• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان حقیقت معکوس | (FATEMEH_R (fara کاربر انجمن یک رمان

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#1
کد رمان :1061
ناظر رمان : Sima.81



به نام خدا

نام رمان : حقیقت معکوس
نام نویسنده : fara) FATEMEH_R)
ژانر : عاشقانه، اجتماعی، جنایی، پلیسی


خلاصه :
رمان در مورد دختریست به اسم آذر که در زندگی اش دو بار زخم خورده است. بعد از چند سال، جرقه ای آتش انتقام را در وجودش شعله ور می کند و باعث می شود حقیقت برایش آشکار شود، حقیقتی که برعکس تمام تصوراتش است و بر ملا شدنش یک زخم که از زخم های گذشته کاری تر است، به قلبش می زند؛ اما اکسیر عشق هر زخمی را مداوا می کند!


آذر : آتش، روشنایی
آناهیتا : بانوی پاک
پارسا : پاکدامن، پرهیزگار


 
آخرین ویرایش

tromprat

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
4/2/17
ارسال ها
134
لایک ها
3,208
امتیاز
93
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از ۱۵پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#3
بعد از اتمام رمان دارمکافات به این زودیا قصد نوشتن رمان جدید نداشتم؛ ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم و استارت سومین رمانمو هم زدم. از همه ی دوستان عزیزی که هر کدوم به طریقی کمکم کردن نهایت تشکر رو دارم.
فاطمه شیرشاهی عزیر که از ابتدا کنارم بود و هست.فاطمه۰۷۸ عزیز که با گفتن یه سری نکات ویراستاری کمکم کرد. آیین عزیز که با نقدا و نظراش کمکم کرد و بهم روحیه داد. رادمهر عزیز که به روش خودش مجبورم کرد تاپیک رمانو بزنم:at_wits_end: منم حتما به روش خودم تلافی خواهم کرد و ازش تشکر ویژه دارم؛ چون بیشتر از هر کسی واسه رمانم پشتم بود. :D

در ظاهر یه رمان با موضوع انتقامه که خب از نظر خیلیا کلیشه ایه؛ اما سعی کردم در رمانم علاوه بر انتقام به یه سری از معضلات اجتماعی اشاره کنم که بعضیاشون در ظاهر کم اهمیت هستن؛ اما زمانیکه بیشتر دقت کنید و‌ به عواقبشون فکر کنید، متوجه اهمیت انکار ناپذیرشون می شید‌ که بعضیاشون زمینه ی حوادث هیجان انگیز رمان رو هم فراهم می کنن.
هدفم اینه رمانم علاوه بر هیجان و جذابیت، آموزنده هم باشه.
امیدوارم در پایان رمان به هدفم برسم.


مقدمه :

آتش به تدریج جان می گیرد...
شعله ور می شود...
زبانه می کشد و سرانجام در یک لحظه... تنها در یک لحظه، همه چیز را نیست و نابود می کند و چیزی جز خاکستر برای نمایش قدرتش برجا نمی گذارد...
طبیعت آتش همین است... نابودی!
تنها یک استثنا وجود دارد... آتشی که می سوزاند و خاکستر می کند و از بطنش ققنوسی پدید می آید که هیچگاه رنگ نابودی به خود نمی بیند!
من همان ققنوسم که ثمره ی این آتشم...نابود نمی شوم؛ اما نابود می کنم منشا آتشی را که هر آنچه داشتم، نابود کرد!
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#4
***

آذر

چادر سیاه شب سلطه گرانه سراسر بیابان را در بر گرفته و مصرانه سعی در به رخ کشیدن چهره ی سیاهش را دارد؛ گویا تمام ستارگان را بلعیده! در این ظلمت تنها یک نقطه ی نورانی به چشم می خورد... نورانی و البته سوزان!
آتشی که هر لحظه شعله ورتر می شود و زبانه های سرکشش به آرامی، با ولعی که تمامی ندارد، هر آنچه در سر راهش قرار دارد، می سوزاند.
صدای جلز و ولز آتش که با زوزه ی گرگ ها آمیخته شده و قدرتش را فریاد می زند، به گوش می رسد و سکوت آن بیابان تاریک و مخوف را می شکند؛ باد نیز بر قدرتش افزوده و دود غلیظ آتش را بی رحمانه بر صورت بهت زده اش می کوبد و با نیشتری که بر چشمانش می زند، کم کم راه اشک هایش را باز می کند. سرانجام با فروکش کردن آتش که چیزی جز خاکستر از خود باقی نگذاشته بود و دیدن تلالوِ گردنبندی که همچون ستاره ای در انبوهی از تاریکی می درخشید، زانوانش سست می شود و فریادی که در گلو خفه کرده بود، در فضای مرده ی بیابان طنین انداز می شود.
با صدای جیغش که اینک سکوت مرگبار اتاقش را شکسته است، از خواب می پرد. این کابوس ها هیچگاه تمامی ندارد؛ حتی جلسات مشاوره و قرص های آرامبخشی هم که مصرف می کرد، نتوانسته بود به این کابوس ها و خاطرات تلخ که همچون بختک به سلول های خاکستری اش چسبیده بودند، خاتمه دهد.

نسیم ملایم پاییزی که نوازشگرانه پوست خیس از اشک و عرقش را لمس می کند، حرارتی را که تا مرز سوزاندن جگرش رسیده است، فرو می نشاند.
ندای روح بخش اذان، وادارش می کند تا از آن تخت منحوس که بر خلاف رنگ آرامش دهنده اش، ذره ای آرامش را از چشمانش دریغ می کند، دل بکند و بی توجه به صدای گوشخراش سمفونی ای که قلبش شروع به نواختنش کرده است، اتاقش را ترک کند. برای او که از نظر خودش تنهاترین آدم شهر است، تنها تکیه گاهش خداست و به راستی که چه تکیه گاه محکمی ست، برای او که حتی کسی را ندارد که به درد و دل هایش که سالهاست بر دلش سنگینی می کند، گوش دهد. با روشن کردن لامپ هال، ناخواسته نگاهش به سمت تابلوی دست سازِ یادگاری پدرعزیزش که جمله ی " الا بذکر الله تطمئن القلوب" روی آن نقش بسته است، کشیده می شود.
بعد از اقامه ی نماز، دوست ندارد آرامشی که در قلبش لانه کرده است، به واسطه ی کابوس های احتمالی پربکشد؛ بنابراین قید خواب را می زند و ترجیح می دهد چشمان سرخش، همچنان حسرت یک خواب راحت را به دوش بکشند.
با کنار رفتن پرده های حریر سفید که طرح های گلدوزی شده ی طلایی رنگی بر روی آن نگاشته شده است، آسمان گرگ و میش یکشنبه در مقابل چشمان سرخش، نمایان می شود و تنها صدای جاروی رفتگران و خش خش برگ ها، در سراسر این شهر عظیم به گوش می رسد. چقدر این صدا را دوست دارد.چشمانش را می بندد تا تمام وجودش گوش شود برای شنیدن صدای پاییز.
دلش می خواهد همانند گذشته ها، در پیاده روهایی که شاهد برگ ریزان پاییزی بودند، قدم بزند و از قصد، برگ های خشکی که روی زمین افتاده اند، زیر پایش لگد مال کند.همیشه این صدا حس خوبی را به وجودش تزریق می کرد و تمام حس های بد، از جمله ترس، استرس و حرص را از وجودش می زدود؛ اما این حس و تجربه ی خوب، تنها با وجود یک نفر برایش شیرین بود؛ یک نفر که...
با شنیدن صدای منحوس و کر کننده ی کلاغ ها، رشته ی افکارش پاره می شود. ناخواسته چشمانش را باز می کند و اخم روی پیشانی اش نقش می بندد. انگار همه چیز با او سر ناسازگاری دارد و به دنبال سلب آرامش اوست! بی خیال این افکار آزاردهنده، به طرف یخچال می رود. یخچالش همیشه پر است؛ اما نه برای خودش! یادش نمی آید تنهایی، یک وعده ی مفصل خورده باشد؛ اما هیچگاه برای مهمان کم نمی گذاشت. مهم ترین قانون زندگی اش؛ ناراحتی ها و غم ها فقط برای خودش است؛ چه در ظاهر، چه در باطن!
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#5
خانه ای 60 متری که بعد از، از دست دادن خانواده و خانه ی آرامشش، علی رغم تعصبات و مخالفت های پدربزرگش، با اعتماد و حمایت های عموی بزرگش و حقوق پدرش، توانسته بود بخرد.
مبل ها و دکور کرم قهوه ای که زمانی خودش، با ذوق سفارش داده بود و بعد از 5 سال، همچنان بدون تغییر مانده است.
آن حادثه چنان کمرشکن بود که دیگر با دیدن آنچه در گذشته او را سر ذوق می آورد؛ حتی دکور آبی و سفید رنگ اتاقش که انتخاب عزیزترین، عزیزش بود هم، هیچگاه حسی جز بی حسی ندارد! وقتی خودش که منشا این ذوق و اشتیاقش بود، دیگر نیست؛ انتخاب هایش چطور می تواند ذوق آور باشد؟!
تک فرزند بود و نازدانه ی خانواده و نوه ی ارشد حاج منصور فلاح.مادرش خانه دار و پدرش هم پلیس بود؛ سرتیپ احمد فلاح.
همه چیز عالی بود. یک زندگی آرام و بی دغدغه در کنار خانواده و دوست عزیزش که از بچگی با هم بزرگ شده بودند؛ اما یک طوفان سهمگین، به یکباره خانه ی آرامشش را ویران کرد.آتش کینه و نفرت گروهی جانی که خانه را به همراه پدر و مادرش سوزاند و در چند دقیقه، همه چیز دود شد. آتشی که فریاد کمک خواهیشان را در ازدحام و شلوغی شهر، برای همیشه خاموش کرد.لعنت بر آتشی که تنها کارش، خاموش کردن شمع وجود عزیزانش است که وجودشان، وجودش را گرم می کرد!
حالی که الآن دارد، کاملا برایش آشناست و با پوست وگوشتش عجین شده است.7 سال پیش هم که خانواده اش را در آن آتش سوزی به ظاهر تصادفی، از دست داد، همین حال را داشت. شکست و به زانو در آمد؛ اما یک نفر، تنها یک نفر دستش را گرفت و از دنیای نا امیدی و شکست، به سوی نور و امیدواری، هدایتش کرد. یک نفر که باعث شد بعد از یک ماه، بغضش از ته قلبش سر باز کند. یک نفر که مجبورش کرد از آن خانه ی سوخته که با خرابه فرقی نداشت، به خانه ای که الآن در آن سکونت دارد، نقل مکان کند. همچون ققنوس دوباره متولد شود و زندگی جدیدی را شروع کند؛ اما الآن چطور؟ کجاست کسی که فقط خاطراتش برایش مانده؟!
مانع سرازیر شدن اشک سمجی که گوشه ی چشمش جمع شده بود، نمی شود.چشمانش آزادند تا ببارند. بغضی که همچون سیب، در گلویش گیر کرده و راه نفسش را بسته است، اجازه ی خروج دارد. قلبش اجازه ی به زبان آوردن هر آنچه درونش تلنبار شده است را دارد. تمام این آزادی ها، فقط مخصوص زمانیست که تنهاست؛ فقط خودش و البته خدای خودش!
برای صبحانه به یک فنجان قهوه و بیسکوییت کفایت می کند.عصر شیفت است و باید ناهار را در بیمارستان بگذراند.
همزمان که عطر تلخ قهوه را استشمام می کند، به سمت میزچوبی و قهوه ای رنگ تلفن که در ضلع شرقی هال قرار دارد، می رود و بعد از نشستن بر روی مبل تک نفره ی کرم رنگی که کنارش قرار دارد، دکمه ی پیغامگیر را می زند.
_ سلام آذرجان... قربونت برم... خوبی؟ می دونی چقدر نگرانتم و دلم برات تنگ شده؟ این طرفا که نمی یای؛ حداقل یه زنگ که می تونی بزنی...یعنی اینقدر سرت شلوغه که حتی یه زنگم نمی زنی و ازمون خبری نمی گیری؟ با خودت نمی گی یه نفر اون سر کشور هست که نگرانته و...
صدای زنانه ای که به گوشش می رسد، همچون آبی ست بر آتشی که در وجودش شعله ور شده است و ذره ذره جگرش را می سوزاند و باعث می شود، گل لبخند بر لبش شکوفه بزند. دوباره مثل همیشه غر می زند و او سر مست می شود از نگرانی های مادرانه ای که از هزاران کیلومتر فاصله، خرجش می کند.
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#6

با شنیدن صدای مردانه ای که گوشی را از دستش گرفت، لبخندش پر رنگ تر می شود.
_ بسه دیگه زن! ... قرار بود اینطوری خبرشو بگیری؟
_ چی کار کنم؟!... نگرانشم!
_ از دست شما زنا!
صدایش را صاف می کند:
_ سلام دخترم، خوبی؟ کارات خوب پیش می ره؟ کم و کسری نداری؟ خدایی نکرده یادت نرفته که یه عموی خوشتیپ و مهربون و تودل برو، تو بجنورد داری؟ هر وقت اومدی، حتما یه زنگ بزن. منتظرم... خدافظ دخترم.
همیشه همینگونه است. در سخت ترین شرایط هم لحنش همین گونه آرام و دوستانه است. بعد از فوت پدر و مادرش، پدربزرگش اصرار داشت که به بجنورد بازگردد و درسش را همانجا ادامه دهد و با تصمیمش، مبنی بر خریدن یک خانه ی مستقل مخالفت کرد. از نظر او روا نبود که دختر مجرد تنها در یک خانه، آن هم در یک شهر غریب، زندگی کند؛ اما با حمایت ها و کمک های عمویش، توانست پدربزرگش را قانع کند و در حالیکه 20 سال داشت، در نزدیکی خانه قدیمیشان، یک آپارتمان کوچک بخرد، به درسش ادامه دهد و با حقوق ماهیانه ی پدرش که به حسابش واریز می شد، اموراتش را بگذراند. درتمام این شرایط یک نفر بود که وجودش باعث شد، این سختی ها به چشمش نیاید.
برای منحرف کردن ذهنش، یک قلُپ از قهوه ی داغش را می نوشد و به ساعت بزرگ طلایی رنگی که قاب چوبی و قهوه ای رنگش، با دکور کرم قهوه ای خانه، هماهنگی جالبی ایجاد کرده و به دیوار مقابلش نصب شده است، چشم می دوزد. ساعت6 صبح است و زمان مناسبی برای زنگ زدن نیست؛ بنابراین به سراغ پیغام بعدی می رود.
صدای غمگین و آشنایی که به گوشش می رسد، باعث می شود قهوه را روی میز عسلی بزرگی که مقابلش قرار دارد، بگذارد و قید نوشیدنش را بزند؛ انگار امروز همه چیز دست به دست هم داده اند تا روزش را زهرمار کنند.
_ سلام آذرجان خوبی؟ به گوشیت زنگ زدم، جواب ندادی. نگرانت شدم!
صدایش بغض آلود می شود:
_ نکنه تو هم مثل آناهیتا بری و تنهام بزاری؟! می دونی امروز چندمه؟!
نگاهی به موبایلش می اندازد. با دیدن علامت سکوت که بالای صفحه ی بزرگ موبایل جِی سِوِنَش خودنمایی می کند، لعنتی ای نثار خود و موبایل بی زبانش می کند که چرا موبایلش را چک نکرده!
_ خیلی دلم برات تنگ شده... هم تو... هم...
بغضی که به اندازه ی 5 سال برایش آشناست، مانع ادامه ی صحبتش می شود.
بعد از کمی مکث ادامه می دهد:
_ می خوام ببینمت. می دونی چند وقته به دیدنم نیومدی؟! منتظرم...خدافظ عزیزم.
این زن، تنها کسی ست که در این شهر هزار رنگ و غریب، برایش آشناست و تنها وجه اشتراکشان، درد مشترکیست که همچون خوره ای در مغز و قلبشان نفوذ کرده است و ذره ذره وجودشان را می خورد.
ترجیح می دهد به جای استراحت در اتاقی که دکور آبی و سفید رنگش، گول زننده است و وعده ی آرامشی دروغین را می دهد، بر روی مبل سه نفره ای که در سمت دیگر میز و ضلع غربی هال قرار دارد، دراز بکشد.
از تک پنجره ی بزرگی که درضلع شمالی هال قرار دارد، نگاهش به آسمان به خون نشسته ی شهر می افتد که رگه های طلایی و آبی رنگش، روشن شدن کامل هوا را مژده می دهد.
امروز باید به دیدنش برود. هر دو به این ملاقات نیاز دارند.
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#7
***


مقابل آینه ی قدی که کنار در نصب شده است، می ایستد و تیپش را از نظر می گذراند. شلوار لی دمپا با مانتوی مشکی که بلندی اش تا روی زانوانش است و شال زرشکی با رگه های مشکی که صورت سبزه اش را قاب گرفته است. طره ای از گندم زار موهایش را روی پیشانی اش ریخته است و تنها آرایشش
مداد چشمی ست که باعث خودنمایی بیشتر دریای چشمانش می شود و برق لبی که به لب های نسبتا کوچکش، نمایی برجسته می دهد.
طبق معمول غصه ها و ناراحتی هایش را پشت در می گذارد و پس از برداشتن کفش های پاشنه تختِ مشکی اش، ازخانه خارج می شود. با دیدن پیرزن واحد رو به رویی اش که همزمان با او از خانه اش خارج شده است، لبخندی جهت حفظ ظاهر می زند. عمویش تنها به خاطر حضور و اعتماد این پیرزن مهربان اجازه داده بود در این خانه ساکن شود.
_ سلام مریم جون، خوبید؟
با لبخند بی رمقی که پوست بی روح و چروکش را جمع می کند، پاسخش را می دهد:
_ سلام دختر گلم؛ شکر خوبم؛ بیمارستان می ری؟
_ نه؛ می رم دیدن یک دوست.
دستش را به روسری گل گلی اش می کشد و با دستمال سفید رنگ گلدوزی شده ای که در دست دارد، عرقی که روی پیشانی اش نشسته است، خشک می کند. آذر مشکوکانه جلو می رود و نجوا گرانه می گوید:
_ چی شده مریم جون؟ مشکلی پیش اومده؟
_ خیلی عجله داری؟
_ برای چی؟
_ برای رفتن به خونه ی دوستت.
نگرانی و دلهره بر قلبش چنبره می زند.
_ چی شده؟ لطفا باهام رک باشید.
لبخند خجولی می زند:
_ چیز مهمی نیست؛ وقتی اومدی، حرف می زنیم. دخترم ببخش که معطلت کردم.
اخم روی پیشانی اش نقش می بندد. از نظر او، یه جای کار می لنگد. قبل از اینکه پیرزن به خانه اش برگردد، دستش را می گیرد.
_ عجله ای برای رفتن ندارم؛ بهم بگید چی شده!

بعد چند ثانیه این دست آن دست کردن، جواب می دهد:
_ از دیشب که می خواستم بخوابم، دوباره درد استخوونام شروع شده. مسکنایی که دکتر برام نوشته بود، خوردم؛ ولی تاثیری نداشت و باید آمپول مسکنی که داشتم، می زدم؛ تا صبح با همین قرصا یه جوری سر کردم؛ ولی خب...
_ چرا به من یا بچه هاتون زنگ نزدین؟
لبخند بی جانی می زند تا غمی که در چشمان عسلی اش لانه کرده است، پنهان کند؛ اما برق اشکی که سعی در پس زدنش دارد، او را در مقابل آذر که خود با غم و اندوه عجین شده است، رسوا می کند.
به آرامی دستش را می گیرد و با ملایم ترین لحنی که از خود سراغ دارد، سکوت را می شکند:
_ عزیزم، چرا دیشب به خودم نگفتی؟
_ دیشب از بس خسته بودی، دلم نیومد اذیتت کنم. الانم نمی خوام به خاطر من...
آذر با کلافگی نفسی را که در سینه اش حبس شده بود، خارج می کند و بی توجه به ادامه ی حرف پیرزن، به داخل خانه هدایتش می کند و او را به سمت اتاق خوابش می برد. نگاهش را از صندوقچه ی بزرگ با نقش و نگار یک طاووس با رنگ های مختلف و قفل آهنیِ طلایی رنگش که با انعکاس انوار طلایی رنگ وارد شده ی خورشید، از تک پنجره ی اتاق، صحنه ی دل انگیزی را ایجاد کرده است، می گیرد و به سرعت او را روی تخت چوبی اش که در گوشه اتاق قرار دارد، می خواباند.
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#8

_ داروهاتون کجاست؟
با درد لب های کوچک و سرخش را می گشاید:
_ تو آشپزخونه، کشوی دوم.
بدون اتلاف وقت و هیچ گونه حرفی، به سمت آشپزخانه می رود.
آشپزخانه ی کوچکی که تنها یک پنجره ی کوچک دارد و دور تا دورش به استثنای محل هود که در بالای گاز قرار دارد، کابینت های سبز رنگ در اندازه های مختلف نصب شده است. میز ناهار خوری 6 نفره ای که در سمت مخالف گاز قرار دارد و با رومیزی پلاستیکی که طرح میوه های خوش رنگ تابستانی را دارد، پوشانده شده است. اپن در ورودی آشپزخانه قرار دارد و بالایش لامپ های رنگی کوچک که بیشتر جنبه ی تزئینی دارند، آویزان شده است.
به سمت کشوها که در پشت اُپن تعبیه شده اند، می رود و کشوی دوم را برای یافتن داروها زیر و رو می کند. الکل و پنبه را هم در همان کشو می یابد و به همراه وسایل مورد نیازش به اتاق مریم خانم باز می گردد.
با دیدن چهره ی درهم شده از دردش، قلبش فشرده می شود و برای چندمین بار فرزندان بی عاطفه ی این پیرزن را در دل ملامت می کند.
بعد از تزریق آمپول کمکش می کند تا راحت دراز بکشد.
با صدایی که اینک کمی آرامش به آن بازگشته است، می گوید:
_ خدا خیرت بده دخترم.
لبخند پرمهری می زند. گره روسری پبرزن را باز می کند و دستش را نوازشگرانه بر روی موهای حنا شده اش می کشد:
_ خواهش می کنم... اگه بازم مشکلی داشتین، در هر ساعت از شبانه روز، به خودم بگید.
چشمان اشک بارش را به نشانه ی "باشه" بر هم می نهد.
دستان پیرزن را با مهربانی در دستش می گیرد و پوست چروکش را نوازش می کند:
_ چرا گریه می کنید؟ خیلی درد دارید؟
با ناراحتی نفسش را خارج می کند و به قلبش اشاره می کند:
_ آره خیلی! دردی که تو قلبم دارم هیچ وقت تسکین پیدا نمی کنه.
منظورش را به درستی می فهمد و درکش می کند.
_ ای کاش بچه هام هم حداقل نصف تو عاطفه داشتن و برام وقت می ذاشتن!
ترجیح می دهد سکوت کند تا اجازه دهد خودش را خالی کند.
_ دیشب که به پسرم زنگ زدم، گفت تازه از سرکارش اومده و خسته ست، منم دلم براش سوخت و اصرار نکردم و گفتم فردا صبح بیاد؛ اما اون گفت فردا اول وقت، یه قرار داد مهم داره و نمی تونه بیاد. دخترمم هر وقت بهش زنگ می زنم مسافرت و مهمونیه یا کار داره.
با نوک انگشتانش اشک های پیرزن را که به پهنای صورتش سرازیر شده است، پاک می کند.
_ اگه همسر مرحومم خونه رو به اسمم نکرده بود، منو تو خونه ی سالمندان می ذاشتن... هیچ کس برای من وقت نداره!
جمله ی آخرش چنان سوزناک است که قلبش را بدرد می آورد و باعث می شود‌ نقاب بی تفاوتی اش را کنار بزند و به اشک هایش اجازه ی سرازیر شدن بدهد.
چه زمانه ی بدی ست! انسان چطور می تواند تا این حد بی عاطفه باشد و با مادرش که از بطنش متولد شده است اینگونه رفتار کند؟!
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#9
به ساعت مچی صفحه طلایی با دسته ی مشکی رنگش که با نگین های نقره ای تزئینن شده است، نگاهی می اندازد. ماشینش مدتی ست خراب شده است و در تعمیرگاه ست. اگر به آژانس زنگ بزند تا برایش ماشین بفرستند، دیر می شود؛ به ناچار باید کنار خیابان بایستد و آژانس بگیرد. با دیدن ماشین مشکی شاسی بلندی که برایش نور بالا می زند، اخم هایش در هم می رود و توجهی نشان نمی دهد. همیشه از ماشین های شاسی بلند متنفر بود. یکی از همین شاسی بلند ها دوست عزیزش را سوار کرد و سرانجام تبدیل به تابوتِ جسد سوخته اش شد و او را راهی دیار باقی کرد.
بعد از چند دقیقه انتظار، با دیدن پراید سفید رنگی که تابلوی آژانس نشاط بر روی سقفش خودنمایی می کند، دستش را بلند می کند.
همیشه از ماندن در ترافیک متنفر بود. بوی دود و هوای آلوده ی شهر حالش را بهم می زند؛ گویا ابرها هم با مردم این شهر قهر کرده اند و خیال باریدن ندارند. صدای کر کننده ی بوق ماشین هایی که راننده هایشان، فقط برای نشان دادن حرص و کلافگی شان که از این ترافیک سنگین نشات می گیرد، از آن استفاده می کنند و سلب آرامش دیگران ذره ای برایشان اهمیت ندارد، باعث می شود شیشه را بالا بکشد. چه روزها که این صداها، خواب را از چشمان بیماران می زداید و آزارشان می دهد!
نگاهش میخِ پسرک 7-8 ساله ای می شود که در این ساعت از روز، به جای کتاب و مداد، سیگار و آدامس در دست دارد و برای فروششان به هر دری می زند. لباس کهنه و کفش های پاره اش، خبر از زندگی نابسامانش و پوست تیره و آفتاب سوخته اش، خبر از کهنه کار بودنش می دهد. خدا می داند در پس این آدامس و سیگار، چه خلاف هایی این پسرک را درگیر کرده است یا خواهد کرد!
با دیدن در بزرگ شیری رنگ و ساختمان عمارت که بی شباهت به قصر نیست، از راننده می خواهد که توقف کند و بعد از حساب کردن کرایه از ماشین پیاده می شود.
چند ثانیه بعد از زدن دکمه ی آیفون، در باز می شود. با ورود به حیاط بزرگی که پیش رویش قرار دارد، از ماشین لامبورگینی سفیدی که جلوی در پارک شده است، می گذرد و به سمت راست که به وسیله ی 5 پله به استخر می رسد، می رود. با نگاه کردن به سمت دیگرِ استخر چشمانش به مرد کهنسالی می خورد که روی تابِ یک نفره نشسته است و بی هدف به غوطه ور شدن برگ درختان پاییزی، درون استخر خیره شده است و حسرتی چند ساله در نگاه خسته اش موج می زند که مقصرش خودش است؛ البته نه کامل؛ اما اگرهنگام ازدواج تک دخترش با جوانی که در حد خاندان اصیل و کارخانه و دارایی اش نبود، به جای طرد کردن دخترش کمی از تعصبات اشرافی اش کوتاه می آمد و زمانیکه وضعیت اسفناک زندگیشان را دید، به جای بی تفاوتی و سرد شدن، دست حمایتگرش را بر سرشان می کشید و بزرگواری اش را نشان می داد، اینگونه نمی شد که دختر مطلقه اش بعد از خلافکاری و اعتیاد همسرش، با خفت و خواری به خانه ی پدری اش بازگردد و آینه ی دقِ پدرش شود!
با وجود موهای یک دست سفید و چین و چروک هایی که بر صورتش نقش بسته است، باز هم همان صلابت گذشته را دارد؛ اما جز تعداد اندکی، از درون شکست خورده اش که هیچ بند زنی قادر به ترمیمش نیست، خبر ندارند.
به آرامی برای احوال پرسی به طرفش می رود. آریا مهر بزرگ با لبخندی که هزاران حسرت پشتش نهفته است، به احترامش از جا برمی خیزد. اگر در گذشته این لبخند را از خیلیا دریغ نمی کرد، حسرتی که اینک چاشنی لبخندش شده است، کامش را تلخ نمی کرد.
_ سلام دخترم، چه عجب بهمون سر زدی!
آذر لبخند شرمنده ای می زند:
_ سلام جناب آریامهر، راستش مشغله هام خیلی زیاده تا جایی که بعضی اوقات، حتی خودمو هم یادم می ره؛ بقیه که جای خود دارن!
_ تو که خودت بهتر می دونی، دلش فقط به دیدن تو خوشه، صبح تا شب گوشه ی اتاقش کز کرده. بیرون که می برمش تا چشمش به یک دختر هم سن و سال آناهیتا می افته، شروع می کنه به گریه کردن. هنوزم که هنوزه، نتونسته با نبودش کنار بیاد.
_ هیچ زمان داغ فرزند برای مادرش سرد نمی شه، فرقی هم نمی کنه که چطور مرده باشه!
جمله ی آخرش زهر دارد. خودش هم به خوبی این را می داند؛ اما نمی توانست به زبان نیاورد. این مرد می توانست مانع مرگ آناهیتا شود؛ اگر از تعصباتش کوتاه می آمد.
 
آخرین ویرایش

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
609
لایک ها
3,889
امتیاز
93
محل سکونت
پاریس کوچولو
#10

آریا مهر بزرگ با شنیدن این جمله با سرافکندگی سرش را پایین می اندازد. وقتی خودش هم قبول دارد که مقصر است، چه باید بگوید؟!
_ این روزا حالش بدتر از همیشه ست. هرسال نزدیک سالگرد آناهیتا این حال رو داره و هیچ کس جرعت نداره باهاش حرف بزنه؛ حتی من که پدرشم!... بعضی وقتا احساس می کنم از چشماش تنفر می باره؛ اما چون پدرشم، به زبون نمی یاره.
_ بهش حق نمی دین؟ هیچ پدر و مادری نمی تونه از فرزندش که از وجود خودشه، دل بکنه؛ حتی اگه اونی نباشه که می خوان!
دوباره یک جمله ی زهرآگین دیگر! سست شدن زانوان پیرمرد و کمک گرفتن از پایه ی تاب برای جلوگیری از سقوطش، دلش را به رحم می آورد.
_ حق می دم؛ اما کاری از دستم بر نمی یاد. زمان همه چیز رو درست می کنه.
تنها به پوزخندی در دلش کفایت می کند. دلش نمی آید بیشتر از این با نیش و کنایه هایش آزارش دهد. این پیرمرد هم در این 5 سال کم عذاب نکشیده است. سری به نشانه ی احترام تکان می دهد و وارد عمارت می شود.
با ورود به داخل عمارت، جهتِ یافتن شوکت خانم، خدمتکار عمارت، نگاهش را در سراسر پذیرایی می چرخاند. لوستر طلایی رنگ بزرگی در مرکز پذیرایی آویزان شده و انعکاس نور در بلورهای ریزی که در آن تعبیه شده است، چشم را نوازش می دهد. یک دست مبل سلطنتی 9 نفره در قسمت اصلی پذیرایی که معمولا مخصوص مهمان است، قرار دارد و میز ناهار خوری 20 نفره ای سمت دیگر پذیرایی قرار دارد و سفره ای براق با زمینه ی سفید که طرح گل های قرمز رنگی در حاشیه ی آن قرار دارد، روی آن پهن شده است. پرده های حریر سفید رنگی که با والون سبز رنگ و چین خورده بر روی پنجره ها نصب شده است، بر زیبایی سالن پذیرایی می افزاید.

با شنیدن صدای دمپایی پاشنه تخت شوکت خانم که شربت به دست، از پله ها پایین می آید، نگاهش را از تابلوی شیرغرانی که بین دو پنجره ی بزرگ، بر روی دیوار نصب شده است، می گیرد و به سمتش می رود. شوکت قدیمی ترین خدمتکار این عمارت است و از زمانیکه آریامهر بزرگ به همراه همسر مرحومش در این عمارت ساکن شدند، شوکت هم به عنوان خدمتکار در این عمارت استخدام شد. با یک دست لیوان شربت را نگه می دارد و با دست دیگرش روسری سرمه ای رنگش که حاشیه های نقره ای دارد و صورت گندمی اش را قاب گرفته است، مرتب می کند و موهای سیاهه رنگ شده اش که رگه هایی از سفیدی در آن به چشم می خورد، جمع می کند، سپس دستی به سارافن سرمه ای رنگش که یک پیراهن ساده ی نقره ای زیرش پوشیده است، می کشد.
_ سلام خانم جان، خوبید؟ نمی دونید چقدر خوش حالم که دوباره می بینمتون. خدا می دونه...
عادتش است. اگر رهایش کنی، تا شب همین طور یک بند حرف می زند. زن وراجی نیست؛ اما گاهی اوقات اختیار زبانش از دستش در می رود.
با لبخند خانمانه ای جواب می دهد؛ بلکه بتواند شوکت را که تخته گاز گرفته است، متوقف کند!
_ سلام شوکت خانم، شکر خوبم، شما چطورید؟
لب های سرخ و باریکش را برمی چیند و تمام ناراحتی اش را در چشمان سبزش که در ترکیب با ابروهای کمانی اش زیبایی اش دو چندان شده است، می ریزد:
_ هی خانم! می گذره!
با لحن ملایم و آرامی می پرسد:
_ چرا نگذره؟
با حسرت نگاهی به بالای پله ها می اندازد:
_ اگریک روز، فقط یک روز تو این خونه باشین، منظورمو متوجه می شید.
برای فهمیدن منظور شوکت یک روز هم زیاد است، همین چند دقیقه ای هم که پا به این عمارت مرده گذاشته است، کافی ست.
 
آخرین ویرایش
Similar threads Forum Replies Date
نقد توسط کاربران انجمن 3
رمان کامل شده کاربران 97
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 0