Change

در حال تایپ رمان مجهول | رها.الف کاربر یک رمان

شروع موضوع توسط رها.الف ‏30/7/17 در انجمن تایپ رمان

  1. رها.الف کاربر سایت کاربر سایت

    رها.الف
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/17
    ارسال ها:
    66
    تشکر شده:
    202
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    کد رمان: 1060
    ناظر رمان :
    ARSAM


    ❣به نام خدایی که با او بودن هرگز تنها نبودن است❣

    نام نویسنده: رها.الف
    نام رمان: مجهول
    ژانر:عاشقانه،پلیسی،معمایی



    خلاصه: یک معادله با دو مجهول...
    یه معادله ی سخت که کار هر کسی نیست حل کردنش و به شخصی نیاز داره که صبر و شکیبایی مهم ترین خصوصیتش باشه...
    و اما دختر داستان...
    دختری با یه دنیای ساده و به دور از هیچ هیاهویی...
    دختری که همه ی تلاشش و کرده تا یه زندگی آروم برای خودش بسازه ولی ...
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏1/8/17
    تیام, F.K, فروغ ارکانی و 11 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. tromprat سرپرست تالار کتاب عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    tromprat
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏2/4/17
    ارسال ها:
    136
    تشکر شده:
    3,066
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]


    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

    ◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇

    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

    درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
    **تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

    دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

    و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

    به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

    ** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

    با تشکر تیم مدیریت یک رمان


     
    تیام, فروغ ارکانی, FATEMEH_R و 9 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. رها.الف کاربر سایت کاربر سایت

    رها.الف
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/17
    ارسال ها:
    66
    تشکر شده:
    202
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    مقدمه
    جایی خوانده بودم اسم و محل تولد و مادر و پدرمان را خودمان انتخاب نمی کنیم ولی راه زندگی مان را چرا...
    ولی امان از همان چیزی هایی که خودت انتخاب نمیکنی...
    انگار سرنوشت هم می گردد و می گردد و دقیقا همان چیزی هایی که دوست نداری برایت ردیف میکند،حالا قسمت خوب ماجرا آنجاست که وقتی کمی به شرایط عادت میکنی می آید و مثل گرد باد تمام چیزهای خوب زندگی ات را با خود می برد و تو بدون اینکه جرمی مرتکب شده باشی،محکوم می شوی به صبر با مدتی نا معلوم...
    خب صبر کردن هم سخت است؛صبر کردنی که نمی دانی آخرش منجر به آزادی است یا اعدام...
     
    تیام, F.K, فروغ ارکانی و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. رها.الف کاربر سایت کاربر سایت

    رها.الف
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/17
    ارسال ها:
    66
    تشکر شده:
    202
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    قسمت اول
    سرم را روی کتفش گذاشته و چشمانم را محکم روی فشار می دادم.دستانم را به دور کمرش پیچیده بود و او در جنگل با سرعت پیش می رفت.هراس از جنایتکارانی که در تعقیب مان بودند یک طرف و اولین تجربه موتور سواری آن هم در جنگل یک طرف.
    فریاد کشید:
    -می ترسی؟
    جواب دادم:
    -از این که هنوز زنده ام خوشحالم.
    سرعتش را بیشتر کرد و حرفی نزد.نمی دانستم به کجا می رود و چه نقشه ای در ذهن دارد اما امیدوارم بودم که نجات پیدا کنم.می توانستم جاده ای را از دور ببینم.
    پرسیدم:
    -چرا شلیک نمی کنن؟
    _ چون تو رو زنده می خوان
    _ چه نقشه ای داری؟
    _ اگه خیلی دقیق بخوام بگم هیچی.
    _ بابام چطوری منو به شما ها سپرده؟
    _ ناراحتی پیاده ات کنم؟
    عضلات شکمش را فشار میدهم و می گویم:
    -چرا بهت بر می خوره خب راست میگم دیگه.
    -ببخشید خانم من داشتم می رفتم تخم مرغ بیارم که یهو چهارتا پاترول با پونزده تا آدم اسلحه بدست می بینم تو جای من بودی چه نقشه ای جز فرار تو اون لحظه می کشیدی؟
    تمام مدت کلمات را با حرص و غضب بیان میکرد و میشد فهمید که چقدر از حرفم عصبانی شده است.
    چند ثانیه سکوت کردم و بعد گفتم:
    -داریم میرسیم به جاده.
    با اطمینان جواب داد:
    -اگه بمیرمم نمیزارم ببرنت.
    *********************
    روی مبل کنار زن داداشم،زینب،نشستم و گفتم:
    -خوشگل عمه چطوره؟
    زینب دستی روی شکم برامده اش کشید و گفت:
    -با توجه به لگدایی که میزنه حتما خوبه دیگه.
    خندیدم و شکمش را بوسیدم.از داخل ظرف میوه خوری پرتقالی برداشتم تا برایش پوست بکنم.
    - چند روز دیگه باید برید دکتر؟
    - هفته ی بعد،چطور حلما جون؟
    - گفتم اگه تنهایی من باهات بیام
    -تنها نیستم با امیرحسین میرم ولی اگه دوست داری می تونی بیای.
    امیر حسین برادر زینب بود.
    - نه دیگه حالا که ایشون همراهت هستن منم میرم یه دو سه تا کتابی که می خوام و بخرم
    - باشه عزیزم هر طور راحتی
    لبخندی زدم و و پیش دستی پرتقال را روی پایش گذاشتم و بعد به سمت اتاقم رفتم و در میان راه صدایش به گوشم رسید.
    - دستت درد نکنه
    صدایم را کمی بلند تر کردم و گفتم:خواهش میکنم
     
    تیام, F.K, FATEMEH_R و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. رها.الف کاربر سایت کاربر سایت

    رها.الف
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/17
    ارسال ها:
    66
    تشکر شده:
    202
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    قسمت دوم
    روی تختم نشستم و کتابم را باز کردم تا کمی هم به درس هایم برسم.همین طور که نگاهم به متن کتاب بود در ذهنم برنامه زندگی ام را مرور کردم.
    سه روز در هفته به دانشگاه می رفتم،آخر هفته ها مروری بر درس هایم داشتم و کمی هم به زن داداش عزیزم و برادرزاده در راهم می رسیدم.
    اگر هم خیلی وقت اضافه می آوردم با هم کلاسی و دوست صمیمیم غزل که دختری شاد و مهربان و با چهره ای شرقی بود به متر کردن خیابان ها می پرداختم.
    فکرم را روی درس متمرکز کردم و بعد از دو ساعت درس خواندن به کمک مادرم رفتم تا در انداختن سفره به او کمک کنم.
    پدرم سرهنگی به شدت وظیفه شناس و منظم بود به همین دلیل در خانواده مان رعایت نظم امری ضروری و از آن جایی که پدر در محل کارش به رعایت اصول و قوانین بسیار پایبند بود ناخودآگاه در خانه نیز رعایت قوانینی که پدر وضع کرده اجباری و سرپیچی از آنان باعث مجازات می شد.
    در یک کلام می توانم بگویم خانه مان بیشتر شبیه به پادگانی بود که فرمانده و رهبر آن تنها و تنها پدرم بود.
    یکی دیگر از دلایل جو رسمی خانه مان وجود فامیل پدری بود که اکثر پسران و مردانشان نظامی بودند و البته برادر بیست و هشت ساله ام نیز از قاعده مستثنی نبود.
    شاید تنها عضو سنت شکن این خانواده من بودم،کسی که نه به مشاغل نظامی علاقه ای داشت و نه به این اصول و قوانین سخت.با صدای مادرم از فکر بیرون آمدم.
    - دخترم در و باز کن
    در را به روی پدر و برادرم باز کردم و خوش آمد و خسته نباشیدی گفتم.بعد از خوردن شام همه دور هم جمع شدیم و یک ساعتی را دور هم گذراندیم سپس پدر اجازه صادر کرد تا هر کس به دنبال کار خودش برود.
    به اتاقم رفتم و بعد از چک کردن گوشی ام به چشمانم خواب را مهمان کردم.روز بعد به دانشگاه رفتم و هنگامی که وارد کلاس شدم کنار غزل جا گرفتم.
    -سلام عزیزم
    -سلام غزل چطوری؟
    -خوبم تو خوبی؟
    -فدات
    -جمعه چه کار داری؟
    -هیچی،بیکار
    -میگم اگه موافقی با سه چهار تا دخترا بریم لیزرتگ
    -چی چی؟
    -لیزر تگ حلما،یه چیزی شبیه پینت بال.
    با چشمانی گرد شده نگاهی به غزل انداختم که گفت:چشمای قهوه ای تو درشت نکن باور کن خیلی باحاله
    -بیخیال من و چه به این تفنگ بازیا
    -دیوانه ای دیگه،انقدر هیجان داره
    قبل از اینکه جوابی بدم استاد وارد کلاس شد و بعد از حضور غیاب شروع به درس دادن کرد.
     
    تیام, F.K, FATEMEH_R و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. رها.الف کاربر سایت کاربر سایت

    رها.الف
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/17
    ارسال ها:
    66
    تشکر شده:
    202
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    قسمت سوم
    بعد از اتمام کلاس به همراه غزل لیوانی چای نوشیدیم و دوباره در مورد لیزرتگ بحث کردیم.زیاد اهل کار های پرهیجان نبودم ولی اینبار حس عجیبی مرا به رفتن ترغیب میکرد.
    طبق خواسته ی غزل قرار شدپنجشنبه به همراه سه نفر از دوستانمان به محل لیزرتگ برویم.امروز دوشنبه بود و تا آخر هفته هنوز سه روز مانده بود.
    بعد از اتمام کلاس ها به خانه رفتم تا کمی از کارهای کلاس زبانم را انجام بدهم.از مقطع راهنمایی تا یکسال قبل از کنکور پیوسته به کلاس زبان انگلیسی رفتم ولی با سنگین شدن درس ها مجبور شدم زبان را کنار بگذارم و دوباره در بیست سالگی آن را شروع کنم؛فکر میکنم علاوه بر این دو سال اگر یکسال دیگر هم انگلیسی را ادامه بدهم بتوانم حداقل مدرکی معتبر و سودمند بگیرم.
    صبح روز بعد ساعت نه و نیم به سمت آموزشگاه زبان راه افتادم و بعد از دو ساعت که داشتم به خانه برمی گشتم متوجه شدم هوا کمی سرد تر شده است؛باز هم خدا را شکر که پاییز است و تابستان نیست چون به نظرم تحمل سرما خیلی بهتر است.
    وقتی به خانه رسیدم در کمال تعجب ديدم که پدر و برادرم در نشیمن نشسته اند و مادرم هم مضطرب کنارشان ایستاده است.با شگفتی سلام کردم و پرسیدم:
    -بابا مشکلی پیش اومده؟
    بابا نگاهی به مادر و حامد برادرم انداخت و گفت:
    -بشین تا صحبت کنیم.
    حامد اخم هایش را در هم کشید و گفت:
    -پدر خیلی این قضیه رو بزرگ نکنید،به نظرم الکی ترسیدی.
    پدر با خشم حرف حامد را قطع کرد و گفت:
    -من نترسیدم و این پرونده رو هم به هر قیمتی به اتمام می رسونم ولی این دلیل نمیشه که از خانواده ام محافظت نکنم مخصوصا وقتی دختر سر به هوایی مثل پریزاد و عروسی دارم که وظعیت خطرناکی داره.
    حامد که انگار تا کنون هیچ در فکر زینب نبود به ناگه در چهره اش نشانی از نگرانی ایجاد شد و آرام پاسخ داد:
    -حق با شماست.
     
    تیام, F.K, FATEMEH_R و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. رها.الف کاربر سایت کاربر سایت

    رها.الف
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/17
    ارسال ها:
    66
    تشکر شده:
    202
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    قسمت چهارم
    پدر بعد از لحظه ای سکوت گفت:
    -سال هاست که دارم به این کشور خدمت میکنم و شاهد بودم که چطوری مواد مخدر،جون و مال هم وطنانم رو مثل یک زالو مکیده،از همون روز اول کاریم قسم خوردم که هر وقت باند قاچاق مواد مخدری به پستم خورد به هر قیمتی نابودش کنم.بعد از سال ها تلاش به لطف خدا مدارک خیلی خوبی جمع آوری کردم که بتونم این باند رو دستگیر کنم و حالا خیلی به متلاشی شدن این باند نزدیکه!اما تهدیدم کردن...
    پدر نگاهی به هر من انداخت و ادامه داد:
    -اگر به جونم خودم تهدید میشدم اصلا برام مهم نبود،ولی وقتی تهدیدم میکنن به گرفتن جون جگر گوشه ام چطور می تونم نگران نباشم؟
    چشم های وحشت زده ام را به پدر دوختم و گفتم:
    -این پرونده رو بسپارید به کس دیگه ای خواهش میکنم بابا.
    -من مراقبتم دخترم.
    -نمیشه بابا نمیشه!اونا خطرناکن،اونا هیچی براشون مهم نیست،اونا نقطه ضعفی ندارن چون اونا خانواده ندارن،شما نمی تونید باهاشون مقابله کنید وگرنه اونا تک تک عزیزانتون رو ازتون میگیرند
    حامد به سمتم آمد و بغلم کرد.
    -اروم باش خواهری،اونا نمی تونن اذیتت کنن فقط محض احتیاط یکی از همکارا همیشه کنارت هست تا وقتی که این پرونده تموم بشه
    از حامد جدا شدم و گفتم:پس مامان چی؟زینب چی؟....بچت چی؟
    بابا:به احتمال زیاد یه نفرم جلو خونه میزاریم
    بلند شدم و با لرزشی که هنوز در صدایم مشخص بود گفتم:من بادیگارد نمی خوام،ترجیح میدم جونم و از دست بدم
    مامان:یعنی چی حلما؟جونتو می خوای بدی،جون منم می خوای بگیری؟
    به سمت اتاقم راه می افتم و میگم:
    -مامان این راهیه که بابا انتخاب کرده وگرنه من هیچ علاقه ای ندارم جونم و از دست بدم.
     
    تیام, F.K, FATEMEH_R و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. رها.الف کاربر سایت کاربر سایت

    رها.الف
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/17
    ارسال ها:
    66
    تشکر شده:
    202
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    قسمت پنجم
    امروز قرار است با غزل به لیزرتگ برویم.مانتو راحت و تیره ای به همراه شال سبکی پوشیدم تا راحت تر باشم.
    شلوار ورزشی طوسی ساده ام را به پا کردم و بعد از زدن رژ و ریمل و برداشتن کیفم از اتاق بیرون رفتم.
    از مامان خداحافظی کردم و وقتی وارد حیاط شدم حامد و مردی رو دیدم که به ماشینم تکیه زدند.
    بعد از سلام من حامد گفت:
    -ایشون همکار محترمم آقای محبی هستند.
    برای محبی سری تکان دادم و اظهار خوشبختی کردم.
    حامد:طبق حرفایی که دیروز زدیم قراره از امروز آقای محبی همراهت باشن عزیزم
    متعجب گفتم:حامد!
    -به نظر من بهتره سوار ماشین ایشون بشی ولی اگه می خوای هم می تونی با ماشین خودت بری ایشون با ماشین خودشون مراقبت هستن.
    -من با ماشین خودم میرم،چون می خوام برم دنبال دوستام.
    حامد:باشه،منم دیگه باید برم.
    خداحافظ آرومی گفتم و سوار ماشینم شدم.
    حامد هم در حین صحبت با همکارش بیرون رفت.نفس عمیقی کشیدم و بعد از روشن کردن ماشین به سمت خانه غزل راه افتادم.از آینه نگاهی به عقب کردم و متوجه شدم که محبی با پژو نقره ای به دنبالم است.
    ابرو هایم به هم گره خورد و دعا کردم هر چه زود تر این پرونده تمام شود.جلوی خانه ی غزل نگه داشتم و بعد از چند دقیقه غزل سوار ماشین شد.
    -سلام خانم خانما
    -سلام چطوری خوشگل؟
    -خوبم،مرسی که اومدی دنبالم
    سکوت کردم.فکرم درگیر پژو نقره ای است که چند متر عقب تر پارک شده.
    -کجایی حلما؟!روشن کن بریم
    غزل ناراحت ادامه میدهد:
    -چرا اخمویی؟نکنه دوست نداری بیای؟
    سری تکان دادم و به راه افتادم.
    -نه اتفاقا دوست دارم بیام ولی یه چیزی فکرم و مشغول کرده...
    -چی شده؟
    -اون پژو نقره ای که پشت مون هست.یکی از همکارای بابامه،برای امنیت بیشتر من گفته مراقبم باشه و این یعنی هر جا برم دنبالمه
    غزل چشمان گرد شده اش را به من دوخت و گفت:اوه اوه یعنی یکی می خواد تو رو بکشه؟
    چپ چپ نگاهش کردم و جواب دادم:
    -قضیه جنایی که نیست فقط واسه امنیت بیشتره.
    غزل:چه خوب!
    متعجب نگاهش کردم.
    -کجای این موضوع خوبه؟
    -الان هر جا بریم این مرد باهامون هست اونوقت می تونیم ادای آدمای مهم و در بیاریم.
    -خدا یه عقلی بهت بده انشاالله
    غزل خندید و گفت:باور کن خیلی خوش میگذره
    جلوی ساختمان لیزرتگ پارک کردم و گفتم:هنوز اشکش مانده غزل خانم
    محبی هم ماشینش را پارک کردو به طرف ما آمد
    -خانم سلحشور من داخل ماشینم هستم،این طوری فکر کنم شما هم راحت تر باشین
    -ممنونم
    -من شماره تون و از برادرتون گرفتم،رو گوشی تون یه تک میندازم،هر لحظه احساس خطر کردین کافیه یه زنگ کوچک به من بزنین
    -چشم،متشکرم،با اجازه
    وارد ساختمان شدیم.
     
    تیام, F.K, FATEMEH_R و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. رها.الف کاربر سایت کاربر سایت

    رها.الف
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/17
    ارسال ها:
    66
    تشکر شده:
    202
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    قسمت ششم
    غزل پول هر پنج نفرمان را حساب کرد تا ما بعدا با خودش حساب کنیم.
    پسر جوانی که مسئول آنجا بود به سمتمان آمد و گفت:بفرمایید داخل اتاق تا یه توضیحی بدم راجب بازی
    وقتی وارد اتاق شدیم یک گروه چهارنفره هم آنجا بود.
    بعد از این که چهار پسر توجه شان جلب شد مسئول آنجا شروع به صحبت کرد:این بازی معمولا با دو گروه چهار نفره یا پنج نفره جذاب تر هستش.همون طور که می بینید دو گروه آبی و قرمز داریم با ده جلیقه و اسلحه.
    بعد از برداشتن یکی از اسلحه ها ادامه داد:این دکمه ای که جلوی اسلحه هستش و همیشه باید برای تیراندازی نگه دارید یعنی اگه این و ول کنید تیراندازی نمیکنه،پس با یه دست این دکمه رو نگه میدارید که لیزر اسلحه روشن بشه و با دست دیگه ماشه رو،این مانیتور کوچیکی که رو دستگاه هست یکی تعداد تیر و جونتون رو نشون میده و یکی تعداد کسایی که بهشون تیر زدین.
    غزل کمی به من نزدیک شد و گفت:با اینا بازی کنیم روشون کم بشه؟
    سمیرا که یکی دیگر از همکلاسی هایمان بود گفت:آره بریم لوله شون کنیم
    آرام خندیدم و گفتم:الکی مثلا ما حریف چهار تا پسر میشیم
    یکی از پسر ها که قد کوتاه تری نسبت به سه نفر دیگر داشت کمی جلو آمد و گفت:سلام شما موافقید باهم بازی کنیم؟
    غزل:سلام آره فکر کنیم این طوری بهتر باشه
    ما پنج نفر جلیقه های گروه قرمز و چهار پسر جلیقه های گروه آبی را پوشیدند.
    مسئول:وقتی آهنگ و گذاشتم اول گروه آبی میره داخل،چند دقیقه بعد هم گروه قرمز فقط یه چیز دیگه وقتی تیر بخوره به سنسور های روی جلیقه،سنسور ها سبز میشن و تا سی ثانیه نمی تونید شلیک کنید.
    بعد از این که آهنگ شروع شد پسرها وارد شدند.
    چند دقیقه بعد هم ما داخل شدیم.
    این قدر تاریک بود که چشم چشم را نمی دید.
    در همان لحظه ها بود که دودی نیز از دستگاهی پخش شد.
    غزل با دست کمی دودها را کنار زد و گفت:گاز اشک آور زدن الان همه میمیریم
    با تفنگم به آرام به غزل ضربه زدم و گفتم:برو جلو اینقدر حرف نزن
    وارد جایی شدیم که شبیه اتاق بود البته در نداشت و یکی از دیوار های مقوایی مربعی تو خالی داشت که می توانستی بیرون را ببینی و از آنجا به دشمن شلیک کنی.
    ایستادم و گفتم:خب الان برنامه چیه؟اون چهار تا کجا رفتند
    سمیرا بلند گفت:بشینید بشینید
    همگی نشستیم.
    سمیرا کمی فکر کرد و گفت:من و آیلین،غزل و شیلا با هم میریم.حلما هم جلو میره و تا آخرین نفس می جنگیم
    به سمیرا نگاه کردم و گفتم:ههه شهید نشی باهوش
    بلند شدیم و همگی پشت سر هم راه افتادیم.
    هنوز مسافت زیادی نرفته بودیم که از فاصله دو سه متری در سمت چپ دو تا از پسر ها و در عقب هم دو پسر دیگر شروع به تیر اندازی کردند.
     
    تیام, F.K, FATEMEH_R و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. رها.الف کاربر سایت کاربر سایت

    رها.الف
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/7/17
    ارسال ها:
    66
    تشکر شده:
    202
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    قسمت هفتم
    هول شده هر کدام به طرفی رفتیم و سعی کردیم از دست شان فرار کنیم.
    گوشه ای رسیدم و شروع به استراحت کردم.
    فکر کنم بقیه بچه ها را گم کرده بودم.
    دور و اطرافم را نگاه کردم و دوباره شروع به حرکت کردم.
    بعد از رد کردن اتاقی به یه دو راهی رسیدم.
    در حالی که حواسم به یکی از راه ها بود شروع کردم به عقب عقب رفتن در یک مسیر دیگر.
    همین طور داشتم می رفتم که ناگهان چیزی بین دو کتفم خورد.
    -گیرت انداختم خانم کوچولو
    یکی از پسر ها دقیقا پشتم بود و سر اسلحه اش را بین دو کتفم گذاشته بود.
    -جان به جان آفرین تسلیم شو
    قبلا از این که حرف دیگری بزند سریع برگشتم و من هم اسلحه ام را بخاطر قد بلندش کمی بالا گرفتم روی سینه اش گذاشتم.
    با خوشحالی خندیدم و گفتم:حالا مساوی شدیم
    با نور های قرمز و آبی که از سنسور ها ساطع میشد می توانستم چهره پسر را ببینم.
    چشمان قهوه ایم را به چشمان عسلی خندانش دوخته بودم.
    یکی از ابرو های پرپشتش را بالا انداخت و گفت:بهتر نیست تسیلم بشی؟
    -من چشمام و می بندم شما فرار کن این طوری بهتره!
    -باشه قبول
    چشمانم را بستم و منتظر شدم تا پسر چشم عسلی دور شود.
    ناگهان جلیقه شروع به لرزیدن کرد.
    چشمانم را که باز کردم از رنگ سبز سنسور ها و صدای بلند خنده ی پسر چشم عسلی فهمیدم که به سمتم شلیک کرده است.
    بلند داد زدم:وایسا ببینم نامرد کجا میری؟
    شروع کردم به دویدن تا او را پیدا کنم ولی وقتی اتاق شدم سه پسر دیگر را دیدم که تفنگ هایشان را روی حالت رگبار گذاشته و پشت سر هم به من شلیک میکنند.
    می خواستم سریع برگردم که پسرچشم عسلی جلوی راهم قرار گرفت.
    آنقدر تیر خوردم تا سنسور ها خاموش و جانم تمام شد.
    ناراضی گفتم:چهار نفر به یه نفر خیلی نامردیه
    هر چهار پسر خندیدند و پسر چشم عسلی گفت:شما حلما هستی؟
    با تعجب گفتم:بله چطور؟
    پسر چشم عسلی:دوستاتون باختن و گفتن فقط حلما مونده که شما رو هم زدیم
    -فقط من مونده بودم؟!!!
    -بله
    سه پسر دیگر راه افتاند و من و پسر چشم عسلی هم پشت سرشان بیرون رفتیم.
    غزل و سمیرا هم زمان گفتند:باختیم؟
    به سمتشان رفتم وگفتم:نه انتظار داشتید یه نفری از پس این چهار تا بر بیام.
    پسرها به سمتمان آمدند و گفتند:بازی خیلی خوبی بود ممنون
    من هم با غیض جواب دادم:بازی بس جوانمردانه ای بود
    پسر چشم عسلی خندید و گفت:آخه شما خیلی قوی بودی ما نمی تونستیم تنهایی از پس شما بر بیایم.
    واقعا که مسخره می کرد!
    همگی خداحافظی کردیم و بعد از ساختمان خارج شدیم و هر کدام به سمت ماشین هایمان رفتیم.
    غزل:خیلی خوش گذشت،راستی تو یهو کجا غیبت زد؟
     
    تیام, F.K, FATEMEH_R و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.