Change

رمان لیلی بی وفا | fateme078 کاربر انجمن یک رمان

شروع موضوع توسط FATEME078 ‏31/7/17 در انجمن رمان های درحال پیشرفت

?

قلم نویسنده و موضوع رمان در چه سطحی است؟

  1. خیلی خوب!

    10 رای
    66.7%
  2. خوب

    4 رای
    26.7%
  3. متوسط

    0 رای
    0.0%
  4. ضعیف!

    1 رای
    6.7%
  1. FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    FATEME078
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    5,029
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    کد رمان : 1063
    ناظر رمان: Hilda

    [​IMG]
    نام رمان: لیلی بی وفا
    نویسنده : fateme078
    ژانر : عاشقانه، اجتماعی
    خلاصه:
    ارغوان، دختر بزرگ خانواده ی مذهبی هدایت که نام نیک شان اعتبار تمام محله است، قرار است به زودی با پسر یکی از بزرگان ازدواج کند. همه چیز برای این مراسم آماده است که سر و کله ی فردی از گذشته ی پنهان ارغوان پیدا می شود. کسی که اگر آشکار شود...

    مقدمه :
    آری ... چرا نگویمت ای چشم آشنا
    من هستم آن عروس خیالات دیر پا
    من هستم آن زنی که سبک پا نهاده است
    بر گور سرد و خامُش لیلیِ بی وفا

    کاش تکنولوژی هیچگاه پیشرفت نمی کرد تا مجازی ها واقعی نمی شدند.

    مجازی بودنشان به کنار؛ علت آمدنشان را بچسب...
    هنگامی که تنهایی، هنگامی که روزگار بر وفق مرادت نیست و دوستان واقعی ات اهل تفریح نیستند و پدر و مادرت مخالف هر چیزی که تو را سر شوق آورد، می روی سراغ دنیایی به دور از واقعی ها، به دور از حقیقت و پر از دروغ...
    چرا واقعی ها را نه می شود درک شان کرد و نه می شود ترک شان کرد؟!
    حداقل مجازی ها را با خاموش کردن نت پر سرعتت برای همیشه محکوم به سکوت می کنی؛ اما با ظاهربینان همیشه در صحنه ی زندگی چه باید کرد؟!
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏18/9/17
    PaRIsA-R, فروغ ارکانی, Hilda و 18 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. PARISA_R مدیر سایت عضو کادر مدیریت مدیر سایت

    PARISA_R
    آنلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏28/3/17
    ارسال ها:
    173
    تشکر شده:
    2,058
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    اصفهان
    [​IMG]

    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

    ◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
    ♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
    ** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
    ♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


    درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
    **تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


    دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
    ✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿


    و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
    ●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●


    به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

    ** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

    با تشکر تیم مدیریت یک رمان
     
    PaRIsA-R, فروغ ارکانی, Hilda و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    FATEME078
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    5,029
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    باد های معتدل پاییزی که از حفره ی پنجره مربعی شکل، با آن پرده ی کرکره ایش -که همیشه ی خدا بالا بود و در تابستان آفتاب اش و در زمستان هوای تاریک و ابری اش داخل اتاق می شد- بادکنک ها را به تکان خوردن وا می داشت؛ بادکنک های طلایی دور تا دور پنجره ها قرار گرفته بودند و هر از گاهی یک کودک پنج- شش ساله می آمد و یکی از آن ها را به کودک هم سن و سالش هدیه می داد و می رفت سراغ بقیه آن ها. از عروس، عروس گفتن هایشان دلم قنج می رفت. خنده یک لحظه هم از لب هایم کنار نمی رفت. زنان فامیل و همسایه مدام دست می زدند و کل می کشیدند.
    مرد ها هم در حیاط، صلوات می فرستادند و به آقا جون تبریک می گفتند. تبریک هم داشت! وصلت با این خانواده، آرزوی هر پدری بود. همین ده دقیقه ی پیش" بله" را گفته بودم؛ اما خیلی زود از روی آن مبل مزین شده با گل های یاس و لاله و آن اکلیل های طلایی ای که روی آن نقش بسته بود، رفته بود.
    راضیه لبخند زنان روی صندلی داماد جا خوش کرد و گفت:
    - چه خانواده ی با اصالتی... کاش یکی هم بود ما رو می گرفت! به خدا جونم به لب رسید که یک خواستگار دکتر، مهندس داشته باشم، همه یا بقال بودند یا محتاج پول بابا!
    تک خندی زدم و با انگشت های بلند و استخوانی ام روسری ساتن صورتی اش را نوازش کردم و گفتم :
    - نگران نباش، همه که قرار نیست با پول و مقام و کار عالی خوشبخت بشن شاید قسمت تو اینه با یه بقال ازدواج کنی و باز هم خوشبخت بشی!
    پوز خند مسخره ای زد و با چشم غره از روی صندلی بلند شد.
    چه نامزدی با شکوهی! آن هم داخل خانه ی آقا بزرگ... کاش خودش هم زنده بود تا انقدر به من سرکوفت نمی زد همه ی دختر ها ازدواج می کنند؛ جز تو ! نیست زیادی آفتاب مهتاب ندیده ای و قد و بالایی هم نداری، همه فکر می کنند نهایت چهارده سال داری و به جای تو، ملیحه دوازده ساله را می برند!
    چه خوش خیال بودی آقا بزرگ؛ من و آفتاب مهتاب ندیده بودن؟
    مادرم با حرارت خاصی از خانه به حیاط می رفت و دوباره بر می گشت. می ترسید چیزی کم بیاید و آبرویمان جلوی مهمان ها و خانواده ی داماد برود.
    دختر های فامیل با چادر سفید نشسته بودند و با چشم هایی که داشتند من را درسته قورت می دادند، نگاهم می کردند.
    لبخندی تحویل شان دادم و دامن سفید بلندم را بلند کردم. چادر ساتن و نازک سفیدم را سر کرده و به طرف حیاط رفتم. حیاط از خانه هم بزرگ تر بود و همان طور دل باز تر !
    آدم دلش می خواست ساعت ها روی تخت هایی که دور تا دور حیاط چیده شده بودند، بنشیند یا حتی شب را صبح کند.
    با ورودم به حیاط همه شروع کردند به دست زدن. امیر، به محض بیرون آمدنم با پرستیژ خاص و آن کت و شلوار خوش دوخت مشکی و لباس سفیدش از صدر مجلس که کنار آقا جون و حاج آقا بود، بلند شد و به سمتم آمد. صورت اش بر افروخته بود و رگ های گردنش بیرون زده بود. نزدیکم شد. بدون آنکه
    دستم را بگیرد یا حتی نگاهی به صورت بزک دوزک شده ام بیاندازد، سر به زیر گفت :
    - ارغوان خانم اگه میشه برید داخل... خوب نیست با این ظاهر بیایید پیش این همه آقا !
    سرم را پایین انداختم. انگار قرار بود تا آخر عمرم با مرد های به شدت غیرتی رو به رو شوم. انگار مرد ها مالک زن ها هستند و باید تا آخر عمر از ملک شان محافظت کنند که نکند یک از خدا بی خبر تصاحب اش کند و خلاص! انگار قرار است تا ابد و دهر مهر خانواده ی حاج هدایت روی پیشانی من بخت برگشته خورده باشد.

    پرسشگرانه نگاهم می کند و با همان صدای مردانه و نسبتا کلفت اش می گوید:
    - ناراحت شدید؟ من واقعا معذرت می خوام.
    چقدر دوست داشتنی هستند کسانی که تا می بینند ناراحتی خودشان را مقصر می دانند و اعلام شرمساری می کنند.
    نگاهم به ریش نسبتا بلند و لب های پهن اش میافتد. با لبخندی مصنوعی می گویم :
    -مهم نیست... تقصیر شما نبود. ببخشید الان میرم داخل.
    همان موقع هر چه ناسزا بود، نثار خودم کردم که چرا نگفتم خوشم نمی آید کسی برایم تعیین تکلیف کند.
    در شیشه ای را باز کردم و زن ها دوباره شروع به کل کشیدن کردند.
    حالم گرفته بود، نه رقصی نه آهنگی. می شد گفت چه ختم قشنگی...!
    پس چرا قبل از دیپورت شدنم به خانه، فکر می کردم زیادی باشکوه است؟!
    مراسم عزا حداقل قران می خوانند و یکی حرف می زند؛ اما اینجا...
    مادرم چادرش را درآورد و نگاهی به من که به دیوار تکیه زده بودم کرد.
    با بی حوصلگی گفتم :
    -بله مامان جان، چرا این طوری نگام می کنید؟
    همان لحظه اولین دشمن هر تازه عروس هم سر رسید و با لبخند پهن اش دست روی شانه ام گذاشت :
    - عروس خانم ما چرا انقد بی حال شده؟ عروس گلم الان باید خوشحال ترین دختر این مجلس باشی ها...
    پوزخندی زدم و به شکم برآمده و صورت رنگ و رو رفته اش نگاه کردم و گفتم :
    -حق با شماست مادر جون، یه خرده خسته شدم.
    لعنت به تمام حرف های دلی که تبدیل به دروغ می شوند و بعد دیگر کسی نمی پرسد فلانی چرا این طوری شدی!
     
    آخرین ویرایش: ‏11/9/17
    PaRIsA-R, فروغ ارکانی, Hilda و 18 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    FATEME078
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    5,029
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    ملیحه با سارافن کرم و ساق ضخیم سفید رنگ اش که هیکل درشت اش را درشت تر نشان می داد به سمت مان آمد. نگاهی به چهره ی خسته ام انداخت و رو به مادر گفت :
    - مامان منم عروس شم خسته میشم؟
    دست اش را روی شانه ام گذاشت و با لودگی گفت :
    -ارغوان چرا نمیگی امیر آقا بیان بالا؟ یا اگه دوست داری خودت برو پایین.
    دست اش را کنار زدم و دوباره روی مبل سلطنتی ام که حالا در نظرم چیزی جز مبلی ساده نبود، نشستم.
    صدای دست زدن ها و کل کشیدن ها قطع شده بود و تمام چشم ها خیره به من بود.
    سرم را پایین انداختم که کسی از پشت در اتاق گفت :
    -یا الله... فاطمه خانم، من و حاج جواد و امیر خان می تونیم بیایم داخل؟
    بعد از چند دقیقه که خانم ها هول کرده بودند و بعضی هایشان دنبال چادر و وسایل شان می گشتند، داخل شدند.
    سرم را دوباره پایین انداختم که حاج جواد عبایش را روی بازو های برهنه ام انداخت و با محبت به منی که داشتم از شرمساری سرخ می شدم گفت :
    -چیزی شده دخترم؟ رو به راه نیستی سادات خانم.
    شنل ام را که روی زمین افتاده بود، برداشتم و عبای حاج آقا را پس دادم و در جواب گفتم :
    - چیزی نیست حاج آقا، کمی خسته شدم.
    با محبت لبخندی زد و با خوش رویی از کنارم بلند شد. آقا جون صدایم کرد و مجبور شدم از روی صندلی بلند شوم و به سمت اش بروم. در همان راه، امیر را دیدم که با پوزخند محوی به تماشای مادرش نشسته! انگار مادرش دخترک شانزده- هفده ساله است که دارد با نگاهش، قورت اش می دهد!
    - بله؟
    دستی به ریش های یک دست سفیدش کشید و گفت :
    - امشب حسابی آبرو مون رو بردی! بیرون خلوت شده اگه می خوای می تونی بری حیاط...
    در دل پوزخندی زدم و با گستاخی تمام به چشم های سرخ شده آقا جون خیره شدم.
    چقدر عالی! پدرم به امیر نگفته بود که چرا نگذاشتی دخترم بیاید به حیاط و حالا فکر کرده من حسابی ناراحتم و عقده ی حیاط رفتن پیدا کرده ام!
    بدون توجه به مهمان ها درب را گشودم و به سمت اولین تخت داخل حیاط رفتم. حیاط کاملا خالی شده بود و جز چند تا پسر جوان که آشنا بودند کس دیگری داخل حیاط نبود. مثل آن که مرد ها منتظر خانم هایشان بیرون خانه ایستاده بودند.
    پسر عمه طاهره به شانه ی علی رضا زد و من را نشان داد. یک لحظه خجالت کشیدم و خواستم برگردم اما هیچ دلیل موجه ای برای برگشتن پیدا نکردم. صندل ام را که پانزده سانت پاشنه داشت از پایم در آوردم و به پشتی روی تخت تکیه زدم.
    چند لحظه بعد، آن دو شروع به خندیدن کردند. دلم می خواست بروم و فریاد بزنم که به چه می خندید؟ اصلا شاید هم با من نبودند!
    ملیحه با سرعت و در حالی که سینه هایش تند تند تکان می خوردند و به سختی تنفس می کرد، به طرفم دوید و موبایلم را به دستم داد:
    - تلفن ات خودش رو کشت. کجایی تو ؟
    گوشی را از دست اش قاپیدم، ناشناس بود.
    -بله؟
    صدا قطع و وصل می شد و نمی گذاشت متوجه صحبت تماس گیرنده بشوم.
    -شادی کجایی؟
    نفسم به شماره افتاد. شادی دیگر که بود؟!
    -ببخشید آقا من شادی نیستم.
    تلفن را قطع کردم که امیر با اخم غلیظی که روی پیشانی بلند و خوش تراش اش بود به سمتم آمد. چپ چپ به پسر ها نگاه کرد که باعث شد آن ها هم به بیرون بروند. کم کم خانم ها هم یکی پس از دیگری با بوسه های آب دار و مضحک شان خانه را ترک کردند. حیاط کاملا خلوت شد و صدای زنگ خوردن گوشی ام به گوش امیر رسید. طوری رفتار کردم که انگار نه انگار چیزی شده و بعد از قطع تماس همان ناشناس، موبایلم را زیر دامن سفید چین دار و بلندم قایم کردم و با لبخند طوری که انگار همه چیز عالیه گفتم:
    - چیزی شده؟ بیا بشین!
    نگاه گذرایی به ملیحه کرد که باعث شد ملیحه به سرعت از ما دور شود.
    کنارم روی تختی که با فرش قرمز پوشانده شده بود و هر طرف اش پشتی زرشکی رنگ بود نشست :
    -ببینید نمی خوام ناراحت تون کنم. من ازتون خواستم نیاید داخل حیاط... خب الان خلوت بود و مشکلی نداشت. بعد هم من که می دونم از دست من ناراحت شدی اما دست خودم نیست! به هم جنس های شک دارم نه به شما! از اون پدر دختر بدی درنمیاد، میاد؟

    دست های یک دست و سفیدم را به رخ کشیدم :
    - گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟
    از آنکه برای اولین بار شعری درست و سر موقع به ذهنم خطور کرده بود، در پوست خودم نمی گنجیدم.
    - حق با شماست... میشه بپرسم کی پشت خط بود که جوابش رو ندادید؟!
     
    آخرین ویرایش: ‏11/9/17
    PaRIsA-R, فروغ ارکانی, Hilda و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    FATEME078
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    5,029
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    حس کنجکاوی بود یا شک نمی دانم. مهم این بود که من هم نمی دانستم ناشناس مورد نظر چه کسی هست و با فردی به نام شادی چه کار دارد.
    با پشت دست رژ قهوه ای ام را کم رنگ کردم :
    -نمی شناختم... اشتباه گرفته بود. برای همین سوال اومدید؟
    آخرین دکمه پیراهن اش را باز کرد تا کمی نفس بکشد.
    - آدمی که هیچ جای زندگیش خطا نرفته باشه هیچ وقت چیزی رو مخفی نمی کنه.
    من از چه می ترسیدم؟ من که خطا...
    نه، خطا کرده بودم! چرا خودم را گول بزنم من پل های پشت سرم را با اعتماد به غریبه ها خراب کرده بودم. اما خطای من در برابر خطاهایی که همه ساله روی این کره ی خاکی رخ می دهد، هیچ بود.
    - وا... چه حرف هایی میزنید شما. این مراسم نامزدی بود نه مراسم خطا کار شناخته شدن من!
    بلند شدم و به سمت در خانه حرکت کردم. خانه تقریبا آرام و خلوت بود.
    ***
    -سادات خانوم پاشو... پاشو ببین کی اومده.
    مژه های بلندم را به سختی بالا کشیدم و به چهره گشوده ی مادر نگاه کردم. با صدایی خفه گفتم:
    -مامان ساعت چنده؟ کی اومده؟
    خندید، از همان هایی که باید قاب گرفت و عکسش کرد.
    -ساعت هشت و نیم صبحه. سوری اومده برای تبریک و(صدایش را پایین می برد) دادن هدیه... اون هم چه هدیه ای... ببینی تعجب می کنی!

    سوری! می شد گفت اولین همدم زندگی من بود. پس از غریبه بودنم در جمع های خانوادگی او به عنوان هم کلاسی اول دبیرستانم که مشخص نبود از کجا پیدایش شده، شد بهترین دوست و خواهر و شاید مادرم. کسی که از همه چیزم خبر داشت.
    روی تخت نیم خیز شدم و دامن بلند مشکی ام را کامل روی پاهایم انداختم.
    سوری با چهره ی گندم گون و بینی عقابی و گونه های برجسته نزدیکم آمد و قهقهه زنان گفت:
    -لی لی لی لی... مبارکه عشقم! خدایی تو عروس شدی من نه. آخه این انصافه؟
    خندیدم. انگشتم را داخل چشمم کردم تا ته مانده ی مداد دیشب را بیرون بکشم.
    -انشاالله قسمت تو.
    مادرم بیرون رفت و سوری کنارم روی تخت جا خوش کرد. آرام گفت :
    -گاهی تنهایی شرف داره به ازدواج با منصب پدر.
    یه وقت هایی مجرد بودن سنگین تر از در آغوش گرفتن کسیه که هیچ علاقه ای بهش نداری... آدم تنها باشه و بهش بگن "ترشیده" خیلی بهتره تا پاش به دادگاه طلاق برسه برای فسخ رابطه ای که با حرف دیگران ساخته شده!
    می فهمیدم چه می گفت، او هم دلش گرفته بود. از بازی سرنوشتی که خدا برایمان ساخته بود. از دوستی با یک پسر نوزده ساله مجازی رسیده بودم به امیر فرهود! کسی که لب تر می کرد ده تا از آن نوزده ساله ها جلویش خم و راست می شدند. چرا ازدواج نمی کردم؟ کدام وعده ی مجازی به حقیقت می پیوست که این بپیوندد؟
    -یه زمان هایی هم شانس در خونه تو میزنه و کلید جلو پاته! دلت میگه الان حال ندارم از جام پاشم اما عقلت میگه بلند شو شاید کار واجبی داره. من حرف عقلم رو گوش دادم و شدم عروس این خانواده. خانواده ای که مثل ما فکر می کنن... مثل ما می پوشن... فرهنگ شون مثل ماست. من خواستم خوشبخت بشم. نه به حرف آقا جون بود نه مادرم، خودم خواستم عروس فرهودها بشم!
     
    آخرین ویرایش: ‏11/9/17
    PaRIsA-R, فروغ ارکانی, Hilda و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    FATEME078
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    5,029
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    سوری پوزخندی زد و روی تخت ولو شد. دکمه های مانتوی بلندش را باز کرد و از جیب مانتویش جعبه ای کادو پیچ شده درآورد و به دستم داد.
    - راضی به زحمت نبودیم.
    -نبودید یعنی تو و اون پسره یا خودت به تنهایی مایی؟!
    خندیدم و کنارش دراز کشیدم.
    -خب حالا... فکر کن من و عشقم!
    به پهلو خوابید و با چشم های درشت اش مرا نظاره کرد.
    -ارغوان، تا دیروز که یکی دیگه عشقت بود. چی شد نو که اومد به بازار کیوان میشه زشت و دل آزار؟ دیشب به گوشیم زنگ زد و آب پاکی رو ریخت رو سرمون... گفت اگه تا فردا جواب تماس هاش رو ندی با تراکتور از خونه هر دو مون رد میشه!
    با شیطنت به چشم های از کاسه بیرون زده من نگاه کرد و قهقهه زد.
    -وای موجود دو پا... تو چقدر ساده لوحی! آخه اون تراکتور داره یا خونه شما رو بلده؟
    مغزم سوت کشید. ساده لوح تر از خودم فقط خودم بودم. با من من گفتم :
    -آره... داره! یعنی سر این که با بچه های گروه... سر منطقه های تهران بحث مون شد من منطقه رو گفتم. از همه بد تر توی این منطقه همه آقاجون رو می شناسن. یعنی اگه بگه آقای هدایت کل منطقه بسیج میشن تا آدرس مون رو بدن! وای سوری من چقدر بدبختم.
    مثل برق گرفته ها نگاهم می کرد. با لحن پرسش گرانه ای گفت :
    -تو چه غلطی کردی؟ یعنی خاک بر سرت! حیف شبی که تو متولد شدی... دختره ی... استغفرالله.
    به چهره ی غمگینم نگاهی انداخت و بعد به آرامی و لحن پر از ترحمی گفت :
    -با هم درستش می کنیم... قول میدم که نذارم کیوان از قضیه ازدواجت بو ببره و اصلا خودم مخش رو میزنم! با خودم دوست بشه!
    -تو دیوانه ای دختر.
    از جیب دیگرش موبایلش را بیرون کشید و صفحه اینستاگرام اش را باز کرد.
    -اینو...
    بهت زده به عکس روی صفحه خیره شدم.
    -این رو کیوان گذاشته؟! یعنی عکس من و خودش رو؟! پیجش بازه یا بسته؟ وای سوری چه غلطی کردم به جای کتاب خونه با اون رفتم سینما ها!
    نزدیک بود اشکم دربیاید که گفت:
    -چه بی غیرت شده... من یه بار عکس تو رو گذاشتم و زیرش زدم بی اف اف! اومد گفت عکس زن من رو دیگه نذار! حالا ایناش هیچی کپشن رو داشته باش!
    زمزمه وار متن را خواندم.
    "ارغوان، شاخه ی هم خون جدا مانده ی من
    آسمان تو چه رنگ ست امروز ؟
    آفتابی ست هوا ٬
    یا گرفته ست هنوز ؟
    پ ن : عشقم کجایی دقیقا کجایی؟!"
    با مشت به سرم کوبیدم و گوشی سوری را قاپیدم.
     
    آخرین ویرایش: ‏11/9/17
    PaRIsA-R, فروغ ارکانی, Hilda و 15 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    FATEME078
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    5,029
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    در حالی که می خندید چشم هایش غم داشت و این ویژگی سوری بود. می خنداند اما هرگز از ته دلش نمی خندید.
    در حالی که کامنت های عکس را زیر و رو می کردم، سوری سوتی کشید و گفت :
    -برو بالایی...وایسا. به به می بینم که دوست ما هم برای آقای سابق تون کامنت گذاشته! اوف ببین چی گفته "عشقتون پایدار تا پای دار"... بذار زیرش کامنت بذارم عشق شون ته کشید اما متاسفانه ته دیگ اش ماکارانی بود و به ما نرسید!
    -الان وقت شوخیه؟! دیشب یه ناشناس مدام بهم زنگ می زد و می گفت شادی تویی؟... جلوی امیر آبروم رو برد.
    قیافه مسخره ای به خود گرفت و گوشی اش را از دست مشت شده ام بیرون کشید :
    -آبروت پیش خدا نره پیش امیر و کیوان و سوری و سکینه و بقیه بره... اصلا یه حدیث داریم که میگه خدایا تو ببخش من گناه می کنم! اما تو این حدیث ها رو باور نکن چون از خود درآوردیه. اون دنیا خدا یقه ات رو می گیره و طوری میزنه تو دهنت که از کرده ات پشیمون بشی انسان دو پا! شادی هم اگه یادت باشه اسم مستعار اینستات بود دروغگوی کم حافظه! راجع به قضیه ناشناس هم باید عرض کنم که کار کیوان بوده... میگی نه شماره رو بده من!
    موبایلم را از عسلی سورمه ای کنار تخت برداشتم و شماره ی ناشناس را آرام آرام برایش خواندم تا داخل گوشی خودش وارد کند. ناگهان گفت :
    -گرفت... بیا گرفت!
    بعد با آرامش و لحن با وقاری گفت :
    -الو... سلام از شرکت خدماتی استان گرگان تماس می گیرم. میشه بپرسم با چه عزیزی صحبت می کنم؟!
    ضربه محکمی حواله شانه اش کردم که تماس را روی بلندگو گذاشت.
    -سلام... ببخشید چه شرکت خدماتی ای؟ اولا مگه پیش شماره نهصد و دوازده برای گرگانه؟! دوما سوری جان از ارغوان خبری داری؟!
    سوری شروع به سرفه کردن کرد و تمام جد و آباد من را مورد عنایت قرار داد.
    -کیوون تویی؟ شماره جدیده؟
    صدای کیوان کلفت و گوش خراش شده بود. این همان صدایی بود که تا دیروز طنین انداز ترین صدای جهانم بود؟!
    -نه شماره دوستمه... منتظر تماس ارغوانم. آخه دیشب با این شماره بهش زنگ زدم. خونه شون شلوغ بود!
    -ارغوان سرما خورده نمی تونه صحبت کنه. عامل شلوغی هم فک و فامیل باباشن که ماشاالله انقدر زیادن برای تامین غذاشون باید هر چی تو یخچال هست بکشن بیرون... تازه هر چی دارن و ندارن رو می خورن این آدم خوار ها!
    چپ چپ نگاهش کردم. دهنش را برایم کج کرد و با گفتن جمله ی "خب مادرم داره صدام می کنه باید برم" گفت و گو را پایان بخشید.
     
    آخرین ویرایش: ‏11/9/17
    PaRIsA-R, فروغ ارکانی, Hilda و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    FATEME078
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    5,029
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    -سوری گند زدی!
    زبانش را بیرون آورد.
    -دختر بزرگ حاج آقا هدایت شده مفسد فی الارض! خواهرم حجابت بخوره تو سرت اون عکس ها چیه واسه کیوون فرستادی. نمیگی بعد از کات پخش می کنه!

    لب هایم آویزان شد. مانند چالش آب سرد، کیسه آبی روی سرم خالی شد و تمام مغزم را منجمد کرد.
    -نه... به خدا من فکر نمی کردم اینطوری بشه! من اون موقع هفده سالم بیشتر نبود، خب احمق بودم. فکر می کردم میشه مثل بقیه زندگی کرد... مثل سایر دوستام آزاد باشم. حتی به تو حسودی می کردم و دوست داشتم مثل تو خودم برم خرید... اصلا سوری من عوض شدم. دیگه نمی خوام مثل بقیه باشم... خیلی وقته دلم نمی خواد پیاده بیرون برم چون جامعه برام سیاه شده. انقدر سیاه و زشته که دلم نمی خواد یک لحظه هم تنها ببینمش! سوری می فهمی که چی میگم؟!
    لبخند کم رنگی روی لب هایش آمد؛ سپس در حالی که مشخص نبود لحن اش جدی هست یا نه گفت :
    -من همیشه دوست داشتم خانواده ام مثل شما ها باشن... فرزند طلاق بودم خره! از ترس پدر ناتنیم مجبور بودم ول تو کوچه ها بگردم... این آزادی نبود، اسارت خیابونی بود. اصلا آرامشی که تو خونه هست هیچ جای دنیا نیست. آغوش پدر رو تو آغوش هیچ مردی نمیشه پیدا کرد... من واسه خاطر کمبود محبتام صبح تا شب محتاج پسرای مردم شدم اما تو هر روز محبت دیدی.
    می دانستم زندگی سوری خلاف تصور همه که می کردند مرفه بی درد است پر از غم و رنج بود. سوری از سه سالگی به بعد دیگر پدرش را ندید! پدری که با زنی دیگر از ایران رفته بود و مادرش را برای همیشه ترک کرده بود.
    مادرم درب اتاق را باز کرد و رو به سوری گفت :
    - کادو رو باز کرد؟
    - نه خاله... بعدا باز می کنه.
    نگاه یخ بسته ام را به سمت جعبه انداختم و کادوی گل گلی اش را پاره کردم. یک گردنبند نقره که رویش اولین واژه ی اسم من و امیر کنار هم به انگلیسی حک شده بود.
    بوسه ای بر صورت جوش جوشی اش زدم و گفتم :
    -مرسی... خیلی دوستش دارم، خیلی.
    سوری تک خندی زد و بعد از بستن دکمه های مانتوی زرشکی اش از اتاق بیرون رفت.
    نگاهی به لپ تاپ روی میز تحریرم انداختم و به سمتش هجوم بردم. باید هر طور که بود تمام فایل های مربوط به کیوان را از بین می بردم نکند روزی امیر بخواهد چک شان کند!
     
    آخرین ویرایش: ‏11/9/17
    PaRIsA-R, فروغ ارکانی, زهرابهاروند و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    FATEME078
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    5,029
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    پیام های تلگرام را بار دیگر مرور کردم. پیام هایی که اسکرین شات هایشان در لپ تاپم جای داشت. از همان روز اول آشنایی و بعد تماس های تصویری و در آخر سینما.
    در گروه مجرد ها هم را پیدا کردیم. بر اثر یک تصادف، تصادف حرف ها. حرف هایمان یکی بود. مانند هم فکر می کردیم، او بیشتر می دانست و من کم تر. نفهمیدم از پیام های شخصی راجع به کنکور چطور به زندگی زناشویی رسیدیم. به عشقم گفتن و جانم شنیدن عادت کردیم و شدیم یک روح در دو بدن.
    روز اول آشناییمان مانند صاعقه از نظرم گذشت. ساعت هفت صبح یک روز بارانی، زمانی که قبل از رفتن به مدرسه تلفنم را چک می کردم و به پیام او رسیدم که گفته بود :
    "که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها!"
    و جوابی که با حالت خوابالویی به او دادم :
    -اشتباه فرستادی داداش... اینجا پی وی منه نه دوست دخترت!
    و پیامی که همان لحظه فرستاد و در دل گفتم "یار پسندید مرا"
    -برای تو بود اولین شانس زندگی من... دختری که مثل هیچ کس نیست!
    و چه ساده دل می دهیم به آدم های غریبه! من دل دادم اما هوسی گذرا بود. هوس عاشق شدن که دیگران تجربه اش کرده بودند و من نه.
    به سرعت تمام پیام ها را حذف کردم و بی توجه به پیامک هایی که روانه گوشی ام کرده بود؛ عکس هایی را که برایم فرستاده بود نظاره کردم.
    اولین عکسی که داد در کنار نوه خواهرش نشسته بود و لبخندی که دندان هایش را به خوبی هویدا می کرد نثار دوربین کرده بود.
    بعد از حذف تمام فایل ها چه صوتی و چه تصویری از اتاق بیرون رفتم.
    ملیحه با پیراهن سفید بلند به پشتی تکیه داده بود. می گفت که دوستان اش با تاپ و شلوارک جلوی پدرهایشان می گردند و او مجبور است به خاطر اعتقادات پدر این گونه خود را بپوشاند.
     
    آخرین ویرایش: ‏11/9/17
    PaRIsA-R, فروغ ارکانی, زهرابهاروند و 13 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. FATEME078 مدیر تالار ویرایش و بازبینی رمان ها عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    FATEME078
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏30/3/17
    ارسال ها:
    451
    تشکر شده:
    5,029
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    در حال حاضر هیچی:)
    محل سکونت:
    تهران
    دستی به موهای بلندم کشیدم و با حالت زاری گفتم :
    -چطوری کچل؟
    چشم های عسلی اش را ریز کرد و با اخم گفت :
    - موهام کوتاهه و قشنگ؛ اما کچل نیستم خانم محترم! کچل شوهرته که ولش کنی تمام موهاش می ریزه.
    مادرم از آشپزخانه چشم غره ای نثار ملیحه کرد و با تعریف و تمجید از دامادش خواست خانواده را بالا ببرد!
    - الهی من قربون این پسر با شخصیت و مومن برم... الهی دست به سنگ میزنه طلا بشه. چشمم کف پاش ماشاالله همه دختر ها آرزوی یه همچین شوهری رو دارن... دخترم سفید بخت شد. باید اسپند دود کنم! چشم حسوداش کور شه الهی.
    لبخندی زدم که ملیحه سوتی کشید و گفت :
    -خدا بده شانس! چال گونه اش رو ببین آخه... البته عمیق نیستا... اما خب بهتر از صاف بودنه و لپ داشتنه مثل من!
    بردن واژه ی چال کافی بود تا روحم به سینمای آن روز پرواز کند!
    "-چال می افتد کنار گونه ات وقتی تبسم می کنی
    نا مسلمان شهر را این چاله ویران کرده است.
    - وای کیوان هیس... تو رو خدا خجالت می کشم. اگه ببیننمون بدبخت میشم... پاشو برگردیم.
    و کیوان مطمئن در حال دید زدن نیم رخ من گفت :
    - ای جان جان بی من مرو! تو واقعا عاشق منی ارغوان؟!
    چادرم را جلو تر کشیدم تا گونه های سرخ شده ام را نبیند.
    -خب آره... اما اگه کسی ما رو باهم ببینه آقا جون زندم نمی ذاره!
    -نه... عاشق نیستی. عاشق که ترسو نمیشه... میشه؟!
    -اگه موضوع آبرو ی خانواده باشه آره عاشق هم ترسو میشه!
    و نگاه های سنگین اش که دیدن فیلم عاشقانه و درام را بر من زهر کرده بود. "
    -آبجی خانوم کجایی؟ حواست نیست چی میگما!
    با حالت استفهامی نگاهش کردم که جمله اش را دوباره تکرار کرد :
    -میگم یه زنگ بزن به شوهرت... صبح زنگ زد که در خواب ناز بودی!
    به سمت تلفن خانه قدم برداشتم و در حالی که طبق عادت با تلفن بی سیم راه می رفتم شماره ی امیر را گرفتم. با صدایی خشک و سرد پاسخ داد :
    -سلام... انتظار داشتم زود تر از این ها زنگ بزنی.
    خمیازه ای کشیدم و دستم را جلوی دهانم گرفتم.
    -ببخشید خواب بودم... خب کارم داشتی؟
    -ساعت پنج بعد از ظهر میام دنبالت... راس پنج دم در باش چون خیلی کار دارم.
    -خب برو به کارت برس... لباس عروس خریدن باشه برای یه وقت دیگه!
    پوفی کشید و گفت :
    -مقصر پدر منه که گفت یک ماه بعد از عقد عروسی بگیریم... آخه من نمی فهمم وقتی شناخت کافی نباشه ازدواج و مخلفات اش به چه دردی می خوره!
    روی نزدیک ترین مبل نشستم و پا رو پای انداختم.
    -برای شما هم که بد نمیشه زود تر به مراد دلت...
    نگذاشت حرفم را به پایان برسانم و با لحن سردی گفت :
    - مراد دل من چیه دختر خانم؟
    چه گندی زدم! در دل ناسزایی بار خود کردم و بعد از سکوت چند ثانیه ای گفتم :
    -شما من رو دوست دارید یا به خاطر خانواده هامون تن به این وصلت دادید؟!
    -پدر و مادرت هم دیگر رو دوست دارن؟ مادر و پدر من علاقه ای بهم دارن؟ خاله من و شوهرش عاشق هم هستن؟! یا تمام زوج های اطراف مون از عشق به ازدواج رسیدن؟ نه... حتی اگه عاشق هم باشن از یه جایی به بعد سرد شدن و تبدیل به عادت! همین شیرین و فرهاد اگه با هم ازدواج می کردند قصه ی دلدادگی شون هیچ وقت شهره ی عام و خاص نمی شد. چون از یه جایی به بعد اون ها عادت می کنند فقط هم رو تحمل کنند. و اما در جواب شما، دوست داشتن یا نداشتن من چیزی رو تغییر نمیده... چه بخواید چه نخواید ما هم مجبوریم هم رو تحمل کنیم و در نهایت به وجود هم عادت کنیم. خب خدانگهدار.
    تلفن را قطع کرد و من با تلفنی که کنار گوشم بود به یک نقطه از فرش دست بافت فیروزه ای خیره شدم. این بود زندگی مشترک که همه از خوبی هایش حرف می زدند؟
     
    آخرین ویرایش: ‏11/9/17
    PaRIsA-R, فروغ ارکانی, زهرابهاروند و 11 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.