↑ ↓

کامل شده رمان طلسم چاه (جلد دوم همخانه ارواح)|FATEME078 کاربر انجمن یک رمان

شروع موضوع توسط FATEME078 ‏10/6/17 در انجمن رمان کامل شده کاربران

?

بهترین شخصیت از نگاه شما؟

  1. دنیز

    53.8%
  2. علی رضا

    38.5%
  3. مارال

    23.1%
  4. امیر حسین

    7.7%
فعال بودن نظرسنجی چندگانه
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. FATEME078
    آفلاین

    FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها+گوینده انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویرایش

    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    528
    تشکر شده:
    6,320
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    کد رمان :1043
    ناظر رمان :
    ARSAM


    نام رمان : طلسم چاه
    نویسنده:FATEME078
    ژانر: ترسناک، معمایی
    این رمان جلد دوم" همخانه ی ارواح" هست.
    [​IMG]
    ممنون از نفیس عزیز برای جلد : )
    یادآوری:
    ازدواج اجباری‌ای که حدود نود سال پیش، دو عاشق را از هم جدا کرده بود، تلخ کامی و سختی‌هایش گریبان گیر نوادگان میرزا شد که در نتیجه‌ی آن، بی‌گناهان زیادی از دنیا رفتند و خواهند رفت!

    خلاصه جلد دوم:
    بعد از تاسیس مدرسه به جای آن خانه‌ی متروکه، دنیز آسوده خاطر به زندگی ادامه می دهد؛ غافل از آن که گذشته، دست بردار نیست! بیماری روانی در تمام مدرسه شیوع پیدا می‌کند، عده‌ای می‌گویند روح دیده‌اند. وحشت و اضطراب فضای مدرسه را پر کرده است، یک مدیر در این موقعیت چه باید بکند؟!
    مقدمه:
    یک وقت‌هایی آسایش‌ات را می‌گیرند و به جایش ترس و دلهره در قلبت فرو می‌کنند.
    گاهی احساس می‌کنی برای این دنیا اضافه‌ای و می‌زنی ریشه‌ی بودنت را! می‌روی، نه برای آن که دوست نداری باشی، برای آن که بود و نبودت به سود آدم‌های اطرافت نیست. به خاطر کسانی که دوست‌شان داری، دیوانه می‌شوی و از میان انسان‌ها فرار می‌کنی. از یک جایی به بعد، خواب‌هایت می‌شوند کابوس روزهایت! زندگی‌ات طعم زهر پیدا می‌کند. تو می‌شوی یک بازنده! کسی که سرنوشت به‌خاطر عزیزترین کس‌اش، کیش و مات‌اش کرد!
    ***
    "گورستان پر از آدم‌هایی است که فکر می‌کردند دنیا بدون آن‌ها متوقف می‌شود."
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏15/9/17
    Elif, FERESHTE.R, فائزه کاکاحاجی و 21 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. monika_m
    آفلاین

    monika_m مدیر ارشد عضو کادر مدیریت مدیر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/17
    ارسال ها:
    190
    تشکر شده:
    2,176
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    مشهد
    [​IMG]

    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
    قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

    ♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
    ** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود دررابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

    ♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


    درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

    **تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


    دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست درتاپیک زیر اعلام کنید.

    ✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

    و برای
    دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

    ●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●


    به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

    ** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

    با تشکر تیم مدیریت یک رمان
     
    آخرین ویرایش: ‏10/6/17
    Elif, FERESHTE.R, فائزه کاکاحاجی و 15 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. FATEME078
    آفلاین

    FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها+گوینده انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویرایش

    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    528
    تشکر شده:
    6,320
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    - مرد؟
    به سمتم برگشت. تپش قلب‌اش را به خوبی احساس کردم. سوالم را دوباره تکرار کردم:
    - مرد یا زن؟!
    نفس‌اش را فوت کرد و گفت:
    - خانوم... گفتم که یه مرد. پدر نیره فتاحی با پلیس اومده داخل حیاط... خانوم بیا یه کاری بکن!
    دلهره عجیبی وجودم را احاطه کرد. به چشم‌های میشی و ترسان کریمی سی_ سی و پنج ساله خیره شدم.
    لبخندی مصنوعی زدم و گفتم:
    - چیزی نیست. الان میرم ببینم حرف حساب‌شون چیه!
    درب اتاق مدیر را باز کردم و با قدم‌های بلند به سمت حیاط رفتم.
    یک ماشین پلیس سفید رنگ داخل حیاط بود و سه مامور و همان پدر نگران، داخل حیاط ایستاده و به آمدن من چشم دوختند.
    اخم غلیظی کردم و از پله‌ها پایین رفته و با قد کوتاه و هیکل ظریفم، روبه روی مرد هیکلی و قد بلند ایستادم:
    - آقای فتاحی این‌جا چه خبره؟!
    جواد آقا از دور دست تکان داد و با های و هوی به سمتم آمد:
    - خانوم این مردک مدرسه رو با چاله میدون اشتباه گرفته.
    دستم را جلوی صورت بدون مویش بردم و رو به فتاحی گفتم:
    - خب، ما مسئول گم شدن دخترتون هستیم؟ بیاید تمام مدرسه رو بگردید؛ اگه پیدا شد مقصر منم اما اگه نشد...
    نیش‌خند معنا داری زد و ابرو های پر پشت و مشکی‌اش را بالا داد.
    - ببین خانوم معلم، ما گفتیم دخترها توی این شهر درس نمی‌خونند؛ انقدر اصرار کردی که ما بلا نسبت خر شدیم و اجازه دادیم دخترمون بیاد تو این خراب شده. نمی‌گفتی هم آقایون برای پیدا کردن دختر ما اومدند، پس به این خدمه بگو باهاشون همکاری کنند.
    نگاهی به معلم‌ها و معاون مدرسه انداختم و گفتم:
    - زنگ اخره، وقتی همه رفتند شما هر کاری که بخواید می‌تونید انجام بدید؛ حالا هم بیاید به اتاق من تا بچه‌ها این‌جا نبیننتون!
    چهار نفری پشت سرم روانه شدند. به خودم لعنت فرستادم که چرا اجازه دادم داخل محوطه شوند.
    نیم ساعت بعد، مدرسه کاملا خالی بود؛ به جز من، مارال و آقا
    جواد و اون چهار نفر. کسی داخل نبود.
    هر کدام به سمتی رفتند. شروع به گشتن کردند. دلم شور می زد. تپش قلب گرفته بودم.
    مارال کنارم روی صندلی چرم نشست و گفت:
    - مامان این‌جا چه خبره؟! نیره چی شده؟
    - چیزی نیست... تو خودت رو درگیر نکن.
    مقنعه‌اش را از سرش در اورد و دست مشت کرده‌اش را زیر چانه‌اش برد.
    - میگم من نیره رو دیروز دیدم. حرف‌های عجیب و غریب می‌زد. اگه بهت بگم باورت نمیشه!
    پرسشگرانه نگاهش کردم:
    - مثلا؟
    - ازم پرسید این‌جا زیر زمین داره؟ اگه داره بیا باهم بریم اونجا.
    ناشیانه از روی صندلی بلند شدم و با چشم‌هایی که هم‌اندازه نعلبکی گرد شده بود، گفتم:
    - زیر زمین... اون رو پیدا کرد؟!
    انگار از چهره‌ی درهم و متعجبم ترسیده بود، گفت:
    - ما...مان خوبی؟




     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏15/9/17
    Elif, Ghazal.sh, فائزه کاکاحاجی و 17 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. FATEME078
    آفلاین

    FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها+گوینده انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویرایش

    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    528
    تشکر شده:
    6,320
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    سوالش را بی‌ جواب گذاشتم.
    - با تو دارم حرف می‌زنم. فتاحی زیر زمین رو پیدا کرد یا نه؟!
    گوشه لب‌اش را زیر دندان برد و دستم را گرفت و خودش را به من فشرد.
    - نمی‌دونم. اصلا مگه این‌جا زیر زمین داره؟
    داشت یا نداشت؟ مگر می‌شد آن زیر زمین سر جایش باشد؟! یعنی زیر زمین را خراب نکرده بودند؟ پس چرا من نفهمیده بودم؟
    - نمی دونم... مارال مقنعه‌ات رو سر کن. باید بریم خونه.
    صدای باز شدن درب اتاق، هر دویمان را شوکه کرد.
    آقای فتاحی با دست‌هایی لرزان و قدی خمیده خودش را کنار در انداخت و با لکنت گفت:
    - خا...نوم، مد... مدرسه تون، جن داره! بسم الله. یا خدا... دخترم رو حتما همونا بردن! یا امام هشتم خودت به دادش برس!
    مارال رنگ به رخسارش نمانده بود. یکی از مامور‌ها هم به سمت‌مان دوید و گفت:
    - آقا، خانم مدیر... بیاید پایین.
    فتاحی هراسان و لنگ لنگان به دنبال مامور راه افتاد. من هم تعلل نکردم و بعد از نگاه گذرایی به چهره ترسیده مارال، راه طبقه پایین را پیش گرفتم.
    از پله‌های عریض پایین رفتیم و به نمازخانه رسیدیم.
    مامور نگاهی به من کرد و پرسید:
    - شما می‌دونستید زیر نمازخونه یه اتاقک هست؟
    اتاقک؟ زیر نمازخانه؟! ممکن نبود!
    - نه! شما از کجا پیدا کردید؟
    مامور نگاهی به حال زار فتاحی کرد و گفت:
    - آقا خوبید؟
    فتاحی با دندان‌های پوسیده و زرد‌اش، لب‌اش را گاز گرفت و گفت:
    - یکی از مامورهاتون صدای دختر در می‌آورد! انگار یه دختر به جای اون حرف می‌زد. مرتب یه چیزی می‌گفت و از من دور می‌شد. می‌گفت :" برگشتیم. ما برگشتیم!"
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏15/9/17
    Elif, Ghazal.sh, فائزه کاکاحاجی و 16 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. FATEME078
    آفلاین

    FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها+گوینده انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویرایش

    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    528
    تشکر شده:
    6,320
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    ما برگشتیم؟ آه خدای من یعنی واقعا روح نیره و نوشین هنوز سرگردانه؟!
    - بیشتر توضیح بدید!
    فتاحی بین دیوار و در چوبی نمازخانه نشست و گفت:
    - قبل از این‌که این صدا رو دربیاره، یه سایه نزدیک‌اش شد و دست‌اش رو لمس کرد! بعد سایه به کل محو شد و این مامورتون گوشی‌ش رو برداشت و با گفتن همون جمله، بدون توجه به من از راهرو خارج شد!
    سروان خسروی چند نفس عمیق کشید و به یکی از سربازها گفت فتاحی را فعلا از سالن مدرسه دور کنند.
    معلوم بود که این حرف‌ها را باور نکرده، شاید خود فتاحی هم چیزی که دیده را باور نکرده باشد!
    همراهش داخل نمازخانه شدم. روی فرش‌های سبز داخل، گام‌های محکمی بر می‌داشت. به نزدیکی کمد خاکستری و استیل چادر‌ها که رسید، ایست کرد.
    فرش را کنار زد؛ با پا محکم به زمین زد اما چیزی آن‌جا نبود که خاک را وادار به فروریختن کند! نگاهی به چهره پرسشگرانه من انداخت و گفت:
    - خودم دیدم که این‌جا یه در طوسی بود! مثل در گاو صندوق. حرف من رو که باور می کنید؟
    دلم می‌خواست نیره فتاحی، هر چه زودتر پیدا شود اما نه در مدرسه! دلم می‌خواست حرف‌های فتاحی و حتی مارال، توهم باشد و هیچ کدام صدایی را نشنیده باشند. کاش مادربزرگ بود، کاش هیچ وقت پایم به این خانه شوم باز نمی‌شد. جایی که عزیزان من را گرفته بود. ارغوان، دلم می‌خواست این‌جا بودی و می‌گفتی:"
    دنیز هوات رو دارم؛ چه ببرنت زندون و آب خنک بخوری، چه تو این دبیرستان کوفتی بفهمن تو شیشه کلاس رو نشکوندی!"
    - بله باور می‌کنم، اما الان کجاست؟ بهتر نیست به جای تفتیش این مدرسه برین جای دیگه‌ای دنبال این بچه؟ من باید مارال رو ببرم خونه.
    سروان سرش را پایین انداخت و گفت:
    - برای امروز بسه... اگه جای دیگه‌ای پیدا نشد دوباره بر می گردیم!
    و از نمازخانه خارج شد؛ دلم می‌خواست دوباره نگاهی به زیر فرش بیاندازم، اما ترسیدم! دلم نمی‌خواست مارال را تنها بگذارم.
    به سمت اتاق رفتم، مثل این‌که همه‌شان رفته بودند.
    مارال تندی از اتاق بیرون آمد و گفت:
    - مامان گشنمه.
    بدون حرف دست‌اش را گرفتم از سالن خارج کردم.
    جواد آقا به سمت‌مان آمد و حرف‌هایش را بدون مزه مزه کردن و دیدن مارال گفت:
    - خانم، دیدید گفتم صداهای مشکوک میاد! یکی از مامورها هم گم شد! فردا یا امشب دوباره می‌خوان بیان برای تفتیش.
    نفسم را صدا دار بیرون دادم و گفتم:
    - شب اگه اومدن، خبرم کن!
    ***
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏15/9/17
    Elif, فائزه کاکاحاجی, ASIL و 16 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. FATEME078
    آفلاین

    FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها+گوینده انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویرایش

    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    528
    تشکر شده:
    6,320
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    پنج ساعت از تعطیلی مدرسه گذشته بود که به خانه رسیدیم. کلید را داخل قفل چرخاندم و وارد شدیم.
    صدای تلویزیون، به اوج خودش رسیده بود. به سمت‌اش رفتم؛ با شنیدن حرف‌ها و تماشای فیلم‌هایی که اخبار نشان می‌داد، روی کاناپه فندقی نشیمن ولو شدم.
    اخبارگو با شور و حرارت خاصی می‌گفت:
    - دیده شدن شکل سیاه و مرموزی در مدرسه‌ای در مالزی، منجر به یک توهم جمعی میان اهالی مدرسه و تعطیلی آن شد. داستان از دوشنبه هفته پیش شروع شد؛ وقتی که ده‌‌ها دانش آموز و معلم، در مدرسه‌ای در شهر کوتابهارو، از دیدن شکل سیاهی درون مدرسه خبر دادند.
    و فیلم و عکس‌های همون شی سیاه رنگ! سایه‌ای که فتاحی می‌گفت چه رنگی بود؟
    احساس کردم کسی کنارم نشست.سریع به سمت‌اش برگشتم و با دیدن مارال نفس راحتی کشیدم و گفتم:
    - الان میرم آشپزخونه، سیب زمینی سرخ می‌کنم. ببخشید دیر شد قربان!
    مارال سرش را به بازویم تکیه داد و گفت:
    - خانوم مدیر ما عادت کردیم به غذا درست نکردن‌های شما. راستی مامان نیره پیدا میشه؟
    تلویزیون را خاموش کردم و با آسودگی گفتم:
    - معلومه که پیدا میشه. مارال یه زنگ به بابات بزن تا من غذا رو آماده می‌کنم.
    پوفی کشید و بلند شد. از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاق خواب شدم. رنگ قرمز و مشکی کاغذ دیواری، استرسم را بیشتر کرد! انگار برای اولین بار بود که می‌دیدمشان.
    مقنعه را از سرم بیرون کشیدم و گیره مو را روی تخت خواب پرت کردم. مانتو شلوارم را با یک پیراهن ساده یاسی و دامن سورمه‌ای عوض کردم و از اتاق بیرون زدم. در مسیر پایین آمدنم، صداهای عجیب غریبی به گوش می‌رسیدند و صدای اخبارگو، که انگار سوزنش روی این خبر گیر کرده بود!
    بی‌توجه به صداها به سمت آشپزخانه رفتم و ماهی تابه را از کابینت ام دی اف قهوه‌ای رنگ بیرون کشیدم.
    همان‌طور که سیب زمینی‌ها سرخ می‌شد، قاشق را کنارش گذاشتم. روی صندلی میز ناهارخوری نشستم و با صدای بلندی گفتم:
    - مارال جان؟ عزیزم بیا شام.
    صدایش نیامد؛ کلافه از آشپزخانه بیرون زدم و دوباره راه پله‌ها را پیش گرفتم. چند بار در اتاق مارال را که روبه روی اتاق ما بود زدم، اما صدایش نیامد.
    در را با یک حرکت کامل باز کردم و داخل شدم؛ رو به دیوار ایستاده بود و دست‌هایش را دو طرف آن گذاشته بود. موهای بلند مشکی‌اش را چند بار تکان داد و گفت:
    - مادر جون... این‌جا رو ببین. مادر گریه نکن؛ اه مادر جون چرا زیر چشم‌هاتون کبود شده! ببین ما خوشحالیم، ببین داریم با هم بازی می‌کنیم! شما هم خوشحال باش دیگه! آره ما دیگه خونه نداریم اما پس‌اش می‌گیریم. دیگه گریه نکنیا!
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏15/9/17
    Elif, ASIL, mahshad.cham و 15 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. FATEME078
    آفلاین

    FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها+گوینده انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویرایش

    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    528
    تشکر شده:
    6,320
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    بغضی که راه گلویم را به بن بست کشیده بود، شکستم. با صدایی آرام اما پر از درد گفتم:
    - مارال عزیزم.
    برگشت، اما کاش هیچ‌وقت بر نمی‌گشت!
    مارال با صورتی غرق در خون و لباسی که جای خود را به لباس بلند سفید داده بودند روبه رویم قرار گرفت!
    جا خوردم. لبم را طوری گاز گرفتم که شوری خون‌اش، تمام دهانم را پر کرد.
    قدمی عقب برداشتم. دست‌هایم به کل بی‌حس بودند و فکم قفل کرده بود. همچون مرده‌ای که تنها می‌تواند تنفس کند! چشم‌هایم را بستم و طوطی‌وار گفتم:
    - خدایا... مامان... خانوم جون، ارغوان کمکم کنید. اگه بلایی سر مارالم بیارن من می‌میرم!
    چیزی در آغوشم جای گرفت. به سرعت چشم‌هایم را باز کردم. با دیدن مارال، لبخندی هر چند تلخ به لبم آمد. درآغوش فشردمش که گفت:
    - م... ا... د... ر، میشه هیچ وقت تنهام نذاری؟
    پیشانی تراشیده‌اش را بوسه باران کردم و گفتم:
    - اذیتت کردن مامانی؟ دست‌ات رو گرفتن؟ به جای من باهات حرف زدن؟
    سرش را از آغوشم بیرون کشید و گنگ نگاهم کرد:
    - کیا؟ دو ساعته به من نگاه می‌کنید و بعد از من می‌ترسید! مامان من داشتم به کاغذ دیواری نگاه می کردم. به نظرتون بهتر نیست رنگ کاغذ دیواری اتاقم صورتی بشه؟ آخه آبی پسرونه است.
    اشک‌های روی گونه‌ام را پاک کردم و گفتم:
    - حتما.
    و دست‌اش را گرفتم و از اتاق بیرون آمدیم. بوی سوختنی تمام فضا را در بر گرفته بود.
    مارال پوفی کشید و گفت :
    - تسلیت میگم ! دوباره باید زنگ بزنیم بیرون.
    بعد از آن‌که زیر گاز را خاموش کردم، خواستم تلفن را بردارم که صدای زنگ در متوقفم کرد.
    در را باز کردم و با دیدن چهره‌ی گشاده‌ی علیرضا، که یک دست‌اش پلاستیک بی‌رنگی، حاوی تعدادی پیتزا بود و دست دیگرش کیف و موبایل و سوییچ، ناخودآگاه خندیدم.
    مو شکافانه سر تا پایم را نگاه کرد و گفت:
    - میگم اسم تو رو باید تو گینس ثبت کنند. به عنوان کد بانو ترین زن دنیا!
    پلاستیک را از دست‌اش گرفتم و روی میز ناهارخوری گذاشتم:
    - خسته نباشید. برو دست و روت رو بشور تا اینا رو بچینم.
    مارال تا پدرش را دید. بلند بلند گفت:
    -سلام قهرمان، میگما بابایی اگه تو نبودی این روده بزرگه معده رو می‌خورد!
    علی رضا خندید و گفت :
    - فسقل بابا، دوباره که اشتباه گفتی. البته دست شما درد نکنه که اعلام بی‌غذایی رو با پیامک به بنده رسوندی!
    توقع داشتند الان عصبانی شوم و بگویم"مارال فوضول "
    اما امروز تمام فکرم پی هر چیزی بود، غیر از خانواده! چه چیز می‌تواند از رسیدگی به امور خانه مهم‌تر باشد جز ترس به خطر افتادن جان اعضای آن؟ باید به علیرضا چه می گفتم؟
    علیرضا همان‌طور که زیر پیراهنی سفید و شلوارک بلند مشکی پوشیده بود، روی صندلی نشست و گفت:
    - یه خبر خوب یه خبر بد! امیرحسین مادرش فوت کرده داره بر می‌گرده ایران.
    شوکه شدم. روی صندلی نشستم و سرم را داخل دست‌هایم گرفتم. خاله زهرا چقدر سختی کشیده بود؛ مخصوصا از مرگ ارغوان!
     
    آخرین ویرایش: ‏15/9/17
    Elif, ASIL, mahshad.cham و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. FATEME078
    آفلاین

    FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها+گوینده انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویرایش

    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    528
    تشکر شده:
    6,320
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    - سارا و بچه‌ها رو هم میاره. جایی رو ندارن بمونن؛ احتمالا تا جایی ساکن بشن بیان این‌جا. تو که مشکلی نداری؟
    پوفی کشیدم و گفتم:
    - نه بابا چه مشکلی! خدا بیامرزه خاله زهرا رو... وای خدا انگار همین دیروز بود که جلویش زانو زدم و طلب بخشش کردم!
    بی‌اختیار چشم‌هایم خیس شد، خاله زهرا هم پدر بود و هم مادر. برای من هم مادری کرد! اگر ارغوان زنده بود، حتما امروز می‌شکست؛ “از بی پناهی”
    مارال چند دقیقه‌ای به غذا خیره شده بود. علیرضا نگاهی به هشت مثلث مضر داخل جعبه انداخت و پرسید:
    - مارال بابا چیزی شده؟!
    مارال سرش را بالا گرفت و به چشم های من خیره شد. نمی‌دانم داخل چشم‌هایم چه دید که یک دفعه پرسید:
    -چرا گوشیت رو از توی کیف‌ات برنداشتی؟! مگه نمی‌دونی اونا قراره زنگ بزنن!
    علیرضا مات و مبهوت به چهره‌ی جدی و مصمم مارال نگاه می‌کرد. پرسیدم:
    - کیا قراره زنگ بزنند؟
    خندید؛ از همان قهقهه‌های مستانه که تا به حال از مارال آرام و سنگینم ندیده بودم!
    اخم روی پیشانی علیرضا هر لحظه بیشتر می‌شد و صدای خنده‌های مارال بلندتر.
    - مارال مامانی خوبی؟
    نگاهم کرد. چشم‌هایش رنگ خون گرفته بود، یاد اتفاقات داخل اتاق‌اش افتادم؛ نفسم به شماره افتاد. نکند این بار قربانی این بازی، دختر ده ساله من باشد؟!
    از روی صندلی بلند شد بدون آن‌که چیزی بگوید، به سمت کیف‌ام که روی کاناپه بود رفت و تلفن همراه را بیرون کشید.
    - بفرما مامان. دیدی زنگ زدن!
    علیرضا این بار سکوت را جایز ندانست و پرسید:
    - کیا زنگ زدن؟ دنیز این‌جا چه خبره؟!
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏15/9/17
    Elif, ASIL, FATEMEH_R و 12 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. FATEME078
    آفلاین

    FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها+گوینده انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویرایش

    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    528
    تشکر شده:
    6,320
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    چه کسانی قرار بود زنگ بزنند؟ اصلا از چه حرف می‌زد؟! از روی صندلی بلند شدم و پرخاشگرانه گوشی را از دست‌اش گرفتم. پنج تماس بی پاسخ از آقا جواد!
    به سرعت شماره‌اش را گرفتم. به دو بوق نکشیده پاسخ داد. صدایش لرزان و لحن‌اش پر بود از نگرانی!
    - خانوم... از سالن صدای در زدن میاد. من هم که کلید ندارم در رو باز کنم! زود خودتون برسونید.
    - چی داری میگی آقا جواد؟ صدای کی میاد؟!الان شما کجایی؟
    - تو حیاط. خانوم داره در رو می شکنه!
    - آقا جواد؟! کی؟ چرا؟
    صدای شکستن آمد و بعد قطع شدن صدا!
    جا خورده، گوشی را روی میز ناهارخوری رها کردم و به سمت اتاق رفتم. غذا خوردن، امروز بر من حرام شده بود! علیرضا هم پشت سرم راه افتاد.
    صدای قدم‌ها و نفس کشیدن‌های مکررش را به خوبی می‌شنیدم.
    داخل اتاق شدم و خواستم لباس‌هایم را با همان‌هایی که صبح پوشیده بودم تعویض کنم که علیرضا داخل شد و در را پشت سرش بست.
    میخ کوب جذبه چشم‌هایش شدم و سر جایم خشکم زد. سرد و جدی پرسید:
    - معلوم هست این‌جا چه خبره؟ از وقتی اومدم تو خودتی. بعد هم که اون کارهای زشت مارال... مادر! حواست به بچه‌ات هست؟!
    مادر را طوری کشید، یعنی بویی از مادر بودن نبردی! نفسم را فوت کرده و گفتم:
    - از تو بیشتر حواسم به اون هست. بیین زندگی دو نفر تو مدرسه در خطره، می‌فهمی؟! من باید برم اون‌جا.
    در کمال تعجب من، گفت:
    - من هم میام. خودم می‌رسونمت!
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏15/9/17
    Elif, ASIL, FATEMEH_R و 11 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. FATEME078
    آفلاین

    FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها+گوینده انجمن عضو کادر مدیریت مدیر تالار ویرایش

    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    528
    تشکر شده:
    6,320
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    جلوی دهانم را که آماده جبهه گرفتن بود، با دست سد کرد و گفت:
    - ببین، پیوند زن و شوهری یعنی تا ابد باهاتم. یعنی چه بخوای چه نخوای، کسی هست که همیشه هوات رو داشته باشه. نمی‌خوای با من حرف بزنی، خب نزن! اما من نمی‌تونم نسبت به تو بی‌تفاوت باشم. می‌فهمی که چی میگم؟
    دستانش را کنار برد. پوفی کشیدم و سرم را به نشانه بله تکان دادم. اصلا متوجه صحبت‌هایش نشدم؛ آن هم در این زمان و موقعیت.
    چه می‌گفت؟ اصلا از چه حرف می‌زد؟ جان جواد آقا در خطر بود و او فلسفه بافی‌اش گرفته بود.
    - باشه... چشم. می‌دونم که نگرانی، اما برو آماده شو اگه می‌خوای بریم!
    پوزخندی زد و لباس‌هایی را که روی تخت انداخته بود، برداشت و از اتاق خارج شد.
    چه‌قدر خوشبخت بودم که یک نفر را داشتم. کسی که به پیوندمان اهمیت می‌داد و همیشه نگران خانواده‌اش بود.
    از پله‌ها پایین رفتم و نگاهم میان علیرضا و مارال تاب خورد.
    جعبه‌های خالی روی میز، به آدم دهن کجی می‌کرد.
    مارال که با مارال یک ساعت پیش تفاوت داشت، یکی از مثلث‌های کش آمده را به سمتم گرفت و گفت:
    - مامان این بابا خیلی چاقالوئه‌ها! ببین برای شما رو هم خورد؛ این یکی رو براتون نگه داشتم.
    خندیدم و گفتم:
    - خانوم خوشگل من، شاید چند ساعتی طول بکشه اومدن‌مون. قول بده مراقب خودت باشی، بگو چشم!
    دلبرانه خندید و چاله میدانش را زیباتر از همیشه به تصویر کشید.
    از خانه خارج شدیم. تا رسیدن به مدرسه، هیچ کدام حرفی به زبان نیاوردیم و اجازه دادیم خواننده به جای ما هم از غم‌هایش بگوید!
    به درب مدرسه که رسیدیم، ماشین را متوقف کرد و سریع‌تر از من پیاده شد.
    پشت سرش راه افتادم؛ کلید را به دست‌اش دادم تا در آن ظلمات، درب را باز کند.
    با هم داخل شدیم. مدرسه در این ساعت شب، حال و هوای خفه‌ای داشت؛ مانند رفتن به قبرستانی در مه، آن هم بعد از سحر.
    دست‌ام را محکم گرفت. گرمای دستانش، تمام ترس‌ها و نگرانی‌هایم را فوت کرد و بخار‌ اش را تحویل هوای سرد داد!
    جلوتر که رفتیم، فلش گوشی‌اش را روشن کرد و روی زمین گرفت و بلند گفت:
    - آقا جواد... کجایی؟ جواد آقا؟
    منم هم صدایش زدم، اما هیچ صدایی برای پاسخ دادن به سوال ما، پیش قدم نشد!
    یک دفعه ایستاد و دست مرا رها کرد و با زبانی که به تته پته افتاده باشد، گفت:
    - د... دنیز اینجاست! بشین.
    به نور فلش گوشی خیره شدم و با دیدن چهره جسد آقا جواد، تا جایی که حنجره‌ام یاری می‌رساند، فریاد زدم!
    چهره مادر جون و ارغوان در ذهنم تداعی شد. جلوی دهانم را گرفته بودم که هیچ نگویم و حتی صدای گریه‌های سرسام آورم گوش فلک را کر نکند.
    علیرضا مردانه متاسف بود. گریه نمی‌کرد، فریاد نمی‌کشید، اما تمام غم‌هایش را داخل شانه‌های محکم و مردانه‌اش جای داده بود. بازوی من بهت‌زده را کشید و دست‌هایش را جلوی چشم‌هایم گذاشت. نگذاشت بیشتر از این، چهره این مرد رنج کشیده را که به این طرز وحشتناک کشته شده بود، ببینم. تا به خودم آمدم، در آغوش گرم‌اش غوطه‌ور بودم.
    صدای حرف زدنش با تلفن را می‌شنیدم.
    - نمی دونم! مگه من دکترم آقا؟ میگم صورت‌اش متلاشی شده می‌فهمی؟! تمام رگ‌هاش زده بیرون. د زودتر ماموراتون رو اعزام کنید.


     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏15/9/17
    Elif, ASIL, FATEMEH_R و 12 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)