• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

برگزیده رمان شکلات ۷۰ درصد | malikaaraghi کاربر انجمن یک رمان

malikaaraghi

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/8/17
ارسال ها
335
لایک ها
1,675
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
اراک
#1
کد رمان :1039
ناظر: cinder


نام رمان: شکلات ۷۰ درصد
نویسنده:malikaaraghi (ملیکا عراقی)کاربر انجمن یک رمان
ژانر:عاشقانه_ اجتماعی_ درام

خلاصه:رمان از فراز و نشیب های زندگی دو عاشقه،یک زوج که ریشه عشقشون در اوج کودکی جوانه زده و حالا با شاخ و برگ گرفتنش باید مشکلات زیادی رو به جون بخره.
اگه شباهت اسمی در داستان وجود داشت من از همین ابتدا عذر می خوام...
امیدوارم از داستان خوشتون بیاد..


لینک تاپیک نقد رمان:
نقد رمان مرد لجباز من|malikaaraghi کاربر انجمن رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

PARISA_R

معاونت سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
3/28/17
ارسال ها
226
لایک ها
2,999
امتیاز
93
محل سکونت
اصفهان
#2


نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

در صورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست درتاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.


** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

malikaaraghi

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/8/17
ارسال ها
335
لایک ها
1,675
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
اراک
#3
مقدمه:زندگی مثل همین شکلات تلخ ۷۰ درصده کام رو تلخ می کنه ولی لذت داره لذتی که ترکیب غم و کمی شادیه ...
ما نسل قهوه های بی شکر هستیم.
نسل لبخند هایی با طعم زهر.
شیرین و فرهاد را فراموش کرده ایم
اسطوره هایمان جوکر و هارلی است .
در اتاقی که سرمایش اُستُخوان را خورد می کند دست به قلم می شوم تا بنویسم به یاد گرمای نگاهت.
تقدیم به تو که خودت میدانی تمام نوشته هایم برای توست!اری تویی که با رفتنت قبلم را اشوب کردی.
.....
ألا یا أیها السّاقی! أدر کأساً وناوِلها!
که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها..

زهرا
* * *
مامان:زهرا قراره عمو اینا بیان.
آشکارا ذوق کردم.
_باشه مامان بچه ها هم هستن دیگه؟
مامان سرش رو به معنای اره تکون داد.
به سرعت از پله ها بالا رفتم و سمت اتاقم به قولی پرواز کردم الکی که نبود عشقم داشت میومد در کمد رو باز کردم خب چی بپوشم؟
دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و شروع به فکر کردن کردم یه بلیز سفید برداشتم که روش طرح قلب بود با یه جین مشکی سریع پوشیدمش و جلوی اینه نشستم حالا موهامو چیکار کنم؟
اتو مو رو زدم به برق و موهای بلند و مشکی رنگم رو اتو کردم و در اخر موهام رو افشون گذاشتم عالی شده بودم چشم های میشی ام برق عجیبی داشت که همه رو جذب خودش میکرد و بینی کوچک والبته لب های قلوه ایم رو نمیشه فراموش کرد.
با صدای زدن مامان سریع صندل مشکیم رو پام کردم و رفتم پایین.
اول عمو وارد شد و من و بغل کرد
عمو:سلام گل دختر خوبی؟
_سلام عمو جون مرسی
بعد اون هم زن عمو امد که با اون هم رو بوسی کردم،
و در اخر امیر وارد شد نگاهی یه تیپش کردم موهایی که بالا داده بود و تیشرت و شلوار مشکی مثل همیشه جذاب بود. امیر:سلام خانوم خانوما احوال شما؟
از لحن احوال پرسی امیر لبخندی زدم و اما متوجه چشم های امیر شدم که نگاهش رنگ غم داشت این چش شد؟
_سلام خوبم مرسی تو چطوری؟
امیر:هی منم خوبم.
_مطمئنی؟
امیر:پ ن پ شک دارم شما قصدنداری رامون بدی ؟
هین بلندی کشیدم که باعث خنده امیر شد و به سرعت از جلوی در کنار رفتم.
 
آخرین ویرایش

malikaaraghi

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/8/17
ارسال ها
335
لایک ها
1,675
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
اراک
#4
بعد از وارد شدن امیر با هم به سمت پذیرایی رفتیم و من هم کنار زن عمو نشستم..
تو جمع سکوت زیادی بود که باعث عصبی شدنم میشد سعی کردم سر صحبت رو حداقل با زن عمو باز کنم.
_:راستی چرا حسام نیومد؟ مریم چی؟
(حسام پسر عموی بزرگ من بود که 9 سال ازم بزرگ تر بودو مریم دختر عموی من که به شدت ازش متنفر بودم که این یه حس دو طرفه بود. )
زن عمو:والا دخترم منم بهش گفتم بیاد ولی گفت سر درد دارم و از طرف من از زهرا معذرت بخواه مریمم که دید داداشش مونده گفت میمونم پیش داداشم.
_اهان
همون لحظه عمو حرفی زد به باعث شدم سرم گیج بره..
عمو:داداش راستش یه تصمیمی داشتم و دنبال کاراش بودم.
بابا:چی؟؟؟
عمو:برا کار بهتر یه مدت برم کانادا گفتم بهتره با بچه ها بریم.
بابا: کی میرید؟
عمو:تقریبا اخر این هفته.
عمو نگو عمو نگو گوشای من طاقت شنیدن نداره.
بابا:تنها؟؟
عمو:نه قرار شد با اقای سعیدی بریم.
سعی کردم بغضم و بخورم تا بتونم حرفی بزنم.
_:عم.. عمو منظورت س. سپهر ایناست؟؟
عمو:اره دخترم
_:اهوم
از جام بلند شدم و به سمت حیاط رفتم..
همون لحظه امیر پشت سرم امد. امیر:زهرا من اصلا دوست ندارم برم نه من نه سپهر (سپهر دوست صمیمی امیر بود که مثل داداشم بود.)
_:ولی بالاخره که دارید می رید. امیر:می تونم ازت یه خواهشی کنم؟
با کنجکاوی نگاش کردم ،امیر:چیزه ببین ام.. میشه وقتایی که من نیسم چادر بپوشی؟
بعد چند ثانیه مکث ادامه داد،
امیر:البته اگه دوست داریا برای خودت میگم موقع رفت برگشت از مدرسه حالا که نه من نه پارسا و نه حسام نیست بهتره حداقل با چادر باشی اینجوری کسی.. ام چیزه ولش کن خب چه خبر؟؟(میدونستم امیر خیلی مذهبیه ولی اصلا فکر نمی کردم ازمن همچین خواسته ای داشته باشه اما با تمام وجود حرفش رو قبول می کنم. )
هه و چه مسخره حرفش رو عوض کرد.
حال*
با صدای مامان از فکر بیرون امدم. _:بله؟
مامان:زهرا مگه فردا امتحان نداری؟برو بخون مردم دختر بزرگ میکنن منم دختر؟ دختره 17 سالشه مثل بچه ها میره تو فکر پاشو پاشو. پووفی زیر لب گفتم و کتاب شیمی رو برداشتم و شروع به حفظ فرمول ها کردم..
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

malikaaraghi

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/8/17
ارسال ها
335
لایک ها
1,675
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
اراک
#5
بعد از دو بار دوره کردن ،کتاب رو کنار گذاشتم و دوباره به فکر فرو رفتم..
تقریبا یک ماه اولی که امیر رفته بود با هم در تماس بودیم ولی بعدش چی شد؟
امیر با من سرد شد و در اخر حتی بامن حرف هم نمی زند. سراغ منو نمیگرفت. بعدش هم که دیگه جواب تماسم رو نمی داد.
با یاد اوری رفتار امیر بغضی که تو گلوم بود بی صدا شکست.. اره شاید اون عاشقم نبوداصلا من از کجا میگم عاشقم بوده؟از حس تو چشماش؟ اخه یه بچه 12ساله از عشق چی میفهمه؟ اونم از عشق یه پسر 18 ساله؟

چند وقت بود که یه فکری مثل خوره داشت ذهنم رو میخورد.
گرفتن یه سیمکارت و ارتباط با امیر ولی این کارها دنگ و فنگ زیادی داشت.
شاید باید از فردا که اخرین امتحانم رو میدادم میرفت دنبال این کار شاید...
با صدای زنگ ساعت بیدار شدم و لباس فرم مون که یه مانتو سرمه ای شلوار مشکی و یه مقنعه‌ مشکی بود رو پوشیدم و بعد از برداشتم وسایل لازم به سمت اشپزخونه رفتم. _:سلام مامان صبح بخیر.
مامان:سلام صبح تو هم بخیر.
سریع یک لقمه گرفتم وشروع به خوردن کردم.
_:امروز اخرین امتحانته؟؟
_:اره راستی مامان میخوایم با بچه ها به مناسب تموم شدن امتحانات بریم بعد مدرسه بریم بیرون.
(ببخشید مامان ببخشید که مجبورم دروغ بگم)
_:باشه زود برگرد مواظب باش پول داری.
_:اهوم مرسی راستی بابا رفت دکتر؟
_:اره دکتر گفت یه معده درد ساده است. دیرت نشه؟
نگاهی به ساعت کردم و گفتم
_:الان میرم.
بعد از چند دقیقه بلند شدم و خداحافظی گفتم و به سرعت از خونه زدم بیرون...
حدود 10_15دقیقه بعد رسیدم مدرسه و به سمت سالن امتحانات رفتم بعد از چند دقیقه مراقب امد و برگه ها رو داد نگاهی به مدت زمان ازمون کردم "90 دقیقه"
 
آخرین ویرایش

malikaaraghi

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/8/17
ارسال ها
335
لایک ها
1,675
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
اراک
#6
70 دقیقه بعد از شروع ازمون تمومش کردم. دستم رو بالا گرفتم. اولین مراقبی که نزدیکم بود به سمتم امد.
_:بله؟مشکلی پیش امده؟
_:خیر من ازمونم تموم شده میتونم برم؟
_:بهتره بمونی اما اگه خیلی اصرار داری به مدیر بگو که بهت رضایت نامه بده و بری.
. _:ممنون. برگه ام رو تحویل دادم و به سمت مدیریت رفتم با دستم دو ضربه به در زدم با شنیدن بفرمایید در و باز کردم
. _:سلام خانوم!
_:سلام دخترم بفرمایید؟؟
_:ام چیزه من امتحانم تموم شد اما تا اتمام ازمون حدود 20 دقیقه دیگه وقت هست خواستم اگه مشکلی نیست زود تر برم؟
_:مشکلی که نیست فقط باید تو رضایت نامه بنویسی که از این ساعت مسئولیتت با خودت بوده و از مدرسه خارج شدی حالا رضایت نامه بدم؟؟
_:بله اگه بشه که ممنونتون میشم.. بعد از گرفتن رضایت نامه و پر کردن و امضا اون تشکری کردن و از دفتر بیرون رفتم.قبل از ورود گوشیم رو به سرایدار مدرسه داده بود که رفتم و تحویل گرفتمش.
دستم رو برای اولین تاکسی تکون دادم و ادرس پاساژ موبایل فروش ها رو دادم که دقیایقی بعد رسیدم کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.. وارد اولین مغازه شدم.
_:سلام خسته نباشید یه خط کار کرده می خواستم. فروشنده:دایمی؟یا اعتباری؟
دایمی که قبضش میومد و مامان میفهمید،
_:اعتباری
فروشنده:رند باشه؟ایرانسل یا همراه اول و رایتل ؟
_:نه یعنی فرقی برای ارتباط با خارج از کشور کدوم بهتره؟
_:خب رایتل بهتره. بعد از چند دقیقه یه دفتر جلوم گذاشت.
_ :بفرماید این لیست شماره های اعتباری رایتله.
_:گفتم که فرقی نداره.
فروشنده:بفرمایید این سیمکارت این سند و این شماره اش فقط شما به من کارت ملی تون رو بدید. با اوردن اسم کارت ملی برای چند لحظه قلبم ایستاد.
_:چیزه من کارتم همراهم نیست. فروشنده:خب کد ملیتون رو حفظ هستید.؟
چند ثانیه مکث کردم که فکری به سرم زد،من کدملی بابام رو بلدم،کد رو گفتم و اون توی سیستم وارد کرد.
_:ممنون چقدر تقدیم کنم؟
فروشنده:قابل نداره میشه.. که چون شما کارتم نداشتیم... بدید.
بعد از پرداخت پول دوباره تاکسی گرفتم و این بار ادرس یه کافی شاپ رو دادم..
 
آخرین ویرایش

malikaaraghi

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/8/17
ارسال ها
335
لایک ها
1,675
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
اراک
#7
راوی:امیر
نگاهی به چراغ گوشیم که روشن خاموش شد کردم پیام داشتم.

از یه شماره ناشناس..
_Hello(سلام).
به سرعت تایپ کردم.
_ Hello you?(سلام شما؟)
بعد از چند دقیقه جواب داد.
_ Still early to know(هنوز زوده تا بفهمی)
این حرف ها چه معنایی داشت؟؟دوباره نوشتم
_ Please introduce yourself
(لطفا خودت رو معرفی کن)
یک ربع گذشت اما جوابی نداد اون کی بود؟؟ چی کار داشت؟یه غریبه؟یه اشنا؟با صدای سپهر از فکر دست کشیدم.
_ چیه اقا کشتی هات قطع شده ؟
_ ها؟نه نه ولش تو اینجا چیکار می‌کنی؟
_ به تو چه نگفتی چیه تو فکری.
کلافه دستم رو تو موهام کشیدم._ول کن دیگه.
_ باشه باشه تو فقط هار نشو.
خیز برداشتم که بلندشم اما سپهر به سرعت رفت بیرون و در رو هم بست. اینم از یکشنبه تعطیلی که با یه ناشناس شروع شد...سر میز نشستم چند لحظه بعد مریم و مامان امدن.
_بابا نمیاد؟؟
_ نیم ساعت دیگه.
_هه بهتر نبود وایسیم بابا هم بیاد؟؟
مامان با خشم غرید.
_ امیر!
پوزخندی زدم و سرم رو با غذام گرم کردم. حسام با صورتی خندون وارد شد.
_ به سلام سلام اقاو خانومای جذاب و جیگر.
_سلام.
_ سلام داداش.
مامان تنها سرش رو تکون داد. همون لحظه صدای اس ام اس گوشیم بلند شد.
_ وردار شاید زیدت(دوست دختر_معشوقه) باشه.
مریم نگاهی به حسام کرد و با نیشخند گفت:
_ وا داداش چه حرفا کی میاد با این سنگ دوست شه ؟
من تاحالا گفتم از مریم خوشم میاد؟نه اگه هم یه بار گفتم حالا پسش می‌گیرم برعکس هر خواهری از هر فرصت برا طعنه انداختن استفاده می‌کنه.
گوشیم رو تو دستم گرفتم همون ناشناس بود.
_ Well what to say? I love this
(خب چی بگم؟؟ یه دوستم همین)
_ This dear friend 's name?
(این جناب دوست اسمی نداره؟)
طرف: But that name he called you friends now(اسم که داره ولی تو رفیق صداش کن. )
_ Oh, the girl friend or boy?(اها بعد رفیق دختره یا پسر؟).

هرچی منتظر موندم جوابی نداد و منم بیخیالش شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

malikaaraghi

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/8/17
ارسال ها
335
لایک ها
1,675
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
اراک
#8
پاکت سیگارمو برداشتم . ازش یه نخ بیرون کشیدم. فندکم رو برداشتم و روشنش کردم .نگاهی به فندک کردم که روش به نستغلیق نوشته بود عشق.هه هر چیزی راجب عشق و زهرا بود از زندگیم پاک کردم ؛جز این لعنتی که شده همدم تنهایام. زهرا دختری که تو اوج کودکیش عاشقم کرد. گفتم اگه ازش دور بشم فراموش میشه ولی نشد؛نشد بلکه بیشتر ملکه ذهنم شد .اون صدای نازش. اشک تو چشماش موقع خداحافظی. همه ی اینا باعث میشد نتونم ازش دل بکنم منی که تا حالا گریه نکرده بودم ،جلو سپهر زار زدم برای عشقم .عشقی که سر انجام نداشت دلم براش یه ذره شده، برای دختری که زندگیمیه کم چیزی که نیست. اخرین بار 5 سال پیش اون صورت نازشو دیدم .اخرین بار 4 سال پیش صداشو شنیدم شاید تو ندیدنش مقصر نبودم اما.. اره من مقصر بودم با سردی که کردم با خشک بودنم با کسی که خنده های از ته دلم با اون بود باعث شد ازم دل بکنه تو بد سنی شکستمش همه اش اخه 13_14 سالش بود. با یاد اوری رفتارش ناخوداگاه زمزمه کردم عشق شیطونم. من واقعا عاشقش بودم . یاد نیست از کی و برا چی اما اینو می‌دونم که با تمام وجود منو عاشق خودش کرد. این چن سال خودمو به اب و اتیش زدم که از یاد بره. از دوستی با دخترای مختلف گرفته تا هزار غلط دیگه اما هیچ کدوم نشد. من امیر، امیر افشار اون ادم مذهبی شده یه ادم ول یه ادم دختر باز به خاطر چی؟واسه اینکه عاشق شده .چه دلیل مسخره ای؛واسه حرفام داشتم. اون الان باید 17 سالش باشه حدس می‌زنم یه دختر زیبا و دلفریب شده باشه و به احتمال زیاد دوست پسری چیزی داره اینجور که شنیدم ،الان ایران جوری شده که دختر 13 ساله دوست پسر داره چه برسه به زهرای من ،اه لعنتی من باید ترک کنم این میم مالکیتو ؛باید ترک کنم از اوردنش بعد اسم عشقم.
 
آخرین ویرایش

malikaaraghi

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/8/17
ارسال ها
335
لایک ها
1,675
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
اراک
#9
با صدای گوشیم چشم هایم رو باز کردم.
_بله؟
حسام:بیا فیلم ببینیم!
_حسام زنگ زدی منو از خواب بیدار کردی برای فیلم دیدن؟
حسام:اهوم زود بیا قشنگه.
پوفی کشیدم و گوشی رو قطع کردم،بعد از اینکه صورتم رو شستم به سمت پایین راه افتادم که حساب این حسام رو برسم.همون لحظه متوجه زنگ خوردن تلفن شدم قدم هام رو تند تر کردم. مامان تلفن رو برداشت اول صورتش خندون شدو به فارسی حرف میزد اما لحظاتی بعد صدای جیغش خونه رو برداشت. صدای بابا به گوش می‌رسید که دائم می‌پرسید چی شده. به پایین رفتم و سریع گوشی رو برداشتم.
_بله؟
اونور خط یکی با صدای بغض کرده گفت :حسام؟
با یکم تحلیل فهمیدم اون شخص عمو علی(بابای زهرا)است.
_سلام عمو امیرم چی شده خوبید؟
عمو:نه پسرم نه فقط میشه گوشی رو بدی بابات؟
بدون هیچ حرفی گوشی رو به بابا دادم. چند دقیقه صحبت کردن بابا و عمو طول کشید ولی من تو این دنیا نبودم یعنی چی شده بود به محض تموم شدن تلفن سوالم رو پرسیدم.
_چی شده؟.
بابا با صدایی که میشد به راحتی غم و ناراحتی رو توش فهمید جواب داد.
بابا: زن عموت فوت کرده.
_چی؟
مامان:باید بریم باید بریم،خواهر من عزیز من اونجا افتاده باید بریم. بعد با صدای بلند زد زیر گریه،و باباهم حرف مامان رو تایید کرد. همون لحظه به فرودگاه زنگ زد و درخواست بلیط اولین پرواز به ایران رو کرد. بلیط مال فردا ساعت 9 بود و مامان شروع به جمع کرد. منم به اتاقم رفتم و چند دست لباس مشکی برداشتم..
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

malikaaraghi

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
6/8/17
ارسال ها
335
لایک ها
1,675
امتیاز
93
سن
14
محل سکونت
اراک
#10
راوی:زهرا

به محض اینکه نشستم، سیمکارت جدید رو جا زدم و شروع به اس ام اس زدن کردم. حدود یک ربع بعد خسته شدم و سیمکارت خودم رو وصل کردن که همون لحظه گوشیم زنگ خورد. شماره خاله سمیرا رو صفحه گوشی نقش بست.
_جانم؟
بعد از چند ثانیه صدای بغض داره خاله تو گوشم پیچید.
خاله:سلام دخترم.
_خوبی خاله؟چیزی شده؟
خاله:بیا بیمارستان.
عصبی داد کشیدم _کدوم بیمارستان؟.
خاله:بیمارستان....۰
به سرعت پول قهوه ای که خورده بودم رو حساب کردم و بدون برداشتن سیمکارت کافه رو ترک کردم.

امیر__ساعت8:30

قرار بود نیم ساعت دیگه کانادا رو به مقصد ایران ترک کنیم. همون لحظه سپهر با لباسایی سرتاسر سیاه وارد فرودگاه شد. سپهر:داداش حواست به زهرا باشه،اون زود ناراحت میشه زود امیدش رو از دست میده می‌دونم لازم نیست این چیزا رو بهت بگم ؛هرچی باشه بهتر می‌شناسیش ولی چه میشه کرد من داداششم روانی میشم وقتی غمشو می‌بینم! جون داداش حواست بهش باشه.اما من در جواب تمامی حرف های سپهر تنها سر تکون دادم.
 
آخرین ویرایش