Change

در حال تایپ رمان پـــالس مرگ | stormillusion کاربر انجمن یک‌رمان

شروع موضوع توسط Stormillusion ‏7/6/17 در انجمن تایپ رمان

?

تا جایی که خوندید روند داستان چطور بوده؟

  1. عالی

    62.5%
  2. خوب

    25.0%
  3. متوسط

    12.5%
  4. افتضاح!به معنای واقعی کلمه

    0 رای
    0.0%
  1. Stormillusion کاربر سایت کاربر سایت

    Stormillusion
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏29/4/17
    ارسال ها:
    81
    تشکر شده:
    399
    امتیاز:
    53
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    کره ی خاکی

    کد رمان:۱۰۸۱
    ناظر رمان:روشنک.ا



    نام اثر : پالس مــرگ



    به قلم: stormillusion


    ژانر: جنایی،معمایی،مافیایی ،درام



    خلاصه: داستان روایت گر زندگی یک دختر. ملودی (کاراکتر اصلی )دختری ملقب به صاعقه برخلاف نامش که از آرامش سرچشمه گرفته) .سریع و ویرانگر!دختری که کودکی اش مبهم و آمیخته به رزالت ها، جنایت ها و قتل های پی در پی بوده.حال این دختر سالهاست که در بین گرگ های فرورفته در لباس میش نفس می کشد و در انتظار روزی است که مرگ را به چشم ببینند آنهایی که مرگ را به چشم کودک 5 ساله آوردند و اینک مرگ در دستان او اسیر شده و به شرفش قسم خورده است که برایش جان بستاند ... کنون باید دید که فرجام این داستان با چه چیزی همراه است؟ آتش زیر خاکستر فروکش خواهد کرد؟ ومرگ او را به خواسته هایش خواهد رساند؟ و آیا از حصار دستان او خواهد گریخت؟
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏15/8/17
    F.K, 'Apathetic', فائزه کاکاحاجی و 11 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. PARISA_R مدیر سایت عضو کادر مدیریت مدیر سایت

    PARISA_R
    آنلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/17
    ارسال ها:
    173
    تشکر شده:
    2,058
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    اصفهان
    [​IMG]

    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید
    ♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
    ** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
    ♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

    در صورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

    **تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

    دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست درتاپیک زیر اعلام کنید.
    ✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

    و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
    ●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●


    به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

    ** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **


    با تشکر تیم مدیریت یک رمان
     
    فائزه کاکاحاجی, روشنک.ا, mahsa78 و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Stormillusion کاربر سایت کاربر سایت

    Stormillusion
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏29/4/17
    ارسال ها:
    81
    تشکر شده:
    399
    امتیاز:
    53
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    کره ی خاکی


    به نام حق



    مقدمه:


    یه گوشه از جاده بیرون شهر
    صدای گریه های یه دختر پر از ترس
    شبیه زوزه های باد معلق
    پر از رفتن فرار از مرگ
    بریم عقب تر ...
    صدای سوت های هم زمان و چکمه است
    روی سنگفرش آهنگ فرار دختر پر از ترس
    بریم عقب تر...
    شهر پر از بوی گوشت تن بچه است
    بریم عقب تر
    بریم عقب تر
    یه صف بی خنده است از پدر مادر بچه زیر بغل
    بریم عقب تر
    دستها با لرز رو دهن نوزاد
    ترس بلندی صدا خفای تنفس
    کوچه های تاریک پاسبونا با خشم
    به دنبال نوزاد با سگهای تجسس
    بریم عقب تر
    بریم عقب تر
    جفت ها رو تخت مبارزه می کردن
    گرد و خاک رزمو این تکرار نظمو
    آویزون به گردن معاشقه می کردن...
    بریم عقب تر
    بلند گو های شهر تنها دلیل بالا آوردن سر اون شب
    دستور ت*ولید می داد به ماده و نر
    خشک کرد آدما رو با اکوی بیشتر
    بریم عقب تر
    بریم عقب تر
    اون جا که می غلتن تنها رو خاک از خارش بی ناخون
    اون جا که کورِ گره ،اما شکسته دندون
    بریم عقب تر
    یه خورده سر سفره رو سپر نیست غذا
    زن و مرد گرسنه ان نیست غذا
    بریم عقب تر
    شد شام یک شب کل انبار یک شهر
    بریم عقب تر
    نونوا از تو تنور کمتر در میاره خنجر
    بریم عقب تر
    دیگه خوب نمی سوزه آتیش تنور
    یعنی آدمای بدبخت
    دیگه گوشتی ندارن که بسوزن
    نونوایی تو فکر آتیش جدید تر
    بریم عقب تر
    اونجا که کشاورز کاشت با لبخند
    تیغ به جای گندم...



    روسیه- مسکو- عمارت سرخ *



    جلوی آیینه میز توالتم وایستادم. نگاهم تو نگاه دختری که روبروم بود، گره خورد. دختری که فقط یک جز از فیزیک صورتش به چشم میومد.چشماش! چشمای طوسی وحشی که توش ویرانگری بیداد می کرد .
    انتقام! چین های کمی که کنار چشماش جا خوش کردن، جذابیتی بیش از پیش بهش بخشیدن.ناخودآگاه گوشه لبم بالا رفت، و اون هم به تبعیت از من همین کار رو کرد :

    قبول من اصن نبودم مواظب تو
    ولی تو مثه مرد باش پاشو مبارزه کن
    میگی دلیل تموم مشکلات تو منم
    باشه هرجور که می خوای محاکمه کن
    اصن من باعث همه مسیرای کجتم
    من دلیل غمتم
    من بودم که مردم
    من زندگیتو بردم
    این من بودم که حتی عشق و تو تو کشتم
    من بودم که ظلم می کردم به تو و باور تو
    منم حتی دلیل غم پدر و مادر تو
    منم حتی دلیل کبودی رو تن تو
    منم حتی دلیل کوتاهی موی سرتو
    من بودم می گفتم لای کلمه ها تب کنی
    من بودم می گفتم که تو نباید صبر کنی
    باید همیشه تند بری حتی اگه چپ کنی
    نگاه تو از رو آیینه رو تصویر من ننداز
    هر اتفاقی افتاده تقصیر من ننداز
    تو بیست و هشت ساله فقط یه تصویری تو آیینه ...(س.ن)
    مثل احمقا خنده های هیستریکی سرداد.اما با ضربه مشت من، خفقان گرفت..! شیشه های آیینه با ضرب خورد شدند.با خونسردی نگاهی اجمالی به سر انگشتام انداختم که مایع قرمز رنگی ازشون می چکید . "خون" ! هومممم بوی خون را با ولع استشمام کردم .صدای پا اومد.صدا کمی واضح تر شد و نفس نفس زدن هم بهش اضافه شد.در اتاقم با ضرب باز شد و هیکل ظریف آنا نمایان شد .

    آنا –خانم...

    مجال ندادم :

    - 1000 بار گفتم بدون در زدن وارد اتاقم نشوو .

    سرش رو با شرم پایین انداخت و با استرس آشکاری با انگشتاش بازی میکرد .

    - کافیه.

    شیشه خرده ها رو با پاشنه کفشم کنار زدم.

    - بیا اینارو جمع کن سریع! آندرو ماشین و آماده کرده؟

    پوووف خواهر و برادر هر دو دست و پا چلفتی هستن اگه اصرار های زیاد مرلین نبود ،امکان نداشت پاشون به عمارتم باز بشه.

    - ب..ب.. بله خانم

    بی توجه بهش به سمت در حرکت کردم و یکدفعه سد معبرم شد .

    - خانم یک لحظه!

    به چهره ی نگرانش که دونه های درشت عرق رو پیشونیش خودنمایی میکردن نگاه کردم.

    به خونریزی دستم اشاره کرد و با تته پته گفت:

    - ای ..ای.. این چیه خان..م؟

    خب دختره ابله خونه دیگه اه .

    - یاسپیشو (عجله دارم) !
    در رو محکم بهم کوبیدم . پله های مارپیچ زیبام رو با طمانینه و خرامان خرمان پایین اومدم. دستم و به دسته ی پله کشیدم در حالی که زمرد هاش کف دستم وبا شدت فشار میدادن . صورتم جمع شد ولی سریع به حالت اولش برگشت.خدمتکارا با دیدن من هراسون جمع شدن و تک تک صف کشیدن و سر خم کردن. بدون اینکه کوچکترین توجهی بهشون بکنم،مسیرم و به در خروجی کج کردم.
    *سرخ در روسیه به معنای زیبا میباشد.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏16/8/17
    F.K, 'Apathetic', فائزه کاکاحاجی و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Stormillusion کاربر سایت کاربر سایت

    Stormillusion
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏29/4/17
    ارسال ها:
    81
    تشکر شده:
    399
    امتیاز:
    53
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    کره ی خاکی
    - ملـودی.
    با دیدن من ، با دو به طرفم اومد و دستم رو گرفت و کشون کشون به سمت آشپزخونه برد، من با چشمهای درشت به کاری که می خواست بکنه نگاه کردم. جعبه کمکهای اولیه رو باز کرد. با پنس شیشه خورده ها را یکی یکی بیرون کشید و زخمم و تمیز کرد . اعتراف می کنم سوزشش وحشتناک بود اما ی ذره ام به روی خودم نیاوردم و بعد، با گاز استریل دستم و بست .
    نفس عمیقی کشید و با حرص آشکاری گفت:
    - به نظرت باید باهات چیکار کنم؟
    دستم و بی وقفه از دستش بیرون کشیدم :
    - متشکرم بابت حس انسان دوستانت مرلین، اما دیرم شده .
    اون که به اخلاق من کاملا آشناس دستشو به سینه اش می زاره و اخم هاش و تو هم می کشه.
    من- چیه چرا اونجوری نگاه می کنی؟انگار تو رئیسیو من زیر دستتم.
    به وضوح سابیده شدن دندون هاش و حس کردم .خندمو قورت دادم. برخلاف نقاب بی تفاوتم دوسش داشتم .از وقتی 6 سالش بود به عنوان فرزند خدمتکار جدید، به عمارت اومد و همبازی دوران بچگیم بود . هه! دوران بچگی . در اصل خدمتکار اصلی و عهده دار سایر خدمتکارهای عمارته اما با وجود احترام و صمیمیتی که بین ماست همه خانم مرلین می خوننش .2 سال از من بزرگتره .دقیقا 30 ساله .5 سال پیش شوهرش و تو تصادف از دست داد و حالا، زنی بیوه اس. زنی با چهره ی کاملا اروپایی .چشم های کشیده آبی ،صورت سفید و موهای بلوند فر کوتاه . درکل من و یاد مرلین مونرو مینداخت! برخلاف اون، من چهره ی کاملا شرقی داشتم . پوست گندمگون و ابروها و موهای قهوه ای مجعد و فقط چشمای طوسی وحشیم بود که چهره ام و کمی متفاوت نشون می داد . چشمهایی که یادگار به اصطلاح پدرمه. حیف اسم پدر! متنفرم ازین چشما. پدری روسی و مادری ایرانی . بله . من دورگه م! با تکون خوردن دستی روبروی صورتم رشته افکارم پاره شد.
    مرلین : کجایی ملودی؟
    - هااان . همینجا .
    به خودم که اومدم دیدم وااای دیرم شده و با سرعت نور دویدم . از پشت سر صدای داد مرلین نگهم داشت .
    -آاااره خب منم 24 ساعت زل بزنم به یکی و آنالیزش کنم دیرم میشه.
    سری از روی تاسف براش تکون دادم . خیلی خوب بلد بود فارسی حرف بزنه و اونم، از صدقه سری من بود. آندرو تا چشمش بهم افتاد در لیموزین و باز کرد و گفت :
    - عصر به خیر خانم
    سری به نشونه ی سلام تکون دادم و نشستم .
    – یک پاکت سیگار
    – چشم .
    با تعجب پاکت سیگار و دستم داد. اونقدر عجله کردم که کیفم و فراموش کردم. شتری روی پاکت سیاه مات سیگار خودنمایی میکرد.
    – فندک؟
    – عذر می خوام فراموش کرده بودم
    احمـق! فندک چرمی و از دستش گرفتم . یک نخ بیرون کشیدم و کام گرفتم . طمع خوشش و به اعماق ریه هام فرستادم. یادم باشه بگم برا منم ازین مارک بگیره .
    - خانم داخل برم؟
    – نه همینجا نگه دار

    عینک دودیمو به چشمم زدم . آندرو در و باز کرد.
    - منتظرم باش بر می گردم
    آندرو در حالی که به آهنگ هندزفریش گوش میداد و با ریتم بالا و پایین می پرید با گیجی سرشو به نشونه تایید تکون داد . ابله! با این وضع رانندگیش هندزفری هم میزاره .شیطونه میگه سرشو ببرم زیر گیوتین.همیشه از مردا بیزار بودم.با گام های محکم به سمت عمارت عظیم روبروم رفتم و زنگ در و فشار دادم . پووف از انتظار متنفرم.
    راهمو به سمت ماشین کج کرده بودم که...صدای ظریف ونکره ی دختری تو گوشم پیچید:
    - بلـه؟
    سعی کردم به اعصابم مسلط باشم.مثل همیشه خونسرد وجدی، به مانیتور زل زدم و در با صدای تیکی باز شد.
    -اِ خانوم ماروز شمای...
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏24/9/17 ساعت 11:39
    F.K, 'Apathetic', فائزه کاکاحاجی و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Stormillusion کاربر سایت کاربر سایت

    Stormillusion
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏29/4/17
    ارسال ها:
    81
    تشکر شده:
    399
    امتیاز:
    53
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    کره ی خاکی
    رفتم تو و در و بستم.نمیخواستم به محض وارد شدنم آنالیز کنم چون دیده ی سیری داشتم و اینچیزا انگشت کوچیکه ی املاکم نمیشد درکل حیاط به نسبت بزرگی بود و سراسر بیدمجون . ستون های دیوار با گل های پیچک و گلهای رونده تزیین شده بودن و خیلی چیزهای دیگه که حوصله توجه بیشتر ازین ندارم. منکر زیباییش نشدم اما هیچ جا عمارت من نمیشه! نگاهی به دور و ورم انداختم ولی خبری از بادیگارد نبود . قضیه یکم بو دار بود و..صدالبته ی جای کار میلنگید.دستمو به آرومی زیر پالتوم بردم و بعد اینکه سردی کلتمو حس کردم نفسمو دادم بیرون. با قدم های محکم سمت در ورودی رفتم و متوجه حضور یک موجود ریز نقش شدم که با خوشحالی به استقبالم می اومد .شواهد نشون میداد که میخواد بغلم کنه.زهی خیال باطل! به محض نزدیک شدنش خودمو عقب کشیدم. به وضوح جا خوردنشو حس کردم اما مهارت زیادی تو رول بازی کردن داشت .«بعضیارو باید تو قطعه هنرمندان دفن کرد.بس که خوب نقش بازی می کنن...» با لبخند ملیحی موهای لختشو به آرومی پشت گوشش داد و دستشو به سمتم دراز کرد.
    -خوشبختم ملودی جون من مهروزم.
    ی تای ابروم و بالا دادم.ملودی؟هیچ کس جز محدوده خودم حق نداشت من و به اسم کوچیک صدا کنه.نخواستم بیشتر ازاین ضایع شه.دست سردمو تو دستاش گذاشتم و به محض فشار کوچیکی که به دستم وارد کرد پس کشیدم.«تو این دوره زمونه با یه نفر که دست میدی باید انگشت هات رو بشمری تا مطمئن شی هر پنج تاشو پس گرفتی..!»
    -معرفی نکرده بودنت
    همین!خشک و خالی . لبخندی فرمالیته زد و چال گونه کمرنگشو به رخم کشید :
    -آره بیا بریم تو زیادی نگهتون داشتم ببخشید.
    هه چه خوب! ممنون ازاین درک و درایت و البته صرف جنجالی دوم شخص مفرد و جمع.

    با دستش به خدمتکار اشاره کرد تا پالتومو بگیره و به طرف پذیرایی رفت . لعنتی!کلتم تو جیب مخفی پالتوم بود ولی به خودم نهیب زدم: الکس بهت هنوز نیاز داره و تاریخ انقضات نگذشته و...پس حالا حالاها از مردن خبری نیست.
    از مرگ نمیترسیدم..ولی...زود بود.بعد از تسویه حساب، مردن و به شخصه به جون میخریدم هرچند که همین الانشم با یه مرده متحرک فرقی ندارم.«ابولحسن خرقانی را پرسیدند:تو را از مرگ خوف هست؟پاسخ داد: مرده را خوف نبود»پوزخند معروفمو چاشنی صورتم کردم و گفتم: البته فقط کافیه سرباز بازی، به خونه آخر برسه... و اونوقت " شاه عزیزمون کیش میشه توی طعمای ماتـــــ" و بعدشم کـــــات!
    -چیشده خانم؟
    پالتومو دستش دادم و وارد راهرو شدم و اول از همه توجهم به آیینه قدی مجلل طلایی دیوار جلب شد.
    ماکسی مشکی بلند و یقه دلبری واقعا دلبرم کرده بود و فقط یک دیو دو سر کم بود تا بساط والت دیزنی فراهم بشه.هه! آستینهای توری بلندش تا سرانگشتام میرسید و من بابت دیده نشدن پانسمان دستم واقعا خوشحال بودم . یکم بیشتر به صورت خشک و بی آلایشم نگاه کردم.به چشمهایی که حتی بدون مداد چشم هم اطرافش سیاه بود...سیاهِ سیاه و فقط سیاهی بود که هیچوقت از من فاصله نمیگرفت!

    تره ای از موهای کوتاهمو که به زور به 3 سانت میرسید، رو پیشونیم ریختم تا صورت ساده و مزخرفمو پوشش بده .
    -جذاب و زیبا مثل همیشه!
    به سمت صدا برگشتم . باورم نمیشد! صورت سفید و چشم های ریز جنگلی کثیف و هیکل عضلانی که دل هر دختری البته از نوع احمقش رو می برد. در حالی که کراواتش رو شل می کرد اومد نزدیک تر.
    -باورت نمیشه نه؟

    لبخند کریه و مرموزی زد و سرشو به سمت گوشم اورد . هرم نفسای داغ حال به همزنش پوست گردنمو ذوب کرده بود و خونمو به جوش اورده بود . دستامو مشت کردم تا بزنم سی و دوتا دندونای سپیدشو که به رخم می کشید ، تو حلقش بریزم.
    -سعی کن باورت شه .
    و بعد با سرعت سرشو دور کرد و چشمکی چاشنی صورت جذاب گرگ صفتش کرد و با ازین طرف گفتن به صدای نکرش خاتمه داد. گرگ شرف داره به این....! شاید تو نگاه اول دلفریب و جنتلمن به نظر می رسید اما هیچکس مثل من این کفتار و نمیشناخت .«خطرناک ترین خوردنی دنیا، گول ظاهر آدمهاست..»با اخم های توهم پشت سرش راه افتادم میدونستم که کوچکترین خطایی مساوی با دارفانی!من الان تو دهن شیر بودم و اینو خوب میدونستم. البته شیر توالت هم دم داره ولی خب...الکس دارم برات! اینو بدون که با دستای خودت سند مرگتو امضا کردی... دو تا تیغه رو جهت امنیت با روکش پاپند پارچه ای روی رون پام جاسازی کرده بودم. اما فقط همینا نبود . فقط کافی بود حرکتی خلاف بازی بزنن اون وقت سر مادرمارها از لونش میاد بیرون.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏24/9/17 ساعت 11:37
    F.K, 'Apathetic', فائزه کاکاحاجی و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Stormillusion کاربر سایت کاربر سایت

    Stormillusion
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏29/4/17
    ارسال ها:
    81
    تشکر شده:
    399
    امتیاز:
    53
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    کره ی خاکی
    کنار اون دختره مهروز که رو مبلمان چرم مدرنی لم داده بود نشست و پاش و رو پاش انداخت . مهروز هم انگار دل خوشی ازش نداشت و اکراهش رو زیر نقاب حسن رضایت مصنوعی پوشونده بود.
    -چ خبر؟
    همیشه دوست داشت جاده خاکی بزنه.
    -میدونی که اصلا خوشم نمیاد از بحث منحرف شی؟
    - و همچنین از سوال و با سوال جواب دادن
    پوزخند صدا داری زدم.
    -خوب خصلتای منو یادته.
    دستاشو تو موهای روشن جذابش فرو کرد وگفت:
    -مگه میشه یادم نره...
    بزدل! باورم نمیشه .چطور زنده موند....
    -با کلمات بازی نکن. الکس اولین باره که بهم رکب میزنه و از قرار معلوم تو سگ جون تر ازین حرفایی!
    قهقهه ای زد و گفت: توقع داشتی بمیرم؟امممم...بابت رکب هم ... بعد از یکم مکث تو چشام زل زد:
    - شاید مهره سوخته شدی!
    به خیال خودش تیر خلاص و زد اما زهی خیال باطل. سرمو به سمت چپ مایل کردم و با چشمای ترسناکم بهش زل زدم:
    -مطمعن باش اگه من بسوزم همه هم با من میسوزن.
    لبخند مزخرفشو سریع جمع کرد و مترسک سر جالیز که تاحالا سکوت کرده بود وارد میدون شد.
    -خوب با حرفاتون دوئل میکنین.آدام ممنون میشم اگه وجود منم اینجا مهمه بگی که چیکارم.
    آدام ریشاشو به حالت نمایشی با دست خاروند.
    -اوه مهروز عزیز اگه اعلام وجود نمیکردی اصلا متوجه حضورت نمیشدم.
    مهروز اخماشو توهم کشید وگفت:
    -که اینطور.
    بلند شد .
    -روز خوش!
    خواست بره که ادام بازوشو کشید و بزور نشوندش رو مبل.
    -چته؟جنبه نداریا قبلنا اینجوری نبودی!
    هه!قبلنا..عجب.خوشم میاد روباه مکار گذشتشو با هرکس و ناکسی سیاهتر کرده و
    همچنان ادامه داره...
    مهروز لب های غنچه شدشو باز کرد و رو به من گفت:
    -خب؟
    خونسرد گفتم:
    -خب که چی؟
    آدام زحمت ادامشو کشید و رو به من گفت:
    -مهروز همونطور که فهمیدی ایرانیه. 25 سالشه. تک فرزنده و پدرش قاضی و مادرش هم پزشک اطفال.هکر جدیدمونه اینجوری نگاش نکن سنش کمه ولی ازون کار بلداست و مو رو از ماست میکشه بیرون .سابقا تو ارتش سایبری ایران هم نقش درخشانی و ایفا کرده مگه نه وروجک؟
    مهروز نفس عمیقی کشید و انگشتاشو به هم گره کرد.
    -خب همینطوره تقریبا.
    -چرا؟
    -چی چرا؟
    -چرا به وطنت خیانت کردی؟
    لرزش صداش مشهود بود.
    -م..م..من خیانت نکردم.
    پوزخندی زدم و گفتم :
    -البته. وطن فروشی هم شغل شریفیه ناراحت نباش.
    آدام اخمهاشو توهم کشید وگفت:
    -خب فکر کنم معارفه کافی باشه خانوما. هرچند راجب ملودی شنیدی ولی خب بزار چیزایی که واقعا راجبش صدق میکنه رو تو روت بگم. ملودی بهترین شاگرد الکساندر و رزمجوی ماست.فنون رزمیش از مردای ما هم عالی تره و سرعت عملش تو عکس العمل و تیراندازی فوق العادس برای همین معروفه به صاعقه!
    - منو واس همین چرندیات فرستادن اینجا؟
    - بس کن ملودی . مشکلت چیه؟
    -مشکلم؟مشکلم اینه که الکس معلوم نیست داره چه غلطی میکنه میفهمی؟بزار بشنوه اگه شنود یا هر کوفت و زهرماری اینجا داری.آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب! اینم از تو که تا دو روز پیش جسد سوختت و آوردن و حتی واست مراسم خاک سپاریم گرفتیم میفهمی؟اینم از این غافلگیری چرند محض و این معارفه چرند تر از قبلی!
    نفسمو حبس کردم و صدا دار فرستادم بیرون.
    -باید تنها صحبت کنیم. فقط من وتو!
    -شتر در خواب بیند پنبه دانه.من به محض روشن شدن این قضایا میکشم کنار
    -هه کنار ؟ پس انتقامت چی؟کجا رفت اون جربزت ملکه صاعقه؟
    داشت از قصد با روانم بازی می کرد . مشتمو سفت کردم
    -غمت نباشه.من کارمو خوب بلدم . تو بپا که این دفعه واقعا زنده زنده نسوزوننت
    مهروز رو به آدام کرد و گفت:
    -مثل اینکه اوضاع پیچیده تر از این حرفاست.
    -اوضاع از اولم پیچیده بوده.تو باید خودتو با شرایط وقف بدی وگرن..
     
    آخرین ویرایش: ‏9/6/17
    'Apathetic', فائزه کاکاحاجی, روشنک.ا و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. Stormillusion کاربر سایت کاربر سایت

    Stormillusion
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏29/4/17
    ارسال ها:
    81
    تشکر شده:
    399
    امتیاز:
    53
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    کره ی خاکی
    مردمک های لرزونشو بین اجزای صورتم چرخوند و رو لبم ثابت شد.
    - وگرنه چی؟

    - قربانی میشی! یکی مثه بقیه.
    رنگ از رخسارش پرید! این دختر زیادی احساساتی بود و تو کار ما احساس یعنی مرگ! به درد این کار نمیخورد.با بی میلی رومو سمت آدام کردم و گفتم:
    -نیست
    با تعجب گفت:
    -چی نیست؟
    - آدم اینکار...
    درسته خیلی وقته که سعی میکنم انسانیتمو تو نطفه خفه کنم اما حقیقت اینه که هنوز شاید ذره ای وجود داره که نمیخوام این دختر وارد بازی کثیف ما بشه.
    -خیلی وقته شده!
    با تعجبم به صورت مصمم و جدی مهروز خیره شدم .خدای من! ذهن خون که نبود بود؟نتونستم تعجبمو کتمان کنم و با چشمای درشتم به چهره اش زل زدم.
    خنده ی آرومی کرد و گفت:
    -نترس بابا ذهن خون نیستم ولی حدس زدم تو ذهنت چی میگذره.وقتی میخواستم بیام تو اینکار باید پای قانوناش وامی ایستادم و یکی از این قانونا اینه که راه برگشت و کنار کشیدن معنا نداره مگه اینکه مــــــرگ زحمتشو بکشه.
    غم تو چشماش منو برگردوند به گذشته .
    آدام خندید و با دست زد به نوک دماغش:

    -الحق که وروجک خودمی! دیدی ملودی؟

    جواب بی مزگیشو و ندادم...

    فلش بک


    الکساندر – ملودی دخترم تو دیگه بزرگ شدی و باید بشی جانشین من.
    قهقه زد :
    -دیگه منه پیرمرد و چه به اینکارا...
    یک دفعه سرفه وحشتناکی کرد و خم شد.سیگار از دستش افتاد.با عجله به طرفش رفتم و پشتشو ماساژ دادم.
    -الکس الکس حالت خوبه؟جوابمو بده.
    داد وحشتناکی زدم:
    - آبــــــــــ
    بیاریــــــــــــد.
    خدمتکار سریع با یک لیوان آب اومد. بی وقفه لیوان و گرفتم و تو دهنش ریختم . آب از اطراف لبش رو لباسش چکید. سرفه های خشکش کم کم کمتر شدن و سفیدی چشماش برگشت.

    نفس عمیقی کشیدم.
    -داشتی منو میکشتی
    -هه ن..ه نترس. دستمو گرفت و بلند شد رو صندلی گهواره ایش نشست.
    -دیدی گفتم آخرامه.
    اخمامو تو هم کشیدم. اعصابمو با این حرفاش بهم میریخت .سعی کردم بحثو منحرف کنم و به نگرانی بی موردم خاتمه بدم.الکسی که من میشناسم عمر نوح رو میکرد و جون به عزرائیل نمیداد.
    - خواستی حرف بزنی باهام .
    لبخندش پررنگ تر شد .
    -آره. داشتم میگفتم بهت که اعجل امون نداد . هرچند که فکر کنم از تو میترسه واسه همین دمشو گذاشت رو کولش و رفت !
    بعد از حرفش خنده ی بلندی کرد .

    پوزخند معروفمو زدم .
    - هومم...خیلی خوبه که مرگ ازم می ترسه.
    لبخندش به سرعت جمع شد.انگار که هیچ وقت نبوده. مثل یک ربات با چشم های یخیش بهم زل زد:

    -واس همین انتخابت کردم! ملودی خوب به حرفام گوش کن .میدونم که قوانین و میدونی اما مهم ترینش اینه که هیچ وقت نمیتونی از تو باتلاقی که توش فرورفتی بیرون بیای.
    -و اگه بتونم؟
    -اونوقت واقعا مرگ باید جلوت سر خم کنه.
    -هه! واقعا خنده داره.خنده دار ترین جوک سال . خودش میدونست که اینجا باتلاقه و من دختر خوندش و به اصطلاح عزیز دردونش رو راهی باتلاقش میکرد تا با مرگ دست و پنجه نرم کنم یا شایدم چاهی که برا من از قبل کنده بود..یاد ضرب المثل « چاه کن همیشه ته چاهه» افتادم. افکار مزاحممو پس زدم.من باید انتقام بگیرم .انتقام 20 سال زندگی که از نقطه شروع دروغ بوده و شایدم الانشم دروغ باشه . کاش همچی دروغ باشه . کاش همچی خواب باشه...یه کابوس...
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏24/9/17 ساعت 11:41
    F.K, 'Apathetic', فائزه کاکاحاجی و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Stormillusion کاربر سایت کاربر سایت

    Stormillusion
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏29/4/17
    ارسال ها:
    81
    تشکر شده:
    399
    امتیاز:
    53
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    کره ی خاکی

    با دستی که جلو صورتم تکون خورد تموم افکارم پرید.
    -معلوم هست کجایی دو ساعته داریم صدات میکنیم.
    لعنت به گذشته سیاهم! لعنت به همچی!
    خودمو جمع و جور کردم و گفتم:

    - چیزی نشده . فردا بفرستش عمارت تا ببینم چی میشه.
    مهروز سرخوش جیغ کشید. جیغی که درد پنهان توش مثه سوهانی بود که رو روحم کشیده می شد.
    -وای ملودی تو خیلی خوبی!
    -خانم ماروز
    لبخندش جمع شد.

    -سخت نگیر اون الان جزوی از خانواده ماس.
    هه.خانواده! از رو مبل بلند شدم.

    - تازه واردا تا خودشونو ثابت نکنن هیچ جایی پیش ما ندارن
    ما؟جالبه
    - همین اخلاقات آدمو جذب میکنه.
    بی توجه به حرفش زدم رو شونه مهروز :

    - اونقدرام که فکر میکنی ترسناک نیستم.
    بدون خداحافظی به سمت در خروجی رفتم.
    -ملودی
    وایستادم اما برنگشتم . پووف چی میخواد بگه

    - با یه شام موافقی؟
    احمق وقت با ارزش منو گرفته که...نفسمو بیرون دادم و پالتومو از خدمتکار گرفتم.
    صداشو شنیدم :

    - اگه میخوای بفهمی که چی شد که زنده موندم و دلیل واقعی اینکه چرا امروز اومدی اینجا..پس
    بی توجه بهش رفتم. تا در باغ رو برام باز کردن یک میس کال انداختم رو گوشی آندرو که از ماشین پیاده شد.

    -سلام خانوم ببخشید متوجه نبودم بفرمایید.
    تو کی متوجهی آخه! در و باز کرد و نشستم.یک دفعه یه چیزی یادم اومد و سریع دست کردم تو آستر پالتوم و از تو جیب مخفیش کلت و کشیدم بیرون که جیب برگ صورتی روش خودنمایی می کرد:
    "سلام. امشب ساعت 9 جای همیشگی"
    احمق! فراتر از تصورم زرنگ بود...کاغذ و مچاله کردم.
    -حرکت کن چرا معطلی؟!

    .............................................................................................................................
    هفتمین بار بود که سالن و متر میکردم . باید میفهمیدم هدف اصلی الکس رو که چی تو اون ذهن لجنش میگذره...دل و زدم به دریا و تصمیم گرفتم برم. کت و شلوار زرشکی خوش دوختیو که از بین لباس های سرتاسر مشکیم جولان میداد کشیدم بیرون. یقه کت و مرتب کردم .خوب تو تنم می نشست .موهای کوتاهمو دست کشیدم و چتری هامو رو پیشونیم ریختم. کسی در زد
    -بله؟

    - مرلینم
    -اوه بیا تو
    اومدنش همانا و برق تحسین تو چشماش همانا .

    - وای دختر معرکه شدی . بچرخ ببینم
    پوزخندی زدم.
    - مگه دختر هیفده هیجده سالم که اینکارو کنم؟دیوونه
    لباشو جمع کرد و گفت:
    نگرانت شدم دستت بهتره؟

    - به لطف تو آره

    - خیلی عصبیم میکنی
    - تنها تو نیستی
    شونهامو برگردوند سمت خودش.
    - نمیدونم چرا دیگه نمی شناسمت
    - خودمم خودمو نمی شناسم میفهمی؟؟؟
    مثل اینکه فهمید از کش دادن این حرفا خسته میشم و آخرشم به جایی نمیرسه.
    - با کمی تنوع چطوری؟

    به رژ قرمز تو دستش خیره شدم.اخمام و توهم کشیدم
    -این چیه دیگه؟
    - نکنه نمیدونی؟خب آره تو که زن نیستی....
    لباشو گاز گرفت.

    - متاسفم
    سرمو بیخیال تکون دادم:

    -مهم نیست برام
    - حالا یه تغییر کوچیک که چیزیو عوض نمیکنه.اصن بگو ببینم این همه لوازم آرایش رو میزت چیکار میکنه؟

    چقد پر رو بود .
    - اگه میخوای همشون مال تو
    - بس کن ملودی .
    -
    پووفی کشیدم که چتری هام پرید بالا.خنده ی دلنشینی کرد و گفت:
    -خیلی بانمک شده بودی.
    رد لبخند کوچیکی داشت با میمیک چهره ام جدال میکرد که موفق نشد.

    رژ مات زرشکی رو برداشتم و دادم دستش.
    - لفتش نده
    از خوشحالی پرید بالا.
    - چته دیوونه هرکی ببینتت کپ میکنه ناسلامتی 30 ساله
    خندید و گفت:
    - وای وای اصن من غلط کردم تو اونقدرام که فکر کردم عوضی نیستیا بیا اینجا ببینم.
    هه.بدبخت نمیدونی من خودم اند عوضی بازیم.
    - وااااااااااااااااااای خودتی؟
    دستمو گذاشتم رو گوشام.
    - کر شدم
    رفتم جلوی آییینه .چ قد عوض شدم . نه خوشگل نه جذاب . فقط تغییر کرده بودم کمی تا قسمتی همین.
    - خب من برم فعلا
    چاقو ضامن دار رو مچ پام بسته بودم . کلتمم بستم رو کمرم و کت و کشیدم روش . خداروشکر قبل از اینکه مرلین بیاد اینکار و کرده بودم. «احتیاط شرط عقله»
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏24/9/17 ساعت 11:46
    F.K, 'Apathetic', فائزه کاکاحاجی و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. Stormillusion کاربر سایت کاربر سایت

    Stormillusion
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏29/4/17
    ارسال ها:
    81
    تشکر شده:
    399
    امتیاز:
    53
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    کره ی خاکی
    از ماشین پیاده شدم و نفس عمیقی کشیدم. نگاهی اجمالی به رستوران کلاسیک روبروم انداختم.جایی همیشه میومدم. دربان که من و میشناخت تعظیم کوتاهی کرد و گفت :
    - خوش اومدید خانوم ماروز
    سری تکون دادم و وارد رستوران شدم.
    نامحسوس چشمامو چرخوندم و نگاهم رو یه جفت چشم سبز مرموز آشنا ثبات شد. خود کریهش!
    با اکراه به سمت میز رفتم. با ذوق غیرقابل وصفی بلند شد و گفت:
    -سلااام بر بانوی زیبا.
    از لحن بیان نفرت انگیزش گر گرفتم.
    سری به نشونه سلام تکون دادم. صندلی رو عقب کشید و نشستم. هه. چقد جنتل من!
    گارسون اومد و پرسید که چی میل دارید و آدام منیو رو با حالت مثلا خاصی دستش گرفت و چینی به پیشونیش داد و گفت:
    -هوووم ملودی تو چی میل داری؟
    واقعا کسل کنندس!دستمو زیر چونم گذاشتم و عصبی ولی آروم گفتم:
    -واسه غذا نیومدم!
    خنده ی مزخرفی کرد و گفت:
    -اما غذاهای اینجا فوق العادس.میدونی که؟
    به پیشنهاد خودش سفارش داد و گارسون رو راهی کرد.
    بی حوصله جای پای چپم رو با پای راستم عوض کردم و گفتم:
    -خب؟
    -خب الاناس که غذا بیاد و من هم که حسابی گرسنمه
    - با کلمات بازی نکن . من وقتمو از سر راه نیاوردم .شروع کن
    دستی تو موهاش کشید و گفت:
    -اوه ملودی تو که عجول نبودی!
    چینی به دماغم دادم. متوجه تغییر حالتم شد و ادامه داد:
    -خب همونطور که میدونی من وظیفه جابه جایی محموله رو داشتم و احتمال اینکه نفوذی بیمون باشه رو از قبل دادم و بار و با کشتی دیگه ای جابه جا کردم و کشتی که قرار بود حامل باشه توسط افراد پدر آتیش میگیره و خب من تنها کسی بودم که تنها محمولرو به دست ماکان رسوندم و تمومی افرادمون تو اون کشتی میسوزن و اونا فکر میکنن که منم مردم!برای همین الکس جنازه ی سوخته ای رو نشون بقیه میده به طوری که قابل شناسایی نباشه و مقدمات کفن و دفن و....
    با صدای بلند شروع کرد خندیدن
    عوضی! چطور افراد پدر رو دور زده؟من مطمعنم که به همین زودیاست که بفهمن.ولی چرا الکس به من نگفت؟!
    -میدونم سوالای زیادی تو ذهنته ولی بودن همش به خاطر خودت بود.
    هه.به خاطر خودم؟
    -اون لعنتی باید به من میگفت.اصلا من باید می رفتم . اون وقت خیلیای دیگه ام قربانی من نمیشدن
    پوزخندی زد
    -پس دردت اینه؟یادت باشه که دنیای ما با دنیای رنگی بقیه متفاوته .. دنیای ما پوشالیه...خاکستری...پر از قربانی
    صداش تو سرم اکو میشد
    توهم یه قربانی!
    توهم یه قربانی!
    توهم یه قربانی!
    بسه... موندن و جایز ندونستم. کیف دستیمو از رو میز برداشتم و رفتم . حتی یه تشکر خشک و خالی! هیچی...
    فقط باید می رفتم و فکر میکردم.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏24/9/17 ساعت 11:47
    F.K, 'Apathetic', روشنک.ا و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. Stormillusion کاربر سایت کاربر سایت

    Stormillusion
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏29/4/17
    ارسال ها:
    81
    تشکر شده:
    399
    امتیاز:
    53
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    کره ی خاکی
    میراندا

    As50 تک تیرانداز دلفریب من!وزن طاقت فرسایی داره ولی اونقدر خوش دست و زیباست که همتا نداره. مثله پسرم میمونه.سرد ولی شعله ور!
    هووووم فکر کنم دیوونه شدم آره. تالار مارینسکی! سالن اپرا..کی فکرشو میکرد؟
    -آتش صدامو میشنوی؟
    بیسیمو به گوشم نزدیک تر کردم .
    - آتش به گوشم
    بزنش
    ۳
    ۲
    ۱
    لیزر قرمز رنگ روی پیشونی مرد مماس شد و بعد با صدای شلیک من خفقان گرفت!
    چه هلهله ای به پا شد!
    -تمومه
    -کارات عالی بود آتش تو فوق العاده ای
    -میدونم
    با سرعت نور ماسک و از چهرم برداشتم و با دلخوری به اسلحه محبوبم نگاه کردم.خداحافظ رفیق!
    سعی کردم خونسرد نشون ندم و هراسون باشم تا مبادا کسی شک کنه!اما اونقدری خونسردی ذاتیم هویدا بود که سخت میشد کنترلش کرد..داشتم لابه لای جمعیت جون میدادم!
    اوووه چه خبره.یه آشغال پیر خرفت که این همه بساط نداره.
    بعد از گذشتن از وضعیت رغت بار و فرسام آور پیش نفس عمیقی کشیدم . ماشین بادمجونی رنگی با سرعت به من نزدیک میشد.
    خودشه؟
    -سوارشو
    خودمو کشیدم داخل و با سرعت در و بستم.
    -چه کرده آتش!
    پندار همیشه شوخ بود حتی توی سخت ترین شرایط سعی کردم با لحنی که شبیه خودش باشه جواب بدم:
    - یه کار کرده کاارستون.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏24/9/17 ساعت 11:47
    F.K, 'Apathetic', روشنک.ا و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.