• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

ویژه رمان خاتمه بهار | Elif کاربر انجمن یک رمان

Elif

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ادبیات
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,072
لایک ها
4,794
امتیاز
113
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#1
کد رمان: 1064
ناظر رمان: sima81



نام رمان: خاتمه بهار
نویسنده: Elif کاربر انجمن یک رمان
ژانر: عاشقانه-اجتماعی



خلاصه:
این داستان روایتگر زندگی پسری مزدیسنایست*، که به دلیل مشکلات روحی که در سن بیست سالگی -به‌خاطر مرگ مرموز خواهرش- برایش به وجود آمده، به مدت شش سال به سرزمین مادری‌اش، روسیه می‌رود. داستان از جایی شروع می‌شود که آراه به ایران بازمی‌گردد و زندگی جدیدی را شروع می‌کند. در این میان، عاشق دختری مسلمان می‌شود و این‌که او خبر ندارد که این دختر، همان طعمه پدرش برای یک بازی سراسر خطر و ریسک است.
***
*واژه عامیانه آن، زرتشتی است.
 
آخرین ویرایش

tromprat

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
4/2/17
ارسال ها
134
لایک ها
3,208
امتیاز
93
#2


نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**
دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.
** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **
با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Elif

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ادبیات
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,072
لایک ها
4,794
امتیاز
113
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#3
»مقدمه«
اَبرهای فروردین چقدر نبودنت را گریستند
اَز دلتنگی جان بر لب و خانه ی دلم سُوت و کُور
تو مثلِ هوا
آب
آفتاب
نیازِ منی

لیلی وار مجنونِ توام
عشق را دستِ کم نگیر
مگذار به اِنتهای زَوال برسم

صدای پای اُردیبهشت می آید
تو را به مهربانی بهار و
جانِ این شکوفه ها
به قداسَت باران
بیا...

بی بهانه دوستم بدار
بگذار در عشق سَربلند شویم
در این فصلِ عاشقی
مرا ببر به اُوج آغوشت
که خوشبختی همانجاست...
«باران قیصری»

#part_1
فصل اول
»رویارویی«
«چی؟ گم شدن؟ چه‌طور ممکنه خانوم! من اونا رو دادم دست شما.»
صدای منشی‌اش، حالا کمی دستپاچه می‌نمود:
«خانوم ببخشید. درسته؛ برگه‌ها رو دیروز دادین. منم رو میز گذاشتم‌ و الان نیستش.»
انگشتان کشیده‌اش را دور گوشی فشرد و نفس عمیقی کشید. چشمانش را به پوشه زرد رنگ روی میزش دوخت و با دست دیگرش مشغول بازی با گوشه‌اش شد. با آرام‌ترین لحن ممکن پاسخ داد:
«دوباره ترجمه می‌کنم میدم خدمتتون.»
صدای نفس آسوده‌ منشی‌اش از پشت تلفن،‌ لبخند محوی بر لبش آورد. تماس را قطع کرد و به صندلی تکیه داد.
لب تاپش را بست و کاغذی از دفتر فنری‌اش کند. مدادی برداشت و خواست دوباره شروع به ترجمه برگه‌هایی کند که منشی بی‌دقتشان گم کرده بود. روی کاغذ کار کردن را همیشه ترجیح می‌داد. هنوز کاغذش میزبان کلماتش نشده بودند که صدای در، نگاهش را به در متالیکی رنگ روبه رویش جلب کرد. مداد را روی کاغذ رها کرد و مقنعه‌اش را صاف کرد. سپس لبخندی مهمان صورتش کرد و گفت:
«بفرمایید.»
دستگیره نقره‌ای رنگ پایین آمد و کمی بعد، چهره شاد دارمان میان در ظاهر شد.
«سلام!»
لبخند بر لبانش وسعت گرفت و از جایش برخاست. به مانتوی یشمی رنگش دستی کشید و گفت:
«سلام دارمان. بیا تو.»
دارمان در را بست و با نگاهش سرتاسر اتاق را کاوید. از گلدان کنارش با گل‌های نرگس گرفته، تا پنجره سمت راستش با پرده‌های سفید و یشمی و میز کار مرتب بهار، که نشان از بانظم و حساس بودن صاحبش می‌داد. قدم‌هایش، صندلی‌های جلوی میز را نشانه گرفت. روی یکی از آن‌ها نشست و گفت:
«از اتاقت خوشت اومد؟»
بهار به پنجره اتاقش، که بیرونش به جز ریزگردها، چیز دیگری نبود چشم دوخت و گفت:
«البته! اتاق قشنگی انتخاب کردی. ولی یکم برای کار من بزرگ نیست؟»
دارمان نگاه تندی به بهار کرد و گفت:
«کاش می‌دونستی چه‌قدر عصبی میشم وقتی این‌جوری تعارف می‌کنی! دختر خوب شرکت مال مادرته این یک. دوما اتاق کوچک‌تر نداریم! این از کاری که میون این همه کار تو شرکت انتخاب کردی، حالا هم به این اتاق کوچیک خرده می‌گیری.»
بهار مدادش را برداشت و درحالی که در دستش تاب می‌داد، گفت:
«باشه دارمان. حالا دیگه این همه ناراحتی نمی‌خواد! من یه چیزی گفتم تموم شد!»
لحن آرام بهار، لحن کلام دارمان را نیز آرام‌تر کرد. در حالی که در کلامش اشتیاق موج می زد، گفت:
«حالا ببینم خانم کوچولو، کارات چجوری پیش میره؟»
بهار گفت:
«خب خوبه، بد نیست. یکم دیگه بگذره دیگه کلا راه میام. درضمن دارمان، ناظر و مترجم شغل کمی نیستا!»
سپس سرش را کمی به طرف راست خم کرد.
دارمان خندید و گفت:
«این عینک چیه گذاشتی؟»
بهار ناخودآگاه دستش را به سمت عینک مطالعه‌اش برد و تنظیمش کرد.
«عینک مطالعست.»
دارمان باز هم خندید و گفت:
«می‌دونم.»
مکثی کرد و ادامه داد:
«شبیه ته استکان چاییه. یا شایدم نعلبکی.»
بهار صاف روی صندلی نشست و گفت:
«بهم ابهت میده. شبیه مهندسا شدم.»
دارمان با سر تایید کرد و سپس پرسید:
« پدر جان کی برمی‌گرده؟»
«هنوز مشخص نیست. تا یه ماه دیگه شاید برگرده.»
دارمان به جعبه کوچک سنجاق‌ها خیره شد اما افکارش، پی تصمیمات جدیدش به پرواز درآمدند. فقط یک ماه دیگر فقط فاصله داشت با آن‌چه می‌خواست! انعکاس آن افکار زیبا و شیرینش، لبخندی شد که بی هوا بر لبانش نشست.
بهار که از این تغییر ناگهانی دارمان تعجب کرد، پرسید:
«چیزی شد دارمان؟»
دارمان سرش را به علامت نفی تکان داد. سپس از جایش برخاست. لبخندی زد و گفت:
«سعی کن زیاد خودت رو اذیت نکنی بهار. تو امانت بابات دست منی. ساعت هفت که کارات تموم شد برگه‌ها رو بیار اتاقم. خودم می‌رسونمت.»
بهار نیز از جایش برخاست و با لبخند تشکر کرد.
 
آخرین ویرایش

Elif

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ادبیات
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,072
لایک ها
4,794
امتیاز
113
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#4
#part_2
***
چمدانش را به دنبالش، روی کف سفید سالن کشید و از ساختمان فرودگاه خارج شد. بالاخره بعد از شش سال غربت، به میهن و زادگاهش بازگشته بود. مکثی کرد و‌ به فضای اطرافش خیره شد. هیاهوی مردم، دویدن بچه‌ها، فضای سبز روبه رویش و حتی آلودگی اهواز هم حالا به دلش می‌نشست. از اطرافش نگاه گرفت به سمت تاکسی که زن و مردی از آن پیاده شدند رفت، که بلافاصله مردی‌قد بلند و لاغر با سبیل‌های سیاه پرپشتش به کنارش آمد و تند تند گفت:
«سلام آقای سعادت. م...معذرت می‌خوام دیر کردم. بفرمایید از این طرف.»
و با دست به ماشینی که در آن نزدیکی‌ها بود، اشاره کرد. آراه کمی در آن مرد دقیق شد. برایش آشنا بود اما به‌خاطرش نمی‌آورد. بی‌واکنش مشغول وارسی تیپ رسمی‌اش بود.
مرد، دست برد تا چمدان را از دستش بگیرد که آراه دستش را عقب برد. مرد متعجب به چهره جدی خونسرد آراه خیره شد.
«من شما رو به جا نیاوردم! اطلاعی هم از اومدنتون نداشتم.»
مرد شک و تردید آراه را درک کرد و توضیح داد:
«من اسدی هستم آقا. پدرتون من رو فرستاد. اگه بخواین باهاشون تماس بگیرم تا مطمئن بشین.»
آراه کمی دیگر به مرد خیره ماند و سپس چمدانش را به دستش داد و جلوتر از او به سمت ماشین حرکت کرد.
در راه، فقط از پنجره به شهر نگاه کرد و آن‌جا بود که فهمید، چه‌قدر دلتنگ این شهر بوده! اما هنوز هم از یادش نرفته بود که چه‌قدر از آدم‌های این شهر دلگیر است، خصوصا پدرش! سعی کرد این افکار مزاحم را موقتا از ذهنش خارج کند، تا فعلا از تماشای زادگاهش لذت ببرد؛ اما تا به خودش آمد، ماشین از حرکت ایستاد. بلافاصله در را باز کرد و پیاده شد و روبه ‌روی خانه بزرگ و زیبایی ایستاد. این خانه، هیچ شباهتی به خانه‌ای نداشت که روزی ترکش کرده بود؛ اما همان بود و آن را از درخت محبوب و بزرگش تشخیص داد، که هنوز هم بزرگی و زیبایی‌اش چشمگیر بود!
این خانه و درخت و همه چیزش، برای مادرش بود و قدمتی چندین ساله داشت.
خانه‌ای قدیمی و سلطنتی مانند، که حالا به لطف پدرش، نمایی سفید داشت.
با صدای اسدی به سمتش بازگشت:
«آقا بفرمایید؛ پدرتون منتظرن.»
با تردید به سمت خانه قدم برداشت. انگار شک داشت که وارد آن خانه شود یا نه!
زنگ در را فشرد و طولی نکشید که زن جوان و زیبایی در را باز کرد و با ادای احترام، او را به خانه دعوت کرد.
وارد خانه شد و با راهنمایی زن جوان، به سمت نشیمن حرکت کرد. وارد سالن که شد، اولین چیزی که چشمش را زد، یک قاب عکس بزرگ با کناره‌های طلایی رنگی بود که به دیوار آویخته شده بود. به سمت قاب عکس رفت و جلوی آن ایستاد.
پدرش، مردی سبزه با موهای قهوه‌ای. مادرش، زنی زیبایی با پوست سفید، چشمانی چون دریا و موهایی طلایی‌ که هویت روسی‌اش را فاش می‌کردند. خودش، پسرکی با موهای روشن و چشمان آبی و خواهر کوچکش، آرایلی! کپی کوچک مادرش با آن موهای خرگوشی‌اش.
با به یاد آوردنش، چشمانش را با درد بر هم فشرد. دخترک زیبایی که قربانی کارهای پدرش شده بود و آراه هر چقدر می خواست فراموش کند، نمی‌توانست و هر بار تنفرش نسبت به پدرش بیش‌تر می‌شد.
صدای پدرش، طنین انداز شد و خلوت آراه را بر هم زد.
«به به ببین کی اینجاست! آراه سعادت! خوش اومدی.»
آراه چشمانش را از هم باز کرد و نفس عمیقی کشید. نباید جلوی این مرد از خود ضعف نشان می‌داد. به سمت پدرش برگشت و بدون این‌که تغییری در صورت بی‌احساسش بدهد، با انگشت شستش به پشت سرش اشاره کرد و گفت:
«اصلا احساس ناراحتی نمی‌کنی هر روز چشمت به این تابلو می‌خوره آقای مهبد سعادت؟»
مهبد کمی دستپاچه شد اما طوری رفتار کرد که انگار متوجه کنایه آراه نشده است. دستش را مانند آراه در جیب‌هایش گذاشت روی مبل دو نفره‌‌ای نشست.
«باید خسته باشی. بشین بگم برات قهوه بیارن.»
آراه نگاهش را از مهبد گرفت و به منظره پشت پنجره بزرگ سالن نگاه کرد و زیر لب گفت:
«من قهوه نمی‌خورم. یادتون رفته؟!»
مهبد زیر لب ”لعنتی“ای نثار خودش کرد. برنامه گذاشته بود تا دوباره دل پسرکش را به دست آورد، اما انگار همه چیز به آن راحتی نبود که فکرش را می کرد.
نگاهش را به آراه دوخت که در دست جیب‌هایش، جلو پنجره ایستاده بود. در این شش سال چقدر تغییر کرده بود! زمانی که رفت، یک پسر بیست سالهٔ زخم خورده و غمگین و شکسته بود؛ اما حالا مردی شده بود محکم و با صلابت و البته خیلی جذاب‌تر از قبل و این اعتراف مهبد باعث شد لبخندی بر لبش بنشیند. پسرش در این شش سال مرد شده بود.
از روی مبل بلند شد و به سمت آراه رفت. دستش را روی شانه‌هایش گذاشت و گفت:
«می‌دونی آراه این مدت خیلی دلم تنگ شده بود. آخه تو دنیا دیگه کسی جز تو برام نمونده!»
«ولی من این‌طور فکر نمی‌کنم.»
مکثی کرد و ادامه داد:
«تو منم نداری!»
آراه بسیار دقت می کرد کلماتش کنایه آمیز و تلخ نباشند، اما چکار می‌کرد که انگار به جای مغزش، دل دلخورش اختیار زبانش را بر عهده گرفته بود.
ادامه داد:
«در ضمن تو خودت خواستی تنها باشی!»
مهبد که فهمید موقعیت آراه به درد حرف زدن نمی خورد، کنار کشید و آراه رفت تا از سالن خارج شود.
مهبد گفت:
«نازچهر اتاقت رو نشونت می‌ده. اگه خواستی عوضش کن. راستی شام رو هستی دیگه؟»
آراه سرش را به نشانه نفی تکان داد و از نشیمن بزرگ و زیبای کرم و قهوه‌ای رنگشان خارج شد.
 
آخرین ویرایش

Elif

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ادبیات
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,072
لایک ها
4,794
امتیاز
113
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#5
#part_3
زن جوان که همان نازچهر باشد به سمتش آمد و گفت:
«آقا بفرمایید اتاقتون‌رو نشون بدم. آقای اسدی چمدونتون‌رو تو اتاقتون گذاشته.»
آراه با سر تأیید کرد و وارد اتاقی که نازچهر در طبقه دوم نشانش داده بود شد.
اتاق بزرگی بود با دکوراسیون سیاه و سفید.
از رنگش زیاد خوشش نیامد اما چاره ای جز قبول کردنش نداشت. تخت یک نفره‌ای قسمت بالایی اتاق بود و دور تر از آن کمد و یک میز توالت که پر از ادکلن بود.
روی تختش که نشست، صدای موبایلش بلند شد. آن را از جیبش بیرون آورد و با دیدن اسم هماوند، لبخندی بر لبش نقش بست. تماس را برقرار کرد و گوشی را روی بلندگو گذاشت.
صدای هماوند در فضای اتاق پیچید:
«الو آراه؟»
«بله؟»
«شنیدم برگشتی؟ باور کنم؟یا خالی بندیه؟»
لبخند بر لبانش، وسعت گرفت:
«چی؟ ایران؟ من الان تو مسکوم دیگه!»
به صورت محسوسی ذوق صدایش از بین رفت.
«واقعا؟! باشه. زنگ زدم به آندرو اون گفت! باید حدس می‌زدم خالی بسته. پسرهٔ احمق.»
آراه که دید هماوند واقعا باور کرده خنده‌اش گرفت و گفت:
«آقای زرنگ اگه ایران نبودم چرا باید خط ایرانم‌رو جواب بدم! در حالی که چند ماهه خاموشه!»
صدایی که از هماوند نشنید گفت:
«الو هماوند هستی؟»
هماوند با صدایی که در آن خنده موج می زد، گفت:
«آره بابا. خواستم تو فکر کنی گولت‌رو خوردم حال کنی بعد بزنم زیر ذوقت؛ که دیگه خودت دست به کار شدی.»
آراه سری تکان داد و گفت:
«باشه ولی خودت خری!»
«می‌گم اینا رو بیخیال. شب میای با هم بریم رستورانی چیزی؟»
آراه با این‌که حوصله‌اش را نداشت، اما به محض این‌که یادش آمد به پدرش چه گفته است، قبول کرد و تماس را پایان داد.
روی تخت دراز کشید و به روبه رویش، که ساعت بزرگی قرار داشت خیره شد. چشمانش دنباله رو پاندول ساعت شد و مدتی بعد، خواب ذهن آشفته و ناراحتش را به آغوش کشید.
 
آخرین ویرایش

Elif

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ادبیات
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,072
لایک ها
4,794
امتیاز
113
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#6
#part_4
به رستوران که رسیدند، آراه برای رفتن کمی تعلل کرد. انگار که پاهایش یاری نمی‌کردند.
نگاهی کلافه به هماوند انداخت که در حالی که سوییچ را در دستش می‌چرخاند و به ماشین تکیه داده بود، خیره به تابلو رستوران بود.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
«خوشت اومد؟ رستوران باکلاسیه‌ها!»
آراه حس کرد باید این رستوران و کلاسش را بر سر هماوند ویران کند، اما انعکاس آن همه خشم تنها اخم کوچکی بود که مهمان ابروانش شد.
نگاه از هماوند گرفت و به رستوران بزرگ و زیبای روبه‌رویش دوخت.
«از اینجا بریم. لطفا!»
هماوند بی‌توجه به عجزی که در صدای آراه بود، جلوتر راه افتاد و گفت:
«برو بابا بهتر از این رستوران تو اهواز پیدا نمی‌کنی!»
آراه ناچار به دنبال هماوند راه افتاد. وارد رستوران که شد، خدا را شکر گفت که حداقل فضای رستوران دیگر شباهتی به آن سال‌ها نداشت.
هماوند به سمت میزی در گوشه‌ترین قسمت رستوران رفت و آن‌جا نشست.
آراه جلو رفت و روبه‌رویش نشست.
یک میز سفید رنگ که گلدان کوچکی با گل‌های شقایق داشت.
هماوند دستی به موهایش کشید و رو به آراه گفت:
«خب داداش من. شش ساله رفتی خارج. بگو ببینم چیکارا کردی؟ اصلا تونستی یه دونه از اون خوشکلاش رو تور بزنی؟»
آراه نگاهش را به چشم هماوند دوخت و گفت:
«تو چرا همیشه تو فکر دختری؟ چیزهای مهم‌تری هم هستن!»
«آره. مثل ازدواج و تشکیل خونواده‌.»
آراه لبخند کجی زد و گفت:
«دخترا هم مثل تو برای ازدواج مشتاق نیستن! حداقل بروز نمی‌دن!»
هماوند سرش را کج کرد و گفت:
«داداش! ما ازین تعارفا داشتیم با هم؟!»
لودگی‌های هماوند، لبخند آراه را وسعت بخشید.
ناگهان توجهش جلب خنده‌های شاد میز بغلی‌شان شد. سرش را به سمت آن میز چرخاند و با دیدن چهار دختر جوان که آرام می‌خندیدند، لبخند روی لبش محو شد.
کمی دیگر با حسرت به آنها نگاه کرد و به سمت میز خودشان بازگشت.
هماوند متعجب از رفتار آراه، یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:
«چی شد یهو؟»
بعد سرش را کشید تا ببیند آراه به کجا نگاه می‌کرد، که با دیدن آن چند دختر، فهمید اوضاع از چه قرار است.
هماوند مثل همیشه، بی‌توجه به آن که حرفش چه آشوبی در دل آراه به پا می‌کند، گفت:
«آها اون دختر خانما رو دیدی یاد آرایلی افتادی؟ اگه الان زنده بود درست همسن این دخترا بود. درست می‌گم؟»
آراه که نمی‌خواست هماوند درد را از چشم‌هایش بخواند، خود را مشغول سفارش دادن کرد و هماوند که دید آراه این موضوع را نمی‌پسندد، بیخیال موضوع شد و خودش نیز مشغول سفارش دادن شد.
***
بهار متعجب به پچ پچ‌های دوستانش نگاه کرد و بعد با حالت اعتراض گفت:
«اِ بچه‌ها چه خبرتونه؟ خب اگه چیزی هست به منم بگید دیگه.»
بهارین خنده‌ای کرد و گفت:
«حتما چیزی نیست دیگه تو سفارشت‌رو بده.»
بهار نگاه تندی به بهارین کرد و گفت:
«من و تو توی‌ خونه که تنها می‌شیم!»
بهارین خنده بلندی کرد که اخم بهار بیشتر در هم رفت و گفت:
«بهارین لطفا آروم‌تر بخند!»
صدای اعتراض ماهک بلند شد:
- اِ بهار.خندیده مگه چی کار کرده.
- خنده مشکلی نداره نه خنده ای که توجه همه رو جلب کنه!
کلاله اخمی کرد و گفت:
- بهار چرا اینجوری می کنی.خب اومدیم خوش بگذرونیم.میخندیم کار بدیه؟
بهار پوفی کرد و گفت:
- بابا حرف منو بفهمین الان شبِ و ما چهار دختر تنها اینجوری بلندم بخندین دیگه انتظار دارین حاضرین چه فکری راجب ما بکنن.
بهارین شرمنده از کارش لب زیرینش را گاز گرفت.ماهک که خواست جو را عوض کند گفت:
- خب باشه الان زودتر غذاتونو بخورین.
بهار مشکوک نگاهی به همه آنها انداخت شروع کرد به خوردن ادامه غذایش. غذایشان که تمام شد ناگهان گارسون با یک کیک کوچک آمد و کیک را روی میز گذاشت و ماهک و بهارین وکلاله با صدای آرام آهنگ تولد مبارک را برای بهار خواندند. بهار که بی نهایت خوشحال بود خنده اش هم گرفته بود زیرا آن سه دختر ان قدر در سرو صدا نکردن دقت به خرج داده بودند که تنها صدایشان به میز بغلیشان به زور می رسید.
لبخندی شیرینی زد و گفت:
- ممنون بچه ها چرا زحمت کشیدین!
بهارین دستانش را به هم زد و گفت:
- قابل خواهر گلمو نداشت حالا یه آرزوی قشنگ بکن و شمعا رو فوت کن.
بهار چشمانش را بست. آرزوی سلامتی را برای همه اعضای خانواده و اطرافیانش کرد و دو شمعی را که عدد بیست و چهار را نشان می داد فوت کرد.
هر سه کف زدند و تولدش را تبریک گفتند.
بر روی میز بغلی اما فضای بدی حاکم بود. هماوند که پسر داییش را آورده بود که مثلا هوایش عوض شود به شدت به ذوقش خورده بود. به طرز عجیبی امشب همه چیز آراه را یاد آرایلی می انداخت. این رستوران، آن دختر ها و اتفاقا دختری که امشب بیست و چهار سالش می ‌شد. درست مثل آرایلی که هفته پیش اگر زنده بود باید تولد بیست و چهار سالگیش را جشن می گرفت.
 
آخرین ویرایش

Elif

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ادبیات
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,072
لایک ها
4,794
امتیاز
113
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#7
#part_5
آراه دستانش را به میز گرفت و از جایش برخاست. نگاهی به آن میز شاد و دخترک انداخت و بعد به سرعت رستوران را ترک کرد. به سمت ماشین هماوند رفت و سوارش شد.‌ در همین هنگام، هماوند نفس نفش زنان سوار ماشین شد.
معترض رو کرد به آراه که کلافه دستش را در موهایش فرو کرده بود و گفت:
«هیچ معلوم هست چته؟ بابا پسر فکر می کردم تو این شش سال آدم شده باشی، ولی همونی که هستی!»
آراه عصبی داد کشید:
«آره، آره من همونم! تغییری نکردم. هنوزم همون آراه زخم خورده‌ی بیچارم که چون توان مقابله با زندگی و بازی هاش رو نداشت، فرار کرد. فرار کرد و رفت. فکر کردی اونجا چه خبره! اونجام یه جایی مثل این‌جاست دیگه! تازه من اون‌جا غریبم بودم. فکر کردی روانشناس رفتم خوب شدم؟! نه یکی، دوتا، سه تا... نمی‌شه! نمی‌تونم فراموش کنم. فقط با کمک اونا کنارش گذاشتم تا با فکر کردن بهش، حالم بد نشه. همین. وگرنه فکر کردی فراموش می‌شه؟! زخمام خوب می‌شه؟! الانم که برگشتم به این خراب شده، دیگه نمی‌تونم خودم رو کنترل کنم می‌فهمی؟! چون اون‌جا حداقل خاطره‌ها رو یادم نمی‌آورد، اما این‌جا هر قسمتش من رو یادش می‌ندازه.»
هماوند دیگر حرفی برای گفتن نداشت.او که جای آراه نبود و نمی‌دانست که چه کشیده است این پسر. پس ترجیح داد سکوت کند. ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. کمی از رستوران که دور شد، آرام لب زد:
«کجا بریم آراه؟ من نمی‌خوام خونه برم.»
آراه کمی فکر می کند و به این نتیجه می رسد که الان تنها چیزی که می‌تواند آرامش کند، خواب است.
با صدایی آرام و خش دار می‌گوید:
«معذرت می‌خوام هماوند، ولی فکر کنم باید بخوابم. حالم خوب نیست.»
هماوند سری تکان می دهد و راهش را به سمت خانه داییش کج می‌کند.
ماشین را که نگه داشت، با دست مانع خروج آراه شد. آراه به سمتش برگشت.
هماوند نفس عمیقی کشید و رو به آراه گفت:
«عذر می‌خوام اگه شبت رو خراب کردم. خصوصا با حرف‌هام. می‌بخشی من رو؟»
آراه لبخند نیمه‌ای زد. هماوند همین بود.دائما شوخ و بی‌قید مثل بچه‌ها. و درست مثل بچه‌ها عصبانیت‌هایش نیز زودگذر، و حرف‌هایی که می‌زد از ته دل نبود! هماوند درست مانند بچه‌ها بود. پاک بود، با دل و روحی بزرگ. مگر می‌توانست تنها کسی که در زندگی برایش ارزش داشت را اذیت کند.
به زحمت لبخند دیگری زد و گفت:
«اره؛ درضمن تو که کار بدی نکردی و همه تلاشت رو برای خوشحال کردنم کردی. من باید ازت تشکر کنم؛ نه این‌که تو عذر خواهی!»
هماوند لبخندی زد و گفت:
«باشه پس یالا پیاده شو. خوابت می‌اومد مثلا.»
آراه خندید و از ماشین خارج شد و با کلیدی که امروز از نازچهر گرفته بود، وارد خانه شد.
صدای تلویزیون که از نشیمن آمد، ترجیح داد طوری به اتاقش برود که پدرش متوجه نشود؛ اما هنوز به پله سوم نرسیده بود که با صدای پدرش متوقف شد:
«زود اومدی!»
آراه ترجیح داد جواب ندهد چون حوصله بحث نداشت. سرد لب زد:
«خسته بودم. خوابم میاد!»
و همزمان با اتمام جمله‌اش، زود از پله‌ها بالا رفت و وارد اتاقش شد.
پنجره را باز کرد و جلویش ایستاد و به منظره روبه رویش نگاه کرد. منظره چندان خیره کننده‌ای نبود اما نسیم بهاری آنقدر لذت بخش بود که از پنجره دل نکند.
با خود گفت ”چیزهای کمی را دوست دارم و با آن‌ها ذوق زده می شوم اما مطمئنم بهار هم جزوشان است.“
نگاهی به تقویم اتاقش می‌اندازد: ”20فروردین.“
لبخندی بر لبش می‌نشیند.هنوز از بهار زیاد مانده!
***
آلارم گوشی‌اش را خاموش کرد و روی تختش نشست. چشم‌هایش را کمی با دست فشار داد و از جایش بلند شد.
آبی به دست و صورتش زد و لباس‌های اتو زده و رسمی‌اش را پوشید و به پایین رفت.
سر میز که رسید، نازچهر هول گفت:
«سلام آقا صبح بخیر. چای می‌خورید یا قهوه؟»
آراه دستش را به سمت نانی برد تا لقمه‌ای بگیرد، اما تا یادش اومد پول این نان از کجا می‌آید، دستش را پس کشید. با اخم گفت:
«از اون شیری که آورده بودم یه لیوان بده لطفا!»
نازچهر سریع اطاعت کرد و لیوانی شیر برایش ریخت.
آراه تشکر کرد و آن را سر کشید و با خود گفت، خوب شد حداقل دیروز برای خودش شیر خریده بود.
از جایش بلند شد و به سمت نشیمن رفت تا کیفش را بردارد که حرف‌های مردی توجهش را جلب کرد:
«بله‌ همین‌طوره. همسرش زن پولداریه و نصف سهام یکی از شرکت‌ها به نام اونه. دو تا دختر داره. فکر کنم یه بیست سه و بیست ساله‌ای باشن. خودش هم الان ایران نیست ولی فکر کنم به‌زودی برگرده. علاوه بر ما، به چند تا گردن کلفت دیگه هم بدهی داره. اون عملیات ناموفقش بدجوری همه چیزش‌رو بهم ریخته. به علاوه، کنار کشیدنش بدترین تصمیمش تو اون موقعیت بود.
صدای مهبد در گوشش پیچید:
«اطلاعاتت خوب بود. مسلما با داشتن یه خونواده، اون‌قدر احمق نیست که فرار کنه!»
 
آخرین ویرایش

Elif

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ادبیات
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,072
لایک ها
4,794
امتیاز
113
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#8
#part_6
آراه که از یواشکی گوش دادن خسته شده بود، وارد نشیمن شد. مهبد از دیدن ناگهانی آراه، به طور محسوسی هول شد. سرسری با آن مرد خداحافظی کرد و مرد از خانه خارج شد.
مهبد برای عوض کردن جو، گفت:
«کجا می‌ری؟»
آراه لبخند کجی بر لبش نشست. به‌دسته‌ مبلی تکیه داد و آرام گفت:
«هنوزم دست از این کارهای کثیف بر نداشتی؟»
مهبد کلافه گفت:
«چی میخوای بگی؟ این کار منه!»
آراه لبخند کجش را تمدید کرد. با سردی نگاهش کرد و گفت:
«می دونم کارته. ولی به خونوادشون کاری نداشته باش! حداقل دخترا و زناشون.»
کنایه آراه خنجری می شود و تا اعماق وجودش رسوخ می کند.
آراه که مهبد را ناتوان از هر پاسخی دید، پوزخندی زد و از جایش بلند شد.
مهبد فورا پرسید:
«داری می‌ری سر کار؟ کار می کنی؟»
«آره.»
«اونوقت چه کاری؟»
«می‌دونی که من از بچگی علاقه خاصی به مستقل بودن داشتم و پولام رو پس انداز می‌کردم! شایدم استقلال طلبی نبوده و نمی‌خواستم از پولای حروم تو بخورم و همیشه کار کردم ولی الان با پس اندازام نصف سهام شرکتی رو خریدم. بیشتر از این توضیح نمی‌دم دیرم شده. کنجکاو شدی یادت نره اسم شرکت اطلسه.»
آراه حرفش را زد و از کنار پدرش رد شد.
***
بهار بلند بهارین را صدا زد. طولی نکشید که بهارین با سر و وضعی مرتب و زیبا جلوی بهار حاضر شد. بهار با مقایسه سر و وضع چند دقیقه پیشش، خنده کوتاهی کرد و گفت:
«زودتر بریم. به‌خاطرت کلی دیرمون شد.»
بهارین اخمی کرد و گفت:
«اصلا انگار نه انگار بخاطر تولد شماست.»
بهار همان‌طور که به سمت خیابان می‌رفت، گفت:
«می‌تونستی به محض اومدن بخوابی. دیگه رقـــص و بالا و پایین پریدنت چی بود.»
بهارین با حرص آرنجش را به بهار کوبید و گفت:
«بمیری که این‌قدر بی‌لیاقتی. اصلا هیچ که به‌خاطر این‌که بتونیم تولدش رو جشن بگیریم یه شب زودتر جشنش رو می‌گیریم؛ تشکر نمی‌کنه، غرم می‌زنه! خب نخوابیدم تا حداقل ساعت دوازده تبریک بگم بلکه دیگه جدی جدی 20 فروردین بشه.»
بهار لبخندی زد و دستش را به سمت تاکسی دراز کرد. بهارین را به دانشگاه که رساند و از آن‌جا پیاده به سمت شرکت راه افتاد. هوای بهاری آن‌قدر به دلش خوش می‌آمد، که نخواهد با ماشین مادرش رفت و آمد کند. جلو شرکت که رسید، طبق عادت نگاهی به تابلو سفید سورمه‌ای که برای شرکت خودشان بود، نگاهی انداخت. ”اطلس“ اسمی که با بهارین برایش انتخاب کرده بودند.
وارد شرکت شد و به اتاقی که مختص خودش بود رفت. یک لیوان آب پرتقال درخواست کرد و مشغول کارش شد. اول برگه‌هایی که دارمان از او درخواست کرده بود را ترجمه کرد و سپس مشغول بررسی سفارش‌ها شد. سرش را که بلند کرد نگاهش به ساعت دیواری خورد. از ساعت ناهارش گذشته بود!
***
 

Elif

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ادبیات
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,072
لایک ها
4,794
امتیاز
113
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#9
#part_7
آراه، در اتاق کارش را بست و نگاهی به سرتاسر آن انداخت. اتاق نسبتا بزرگی بود و به علت پنجره بزرگش، نور زیادی وارد اتاق می‌شد که به اتاق زیبایی می‌بخشید.
مستقیم به سمت پنجره رفت. اتاقش را دوست داشت. هم به‌خاطر رنگ سفید و آبی روشنش، و هم پنجره و دید زیبایش.
به ملاقات ساعت پیشش فکر کرد. دارمان همایون، کسی که مدیریت سهام شریکش را برعهده داشت، بدجوری به دلش نشسته بود. پسری مهربان و خوش مشربی بود و باعث شده بود آراه، در همان دیدار اول جلب شخصیت زیبا و مهربانی‌اش با همه همکارانش شده بود. روی صندلی کارش نشست و لبخند زد. از روز اول حضورش در شرکت احساس رضایت می‌کرد و از این بابت خوشحال بود که دیگر لازم نیست در بیکاری‌هایش، افکارش را مشغول چیزهای ناخوشایند کند. فقط کافی بود که هماوند نیز برایش خانه‌ای مناسب بیابد. دیگر از پدرش فاصله می‌گرفت و زندگی خودش را آغاز می‌کرد و تنها فامیلی ”سعادت“ را با خود، از آن پدر می‌برد.
نگاهش را به ساعت مچی‌اش دوخت؛ ساعت هفت بود و این یعنی دیگر باید می‌رفت.
در اتاق را که بست، همزمان دارمان از اتاقش خارج شد. هر دو به‌ هم لبخند زدند و به سمت هم رفتند.
«روز اول چه‌طور بود آقا آراه؟»
آراه لبخند زیبایی مهمان لب‌هایش کرد و گفت:
«خوب بود.»
«و اتاقت؟»
آراه باز لبخند زد و گفت:
«از اون که حسابی راضیم!»
دارمان خواست کمی سربه سرش بذارد.همین که لب باز کرد، با شنیدن صدای لطیف بهار ساکت شد و به سویش چرخید.
بهار سلامی به هر دو آن‌ها کرد وکمی جلوتر رفت. آراه با خود فکر کرد که چه‌قدر این دختر آشناست!
بهار برگه‌های دستش را به دست دارمان داد و گفت:
«دارمان، اینم از برگه‌هایی که خواسته بودی.»
بهار سوالی به آراه خیره شد که دارمان فورا به حرف آمد:
«بهار ایشون آقای آراه سعادت هستند که اون پنجاه درصد خانم کریمی رو خریدن و الان نصف سهام شرکت به اسم اونه.»
سپس رو به آراه کرد و گفت:
«آراه جان این خانم هم بهار محمدی هستند؛ دختر آقای محمدی و خانم کریمی.»
آراه لبخند کمرنگی زد و ابراز خوشبختی کرد و بهار متقابلا همین کار را کرد.
دارمان بهار را مخاطبش قرار داد و گفت:«بهار تو همین‌جا بمون. الان برمی‌گردم.»
بهار “باشه” آرامی گفت و دارمان به سمت اتاقش رفت، که آراه گفت:
«دارمان جان من رفتم. فعلا.»
دارمان که در را باز کرده بود که برود، بازگشت و گفت:
«خداحافظ آراه جان. فردا می‌بینمت.»
و در همان حال در را بست.
آراه نگاه کوتاهی به بهار انداخت و گفت:«خداحافظ بهار خانم.»
و خواست از کنارش رد شود که ناگهان چیزی به ذهنش آمد”دیشب در رستوران“در کنارش مکثی کرد و گفت:«راستی، تولدتونم مبارک.»
و در همان لحظه، از آن‌جا دور شد که مورد بازپرسی قرار نگیرد.
 

Elif

مدیر تالار ادبیات
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ادبیات
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,072
لایک ها
4,794
امتیاز
113
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#10
#part_8
بهار متعجب برگشت و به محل رفتنش نگاه کرد و با خود گفت، او از کجا می‌دانست که امروز تولدم است!
زمانی که جوابی برای سوالش نیافت، شانه ای بالا انداخت.
دارمان در حالی که کتش را پوشیده بود، سویچ در دست به سمت بهار رفت و گفت:
«خب بهار بریم.»
بهار سری تکان داد و کنار دارمان به حرکت درآمد. از توجهی که دارمان همیشه به او می‌کرد بی خبر نبود و می‌دانست که همیشه به او کمک می کند، پس تصمیم گرفت تا سوال‌هایی که مدتی است دست از سرش بر نمی‌دارند از او بپرسد.
با همان لحن آرام و ملایم همیشگی‌اش رو به دارمان گفت:
«دارمان.»
چنان لحنش معصوم می‌نمود که دل دارمان در سینه لرزید. درست مثل همیشه.همیشه این ”دارمان“ گفتن های بهار بود که دل پسرک را به بازی می‌گرفت.
خودش را کنترل کرد تا نگوید جانم:
«بله؟»
«بابام چرا سهام مامان رو فروخت؟»
دارمان شانه‌ای بالا انداخت و سوار ماشینش شد و همزمان بهار هم سوار شد.
«پولش رو لازم داشت.»
بهار که قانع نشد گفت:
«بابام اون‌قدر پول لازم داشت که سهام یکی از شرکتای مامان رو فروخت؟!»
«مامانتم مخالفتی نداشت. خیلی عجیبه!؟»
«دارمان؟»
«بله؟»
«می‌دونی من به تو خیلی اعتماد دارم؟»
قند در دل دارمان آب شد و بهار ادامه داد:
«می‌شه لطفا به من دروغ نگی؟!»
مگر می‌توانست نه بگوید به این دختر!
«شریکش بهش خیانت کرد و بابات ضرر زیادی دید. خیلی زیاد و الان به خیلیا بدهکاره.»
بهار به سمت دارمان بازگشت و گفت:
«به کیا؟»
دارمان نفس عمیقی کشید. چه می‌گفت به این دخترک کنجکاو؟!
«نمی‌دونم.»
بهار کمی به دارمان خیره شد سپس به صندلی تکیه داد و گفت:
«باشه توام چیزی نگو. ولی خودم احمق نیستم!»
دارمان مشکوک پرسید:
«منظورت چیه؟»
«منظورم مشخصه. احمق نیستم و می‌دونم اونایی که بهش بدهکاره و توام که انگار نمی‌شناسیشون، آدم‌های خوبی نیستن!»
«آدم‌های خوبی نیستن یعنی چی؟»
«یعنی قاچاقچین دارمان. طوری هم خودت رو به نفهمیدن نزن که انگار نمی‌دونستی!»
دارمان ماشین را در محل مناسبی نگه داشت. آن گاه به سمت بهار برگشت و گفت:
«تو از کجا می‌دونی؟»
بهار سرش را به سمت شیشه کنارش برگرداند و به شکوفه‌های زیبای بهاری نگاه کرد. چشم‌هایش خندیدند. بهار خیلی زیبا بود!
«می‌دونم چون یه روز از مامانم شنیدم. در ضمن چند وقتیه حس خوبی نسبت به خونمون ندارم. هر وقت وارد یا خارجش میشم، سنگینی نگاهی رو احساس می‌کنم.بهارینم همین احساس رو داره.»
 
Similar threads Forum Replies Date
تایپ رمان 1
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 0
متفرقه کتاب 1
نقد توسط کاربران انجمن 1