• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان موریانه‌ای بر تابوت خیال | زینب میشی کاربر انجمن یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است.

زینب میشی

مدیر تالارادبیات
عضو کادر مدیریت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,118
لایک ها
8,548
امتیاز
113
محل سکونت
خوزستان
#1
کد رمان :1044
ناظر رمان: cinder
ویراستار: FATEME078 و _Obscure_

سطح : پیشرفته

نام رمان : موریانه ای بر تابوت خیال
ژانر : اجتماعی ، عاشقانه
سبک : رئالیسم
نویسنده : زینب میشی


خلاصه رمان :
پسری روستایی دلباخته ی دختری هنرمند از اقوام می شود. دختری که از قبل دل در گرو عشق سپرده است.
در عصری که تکنولوژی بر مرکب قدرت سوار است، پسر با زیرکی از سادگی مادر دختر استفاده کرده و جایی برای خود در قلبش باز می‌کند و با هم دستی مادر ، دختر را به عقد خود درمی‌آورد؛ اما همین که وارد زندگی مشترک شده، دختر راضی به تمکین نشده و تقاضای طلاق می دهد. دختر با این کار خشم همسر را بر می‌انگیزد و ناگهان همسر تغییر رویه داده و بازی جدیدی را شروع می کند.
غافل از این که خانواده اش در غیاب او، نقشه هایی برای دختر چیده و...
در این بین دست حوادث روزگار از همه قدرتمندتر‌، به میدان آمده و همه را غافلگیر می‌کند.
این رمان روایتی از واقعیت هاست که در پیرامون ما جولان می دهند. حوادثی پر فراز و نشیب که در زندگی هر یک از ما وجود دارند و گاهاً سرنوشت ما را می‌سازند.

این رمان بر اساس واقعیتی نوشته شده تا برای ما درس عبرتی باشد که هیچ گاه در کار و حکمت خدا دخالت نکرده و اصرار بیهوده به آنچه او نمی‌خواهد نکنیم! زیرا حتی دعایی بی‌جا سبب نابودی زندگی انسان شده که ما از آینده اش بی‌خبریم.

"ایده ی اصلی از داستانی واقعی الهام گرفته شده ولی شخصیت ها مطابق تخیل نویسنده شکل گرفتند."

moorianei__.png
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

PARISA_R

معاونت سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
3/28/17
ارسال ها
223
لایک ها
2,725
امتیاز
93
محل سکونت
اصفهان
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید
و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**
به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.
** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

زینب میشی

مدیر تالارادبیات
عضو کادر مدیریت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,118
لایک ها
8,548
امتیاز
113
محل سکونت
خوزستان
#3
"مقدمه"
چه فکر می‌کردیم و چه شد! زندگی را رویایی می‌پنداشتیم؛ اما با حقیقت هایی که گاه و بی‌گاه در دامان‌مان ریخت، کم کم باور کردیم که تا رویاهای سرسبزمان به اندازه ی فرسنگ ها راهـفاصله داریم
و چه تلخ است باور این حقیقت که خود را بارها و بارها در دشتی سبز و باغی دلگشا تصور کرده اما به راستی؛ در بیابانی برهوت و بی‌آب و علف دست و پا زده و نظاره گر حال خویش در چنین منظره‌ای گشتیم!
کاش از همان بدو تولدمان با حقیقت روبه‌رو می‌شدیم و می‌دانستیم که زندگی همان است که هنگام ورود به دنیا حس کردیم و بی‌اراده چشم را گریان و دل را نالان دیدیم؛ اما افسوس...
افسوس که ما گریان از حقیقت شده و دیگران با لبخند از ما استقبال نموده و از همان ابتدا با لبخندهایشان از حقیقت دور و دورترمان ساختند. تا ما نیز این باور غلط در باورمان گنجید و با آن بزرگ و بزرگتر شدیم تا به آنجا که از این اشتباه، رویاهایی طلایی ساخته و خود را غرق در آن یافتیم.
اما به راستی حقیقت چیز دیگری بود!
٩۵/١۰/٩

(قسمتی از رمان)

از پشت دار قالی بلند شده و کش و قوسی به بدنش داد. صدای شکستن مفصل هایش به گوش رسید. همیشه با شکستن آنها قدری از خستگی اش را کم می کرد.
نفسی آه مانند از سینه بیرون داده و به سراغ گوله ی پشم رفت. ریسه کردن پشم سخت نبود اما شاید کار او نبود...!
اویی که با چنین زندگی طاقت فرسایی آشنایی نداشت و هر لحظه زندگی در این دخمه برایش حکم سال‌ها حبس را داشت. اما چه می‌شد کرد؟ وقتی انسان را توان مقابله با سرنوشت نبود؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

زینب میشی

مدیر تالارادبیات
عضو کادر مدیریت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,118
لایک ها
8,548
امتیاز
113
محل سکونت
خوزستان
#4
مهرداد را که روی مبلی در سالن نشسته و غرق در گوشی اش بود، دید.
نیشش تا بناگوش باز شده و هر از گاهی تند و تند با سر انگشتانش کلماتی را تایپ می‌کرد.
به آرامی و بدون صدا از پله های منتهی به سالن پایین آمده و به او نزدیک و نزدیک تر شد. زمانی که پشت سرش قرار گرفت، دستش را آماده و سپس پس گردنی محکمی به او زد.
با ضربه ی دستش برق از چشمانش پرید و کله اش بیشتر از پیش در صفحه ی گوشی فرو رفت.
در حالی که لبخندش را جمع می کرد، سرش را رو به عقب خم کرده و به بالای سرش با اخمی ساختگی نگاه کرد. سپس با چشم و ابرو‌، خط و نشانی برایش کشید و گفت:
- باز از غفلتم استفاده کردی و پس گردنی زدی؟ صبر کن مامان رو صدا کنم!
دهنی کج کرد و با ادایی رو به او گفت:
-خبه خبه بچه ننه! پسر ندیده بودم به این سن و اینقده مامانی!
مهرداد به دنبال حرف مینو با صدای بلند و کشداری مادر را از آشپزخانه صدا کرد.
مادر طرفدار پر و پا قرص پسرهایش بود و بابا یکه و تنها و بدون سلاح طرفدار او! با این حساب پسرها مامانی شده و دختر بابایی شده بود، درست مثل همه ی دخترها!
مادر ملاقه به دست هراسان در آستانه ی در ظاهر شد.
- مامان ببین باز مینو پس گردنی زد.
- این همه من رو از آشپزخونه صدا کردی و از کار انداختی که اینو بگی؟
مینو دستش را کنار صورتش گذاشته و رو به مهرداد زبانی درآورده و گفت:
-خوردی؟ حالا...
مادر نگاه تیزی به او کرد. به طوری که باقی حرفش در دهانش ماسید.
و ادامه داد:
- باز تو پیچ و مهره ی دستت هرز شده و از جا در رفته؟ آخه تو دختری یا پسر؟!
این را گفت و سری به نشانه تاسف تکان داد و به آشپزخانه عقب رفت.
دوید و با عجله گونه ی تُپلش را بوسیده و گفت:
- قربون اخمت برم که اخمت هم قشنگه!
مادر با چشمانی که به رویش تاب داد و صورتی که کج کرد؛ اعتراضی ساختگی از خود نشان داد و وقتی برای بار دوم گونه‌اش را مورد حمله قرار داد، لبخندی زد و با کفگیر محکم به سرش کوبید.
- برو برو خود تو برام لوس نکن دختره ی خُل و چل! اگه این زبون رو هم نداشتی که وای به احوالت بود.
چشمکی در جوابِ حرفش زده و با پیچ و تابی که به بدنش داد؛ از او خداحافظی کرده و به قصد کلاس زبان از خانه خارج شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

زینب میشی

مدیر تالارادبیات
عضو کادر مدیریت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,118
لایک ها
8,548
امتیاز
113
محل سکونت
خوزستان
#5
عجیب امروز هوا خوب بود. با این‌که شرجی بود و رطوبت داشت، اما نسیم ملایمی که می‌وزید باعث می‌شد با همان رطوبت مخلوط شده و هوای مطلوبی را استنشاق کنند.
همان طور که از کلاس زبان خارج شد؛ کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاد تا به کلاس گل‌سازی برود. با خود گفت:
-دست بابا درد نکنه که با آزادی هایی که بهم داده باعث شده تا از کلاس‌های مختلفی استفاده کنم. هم حوصله ام بی‌خودی توی خونه نمی‌تِرِکه و هم یه هنری برای آینده ام دست و پا می‌کنم. باید در اسرع وقت کلاس رانندگی هم ثبت نام کنم. این جوری نمیشه!
در همین حین تاکسی جلوی پایش ترمز زد و سوار شد.
آدرس مورد نظر را به راننده گفت و حرکت کرد.
ابتدا باید به بازار رفته و وسائل مورد نیاز را برای کلاس خریداری و سپس به کلاس می‌رفت.
با یک برنامه ریزی حساب شده و دقیق هیچ روزی را به بطالت نمی‌گذراند و همین باعث شادابی روح و روانش شده بود.
فردا نیز کلاس خیاطی داشت. همان کلاس به تنهایی برای روزش کافی بود، چون خیاطی ریزه کاریهای زیادی داشت و به کلی وقت زیادی را طلب می‌کرد.
تا به مقصد برسد، کلمات جدیدی را که در کلاس زبان آموخته بود؛ زیر لب با خود مرور می‌کرد.
به مقصد رسید و کرایه را پرداخت و پیاده شد. از پدرش سپاس‌گزار بود که همیشه کارت بانکی‌اش را شارژ می‌کرد تا کمبودی از این بابت نداشته باشد.
از بازار تا کلاس گلسازی راه زیادی نبود. لذا با پای پیاده نیز می‌شد راه را پیمود و به مکان مورد نظر رسید.
روز دوم از آموزش گلسازی بود. خانمی که آموزش هنرجویان را بر عهده داشت؛ هیکلی گرفته و قدی بلند داشت. مقداری از توضیحات را کلی داده و قدری را تک به تک به هنرجوها سر زده و یکی یکی برایشان شرح می‌داد. بسیار خوش زبان بود و با مهربانی و با حوصله کار را به آنها یاد می‌داد.
پس از دو ساعت آموزش بالاخره رضایت داده و به طرف خانه به راه افتاد.
کلید را که در قفل در انداخت، صدای خنده ی بهزاد پسرِ مسعود به گوش رسید.
مهمان آمده بود. پس خوش به حال پدرش! چون وقتی سر به سر بهزاد و بهناز عروسش می گذاشت، جوان تر شده و این شادابی از چشمهایش فوران کرده و مستقیم تا قلب آنها می‌رفت و ناخودآگاه آنها نیز از شادی‌اش خوشحال می‌شدند.
پایی تند کرد تا زودتر به جمع خانواده پیوسته و خودی نشان دهد.
داشتن خانواده‌ای خوب و صمیمی نعمتی بود که خدا به او عطا کرده و از این همه لطف و مرحمتش شکرگذار بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

زینب میشی

مدیر تالارادبیات
عضو کادر مدیریت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,118
لایک ها
8,548
امتیاز
113
محل سکونت
خوزستان
#6
با خوشحالی تا پذیرایی دوید. با دیدن مسعود که دستهایش را روی مبل باز کرده و به آن تکیه زده بود لبخند زد و در آغوشش خزید!
گرمای آغوشش، برادرانه در مینو القا شد! مسعود سرش را بوسید و گفت :
- احوال مینو خانم؟
مینو خودش را از مسعود جدا کرد و تک تک اجزای صورتش را از نظر گذراند.
پیشانی بلندش را، ابروهای پر اما مرتبش را، چشمان درشت و مشکی با مژه های فر و بلندش را نیز.
لبخندی زد و گفت :
- خوبم... شما رو دیدم بهتر هم شدم.
برگشت و به بهناز که با چشم هایی منتظر نگاهش می‌کرد چشم دوخت.
مینو خجالت زده از کنار مسعود برخاست و نزد بهناز رفت.
دستش را صمیمانه فشرد و گونه‌اش را بوسید.
- ببخشید زن داداش... اون قدر حواسم پرت داداش شد یادم رفت به شما سلام نکردم.
بهناز لبخند بانمکی زد و دندان های سفید و ردیفش را به نمایش گذاشت و با لهجه ای که سعی می‌کرد کمتر خودنمایی کند، گفت :
- ما از این بی‌معرفتی ها زیاد دیدیم از شوما ها!
مینو در حالی که می‌خندید اخمی ساختگی کرد و گفت:
-داشتیم؟
صدای سرفه ی مصلحتی آقای سلیمی باعث جلب توجه مینو شد.
مینو زبانش را روی لب‌هایش کشید و رو به پدرش گفت:
- اِوا آقاجون... ببخشید تو رو خدا... سلام!
صدای خنده ی جمع حاضر، باعث شد تا اندکی از خجالت مینو کاسته شود. بهزاد خودش را به مینو رساند.
دستش را دور پاهای مینو حلقه کرد و با لحن دلنشین و بچگانه اش گفت :
- سلام عمه.
مینو خم شد و بهزاد را در آغوش گرفت و به خود فشرد. گونه ی برجسته اش را بوسید.
- سلام قربونت برم الهی.
لب های بهزاد به خنده ای دلنشین باز شد و سرش را روی شانه ی عمه اش گذاشت. مینو نگاهش را یک دور دور سالن چرخاند.
خبری از مهرداد نبود. شاید باز هوای بیرون رفتن از خانه به سرش زده بود.
بدون آن‌که مخاطبی برای سوالش داشته باشد، گفت :
- مامان کجاست؟
بهناز با ابرو به آشپزخانه اشاره کرد و گفت :
- طبق معمول ها.
مینو سری از روی تاسف تکان داد و زیر لب گفت :
- آخرش خودش رو از بین می‌بره !
بهناز دختری از خطه ی جنوب و از شهر بوشهر بود که با لهجه ای شیرین صحبت می‌کرد. وقتی سعی داشت تا بدون لهجه صحبت کند، لهجه اش بامزه تر می‌شد. با چهره ی بانمک و سبزه ای که داشت، در کنار لهجه ی خاصش مخاطبش را زود جذب می‌کرد و شاید یکی از دلایلی که حال عروس این خانواده بود، همین بود. مسعود مغازه ی مبلمان داشت. یک روز بهناز همراه پدر و مادرش برای انتخاب و خرید مبل به آنجا می‌رود و مسعود او را دیده و طی تحقیقاتی که انجام می دهد؛ به خواستگاری رفته و سرانجام تشکیل زندگی مشترک داده و حال ثمره ی ازدواجشان بهزاد پسری تخس و بانمک بود که از رنگ پوستش به بهناز و از نظر شمایل به مسعود رفته بود.
آقای سلیمی با دیدن عروس و نوه اش احساس شادابی و جوانی می‌کرد. گاهی نیز همراه با نوه شیطنت کرده و همین اخلاق و رفتارش، صمیمیت و شادمانی را در خانواده تداوم می‌بخشید.
بهنام که از مسعود کوچکتر بود، به تازگی با هم‌کلاسش سُرور نامزد شده و همراه هم در آتلیه کار می‌کردند.
***
به رکعت آخر نمازش رسیده بود. همین که به سجده رفت و ذکر سجده را می‌خواند؛ باری سنگین به روی گردن و کِتفش نشست. ذکرش را خوانده و هر چه تلاش کرد نتوانست سر را قدری بالاتر بیاورد. ناچار ذکر صلوات را بعد از سجده با صدایی بلندتر از پیش خواند اما در وضعیتش تغییری حاصل نشد.
با فشاری که به گردنش وارد می‌شد؛ پیشانی‌اش محکم تر به مُهر چسبیده و دردی در آن پیچیده بود. تصمیم گرفت تکانی بیشتر و محکم تر از قبل به سرش آورده شاید بتواند از آن وضعیت نجات پیدا کند. همین که این کار را کرد، صدای خنده ی کودکانه ی بهزاد در اتاقش پیچید. پس از آن بلافاصله صدای بهنام آمد که :
- پدرسوخته تو اینجا چی کار می‌کنی؟
و در همین حین دست برد و از پشت سر یقه ی بهزاد را چسبید و از گردن مینو بلند نمود.
مینو نفسی کشیده و سر از مهر برداشت. تشهد و سلام نماز را داد و آن را به پایان برد.
حال صدای خنده ی بهزاد به قهقهه تبدیل شده و با قلقلک هایی که بهنام به او می‌داد، راه فرار از دستش نبود.
مینو همان طور که روی سجاده نشسته بود، چادر را از صورتش به کناری کشید و سری به عقب برگرداند. با قهقهه های برادرزاده اش لبخندی به لب نشاند و نگاهی به بهنام کرد و گفت :
-داداش دستت درد نکنه به موقع به دادم رسیدی! اگه نمی‌رسیدی این وروجک خفه ام کرده بود.
بهنام به قلقلک های ریزش ادامه می‌داد و لب و لوچه اش را گاهی درهم جمع و گاهی لبخند زده و در جوابش گفت :
-این شیطونک رو من می‌دونم چی کارش کنم!
مینو باری دیگر با شوق و محبت، همان طور که لبخندش تجدید می‌شد، به چهره ی خندان و سبزه ی بهزاد نگاهی انداخت. به چشم‌های درشت و مژه های مشکی و موهای فرفری اش.
زیر لب گفت :
- الحق که شیطونی بچه !
سپس به سجده رفته و باری دیگر از خدای خویش سپاسگزاری کرد. با ذکر صلوات از سجاده بلند شده و آن را جمع و به قفسه برگرداند. از اتاق بیرون رفت تا به جمع مهمان ها بپیوندد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

زینب میشی

مدیر تالارادبیات
عضو کادر مدیریت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,118
لایک ها
8,548
امتیاز
113
محل سکونت
خوزستان
#7
دست برد و کنترل تلویزیون را از روی میز برداشت و با یک اشاره تلویزیون را خاموش کرد. سپس با قد کوتاه و شکم برآمده‌اش روی مبل نشسته و متفکرانه روزنامه را زیر و رو کرد. هنوز هم خبرهای روزنامه را به برنامه های رنگارنگ و متنوع تلویزیون ترجیح می‌داد.
فخری یک دستش را به کمر گرفت و کش و قوسی به بدنش داد، تا خستگی کار روزانه را از تن به در کند. سپس سینی را از روی سنگ اُپن برداشت و روی مبل؛ در کنار همسرش نشست.
کاسه ی سفید چینی که دانه های خوشرنگ انار را در دل خویش جای داده و چشم را نوازش می‌داد، در سینی خودنمایی می‌کرد. آن را از سینی برداشت و قاشقی در کنارش گذاشت و به طرف آقای سلیمی گرفت و گفت :
- بِفرمویین آغو.
آقای سلیمی بدون اینکه سرش را از روی روزنامه بلند کند، گفت :
- چی چی هَس حالو؟
فخری عشوه ای زنانه به صدایش ریخت و ادامه داد :
- انارِ دون کرده خوش رنگو که دوس دارِی!
آقای سلیمی سر از روزنامه بلند کرد و نگاهی محبت آمیز به فخری کرده و کاسه و قاشق را از دستش گرفت و گفت :
- دست خانومو گُلوم درد نکنه مو اگه تو رو نداشتم چی چی می‌کِردُم؟
فخری لبخندی در جوابش زده گفت :
- قربون قدت حالو ایطو میگی مگه چی چی کِردُم؟
این را گفت اما، در دلش قند آب می‌کردند وقتی در کنار همسرش می‌نشست و همسر عزیزش نگاه و کلمات محبت آمیزش را نثارش می‌کرد.
سلیمی روزنامه را روی پاهایش پهن کرد و به خواندن ادامه و در همان وضعیت شروع به خوردن انار نمود.
هر گاه بچه ها به اتاقشان می‌رفتند و زن و شوهر دقایقی را این چنین در کنار یکدیگر سپری می‌نمودند؛ با لهجه ی شیرین شهرشان که یادگار کودکی و نوجوانی شان بود، صحبت کرده و سعی می‌کردند از کوچکترین دقایق بهترین و بزرگترین لذت را برای خویش بسازند. البته این نوع حرف زدن به سرحالی و حال خوش هر دو طرف بستگی داشت.
فخری کاسه ای دیگر از سینی برداشت تا خود نیز از انارهای یاقوتی رنگ بخورد. همان طور که قاشق اول را به سوی دهانش می‌برد گفت :
- حالو تو ای روزنامو چی چی نوشته که ولِش نَمی‌کُنی؟
سلیمی همان طور که صدای قِرچ و قوروچ شکستن دانه های انار زیر دندانهایش به گوش می‌رسید، با آب و تاب و ناراحتی گفت :
- هر رو یه خبر بد! هر رو یه اتفاق نو!
- مگه چیطو شده؟
تا سلیمی لب تر کرد تا وقایع اتفاق افتاده ی روزنامه را برای همسرش بخواند، صدایی از پشت سر مخاطب قرارش داد که:
-به به! می بینم که دو کفتر عاشق با همدیگه خلوت کردن و... بله!
سلیمی نگاهی به بهنام که یک لنگه پا مقابل یخچال قرار گرفته بود تا شیشه ی آب را از آن بردارد، انداخت و سریع فازش را تغییر داده و گفت :
- پدرسوخته حالا فال گوش وایمیستی به حرفهای ما گوش می‌کنی؟
بهنام آب شیشه را سر کشید و شیشه ی خالی را درون سینک گذاشت و شیطنت را چاشنی حرفش نمود و ادامه داد :
- داش بهنامت تشنه اش شده بود و از اونجا که بدن ورزیده و خوش تراشش تحمل تشنگی رو نداره اومده بود تا آب نوش جون کنه که لهجه ی شیرین دو قناری که برا هم مستونه فدا مدا می‌شدن، نظرش رو جلب کرد و این شد که...
فخری که تا آن موقع ساکت بود و به رفتار بهنام لبخند می زد، قاشق را بلند کرده و به طرف بهنام نشانه رفت و با خنده گفت :
- پدر صلواتی ما رو سر کار گذاشتی؟ حالا ما رو مسخره می‌کنی؟
بهنام دستش را حائل صورتش قرار داده و جا خالی داد. و با صدایی که به گوش می‌رسید گفت :
- یا ابوالفضل ! و به شیطنتش ادامه داده و باز گفت :
- حالو ای مسخره که میگی چی چی هِه؟
این را گفت و با شتاب راه اتاقش را پیش گرفت تا شیئی دیگر به طرفش نشانه نرفته است. زیرا معتقد بود که اتفاق یک بار می‌افتد. رفت اما دقایقی بعد از اتاق سری به بیرون کشید و گفت :
- خودمونیم هان ! خدا خیلی بهم رحم کرد!
زن و شوهر نگاهی به هم کرده و خندیدند.
_________________________________________________________
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

زینب میشی

مدیر تالارادبیات
عضو کادر مدیریت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,118
لایک ها
8,548
امتیاز
113
محل سکونت
خوزستان
#8
چند ماهی از کلاس گلسازی اش گذشته و جلسه ی آخر این دوره را نیز گذراند. سپس در کلاس آموزش رانندگی ثبت نام کرد.
با آموزش های قابلی که دیده بود، گوشه گوشه ی خانه را لبریز از گلهای مصنوعی دست ساز نموده بود. هر میهمان که وارد می شد، حیران از این همه زیبایی شده و لب به تحسین گشوده و گاهی دقایقی در این رابطه به گفتگو می‌نشستند و هنر دستانش را می‌ستودند.
با شهرت و ثروتی که آقای سلیمی داشت و هنرهای ریز و درشتی که از انگشتان ظریف مینو به نمایش گذاشته می‌شد، پای خواستگاران متعددی آن هم از همه رنگ به خانه ی آنها باز شده و مینو این دختر ظریف جثه، از این اتفاق خرسند بود.
روبه‌روی آینه ایستاده بود و موهای مواجش را شانه می‌کرد که تصویر مادر را از پشت سر در آینه دید.
- مامان مینو رخت چرک اگه داری بده میخوام ماشین لباسشویی رو روشن کنم.
- چشم مامان تو برو اینا که دستت هست توش بنداز، من لباس‌ها خودم رو جمع می‌کنم و میارم.
- مینو دیر نیای مامان! زنداییت زنگ زد و گفت میخواد بیاد.
- اتفاقی افتاده؟
- نه چه اتفاقی؟ مگه اتفاقی باید بیفته که مهمون بیاد؟
- آخه زندایی...؟
- نه، ذهن تو به بیراهه نکشون. خاله فاخته ات داره از تهران میاد حالا زنداییت شنیده می‌خواد...
- آهان، گفتم یه چیزی شده! حالا زندایی میخواد بیاد جلوتر جا بگیره دیدی درست حدس زده بودم!
مادر در حالی که اخمی به چهره نشاند، با دلخوری گفت :
- این چه حرفیه دختر! خجالت بکش. حالا بعد از قرنی زن داداشم میخواد بیاد باید انگی بهش بچسبونی؟
این را گفت و با همان دلخوری رو برگرداند تا برود. مینو که هوا را پس دید با عجله زبان در دهان چرخاند و گفت :
- وا مامان؟! شوخی کردم ببخشید منظور بدی نداشتم.
مادر رو برگرداند و تنها به گفتن زود بیا اکتفا کرد. به اتاق برگشت تا لباس‌ها را جمع کرده و به مادر برساند. روبه‌روی آینه شکلکی درآورد و پوفی کشید و با تمسخر گفت :
- زندایی سیما! ایش بدم میاد ازش. مفسد فی الارض با اون دختر از دماغ فیل افتاده‌اش!
موهایش را در پشت سرش جمع کرد و سپس به مرتب کردن اتاقش پرداخت. به یاد حرف مادر افتاد. با خود گفت :
- یعنی شروین هم با خاله میاد؟
و از یادآوری اسم شروین در ذهنش گونه هایش گل انداخت و احساس خوشی زیر پوستش دوید.
سریع لباس‌ها را به مادر رساند و به آشپزخانه رفت تا اگر در آنجا کاری باقی مانده، انجام دهد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

زینب میشی

مدیر تالارادبیات
عضو کادر مدیریت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,118
لایک ها
8,548
امتیاز
113
محل سکونت
خوزستان
#9
میهمانان پس از یک استراحت چند ساعته، به سالن آمده و دور هم جمع شده بودند. خانه در هیاهویی غرق شده بود. فرهاد با سلیمی و بهنام حرف می‌زد. دخترش افسانه با مینو درباره ی آخرین مُد دستبند طلایی که به تازگی خریده بود؛ صحبت می‌کرد و سیما به دنبال فخری به آشپزخانه رفته و طبق معمول سرگرم پچ پچ کردن و شاید هم غیبتی زنانه بود.
سیما سرش را به گوش فخری نزدیک تر کرد و در حالی که چهره اش را غرق در حیرت نشان می داد، گفت :
- آره، نمی‌دونی که! وقتی تهران بودم همین فاخته مثل کنیز حلقه به گوشی چنان به حرف شروین بود که نگو. آخ آخ! شروین و نگو که چه دیکتاتوری بود برا خودش! اینجوری مظلوم نبینش ها! یه امپراطوریه که بیا و ببین...
سیما گفت و گفت تا این که فخری که دیگر تحمل حرف های خاله زنکی سیما را نداش. با چشم هایی که از فرط تعجب و ناباوری در مقابل حرف سیما گرد شده بودند، سری به تمسخر تکان داد و گفت :
- وا زن داداش؟! انگار اینا که درباره شون حرف می‌زنی خواهر و خواهر زاده ی من هستند!
سیما که انتظار این حرف را از جانبش نداشت و توقع داشت فخری حرفش را باور کند، پشت چشمی نازک کرد و تابی به گردن و سرش داده و صورت استخوانی اش را برگردانده و ادامه داد :
- منو باش که خواستم چشم و گوشِشو نسبت به اطرافش باز کنم تا گول آدم های به ظاهر مظلوم رو نخوره. ایش!
این را گفت و با دلخوری فنجانی چای از سینی برداشت و دو حبه قند در دست گرفت و بغ کرده به سالن آمده و روی مبلی کنار مینو و افسانه نشست.
فخری با خود گفت: «الله اعلم! شاید هم حرفهای سیما دروغ نباشه. فاخته تجربه ای نداره و خیلی لی لی به لالا پسرش می‌ذاره و به اون می نازه!» این را با خود گفت و سینی چای را بلند نمود و به سالن آمد.
سیما وقتی دید دخترش با آب و تاب در مورد خریدهای اخیرش با مینو حرف می‌زند و مارک بودن اجناس خریداری شده اش را به رخش می کشد، نگاهی به آنها کرده و گفت :
- مینو جون نمی‌دونی چه لذتی داره فلان لباس مارک و بپوشی و توی مجلس واردشی! آخ اون وقته که چشم‌ها چهارتا میشه و...
فخری که در حال تعارف چای به برادرش فرهاد بود، رو به سیما گفت :
- زن داداش درسته الان دوره ای شده که عقل مردم تو چشمشونه اما باز هم مهم آدمیه که اون لباس رو به تن می‌کنه! عقل و فهم و شعور چیزی نیست که با فلان مارک لباس و ظاهر آدمها مشخص بشه. چه بسا آدم‌های فقیر و نداری هستند که محبت و درک و شعورشون به صد تا پولدار با فلان لباس و ماشین می‌ارزه و از ظاهر و لباس های پاره پورشون مشخص نیست. پس همه چی به پول و مارک و لباس ختم نمیشه.
سیما دلخورانه اخمی کرد و چایش را لاجرعه سر کشید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

زینب میشی

مدیر تالارادبیات
عضو کادر مدیریت
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,118
لایک ها
8,548
امتیاز
113
محل سکونت
خوزستان
#10
فرودگاه مثل همیشه زنده و پر شور بود و مسافران در رفت و آمد. آقای میرداماد با دیدن خانواده ی آقای سلیمی از جا برخاست و به پیشواز آمد.
- به به آقای سلیمی چه عجب یادی از ما کردی مَرد!
آقای سلیمی به گرمی دست او را فشرد و او را به آغوش مردانه اش کشید. دو همکار قدیمی پس از مدت‌ها به دیدار هم رسیده بودند.
آقای میرداماد شانه های سلیمی را گرفت و قدری به عقب کشید تا بهتر به صورتش نگاه کند. همان طور که به چهره‌اش خیره شده بود گفت :
- راه گم کردی مرد؟ رفتی حاجی حاجی مکه؟
سلیمی لبخندی گرم بر لب راند و در جواب گفت :
- مگه گرفتاری‌ها می ذاره؟ الان هم مسافری داشتیم که اینوَرا پیدامون شده.
و خودش خندید . میرداماد با دست به بازویش زد و خندید و گفت :
- خوبه خودت اعتراف کردی پیرمرد!
و آن وقت بود که به خود آمده و تک تک با اعضای خانواده ی سلیمی احوالپرسی کرد.
فخری به همراه بچه ها و فرهاد و خانواده اش روی صندلی منتظر فرود هواپیما نشستند. هنوز چند دقیقه ای تا فرودش باقی مانده بود. میرداماد سلیمی را به کناری کشید و گفت :
- پسرات چی کار می‌کنن شغلی دست و پا کردن یا نه؟
- آره مسعود که مغازه مبل فروشی زده و بهنام هم که همراه نامزدش آتلیه کار می‌کنه. مهرداد هم که هنوز درس می‌خونه و فعلا مونده تا موقع کارش و این حرفا!
میرداماد ته ریشش را خاراند و گفت :
- دخترت مینو خانم چی؟ دیپلم گرفته بود درسته؟
- آره مینو هیچی فعلا مصرف کننده است!
و با این حرف لبخند زد. میرداماد ادامه داد :
- اگه موافق باشی چند روز دیگه اینجا آزمون داره برا استخدام و بعد هم مصاحبه. مینو خانم می‌تونه شرکت کنه و می‌دونم با وجود کارمند لایقی مثل خودت، مینو توی آزمون و مصاحبه موفق میشه. چطوره موافقی؟
- من که حرفی ندارم چی از این بهتر؟ باید دید خودش موافقه یا نه!
در همین حال چند قدمی از آقای میرداماد فاصله گرفت و از راه دور به مینو اشاره ای کرد تا آمده و نظرش را جویا شود.
وقتی مینو از جا برخاست و به طرف پدر حرکت کرد، آقای سلیمی نزد میرداماد برگشت و منتظر مینو شد.
مینو در جریان امر قرار گرفت و دست‌ها را با خوشحالی به هم زد و با شادی زائدالوصفی گفت :
- یعنی من سعی‌ام رو بکنم آزمون رو خوب بدم و مصاحبه رو پشت سر بذارم تو فرودگاه استخدام میشم و جای بابام می شینم و...
آقای میرداماد لبخندی زد و رو به مینو گفت :
- جای بابات که نه! بابات تاج سر ما بود اما...
آقای سلیمی حرف میرداماد را قطع کرد و رو به دخترش کرده و دست روی شانه اش گذاشت و گفت :
- اما کارمند فرودگاه میشی و به آرزوی بچگیت میرسی. یادمه بچه که بودی همیشه می‌گفتی بابا من رو همرات ببر می‌خوام هر روز هواپیما رو ببینم. وقتی با خودم می‌آوردمت از بزرگی و صدای هواپیما می‌ترسیدی و گریه می‌کردی!
آقای سلیمی با یادآوری آن روزها خندید و سری تکان داد و زیر لب یادش بخیری گفت.
در این هنگام هواپیمای عظیم الجثه به زمین نشست و وقتی پله هایش روی زمین قرار گرفت، مسافران یکی یکی از آن پیاده شدند. همه به استقبال رفتند. فاخته به همراه جوانی خوش پوش و بلند قامت و باوقار به طرف سالن فرودگاه می‌آمد. جوان دست برد و عینک دودی را روی چشم جا به جا کرد. همه منتظر بودند تا میهمانان از راه برسند. در این میان قلب مینو با دیدن شروین در سینه به تپشی سخت افتاد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.