Change

رمان قلبِ سنگی من | Pari rahm کاربر انجمن یک رمان

شروع موضوع توسط Pari rahm ‏11/7/17 در انجمن رمان های درحال پیشرفت

?

رمان چطوره؟

  1. عالی

    100.0%
  2. متوسط

    0 رای
    0.0%
  1. Pari rahm کاربر فعال کاربر فعال

    Pari rahm
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏11/7/17
    ارسال ها:
    316
    تشکر شده:
    1,265
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    کد رمان :104

    نام رمان : قلب سنگی من
    نام نویسنده : Pari rahm
    ژانر:عاشقانه،اجتماعی

    خلاصه:
    داستان ما یه فرق کوچولو داره...اینبار قهرمان داستان یه مردِ.
    یه مرد دردکشیده...خیانت دیده...
    ..مردی که از زندگی دست کشیده....بی هدف زندگی میکنه...بخاطر خیانتهایی که دیده حاضر نیست باهیچ کس همکلام بشه..ازتمام زنا نفرت داره..ـ...این مرد قلب نداره....یه ادم سنگیه
    اما یعنی میشه قلب سنگی این مرد ..دوباره نرم بشه.دوباره باعشق به زندگی برگرده...
    شاید اره شاید نه...
    ایامرد قصه ی ما میتونه زندگیش روبسازه یا تا اخر توی سیاهی زندگیش فرومیره...
    پایان این داستان خوش است یا غمگین...
    خودتون بایدببینید......
     
    آخرین ویرایش: ‏19/9/17 ساعت 19:54
    mehrvash, FATEMEH_R, Elif و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. monika_m مدیر سایت عضو کادر مدیریت مدیر سایت

    monika_m
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/17
    ارسال ها:
    183
    تشکر شده:
    1,959
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    مشهد
    [​IMG]
    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید
    ♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
    ** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
    ♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

    درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
    **تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

    دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
    ✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

    و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
    ●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

    به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

    ** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

    با تشکر تیم مدیریت یک رمان
     
    FATEMEH_R, Elsa, فائزه کاکاحاجی و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Pari rahm کاربر فعال کاربر فعال

    Pari rahm
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏11/7/17
    ارسال ها:
    316
    تشکر شده:
    1,265
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    به نام خدا
    مقدمه:
    چشامو که میبندم تصویر تو روبه رومه.
    چشامو که بازمیکنم بازهم چشمهای تو تنها چیزممکنه که میتونم ببینم.
    نه این حق من نیست ،تو رفتی بدون دلیل،بدون منطق.
    ومن موندم بدون دلیل،بی هدف توی این زندانی که نام خونه روبه یدک میکشه.
    تنها باتو وعکست.
    تنها باتو وخاطراتت.تو اون رور دنیا
    باعشقت
    ..
    من اینجا باعشقت و تنهایی هام.
    این انصافه؟حداقل بگو چراتو،چرامن؟
    چرا رفتن،چرا پس زدن قلبِ من؟!
    دوستام رفتن،همه رو پس زدم،نمیخوام،هیچ کس رو،هیچ چیز رو.
    حتی تو روهم نمیخوام.
    اره من عاشقم،عاشق چشمات،عاشق لبخندت اما ادمی نیستم که بخوام کسی روکه رفت برگردونم.التماس توی خونم نیست.تمنا وخواهش توی دل من جایی نداره.
    البته اینجور ادمی نبودم ،اماخیانت ودرویی تومن و مثل سنگ کرد.یه ادم بی روح شدم.
    من یه مردم با قلبِ سنگی.
    بهتره کسی سراغم نیاد.چون زخمی میشه.با بی اعتنایی من زخمی میشه.
    به من نزدیک نشو چون
    من قلب ندارم هیچ احساسی ندارم.پس سراغم نیا چون ممکنه توهم مثل من بشی؛
    مثل من بی روح وبی احساس









    به نام اغازکننده ی هستی
    پارت:۱
    کیان:
    گوشه ی لبم روکه خونی شده پاک کردم امانگاهم سمت مردی هست که روبه رومه و باپوزخندنگام میکردانگارنه انگارکه تا چندلحظه پیش زیرمشت ولگدم داشت جون میداد.
    خشمگین ازش چشم برداشتم که نگاهم کشیده شد توی راهرو بابک رودیدم که با اخم به سمتم میاد.
    بابک وکیل و یکی از دوستای نزدیکمه.
    روبه روم وایساد و گفت:باز دیوونه شدی اینبار کیو مورد لطفتت قرادادی؟!
    دوباره دستمال روکشیدم گوشه لبم وگفتم:بس کن بابک برو سند روبزار تا بریم
    همون مردِگفت:چی چیو سندبزار،من هیچ جورِ رضایت نمیدم بایدهمینجا بمونی .
    خمشگینترازقبل به سمتش حمله بردم که سرباز کنار دستش اومد طرفم :برو عقب ببینم جرمت روبیشترازاین نکن.
    بابک من روکشید سمت خودش :بس کنـ کیان.
    باجدیت نگاش کردم :برودیگه.
    بااخمـ گفت:بایدباهم بریم.یالاببینم.
    ........
    به اجبار باماشین بابک رفتیم سمت خونه؛چون ماشین خودم داغون شد بخاطر تصادف،اون احمق ازپشت زدبه ماشینم ،منم بی دلیل زیرمشت ولگدم لهش کردم،دربرابرمن یه مورچه بیشترنبود.
    داشتم تمام دق ودلیم روسراون بیچاره خالی میکردم.
    اهنگ مزخرفی که بابک گذاشته بود روقطع کردم.
    بابک بااعتراض نگام کرد ؛نکنه بااینم مشکل داری؟!
    جوابش رو ندادم.
    سکوتمـ روکه دیدگفت :راستی بابات بهم اصرا کرد تو روراضی کنم تابرگردی.
    باجدیت به سمتش برگشتم .حرف توی دهنش موند.
    بالحن سردی گفتم:من بچه نیستم.نگران نباشید،بلایی به سرخودمـ نمیارم،دارم زندگیم رومیکنم.
    -اخه توبه این میگی زندگی؟!
    به روبه روخیره شدم :اره زندگی یه ادم مرده،یه زندگی بی روح و سردبدونـ هیچ رنگی.
     
    آخرین ویرایش: ‏18/8/17
    mehrvash, FATEMEH_R, Elif و 9 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Pari rahm کاربر فعال کاربر فعال

    Pari rahm
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏11/7/17
    ارسال ها:
    316
    تشکر شده:
    1,265
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    قبل ازاینکه از ماشین پیاده بشم
    بازوم روکشید وگفت:داداش گلم گذشته ها گذشته دوربریزخاک کن.
    به حرفش پوزخند تلخی زدم وگفتم:برای تو گذشته،اما برای قلب زخمی من هنوزم اون داغ تازه هست.هنوزم حسش میکنم.
    بازوهام روازتوی دستش ازاد کردم و به سمت اون خونه که بیشتر برام شبیه یه زندان متروکه هست قدم برداشتم.طبق عادتم هیچ کدوم از چراغها رو روشنـ نکردم.
    خودم رو روی کاناپه ولو کردم و به روبه روم که توی تاریکی فرو رفته خیره شدم.
    بازهم فکرای همیشگی به سمتمـ هجومـ اوردومنـ روبه گذشته هاکشوند مثل همیشه تسلیم خاطره هاشدم.
    چشمامـ روبستم وغرق شدم توی گذشته .

    اما طولی نکشید که چشمام روبازکردم از روی کاناپه بلندشدم و ورفتم سمت اتاقم،اماقبلش نگاهم روی اتاق روبه روم ثابث موند.

    دستام رو باعصبانیت مشت کردم خیلی جلوی خودم روگرفتم که گلدون کناردستم رو خردنکنم.
    دستگیره در روکشیدم و وارد اتاقم شدم.
    اینجاهم تاریکه،
    مثل دلم،مثل زندگیم.
    همه چیزاطرافم رو سیاهی فرارگرفته.
    جرات ندارم چشمام روببندم چون بدون شک دوباره اون لحظه ها برامـ یاد اوری میشه.
    لحظهـ های سخت دیدن خیانت.،اونم از طرف زنم،
    زنی که قول داد قلبش مال من باشه.،وجودش مال من باشه.
    امانبود.
    دروغ گفت خیانت کرد.
    به من،به مردش، به منی که تمام وجود سرشار ازاحساس بود.
    اما حالا اون مرد بااحساس
    یه مرد سنگ دل شده ،مردی که بجای قلب یه تیکه سنگ توی دل داره.
    لعنت بهت،لعنت به من که خامت شدم.
    لعنت به زندگی.
    .
    روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم ،روزام تکراری کارام تکراری،.ـبدون هدف،بدون دلیل.
    به اجبار پلکهام رو روی هم گذاشتم. اه خانواده ام قلبم به درد میاد وقتی میبینم بخاطر من دارن ذره ذره اب میشن،بخاطر یه اشتباه که زندگیم روبه بادداد.حالم ازخودم به هم میخوره.بخاطر ضعفم،بخاطر خام بودنم،بخاطر اینکه ظاهر همه چیز رودیدم،اون رویه دخترمعصوم میدونستم که عاشقه،اما نمیدونستم درون اون دختر معصوم یه عفریته مخفی شده.
    اه ازاین روزا،اه ازاین مردم هوس باز
     
    آخرین ویرایش: ‏27/7/17
    mehrvash, FATEMEH_R, Elif و 9 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Pari rahm کاربر فعال کاربر فعال

    Pari rahm
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏11/7/17
    ارسال ها:
    316
    تشکر شده:
    1,265
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    نوری که به صورتم خورد باعث شدچشمام روبازکنم
    بادیدن شخصی که روبه روم بود
    نشستم روی تخت وبااخم گفتم:تواینجاچی میخوای،چرا دست ازسرن برنمیدارین؟
    دستتش روبه کمر زدومثل خودم بااخمـ گفت:بس کن داداش،توی این دوسالی که گذشته روحیه تو هیچ تغییری نکرده.
    بسه دیگه،به فکرخودت نیستی به فکرما باش.
    به فکرمامان که شب وروز کارش شده گریه،به فکرمن که یه داداش بیشتر ندارم،به فکربابا که روز به روز داره پیرترمیشه
    اماتو عین خیالت نیست،هنوزم بعداز دوسال داری بخاطر کسی عذاب میکشی که ازاول هم ارزشی نداشت امانخواستی بفهمی، چون عشق کورت کرده بود.
    خشمگین به سمتش هجوم اوردم،ازترس یه قدم رفت عقب.
    مچ دستش روگرفتم ازاتاق هولش دادم بیرون و باتهدید گفتم:خفه شو کیانا،تو یه الف بچه داری به من درس زندگی میدی!
    بابغض گفت:اره من بچه ام،هنوز بیست سالم هم نیست؛
    اما عقلم ازتوبیشترِ،بهتراز توخوب وبد روتشخیص میدم.
    تویه مردکاملی،اماهنوزم نمیدونی چی خوبه چی بد،یادته روزی که از باباخواهش کردی به ازدواجتون راضی بشه چقدر التماست کردکه بدون فکر کاری نکن،بدون اینکه اون اشغال روبشناسی ازدواج نکن،اماتو چی گفتی هان ؛
    گفتی اون دخترتمام زندگیم شده،اگه اون نباشه منم نیستم،اگه اون نباشه شماهم من رونمیبینی.
    اونا روتهدید کردی،بخاطر یه غریبه جلوی خانواده ات وایسادی.ـ
    خوب چی شد؟نتیجه اش شده این ،شد یه زن خیانت کار،زنی که به بچه ی خودش هم رحم نکرد،بخاطر هوس،بخاطر پول.
    - باعصبانیت گفتم:دهنت روببند ،بس کن.برو،راحتم بزارین.اره من یه مردبدختم.یه مردبی غیرت؛مردی که نتونست جلوی زنش روبگیره،نتونست بچه اش رونجات بده.اره من یه بی غیرتم.
    این رومیخوای بگی؛نیازی به گفتن نیست.خودم همه رومیدونم.
    الان هم برو وراحتم بزام.
    باچشمایی که حالا پرازاشک بودگفت:داداش کیان بخاطر مامان بیابریم،ازاین خونه لعنتی دل بکن.زندگیت رو دوباره بساز

    غریدم:زندگی ؟!کدوم زندگی؟!
    نمیتونم کیانا؛
    وقتی ازاین خونه بیرون میرم حس میکنم تمام مردم شهرمن رونگامیکنن،حس میکنم همه ازقصه زندگیم خبردارن.من خردشدم.یه زن،اره یه زن من رونابودکرد.ازهمشون نفرت دارم.
    کی گفته زناپرازاحساسن؟
    همشون یه شیطانن که توی قالب یه فرشته زیبا ودوست داشتنی دراومدن.بروکیانابه مامان بگومن حالم خوبه.ـ،بزارهمینجابپوسم .وبمیرم.برو،منـ دیگه اون کیان نیستم،نمیشم،هزگز.
     
    آخرین ویرایش: ‏27/7/17
    mehrvash, FATEMEH_R, Elif و 9 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Pari rahm کاربر فعال کاربر فعال

    Pari rahm
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏11/7/17
    ارسال ها:
    316
    تشکر شده:
    1,265
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    خودش رو انداخت توی اغوشم وگفت:داداش توروخدا،تحمل ندارم تورواینجورببینم.ـبسه دیگه،اون احمق روفراموش کن

    داداش جون مامان،بیابریم.من هرروز دارم میام واین حرف رومیزنم،اینبار روم رو زمین ننداز.
    حتی گریه های خواهرم رو هم باورندارم،هرچی باشه اونم یه زنه،ازهمشون نفرت دارم،حتی خواهرم هم دیگه برام مهم نیستـ..ـ
    ازخودم جداش کردم وبی حرف رفتم توی اتاقم ودر روهم پشت سرم بستم..ـ
    تکیه دازم به در.ــ
    صداش روشنیدم که گفت:داداش،خیلی بی معرفتی .بخاطر یه نفردیگه ماروهم کنارگذاشتی،امابدون این انصاف نیست.
    .صدای قدمهاش روی پله ها این نشون رومیدا که داره میره.
    سرخوردم روی زمین،اره بی معرفتم ،سنگدلم،هیچ چیزهم من رو تغییرنمیده،وقتی یه ایینه میشکنه وخورد میشه دیگه مثل روزاول نمیشه.
    منم دیگه مثل روزاول نمیشم.دیگه اون کیان شاد وسرخوش نمیشم.
    اون پسری که یه روز باتمام وجود میخندید دیگه وجود نداره.اون زن من روکشت.این زندگی من روکشت،رفیقم من روکشت.
    کسی که مثل برادرم بود من رو نابودکرد.
    دوباره اون خاطره هابه ذهنم هجوم اورد.
    ********ـــ
    درست دوسال پیش .ـاول دیدارم با اون لعنتی.
    نگاهم به صحفه کامپیوتر بود که به در ضربه زدن.ـ
    ارومـ گفتم :بیاتو.
    صدای پاشنه های بلندش باعث شدسرم روبالابگیرم.
    از پاشنه کفشش نگاهم رفتمـ سمت صورتش.
    یه تای ابروم روبالادادم.
    تکیه دادم به پشتی صندلی و باغرورگفتم:امرتون؟
    بالبخندکمرنگی که گوشه لبش بودگفت:منشی جدید.
    پاهام رو روی هم انداختم وگفتم:فکرکردم مهندسی ؛
    اخه خیلی شیک وباکلاسی.
    یه تای ابروش روبالادادوگفت:خوب مگه منشی نبایدشیک باشه.
    -البته که باید شیک باشه.اماخوب جذابیت شما
    یه خوردِبیشتر ازیه منشیه.
    لبخندی عشوه داری زدوگفت:شمالطف دارین.
    از روزاول جذبش شدم.جذب زیبایش ،عشوه هاش؛ازهمه مهم ترمهربونیش.
    تویه مدت کم عاشقش شدم.اونم نسبت به من بی میل نبود.
    نمیخواستم ازدستش بدم، واسه همین توی یه شب رمانتیک ورویایی ازش درخواست ازدواج کردم.
    کنار دریا....
    دریای شمال.ـشهری که من روعاشق کرد.
     
    آخرین ویرایش: ‏27/7/17
    mehrvash, FATEMEH_R, Elif و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. Pari rahm کاربر فعال کاربر فعال

    Pari rahm
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏11/7/17
    ارسال ها:
    316
    تشکر شده:
    1,265
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    اونم درخواست ازدواجم روقبول کرد،اما بابام راضی نبود.
    چون نازنین هیچ خانوداه ای نداشت.
    اخ لعنتی حتی یاداوری اسمت هم برام زجراوره.
    نه اینکه بابام مرد بداخلاق و عشق پول بود نه،اماتوی این مسائل یکم سخت گیربود.
    خوب یادمه شبی که نازنین روبردم خونه وبه مامان وبابامعرفی کردم؛
    بابام خیلی صاف وپست کنده گفت:من به این ازدواج راضی نیستم .
    نازنین خیلی بهش برخورد
    ازخونه بیرون زد ،رفتم سمتش ،موچ دستش روگرفتم وگفتم:صبرکنـ نازنین ،خودم درستش میکنم.
    باعصبانیت دستمو پس زد باگریه گفت:خانوداه ات من روتحقیرکردن کیان،اره من یه دختر بی کس وکارم،امادلیل نمیشه که فکرکنن یه دخترخراب هستم.
    خیلی خردم کردن کیان خیلی بیشترازخیلی.
    کشیدمش توی اغوش وگفتم:بس کن لعنتی.حق نداری به خودت همچین حرفی بزنی
    نمیزارم ازم دوربشی تومال منی،منمـ مال تو.
    باگریه گفت:اماخانوداه ات؟!
    -خانواده ام همـ مجبورن قبول کنن چون اگه غیرازاین باشه،قیدشون رومیزنم
    اره خیلی راحت بخاطر یه دختراشغال میخواستم ازخانواده ام دل بکنم؛ازپدرومادری که یه عمربخاطرمن زحمت کشیدن.

    **********
    بااخم از روی زمین بلندشدم.
    هواروبه تاریکی بود.
    کنارپنجره وایسادم.
    قاب عکسی که روی میز بود نظرم رو به خودش جلب کرد.
    رفتم سمت میز وقاب عکس رو برداشتم
    این قاب عکس روهرشب نگاه میکنم،نه اینکه دلم برای اون روزا تنگ بشه، ابدا.
    فقط میخوام بادیدنش به اشتباهم پی ببرم؛
    اما جزیاداوری گذشته چیزی برام نداره.
    اه عمیقی کشیدم ودوباره به بیرون خیره شدم.
    بارون نم نم شروع به باریدن کرد.
    انگاری اسمون همـ دلش گرفته.
    صدای موبایلم من رواز دیدن منظره بیرون منع کرد
    به صحفه موبایلم نگاه کردم
    .مادرم بود.برای صدمین باربهمـ زنگ زد
    ردتماس دادم ،کتم روبرداشتم وازاتاق بیرون رفتم.
    شرمنده ام از پدر ومادرم.
    خیلی هم شرمنده
     
    آخرین ویرایش: ‏27/7/17
    mehrvash, FATEMEH_R, SHAB و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Pari rahm کاربر فعال کاربر فعال

    Pari rahm
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏11/7/17
    ارسال ها:
    316
    تشکر شده:
    1,265
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    دلم میخواست برم کنار دریا؛
    امانه اونجا هم برام جز عذاب چیزی نداره.
    کلاهم رو سرم گذاشتم و زیربارون بی هدف قدم زدم. خودم هم نمیدونستم کجامیخوام برمبی توجه به بارون که هرلحظه شدید ترمیشد راه میرفتم.
    سعی داشتم به چیزی فکرنکنم امانمیشد .
    یه خورده که راه رفتم؛
    نشستم روی صندلی توی پارک.
    اه عمیقی کشیدم وخیره شدم به اسمون،بارون هم بنداومده بود.
    یادروزی افتادم که بانازنین زیر بارون قدم زدیم.
    **********
    توی راه برگشت به خونه بودیم که ماشینم خراب شد هیچ جوره هم درست شدنی نبود.ازشانس بدم بارون هم شروع به باریدن کردم.
    روکردم به نازنین وگفتم:این ماشین درست شدنی نیست ..ـبایدصبرکنیم تا بارون بندبیاد
    باذوق بچگاانه ای گقت:وای نه بیازیر بارون قدم بزنیم.خیلی حال میده.
    -دیوونه شدی دختر.ــتواین هوا سرمامیخوری
    -بیابریم کیان،خواهش میکنم.
    مثل دیوونه ها زیر بارون قدمـ میزدیم. اه افسوس صدافسوس که اون لعنتی قدر روزهای خوبمون رو ندونست.

    ***********
    از روی صندلی بلندشدم و دوباره راهی خونه شدم.
    کلید رو ازتوی کتم برداشتم ودر روبازکردم.
    واردخونه شد م وخواستم در روهم پشت سرم ببندم که یه نفرازپشت من روهول داد و در روهم بست،سریع برگشتم سمتش که دیدم
    یه دختر بچه کم سن و سال روبه روم ایستاده .
     
    آخرین ویرایش: ‏27/7/17
    mehrvash, Elif, SHAB و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. Pari rahm کاربر فعال کاربر فعال

    Pari rahm
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏11/7/17
    ارسال ها:
    316
    تشکر شده:
    1,265
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    خشمگین رفتم سمتش وگفتم:تودیگه کی هستی،گمشوبیرون،به چه حقی پات روگذاشتی اینجا؟!
    همونجورکه نفس نفس میزدگفت:من...
    .من...مجبورشدم ،اقاتوروخداکمک کنید،باورکنید به اجبار شماروهول دادم و واردخونتون شدم.
    بی توجه به حرفاش که یه ذره هم برام ارزش نداشت،بازوش روگرفتم وخواستم در روبازکنم که مانع شد.برامـ عجیب بودکه یه دختر ریزه میز انقدر زور داشته باشه.به نظرم بیشترازپنجاه کیلونبود.
    بااخمی که بین ابروهام بود ومیدونستم خیلی جدی نشونم میده گفتم:گورت روازخونه من گم کن؛وگرنه زنگ میزنم به پلیس،دختره خیابونی.گمشو.
    باالتماس نگام کردوگفت:اقاخواهش میکنم.ـ.جون عزیزت.من روبیرون نکن.اون لعنتیا دنبالمن؛
    فهمیدن اومدم توی این کوچه..خواهش میکنم.
    بازوش روفشاردادم وگفتم:کلک لک جدیتون؛اینکه وارد خونه یه پسرمجرد بشین ،بعد جوری رفتارکنین که اون پسر احمق هم دلش به حالتون بسوزه بعدهم ماجراهای
    عشقی و...
    متعجب نگام کردوگفت:چی داری میگی اقا..منـ فقط ازتون کمک خواستم.ـاونم واسه یه لحظه.بعدخودم گورم روگم میکنم .فقط بزاراین لعنتیا ازاینجابرن،قول میدمـ..برم.
    - توروخدا.
    دوباره خواستم در روبازکنم که این بار افتاد روی زمین.موچ پام روگرفت وگفت:داداش ،قمست میدم.جون عزیزت.
    همونجورکه تقلامیکردم پام رو ول کنه گفتم:من عزیزندارم.گمشوبیرون،به من دست نزن.گمشو.
    اما بیشترازقبل بهم چسبیدوگفت:ازچهره ات معلومه ادم خوبی هستی،منم جای خواهرت؛بهم کمک کن.
    باخشم گفتم:خودت روباخواهرمن مقایسه نکن.دختره ی هرزه
    باگریه گفت:باشه.اصلاهرچی توبگی. من خراب ،من بد،فقط یه لحظه بزاراینجابمونم.
    اونا نامردا...
    باضربه ای که به در زدن حرفش نیمه تموم موند.
    باترس روبه روم وایسادو
    گفت:من رونده به اونا.
    من.من فرارکردم،اونا ،اونامیخوان من روبفروشن.
    داداش گلم قسمت میدم

    باخشم به صورتش خیره شدم،برام جذابیتی نداشت.اخه اصلا زیبانبوداگرهم بودمن نمیدیدم.
    چون همه زنا برام یه معنی داشتن اونم این بود:شیطان.
    .باتهدیددستم رو سمتش درازکردم وگفتم:بروگمشوبیرون ،چی فکردی که دلم به حالت میسوزه؛نه
    دخترای مثل تورو باید زنده به گورکنن.
    متجعب نگا م کرد.خواستم برمـ سمت درکه بازهم جلوم روگرفت وگفت:قول میدم وقتی رفتن منم برم،اخه چرا قبول نمیکنی،چی ازت کم میشه،خواهش میکنم.
    باخشم پسش زدم ،
    رفتم سمت در رو وبازش کردم.
     
    آخرین ویرایش: ‏27/7/17
    mehrvash, FATEMEH_R, Elif و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. Pari rahm کاربر فعال کاربر فعال

    Pari rahm
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏11/7/17
    ارسال ها:
    316
    تشکر شده:
    1,265
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    بااخم به دومرد روبه رومـ نگاه کردم.
    یکشیون جوون بود واون یکی هم یه خورده مسن میزد.
    باجدیت نگاهم روبهشون دوختم وگفتم:امرتون
    پسر جوونه گفت:بروبهش بگوبیاد بیرون فرارفایده نداره.
    خودم روبه اون راه زدم وگفتم:منظورت چیه؟!به کی بگم بیاد؟!اصلا باکی کار دارین؟!
    اون یکی مردِ روبه پسرجوونه گفت:بیابریم،حتمارفته توی یکی دیگه ازخونه ها.
    پسر نگاه کوتاهی بهم انداخت وگفت: خودم دیدم پشت سر این اقا رفت داخل.
    باخشم نگام کردوگفت:هوا ورت نداره اقا خوشگله.بگوبیاد.
    اخمی کردم گفتم:چی میگی بچه جون،این همه وقت من روگرفتی که چی؛اصلانمیفهمم راجب چی صحبت میکنی ببینم دنبال کی هستین کارتون چیه؟
    پیرمردِگفت:بیابریم اینجانیست،شرنکن سینا.زودباش.
    پسر بی توجه به حرفش گفت : نه من ازسرجام تکون نمیخورم،تاخودصبح اینجا می مونم.حتم دارم همینجاست.
    باعصبانیت گفتم:ببین اگه بخوای مزاحم من بشی زنگ میزنم یه پلیس.
    -خوب بزن؛زودباش.چرامعطلی؟!
    باکلافگی به موهام چنگ زدم.خودم کم گرفتاری دارم.این دختر احمق هم بهش اضافه شد.
    مردباخشم دست پسرِروگرفت وگفت:میگم بیابریم زودباش.بلاخره پیداش میشه.
    دست پسره رو گرفت ورفت

    منم در روبستم .
    خیره شدم به دختره. تکیه داده بود به دیوار،باترس نگام کرد.
    رفتم سمتش؛کیفش رو بغل گرفت.
    -یالابروبیرون .گمشو.
    باترس گفت:صبر کن اقا.حتم دارم اون سینای کثافت ول کن نیست؛میدونم به این زودی ازاینجانمیره.
    دیگه داشت کلافه ام میکرد.
    چشمام رو ریزکردم وگفتم:ببینم توچند سالته هان
    باپرویی تمام گفت:به توچه.
    اخم کردم وگفتم:دختره پرو.توی خونه خودم داری بهم توهین میکنی؟
    اشتباه کردم باید تو روبهشون تحویل میدام.ـدختری عوضی
    اب دهنش رو قورت دادوگفت:باشه بابا بیست سالمه .
    پوزخندی زدم وگفتم:خوبه ،ازسن کم شروع به این کارمیکنین،ولی کورخوندی من مثل بقیه نیستم امثال شما روخوب میشناسم.مثل کف دست.
    حالاهم گورت روگم کن.
    دوباره چسبیدم به پام وگفت:توروخدا،التماست میکنم مگه چی ازت کمـ میشه
    ؟صبرکن بخدامیرم.
     
    آخرین ویرایش: ‏27/7/17
    mehrvash, FATEMEH_R, SHAB و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.