبانيت مى تركيدم به اين چه كه من مى خوام مصاحبه بدم يانه ولى بدم نمى گفت خوب اگه قبول شدم ديگه لازم نبود برم كار كنم خونه ديگران((البته اين رو هم بايد بگم كه از ديشب تاحالا خاله اينقدر دعوام كرده كه چرا ميرم خونه ى إينو اون كار مى كنم ميگه من و شوهرخالت كه بهت مى رسيم پس چرا دارى اين كارارو مى كنى)).
    منيتا:باشه...ولى تا مصاحبه در رو باز بزارين...
    اين رو گفتم و رفتم دور ترين صندلى رو براى خودم انتخاب كردم. اما هر چى منتظر موندم هيچى نشد وقتى سرم رو بلند كردم ديدم اقا داره منو مثل بز نگاه مى كننه من هم براى اين كه اين جو رو عوض كنم گفتم:
    منيتا:بهتر نيست بجاى اين كه من و همين طورى ببينين شروع كنين به پرسش سؤالات ...اگه شما كار ندارين من خيلى دارم ...
    حال كردم از حرفى كه زدم. با اين حرفم هول شدو با من من گفت:
    محمدرضا:خوب مى خواستم ازتون يه سوال شخصى بپرسم مى تونم...
    يعنى چى مى خواد بپرسه از من از بس كنجكاو بودم كه گفتم :
    منيتا:بله...
    محمدرضا:ديشب كجارفتين؟...
    منيتا:رفتم خونه دوستم...ببخشيد اما من نمى دونستم تو مصاحبتون هم از سوال هاى شخصى ميپرسين...
     
    ف.شیرشاهی, ASIL, F.K و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. G.j
    آفلاین

    G.j کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏22/5/17
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    67
    امتیاز:
    13
    (به نام خدا)
    ((انتقالى لعنتى))
    ادامه قسمت(٠٣)
    منيتا:
    محمدرضا:خودتون گفتين مشكلى نيست سوال شخصى بپرسم...
    ازم مصاحبه گرفت. مى خواستم برم كه گفت:
    محمدرضا:راستى شما قرار دادتون بأمن ٢ساله بود ولى شما١سال براى من كار كردين...وبايد بياين و اون يكسالم برام كار كنين...
    منيتا:نميشه قرار داد رو فصق كرد...
    محمدرضا:نه نميشه بايد هر دوطرف راضى باشن...كه من نيستم...
    راست مى گفت من هم براى اين كه ديگه اين حرف رو ادامه ندم گفتم:
    منيتا:باشه فقط شبا من مى رم خونه ونمى مونم اونجا...پس خداحافظ...
    اين و گفتم و از اتاقش رفتم بيرون. فكر كنم كه خيلى قرمز شدم چون تا وقتى رفتم بيرون ايدابادو امد سمتم و خوش حال گفت :
    ايدا:چى شد مِنى جون ...چرا لبوشدى...
    منيتا:هيچى...بريم خونه بهت مى گم ...
    وبدو به سمت راه پله رفتم. وقتى رسيدم ديدم ايداداره بروبر نگاه مى كنه فكركنم تعجب كرده كه من ٣طبقه رو امدم پايين و هيچ اعتراضى نكردم. براى همين گفتم:
    منيتا:چرا من و اين بز دارى نگاه مى كنى راه بيفت كه اصلا حوصله ندارم.
    اين رو سريع گفتم و به سمت ماشين رفتم. اون هم امد و سوار شد. توراه نه من چيزى گفتم و نه ايدى.(( ايدا و شيدا دختر خالمه هامن وبأهم خيلى خوبيم. من يك خاله دارم.))همين طور با خودم حرف مى زدم كه ايدا دستش رو جلوى صورتم تكون دادو گفت:
    ايدا:چيه منى خيلى تو فكرى ...
    منيتا:بيا بريم تو خونه تا بهت بگم...
    بلند شدم و رفتم تو خونه. سريع رفتم تو اتاقم و لباس هام رو در اوردم به سمت حال رفتم. ايدا بادوتا ليوانه چاى كنارميز نشسته بودو مثل گربه شرك نگام مى كرد.
     
    ف.شیرشاهی, ASIL, F.K و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. G.j
    آفلاین

    G.j کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏22/5/17
    ارسال ها:
    16
    تشکر شده:
    67
    امتیاز:
    13
    (به نام خدا)
    ((انتقالى لعنتى))
    ادامه قسمت(٠٣)
    منيتا:
    ايدا بادوتا ليوانه چاى كنارميز نشسته بودو مثل گربه شرك نگام مى كرد. فهميدم كه داره از كنجكاوى مى ميره و تا بهش نگم چى شده كلم و مى خوره.((كلا من و ايدا ادم هاى خيلى خيلى كنجكاوى بوديم))
    هنوز نشستم بغلش بهم مى گه :
    ايدا:خوب بگو ديگه...
    منيتا:ببينم ايدا تو مى دونستى كه اين شركت مال محمدرضاجعفريانِ...
    ايدا:اره..مى بينى چه جالبه...وقتى قبول شدى باهم مى ريم شركت...
    منيتا:كوفت...بعد چرا به من نگفتى من خودم بايد ببينم...راستى مگه تو هم تو اون شركت كار مى كنى...
    ايدا:اره...پ چى...
    منيتا:ايدا اصلا تو مى دونى چرا اون شب اين قدر ترسيده بودم...
    ايدا:نه...راستى خوب شد كه گفتى يادم رفته بودازت بپرسم...
    منيتا:به خاطره شازدس...اگه يكمى دير مى جنبيدم معلوم نبود چه كار احمقانه اى بكنه ...
    ايدا:منيتا اينم شد تعريف درست بگو ديگه...
    منيتا:اون روز كه مى خواستم بيام خونت...داشتم مى رفتم و خداحافظى بلندى كردم كه ديدم اقا اومده وطلب كاره و مى گه بايد حساب پس بدم...منم گفتم كه چى جورى...كه اونم مثل كنه افتاد دنبالم بايه حركت من و انداخت تو ب.غ.ل.ش...هر چى دست و پا مى زدم بد تر مى كرد...مجبور شدم يه حركت دفاعى برم خودم و نجات بدم ...بعد هم بدو اومدم پيشت...
    چشم های ايدا اندازه توپ شده بودو زده بود بيرون.بهش گفتم:
    منيتا:چرا اين طورى نگاه مى كنى...
    ايدا:منيتا مطمىنى اينى كه مى خواسته اين كارو بكنه...محمد رضا جعفريان بود...
    منيتا:اره...چه طور...
    ايدا:اون سر كار با هيچ كس گرم نمى گيره و با هيچ كدوم از دخترا حرف نمى زنه...
    منيتا:وا...
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏19/7/17
    ف.شیرشاهی, ASIL, tasnim و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)