Change

در حال تایپ عاشقی در خط پزشکی | Faranak کاربر انجمن یک رمان

شروع موضوع توسط Faranak ‏27/7/17 در انجمن تایپ رمان

  1. Faranak کاربر سایت کاربر سایت

    Faranak
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/17
    ارسال ها:
    19
    تشکر شده:
    84
    امتیاز:
    13
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریز
    کد رمان : 1057
    ناظر رمان: روشنک.ا

    نام رمان:عاشقی درخط پزشکی
    نام نویسنده:Faranak
    ژانر:طنز،عاشقانه
    خلاصه:رضا تازه درسش تموم شده واز آلمان برگشته و توی بیمارستان(...)میخواد مشغول به کار بشه ، اونجا با دختر رئیس بیمارستان آشنا میشه که خیلی خیلی شلوغ و یه دنده اس این آقای دکتر ما هم از این خانم دکتره کم نداره...
    امیدوارم خوشتون بیاد
     
    آخرین ویرایش: ‏17/8/17
    F.K, FATEMEH_R, Elif و 8 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. PARISA_R مدیر سایت عضو کادر مدیریت مدیر سایت

    PARISA_R
    آنلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/17
    ارسال ها:
    173
    تشکر شده:
    2,058
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    اصفهان
    [​IMG]

    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانینزیر را به دقت مطالعه فرمایید

    ◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
    ♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
    ** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
    ♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


    درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
    **تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


    دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
    ✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿


    و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
    ●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●


    به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

    ** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

    با تشکر تیم مدیریت یک رمان
     
    آخرین ویرایش: ‏27/7/17
    FATEMEH_R, SHAB, atrin.j و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. Faranak کاربر سایت کاربر سایت

    Faranak
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/17
    ارسال ها:
    19
    تشکر شده:
    84
    امتیاز:
    13
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریز
    بسم الله الرحمن الرحیم
    به نام خداوند بخشنده ی مهربان

    هر آغازی یه بسم الله داره!
    -------------------------
    مقدمه : «از زبان رضا»


    من از عهد آدم تو را دوست دارم


    از آغاز عالم تو را دوست دارم



    چه شبها من و آسمان تا دم صبح

    سرودیم نم نم: تو را دوست دارم



    نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

    من ای حس مُبهم تو را دوست دارم




    **(رضا)**
    اه دوباره این معطلی های فرودگاه خدا میدونه چقدر شوق وذوق دارم به وطنم برسم
    اوه اوه شماره ی پرواز من بود
    -خوب دیگه بچه ها من برم
    فرشاد رو بغل کردم تنها دوست صمیمی تو اینهمه سال بوده همیشه کنارم بود جداشدن از اینا سخته ولی باید برم
    چمدونم رو برداشتم و ... به سمت پله های برقی رفتم...
    الان سوار هواپیما شدم ، دنباله صندلیم میگردم
    وا پس کو ؟کجاست؟بزار از مهماندار بپرسم
    -آقا ببخشید !میشه من رو راهنمایی بفرمایین؟
    مهماندار-حتما!مشکلتون؟
    -صندلیه من کجا واقعه؟
    مهماندار-همراه من بیاین نشونتون بدم
    -چشم
    وا مهمانداره یه کلمه ازت خواستم بگی جام کجاست؟نگفتم همرام بیای که!
    باصدای مهمانداره به خودم اومدم
    مهماندار-بفرمایید
    -ممنون
    وا یه خواهش میکنمی چیزی میگفت هیچی از ش کم نمیشدااا
    جام کناره پنجره بود نشستم
    کمربندمو بستم
    آی خوشم میاد از این کمر بندا !خیلی جالب بسته میشع ان
    یه آقایی هم کنارم مُرده،طوری خر وپف میکنه که نگو صداش رو مخمه اهه
    هدفونو ازکیفه چرمم برداشتم یه آهنگ خوب ریلکس بی کلام هم گذاشتم
    آهان این شد همه چی تحته کنترله
    تنها چیزی که باید بکنم بگیرم بکپم (من خیلی با ادبم نه؟به جانه تو هستم)
    چشامو بستم و به اتفاقاتی که قراره تو ایران برام بیفته فکر کردم...
    *****
    -آقا آقا لطفا بیدار شید
    این دیگه چه خریه؟بزار بخوابم دیگه برای اینکه خوابم نپره یه چشمم رو باز کردم
    اینجا کجاست؟چرا همچینه؟آها آره آخه ایکبیری تو هواپیمایی
    -ممنون هوشیار شدم
    آغا بمیری چرا بیدارم کردی؟اهه چه خواب نازی بود
    خخخ رضا ادبت تو حلقه دشمنات
    کمربندمو نگاه کردم دستم انداختم درستش کردم و منتظر فرود موندم
    وای این حسو خیلی دوس دارم وقتی هواپیما داره فرود میاد آدم اینجوری اینجوری میشه خخخ
    آخیش بلاخره پس هزاران قرن فرود اومد
    فکر کنم دارن پله های هواپیمارو وصل میکنن گفتن بلند شیم هدفونمو دراوردمو پرت کردم تو کولم و کیفه چرمم رو برداشتم ...
    دارم از فرودگاه خارج میشم عه رضوان آبجیع گلم هم اومده ای قربونش برم چقدر دلم براش تنگیده

    خیلی وقته ندیدمش اونم داره تو خوده ایران مهندسی پزشکی میخونه رفتم جلو گفتم:سلام بر خواهر خانم خودم
    رضوان-سلام داداشه خارج مارجی
    -بریم؟
    -بریم که تو دلت واسه عشقت تنگ شده
    عشق؟کدوم عشق؟
    -رضوان چه خبره؟عشق چیه؟
    -عه شهرو کشورتو میگما
    سوتی از این بدتر داریم ؟عایا حالا این فکر میکنه این همه سال رفتم اونجا هیچ اندر پوچ
    در حالی که راه میرفتیم گفتم
    -ماشینت کجاست البته اون ماشینه چندشت
    همیشه با ایمیل برام عکسای ماشینشو میفرستاد خدایی خیلی زشته یه پسر سوارش بشه
    به ماشین که رسیدیم توقف کردم تا یه آنالیز کنم
    ماشینه بی ام و با رنگ صورتی جیغ با طرح های عروسکی
    -من سوار این نمیشما
    -نشین:|
    -برا من تاکسی بگیر
    -باشه
    اصلا اصرار نکنی ها !فقط من رو ضایعه کن آخه این خواهر من دارم ؟انقدر بدم میاد از اونایی که وسایلاشونو اینطوری انتخاب کنه اه اه ولش الان عوقی چیزی میزنم روتون
    رضوان یه ماشین زرد رنگ پراید برام گرفت به تاکسیه آدرس رو داد وتنها چیزی که بهم گفت:
    -میبینمت
    تو روخدا بگو بمون اگه یه بار بگی باتو میاما دیدم نه انگاری قصد همچین کاری رو نداره
    نشستم تو ماشین با صدای بلند به آلمانی بلند بلند غر زدم
    -مغرور،بی ادب،لوس خجالت نمیکشه ، نمیدونه از چند تا بیمارستان پیشنهاد دارم اونم بیمارستان ساده نه از بهترینا ولی چون عاشقه تبریز بودم موندم اینجا
    باصدایی که شنیدم ساکت شدم
    -هوی کم وز وز کن گوشم رفتامن قربانی تو نیستم
    -چشم
    ساکت شو تو یکی که میام درجا شل وپتت میکنم
    -چرا اومدی ایران؟
    -بله؟
    -میگم چرا اومدی ایران؟چرا تبریز؟
    -اولا وطنمه دوما شهرمه سوما به شما مربوطیتی داره؟
    خوب کاری کردم پررو جماعت کم نیستا
    تا مقصد دیگه حرفی نزد بنده خدا
    خوب به من چه؟اضافی فضولی کرد!درسته؟
     
    آخرین ویرایش: ‏27/8/17
    F.K, FATEMEH_R, Elif و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Faranak کاربر سایت کاربر سایت

    Faranak
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/17
    ارسال ها:
    19
    تشکر شده:
    84
    امتیاز:
    13
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریز
    وقتی رسیدیم سریع پیاده شد فک کنم میخواد چمدونم رو بده منم پیاده شدم الانم اینجا یادمه ولیعصر بهترین جای تبریز توی آینه ی درب به خودم نگاه کردم انصافی قیافه ام دختر کش بود چشمای طوسی بزرگ بامژه های بلند،بینی قلمی،پوست برفی وکشیده،با لب های بامزه ،موهایی که روی صورتم یه وری ریخته بودم وتیپ کت وشلوار سرمه ای با پیراهن وکفش آبیه که داشتم فوق العاده بود
    -خوردی خودتو
    اه دوباره این راننده ی فضول
    -نه خیر مواظبم
    بعدم به سمت دربه راه افتادم آیفن رو زدم که یه خانمی برداشت
    -بله؟
    -رضاهستم دکتررضاسعادت
    -بله بفرمایین داخل آقای دکتر
    رفتم داخل وای حیاطو عاشقه این حیاطم من البته هیچ شباهتی به حیاط نداره هامیشه گفت باغه یه باغ سرسبز وعالی خیلی قشنگه
    با تاب گرد مانند سفید دونفری حیاط وچراغاودرب وکناره های پنجره ی سفید
    -ندید پدید
    -ها؟
    -کوفت
    -چته؟
    -خیلی ندیده ای رضا طوری زل زدی به باغ که انگار تا حالا از اینا ندیدی
    -برو بابا
    -من باباتم؟
    -تو؟اه اه یه لحضه فکر کن این بشه بابایه من؟
    -خیلیم دلت بخواد
    مامان-بس کنین بچه ها باز شروع شد؟
    -به به سلام بر یکی یدونه خودم مامانه گلم
    مامان-سلام رسیدن بخیر
    در حال رفتن و بغل کردن مامان بودم
    ناگهان...
    ناگهان پرنده ای ناز برسر من حقیر خراب کاری کرد
    رضوان-آی دلم خنک شد
    رفتم داخل کفشامو در آوردم تا دمپایی بپوشم که پقی رفتم زمین
    ای خدا نیومده آبروم رفت حالا چه غلطی بکنم؟وای این رضوان مرد از خنده مامانمم که از خنده کبود شده ولی نمیخواد بروز بده گفتم:
    -مامان خودتو خالی کن کبود شدی
    اونم شروع کرد به خندیدن وا چرا اینا اینجورین من غلط کردم با خودم نمیخوام به مملکت خدمت کنم بر میگردم آلمان
    -اتاق من کجاست؟
    -اکرم خانم راهنماییت میکنن
    آهان پس این زنیکه همون اکرمه چه زن مهربونی به نظر میاد ...
    رفتم داخل یه اتاق بزرگ باتخت قرمز مشکی، آینه قدی قرمز ،پرده های قرمز ومشکی ،میزتحریر سیاه باصندلی قرمز،پاتختی سیاه وقرمز وبافرش سیاه باطرح های قرمز در کل زیبا بود یعنی عالی بود رفتم یه دوش سریع گرفتم وای یادم نره ساعتمو روی ۲بعد ازظهر تنظیم کنم که قرار دارم...
    روی تخت دراز کشیدم
    و به چیزایی که میخواستم رسیدم فکر کردم
    هه حالا یه متخصص مغزواعصاب بودم لقب دکتر داشتم
    دکتر رضا سعادت
    یادم نمیره چقدر تلاش کردم؟ چقدر درس خوندم ؟از بهترین های دانشگاهمون بودم بااین فکرا چشم هامو بستم...
    باصدای مزاحم چشمامو بازکردم بایاداوریقرار از جام بلند شدم و به سمت سرویس اتاقم رفتم بعدشستن صورتم اومدم بیرون و موهاموشونه وژل زدم اینبارم موهامو دادم بالا اینطوری چه تحفه ای شدما
    رفتم سریع سر کمدم ولباسایی که قبل از خواب مرتبشون کرده بودمو نگاه کردم
    چی بپوشم؟
    امم کت شلوار سیاه با پیراهن سفید؟نع فکر نمیکنم خوب باشه
    کت شلوارسفید با پیراهن طوسی و کفش طوسی؟آره خودشه
    *****
    از پله ها پایین اومدم وبه سمت مامان که روی مبل راحتی توی سالن نشسته میرم پیشونیشو میب.وسم وکنارش میشینم
    -مامان من دیگه برم کار دارم
    وای رضا ادبت تو حلقومت
    -باشه عزیزم
    -راستی میشه سویچ ماشینتون رو بدین
    -ماشین خواهرت بیشتر بهت میاد اونو چرا بر نمیداری؟
    من واقعا از بهزیستی نیومدم؟جان من؟
    -مامان میدین؟من آخه با ماشین این دختره برم؟
    -روی میزه
    -ممنون فعلا
    -خدانگهدارت
    از خونه خارج شدم به سمت پارکینگ حرکت کردم
    مادر منم منو کرد یه پا دختر اگه سوار اون ماشین میشدم خودمو میکشتم!(زبونتو قاز بگیر رضا)
    به ماشین مامان رسیدم ماشین خیلی خوبی بود یه سوزوکیه سیاه که از تمیزی برق میزد سوارش شدم و دنده عقب از پارکینگ خارج شدم وبه طرف آدرس حرکت کردم
    *****
    اوف بلاخره بعد هزار پرسوجو رسیدم
    واو چه بیمارستانی
    رفتم داخل به سمت پذیرش رفتم
    -سلام خانم،ببخشید اتاق مدیر عامل کجاست؟
    دختره بیچاره دوساعته زل زده به من!خو چیه؟
    -خانم؟
    همونطور تو بهت گفت
    -طبقه پنجم،سمت چپ ،اتاق سوم
    -ممنون
    رفتم سمت اسانسور وپقی زدم زیر خنده دختره یه طور نیگا میکرد که الانه بود قورتم بده دیگه داشت اشک چشام درمیومد سرمو بلند کردم خدا رو صدا بزنم که بادوربین مواجه شدم
    وای یاعلی
    این کجا بود اون وسط سرفه ام گرفت خودمو کنترل کردم چون به طبقه مذکور رسیدیم وایی رضا مذکور رو کی یاد گرفتی؟آخی چه زود بزرگ شدی خودتم نفهمیدی؟رضا چرا چرت میگی من هنوز جوونم مهلت دارم
    رفتم سالن سمت چپ یه چیزه محکم از پشت خوردبه من و پخش زمین شد برگشتم دیدم یه خانم دکتره خندم گرفت و خندیدم
    -آقای محترم جلوی پاتونو نگاه کنید
    ها؟دوباره خندیدم
    -خانم دکتر شما از پشت به من اثابت کردین
    -نه خیر
    بعدم رفت به همون اتاقه که نوشته بود مدیریت به منشی نگاه کردم که دوساعته زل زده به من
    ها؟چتونه؟وا؟
    -خانم ببخشید وقت ملاقات دارم
    چنان با عشوه گفت
    -اسمتون؟
    گفتم برم بزنم لت وپارش کنم
    -دکتررضا سعادت
    بعدم تلفنی هماهنگ کردودوباره با همون حالت چندش گفت
    -بفرمایید داخل
    رفتم داخل دیدم همون خانمه کنار میزه رئیسه نشسته وبه هم زل زدیم وا؟بیا برو بیرون دیگه!
    رئیس بلندشد گفت
    بفرمایید جناب دکتر رضاسعادت
    -چشم،متشکرم
    رئیس دستشو به سمته دختره برد وگفت دخترم دکترای عمومی و انشجوی تخصص وهمکار شما ،دکترحنا عظیمی
    وای نه!منو اینهمه خوشبختی محال است
    **(حنا)**
    من با این همکارم؟وای نع
    بابا دستشو به صورت اشاره به پسره گرفت گفت
    -دخترم،جناب آقای دکتر رضا سعادت ،تازه از آلمان برگشتن و جزو بهترین های دانشگاهشون بودند
    جان من؟این؟بگو جان من؟آخه این بلد نیست بینیشو بالابکشه چطوری جزو بهت هاست؟حنا آخه تو روسنه نه؟(حنا آخه به توچه؟)
    بعد بابا گفت آقای دکتر اتاق معاینه تون رو حناجان بهتون نشون میدن با حقوق هم که به تفاهم رسیدیم
    رضا-بله
    آخه من چرا اینقدر مظلومم؟ چرا اینقدر پاسوزم؟
    ناسلامتی متخصص این مملکتم اه اه
    با تمام رک بودن و رعایت ادب که بابای محترم تشرنزنه گفتم
    -خوب بفرماییدآقای دکترراهنماییتون کنم
    بابا-راستی آقای دکتر اگه مشکلی یاکاری ندارید لطفا از الان کارتونو شروع کنید
    رضا-مشکلی نیست جناب
    بعدم باهم از اتاق خارج شدیم
    اه فکر کن منو این باهم یه بیمارو عمل کنیم؟عق نه
    از حد نگذریم پسره خوشتیپه ولی من به ظاهر اهمیتی قائل نیستم
    رسیدیم به اتاق آق دکیه
    -بیا اینم اتاقت
    -من واقعا با تو همکارم؟تو عقل تو کلته آخه تونسته باشی مغزواعصاب بخونی
    -هوووی توهین نکنا
    -برو باوا
    بعدم رفت داخل ودرش رو بست
     
    آخرین ویرایش: ‏27/8/17
    F.K, FATEMEH_R, Elif و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Faranak کاربر سایت کاربر سایت

    Faranak
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/17
    ارسال ها:
    19
    تشکر شده:
    84
    امتیاز:
    13
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریز
    پسره دلقک چه پررو هم بودا
    به سمته اتاق خودم رفتم که بغل اتاق همین پسره بود اه اه
    تلفن اتاق زنگید
    برداشتم
    -بله؟
    منشی-خانم دکتر بیماراتون منتظرن
    -بیان داخل
    وگذاشتم
    آخه حنا تو رو چه به دکتری؟اونم چی؟مغز واعصاب!
    *****
    آخ آخ که چقدر خسته شدم به ساعتم نگاه گردم یه ربع مونده بود شیفتم تموم بشه وسایل خودمو جمع کردم به طرف رخت آویزم رفتم مانتومو عوض کردم وچند تا کش وقوس به خودم دادم
    رفتم سمته در که همزمان بامن این پسره ی دکیه دلقک هم خارج شد رفتم به سمت منشی
    منشی-خسته نباشین خانم دکتر
    -متشکرم
    حنا ادبت رو قربونش برم من
    منشی-آقای دکتر شما هم خسته نباشید
    رضا-ممنونم
    اه اه به این چرا اینطوری میگن آخه این لیاقت نداره من میشناسمش ایش
    رفتم سمت آسانسور که این دلقکه هم اومد نه پرسو جویی چیزی پارکینگ وزد
    -یه وخ نپرسی کجا میری ها
    -عه ؟امر دیگه میگه؟
    -رو مخم پیاده روی نکن
    -من موندم بیچاره بیمارات از دستت چی میکشن؟چاچا اخلاقتو؟یه پا هیتلر
    -زهرمار
    -سوسه ی مار
    -ماریه مولک
    -ماریه ماهی
    وای دیگه کلمه نیست چه خاکی به سرم کنم؟هویحنا خیت نشوها
    -درد بی درمان
    اینم خوب بود ولی نمیفهمم چیش خوب بود؟!!
    بعدم رسیدیم پارکینگ رفتم سمته ماشینم یه پرادوی سفید ولی زیاوتمیز
    این پسره هم وضعش خوبه ها سوزکیه خوشگلی داشت شالمو درست کردم نشستم تو ماشین وحرکت کردم توی راه انقدر خسته بودم که بلاخره خودمو تو دم در دیدم ولی از چیزی که دیدم نزدیک بود شاخ در بیارم رضا ماشینش جلوی در رضوان اینا بود رضوان دوست قدیمیه منه خیلی دختره خوبیه ولی از عروسک مروسک ورنگ های جیغ خوشش میاد نکنه این همبازی دوران بچگیمه؟رضا!!وای نه
    رضا به طرفم اومد گفت
    -تو اینجا چیکار داری؟چرا تعقیبم کردی؟
    جان؟من اینو تعقیب کنم؟مگه اینکه سرم عیب داشته باشه
    -هوی حرفه دهنتو بفهما!اینجا خونمونه آق دکیه معروف
    چند لحضه به فکر رفت و زیر لبش گفت
    -ای وای حنا؟!حنا!دوسته رضوان و همبازی قدیمی
    -بعله
    بعدم فرصت ندادم رفتم داخل خونه ماشینو بردم پارکینگ
    بیمارستان بس بود اینجا هم؟!!اه شانس ما دیگه معرکه اس کلا
    رفتم داخل مستقیم از پله ها بالا رفتم و به اتاق خودم رسیدم حوصله ی انالیز ندارم فعلا بزارین بخوابم خستم!!!
    *****
    امروز شیفت نیستم
    آخیش
    من و اینهمه خوشبختی محال است
    یه امروز با رضوان برم بیرون؟آره دیگه این بهتره بزار یه زنگی بزنم ببینم میاد اونو که یعنی حتما باید بیاد
    گوشیمو برداشتم شماره رضوان گرفتم
    بوق...بوق....بوق
    -جانم؟
    -جانمو درد
    -هوی حنا سلام کو؟
    -سلام
    -علیک
    -رضی؟
    -ها؟
    -من امروز شیفت نیستم میای بریم بیرون ؟
    -عه؟!ماهم داشتیم میرفتیم جلو درتون منتظرم
    بوق...بوق
    قطع کردم
    دختره ی دیوونه سربه هوا هیچ نگفت کی همراهشه وای خدا کنه این رضاهه نباشه
    رفتم سمت کمدم
    سوالی که هیچ بنی بشری از دختران نتوانستند پاسخ دهند
    چی بپوشم؟
    مانتو سیاه با کفش های پاشنه سه سانت پاپیون بزرگه سیاه با شلوار جین سرمه ای با شال سرمه ای و کیف سرمه
    رفتم سمت در بازش کردم
    به سمت بی ام و لوس دوست عزیزم رفتم پیاده شد یکنفر هم از سمت کمک راننده پیاده شد
    وای نه
    اینم؟؟
    رضوان-وعلیکم؟
    -سلام ،نکنه این دکی مکی هم میاد؟
    رضا-بله میام چطور؟
    -هه خوبه والا
    رضوان-هوی برو بشین دو ساعته منتظرت بودیما
    -خاعک
    -درد بشین
    رفتم نشستم
    حالا ما یه روز میخواستیم شاد باشیما زهی خیال باطل
    رضوان-کجا بریم بچه ها؟
    -هر جا فقط بریم که این چند روز حسابی بی خوابی و خستگی کشیدم
    رضوان -رضا تو بگو ،من از کجا بدونم کجا بریم؟
    رضا-حنا میشه یه چیزی بگم؟
    -ها؟(حنا ادبه مادرزایی ات تو حلقوم دشمنات)
    رضا-میشه با ماشین شما بریم
    آخی پسره چه ادب شد آورین آورین
    رضا-البته مامانم خونه نیس واسه همین
    اه ایش
    -اوکی
    رضوان-ماشینه من چشه رضاخان؟
    رضا-چش نیست؟
    رضوان-خفه
    پیاده شدم رفتم سمت پارکینگ ماشین رو روشن کردم و از پارکینگ خارج شدم رفتم جلوشون و سیگنال زدم که سوار شدن رضا عقب نشست رضوانم پیشه من
    -کجا برم؟
    رضا-خونه آق شجاع
    -بی مزه
    رضوان-بریم خرید چطوره؟
    -عالی در حد تیم ملی
    رضا-اوکی بریم
    راه افتادم سمت یه پاساژ خوب
    رضا-بر گشتنی من باید یه ماشین بخرم
    رضوان-حالا چی میخوای بخری؟
    رضا-پرشیا
    رضوان-امم خوبه
    -رسیدیما
    پیاده شدیم
    منو رضوان دست و دست باهم میرفتیم رضا هم کناره رضوان
    بیچاره رضا تک جنس پیش ما دوتا حقشه به من چع؟
     
    آخرین ویرایش: ‏27/8/17
    F.K, FATEMEH_R, Elif و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Faranak کاربر سایت کاربر سایت

    Faranak
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/17
    ارسال ها:
    19
    تشکر شده:
    84
    امتیاز:
    13
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریز
    همینطور داشتم از بین مغازه ها رد میشدم که یه مانتوی لی سرمه ای که از کمر به پایین چین های زیبایی داشت وبا یک کمر بند کلفت قهوه ای روشنی که داشت
    حنا توضیح دادنت تو حلقومه دشمنات همینطور که با خودم درگیری داشتم داخل مغازه شدم .
    روبه فروشندهه که یه پسر لوسه ننر بود با دیدنم یه لبخند چندش آوری که حاصل یک عمر تلاش به وقفه بود که به اینجا برسه ناخود آگاه با حالت تمسخر تمام گفتم
    ــ عوق
    پسره جلف ــ چیزی شد عیزم؟
    عیزم چه کوفتیه؟
    -آره یه چیزی عذیتم میکنه ناجور
    پسره جلف-چی گلم؟؟
    چه زود پسر خاله میشه‌!جلل جالیب!!
    -یه مردی دیدم تا دیدمش حالم خراب شد میدونی چرا؟!
    پسره جلف-چرا؟
    -الان یه آدم لوس اندر مامانی بیریخت در عین حال جلــــــف که آدم ازش چندشش میشه!
    جونه خودتون حال کردین؟؟!ها؟
    پسره جلف -امرتون؟
    -اون مانتوی لی رو بدین لطفا ولی درواقع وظیفتونـــــه
    بعـــــــــله
    این رضا کدوم گوریه؟چا چا اصلا من نمیدونم این چی داشت که بابام بع راحتی استخدامش کـــرداونم کوجاا؟ اه اه اصلا ولش این بحث رو نه باوا من اصلا نمیدونم باو منی که دختر رئیس بیمارستانم به سختـــی استخدام شدم ولی این پسره زرتی اومده استخدام شده
    پسره جلف-بفرمایید
    -میفرمایم نه پس میشنم رخ ماهتو میتماشایم
    میتماشایم چیه حنا ؟لغتنامه فارسی پر؟

    پسره جلف-پـــــررو
    -هستی
    پسره انگار چیزی نداش بگه
    -هاها ضایعه شدی
    پسره جلف-بی تربیت دیپلم ردی
    یه لحضه روح پزشکیم چراغ داد آغــــا من میخوام بحرفم
    -آقای کاملا نامحترم دکترای عمومـی هستم
    واو چه کیفی میده ها
    پسره ی جلف -زرت
    -درت
    وای ســــــوتی؟نه باوا اصـــــلا خوشم میاد ایش
    کارتمو دراوردم گرفتم جلوش
    -فکر کنم خودت سیکل هم نیستــــــــی

    مانتو رو از دستش کشیدم با نیشخند به طرف پررو رفتم لباس رو پوشیدم داشتم کمرشو میبستم که چشمم به آینه روبه روم افتاد واو چه قشنگ توتنم قالب شده
    لباس رو درآوردم رفتم بیرون روبه پسره گفتم
    ــ همین رو میبرم
    لباس رو حساب کردم رفتم بیرون دیدم رضاو رضوان واستادن بســـتنی میخورن آغــــا منم موخوام بی سوراا رفتم سمتشون و گفتم
    -آی الــــــهی کوفتتون بشـــــه الهی بمیرین...
    رضوان-درد خوب تو هم مثه یه آدم برو بخر نمیمیری کع
    -نه باس کوفتتون بشه
    رفتم داخل مغازه بستنی فروشی که یع مغازه کوچیک بود یه بستنی کاکائویی گرفتم اومدم پیششون شروعرکردم به خوردن آی کیــف میده جاتونم اصلا خالی نیست بستنیم که تموم شد راه افتادم سمته مغازه های کفش فروشیبعد گذشتن ازدوتا مغازه یه کفش لی اسپورت آل استار نظرم رو جلبید
    حنا اینم حرف زدنه که تو بلدی؟ خاعک عالم توسره دشمنات ناسلومتی دکــــتر این مملکتی
    رفتم داخل روبه فروشنده که یه خانم تقریبا سی و خورده ای ساله گفتم
    -میشه از اون کفش لی سایز... رو بدین
    -حتما عزیزم
    کفش رو آورد جلوی آینه که برای به اصطلاح پررو کفش گذاشته بودن پوشیدم رنگشم دقیقا میشه گفت با مانتوم یکی بود چه خوشمل میشه ها برم یه
    شلوار سفید و شال سفیدم بگیرم
    واو
    همین رو حساب کردم هم از کفشه خوشم اومده بود
    هم از مانتوهه از مغازه بیرون اومدم رفتم سمت شلوار و شال رو هم گرفتم دیگه خسته بودم گوشیمو درآوردم زنگیدم به رضوان
    -الو نکبت کوجایین
    -جلو ماشینت
    -اوکی اومدم
    -خیلی پرروییا
    -دییرم گلدیم«میگم اومدم»
    رفتم سمته ماشین که بیرون اینجا پارک کرده بودم
     
    آخرین ویرایش: ‏27/8/17
    F.K, FATEMEH_R, Elif و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. Faranak کاربر سایت کاربر سایت

    Faranak
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/17
    ارسال ها:
    19
    تشکر شده:
    84
    امتیاز:
    13
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریز
    از دور دیدمشون چون دیگه نزدیکشون شده بودم براشون بای بای کردم معلوم بود عصبانین اصلا به درک که عصبانین به من چع باو؟
    -سلام
    رضوان-درد مرض کوفته قلقلی
    رضا-معلومه تو کجایی؟گوشیتم که سایلنته
    -امون بدین باو بشینین بریم
    نشستیم توماشین یه آهنگ بی کلام گذاشتم همه توی سکوت فرو رفته بودن فقط من میترسم غرق بشن خدا کمکشون کنه
    سکوت و آرامششون رو بع هم زدم میدونم میدونم کــــــرم دارم
    -هاها هوهو قوقولی قوقو
    رضوان-خفلن«خفه شو»
    -خوب کــــــــردم
    رضا-حنا بزار بریم سفر آرامشیت جونه هر کی دوسش داری رضایت بده ننه
    -باشه پسرم برو خدا به همرات
    -راستی
    رضوان ورضا-اهه
    -اصلـــــا نمیگم به نفــــع خودتون بود ایـــــش
    رضا-بگو ببینیم حالا
    رضوان-خرنشو بگو
    -باشه حالا چون خیلی آدم با درک شعوریم میگم
    رضوان-کم هندونه بزار زیربغلت
    -واقعیته داشتم میگفتم میخوام ببرمتون یه رستوران و باغچه سنتی
    رضا-وظیفته
    بزار من تورو ضایعه کنم رضا
    -البته مهمونه رضا
    رضا-از خودت مایه بزار حنا
    -همین که گفتــــــم
    رضاــ باشه حالا جیغ نکش سرمون رفت
    -کجا رفت؟
    رضا-دردر
    -آهان بگو سوغاتی یادش نره وگرنه میکشمش
    رضا ــ پررو
    -هستی
    دیگه نتونست جواب بده منم خواستم یکم کـرم بریزم گفتم
    -هاها ضایعه شدی
    رضوان-اه بس کنید
    رفتم سمته رستوران ...
    باهم از ماشین پیاده شدیم وقتی رفتیم داخل هر دو شوکه شدن آخه واقعا جای زیبایی بود حالا بریم تو کاره توصیف
    همه جا گل وگیاه بود که از وسطش یه رود عبور میکردکه ماهی هایی درونش بودن و به جای میز صندلی فرش پهن کرده بودن روی چمن هاشون فوق العاده بودکنار فرش ها سماور های زغالی بودن
    مانتوی رضوان رو که دستش تو دسته رضا بود کشیدمش سمته پلی که وسط رود بود
    وسط رود هم دو تا فرش با فاصله های کوتاه بودن نشستیم
    صدای پرنده ها که بالای سرمون بودن
    واقعا به نظر منم زیبــــــا ست
    - هوی جماعت چی کوفت میکنین؟
    رضوان-من ماهیچه
    رضا-کوبیده و جوجه با برنج
    -منم ماهیچه +جوجه
    گارسون رو صدا کردم
    گارسون-سلام خوش اومدید چی میل دارید؟
    -سلام ممنون ۲تا ماهیچه ۲تا جوجه یدونه کوبیده بعلاوه سه تا برنج مخلفات هم کامل برای سه نفر
    رضوان-عجب جاییه

    رضا ـ آره
    رضوان ـ نمیدونستم با این خل بازیات از اینجاهاهم بلدی
    ـ شکسته نفسی میفرمایی اون که شخصیته خودته خــــــانم مهــــــندس
    رضوان ـ نه عزیزم شما لطف دارــــــی خـــــانم دکتر
    رضا ـ بســـــه
    من و رضوان ـ چشــــم آقای دکتـــــــر
    از هماهنگ بودنمون هر سه زدیم زیر خنده
    *****
    دینگ دینگ دینگ
    وای دوباره صبح شـــــد
    یاد دیروز افتادم که چقدری خوش گذشت بعد ناهار خوشمزه رفتیم یه پــــرشیا ی صفر سفید واس آق رضا خریدیم بلند شدم رفتم سمت سرویس بهداشتی وضو گرفتم و اومدم بیرون جلوی میز آرایشم نشستم موهام رو که سیاه بود و تا آرنجم میرسید شونه کردم وبستم به قیافه خودم نگاه کردم انصافا زیبابودم
    وای من چقده از خودم تعرف میکنم؟!!
    چشمای درشت سیاه که برق خاصی داشت با مژه های بلند و فر مانند بینی عروسکی که خدا دادی بود با لبای صورتی و ابرو های کشیده خوش فرم
    خداییش نظرتون چیه؟
    ماشاءالله بگین
    ای الهی کور شود هر آنکه نتواند بیند
    اه چقده حرف زدما !!
    بلند شدم سجاده امو پهن کردم و چادرسفیدمو انداختم سرم
    وشروع به راز و نیاز کردم...

    السلام و علیکم و رحمة الله و برکاته
    اللهم صلی علی محمد وآل محمد

    ها؟شماها چتونه؟چررا اینطوری شک زده این؟
    آهــــــا
    تعجب از نماز خوندنم
    این که وظیفمه
    بعد از جمع کردن چادر و سجاده ام لباسایی که دیروز خریده بودم رو پوشیدم به سمت آینه رفتم
    واو
    چه ناز شدم
    الان دلم میخواد بپرم خودمو ماچ کنم
    رفتم سمت وسایل آرایشیم یه برق لب زدم !
    همین!!!
    از پله ها رفتم پایین الـــــبته من همیشه از نرده ها بهره میبرم ولی اینبار لباسام زیادی تو تنم خوشمل بودن رفتم سمت میز آشپز خونه
    ـ سلام
     
    آخرین ویرایش: ‏27/8/17
    F.K, FATEMEH_R, Elif و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. Faranak کاربر سایت کاربر سایت

    Faranak
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/17
    ارسال ها:
    19
    تشکر شده:
    84
    امتیاز:
    13
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریز
    همگی ج رو دادن
    سینا-سلام خواهرکوچیکه
    -خودتی
    سینا-چی؟
    -کوچیک
    سینا -اوکی
    -قبول کــــردی؟!
    سینا-کوچیک ینی بچــــه بهتر از سی سـال سـنه والـــــا
    -آهـــــا
    آیــــدا -سینا تو نموخوای زن بگیری پیرمرد
    سینا-اولا صفت آخر جمله خودتی دوما باید فرد مورد نظرمو پیدا کنم سوما ... امم ..سوما هم که نداریم!!
    - کدومتون شیفتین عزیزان پزشک
    سینا-من
    آیدا-هـــــــوی منم هستم
    سینا-کسی جاتو تنگ نکرده
    آیدا-دهنم آسفالت شـد
    -منم هم که شیفتم مامان بابا شما ؟
    بابا -من جلسه دارم ظهر میام
    مامی-منم که با حافظه رنگینتون دیروز بیمارستان بودم
    خانواده ام تقریبا میشه گفت همشون پزشکن. جای تعجب نداره چون اکثرا پزشک ها توی بیمارستان عاشق میشن و میپسندن همدیگرو چون بیشتر اوقات بیمارستانن یا درمانگاه
    واو چه قدر فلسفی حرف زدما!!به جان خودم نه به جان شما ها یهویی اینهمه اومدن تو ذهنه معیوبم
    معیوب یه رازه ها
    پاشدم
    -خــــــوب کیا با من میان
    سینا-یه جوری جمع میبنده انگار یه ده نفر آدم اینجاس
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏24/9/17 ساعت 11:34
    F.K, FATEMEH_R و روشنک.ا از این پست تشکر کرده اند.
  9. Faranak کاربر سایت کاربر سایت

    Faranak
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏26/7/17
    ارسال ها:
    19
    تشکر شده:
    84
    امتیاز:
    13
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    تبریز
    - آخـــی عزیزم!ریاضیت ته کشیده؟به تعدادی که بیش از یک نفر باشد را جمع میبندیم
    سینا-خوب ریاضی دان بزرگ وار من باشما میام
    -نه قربون دستت همون خانـم دکتــر واسم کافیه
    سینا-خانــــــــــم دکتـــــــــــــــــر حنا عظیمــــــــــی بریم؟
    -آیدا تو هم که چتــــــری؟
    آیدا ــ آره عزیزم خیالت آهنه آهن
    -سینــــــــــــــــــا بریم آیــــــــــــــدا بریم
    همگی پاشیدم به سمته ماشینی که بابای عزیزم برام خریده بود رفتیم یه سال میشد داشتمش باریموت در ها رو بازیدم و پریدم پشت فرمون بچه هاهم نشستن به سمت بیمارستان راه افتادم توی راه حرف خاصی رد و بدل نشد بهتره بگم حرف نزدیم کلا به بیمارستان رسیده بودیم به سمت پارکینگ اختصاصی راه افتادم سینا و آیدا قبل از اینکه بزارن پارک کنم پریدن پایین منم طی عملیاتی مثلــــا ماهرانه ماشین رو پارکیدم به سمت رختکن رفتم مانتومو با مانتوی سفید پزشکی عوض کردم یه مقنعه سیاه هم سرم کردم کیف پزشکیه مخصوصم رو برداشتم به سمت اتاقم رفتم باید میرفتم اورژانس
    فاصله زیاد بااتاقم نداشت گوشی طبیم رو از گردنم آویزون کردم مهرم رو گزاشتم تو جیبم خودکار م روهم برداشتم اونم رفت پیشه مهرم در رو باز کردم و به سمته اورژانس رفتم
    اول از همه رفتم پیش یه دختره حدودا۷-۸ساله
    -سلام خاله
    دختر ــ سل... ام
    ــ دختر گلمون چرا حالش بد شده
    دختر ــ هیچی فقط دیروز که خونه مامانی بودیم با بچه ها آب بازی کردیم فقط یکچولو زیاد نه ها
    -الان کجات درد میکنه
    هم زمان گوشیمم دراوردم به صدای قلبش و ریه هاش گوش میدادم گفت
    -خاله تو آمپول م میدی؟
    ــ اگه لازم باشه فقط اونم چندتا کوچولو
    ــ میدونی خاله... امم..راستش گوشم خیلی درد میکنه گلومم همینطور انگاری زخم شده
    یه آبسلانگ برداشتم و گلوش رو دیدم متاسفانه عفونت داشت
    منو باش چه دکترمدلی هم میحرفم
    گوش و تب و... رو هم چکاب کردم باید یدونه آمپول که آنتی بیوتیک بود با یه شیاف واسه تبش ویه شربت ضد سرفه و.... نوشتم به پرستار دادم بعد اینکه به پرستار دادم و پدرش هم ازم تشکریداومدم بیرن
    بایدچند تا مریض، هم میدیدم...
     
    F.K و روشنک.ا از این پست تشکر کرده اند.