↑ ↓

رمان اعترافات مانی | بهار قربانی- nadiya_m کاربران انجمن یک رمان

شروع موضوع توسط Nadiya_KM ‏5/8/17 در انجمن رمان های رها شده

وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)
  1. Nadiya_KM
    آفلاین

    Nadiya_KM کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏6/4/17
    ارسال ها:
    82
    تشکر شده:
    159
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجــــــــو
    محل سکونت:
    TEHRAN
    کد رمان:1065
    ناظر رمان:روشنک.ا


    نام رمان :اعترافات مانی
    نام نویسنده : بهار قربانی- nadiya_m
    ژانر :اجتماعی-عاشقانه

    خلاصه:
    داستان از زبان مانی، شخصیت اصلی ماجرا بیان میشه. مانی پسریه که با واژه طلاق بزرگ شده و درحال سر و کله زدن با احساس خودش و اطرافیانشه. اما اعترافات مانی، مربوط به اشتباهات یه فرزند طلاق تو جامعه نیست. داستان ما درمورد کسیه که ظرفیت عشق و عاشقیش بالاتر از این حرفاست.
    مقدمه : مانی...
    یه جا خوندم مانی یعنی اندیشمند. فکر نمی‌کنم مادرم وقتی این اسم رو برام انتخاب می‌کرد به معنیش اهمیت داده باشه. احتمالا به اون لپ‌ها چاق و اون چشم‌های ریز نگاه کرده و گفته:«عزیزم چقدر مانی بهت میاد!».
    یکی از بچه محل‌ها مدام سر این اسم مسخره‌ام می‌کرد اصطلاح زشتی داشت و می‌گفت مانی به بچه‌های اونجوری می‌گن. یه بار هم یادمه یکی با پوزخند گفت که خیلی اسمم سوسولیه. اما دلم می‌خواد از این اسم مانی، (مان) اولش رو بگیرم و به این فکر کنم که یه چیزی همیشه تو وجودم ماندگاره. ماناست. یه چیزی که کسی نمی‌تونه ازم بگیره. از اسمم راضیم اگه مانی به معنی آدم اندیشمندِ ماندگار باشه.
     
    آخرین ویرایش: ‏16/8/17
    canaan, PaRIsA-R, F.K و 14 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. tromprat
    آفلاین

    tromprat نویسنده انجمن نویسنده انجمن

    تاریخ عضویت:
    ‏2/4/17
    ارسال ها:
    136
    تشکر شده:
    3,156
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

    ◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇

    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید


    ♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡
    درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.


    **تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**
    دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.


    ✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿
    و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.


    ●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●
    به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

    ** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

    با تشکر تیم مدیریت یک رمان
     
    canaan, atrin.j, FATEMEH_R و 10 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. بهار قربانی
    آفلاین

    بهار قربانی کاربر فعال کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/4/17
    ارسال ها:
    268
    تشکر شده:
    1,613
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    زن
    محل سکونت:
    مشهد
    بهار قربانی
    ***

    فصل اول:
    اولین بار رو خوب یادمه...
    دوازده سالم بود. عمو رضا بنایی داشت. از مادرجان سطل و بیلچه گرفتم و رفتم تو کوچه تا روی کوه شنِ نرمی که توی کوچه بود یه اثر هنری به جا بذارم که متوجه فهیمه شدم. دختر عمو رضا بود و ده ساله. روی شن‌ها خم شده بود و دستش تا آرنج داخل شن ها فرو رفته بود. بلوز و شلوار نارنجی پوشیده بود و موهاش از روسری سبزش بیرون زده بود. نزدیک رفتم و پرسیدم:
    -چه کار میکنی؟
    سرش بالا اومد. تو چشم‌هاش التماس بود. از من کمک می‌خواست. از من. من قهرمانی بودم که به موقع رسیده بود.
    -می‌خوام برای تونلم آشپزخونه درست کنم ولی دستم نمیرسه. لباسم کثیف میشه
    آستین بالا زدم و کنارش نشستم.
    -برو کنار برات درست میکنم!
    یادمه با همهء وجودم تونل می‌کندم. شن‌ها رو می‌ریختم بیرون و بیشتر پیش می‌رفتم تا جایی که صورتم چسبید به سنگ ریزه‌ها و زیر بغلم پر از خاک شد. ولی نتیجه‌اش خوب بود. یه تونل با چندین اتاق.
    فهیمه رفت و چراغ قوه آورد و داخل تونل رو با دقت بررسی کرد هنوز سرش مشغول وارسی حجم خالی گرد عمیق بی خاصیت بود که اون جملهء طلایی رو گفت:
    -وای مانی عاشقتم!
    خلاص...
    حتی وقتی این رو می‌گفت به صورتم نگاه نکرد. حتی منظور خاصی نداشت. حتی سنی نداشتیم ولی یه چیزی عوض شد. تو وجودم. تو سرم. از همون لحظه بود که فهمیدم من باید مرد فهیمه باشم. باید مراقبش باشم. باید کارهایی که نمی‌تونه براش انجام بدم.
    دلم می‌خواست کل اون کوه شن رو براش تونل بکنم ولی نشد. نشد چون فهیمه رفت و چهارتا دختر دیگه رو آورد و مشغول خاله بازی شدن.
    برگشتم خونهء مادرجان. از صبح منتظر بابا بودم قرار بود بیاد و من و یزدان رو با خودش ببره بیرون. یزدان خوشحال بود که با موتور سه چرخ عموش جایی میره ولی من نمی‌خواستم باهامون بیاد. نه که از یزدان خوشم نیاد. می‌ترسیدم. از اینکه بابا کاری کنه و از اون به بعد از یزدان هم خجالت بکشم.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏21/10/17
    canaan, F.K, .رها. و 9 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. Nadiya_KM
    آفلاین

    Nadiya_KM کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏6/4/17
    ارسال ها:
    82
    تشکر شده:
    159
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجــــــــو
    محل سکونت:
    TEHRAN
    بهار قربانی
    ***

    دلم می‌خواست از خونهء مادرجان فرار کنم. دلم می‌خواست برم خونه مامانی ولی باید مواظب مینا می‌بودم. آخرین باری که با مادرجان تنها مونده بود مجبور شده بود بادمجون سرخ کنه و تمام دستش رو سوزونده بود. هفت سالش بود و آشپزی بی کمک براش زود بود. باید صبر می‌کردم تا مامان می‌اومد و من و مینا رو می‌برد. کاش اون روز زودتر می‌اومد و من و مینا رو میبرد! کاش می‌اومد!
    از دخترها و بساط خاله بازیشون دور شدم و سمت در خونه رفتم. خونهء مادرجان ساختمون عجیبی بود که نمیشد بهش گفت دو طبقه. یک طبقه بود با زیر زمینی که پنجره‌های بزرگ داشت. بالا کسی اجاره می‌نشست و پایین مادرجان زندگی می‌کرد. همیشه از خونهء مادرجان می‌ترسیدم. دلیل این ترس زیر زمین و تاریکیش نبود. وجود عمو جواد بود. عمویی که می‌اومد و همراه بابا و چند نفر دیگه می‌رفتن انباری ته حیاط. می‌دونستم چرا می‌رن اونجا ولی نمی‌خواستم که بدونن می‌دونم.
    حیاط خونه تماما خاکی بود. بعضی جاها آب ریخته بود و گل بود. کبوترهای عمو جواد این طرف و اون طرف می‌رفتن و خودش هم نشسته بود یه گوشه و زیر آفتاب چرت می‌زد. بابابزرگ انقدری داشت که یه خونهء جدید بخره مطمئنا موزاییک کردن کف حیاط براش رقمی نبود ولی خرج نمیکرد.
    عرض حیاط رو طی کردم و رفتم سمت خونه. از پله‌ها پایین رفتم. مینا نشسته بود رو پله‌ها و سر بالش‌های مادرجان رو کوک میزد. انقدر گریه کرده بود که صورتش ورم کرده بود. مشخص بود تا یاد گرفتن خیاطی کلی بحث با مادرجان داشته. رفتم سمت آشپزخونه واسه یه لیوان آب که چشم مادرجان بهم افتاد و صدای دادش بالا رفت.
    -این چه وضعیه ذلیل مرده؟ با این خاک‌ها برای چی اومدی تو خونه؟ لای موهات هم که شنیه!
    چنان دوید سمتم که فهمیدم راه فراری ندارم. تا به خودم اومدم سرم زیر بغلش گیر کرده بود و کتک بود که به پشت و پاهام می‌خورد. جای سرم نرم بود چون مادرجان خیلی چاق بود. دستش هم به گوشتالو و کتک‌ها درد چندانی نداشت ولی خدا وکیلی بو رو نمیشد تحمل کرد. اشکم در اومده بود و فقط میگفتم"غلط کردم" که ولم کنه. خوب که زد و دلش خنک شد با یه لگد پرتم کرد حموم. حموم این خونه تنها قسمت خوبشه. وان داشت و من عاشق وانش بودم. نصف فضای حموم رو همین وان سیمانی با کاشی کاری آبی گرفته بود. تمام مدتی که حموم میکردم نگاه به دو تا چیز بود. اولی پنجره باریک حموم بود. یزدان میگفت یه بار یه جفت چشم قرمز پشت این پنجره دیده و این حرفش بدجوری باعث ترس میشد. دومی یه کپه موی بلند سفید و نارنجی بود که گوشهء وان افتاده بود. احتمالا مادرجان یادش رفته بود بندازش بیرون و از آخرین باری که حموم رفته همون جا مونده. حالم رو بد می‌کرد ولی دوست نداشتم خودم بندازمش بیرون. اینکه بعد از حموم مجبور بودم لباس عمو جواد رو بپوشم بدترین قسمت حموم رفتن بود. تنها دلخوشیم این بود که نزدیک نهاره و دستپخت مادرجان عالی بود.
    ماش پلو داشتیم. یه بار واستادم زیر دست مادرجان تا ببینم چی تو ماش پلوهاش میریزه که از مال مامان خوشمزه تره ولی چیزی دستگیرم نشد غیر اینکه مادرجان ماش‌ها رو پوست میکند و مامان نه... به مینا گفتم یاد بگیره ولی با دهن باز فقط نگاه کرد. وقتی اینطوری نگاه می‌کرد به این یقین می‌رسیدم که نه چشم‌هاش کار میکنه نه گوش‌هاش احتمالا تو سرش یه آهنگ یکنواخت پخش میشد که اجازه نمی‌داد چیز دیگه‌ای بشنوه. یه آهنگی مثل صدای بازی سِگای یزدان.
     
    آخرین ویرایش: ‏16/8/17
    canaan, F.K, بهار قربانی و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. Nadiya_KM
    آفلاین

    Nadiya_KM کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏6/4/17
    ارسال ها:
    82
    تشکر شده:
    159
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجــــــــو
    محل سکونت:
    TEHRAN
    بهار قربانی
    ***
    سفره که پهن شد سر و کلهء بابا بزرگ و یزدان هم پیدا شد. یزدان تو مغازهء بابابزرگ کار می‌کرد و واقعا نمی‌دونم چرا برای بابابزرگ کار می‌کرد. تابستون بود و تمام روز تو مغازه بالا و پایین می‌رفت و کمتر از نصف حقوق یه کارگر رو می‌گرفت. لاغر و ضعیف شده بود اما چشم‌های مشکیش هنوز برق داشت. پوستش سیاه نبود ولی سیاه شده بود. اثرات آفتاب بود. مطمئنا اگه برای یه غریبه کار می‌کرد، کمتر سختی می‌کشید.
    سفرهء گل‌گلی مادر جان پهن شد و همه دورش نشستن. می‌دونستم که کسی منتظر بابای من نمی‌مونه. من هم منتظرش نبودم. یزدان خسته و گرسنه بود و با ولع غذا می‌خورد. عمو جواد اصلا نمی‌فهمید چی می‌خوره. زیر لب حرف می‌زد و دکمهء بالای پیراهنش رو باز و بسته می‌کرد. مینا گریه می‌کرد و نهار می‌خورد و دیگه علاقه‌ای نداشتم بفهمم علت گریه‌اش چیه. من عاشق ماش پلوهای مادر جان بودم و فقط همین مهم بود.
    مامان نیومد.
    قرار بر این شد بابا موتور سه چرخش رو راه بندازه و من و یزدان رو برسونه خونه. می‌ترسیدم. از آبرویی که بابا می‌برد. از یزدانی که شاید خیلی چیزها رو نمی‌دونست یا اگه می‌دونست ندیده بود.
    تا به خودم اومدم شب شده بود و من و یزدان پشت موتور سه چرخ بابا بودیم و تو خیابون‌ها گشت می‌زدیم. مسیر بابا به هیچ عنوان خونهء ما یا عمو نبود. یزدان ترسیده بود. از اینکه به ظاهر کوچه‌ها رو بی‌دلیل می‌گشتیم تعجب کرده بود اما من می‌دونستم جریان چیه و روی گفتن نداشتم. بالاخره بابا یه جا نگه داشت و مشغول گشتن شد. محلهء غریبه‌ای که نور کمی داشت. زیر نور چراغ برق بابا رو می‌دیدم که تو کیسه‌های زبالهء مردم کنکاش می‌کنه تا یه آشغال به درد بخور پیدا کنه!
    یه چیزی تو گلوم بود. نمی‌دونم چی ولی آزار دهنده بود. پشت کردم که نبینم ولی یزدان رو می‌دیدم که بهتش برده. شاید هنوز هم فکر می‌کرد بابا کفاشه. شاید فکر می‌کرد امکان نداره عموش به همچین فلاکتی بیوفته. دلم می‌خواست مینا رو از روی موتور بردارم و برم. برم قبل از اینکه یزدان برای همیشه ازم بِبُره. تا همین جا هم طلاق مامان و بابا دید همه رو خراب کرده بود. فقط یزدان بود که یه آدم عادی می‌دید. پسرعموش رو می‌دید.
    می‌ترسیدم به یزدان نگاه کنم و تو صورتش انزجار و نفرت ببینم. بابا همچنان در حال کنکاش بود و هر از گاهی چیزی میاورد و پشت بار موتور و جلوی پای ما می‌انداخت. بو می‌داد. نه فقط آشغال‌هایی که کنارمون افتاده بودن؛ کل زندگیمون بوی بد می‌داد. شغل نداشتهء بابا، اعتیادش، طلاق... همه بوی گند می‌داد.
    تمام جراتم رو جمع کردم و سر افتاده‌ام رو بلند کردم تا صورت یزدان رو ببینم. توی همون تاریکی هم برق اشک رو تو چشم‌هاش دیدم.
    دلش سوخته بود و این بدترین حالت ممکن بود!
    کاش یه روزی بیاد که از امروز بهتر باشه! کاش یه روزی بیاد و یادم نیاد دیروزی بوده! یه روزی بیاد که همه تلخی‌ها، شیرین بشه!
     
    canaan, F.K, روشنک.ا و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. Nadiya_KM
    آفلاین

    Nadiya_KM کاربر سایت کاربر سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏6/4/17
    ارسال ها:
    82
    تشکر شده:
    159
    امتیاز:
    33
    جنسیت:
    زن
    شغل :
    دانشجــــــــو
    محل سکونت:
    TEHRAN
    بهار قربانی
    ***


    شین...
    حرف خوش صداییه!
    شین مثل شیرینی، مثل شیشلیک‌های شاندیز، مثل شب یلدا که همه با صلح تو خونهء مادرجان جمعیم، مثل شیرکاکائوهایی که زن‌عمو درست می‌کنه، مثل شاد بودن بی‌دلیل...
    ولی از این همه شین‌های خوب، فقط شرمندگی نصیب ما می‌شد.
    تا بابا، یزدان رو رسوند؛ کاری جز خودخوری نتونستم انجام بدم. وقتی یزدان رفت و در خونه‌اشون بسته شد و موتور دوباره راه افتاد؛ تمام عصبانیتم جمع شد تو زبونم که به بابا بگم باید دست کم جلو یزدان آبرو داری می‌کرد. اما و وای از این اما که مینا بود و داشت برای بابا، شیرین زبونی می‌کرد. مینا نمی‌فهمید. مینا نمی‌دونست کار بابا، طلاق بابا، صورت از ریخت افتادهء بابا، حواس ناجمعش و اعتیادش مایهء شرمندگیه. اصلا نمی‌دونست شرمندگی یعنی چی! برای مینا، بابا هنوز بابا بود. همون بابایی که از بقیه داداش‌هاش خوشتیپ‌تر بود و صدای گرمی داشت و دست پختش از مامان هم بهتر بود. همون بابایی که جوک‌های با مزه بلد بود و حوصله‌اش تا بی‌نهایت بود. نمی‌خواستم من، اونی باشم که بابا رو پیش چشم مینا خراب می‌کنم. پس دهنم رو بستم و بوی گند زباله رو تحمل کردم تا برسیم خونه.
    *
    پامون به خونه نرسیده؛ تو حموم بودیم. نمی‌فهمیدم مامان با این وسواس چه طور حاضر میشه تمام روز من و مینا رو بذاره خونهء مادرجان! از بابا جدا شده بود و انگار فقط از بابا جدا شده بود. پاتوقش خونهء عموم بود و هر جمعه بساط قلیون و چای و آش راه می‌انداختن. اینکه با زن عمو خیلی دوست بود قابل درک بود ولی این رابطهء حفظ شده با تمام اعضای خانوادهء بابا غیر بابا، عجیب بود.
    مادرجان و بابابزرگ، دختری نداشتن و این موضوع باعث می‌شد؛ عروس‌هاشون رو طور دیگه‌ای دوست داشته باشن. عمو رضا، پدر فهیمه و فریبا بود و کارگر کارخونهء کیک و کلوچه پزی. عمو جواد بعد از طلاق دومین زنش، شکست بدی خورد و دیگه سمت سمت ازدواج و البته کار نرفت و خونه بابابزرگ موندگار شده. عمو محمد، پدر یزدان و یلدا و عرفانه و مغازهء کوچیکی داره و بلورجات می‌فروشه. عمو عماد، کوچیک‌ترین عضو خونهء بابابزرگه پنج سالی از من و یزدان بزرگتره و برای خدمت سربازی رفته بود.
    فهیمه، فریبا، یلدا و مینا و عروس‌های بابابزرگ به طرز عجیبی عزیز بودن.

     
    canaan, F.K, Melissa و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است. (فقط مدیران امکان ارسال پست جدید در ادامه تاپیک را دارند)