• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

رمان قربانی گناه | tasnim کاربر انجمن یک رمان

tasnim

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
4/8/17
ارسال ها
4,919
لایک ها
6,229
امتیاز
113
#1
کد رمان :1076
ناظر رمان: PaRIsa-R



نویسنده : tasnim
نام رمان : قربانی گناه
ژانر: عاشقانه ، تراژدی
زاویه دید : سوم شخص و اول شخص


خلاصه رمان : حکایت جالبی است، زندگی ما انسان ها. دیگران را قربانی خواسته های خود میکنیم! خواسته هایی که در امواج عمیق گناه، غرق شده اند!و چه دیر لب به توبه می گشاییم! آنگاه که غرور ها در چنگ فشرده شده اند،قلب ها، زمینی برای پا گذاشتن می شوند. و چه طعم تلخی دارد، شمشیرت را برای نابودی محبوبت تیز کنی!

سخنی با خواننده : سلام خدمت خوانندگان عزیز ! رمانی که مینویسم ، براساس واقعیت نوشته شده . امیدوارم تا پایان رمان همراهیم کنید و فراز و فرود های داستان باعث اذیت شدن شما عزیزان نشه!

باتشکر از سارا(Hilda) که کمک شایانی در راستای این رمان کرد!
 
آخرین ویرایش

tromprat

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
4/2/17
ارسال ها
134
لایک ها
3,208
امتیاز
93
#2

نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧



** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **
و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید



♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.


✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.
** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

tasnim

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
4/8/17
ارسال ها
4,919
لایک ها
6,229
امتیاز
113
#3
{به نام تک نوازنده گیتار عشق}

می دانی! قلب یک عاشق ، تنها سلاح اوست.
زمانی که با نگاهت، سلاح اش را غلاف می کنی،
به سربازی می ماند، که در میدان جنگ تنها شده است.
سلاح مرا در میان انگشتانت قرار دادی و بی رحمانه تنگ فشردیش.
اما، این سلاح همچنان برای قرار گرفتن در میان دستانت،
در من آرام نمی گیرد!
*******************************************************************************
دانای کل :
آرام چشمانش را باز کرد و با به یاد آوردن اولین روز دانشگاه، با عجله برخاست و به سمت سرویس بهداشتی راه افتاد.
استرس وجودش را پر کرده بود. بعد از شستن صورت سپیدش، به اتاقش بازگشت و لباس هایش را بر تن کرد.
به آشپزخانه رفت. برگه صورتی رنگ روی یخچال، توجه اش را جلب کرد.
پیغام مادرش بود. به تکرار همیشه اش، در خانه نمی ماند و سفارش کرده بود برادر کوچکش را به مهدکودک اش ببرد.
با وجود استرسی که داشت، به سمت اتاق یک دانه برادرش رفت و با حجم زیادی نوازش او را از دنیای خواب بیرون آورد.
بعد از آنکه لباس های برادرش را پوشاند و صبحانه اش را خورد، راهی خیابان شد.
در طول راه بی توجه به سنگینی برادر در آغوشش، در افکار خود غوطه ور بود .
طاهای کوچک را به معلم مهد سپرد و خود راه دانشگاه را در پیش گرفت.
اولین روزش بود، بدون تجربه های زیاد.
سفارش های پدرش، او را می ترساند. برای نازنینی که زیاد پا در اجتماع نگذاشته بود، این استرس عادی بود.
پدرش به او گفته بود؛ افرادی هستند که گرگانه کمین کرده اند. با آنکه خاطرش از بابت امنیت اش آسوده بود، اما کمی ترس از این جامعه که بد نبود، بود ؟!
سعی کرد افکار اش را آزاد کند و نگذارد این منفی بافی ها آزارش بدهد.
حس کودک هفت ساله ای را داشت که اولین روز مدرسه اش است.
بی خبر از آینده ای که سرنوشت تلخی را برایش در این شهر رقم می زد
و نازنین هجده ساله را در امواج عمیق زندگی فرو می برد.
 
آخرین ویرایش

tasnim

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
4/8/17
ارسال ها
4,919
لایک ها
6,229
امتیاز
113
#4
پا در دانشگاه گذاشت ، دانشگاهی که آینده ای نچندان روشن برایش در نظر گرفته بود .
دختران و پسرانی را می دید که پا تند می کردند برای رسیدن به کلاس .
روانشناسی را دوست داشت ، این علاقه را از کودکی حفظ کرده بود .
در توانش بود که در دانشگاه تهران هم تحصیل کند ، اما مادرش نمی گذاشت ، و همین برای نازنین شکستی در زندگی اش بود .
همه ما ، وقتی اولین هایمان را تجربه می کنیم ، حسی ناب داریم .
نازنین همچنین حسی را ذره ذره می چشید .
شیرینی وجودش را پر کرده بود . لبخند روی لبانش ، قصد محو شدن نداشت .
شادی سرتاسر وجودش را در بر گرفته بود .
شماره کلاسش را حفظ بود ، اما در راه رو به دنبال آن می گشت .
شماره روی در که با ماژیک آبی نوشته شده بود ، توجه اش را جلب کرد .
پا تند کرد و در را گشود ، حجم انبوهی از دختران و پسران را دید که همگی لبخندی توام با هیجان داشتند .
باز هم استرس وجودش را تسخیر کرد .
صندلی آبی رنگی در ردیف دوم یافت و به طرف آن رفت .
کلاس بزرگی بود و بیش از پنجاه صندلی که به صورت منظم چیده شده بود .
چشم چرخاند تا آشنایی پیدا کند ، اما هیچ یک از آن چهره ها را نمی شناخت .
کیف اش را روی صندلی قرار داد و خود آرام نشست .
سرش را برگرداند و نگاهش روی صورت زیبایی ثابت ماند .
چهره ای زیبا ، که بعد ها او را در چنگال عذاب گرفتار می ساخت .
 
آخرین ویرایش

tasnim

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
4/8/17
ارسال ها
4,919
لایک ها
6,229
امتیاز
113
#5
با خسته نباشید استاد ، وسایل اش را جمع کرد و آماده شد برای کلاس بعدی اش .
هنوز از درگاه در خارج نشده بود بود ، که با برخورد شخصی به عقب هل داده شد .
کمی در ناحیه کمرش احساس درد می کرد ، اما اهمیت چندانی نداد و سرش را بالا گرفت .
با همان چهره زیبا رو به رو شد .
دخترک که همانند ماه بود ، لبخندی بر لب نشاند و گفت :
- وای ، ببخشید عزیزم معذرت میخوام عجله داشتم .
+ اشکالی نداره .
دخترک لبخند دیگری بر لب زد و دستی برای نازنین تکان داد .
نازنین با خود فکر کرد : ( این هم از اولین برخورد با دوستان . چه هیجان انگیز)
آرام قدم برداشت تا کلاس بعدی اش را پیدا کند .
در طبقه اول کلاس را نیافت ، پس به سوی مردی که لباس رسمی بر تن کرده بود و گویا اعصاب درست حسابی هم نداشت ، حرکت کرد .
- ببخشید آقا ، می دونید کلاس 215 کجاست ؟!
+ نه نه
و رفت .
نازنین شانه ای بالا انداخت و به دنبال شخص دیگری گشت .
دختری در مرکز دید اش قرار گرفت .
چهره ساده ای داشت ، همانند صورت خودش که مانند دختران دیگر بوم نقاشی نبود .
سادگی را به رنگ و لعاب ترجیح می داد .
به سوی دختر پا تند کرد .
- ببخشید خانم ، شما می دونید کلاس 215 کجاست؟!
+ طبقه بالا ، انتهای راه رو
- ممنون
به طرف پله ها رفت و آرام یکی پس از دیگری را طی کرد .
تعداد زیاد پله ها ، نفس را از او گرفته بود .
راه رو را به پایان رساند و در کلاس را باز کرد .
همان بچه ها ، با همان شور و هیجان بودند که کلاس را شلوغ می کردند .
چشم چرخاند و همان صورت را دید که به طرفش می آمد .
و کاش هیچوقت هم کلام این دختر نمی شد .
 
آخرین ویرایش

tasnim

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
4/8/17
ارسال ها
4,919
لایک ها
6,229
امتیاز
113
#6
- بازم معذرت میخوام که اونطوری بهت برخورد کردم .
+ نه اشکالی نداره عزیزم ، اتفاق بود ، مهم نیست .
- میشه اسمتو بدونم ؟
+ نازنین و شما؟
- من یلدام ، خوشبختم ، خوشحال میشم باهات بیشتر آشنا شم .
+ منم همینطور
و با یه چشمک از طرف یلدا ، مکالمه خاتمه پیدا کرد .
یلدا ، نازنین را به سمت صندلی خودش راهنمایی کرد .
دقایقی را به هم صحبتی و آشنایی گذراندند و با آمدن استاد ، بحث را تمام کردند .
نازنین از دوستی با یلدا کمی دچار شک شده بود .
دوستان چندانی نداشت ، و همین باعث ترسش می شد .
یلدا برعکس نازنین ، شخصیت پر انرژی داشت و تقریبا در جایش بند نمی شد .
نازنین هم خوی شیطنت و ناآرامی را داشت ، اما آن را در خود به دست خواب سپرده بود .
دو شخصیت متضاد ، جالب بود برای این دخترک هجده ساله .
در طول کلاس ، یلدا و یکی از پسرهای کلاس که کَژمان زمانی نام داشت ، با بحث های خود سکوت کلاس را بر هم می زدند .
این شلوغی کلاس برای استاد پیر عذاب آور و غیر تحمل بود .
آنچنان که فریاد بر آورد و با صدای بلند گفت :
_ کافیه دیگه ، خانم ایرانی و آقای زمانی ، اگه نمی تونید آروم باشید بفرمایید حذف واحد .
با این داد استاد ، دو دانشجو سکوت اختیار کردند و تا آخر کلاس حرفی زده نشد .
بعد از پایان کلاس ، یلدا و نازنین به سمت حیاط راه افتادند .
نازنین باز هم آن حس ترس و شک را به یلدا داشت .
ای کاش به حرف آن حسش گوش می کرد و هرگز همگام این دخترک به ظاهر مهربان نمی شد .
 
آخرین ویرایش

tasnim

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
4/8/17
ارسال ها
4,919
لایک ها
6,229
امتیاز
113
#7
ساعت شش بعد ظهر بود و او باید به دنبال طاهای خردسال هم می رفت .
بعد از کلاس با عجله وسایل اش را جمع کرد و آماده رفتن شد .
به سمت در کلاس قدم بر می داشت که یلدا سد راهش شد .
+ کجا میری نازی؟
- ببخشید یلدا جون ، داداشم مهد کودکه . باید برم دنبالش !
+ ماشین داری؟!
- نه با اتوبوس میرم .
+ بزار برسونمت .
- نه ، نه مرسی میرم خودم.
+ تعارف میکنی؟ میرسونمت !
و بعد هر دو از کلاس خارج شدند .
یلدا به سمت دویست و شش مشکی قدم بر می داشت و نازنین به این فکر می کرد که کاش او هم ماشینی داشت و نیازمند اتوبوس و تاکسی نمی شد .
با صدای یلدا از فکر خارج شد و در ماشین را باز کرد .
+ حواست پرته ها !
- ببخشید یه دقیقه رفتم تو فکر .
+ باشه ، بشین .
از پارکینگ دانشکده خارج شدند .
نازنین آدرس مهد را به یلدا داد و تا آنجا با هم درباره خودشان حرف زدند .
برایش جالب بود ، یلدا موقعیت خیلی بهتری داشت .
او دختری تهرانی و از خانواده ای سطح بالا بود و به راحتی می توانست در بهترین دانشگاه تهران تحصیل کند .
چه دلیلی داشت که این دخترک به همدان بیاید؟!
بعد از سوار کردن طاها ، به پارکی رفتند و دقایقی را در آنجا سپری کردند .
بعد از مدت ها ، خنده بر روی لب های نازنین آمد و او گمان می کرد ، این خنده های یلدا هم دوستانه ست .
بی خبر از اینکه ، پشت این لبخند ها ، نقشه ها پنهان شده .
 
آخرین ویرایش

tasnim

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
4/8/17
ارسال ها
4,919
لایک ها
6,229
امتیاز
113
#8
**************************
نازنین :
آرام لباس هایم را در اوردم .
طاها آنقدر بازی کرده بود که بین راه خوابش برد !
یلدا دختر خوبی بود ، اما نمیدانم چرا حسی نمی گذارد به او اعتماد کامل داشته باشم !
مادر ، خانه نیامده بود .
ساعت 9 شب و مادرِ خانه ، در خانه خود نبود .
گرچه بیش از این هم نمی توان انتظار داشت .
پدری که درگیر کار های خود باشد ، مادر هم باید بچه هایش را رها کند و پی خوش گذرانی های خود باشد !
کاش می شد روی تابلویی بزرگ نوشت ، ( مادر ، خانه به تو نیاز دارد ، نه خیابان به تو ).
مگر یک مادر چه اندازه می تواند بی احساس باشد ؟!
پسرک خردسال اش مهر مادری ندیده بود .
پس احساس های مادرانه چه می شد ؟!
با تلاش های زیاد ، لباس های طاها را در آوردم .
دلم برایش می سوخت ، او قربانی بی مهری مادر پدرش شده بود .
همه چیز را مادر خراب کرده بود !
خانه را برای من ، پدر و طاها همانند سرمای زمستان کرده بود .
خانه ای که روزی خنده ها در آن داشتم و صبح تا شب مادر برایم می گفت و من شاد بودم .
چه چیز به مادر این را آموخت که خانواده اش را رها کند و به دنبال کلاس های بی فایده برود ؟!
چه چیز مادر را وادار کرده بود به دنبال آن مردک از خدا بی خبر برود ؟!
چه چیز مادر مرا از من گرفته بود ؟!
مادر واژه ای بود که خیلی وقت است آن را حس نکردم ...
 
آخرین ویرایش

tasnim

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
4/8/17
ارسال ها
4,919
لایک ها
6,229
امتیاز
113
#9
**************
دانای کل :
بعد از اتمام شام خودش و طاها ، او را به رخت خواب برد و با تلاش های فراوان به دست خواب سپرد این کودک چهار ساله را .
فکرش پیش پدرش رفت .
پدری که همیشه تا ساعت دوازده ، یک شب بیرون بود .
فکرش فرار کرد سمت مادرش .
مادری که خانواده را رها کرده بود و احساساتش را خرج مردی دیگر می کرد .
ساعت از دوازده گذشته بود و خانه مانند دوازده سال پیش نبود .
دلش برای آن خانه تنگ شده بود .
پایین تخت طاها ، بالشت صورتی رنگی گذاشت و به دیوار های آبی اتاق چشم دوخت .
آن قدر فکر کرد تا چشمانش روی هم افتادند .
.
.
.
با صدای جیغ و داد زن و مردی ، از خواب پرید .
طاهای ترسیده را در آغوش کشید و به سمت بیرون دوید .
جز یک بار ، هیچگاه دعوای مادر پدرش تا به این اندازه بزرگ ندیده بود .
آخرین دعوایشان هفت سال پیش بود ، که بعد از آن خانواده شان از هم پاشید .
بعد از هفت سال پدرش با کمربند مادرش را می زد .
صدای جیغ مادر ، داد های عمیق و گریه های معصومانه طاها بر روح خورد شده نازنین ، چنگ می زد .
برادر را در آغوش تنگ فشرد و با چشمانی خیس نظاره گر این جنگ اعصاب شد .
پدر ناسزا می گفت و میکوفت بر جان مادر .
چه چیز پدرش را انقدر خشمگین کرده بود ؟!
مگر نه اینکه قرار بود هر کدام راهی جدا پیش بگیرند ؟!
با صدای پدرش ، گمان کرد دنیا ایستاده است ، قلبش نمی کوبد .
پدرش چه گفته بود ؟!
مادرش چه کرده بود؟!
مادرش به کجا رسیده بود ؟!
 
آخرین ویرایش

tasnim

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
4/8/17
ارسال ها
4,919
لایک ها
6,229
امتیاز
113
#10
گریه های طاها بند نمی آمد .
باورش نمی شد .
امشب چه گذشته بود؟!
مادرش چه کرده بود ؟!
دلش به حال پسر کوچکش نسوخته بود ؟!
پدر ، خانه را به امان خدا رها کرد و رفت .
کجا؟!
مادر چمدانش را بسته بود و به جایی می رفت که بی گمان آن مردک هم به آنجا رفته بود .
چه به روزشان آمده بود ؟!
در دل از خدا میخواست ، مادرش طاها را نبرد .
دلش آشوب بود . دریای دلش طوفانی و انگار این طوفان قصد تمام شدن نداشت.
در با صدای بدی باز شد .
همان زنی بود که اسم مادر را یدک می کشید .
- لباسای طاها رو جمع کن . آمادش کن میخوام ببرمش .
+ مامان توروخدا طاها رو نبر . توروخدا مامان ، هرجا میخوای برو ولی طاها رو نبر .
- حرف اضافه نزن ، بهت میگم طاها رو بده به من .
و به دنبال این حرف ، پسرک گریان را با خشونت از آغوش نازنین جدا کرد .
مگر این زن قلبی از جنس سنگ داشت ؟!
لباس های طاها را جمع کرد و بی توجه به التماس های نازنین با دو ساک و بچه در آغوش از آن خانه زد بیرون .
گریه های نازنین بود که سکوت خانه را از بین می برد .
پدرش کجا رفته بود ؟!
پی مواد ؟!
او تا کی میخواست ادامه دهد؟!
انگار این مرداب قصد داشت نازنین را تا آخر ببلعد .
این دخترک تاوان چه گناهی را پس می داد ؟!
زانو هایش را جمع کرد و سر بر روی آنان نهاد .
در امواج عمیق ذهن غرق بود و بی توجه به اطرافش می گریست .
با فریاد پدرش سرش را بلند کرد .
+ بند و بساطتو جمع میکنی فردا میری تهران ، واست انتقالی میگیرم اونجا درستو میخونی .
- بابا ، پس شما چی؟ چرا اینجوری میکنید؟
+ من میرم . دیگه نمیخوام هیچ چیزی از اون زن تو زندگیم ببینم . فهمیدی؟
سرش را پایین انداخت .
در دل لعنت می فرستاد به آن مرد که آرامش خانواده اش را بر هم ریخته بود .
در دل خود از مادرش می پرسید : آیا ارزشش را داشت ؟ً!
 
آخرین ویرایش