• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

ویژه رمان خیزشِ تاریکی(شکارچی) | Es_shima کاربر انجمن یک رمان

موافق جلد دو هستید؟!


  • مجموع رای دهندگان
    46

Es_shima

شاعر انجمن
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
809
لایک ها
5,591
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#1



کد رمان: 1073
ناظر رمان: سیده پریا حسینی



نام رمان: خیزشِ تاریکی(شکارچی)

نام نویسنده: Es_shima کاربرانجمن یک رمان

ژانر: ترسناک، تخیلی

خلاصه داستان:
شکار یا شکارچی؟
کشته می‌شوی یا می‌کشی؟
آیا کسی از تاریکی و سرنوشتش راه فراری می‌یابد؟
صدای زوزه‌ی بلندی، ترس و لرز را به همراهش می‌آورد.
خیزش تاریکی در راه است...






سخنی با خواننده:

بخش‌های آغازین رمان شامل چند ماموریت جدا از هم در مکان‌ها و زمان‌های متفاوت هست که برای آشنایی بیشتر مخاطب با روحیات و رفتار شخصیت اصلی داستان و موجودات ماورالطبیعی‌ست.
پس لطفاً شکبیا باشید تا داستان به ثبات خودش برسد و ماجرای اصلی شروع شود.
داستان دارای دو فصل کلی و تقریباً متفاوت است.
فصل اول شکارچی و فصل دوم تاریکی است.



قسمت‌هایی از رمان:

رحم و گذشت، اشتباهی‌‌ست که سعی می‌کنم انجامش‌ ندهم! هر چه قدر بیش‌تر مهربانی‌ کنی پروتر می‌شوند و این ازخودگذشتگی‌ تو را حماقت یا وظیفه‌ات می‌دانند!

قانون اول: یه شکارچی قلب نداره!
قانون دوم: یا بکش یا کشته می‌شی!
و قانون سوم: یه هیولا همیشه هیولا می‌مونه...

برای اولین بار، در زندگی‌ام دارم می‌ترسم. من، من دارم از خودم می‌ترسم!

-من باید برای چی آماده باشم؟
آب دهانش را خورد و به ترسی نگاه کرد. سپس دوباره چشمان نافذش را به من دوخت و گفت:
-برای سرنوشتت...

در چشم‌هایم برق خاصی دیدم. گریه نمی‌کنم اما، این چشم‌ها برق خاصی دارد؛ انگار دنیایی از معماهای حل نشده‌، پشت این چشم‌ها مخفی شده است و تنها منتظر کشف شدن است..
از خودم خسته‌ام!

تیا، آرام باش. تو برای این کارها آموزش دیده‌ای...
گریه‌ام بند نیامد. برای گم کردن مکان و زمان، برای دیوانگی که آموزش ندیده‌ام!

اسلحه‌ها به سمت قلبش گرفتم.
لبخند تلخی زد و به چشم‌هایم نگاه کرد‌. آماده‌ی شکلیک شدم. یک هیولا هم که کم شود یکی است! فرقی ندارد او دوستم باشد یا نه، هیولا همیشه هیولا می‌ماند.
 
آخرین ویرایش

tromprat

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
4/2/17
ارسال ها
134
لایک ها
3,209
امتیاز
93
#2


نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **
و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید



♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.​
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.​
** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **
با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Es_shima

شاعر انجمن
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
809
لایک ها
5,591
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#3
مقدمه:
برای ما ز نوزدای، یکی کم بوده از اول
ز خوش شانسی جمع است که، دو پا را مرغشان دارد!

در این جا قصه می‌گویند زِ خوبی‌های شیر اما...
میان اهل این جنگل، صداقت گرگشان دارد
پ.ن: کپی ممنوع! شعر از همسرم pedram_mpn هست.


"فصل اول: شکارچی"
"پارت A"

_آقایی به خوش تیپیِ تو، دعوتِ من رو رد می‌کنه؟
این را گفتم و با لبخند نگاهش کردم؛ آرام سرش را با دست خاراند و گفت:
-خب چی بگم؟ الان که کار دارم!
سرم را تکان دادم؛ چشمکی زدم و گفتم:
_پس رد می‌کنی؛ باشه پس بای.
بدون هیچ صحبت دیگری به سمت در رفتم. صدای پر از اضطرابش را شنیدم:
_اوه نه... کجا؟ صبر کن.
لبخندی زدم؛ پس ماهی چاق ما هم قلاب را گرفت. به طرفش برگشتم و با گام‌های آرام و کشیده کاملاً به او نزدیک شدم. رو به رویش ایستادم؛ خنده‌ام گرفت؛ به زور تا شانه‌ام هم نمی‌رسید!
یقه‌ی لباسش را گرفتم و سرم را نزدیک صورتش بردم.
کاملاً محو من شده‌‌ بود؛ چشم‌هایش را بسته و منتظر بود! مشخص بود که در فازِ دیگر‌ی هست و اصلاً حواسش جمع نیست. زبانم را دور لبم کشیدم آهسته با دست دیگرم که آزاد بود کلید را از کتش بیرون آوردم.
زمانی که وارد اتاق می‌شدم؛ دیده بودم که کلید را داخل کتش گذاشت.
کلید را در آستین کت مشکی‌ام مخفی کردم.
شکم برآمده اش مانعِ نزدیکی زیاد ما می‌شد و این خنده‌ی مرا بیش‌تر می‌کرد؛ اما، جلوی خودم را گرفتم و تنها لبخند محوی به خپل رو به رویم زدم؛ از او فاصله گرفتم و بی تعلل پرسیدم:
_پس با من قهوه می‌خورید؟
_آره..
با شنیدن جواب مثبت نزدیک بود از این که مرد قضیه را جدی گرفته است، خنده‌ام بگیرد؛ اما، باز هم جلوی خودم را گرفتم و به او گفتم:
_خب پس بریم.
دستی به موهای کم پشت جو گندمی‌اش کشید و کلافه گفت:
_اوه... مسیح... الان که نمی‌تونم کارم رو ول کنم.
لبم را به حالت مسخره‌ای به دندان گرفتم؛ با اخم گفتم:
_اما من الان قهوه می‌خوام.
_ولی من نمی‌تونم کارم رو ترک کنم.
ایستادم و دور تا دور اتاقش را نگاه کردم؛ دفتری ساده، با سه کمد آهنی بزرگی که در آن بود و پر از کشو بود؛ اتاق حتی پنجره هم نداشت و اصلاً جالب به نظر نمی‌رسید.
عصبی نگاهم را به مرد دوختم و بدون پلک زدن گفتم:
_کسی که این جا نیست؛ چرا نمی‌تونی؟
_دقیقاً برای همین نمی‌تونم؛ امروز شیفت یکی از کارمندا بود ولی بچش به دنیا اومد و اون مجبور شد بره و الان من و نگهبان تنها هستیم و من برای همین نمی‌تونم این جا رو ول کنم.
دستم را در هوا تکان دادم و تظاهر کردم که در حال فکر کردن هستم! این آمار را خودم از قبل می‌دانستم. با شوق گفتم:
_خب پس من برای هر دومون قهوه میارم.
_این جوری که بد می‌شه.
قبل از این که دوباره حرفی بزند از اتاق خارج شدم؛ این مرد که بیش از چهل سال دارد و شاید، هم سن پدر من است؛ واقعاً چه فکری با خودش می‌کند؟ البته پدرم خیلی خوش قیافه‌تر و خوش اندام‌تر است!
قهوه را بهانه کردم که وقتی می‌خواهم در این مکان باشم، اگر گیر افتادم دلیل منطقی برای این جا بودنم داشته باشم و تنها بگویم راه را گم کرده‌ ام!
در راهرو قدم زدم و به اطراف نگاه کردم. لعنتی، این جا که هر چند متر دو دوربین هست؛ گوشی‌ام را درآوردم و بد افزاری به سیستم کامپیوتر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌یشان فرستادم و سپس به قسمت ایجاد پیام رفتم.
"مایک یه بد‌‌‌افزار نصب کردم رو این سیستمی که کدش رو فرستادم دوربین‌هاش رو هک کن و اُکی بده".
پیام را ارسال کردم و منتظر جواب شدم؛ خودم را مشغولِ نگاه کردن به ساختمان کردم و تظاهر کردم که به دنبالِ جای مخصوصی می‌گردم تا در دوربین‌ها چیزی مشخص نشود.
پیامی رسید؛ سریع آن را باز کردم.
"سلام خوشکله، من خوبم؛ مرسی، البته کمی کمرم درد می‌کنه؛ راستی گفتم یکم حرص بخوری دیر جواب رو بفهمی من بخندم؛ ولی خب دوربینا از پنج مین پیش هک شده" .
با حرص گوشی‌ام را داخل جیبم گذاشتم و با خیال راحت واردِ بخش سردخانه شدم.
اتاقی قدیمی، اندکی سرد، که چندین یخچالِ مخصوص و وسایلِ مخصوصِ کالبد‌ شکافی در آن بود. پنجره‌ای کنار دیوار بود که توجهی نکردم؛ فضا با وجود فن‌ها خفه و گرفته بود؛ میز و صندلی شکسته‌ و قدیمی در وسط اتاق قرار داشت! از دید زدن اتاق دست برداشتم.
باید جسد‌‌های شماره سه، پنج و هفت را پیدا کنم.
یخچال شماره سه را پیدا کردم؛ درِ آن را باز کردم و جسد را بیرون کشیدم.
یخچال با صدای آرامی باز شد و من جسد را دیدم؛ مردی حدوداً سی و هفت ساله بدون جای زخم و چیزِ مشکوکی.
گردنش را بررسی کردم؛ زخمی کوچک، سوراخی باریک و عمیق درست در شاهرگ وجود داشت و از کبودی‌ها مشخص بود که فرد خون زیادی را از دست داده است.
جسد‌های پنج و هفت را هم بررسی کردم؛ هر دو زن بودند؛ ولی دقیقاً همان زخم و علامت‌ها را داشتند.
جسد‌ها را به حالت اولیه باز‌‌‌ گرداندم.
صدایِ‌‌ پایی شنیدم؛ به سمت در رفتم و گوشم را به در اتاق چسباندم؛ صدای پا نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و جلویِ در، متوقف شد.
سریع اطرافم را نگاه کردم و نگاهم به پنجره‌ی اتاق که رو به خیابان بود؛ قفل شد. پنجره کوچک بود؛ اما، بهترین گزینه بود.
به سمتش دویدم و بازش کردم. هم زمان مرد دستگیره‌ی درِ اتاق را کشید.
از پنجره بیرون پریدم و صدای باز شدن در را شنیدم.
دقیقاً به موقع نجات پیدا کردم.
کلید را با پارچه‌ای تمیز کردم تا اثر انگشتم پاک شود و آن را بین درِ ساختمان و خیابان انداختم؛ تا وقتی که مرد آن را پیدا می‌کند؛ گمان کند که از جیبم افتاده است.
گوشی‌ام را درآوردم و شماره‌ی مایک را گرفتم و تا تماس بر قرار شد گفتم:
_با خون آشام طرفم.
 
آخرین ویرایش

Es_shima

شاعر انجمن
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
809
لایک ها
5,591
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#4
بدونِ هیچ حرف دیگری تلفنم را قطع کردم و به سرعت به سمت ماشین رفتم؛ زیرا که اصلاً حوصله‌ی این مرد را نداشتم! باید تا به دنبالم نیامده از این‌جا بروم. مایک کارِ دوربین‌ها را انجام می‌دهد و اثری از من باقی نمی‌ماند. اگرهم باز قتلی انجام شود و من مجبور به آمدن به این‌جا و دیدن جسد شود به قهوه‌ای می‌خرم و به دیدن همین مرد می‌آیم و داستانی برای غیبتم می‌سازم. اما بعید است که نتوانم کار را تمام کنم و جسد جدیدی پیدا شود!
ماشینم را روشن کردم و از آن جا رفتم. با دیدن تابلوی مُتل لبخندی زدم.
دو روزی بود که تنها رانندگی می‌کرد‌م تا به این جا برسم و بعد هم که به شهر رسیدم؛ سریع به سراغ کار رفتم.
واقعاً خسته و نیازمند به یک خواب هستم.
ماشین را پارک کردم و وارد متل شدم. متصدی صندوق که جلیقه‌ی قرمزی به تن داشت در حال نوشتن چیزی در دفترش بود. آرام به او نزدیک شدم و گفتم:
_تیا جکسون...
سرش را بالا آورد و گفت:
_کارت و مشخصاتتون رو بدید و فرم رو پر کنید.
_از قبل رزرو شده.
کارتم را به او دادم و او فرمی را جلویم گذاشت که همه چیزش را اینترنتی پر کرده بودم‌.
_امضا کنید لطفاً.
نگاهی سر سری به فرم انداختم و امضا کردم. مرد کلید اتاقی را به من داد.
بی تشکر از او جدا شدم و به اتاقم رفتم و روی تخت شیرجه زدم.
***
با بی حوصلگی از تخت بلند شدم؛ گوشی ام را برداشتم و نگاهی به ساعت کردم.
خواب از چشمانم پرید و تقریباً داد زدم:
_چی...؟! ساعت چهار عصر هست؟! از یازده شب تا الان خوابیده ام؟! چه طور ممکن است؟!
احتمالاً چون خسته بودم؛ خوابیدنِ زیاد ، خستگی و خوابالودگیِ بیش تری آورده است.
سریع لباس‌هایم را در آوردم و زیرِ آب رفتم ؛ حمام بعد از یک رانندگیِ طولانی به من که می‌چسبد.
اَه! خیلی گرسنه هستم.
از حمام بیرون آمدم؛ حوله ای دور خودم پیچیدم و روی تخت نشستم؛ لپ تاپم را باز کردم و دکمه‌ی روشن کردنش را زدم؛
تا روشن شدن لپ تاپ، شروع به شانه زدن موهایم کردم.
بالاخره لپ تاپ روشن شد؛ با کمکِ برنامه، رویِ نقشه‌ی شهر سه محلِ پیدا شون جنازه‌ها را علامت گذاری کردم و با خط به هم وصل کردم.
به راحتی فهمیدم که همه‌ی خیابان‌ها به یک خیابان دیگر می‌رسند؛ خب ، نوبتی هم باشد نوبتِ این جاست.
از گوگل مَپ برای پیدا کردن مغازه ای که چیز برگر داشته باشد و نزدیک این خیابان باشد، استفاده کردم.
لبخندی زدم؛ زیرا که مغازه دقیقاً داخل همین خیابان هست!
_پیشاپیش سلام قاتل‌های خون آشام
با حوصله تاپ مشکی‌ام را پوشیدم؛ این تاپ را دوست دارم؛ زیرا هم زیباست و هم برای اجرای حرکاتم آزاد و راحت است.
شلوار جینم را پوشیدم؛ آن قدر تنگ نیست که دست و پاگیر شود. چاقوام را در جیب مخفی شلوار، پنهان کردم و اسلحه ام را پشت کمرم گذاشتم؛ خون آدم مُرده را داخل سورنگ ریختم و در جیبِ کتِ چرمم گذاشتم و کت را روی تاپ پوشیدم.
ستاره‌های مخصوصم را نگاه کردم؛ این‌ها ساخته‌ی خودم بودند! ستاره‌ها دارای پنج نوکِ بسیار تیز هستند و تمامی بدنه‌ی ستاره دندانه ای شکل و تیز و برنده هست و تنها وسط ستاره که دایره ای توخالیست تیز نیست که آن هم جای دست خودم هست.
ستاره‌ها را داخل جیب دیگر کت گذاشتم.
به کیف وسایل نگاهی انداختم؛ نه، نیازی به وسایل دیگر نیست؛ فقط خون آشام هستند!
ساق دستِ کوتاهِ مخصوصم را، تنها روی دست چپم پوشیدم.
جلوی آینه ایستادم و آرایش کردم؛ از این کار واقعاً بیزارم؛ باید مانند معتادانِ ولگردِ خراب، آرایش کنم تا صورتم سنم را پایین نشان ندهد!
اوایل فکر می‌کردم که به علت ورزش و تحرک زیاد لاغر و بدون چربی هستم اما بعدتر که به عکس‌های مادرم دقت کردم فهمیدم ارثی بوده است.
البته الان دیگر بچه نیستم! این فکر لبخندی به لبانم آورد.
وسایلم را برداشتم و از اتاق خارج شدم.
کلید را تحویل دادم و مدرک جعلی‌ام را گرفتم؛ پول را نقدی پرداخت کردم تا با پرینت حساب، اثری از من نباشد؛ هر چه نباشد من بلد هستم که چه گونه مانند یک روحِ بی نشان زندگی کنم!
سوار ماشین شدم و ماشین را به سمت آن خیابان راندم.
 
آخرین ویرایش

Es_shima

شاعر انجمن
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
809
لایک ها
5,591
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#5
ماشین را جلوی بار پارک کردم؛ از ماشین پیاده شدم؛ با حسرت نگاهی به تابلوی بار انداختم. دلم یک بار می‌خواهد؛ اما گشنگی امان نمی‌دهد. واردِ مغازه‌ی چسبیده به بار شدم؛ باید بی خیالِ بار رفتن شوم؛ زیرا گرسنه‌ام و وقت نوشیدنی نیست و با مستی هم نمی‌شود شکار کرد. درست است که تنها خون‌آشام هستند اما، باز هم نباید آن‌ها را دست کم بگیرم؛ شاید خون‌آشام‌هایی باشند که زمان زیادی از تبدیلشان گذشته است و به اصطلاح پیر هستند! که در این صورت کار من سخت می‌شود زیرا آن‌ها قوی‌تر از خون‌آشام‌های معمولی هستند. روی صندلی نشستم؛ گارسن سریع آمد.
_دوبل چیز برگر
_چشم، الان حاضر می‌شه.
_ممنون.
مغازه‌ی ساده‌ و کوچکی بود که با ام دی اف آشپزخانه را جدا کرده‌ بودند و به جز طرحِ شیرِ وسط مغازه که روی ستون کنده کاری شده بود؛ دکور خاصی نداشت!
گوشی‌ام را در آوردم و مشغول بازی شدم تا گذر زمان را حس نکنم.
آخرش با این دیر غذا خوردن و فست فوت‌ها راهی بیمارستان خواهم شد!
غذا را آوردند و من با اشتهای زیاد شروع به خوردن کردم؛ همه‌اش را خوردم؛ پولش را حساب کردم و بیرون رفتم‌.
نگاهی به ساعت گوشی ام کردم؛ ده شب، خب پس دیگر وقتِ عمل هست.
برای یک خون آشام، یک آدم مست و یا یک دختر ضعیفِ تنها، بهترین گزینه‌‌ برای شکار است. بعضی‌ از آن‌ها این گونه عمل می‌کنند که در بار‌ها یا خیابان آدم‌های تنها و ضعیف را گیر می‌آوردند و با وعده یا حمله‌ی ناگهانی کارش را می‌سازند و یا طعمه‌ی خود را به پناهگاهشان می‌برند و بقیه‌ی خون آشام‌ها نیز از آن فردِ بی چاره تغذیه می‌کنند.
به آرامی در کنار خیابان قدم زدم و در حین راه رفتن دست کش‌هایم را پوشیدم؛ این یکی از اقدامات ضروری برای جلوگیری از ردِ اثر انگشت و پلیس بازی‌هایش است.
صدایی از پشت سرم شنیدم؛ دستم را داخل جیبِ کت کردم و روی سورنگ گذاشتم. آهسته سرِ سورنگ را برداشتم.
صدا نزدیک و نزدیک‌تر شد...
ایستادم و چشم‌هایم را بستم؛ صدا به نظر عادی می‌آمد. قدم‌هایم را آهسته برداشتم و آماده‌ی حمله شدم؛ یک مرد از کنارم رد شد و رفت.
احمقِ ولگرد، شانس آورد که سورنگ توی گردنش خالی نشد. اصلاً بهتر است خون آشام‌ها بعضی از انسان‌های بی خاصیت را بکشند!
صدای دیگری آمد؛ به صدا دقت کردم، سریع بود؛ پس خودش هست!
به من نزدیک و نزدیک‌تر شد؛ دقیقاً پشت سرم بود.
سریع چرخیدم و دست چپم را که ساق دست داشت، میان دندان‌هایش گذاشتم. دندان‌هایش روی ساقِ دستم بود؛ این ساقِ دست در برابر دندان‌های یک خون آشام بسیار مقاوم بود، برای همین خیالم راحت بود. تیزی دندان‌هایش حتی مرا که از ساقِ دست مطمئن بودم می‌ترساند؛ چشم‌هایش قرمز شده بود و رگ‌های صورتش برجسته بود. بعد از یک ولگرد، بالاخره به یک خون آشام واقعی رسیدیم! دست‌هایش را که ناخن‌های بلندی داشت به سمت آورد که سورنگ را به بدنش تزریق کردم و دست‌هایش در هوا ماند. دستم را روی دهانش فشار دادم تا صدایی ندهد و کسی متوجه ما نشود اما، خُر خُر می‌کرد.
مشخص بود که خون آشام کاملاً غافل‌گیر شد؛ چون حتی نتوانست حمله کند!
خون مُرده برای یک خون آشام، سَم است؛ او را نمی‌کشد اما بسیار ضعیف می‌شود و دردِ زیادی به تمام اندامش می‌رود.
سریع خون آشام را به داخل ماشین هُل دادم و سوار ماشین شدم و به سمت جایی رفتم که خانه ای نباشد.
با رسیدن به اولین جا، پارک کردم و پیاده شدم.
دست و پاهای خون آشام را بستم؛ پیاده اش کردم و برای احتیاط بیش‌تر او را به میله‌ی کنار جاده بستم! صورتش کبود بود؛ از درد زیاد، بی هوش شده بود.
بطری آب از ماشین آوردم و آب را رویِ سرش ریختم؛ تکان شدیدی خورد و چشم‌های قرمزش را باز کرد.
با بی خیالی نگاهش کردم و گفتم:
_کجاست؟
بی توجه به حرف من فریاد زد:
_خودم خونت رو می ریزم ه*رزه کوچولو!
_کجاست؟
وقتی خون‌سردی زیاد مرا دید، به حرفم توجه کرد و گفت:
_چی؟
_لونه‌ی شما
با این حرف خندید و به سمتم تُف کرد.
پوزخندی زدم و سرُمِ خون مُرده را از صندوق عقب ماشینم آوردم و در یک ثانیه به دستش که محکم آن را بسته بودم وصل کردم. دندان‌هایش را به سمتم گرفت اما به شدت بسته شده بود و نمی‌توانست به من نزدیک‌تر شود. با جاری شدن سرم و وارد شدن خون به بدنش فریادی از درد کشید و خود را دیوانه‌وار تکان داد اما نتوانست کاری کند.
_یا می‌گی کجاست یا این خون ذره ذره وارد رگ‌هات می‌شه و با هم این قدر نگاه می‌کنیم تا آرزوی مرگ کنی و در آخر با درد تسلیم شی.
با فریاد گفت:
_اگه بگم کجاست که تو من رو می‌کشی!
_اگه نگی کجاست؛ کاری می‌کنم که التماس کنی‌ بکشمت!
_برو سرش رو بخور
پیچ سرُم را شل‌تر کردم و خون با سرعت بیش‌تری وارد بدنش می‌شد. تکان‌هایش شدیدتر شد و هر لحظه بی حال‌تر می‌شد. بریده بریده گفت:
_باشه، باشه، بهت می‌گم.
_گفتن نه، به این زودی نمی‌کشمت! باید نشونم بدی که اگه الکی گفته باشی...
نگذاشت که حرفم را تمام کنم و با فریاد گفت:
_فقط به شرطی که دیگه نذاری درد بکشم.
_قبوله.
سرُم را قطع کردم و خون آشام را از میله جدا کردم. ضعیف شده بود و توانایی حمله به من را نداشت. بهتر شدنش زمان می‌برد و این را به خوبی می‌دانستم. او را داخل ماشین بردم و با میله‌های مخصوص ماشینم بستم.
اخمی کرد و گفت:
_لعنتی، اینا چیه؟
_نه راه فراری داری و نه می‌تونی به من آسیب بزنی! همین
_حروم زاده..
سوار ماشین شدم و حرکت کردم.
 
آخرین ویرایش

Es_shima

شاعر انجمن
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
809
لایک ها
5,591
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#6
-رسیدیم لونه این جاست.
ماشین را به آرامی گوشه ای پارک کردم. نگاهی به درِ سبزِ تیره‌‌ای که خون آشام نشانم داد کردم و گفتم:
_گروهتون چند نفره؟
_پنج نفر.
حرفش را باور نکردم. کم یا زیاد بودن خون آشام‌ها عجیب نیست؛ اما این که سریع جوابم را بدهد کاملاً عجیب و غیر قابل باور است! با این حال به روی خودم نیاوردم و پرسیدم:
_چرا این قدر کم؟
_ما زیاد با گروه خوب نبودیم برای همین از گروه فرار کردیم.
پوزخندی روی لبم جا گرفت؛ گله، بیش‌تر برای گرگینه‌هاست؛ مشخص است که دارد چرت می‌گوید! با همان پوزخند گفتم:
_خون آشامی که دوست نداره زیر سلطه باشه!
این دیگر کاملاً چرت است! مشخص است که گروه کوچکی نیستند‌ و حتماً دلیلی برای این‌جا بودنشان هست.
میله‌ها را با کنترل از راه دور باز کردم؛ هنوز خونِ مُرده داخل بدنَش هست و خونَش کامل پاک نشده؛ پس این خون آشام هنوز ضعیف هست!
چاقو را برداشتم؛ پیاده شدم و خون آشام را از ماشین بیرون آوردم. از پشت سر، پیراهن سفیدش را گرفتم و کمی از ماشین فاصله گرفتیم.
_دیگه بهت نیازی ندارم؛ قبول کردم درد نکِشی؛ پس، بدون درد می‌میری!
حرفم که تمام شد با چاقو ضربه‌ی محکمی به گلویش زدم و سرش را در یک لحظه قطع کردم. خون بیرون زد و سرش روی زمین افتاد؛ خون روی صورتم ریخت. چند ثانیه بعد تنه‌اش هم روزی زمین افتاد.
یادِ فیلم‌های مسخره‌ی خون آشامی افتادم که در آن‌ها می‌گویند برای کشتن خون آشام یک تکه چوب به قلبش بزن! مزخرف تا کجا؟! خون آشام‌های تبدیل شده قبلاً مُرده اند و برای یک مُرده زدن و نزدن چوب در قلبش فرقی ندارد. تنها راهِ کشتنِ یک خون آشام قطع کردن سرش است!
نگاهی به ماشینم کردم؛ این همه احتیاط کردم و از ماشین فاصله گرفتم تا ماشینم کثیف نشود؛ آخرش تایرهایش خونی شد.
من الان یک نفر را، نه، یک چیز را کشتم و حتی شاید دقایقی دیگر خودم کشته شوم و تنها نگران کثیف نشدن ماشینم هستم؟! اما من یک شکارچی هستم و یک شکارچی نباید غیر از این باشد.
کاش به جای این که همین الان حمله کنم، صبح می‌آمدم که همه خواب بودند و قدرت کم‌تری داشتند؛ اما، شاید تا صبح متوجه غیبت دوستشان شوند و جایشان را عوض کنند و یا تله‌ای بگذارند.
بهترین کار حمله است. سعی کردم بی صدا در را باز کنم و موفق هم شدم. وارد خانه شدم. در به محوطه‌ی کوچک هال مانندی باز می‌شد که پس از آن راهرو‌ی باریکی به چشم می‌خورد. در هال، چیزی به جز دو صندلی آهنی و چند بطری خالی به چشم نمی‌خورد.
کمی دقت کردم؛ یک دخترِ تنها را دیدم که روی یکی از صندلی‌ها پشت به من نشسته بود و لباس سراسر سیاهی پوشیده بود؛ آهسته به سمتش رفتم. تکانی خورد و مشکوک به اطراف نگاه کرد؛ احتمالاً حضورم را حس کرده؛ باید مواظب باشم؛ این بازی نیست؛ مقابل من خون آشام‌هایی هستند که قدرت فرا انسانی دارند!
کاملاً پشت سر دختر قرار گرفتم؛ فهمید و به سمت من برگشت؛ با چاقوی بزرگم ضربه ای به او زدم.
هر دو یک دیگر را نگاه کردیم؛ چشم‌هایش به رنگ خون بود؛ پوستش بیش از حد تیره بود؛ دهانش باز شد؛ سرش آرام جدا شد و روی زمین افتاد و همه جا غرقِ خون شد.
با تعجب فهمیدم که دارم نفس نفس می‌زنم؛ روی پیشانی‌ام عرق سردی نشسته است؛ این‌ها خوب نیست؛ زیرا که تازه ابتدای کارم هست؛ باید کمی آرام باشم وگرنه به راحتی حضورم را حس می‌کنند و اگر بفهمند سریع کشته می‌شوم!
مرد دیگری که در حالِ قدم زدن و نظارت بود از قسمت راهرو وارد حال شد؛ سریع‌تر از آن‌چه من فکر کنم؛ متوجه نبودن زن شد؛ به سمتم آمد و مرا دید.
_ه*رزه کوچولو اشتباهِ بزرگی کردی که به این جا آمدی.
صدایش بم بود و تحکم خاصی داشت که ترس را به دل آدم می‌آورد؛ قد بلند بود و پیراهن شلوار مشکی رنگی پوشیده بود. با حرص گفتم:
_تیکه کلام‌هاتون چرا مثل همه؟ اون خون آشام اولیه هم زمانی که شما رو لو می‌داد؛ همین واژه‌ رو می‌گفت!
دیدم که از عصبانیت ناخن‌های دستش بلند شدند! به سمتم حرکت کرد که ستاره ام را در آوردم و به طرف گلویش پرتاب کردم. دو سرِ ستاره در گلویش فرو رفت؛ گلویش پاره شد و خون بیرون ریخت؛ این هم مانندِ قطع کردن سر است؛ البته، به شرطی که زخم‌ها بزرگ و عمیق باشد.
الان تازه در، ورودی ساختمان هستم و چون تا این جا دو نفر را دیده ام احتمال این که تعدادشان بیش‌تر از پنج نفر باشد خیلی زیاد است.
آرام قدم برداشتم و به ورودیِ راهرو‌ی خانه رسیدم
خانه قدیمی بود و دکور خاص و زیبایی ندارد و حتی نقشه‌ی عجیبی هم داشت؛ خانه‌ی زیبایی را برای لانه انتخاب نکرده بودند! قبل‌‌ترها خون آشام‌های خوش سلیقه‌تری را دیده بودم. در قسمت راهرو هیچ کسی نبود؛ از آن گذشتم و به سالن رسیدم! نقشه‌ی این جا واقعاً مزخرف است! در سالن چند مبل و میز و صندلی به چشم می‌خورد که همه قدیمی بود؛ رنگ‌آن‌ها زرد بد رنگی بود و مشخص بود در گذر رمان رنگ آن‌ها رفته است و حتی با زور قابل استفاده بود!
صدای پایی شنیدم؛ پشت مبل مخفی شدم.
تنها خوبی‌اش این است که با وسیله‌ی مخصوصی که مایک به من داد خون آشام‌ها دیگر بوی مرا احساس نمی‌کنند و متوجه حضورم نمی‌شوند! صدای بم خون آشام مرا از تفکر بیرون آورد:
_افرادی که فرستادیم همه کشته شدند.
_لعنتی، داره نزدیک می‌شه! جیمز، داره میاد.
صدایش کمی وحشت زده بود و این برای یک خون آشام عجیب بود. با دقت بیش‌تری به آن‌ها نگاه کردم.
_حالا باید چی کار کنیم؟
_لرد راست می‌گفت؛ ما توانایی مقابله نداریم خصوصاً که افراد زیادی رو از دست دادیم؛ فقط باید به لرد خبر بدیم تا فکر جدیدی کنه.
دو خون آشام مرد با اندامی تنومند در حال حرف زدن به من نزدیک می‌شدند و دقیقاً روی مبلی که پشت آن پنهان شده بودم نشستند.
_همین الان یک نفر رو بفرست تا بره و به لرد خبر بده.
_الان؟
_اگه دیر خبر بدیم معلوم نیست چی پیش میاد جیمز.
چاقویم را محکم به حالت حمله گرفتم.
یک، دو، سه...
سریع ایستادم و چاقو را به گلوی خون آشامی که جلویم نشسته بود زدم.
دستی را رویِ گلویم احساس کردم! واکنش این خون آشام سریع‌تر از همه‌ی خون آشام‌های این‌جا بود! چاقویم در گلوی خون آشامی که روی مُرده بود؛ جا مانده بود و از گلویش هم چنان خون بیرون می‌ریخت؛ خون آشام دوم با دستش گلویم را فشار می‌داد و به راحتی مرا از زمین بلند کرد.
واکنشش آن قدر سریع بود که نتوانم هیچ‌کاری کنم؛ مشخص بود که پیرتر از بقیه است اما چهره‌ی جوان بیست و پنج ساله را داشت؛ چشم‌های آبی رنگش را به من دوخت؛ می‌خواستم آب دهانم را فرو دهم اما فشار دستانش بیش‌تر شد و مانع این کار شد. عجیب بود که بقیه‌ی خون ‌آشام‌ها بیش از حد معمول ضعیف بودند!
نفس کشیدن برایم مشکل شد.
در هوا دست و پا می‌زدم و خون آشام رگ گردنش برجسته‌تر می‌شد؛ هر ثانیه قیافه‌اش ترسناک‌تر از قبل می‌شد و هم چنین فشار دست‌هایش را بیش‌تر می‌کرد.
 
آخرین ویرایش

Es_shima

شاعر انجمن
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
809
لایک ها
5,591
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#7
در یک لحظه به یادِ چاقوی مخفی در آستین کتم افتادم؛ آن را در آوردم و ضربه ای به دستش زدم. رگ دستش شکافت و خون به بیرون فوران کرد.
خون آشام من را محکم روی میز وسط آن جا انداخت؛ صدای شکستن استخوان‌های کمرم را شنیدم. چاقو از دستم افتاد. میز شکست و من محکم به زمین خوردم. خون آشامِ پیر به سمتم آمد؛ پایم را سریع جلوی پایش گذاشتم و چون انتظار این حرکت را نداشت تعادلش را از دست داد و روی من افتاد. سنگین بود و این باعث درد بیش‌تر من شد.
خواست دندان‌هایش را روی گلویم بگذارد که دستم را بالا آوردم و ساق دستم را سپر خودم کردم.
دندان‌هایش روی ساق دستم بود و فاصله‌ی صورتش با من تنها چند سانت بود و دندان‌های درازش از نزدیک بزرگ‌تر و ترسناک‌تر شده بود!
چشم‌های آبی‌اش حالا درخشان بود؛ پوستش کاملا قهوه‌ای شده بود و من ترسیده بودم. خیلی راحت دستم را گرفت و من کاملاً بی دفاع در دستش اسیر بودم.
دست راستم را می‌توانستم کمی تکان بدهم اما چون او روی من افتاده بود نمی‌توانستم به کُتم نزدیک کنم که وسیله ای بردارم!
دهانش را روی گلویم گذاشت.
چشمانم را بستم و دستم را نا امیدانه حرکت دادم. زبانش را روی گردنم کشید و تیزی دندانش را روی پوستِ گردنم حس کردم. دندان‌هایش را روی گلویم حرکت می‌داد اما زخمی نمی‌کرد. پس می‌خواهد ابتدا اذیتم کند و سپس بعد جانم را بگیرد!
دستم به یک چیز خورد؛ نفهمیدم دقیقاً چیست اما آهسته آن را برداشتم.
خون آشام فشار دندان‌هایش را بیش‌تر کرد؛ درد را با تمام وجود در گلویم حس کردم.
وسیله ای که در دستم بود را بی هیچ فکری بالا بردم و به گردن خون آشام زدم! مطمئن نشدم و چند بار دیگر ضربه زدم اما خون را که به همه طرف می‌پاشید دیدم‌. خون آشام از حرکت ایستاد. خون به همه جا ریخته بود و من هم خونی بودم؛ به سختی او را از رویم کنار انداختم؛ این وسیله که دستم به آن رسید تبر بود! تبر این جا چه کار می‌کرد؟! با وسایل خودش حکم مرگ خودش را داد! بدجوری زده بودمش و پشت سرش کاملاً خونی بود و رگ‌های بدنش نصف شده بود! صحنه‌ی کاملاً مزخرفی بود و با دیدن این صحنه صورتم ناخودآگاه کمی جمع شد.
دو مَرد هم زمان به سمتم آمدند و فرصت نگاه کردن بیش‌تر را به من ندادند؛ کلت را برداشتم و به هر دو شلیک کردم؛ حرکتشان کندتر شد؛ اما، باز هم به سمتم می‌آمدند و من حتی نمی‌توانستم از جایم بلند شوم! خیلی بد روی میز افتاده بودم و توان هیچ حرکتی نداشتم. همان طور خوابیده ستاره ام را به سمت یکی از آن‌ها پرتاب کردم و دقیقاً به گلویش برخورد کرد. ستاره ای هم برای خون آشام دیگر پرتاب کردم اما جا خالی داد؛ تبر را برداشتم؛ خون آشام به من رسید؛ بی تعلل و هیچ فکری تبر را روی پایش زدم و یک پایش را قطع کردم!
به زمین خورد و تا روی زمین افتاد سرش را هم با تبر زدم. خون روی صورتم ریخت و مجبور شدم چشم‌هایم را ببندم. امروز حمام خون کردم!
لعنتی، کمرم به شدت درد می‌کند؛ سعی کردم آرام بلند شوم.
آه، گندش بزنند واقعاً درد دارم.
دستم را به کمرم گرفتم.
وجود یک نفرِ دیگر را حس کردم.
لعنتی، این‌ها چرا تمام نمی‌شوند؟! با این کمر دردم چه طور بقیه را بکشم و خودم زنده بمانم؟
سعی کردم درد کمرم را بیخیال شوم.
لامپ‌ها کامل خاموش شد؛ لعنتی الان وقت رفتن برق بود؟ بدتر از این نمی‌شود. حالا چه کار کنم؟! خون آشام‌ها می‌توانند در تاریکی به راحتی ببیند.
صدای پایی شنیدم. تبر را محکم در دستم گرفتم.
به سرعت دستی با ناخن‌های بلند، مچ دستم را گرفت و دستم را خراشید. هیچ جایی قابل دیدن نبود؛ با این خراش عمیق تبر از دستم افتاد و من در هوا پرتاب شدم و محکم به دیوار کناری خوردم. درد را با تمام وجودم حس کردم‌
آخ، کمرم!
خون آشام خودش را سریع به من رساند.
 
آخرین ویرایش

Es_shima

شاعر انجمن
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
809
لایک ها
5,591
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#8
با مشت به صورتم ضربه زد؛ من را بلند کرد و دوباره محکم به دیوار زد.
کم کم چشمانم به تاریکی عادت کرد اما چیز زیادی نمی‌دیدم.
دوباره من را گرفت؛ من را در هوا کنار دیوار نگه داشت و تند تند به صورتم ضربه زد!
درد را با همه‌ی وجودم حس می‌کردم! هر ضربه‌ای که می‌زد نصف جانم را نیز با خودش می‌برد؛ شدت ضربات به حدی بود که کم کم داشتم هوشیاری خودم را هم از دست می‌دادم. در یک لحظه خودم را خم کردم و مشتش به دیوار خورد و صدای شکستن استخوان دستش را شنیدم.
او به این شدت به من ضربه می‌زد؟! تمام بدنم درد می‌کرد و من توان هیچ کاری را نداشتم. خون آشام به سمتم برگشت و با تمام ناتوانی‌ام از دستش فرار کردم و شروع به دویدن کردم و وارد راهرو شدم؛ اما، خون آشام خیلی راحت به من رسید؛ و مرا به اولین اتاق هل داد. شدت هل آن قدر زیاد بود که نتوانستم خودم را کنترل کنم و سرم محکم روی یک میز خورد؛ سرم گیج رفت اما تعادل خودم را حفظ کردم. دستم که روی میز بود به جسم تیزی خورد؛ سعی کردم برش دارم اما قابل برداشتن نبود.
خون آشام به سمتم آمد و خواست دوباره من را بزند و من از ترس و بدون هیچ کنترلی سریع روی زمین نشستم و خون آشام خودش روی میز افتاد!
برق‌ها آمد و من توانستم ببینم که سر خون آشام دقیقاً روی یک دستگاه جوشکاری است! دکمه‌های دیدم و بی هیچ فکری آن را سریع فشار دادم؛ دستگاه را روشن شد و وسیله ای تیز که حتی نمی‌دانستم چیست به صورت دایره ای چرخید؛ سر خون آشام قطع شد و تمام تنم پر از خون شد.
با تعجب به صحنه‌ی روبرویم نگاه کردم؛ دیوارها کرمی تیره‌ای بود و حال همه جا رد خون هم قرار داشت. مثل این بود که چند سطل رنگِ قرمز را ناشیانه به همه جا پخش کرده باشند؛ دستگاه هم چنان میچرخید؛ نصف بدن خون‌آشام این طرف دستگاه، و بقیه‌ی بدنش هم آن طرف دستگاه، روی میز افتاده بود. من نه از این دستگاه چیزی بلد بودم و نه درست جایی را می‌دیدیم؛ با خوش شانسی الان جای این خون آشام نیستم! درک تمام این صحنه‌ها برایم سخت بود؛ سعی کردم به چیزی فکر نکنم. با دست کمرم را گرفتم و آرام حرکت کردم؛ ستاره‌ها، چاقوها و کلتم را برداشتم و همه جا را نگاه کردم تا چیزی از من آن جا نباشد. همه جا رد خون پیدا بود و خانه به شدت ترسناک بود.
چاقویم را از گلوی جیمز بیرون کشیدم.
شیرِ آبی را در سالن دیدم؛ کنارش رفتم و بازش کردم و آب جاری شد؛ دست کش‌های خونی ام را بدون آن که درشان بیاورم شستم؛ بعد هم وسایلم را با آب شستم و با یک لباس که در اتاق افتاده بود؛ خشکشان کردم.
با درد و بسیار آهسته از لانه خون آشام‌ها بیرون رفتم.
نایلونی از داخل ماشین آوردم؛ دست کش‌هایم را در آوردم و داخل نایلون گذاشتم؛ کتم را هم داخل نایلون گذاشتم.
نگاهی به اطراف کردم هیچ کسی نبود. مشخصاً خون آشام‌ها محله‌ی آرام و کم رفت و آمدی را لانه‌ی خودشان می‌کنند.
لباس‌هایم را در آوردم و لباس مردانه‌ی تمیزی پوشیدم؛ نایلون را بستم و جلوی ماشین گذاشتم.
چاقوها و وسایلم را در جای مخفیِ صندوق عقب ماشین گذاشتم. جسد خون‌آشام اول کنار ماشینم افتادم بود و خونش به شکل بدی خشک شده بود‌.
سوار ماشین شدم و به سمت خارج از شهر رفتم.
با رسیدن به جایی پرت و نزدیک بزرگ‌راه، کناری ایستادم؛ نایلون را بیرون آوردم و کمی بنزین رویش ریختم و آتشش زدم.
پاک سازیِ بعد از شکار هم مانند شکار سخت و مهم هست!
عادت دارم ردی از خودم نذارم و این خوب هست؛ چون نه درگیر انتقامِ نزدیکانِ موجوداتی که کشته ام می‌شوم و نه در گیر پلیس‌ها و هم چنین نه درگیره شکارچیانی که حسادت دارند! برای همین به من لقب روح را داده‌اند‌.
موهایم را باز کردم؛ بطری آب را از صندوق عقب ماشینم آوردم. سر، صورت و موهایم را شستم.
بالاخره این ماموریت تمام شد!
گوشی ام را برداشتم و شماره ای گرفتم. چند بوق نخورده بود که جواب داد:
_چیه؟
_نیوجرسیِ c
_خب...
اخمی کردم و جوابش را دادم:
_پاک سازی شد.
_خب؟
_همین
_تو ساعت ۳:۳۰ صبح زنگ زدی که این رو بگی؟!
_چته مایک چرا غر می‌زنی؟
_خفه شو داشتم با شارلوت عشق بازی می‌کردم؛ اما خرابش کردی.
بی تفاوت جوابش را دادم:
_خب برو ادامه بده! چرا داری حرف می‌زنی و نمیری؟
_خب لعنتی نمی‌شه دیگه! عشق بازی من تو خوابم بود
_آخی، نازی مایکی؛ من گفتم عجیبه که تو این موقع با کسی باشی؛ آخه عرضه‌ی این کارا رو نداری! پس حدسم درست بوده و تو خواب بودی.
_خفه شو تیا
خندیدم و از حرص خوردنش شاد شدم.
_بای
***
 
آخرین ویرایش

Es_shima

شاعر انجمن
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
809
لایک ها
5,591
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#9
پارتB
***
-آقا یه پای و یه روزنامه.
-بله، حتماً.
-سپاس
پول را نقدی پرداخت کردم؛ در حالی که بخش حوادث روزنامه را نگاه می‌کردم از فروشگاه خارج شدم.
"جسدِ آنتونی میلر، مهندس شرکت ITC که در شهر سنت جوزف زندگی می‌کرد، در تخت خوابِ اتاقش در حالی پیدا شده که همه جای بدنش خونی بوده و هم چنین زخم‌های عمیق زیادی داشته است. پلیس در پیِ یافتن قاتل هست؛ اما، هنوز هیچ سر نخی پیدا نکرده است."
روزنامه را در دستم مچاله کردم؛ امروز هم خبر خاصی نیست؛ فقط یک قتل ساده رخ داده که این هم به من مربوط نمی‌شود؛ اما، سنت جوزف تا این جا تنها ربع ساعت راه هست. باید تفریحی در مورد این شهر کمی اطلاعات کسب کنم و بهتر است که یک ساعتی در سنت جوزف بمانم.
سوار ماشینم شدم؛ روزنامه را گوشه ای انداختم؛ لپ تاپ را روی پایم گذاشتم و دکمه‌ی روشن شدنش را زدم؛ تا روشن بشود ظرف پای را برداشتم و شروع به خوردن کیک کردم؛ واقعاً پای خیلی خوش‌ مزه هست و نمی‌شود از خوردنش دست کشید.
لپ تاپ روشن شد؛ من که بی‌کار هستم؛ پس، یک جست‌ و جوی کوچک در مورد حوادث اخیر شهر مورد ندارد.
"اِما پِتِرسون، در یک پارتیِ شبانه در حال رابطه با دوست پسرش به طرز عجیبی کشته شده؛ او را در حالی پیدا کرده اند که همه جایش خونی بوده و زخم‌های عمیق زیادی داشته! دوست پسرش ترسان به همه خبر داده است؛ اما، پلیس‌ها او را قاتل اعلام کرده‌اند و الان در زندان است."
با کنجکاوی دستم را در موهایم فرو کردم؛ الان قضیه جالب می‌شود؛ سایت اداره‌ی پلیس سنت جوزف را هک کردم و مطالب آن‌ها را پی گیری کردم.
پس، اِما به طرز عجیبی مرده است و کالبد شکافی باعث تعجب همه شده است؛ زیرا، بنابر کالبد شکافی زخم‌ها خودشان از داخل ایجاد شده اند و هیچ بیماری خاصی هم که باعث این عمل بشود شناسایی نشده است. در نهایت، هیچ کسی نظری در این مورد ندارد و شاهد قتل را به جرم قتل بازداشت کرده اند؛ زیرا، زخم‌ها خود‌ به خود، به وجود نمی‌آیند! پس تنها قتل، کاری عقلانی بوده است!
از سایت اداره بیرون آمدم؛ معمولاً سایت‌های شهر‌های کوچک حفاظت خاصی ندارند و به راحتی هک می‌شوند.
سرم را با دست خاراندم و به فکر فرو رفتم؛ کم‌تر از دو هفته، دو تا قتلِ کاملاً مشابه، خب این جریان نیاز به چِک کردن دارد!
لپ تاپ را خاموش کردم؛ ماشین را روشن کردم و حرکت کردم.
***
موهایم را به صورت رسمی در بالا‌ی سرم جمع کردم و با کش مو آن‌ها را بستم. نگاهی به خودم کردم؛ رژ لب قهوه‌ای تیره، سایه‌ی مشکی و خط چشمی ساده، این گریم و تیپ رسمی سنم را بیش‌تر نشان می‌دهد و این کاملاً مناسب این موقعیت است. از مُتل خارج شدم و به سمت اداره‌ی پلیس رفتم.
از وقتی که به سنت جوزف آمدم دنبال پیدا کردن رابطه بین اِما و آنتونی بودم؛ اما، هیچ ارتباطی با یک دیگر نداشتند و حالا این بی ارتباطی کمی مرا سر‌در‌گم کرده است.
ماشینم را جلوی اداره پارک کردم و از آن خارج شدم و به داخل اداره رفتم. یک مکانِ تقریباً کوچکِ ساده، در قسمتی از محیط یک میز دایره‌ای بود که در آن مسئول پذیرش و اطلاعات بودند. به طرف همان میز رفتم؛ دو افسر ایستاده بودند. به افسر نزدیک‌ترم که کمی قد کوتاه‌تر از آن یکی بود نگاهم کردم؛ آب دهنم را خوردم و گفتم:
-سلام.
افسر جوان جوابم را نداد و با مردِ کناری اش پچ پچی کرد و بلند خندیدند.
-این جوری جواب مردم رو می‌دید؟
افسر قد کوتاه اخمی کرد و گفت:
- چیه تازه وارد؟ فکر کردی کی هستی؟ بعداً به کارت می‌رسم. الان من کار دارم.
پوزخندی زدم.
-رئیس این خراب شده کیه؟
افسر قد کوتاه: خرابه شده یعنی چی؟ درسا حرف بزن دختر.
صدایم را بلند کردم و گفتم:
-می‌گم رئیس کیه؟
هم‌ زمان کارتم را در آوردم و نشان دو افسر دادم.
-اِلیسون اَندرسون FBI
هر دو افسر رنگشان پرید و دست و پایشان را گم کردند.
-چی؟ FBI دیگه برای چی؟!
-من موظف به توضیح برای هر کسی نیستم جناب.
مردی به سمتم آمد.
-سلام ببخشید این‌ها تازه کار هستند.
چشم غره‌ای به دو افسر داد و به من گفت:
-FBI برای چی به این‌جا اومده؟
-دو قتل در دو هفته، آن هم کاملاً مشابه!
_قتل؟
_فعلاً که شما یک نفر رو به عنوان قاتل دستگیر کردید.
-قاتلِ پترسون رو می‌گید؟
-بله و من می‌خوام باهاش صحبت کنم.
-چشم اما اول باید با مرکز هماهنگ کنم.
اطلاعات خودم را وارد کرده‌بودم. مایک هم در حال کنترل و نظارت بود. مشکلی برای پی گیری نداشتم؛ اما از موقعیت پیش آمده و سهل انگاری افسرها استفاده کردم.
رو به رئیس کردم و با اخم گفتم:
-من از طرف FBI هستم و کافیه گزارش افسرها و رئیس بی خیالشون رو بدم! می‌دونی در همین زمان مسخره بازی‌های شما چند نفر به قتل می‌رسند که من می‌تونستم کمکشون کنم؟! و تو تازه می‌خوای وقت من رو بگیری و هماهنگ کنی؟!
-اما...
-مشکلی نیست اما گزارشت رد می‌شه خود دانی.
-پس شما رو به اتاق بازجویی...
حرفش را قطع کردم.
_اتاق عادی می‌خوام FBI دوست نداره کسی بفهمه که ما در این پرونده همکاری کردیم.
_چشم، حتماً! پس شما صبر کنید؛ سریع می‌برمش تو اتاق عادی.
لبخندی زدم و گوشه‌ای ایستادم.
جعل حکم‌ها و مدارک FBI جرمی نیست که FBI به آسانی از آن بگذرد و من و هر شکارچی دیگری بارها این عمل را انجام داده ایم؛ البته نام مستعار را هر بار عوض می‌کنیم و هیچ شکارچی دو بار به یک شهر خاص نمی‌رود!
رئیس که مرد با تجربه و سال خورده ای بود به من اشاره ای کرد و من به سمتش رفتم و وارد اتاق شدم؛ پسر جوانی روی یک صندلی آهنی نشسته بود و دست‌هایش را روی میز گذاشته بود. مو‌های قهوه‌ای تیره، چشم‌هایی قهوه‌ای در کل چهره‌ای ساده و معمولی، رنگش پریده بود و پاهایش را تکان می‌داد. این پسر شجاعت کشتن کسی را نداشت! ساکت به یک گوشه زل زده بود و حتی پلک‌ زدن‌هایش هم کم و به اجبار بود! مشخص بود که هنوز هم در بُهت اتفاقاتی که افتاده، هست.
-سلام.
حتی پلک هم نزد و به من و سلامم توجهی نکرد.
به سمتش رفتم و گفتم:
-من اینجام تا کمکت کنم.
باز هم بی اعتنا به من به روبرو خیره شده بود.
-می‌خوام کمکت کنم؛ تو هم می‌خوای؟
باز هم سکوت تنها پاسخ من بود.
رویم را برگرداندم.
-باشه هر طور راحتی؛ آخرین امیدت رو هم نگاه نکن! من رفتم بدرود.
-من اِما رو نکشتم.
 
آخرین ویرایش

Es_shima

شاعر انجمن
شاعر انجمن
عضویت
7/27/17
ارسال ها
809
لایک ها
5,591
امتیاز
93
سن
19
محل سکونت
شهر راز
#10
به سمتش برگشتم؛ دستم را روی میز گذاشتم و به آن تکیه دادم؛ دست به سینه ایستادم و به پسر زل زدم.
-خب
-من اِما رو دوست داشتم.
اصلاً حوصله‌ی وقت تلف کردن را نداشتم پس بی حوصله گفتم:
-دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟
-همه چیز رو قبلاً گفتم.
-باز هم بگو؛ من می‌خوام کمکت کنم!
دست‌هایش را با حرص مشت کرد و گفت:
-من وکیل دارم؛ خیلی علاقه داری برو پرونده رو بخون؛ همه چیز رو قبلاً گفتم!
-من وکیل نیستم.
-همتون اولش همین رو می‌گید؛ ولی بعد که حرف زدم فقط می‌خندید و می‌رید.
این پسر واقعاً حوصله‌ی آدم را سَر می‌برد! با کمی اخم گفتم:
-من واقعاً می‌خوام کمکت کنم؛ ولی باید تمام جزییات رو بدونم؛ اگه رو در رو بگی نتیجه بهتره.
-باور نمی‌کنی.
-امتحان کن.
دستش را روی سرش گذاشت و چشم‌هایش را بست و گفت:
-پارتی توی خونه‌ی اِما بود، عادت داره هر چند وقت یه بار پارتی بذاره، من و اِما با هم بودیم، نزدیک ‌های صبح بود که من و اِما به اتاق جدا رفتیم و در رو قفل کردیم
عصبی مو‌هایش را چنگ زد و ادامه داد:
-با هم بودیم؛ بوسش کردم؛ دیدم مزه‌ی عجیبی میده؛ بوسم محکم نبود برای همین تعجب کردم و دیگه بوسش نکردم؛ ناراحت شد! من هم بهش علت رو گفتم؛ جلوی آینه رفت و دید تو دهنش خون کمی هس؛ به سمتم برگشت و خواست حرف بزنه که یه دفعه خون از دهنش بیرون زد و توی صورتم ریخت.
دستش را محکم روی میز کوبید و عصبی ادامه داد:
-دهن و دماغش پر از خون شد؛ شکمش و سینش زخم شد؛ اِما فقط جیغ می‌زد و خون‌ریزی می‌کرد؛ من رفتم در رو باز کنم اما هر کار کردم در باز نمی‌شد و تلفنم رو هم پیدا نمی‌کردم و اون... اون جلوی من با درد مُرد.
-چیز عجیبی ندیدی؟
-عجیب‌تر از این؟!
-سولفور، سکه‌ای عجیب؟
-چی؟! درسته عشقم تو بغلم مُرده و من هم قاتل شدم ولی دیوونه نیستم! من اون رو نکشتم؛ نباید باهات حرف می‌زدم؛ من می‌دونستم تو هم مثل بقیه‌ای.
-قبل از این اتفاق نگران یا وحشت زده نبود؟
-نه شاد بود؛ ولی، وقتی این اتاق افتاد یه چیزهایی می‌گفت که من نمی‌فهمیدم.
از اتاق خارج شدم؛ شخصی جلوی در ایستاده بود.
-سلام، من کلانتر جکسونم خوش حال می‌شم تا با شما همکاری کنم.
لبخند الکی زدم و گفتم:
-از قتل اون آقا چی، شاهدی هست؟
-نه.
-آدرس خونشون و اطلاعاتش رو می‌خوام.
-چیزی اونجا نیست؛ یه مرد تنها بوده؛ زن و بچه نداشته؛ پدر و مادرش هم خیلی وقت پیش مُردن.
-باشه، اما باز هم می‌خوام برم.
-باشه پس جک رو همراهتون می‌فرستم.
-نه نیازی نیست؛ من تنها کار می‌کنم فقط آدرس، آدرس اِما رو هم می‌خوام.
-چشم.
آدرس‌ها را گرفتم و به سمت خانه‌ی آنتونی رفتم؛ درِ خانه را پلمپ کرده بودند، خانه‌ی خیلی شیکی داشت؛ همه جا سنگ کاری سفید خاکستری بود که این سنگ کاری، ابهت جالبی به خانه‌ داده بود. چرا آدمی با این زندگی تنها بوده؟!
نگاه یک نفر را روی خودم حس کردم.
 
آخرین ویرایش
Similar threads Forum Replies Date
نقد توسط کاربران انجمن 5
تایپ رمان 2
نقد توسط کاربران انجمن 1
دلنوشته های کاربران 0
دلنوشته های کاربران 2