• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

برگزیده رمان قلبِ سنگی من | Pari rahm کاربر انجمن یک رمان

رمان چطوره؟


  • مجموع رای دهندگان
    11

Pari rahm

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/11/17
ارسال ها
445
لایک ها
2,839
امتیاز
93
سن
21
#1
کد رمان :1104
ناظر رمان : cinder


نام رمان : قلب سنگی من
نام نویسنده : Pari rahm
ژانر:عاشقانه،اجتماعی

خلاصه:
داستان ما یه فرق کوچولو داره...اینبار قهرمان داستان یه مردِ.
یه مرد دردکشیده...خیانت دیده...
..مردی که از زندگی دست کشیده....بی هدف زندگی میکنه...بخاطر خیانتهایی که دیده حاضر نیست باهیچ کس همکلام بشه..ازتمام زنا نفرت داره..ـ...این مرد قلب نداره....یه ادم سنگیه
اما یعنی میشه قلب سنگی این مرد ..دوباره نرم بشه.دوباره باعشق به زندگی برگرده...
شاید اره شاید نه...
ایامرد قصه ی ما میتونه زندگیش روبسازه یا تا اخر توی سیاهی زندگیش فرومیره...
پایان این داستان خوش است یا غمگین...
خودتون بایدببینید......

 
آخرین ویرایش توسط مدیر

monika_m

معاونت سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت سایت
عضویت
3/28/17
ارسال ها
193
لایک ها
2,343
امتیاز
93
محل سکونت
مشهد
#2

نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شدهمنتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Pari rahm

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/11/17
ارسال ها
445
لایک ها
2,839
امتیاز
93
سن
21
#3
به نام خدا
مقدمه:
چشامو که میبندم تصویر تو روبه رومه.
چشامو که بازمیکنم بازهم چشمهای تو تنها چیزممکنه که میتونم ببینم.
نه این حق من نیست ،تو رفتی بدون دلیل،بدون منطق.
ومن موندم بدون دلیل،بی هدف توی این زندانی که نام خونه روبه یدک میکشه.
تنها باتو وعکست.
تنها باتو وخاطراتت.تو اون ور دنیا
باعشقت
..
من اینجا باعشقت و تنهایی هام.
این انصافه؟حداقل بگو چراتو،چرامن؟
چرا رفتن،چرا پس زدن قلبِ من؟!
دوستام رفتن،همه رو پس زدم،نمیخوام،هیچ کس رو،هیچ چیز رو.
حتی تو روهم نمیخوام.
اره من عاشقم،عاشق چشمات،عاشق لبخندت اما ادمی نیستم که بخوام کسی روکه رفت برگردونم.التماس توی خونم نیست.تمنا وخواهش توی دل من جایی نداره.
البته اینجور ادمی نبودم ،اماخیانت ودرویی تومن و مثل سنگ کرد.یه ادم بی روح شدم.
من یه مردم با قلبِ سنگی.
بهتره کسی سراغم نیاد.چون زخمی میشه.با بی اعتنایی من زخمی میشه.
به من نزدیک نشو چون
من قلب ندارم هیچ احساسی ندارم.پس سراغم نیا چون ممکنه توهم مثل من بشی؛
مثل من بی روح وبی احساس









به نام اغازکننده ی هستی
پارت:۱
کیان:
گوشه ی لبم روکه خونی شده پاک کردم امانگاهم سمت مردی هست که روبه رومه و باپوزخندنگام میکردانگارنه انگارکه تا چندلحظه پیش زیرمشت ولگدم داشت جون میداد.
خشمگین ازش چشم برداشتم که نگاهم کشیده شد توی راهرو بابک رودیدم که با اخم به سمتم میاد.
بابک وکیل و یکی از دوستای نزدیکمه.
روبه روم وایساد و گفت:باز دیوونه شدی اینبار کیو مورد لطفتت قرادادی؟!
دوباره دستمال روکشیدم گوشه لبم وگفتم:بس کن بابک برو سند روبزار تا بریم
همون مردِگفت:چی چیو سندبزار،من هیچ جورِ رضایت نمیدم بایدهمینجا بمونی .
خمشگینترازقبل به سمتش حمله بردم که سرباز کنار دستش اومد طرفم :برو عقب ببینم جرمت روبیشترازاین نکن.
بابک من روکشید سمت خودش :بس کن کیان.
باجدیت نگاش کردم :برودیگه.
بااخم گفت:بایدباهم بریم.یالاببینم.
*******
به اجبار باماشین بابک رفتیم خونه؛چون ماشین خودم داغون شد بخاطر تصادف،اون احمق ازپشت زدبه ماشینم ،منم بی دلیل زیرمشت ولگدم لهش کردم،دربرابرمن یه مورچه بیشترنبود.
داشتم تمام دق ودلیم روسراون بیچاره خالی میکردم.
اهنگ مزخرفی که بابک گذاشته بود روقطع کردم.
بابک بااعتراض نگام کرد :نکنه بااینم مشکل داری؟!
جوابش رو ندادم.
سکوتم روکه دیدگفت :راستی بابات بهم اصرا کرد تو روراضی کنم تابرگردی.
باجدیت به سمتش برگشتم ،حرف توی دهنش موند.
بالحن سردی گفتم:من بچه نیستم،نگران نباشیدبلایی به سرخودم نمیارم،دارم زندگیم رومیکنم.
-اخه توبه این میگی زندگی؟!
به روبه روخیره شدم :اره زندگی یه ادم مرده،یه زندگی بی روح و سردبدون هیچ رنگی.
 
آخرین ویرایش

Pari rahm

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/11/17
ارسال ها
445
لایک ها
2,839
امتیاز
93
سن
21
#4
قبلِ اینکه از ماشین پیاده بشم
بازوم روگرفت وگفت:داداش گلم گذشته ها ،گذشته دوربریزخاک کن.
به حرفش پوزخند تلخی زدم وگفتم:برای تو گذشته،اما برای قلب زخمی من هنوزم اون داغ تازه هست ،هنوزم حسش میکنم.
بازوم روازتوی دستش ازاد کردم و به سمت اون خونه که بیشتر برام شبیه یه زندان متروکه هست قدم برداشتم.طبق عادتم هیچ کدوم از چراغها رو روشن نکردم.
خودم رو روی کاناپه ولو کردم و به روبه روم که توی تاریکی فرو رفته خیره شدم.
بازهم افکار همیشگی به سمتم هجوم اوردومن روبه گذشته هاکشوند. مثل همیشه تسلیم خاطره هاشدم.
چشمام روبستم وغرق شدم توی گذشته
اما طولی نکشید که چشمام روبازکردم، از روی کاناپه بلندشدم و ورفتم سمت اتاقم،اماقبلش نگاهم روی اتاق روبه روم ثابث موند.
دستام رو باعصبانیت مشت کردم ،خیلی جلوی خودم روگرفتم که گلدون کناردستم رو خردنکنم.
دستگیره در روکشیدم و وارد اتاقم شدم.
اینجاهم تاریکه،
مثل دلم،مثل زندگیم.
همه چیزاطرافم رو سیاهی فرارگرفته.
جرات ندارم چشمام روببندم چون بدون شک دوباره اون لحظه ها برام اد اوری میشه؛
لحظه های سخت دیدن خیانت،اونم از طرف زنم،
زنی که قول داد قلبش مال من باشه،وجودش مال من باشه.
امانبود،
دروغ گفت، خیانت کرد.
به من،به مردش، به منی که تمام وجود سرشار ازاحساس بود.
اما حالا اون مرد بااحساس
یه مرد سنگ دل شده ،مردی که بجای قلب یه تیکه سنگ توی دل داره.
لعنت بهت،لعنت به من که خامت شدم.
لعنت به زندگی.
روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم ،روزام تکراری کارام تکراری،بدون هدف،بدون دلیل.
به اجبار پلکهام رو روی هم گذاشتم. اه خانواده ام ،قلبم به درد میاد وقتی میبینم بخاطر من دارن ذره ذره اب میشن،بخاطر یه اشتباه که زندگیم روبه بادداد.حالم ازخودم به هم میخوره.بخاطر ضعفم،بخاطر خام بودنم،بخاطر اینکه ظاهر همه چیز رودیدم،اون رویه دخترمعصوم میدونستم که عاشقه،اما نمیدونستم درون اون دختر معصوم یه عفریته مخفی شده.
اه ازاین روزا،اه ازاین مردم هوس باز
 
آخرین ویرایش

Pari rahm

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/11/17
ارسال ها
445
لایک ها
2,839
امتیاز
93
سن
21
#5
******

نوری که به صورتم خورد باعث شدچشمام روبازکنم.
بادیدن شخصی که روبه روم بود
نشستم روی تخت وبااخم گفتم:تواینجاچی میخوای،چرا دست ازسرن برنمیدارین؟
دستش روبه کمر زدومثل خودم بااخم گفت:بس کن داداش،توی این دوسالی که گذشته روحیه تو هیچ تغییری نکرده.
بسه دیگه،به فکرخودت نیستی به فکرما باش.
به فکرمامان که شب وروز کارش شده گریه،به فکرمن که یه داداش بیشتر ندارم،به فکربابا که روز به روز داره پیرترمیشه،
اماتو عین خیالت نیست،هنوزم بعداز دوسال داری بخاطر کسی عذاب میکشی که ازاول هم ارزشی نداشت امانخواستی بفهمی، چون عشق کورت کرده بود.
خشمگین به سمتش هجوم اوردم،ازترس یه قدم رفت عقب.
مچ دستش روگرفتم و ازاتاق هولش دادم بیرون،باتهدید گفتم:خفه شو کیانا،تو یه الف بچه داری به من درس زندگی میدی!
بابغض گفت:اره من بچه ام،هنوز بیست سالم هم نیست؛
اما عقلم ازتوبیشترِ،بهتراز توخوب وبد روتشخیص میدم.
تویه مردکاملی،اماهنوزم نمیدونی چی خوبه چی بد،یادته روزی که از باباخواهش کردی به ازدواجتون راضی بشه چقدر التماست کردکه بدون فکر کاری نکن،بدون اینکه اون اشغال روبشناسی ازدواج نکن،اماتو چی گفتی هان ؟
گفتی اون دخترتمام زندگیم شده،اگه اون نباشه منم نیستم،اگه اون نباشه شماهم من رونمیبینید.
اونا روتهدید کردی،بخاطر یه غریبه جلوی خانواده ات وایسادی.
خوب چی شد؟نتیجه اش شده این ،شد یه زن خیانت کار،زنی که به بچه ی خودش هم رحم نکرد،بخاطر هوس،بخاطر پول.
- باعصبانیت گفتم:دهنت روببند ،بس کن.برو،راحتم بزارین.اره من یه مردبدختم.یه مردبی غیرت؛مردی که نتونست جلوی زنش روبگیره،نتونست بچه اش رونجات بده.اره من یه بی غیرتم.
این رومیخوای بگی؛نیازی به گفتن نیست خودم همه رومیدونم.
الان هم برو وراحتم بزام.
باچشمایی که حالا پرازاشک بودگفت:داداش کیان بخاطر مامان بیابریم،ازاین خونه لعنتی دل بکن.زندگیت رو دوباره بساز
غریدم:زندگی ؟!کدوم زندگی؟!
نمیتونم کیانا؛
وقتی ازاین خونه بیرون میرم حس میکنم تمام مردم شهرمن رونگامیکنن،حس میکنم همه ازقصه زندگیم خبردارن.من خردشدم.یه زن،اره یه زن من رونابودکرد.ازهمشون نفرت دارم.
کی گفته زناپرازاحساسن؟
همشون یه شیطانن که توی قالب یه فرشته زیبا ودوست داشتنی دراومدن.بروکیانابه مامان بگومن حالم خوبه،بزارهمینجابپوسم وبمیرم.بروچون من دیگه اون کیان نیستم،نمیشم،هرگز.
 
آخرین ویرایش

Pari rahm

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/11/17
ارسال ها
445
لایک ها
2,839
امتیاز
93
سن
21
#6
خودش رو انداخت توی اغوشم وگفت:داداش توروخدا،تحمل ندارم تورواینجورببینم.بسه دیگه،اون احمق روفراموش کن.
داداش جون مامان،بیابریم،من هرروز دارم میام واین حرف رومیزنم،اینبار روم رو زمین ننداز.
حتی گریه های خواهرم رو هم باورندارم،هرچی باشه اونم یه زنه،ازهمشون نفرت دارم،حتی خواهرم هم دیگه برام مهم نیست.
ازخودم جداش کردم وبی حرف رفتم توی اتاقم ودر روهم پشت سرم بستم.
تکیه دازم به در.
صداش روشنیدم که گفت:داداش خیلی بی معرفتی بخاطر یه نفردیگه ماروهم کنارگذاشتی،امابدون این انصاف نیست.
صدای قدمهاش روی پله ها این نشون رومیداد که داره میره.
سرخوردم روی زمین،اره بی معرفتم ،سنگدلم،هیچ چیزهم من رو تغییرنمیده،وقتی یه ایینه میشکنه وخورد میشه دیگه مثل روزاول نمیشه.
منم دیگه مثل روزاول نمیشم.دیگه اون کیان شاد وسرخوش نمیشم.
اون پسری که یه روز باتمام وجود میخندید دیگه وجود نداره.اون زن من روکشت.این زندگی من روکشت،رفیقم من روکشت.
کسی که مثل برادرم بود من رو نابودکرد.
دوباره اون خاطره هابه ذهنم هجوم اورد.
********
دوسال پیش اولین دیدارم با اون لعنتی.
نگاهم به صحفه کامپیوتر بود که به در ضربه زدن.
اروم گفتم :بیاتو.
صدای پاشنه های بلندش باعث شدسرم روبالابگیرم.
از پاشنه کفشش نگاهم رفتم سمت صورتش.
یه تای ابروم روبالادادم.
تکیه دادم به پشتی صندلی و باغرورگفتم:امرتون؟
بالبخندکمرنگی که گوشه لبش بودگفت:منشی جدید.
پاهام رو روی هم انداختم وگفتم:فکرکردم مهندسی ؛
اخه خیلی شیک وباکلاسی.
یه تای ابروش روبالادادوگفت:خوب مگه منشی نبایدشیک باشه؟!
-البته که باید شیک باشه،اماخوب جذابیت شما
یه خوردِبیشتر ازیه منشیه.
لبخندی عشوه داری زدوگفت:شمالطف دارین.
از روزاول جذبش شدم،جذب زیبایش ،عشوه هاش؛ازهمه مهم ترمهربونیش.
تویه مدت کم عاشقش شدم.اونم نسبت به من بی میل نبود.
نمیخواستم ازدستش بدم، واسه همین توی یه شب رمانتیک ورویایی ازش درخواست ازدواج کردم.
کنار دریا،
دریای شمال ،شهری که من روعاشق کرد.
 
آخرین ویرایش

Pari rahm

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/11/17
ارسال ها
445
لایک ها
2,839
امتیاز
93
سن
21
#7
اونم درخواست ازدواجم روقبول کرد،اما بابام راضی نبود.
چون نازنین هیچ خانواده ای نداشت.
اخ لعنتی حتی یاداوری اسمت هم برام زجراوره.
نه اینکه بابام مرد بداخلاق و عشق پول بود نه،اماتوی این مسائل یکم سخت گیربود.
خوب یادمه شبی که نازنین روبردم خونه وبه مامان وبابامعرفی کردم؛
بابام خیلی صاف وپست کنده گفت:من به این ازدواج راضی نیستم .
نازنین خیلی بهش برخورد.
ازخونه بیرون زد .رفتم سمتش ،موچ دستش روگرفتم وگفتم:صبرکن نازنین ،خودم درستش میکنم.
باعصبانیت دستمو پس زد و باگریه گفت:خانوداه ات من روتحقیرکردن کیان،اره من یه دختر بی کس وکارم،امادلیل نمیشه که فکرکنن یه دخترخراب هستم.
خیلی خردم کردن کیان خیلی بیشترازخیلی.
گرفتمش توی اغوش وگفتم:بس کن لعنتی.حق نداری به خودت همچین حرفی بزنی.
نمیزارم ازم دوربشی تومال منی،منم مال تو.
باگریه گفت:اماخانواده ات؟!
-خانواده ام هم مجبورن قبول کنن چون اگه غیرازاین باشه،قیدشون رومیزنم
اره خیلی راحت بخاطر یه دختراشغال میخواستم ازخانواده ام دل بکنم؛ازپدرومادری که یه عمربخاطرمن زحمت کشیدن.

**********
بااخم از روی زمین بلندشدم.
هواروبه تاریکی بود.
کنارپنجره وایسادم.
قاب عکسی که روی میز بود نظرم رو به خودش جلب کرد.
رفتم سمت میز وقاب عکس رو برداشتم.
این قاب عکس روهرشب نگاه میکنم،نه اینکه دلم برای اون روزا تنگ بشه، ابدا.
فقط میخوام بادیدنش به اشتباهم پی ببرم؛
اما جزیاداوری گذشته چیزی برام نداره.
اه عمیقی کشیدم ودوباره به بیرون خیره شدم.
بارون نم نم شروع به باریدن کرد.
انگاری اسمون هم دلش گرفته.
صدای موبایلم من رواز دیدن منظره بیرون منع کرد
به صحفه موبایلم نگاه کردم
.مادرم بود.برای صدمین باربهم زنگ زد.
ردتماس دادم ،کتم روبرداشتم وازاتاق بیرون رفتم.
شرمنده ام از پدر ومادرم.
خیلی هم شرمنده.
 
آخرین ویرایش

Pari rahm

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/11/17
ارسال ها
445
لایک ها
2,839
امتیاز
93
سن
21
#8
دلم میخواست برم کنار دریا؛
امانه اونجا هم برام جز عذاب چیزی نداره.
کلاهم رو سرم گذاشتم و زیربارون بی هدف قدم زدم. خودم هم نمیدونستم کجامیخوام برم.بی توجه به بارون که هرلحظه شدید ترمیشد راه میرفتم.
سعی داشتم به چیزی فکرنکنم امانمیشد .
یه خورده که راه رفتم؛
نشستم روی صندلی توی پارک.
اه عمیقی کشیدم وخیره شدم به اسمون،بارون هم بنداومده بود.
یادروزی افتادم که بانازنین زیر بارون قدم زدیم.
**********
توی راه برگشت به خونه بودیم که ماشینم خراب شد .هیچ جوره هم درست شدنی نبود.ازشانس بدم بارون هم شروع به باریدن کرد.
روکردم به نازنین وگفتم:این ماشین درست شدنی نیست ، بایدصبرکنیم تا بارون بندبیاد.
باذوق بچگانه ای گفت:وای نه، بیازیر بارون قدم بزنیم.خیلی حال میده.
-دیوونه شدی دختر!تواین هوا سرمامیخوری!
-بیابریم کیان،خواهش میکنم.
مثل دیوونه ها زیر بارون قدم میزدیم. اه افسوس، صدافسوس که اون لعنتی قدر روزهای خوبمون رو ندونست.
از روی صندلی بلندشدم و دوباره راهی خونه شدم.
کلید رو ازتوی کتم برداشتم ودر روبازکردم.
واردخونه شدم وخواستم در روهم پشت سرم ببندم که یه نفرازپشت من روهول داد و در روهم بست،سریع برگشتم سمتش که دیدم
یه دختر بچه کم سن و سال روبه روم ایستاده .
 
آخرین ویرایش

Pari rahm

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/11/17
ارسال ها
445
لایک ها
2,839
امتیاز
93
سن
21
#9
خشمگین رفتم سمتش وگفتم:تودیگه کی هستی،گمشوبیرون،به چه حقی پات روگذاشتی اینجا؟!
همونجورکه نفس نفس میزدگفت:من...
.من...مجبورشدم ،اقاتوروخداکمک کنید،باورکنید به اجبار شماروهول دادم و واردخونتون شدم.
بی توجه به حرفاش که یه ذره هم برام ارزش نداشت،بازوش روگرفتم وخواستم در روبازکنم که مانع شد.برام عجیب بودکه یه دختر ریزه میز انقدر زور داشته باشه.به نظرم بیشترازپنجاه کیلونبود.
بااخمی که بین ابروهام بود ومیدونستم خیلی جدی نشونم میده گفتم:گورت روازخونه من گم کن؛وگرنه زنگ میزنم به پلیس،دختره خیابونی.گمشو.
باالتماس نگام کردوگفت:اقاخواهش میکنم،جون عزیزت من روبیرون نکن.اون لعنتیا دنبالمن؛
فهمیدن اومدم توی این کوچه.خواهش میکنم.
بازوش روفشاردادم وگفتم:کلک لک جدیتون؛اینکه وارد خونه یه پسرمجرد بشین ،بعد جوری رفتارکنین که اون پسر احمق هم دلش به حالتون بسوزه بعدهم ماجراهای
عشقی و...
متعجب نگام کردوگفت:چی داری میگی اقا!من فقط ازتون کمک خواستم.اونم واسه یه لحظه بعدخودم گورم روگم میکنم .فقط بزاراین لعنتیا ازاینجابرن،قول میدم برم.
- توروخدا.
دوباره خواستم در روبازکنم که این بار افتاد روی زمین ،موچ پام روگرفت وگفت:داداش ،قمست میدم.جون عزیزت.
همونجورکه تقلامیکردم پام رو ول کنه گفتم:من عزیزندارم.گمشوبیرون،به من دست نزن.گمشو.
اما بیشترازقبل بهم چسبیدوگفت:ازچهره ات معلومه ادم خوبی هستی،منم جای خواهرت؛بهم کمک کن.
باخشم گفتم:خودت روباخواهرمن مقایسه نکن.دختره ی هرزه.
باگریه گفت:باشه اصلاهرچی توبگی، من خراب ،من بد،فقط یه لحظه بزاراینجابمونم.
اونا نامردا...
باضربه ای که به در زدن حرفش نیمه تموم موند.
باترس روبه روم وایسادو
گفت:من رونده به اونا،
من...من فرارکردم،اونا ،اونامیخوان من روبفروشن،
داداش گلم قسمت میدم.
باخشم به صورتش خیره شدم،برام جذابیتی نداشت ؛اخه اصلا زیبانبوداگرهم بودمن نمیدیدم.
چون همه زنا برام یه معنی داشتن اونم این بود:شیطان.
باتهدیددستم رو سمتش درازکردم وگفتم:بروگمشوبیرون ،چی فکردی که دلم به حالت میسوزه؛نه.
دخترای مثل تورو باید زنده به گورکنن.
متجعب نگا م کرد.خواستم برم سمت درکه بازهم جلوم روگرفت وگفت:قول میدم وقتی رفتن منم برم،اخه چرا قبول نمیکنی،چی ازت کم میشه،خواهش میکنم.
باخشم پسش زدم ،
رفتم سمت در و بازش کردم.
 
آخرین ویرایش

Pari rahm

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/11/17
ارسال ها
445
لایک ها
2,839
امتیاز
93
سن
21
#10
بااخم به دومرد روبه روم نگاه کردم.
یکشیون جوون بود واون یکی هم یه خورده مسن میزد.
باجدیت نگاهم روبهشون دوختم وگفتم:امرتون‌؟!
پسر جوونه گفت:بروبهش بگوبیاد بیرون، فرارفایده نداره.
خودم روبه اون راه زدم وگفتم:منظورت چیه؟!به کی بگم بیاد؟!اصلا باکی کار دارین؟!
اون یکی مردِ روبه پسرجوونه گفت:بیابریم،حتمارفته توی یکی دیگه ازخونه ها.
پسر نگاه کوتاهی بهم انداخت وگفت: خودم دیدم پشت سر این اقا رفت داخل.
باخشم نگام کردوگفت:هوا ورت نداره اقا خوشگله،بگوبیاد.
اخمی کردم گفتم:چی میگی بچه جون!این همه وقت من روگرفتی که چی؛اصلانمیفهمم راجب چی صحبت میکنی !؟ببینم دنبال کی هستین ،کارتون چیه؟
پیرمردِگفت:بیابریم اینجانیست،شرنکن سینا،زودباش.
پسر بی توجه به حرفش گفت : نه من ازسرجام تکون نمیخورم،تاخودصبح اینجا می مونم.حتم دارم همینجاست.
باعصبانیت گفتم:ببین اگه بخوای مزاحم من بشی زنگ میزنم به پلیس.
-خوب بزن؛زودباش،چرامعطلی؟!
باکلافگی به موهام چنگ زدم.خودم کم گرفتاری دارم.این دختره ی احمق هم بهش اضافه شد.
مردِباخشم دست پسرِروگرفت وگفت:میگم بیابریم، زودباش،بلاخره پیداش میشه.
دست پسره رو گرفت ورفت
منم در روبستم .
خیره شدم به دختره. تکیه داده بود به دیوار،باترس نگام کرد.
رفتم سمتش؛کیفش رو بغل گرفت.
-یالابروبیرون .گمشو.
باترس گفت:صبر کن اقا چون حتم دارم اون سینای کثافت ول کن نیست؛میدونم به این زودی ازاینجانمیره.
دیگه داشت کلافه ام میکرد.
چشمام رو ریزکردم وگفتم:ببینم توچند سالته هان؟!
باپرویی تمام گفت:به توچه!
اخم کردم وگفتم:دختره پرو،توی خونه خودم داری بهم توهین میکنی؟
اشتباه کردم باید تو روبهشون تحویل میدادم.دختره ی عوضی
اب دهنش رو قورت دادوگفت:باشه بابا بیست سالمه .
پوزخندی زدم وگفتم:خوبه ،ازسن کم شروع به این کارمیکنین،ولی کورخوندی من مثل بقیه نیستم امثال شما روخوب میشناسم،مثل کف دست.
حالاهم گورت روگم کن.
دوباره چسبید به پام وگفت:توروخدا،التماست میکنم مگه چی ازت کم میشه
؟صبرکن ،بخدامیرم.
 
آخرین ویرایش