• موارد مهم: 1-با مطالعه رمان های در حال تایپ و تشکر از پست های نویسندگان عزیز انگیزه خوبی به آنها خواهید داد. 2-نویسندگان عزیز لطفا در نوشتن رمان مسایل اخلاقی را رعایت کرده که سایت دچار مشکل نشود(در صورت مشاهده بدون تذکر پاک خواهد شد). 3- اگر رمان شما طبق عرف جامعه اسلامی باشد و مسایلی که در عرف کشور ممنوع است تایپ نکنید هیچ اتفاقی برای داستان و رمان شما رخ نمی دهد. 4- نویسندگان عزیز شما برای نوشتن اثر ادبی و برای بالا بردن سطح فرهنگ جامعه رمان تایپ می کنید .پس از خلق صحنه هایی که باعث تحریک و یا ایجاد باورهای نادرست میشود پرهیز کنید. 5- از ایجاد تاپیک های خلاف قوانین کشور خودداری کنید. این تاپیک ها حذف خواهد شد. 6-اگر رمانی یا مطلبی را مشاهده کردید که خلاف قوانین سایت یا کشور است گزارش پست خلاف را بزنید. 7-ماده ٢٣- هرکس تمام یا قسمتی از اثر دیگری را که مورد حمایت این قانون است به نام خود یا به نام پدید آورنده بدون اجازه او یا عامداً به شخص دیگری غیر از پدید آورنده نشر یا پخش یا عرضه کند به حبس تادیبی از شش ماه تا سه سال محکوم خواهد شد.

برگزیده رمان یک دو پنجِ حیات | فرزانه رجبی کاربر انجمن یک رمان

فرزانه رجبی

مدیر تالار آوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/2/17
ارسال ها
662
لایک ها
4,532
امتیاز
93
محل سکونت
شهر پسته های خندون
#1
کد رمان:1077
ناظر رمان:sima81



نام رمان: یک دو پنجِ حیات
نام نویسنده: فرزانه رجبی

زاویه دید:دانای کل
ژانر: هیجانی،اجتماعی،عاشقانه



توضیح نام رمان:
نام رمان برگرفته از یک عدد سه رقمی مربوط به این حرفه و کلمه ای جامع از این قشر...۱۲۵
شماره سازمان اتش نشانی است که من با جدا کردن ان و تبدیلش به یک دو پنج خواستم لحن زیباتری پیدا کند،کلمه حیات یا همان زندگی نیز از هدف افراد این سازمان که جان و زندگی دوباره بخشیدن است الهام گرفته شد تا نام یک دو پنجِ حیات برای رمان ثبت شود...

خلاصه:
شعله های سرکش، خشمگین و سوزان را با دنیایی از دلهره فرو می نشانی.
همه روز و شبت را با آتش، پنجه می افکنی تا هیچ خانواده ای، شبی را بی خانه و خانواده پلک نبندد.
پیشانی تو را می بوسم که خط های سرنوشت بسیاری از انسان ها به پیشانی تو گره خورده است.
سرنوشت های سوخته را با ابرهای عشق، به بهار پیوند می زنی و هر کجا که قدم می گذاری، امید جوانه می زند...!
سِیر داستان، برهه ای از زندگی چند آتش نشان را به نمایش می گذارد که زندگی و سرنوشت هر کدام از آن ها با آتشیست که زبانه می کشد و آن ها هستند که برای حفظ جان و مال مردم مملکت خود، از خود می گذرند...
داستان، داستانِ مرحله ای از زندگانی چند آتش نشان است و امیدی برای درک شدن آن ها، برای دیدن و چشیدن سختی هایی که می کشند و
پا به پای آن ها صحنه های درد را لمس کردن...
هر بار با هم پا در یک عملیات خطرناک و نفس گیر آتش نشانی گذاشتن،صدمه دیدن،خندیدن،گریه کردن،از زندگی خود گفتن،ولی در این بین...


لینک صفحه نقد:
نقد رمان یک دو پنجِ حیات|فرزانه رجبی کاربر انجمن یک رمان
 
آخرین ویرایش

tromprat

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
4/2/17
ارسال ها
134
لایک ها
3,208
امتیاز
93
#2


نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧



** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **
و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید



♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.


✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.
** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

فرزانه رجبی

مدیر تالار آوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/2/17
ارسال ها
662
لایک ها
4,532
امتیاز
93
محل سکونت
شهر پسته های خندون
#3
مقدمه:
یهو خونه گر گرفت؛طاهر داد می زد که سوختم،بابام فریاد می زد که طاهرم داره می سوزه،ولی مامانم گریه می کرد و التماس که برو طاها،به فکر ما نباش،تو باید زنده بمونی و به آرزوت برسی،برگرد طاها،جان من برگرد و نیا وسط آتیش...
توجه نکردم،مامانم داشت می سوخت،دویدم طرفش و جسم آتیش گرفتشو تو بغلم گرفتم،با کف دستم تند تند می زدم رو بدنش تا آتیش..."
حق بدید،حق بدید هر مادر فداکار می بینم آتیش بگیرم،هربار یه جا آتیش می گیره منم آتیش بگیرم، هربار وسایل تزئیناتی می بینم آتیش بگیرم، هربار یه تولدی می رسه من آتیش بگیرم،هربار گل می بینم آتیش بگیرم،من هر روز می سوزم،هر روز...
آتیش وجود من هیچ وقت خاموش نشده، من باعث شدم اونا تو آتیش جون بدن،اگر به جای بازکردن پنجره آتش نشانی خبر کرده بودم مطمئنم مادرم زنده می موند،خالم همیشه میگه خدا بهت صبر بده،تا هم فراموش کنی و هم تحمل،ولی میشه به نظرت؟ برای طاهای آتش نشان شدنیه هستش؟ هر روز دستای سوخته و سینه سوختم رو می بینم و تجدید خاطره می کنم،هر روز تو یه عملیات می زنم تو دل آتیش و وجودم خاکستر میشه...همیشه از درون دارم می سوزم،هیچی وجودم رو خنک نمی کنه،اگه عاشق نشده بودم؛اگه نگفته بودم تولدی در کاره،اگه شمع و کیکی نبود،اگه عجله و بی دقتی نکرده بودم،اگه اون پنجره رو نمی شکستم؛الان خانواده داشتم،من آتش نشانم،یه آتش نشان که خودش عزیزانش رو آتیش زده،و بعد از چند سال هنوزم شعله های اون آتیش توی دل و قلبش شعله وره...



به توکل نام اعظمت؛ «بسم الله الرحمن الرحیم»

وقتی که از شما حرف می زنیم، یادمان هست چه قهرمان هایی بودید،خیلی ستاره تر از آنچه فکرش را بکنید...یک چیزی که کسی نبود جز خودتان ؛خودِ خودتان ؛ فرزندان وطن ؛فرزندان آب و خاک و آتش...
آتش نشانی شغل نیست؛عشق است...
"تقدیم به پیکر پاک شهدای آتش نشان"

-سنگینه،نمی تونم حملش کنم.
طاها که پشت به سعید مشغول شستن دست هایش بود گفت:
-خب چون دفعه اولته این جوری فکر می کنی وگرنه بهش عادت می کنی.
-به چی عادت می کنم طاها؟
-به لباس و اون کپسول دیگه.
-من منظورم اینه که وظیفه سنگینیه،نمی تونم با خودم این حس رو بکشونم این طرف و اون طرف. طاها لبخندی زد و شیر آب را بست،همانطور که دست هایش را خشک می کرد گفت:
-سعید تو مگه نمی دونستی قراره چیکاره بشی و کجا بیای؟ چه فکری؟چه حسی؟ تو فقط باید با تمام وجودت خدمت کنی همین،سنگینی نداره،آروم باش.
-جون آدما،زنده موندن و مردنشون تو دست ماست،میگی آروم باشم؟
-مرگ و زندگی دست خداست پسر،ما وسیله ایم،بهت حق میدم چون اولین روز شیفت کاریت هستش اضطراب داری وگرنه از شیفت بعدی برات عادی میشه.
-راست میگی یا واسه دلخوشیمه؟ طاها حوله را گذاشت بر روی نرده ی تختش،کفش هایش را در آورد و چهار زانو نشست روی تخت،نگاهی به سعید انداخت و جواب داد:
-به حرف من اعتماد کن،اهل دادن دلخوشی همین جوری آبکی نیستم.
-دمت گرم پس من که رفتـ...
همین هنگام زنگ سازمان آتش نشانی به صدا در آمد و همزمان روح از جسم سعید پرکشید...طاها فوری بلند شد و همانطور که کفش هایش رو مجدد به پا می کرد، روبه سعید گفت:
-سعید نگران نباش من حواسم بهت هست،عجله کن.
-باشه.
هر دو به سرعت دویدند سمت در خروجی،لباس مخصوص را در کمترین زمان ممکن از قفسه سبز رنگ سمت راست سالن برداشتند و بر تن کردند و سوار بر ماشین شدند،طاها مشغول رانندگی شد و ماشین را به حرکت در آورد...سعید مشغول ذکر گفتن بود تا خود را آرام کند، در راه آدرس و نوع حادثه را پرسیدند،بعد از اطلاع یافتن تا مکان مورد نظر حرفی بین آن دو رد و بدل نشد...
-رسیدیم،بپر پایین پسر.
-الهی به امید تو.
سمت چپ خیابان پر بود از مغازه های مختلف،از یکی از آن ها شعله های آتش زبانه می کشید،مردم تجمع کرده بودند و سرو صدای بسیاری بود؛طاها با کمک یکی دیگر از نیروهای آتش نشان مشغول باز کردن شیلنگ آب و کارهای مربوطه شد و سعید دوید سمت مردی کوتاه قد با پوستی سبزه که کنار مغازه داد می زد و کمک می خواست و از ترس زیاد رنگ و رویش پریده بود،سعید پرسید:
-ببخشید آقا،کسی داخله هنوز؟
مرد همان طور که با دست بر سر بی موی خود و صورت اصلاح شده اش می کوبید پاسخ داد:
-آره،رفیقم تو مونده.
-مغازه چی بوده؟
-کیف و کفش فروشی بود،آقا به دادم برسین،همه زندگیم داره می سوزه. سعید برگشت و قبل از گفتن چیزی طاها و همکارش مشغول خاموش کردن آتش شدند،مغازه بزرگی نبود و آتش کاملا از در مغازه به بیرون زده بود و زبانه می کشید،مرد داخل مغازه داد می زد و کمک می خواست و کیفی را به بیرون پرت کرد،برای سعید خیلی زود بود که به دل آتش بزند،طاها متوجه شد و صدایش کرد:
-سعید؟
-بله؟
-بیا اینجا.
-چیه؟
-تو بمون من میرم تو مغازه.
-صبرکن خاموشش کنیم بعـ...
حرفش به وسیله طاها قطع شد:
-چی داری میگی؟صدای داد و فریادش رو نمی شنوی؟ هنوز زنده اس،باید بیارمش بیرون.
-طاها من مـ...
طاها دور شد و بعد از در جریان گذاشتن فرمانده مرکز و زدن face و چند نفس عمیق کشیدن وارد مغازه شد،از لابه لای دود به سختی عبور کرد،بوی پلاستیک سوخته فضا را پر کرده بود،با هرقدم طاها مقداری از چرم های آب شده بر روی زمین به کف کفشش می چسبید،کیف هایی که در قفسه ها بودند هر کدام به خاطر نوع جنسش گلوله آتش بود،مرد در گوشه راست مغازه و در محاصره آتش در شُرف از هوش رفتن بود به شدت سرفه می زد،طاها به طرفش رفت و چند کیف آتش گرفته که در نزدیکی مرد بود را با پایش کنار زد،دست و گردن مرد سوخته بود و ناله می کرد و طاها به نزدیکش رفت، و پرسید:
-آقا حالت خوبه؟
مرد با گریه و درد گفت:
-دارم می سوزم.کم...کمکم کن.
قبل از حرکت طاها،یکی از کفش های قفسه به پایین و روی شکم مرد افتاد،فریاد مرد بلند شد،طاها کفش را برداشت و به گوشه ای پرت کرد،اما پلاستیک کفش به دستکش طاها چسبیده بود،دستکشش را بیرون آورد و نگاهی به مرد انداخت؛دقیقا به همان اندازه و شکل کفش لباس مرد سوخته و شکم قرمز و خون آلود و پوست رفته اش اشکار بود؛طاها با عجله و احتیاط دستمالی به مرد داد تا جلوی دهانش را بگیرد،او را بلند کرد و فوری از راهی که به وسیله سعید با آب باز شده بود مرد را بیرون کشید.
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار آوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/2/17
ارسال ها
662
لایک ها
4,532
امتیاز
93
محل سکونت
شهر پسته های خندون
#4
صورت مرد از دوده های آتش سیاه شده بود،از جای سوختگی روی گونه اش کمی خون بیرون زده بود،طاها او را با احتیاط بر روی برانکارد گذاشت و نیروهای اورژانس او را بردند... سپس برگشت و در خاموش کردن شعله های آتش کمک کرد...بعد از ساعتی تلاش آتش خاموش شد،طاها کلاهش را برداشت و بعد از کشیدن نفسی عمیق زیر لب گفت:
-خدایا شکرت.
در راه برگشت به ایستگاه طاها از سعید پرسید:
-چطور بود؟
سعید دستانش را درهم قفل کرد و به جلوی زانویش انداخت و جواب داد:
-واسه روز اول خوب بود ولی من می ترسم.
-درس اول یک آتش نشان اینه که هرگز از واژه ترس استفاده نکنه.
-جدی میگم طاها.
-ازچی می ترسی؟
-از این که بزنم به دل آتیش و دست خالی برگردم بیرون،از اینکه نتونم کسی رو نجات بدم.
-بهش فکر نکن،زمانش که رسید خودت می فهمی.
-چی رو؟
-بذار زمانش بیاد بعد میگم.
تا خود ایستگاه صحبتی بین آن دو رد و بدل نشد، بعد از بیرون آوردن لباس هایشان و شستن دست و روی خود،سعید رفت تا استراحت کند ولی طاها به دلیل پایان شیفتش لباسش را عوض کرد و از ایستگاه بیرون آمد...مسیر خانه را به راننده تاکسی گفت و خود مشغول چک کردن پیام های گوشی اش شد...نیم ساعت بعد که رسیدند کرایه تاکسی را پرداخت،وارد ساختمان شد،واحدی در طبقه اول ساختمان 14 طبقه داشت،هرگز از آسانسور استفاده نمی کرد،از پله ها بالا رفت و بعد از چرخاندن کلید در قفل وارد خانه شد...خانه ای فوق العاده کوچک ولی پناهگاه امن او بود...سمت چپش آشپزخانه ای جمع و جور و سمت راستش اول سرویس های بهداشتی خانه...کلید و موبایل خود را بر روی اّپن آشپزخانه گذاشت و مستقیم به حمام رفت،بعد از یک دوش کوتاه برای خودش در آن قوری سرمه رنگ کوچکش چای دم کرد...در یخچال به دنبال چیزی برای خوردن گشت ولی هر چه بود زمان می برد برای آماده کردن و این یعنی دور از حوصله ی طاها...خواست به اتاق خوابش برود که با زنگ در برگشت،در را باز کرد و چهره ی خندان خاله جانش را دید با یک سینی غذا...
-سلام خاله جون.
-سلام پسرم،صبح که اومدم برای نظافت خونه ات دیدم تو یخچالت غذای حاضری نداری،صبر کردم تا اومدی برات غذا بیارم.
-الهی قربونت برم خاله جون،واقعا ممنونم؛بفرما تو.
همانطور که خاله ی طاها وارد خانه می شد طاها در را بست و گفت:
-چقدر بگم خونه من نیاز به نظافت نداره،چرا خودت رو خسته می کنی؟
-چه اشکالی داره عزیزم؟ منم بیکارم خب.
-نمی دونم چطوری لطفت رو جبران کنم،بیا بشین،خوش اومدی.
-تا گرمه بخورش.
-دستت درد نکنه.
طاها سینی را روی میز جلوی مبل تک نفره طوسی رنگش گذاشت و مشغول خوردن خورش کرفس شد و در دلش هزار بار دیگر قربان و صدقه خاله اش رفت که مثل مادر همیشه حامی او بوده است،خاله اش به همراه شوهر و تنها پسرش میثاق در طبقه هفتم همین ساختمان ساکن بودند...در تمام این سال هایی که طاها خانواده اش را از دست داده بود تنها کسانی که او را از یاد نبردند همین خاله و خانواده اش بودند،او نیز هر کاری از دستش بر می آمد برای آن ها انجام می داد،هرماه با اصرار مبلغی پول را از حقوقش به خاله اش می داد تا جبران آن وعده های غذایی که برایش می آورد بشود،هرچند خاله اش دوست نداشت اما طاها گفته بود اگر قبول نکند لب به غذاهایش نخواهد زد...دقیقا 8 سال پیش بود که پدر و مادر و برادر کوچکتر طاها یعنی طاهر در آتش سوزی خانه شان سوختند و طاها را تنها گذاشتند،طاهای 19 ساله ای که الان 27 سال دارد و روی پای خودش می ایستد،24 ساعت شیفت خود را در ایستگاه آتش نشانی است و 48 ساعت آزاد خود را در رستوران محل خود کار می کند...با صدای خاله اش به خود آمد:
-طاها؟
-جانم خاله؟
-تا ساعت چند خونه ای؟
لقمه اش را کامل جوید و گفت:
-حول و هوش ساعت 5،چطور؟
-بعد میری رستوران؟
-آره.
-پس شامت رو اونجا می خوری؟
-بله عزیزم،دیگه نمی خواد دوباره زحمت بکشی.
-چه زحمتی؟ نوش جونت خاله.
-میثاق کجاست؟
-نشسته فوتبال تماشا می کنه.
سری به نشانه افسوس تکان داد،لیوان دوغ را برداشت،جرعه ای نوشید و روبه خاله اش گفت:
-خاله میثاق دیگه 25 سالشه،یا زنش بده یا بفرستش سراغ کار،تا کی نشستن پای تلویزیون و دنبال کردن لیگای اروپا؟؟
-مگه من بدم میاد خاله؟ چیکار کنم که حرف به گوشش نمیره،یا با دوستاشه یا تو اتاقش،کلافه ام کرده.
-خودش نمی خواد کار کنه یا مثل اون آدم های تنبل میگه کار گیر نمیاد.
-مگه حرف می زنه؟
-خودم درستش می کنم،شما غصه نخور.
خاله مهری آهی کشید و از ته دل گفت:
-خیر ببینی،تو رو مثل برادر بزرگش می دونه،حرفت رو گوش میده،باهاش حرف بزن.
-رو چشمم،غذا هم عالی بود ممنونم.
-نوش جونت،پس من میرم تا تو یه کمی بخوابی.
-ممنونم.
-خداحافظ.
-به سلامت،مراقب خودتون باشین.
 

فرزانه رجبی

مدیر تالار آوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/2/17
ارسال ها
662
لایک ها
4,532
امتیاز
93
محل سکونت
شهر پسته های خندون
#5
خاله مهریِ طاها که رفت او هم به سمت اتاق رفت به تخت خواب کرم قهوه ای رنگش هجوم برد،قبل از اینکه بخواهد دنده خوابش را پیدا کند به خواب رفت...
با صدای الارم موبایلش بیدار شد،انگار فقط 5 دقیقه خوابیده بود که انقدر زود بیدار شده بود،به بیرون رفت و موبایلش را از روی اّپن برداشت و صدایش را بست،ساعت عدد 30/16 را نشان می داد...به صورتش آب زد،از آینه به چشمان مشکی اش خیره شد،چشمانی که هرگز نمی خندید،همیشه پر بود از غم و دلتنگی...از دستشویی بیرون آمد، لباس پوشید و از خانه به سمت رستوران حرکت کرد...
***
ساعت 9 شب بود، هنوز کماکان مشتری هایی می آمدند و طاها از آن ها سفارش می گرفت و برایشان می آورد؛دو ساعت دیگر را کار کرد و بعد از در آوردن یونیفرم قرمز،مشکیِ مخصوص و خداحافظی از همکارانش از رستوران بیرون آمد،قبل از سوار شدن بر موتورش موبایلش زنگ خورد:
-الو!
-سلام طاها؛خوبی؟
-خوبم،تو چطوری داداش؟
-منم خوبم،کجایی؟
بعد از نگاه بر سر رستوران و نام" شب های رویایی" گفت:
-رستوران بودم الان کارم تموم شد دارم میرم خونه.
-راستش من مامانم اینا رفتن شمال عروسی، امشب تنهام،بیا اینجا.
-مگه تو فردا کار نداری؟
-فردا چه ربطی به امشب داره؟
-من حوصله ندارم،خسته ام،تو بیا اونجا.
-مدیر ساختمونتون گیـ....
-بیا چیزی نمیشه.
-باشه پس راه میفتم.
-فعلا.
موبایلش را در جیب گذاشت و موتورش را روشن کرد و به خانه رفت...10 دقیقه از آمدنش نگذشته بود که صدای زنگ در به صدا در آمد،در را باز کرد و از علیرضا دعوت کرد تا بیاید داخل...خودش رفت داخل آشپزخانه تا میوه بیاورد که علیرضا گفت:
-طاها می خوای چیکار کنی؟
-بشین برات میوه بیارم.
علیرضا دکمه های پیراهن یشمی رنگش را باز کرد و جواب داد:
-داداش چیزی به ساعت 12 نمونده،نمی خواد تعارف نداریم که،بیا بشین بعد نیم ساعت دیگه میریم بخوابیم.
-آخه پسر خوب تو که قراره تا نیم ساعت دیگه بخوابی چرا هوس شب گردی می کنی؟فایده اش چیه؟
-منو نشناختی هنوز؟
-نه والا،غیرقابل پیش بینی هستی.
خندید و طاها کنارش نشست،علیرضا را دوسالی می شد که می شناخت،هم سن و سال بودند و در سازمان با او آشنا شده بود،پسر شاد و پر روحیه و صدالبته وظیفه شناسی بود،همه اورا دوست داشتند،پسری با چشم های خاکستری و ته ریش مردانه اش که هرگز حاضر به اصلاحش نمی شد،چهارشانه و قد بلند مثل تمام آتش نشان ها،با وجود آنکه متاهل بود اما زیاد به خانه طاها می آمد،سعید را هم می شناخت ولی هنوز فرصت صمیمیت پیدا نکرده بودند...
-رستوران چه خبر بود طاها؟
-مثل همیشه دیگه،تکراری.
-نگو پسر،کارت تکراریه ولی اطرافیانت و ادمایی که میان و میرن تکراری نیستن که.
-نیستن ولی من از هیچ قشری خوشم نمیاد،ادمای جور وا جور زیاده،نمی دونم چرا چشم دیدن هیچکدوم رو ندارم.
-چی بگم والا،من غیر قابل پیش بینی هستم درست،ولی تو دیگه دست منم بستی ها.
طاها لبخندی زد،تکیه اش را به مبل داد و پاهایش را روی میز گذاشت:
-تو چرا هر وقت تنهایی میای اینجا؟
-کجا برم؟
-خونه خانمت.
-بی خیال رفیق،بذار خوش باشیم.
و بعد از آن هر دو در کنار هم مشغول صحبت از عملیات هایشان شدند و حسابی گرم گرفتند انگار نه انگار که هردو چقدر خسته بودند،به خودشان که آمدند ساعت از 2 نیمه شب گذشته بود و نیت خوابیدن کردند،هر دو بر روی تخت خواب طاها در صدم ثانیه غرق در رویا شدند...
***
 

فرزانه رجبی

مدیر تالار آوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/2/17
ارسال ها
662
لایک ها
4,532
امتیاز
93
محل سکونت
شهر پسته های خندون
#6
همگی در ایستگاه مشغول خوردن ناهار بودند،خنده و شوخی های علیرضا اجازه نمی داد کسی از مزه غذا چیزی متوجه شود،در همین حین باز صدایی آمد که در کمتر از ثانیه ای همگی به سمت بیرون هجوم بردند و آن صدای زنگ سازمان آتش نشانی بود...
طاها و سعید لباس خود را تا نیمه پوشیدند و سوار بر ماشین آتش نشانی شدند و ادامه لباس را در راه بر تن کردند،علیرضا پشت فرمان ماشین بود،بی سیم را فرمانده پاسخ داد:
-از 1096 به مرکز،اعلام موقعیت بفرمایید.
-از مرکز به 1096،فرمانده مورد حریق آزمایشگاه یک مدرسه راهنمایی هستش،واقع در خیابان (...)
طاها گفت:
-وای مدرسه؟؟ وحشتناکه!
فرمانده:
-امیدوارم به خاطر سهل انگاری مسئولین اتفاقی نیفتاده باشه،چون الان کنترل و آروم کردن بچه ها خیلی سخته.
پنچ دقیقه بعد نیروها جلوی مدرسه پیاده شدند،بیرون از مدرسه همه چیز آرام بود، و تنها چیزی که بود سرو صدای داخل مدرسه بود...داخل حیاط مدرسه از بچه ها پر شده بود که عده ای گریه می کردند و عده ای دیگر جیغ می کشیدند،فرمانده فورا به سمت مردی که به نظر مدیر می رسید رفت و پرسید:
-سلام،من فرمانده مرکز 82 هستم،کسی داخل هست؟
مرد با استرس و نگرانی در حالیکه روی پاهایش بند نبود پاسخ داد:
-بله فکر می کنم هنوز چند نفر داخل باشن.
-چطوری این اتفاق افتاده؟
-خودمم هنوز نمی دونم،آقا دستم به دامنت یه کاری کن،اون بچه ها نسوزن،بیچاره میشم من.
-من باید بدونم دقیقا چند نفر داخلن.
-صبر کنین.
مرد با رنگ و روی پریده و دستانی لرزان به سمت دانش آموزان رفت و خیلی زود برگشت و گفت به احتمال خیلی زیاد سه نفر داخل هستن که دو نفر در کلاس دوم به نام های فرید و محسن و یک نفر در همان آزمایشگاه به نام هومن بوده است؛ فرمانده خواست تا بچه ها به گوشه ای دور از آتش در مدرسه هدایت شوند و بعد صدا زد:
-قاسمی؟ قاسمی؟
سعید به سمت فرمانده آمد و از او خواسته شد تا فورا به سمت آزمایشگاه و کلاس دوم برود و سه پسر را نجات دهد...اسم هایشان پرسید و به سرعت دوید...همان زمان شیشه های پنجره آزمایشگاه شکست و به بیرون ریخت،همین امر باعث سرو صدای بیشتر بچه ها شد،چند نفر قصد خروج از مدرسه را داشتند که بابای مدرسه در را بست،علیرضا از نردبان بالا رفت و در برابر پنجره آزمایشگاه به همراه همکار دیگرش که پایین نردبان او را راهنمایی می کرد مشغول خاموش کردن آتش شد،سعید اول خواست به سمت کلاس برود ولی نیمه راه پشیمان شد و از همکارش محمد خواست تا به کلاس دوم برود،آتش به شدت زبانه می کشید،سعید در آزمایشگاه را باز کرد،با باز شدن در و رسیدن اکسیژن بیشتر بر تعداد شعله ها افزوده شد،چیزی جز سیاهی نبود،دود و حرارت و بوی مواد شیمیایی؛صدا زد:
-هومن؟ هومن عمو؟ اگه صدامو می شنوی بگو،من آتش نشانم اومدم نجاتت بدم،هومن؟
تقریبا جایی از آزمایشگاه نبود تا ایمن از آتش باشد،طاها فوری با یک نفر دیگر آمدند و یک قدم عقب تر از در کلاس شیلنگ آب به دست گرفته و تلاش داشت تا راه ورودی را برای سعید باز کند،علیرضا با صدای بلند فریاد زد:
-سعیــــــــد؟؟ سمت چپ راهت از این طرف می تونی بری داخل ،زود باش.
طاها گفت:
-صبرکن سعید،منم سعی می کنم راه رو از همین سمت راست تا جایی که علیرضا تونسته برات باز کنم،فقط باید عجله کنی،محلول های شیمیایی روی زمین باعث کشیده شدن زبانه های آتش به همین سمت میشه.
-باشه زود باش...هومن؟؟هومن صدای منو می شنوی؟
 

فرزانه رجبی

مدیر تالار آوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/2/17
ارسال ها
662
لایک ها
4,532
امتیاز
93
محل سکونت
شهر پسته های خندون
#7
طاها به سختی راهی را تا حدود کمی بی خطر از شعله های آتش کرد ولی همه می دانستند که این برای دقایق کوتاهی هست و دوباره شعله ها پخش و بلند می شوند،سعید با عجله داخل شد و مشغول دید زدن و دنبال هومن گشتن شد؛و همین طور مرتب هومن را صدا می زد و از او می خواست اگر اینجاست داد بزند،پسرک سمت راست آزمایشگاه نبود،شیشه ها و وسایل آزمایشگاه پخش زمین بود و سعید به خاطر دود و آتش هر بار پایش به یکی از آن ها می خورد و هربار طاها داد می زد که حواست رو جمع کن،خیلی خطرناکه...وقتی اثری از پسر نیافت خواست بیرون برود که تقریبا در وسط آزمایشگاه و متمایل به سمت چپ متوجه کمدی فلزی شد،خم شد و با کمی دقت در زیر آن متوجه یک پا شد؛
-طاها؟طاها؟
-چیه؟
-این آتیش جلومو باید مهار کنی،من باید برم اون سمت ولی اینجوری امکان نداره،این میز و صندلی ها هم مزاحمن.
-می خوای چیکار کنی؟اون طرف شعله ها خیلی زیاده،مگه نمی بینی تمام شیشه و بطری های مواد شیمیایی اون سمت ریخته؟ اونطرف اصلا دیده هم نمیشه،باید بهش برسیم نمی تونم وسط رو جا بذارم و از آتیش بگذرم برای خاموشی اونجا.
-من باید برم اون سمت،هومن احتمالا اونجا باشه.
طاها به ناچار با فرمانده از طریق بی سیم ارتباط گرفت:
-آقا ،سعید میگه پسره ته آزمایشگاهه،ولی خیلی خظرناکه؛اونطرف دیده هم نمیشه،چیکار کنم؟
-سپر حرارتی صداقت،سپر حرارتی،راهی نیست،باید اون پسر رو نجات بدید.
طاها صدا زد:
-علیرضا؟؟ علیرضا؟؟
-چیه؟
-سعی کن از بالا آب رو بگیری سمت راستت،سمت راست،سعید باید بره اون سمت،فقط شلینگ رو نگه دار تا آب تو همون نقطه بریزه.
-چی میگی تو؟ اون طرف آتیشش هر لحظه بیشتر میشه که،باید اینجارو تموم کنمو بیام داخل،چطوری از این بیرون به اونجا برسم؟
-چاره ای نداریم،یکی اونجاست باید بیرون بیاریمش زود باش درجه آبت رو تغییر بده،آب رو پخش کن علی.
علیرضا یک پایش را لبه پنجره گذاشت،با سختی زیاد از بالا آب را به سمتی که گفته شد گرفت،طاها هم همین کار را کرد و سعید به سرعت به همان سمت کمد رفت، در دو قدمی سعید تیکه ای از سقف به پایین ریخت و مقداری گچ بر روی سعید که طاها فریاد زد و گفت:
-سعید الان سقف اینجا می ریزه،عجله کن.
کمد فلزی به نظر خیلی خیلی داغ می آمد، سعید خم شد؛درست دیده بود،پسر همین جا بود ولی بی هوش، فورا در کمد را باز کرد دستش را از دست کش بیرون آورد و نبض پسر را گرفت،ضعیف بود، پسر را بیرون کشید،او را بر روی دو دست خود حمل کرد،همین که برگشت شعله ای از رو به رو زبانه کشید، داد سعید همراه بود با سوختن یک دست پسر؛
-طاهــــــا؟؟
طاها حلقه فلزی تنظیم آب را در سر شیلنگ چرخاند و فشار آب را تنظیم کرد،بر جلوی سعید گرفت و او به بیرون دوید،از پله ها پایین آمد و با سرفه زدن پسر را بر روی محوطه مدرسه خواباند زمین،face را برداشت،کتف چپ پسر تا نزدیکی گودی کمرش به خاطر تکیه بر کمد فلزی و داغ،کاملا سوخته بود و خون بیرون زده بود،مامورین اورژانس حاضر به بالای سر پسر آمدند و مشغول رسیدگی به سوختگی دست و کمرهومن و دلیل بی هوشی او شدند،سعید از فرمانده پرسید:
-اون دونفری که توی کلاس بودن اومدن بیرون؟
-آره شفیعی آوردشون بیرون.
-پس من برم کمک بقیه.
بعد به سمت داخل دوید اما قبل از وارد شدن در سالن، آزمایشگاه با صدای بدی منفجر شد و علیرضا را دید که از نردبان به زمین سقوط کرد،نگران طاها و همکار دیگه اش شد که داخل بودند اما چاره ای نداشت،فرمانده که به سمت علیرضا رفت او با شیلنگ آب دوباره بر روی نردبان بالا رفت و کار علیرضا را ادامه داد و علیرضا مثل هر آتش نشان حرفه ای هنگام سقوط اول دسته سر شیلنگ را پایین زده بود تا هنگام رها شدن از دستش آن فشار زیاد کاری دست کسی ندهد،سعید همین طور صدا زد:
-طاها؟ کامرانی؟ حالتون خوبه؟
-خوبیم سعید،آسیب ندیدیم.
 

فرزانه رجبی

مدیر تالار آوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/2/17
ارسال ها
662
لایک ها
4,532
امتیاز
93
محل سکونت
شهر پسته های خندون
#8
سعید دست به کار شد و آتش مقابلش را خاموش کرد و جلوتر رفت،سقف به پایین ریخته بود و گاهی با جابه جا شدن یک آجر آتش دوباره شعله می کشید،اما هر طور که بود چند نفر با جابه جایی همان آجرها تمام شعله های کوچک را خاموش کردند و تا ساعاتی بعد آتش کامل خاموش شده بود،بچه ها مشغول ریختن خاک و آجرها از بالا به پایین مدرسه بودند،فرمانده از مدیر پرسید:
-اون آزمایشگاه مشکل خاصی داشته؟
-نه آقا چه مشکلی؟ این مدرسه نو ساز بود پس دیـ...
مرد دیگری به میان حرف مدیر آمد و رو به فرمانده ایستگاه گفت:
-بله آقا مشکل داشت،اتصال برق؛من قبلا دیدم موقع زدن دو شاخه وسایل به پریز جرقه کوچیکی زده میشه،به آقای مدیرم گفتم ولی ایشون گفتن در اسرع وقت رسیدگی می کنن...فرمانده سری تکان داد و گفت:
-من با نیروی انتظامی صحبت می کنم،شما باید همه چیز رو برای اونا توضیح بدین.
مدیر متاسف و متاثر سر به زیر گرفت و چیزی نگفت...طاها و همکارش از سالن بیرون آمدند و طاها لنگ لنگان به سمت علیرضا رفت:
-خوبی داداش؟
-آره،شانس آوردم سرم صدمه ندید،فقط کمرم داغونه که باید برم بیمارستان برای عکس گرفتن.
-با همین اورژانس میری؟
-آره،تو چیزیت نشد؟چرا می لنگی؟
-موقع پرت شدن زانوم خورد به چهارچوب در،ولی خوبم.
-اگه دردت زیاده بگو به بچه ها.
-نه،سعید کجاست؟
و همان موقع سعید گفت:
-پشت سرت،چطوری تو؟
-خوبم قهرمان.
هر سه خندیدند و فرمانده از دور با صدای بلندی گفت:
-بچه ها وسایل رو جمع کنین بر می گردیم ایستگاه.
و همگی به جز علیرضا مشغول شدند...
بچه ها به ایستگاه برگشتند،و هر کدام بر روی تخت هایشان دراز کشیدند،سعید مشغول ور رفتن به موبایلش بود،طاها همانطور که زانوی پایش را ماساژ می داد به همراه علیرضا زنگ زد:
-سلام علی،چی شد؟ چیکار کردی؟
-.....
-خب پس زیاد جدی نیست.
-.....
-کی میای؟
-.....
-باشه داداش منتظرم،فعلا.
گوشی را که کنار گذاشت، سعید پرسید:
-خوبه حالش؟
-آره بابا چیزیش نشده الان میاد.
-خداروشکر.
-سعید؟
-هوم؟
-دیدی ترس نداشت؟
-چی؟
-رفتن تو دل آتیش، وقتی پای جون یکی در میون باشه دیگه نمیشه صبرکرد،هیچی دست خودت نیست،همه فکرت اینه نجاتش بدی،مثل امروز تو،هر لحظه ممکن بود سقف آزمایشگاه رو سرت خراب بشه ولی تو به هیچی جز پیدا کردن اون پسر فکر نکردی.
-آره واقعا همین طوره،وقتی هومن رو زنده تحویل دادم یه بار سنگین از دوشم برداشته شد.
-موفق باشی تو ادامه راه.
-تو هم...راستی پات چطوره؟
-یه کمی درد داره ولی خوب میشه.
-به بچه های اورژانس ایستگاه نشون بده،کار دستت نده وسط عملیات بعدی؟
-آره،بهتره برم تا خیالم راحت بشه.
علیرضا هم که برگشت و با طاها مشغول استراحت و صحبت شدند اما سعید و بقیه در محوطه ایستگاه مشغول فوتبال بازی کردن شدند...طاها از علیرضا پرسید:
-علی تو نمی دونی کی آزمون های آتش نشانی برگزار میشه؟
-کریم می گفت دو ماهه دیگه اس،چطور؟
-می خوام اگه بشه پسر خاله ام رو هم بیارم،اگه قبول کنه و بخواد حتما موفق میشه.
-بیکاره؟
-نه، فوتبال می بینه.
علیرضا خندید و گفت:
-خب چرا نمیره بازی کنه،فقط می بینه؟
-آره دیگه؛بیچاره خاله ام.
قبل از اینکه علیرضا حرفی بزند صدای زنگ موبایلی شنیده شد و گفت:
-طاها موبایل توِ؟
-نه،فکرکنم مال سعید باشه.
-برم صداش بزنم.
علیرضا از پنجره سعید را صدا زد و برگشت،چند دقیقه بعد سعید بالا آمد و موبایلش را که دیگر قطع شده بود را برداشت،به صفحه نگاهی کرد و نگران مشغول شماره گیری شد...طاها و علیرضا اورا نظاره گر بودند:
 

فرزانه رجبی

مدیر تالار آوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/2/17
ارسال ها
662
لایک ها
4,532
امتیاز
93
محل سکونت
شهر پسته های خندون
#9
-سلام سهیلا؛کاری داشتی زنگ زدی آبجی؟
-دیر رسیدم،پایین بودم تا اومدم بالا قطع شد.
-سهیلا تو خوبی؟ چیزی شده؟
-مامان چی؟
-وای سهیلا چرا حواست رو جمع نکردی؟ آخه من به جز تو کیو دارم که مامان رو بسپارم دستش؟
-من که نمی تونم بیام،حالا کجاست؟
-دکترش چی گفت؟
-گریه نکن عزیزم،معذرت می خوام،ببخش،من فردا اول وقت میام بیمارستان،تو گریه نکن.
-مراقب خودت باش آبجی،مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن.
-تو زنگ بزن من درستش می کنم.
-ان شاالله،خداحافظ.
سعید گوشی را بر روی تخت انداخت و کلافه دستی بر صورتش کشید و نشست لبه تخت و علیرضا پرسید:
-داداش فضولی نباشه،ولی اتفاقی افتاده؟
سری تکان داد:
-مامانم،از پله افتاده پاش شکسته.
-بیمارستانه؟
-آره،خواهرم اورژانس خبر کرده الانم بیمارستانه،چون فشار خون هم داشته امشب رو بستری میشه.
-خب حالش چطوره؟
-فعلا خوبه،خوابیده بود.
-نگران نباش پس،خواهرتم که پیشش هست.
-چی میگی علیرضا؟ خواهرم 16 سالشه، یه بچه دستش به کجا بنده؟
-واقعا؟ خب کسی رو نداری زنگ بزنی بره پیشش؟ بابات چی؟
-همه شهرستانن، بابامم 7 سالی میشه عمرشو داده به شما.
طاها که ناراحتی سعید و کنجکاوی علیرضا را دید به میان آمد و گفت:
-بسه علی، تو هم نگران نباش سعید،اسم بیمارستان رو بپرس من خاله امو می فرستم پیش مادر و خواهرت.
-نه داداش،اون بنده خدا رو دیـ...
-سعیـــد؟
-باشه.
طاها با خاله اش صحبت کرد،چون می دانست همیشه در چنین مواقعی خاله مهری در صحنه ها حضور دارد و لذت عجیبی از این کار می برد او را خبر کرد و او نیز مشتاقانه پذیرفت...خیال سعید هم تا حدودی راحت شد...
سعید 29 ساله ای که،به خاطر مادر و خواهرش هرگز راضی به ازدواج نشده بود، وقتی پدرش را از دست داد بار خانه و زندگی بر دوشش قرار گرفت و وارد آتش نشانی شد،مادرش بیمار بود و به خاطر شغلی که داشت کمتر به او می رسید و در این میان خواهرش سهیلا علاوه بر درس باید مادرشان را نیز مراقبت می کرد...پسر گیلکی که به خاطر آتش نشانی مجبور به سکونت در تهران شد...
دیگر از شادی موقع بازی فوتبال سعید خبری نبود،گوشه تخت خوابش کز کرده بود و شدیدا در فکر بود...
علیرضا با موبایلش از آخرین اخبار خبردار می شد و به طاها گزارش می کرد...اما طاها هم با تکیه سرش بر دیوار در دنیایی دیگر مشغول سیر بود...برزو یکی از همکاران برایشان چای ریخت و آورد،قبل از اینکه دست علیرضا به استکان چای برسد صدای زنگ بلند شد و بعد از آن همگی با عجله به بیرون دویدند قبل از سوار شدن بر ماشین فرمانده گفت:
-فقط سه نفر بیایین کافیه؛ تو یه خونه مار هستش،بقیه بمونین.
طاها که لباس پوشیده بود برای فرار از فکر و خیالش سوار ماشین شد، فرمانده رو به برزو و علیرضا گفت:
-شماهم بیایین،عجله کنین.
آن دو نفر هم سوار شدند و به سمت مقصد حرکت کردند،بعد از 15 دقیقه مردی را دیدند که برای ماشین آتش نشانی دست تکان می داد، ماشین ایستاد و بچه ها پیاده شدند...
وارد خانه شدند و مرد بسیار لاغر اندامی که در کنار همسرش ایستاده بود گفت:
-آقا تو اتاق خوابمون یه مار خیلی بزرگ هستش.
فرمانده پرسید:
-مار چطوری اومده تو خونه؟
با اشاره به وسایل ریخت و پاش خانه گفت:
-تازه ساکن شدیم،امروز درها مدام باز بودن برای آوردن وسایل به خونه شاید اون موقع اومده باشه.
-بسیار خب،شما بیرون بمونید تا بچه ها کارشون رو بکنن،می دونین دقیقا کدوم قسمته؟
-دیدیم رفت تو اتاق خواب.
طاها بعد از فهمیدن محل ماردستکشش را دست کرد و وارد اتاق شد،علیرضا هم درحالیکه مشغول دید زدن اطراف بود پشت سرش وارد شد،آرام به طاها گفت:
-چقدر اینا بد سلیقه ان،رنگ قحط بود برای انتخاب سرویس خواب؟
طاها لبخند زد و گفت:
-چیه،نکنه خانمت از قبل خریده و اون چشمت رو گرفته؟
-نه بابا نخریده،ولی آخه زرد هم شدرنگ؟اونم برا سرویس خواب؟اصلا مگه هست همچین چیزی؟
 

فرزانه رجبی

مدیر تالار آوای یک رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/2/17
ارسال ها
662
لایک ها
4,532
امتیاز
93
محل سکونت
شهر پسته های خندون
#10
طاها سری به نشانه تاسف تکان داد و هر کدام با احتیاط مشغول جستجوی مار در گوشه و کنار شدند،خانه کاملا نامرتب بود و هیچ چیزی در جای خودش نبود،طاها ابتدا زیر تخت خواب را نگاه کرد،علیرضا پشت کمد های لباس را،عسلی کنار تخت فاصله کمی با دیوار داشت،علیرضا رفت کنار عسلی،هیچ لبه ای نداشت تا بتواند کمی تکانش دهد و از آن لبه کم پهنا هم به دلیل وجود دستکش نمی شد کمک گرفت،علیرضا یک دستکشش را در آورد و کمی عسلی را جلو کشید،همان زمان مار به دور پای طاها پیچید که نزدیک علیرضا بود و این یعنی مار از آنچه فکرش را می کردند بزرگتر است،طاها گفت:
-وای چیکار کردی علی؟
-هیچی،تو تکون نخور الان می گیرمش.
فرمانده که ماجرا را شاهد بود به علیرضا گفت:
-بیا کپسول رو بگیر و با گاز بی هوشش کن.
-نه آقا نمیشه تکون بخورم.
علیرضا از ترس آنکه نکند مار پای طاها را نیش بزند فراموش کرد دستکش را دستش کند،گیره فلزی بلند را که برای گرفتن مار بود، از کیف کنارش برداشت،همین که خواست دستش را جلو ببرد مار در حرکتی فوق العاده سریع دستش را نیش زد...
صدای آخ بلند از دردِ علیرضا که بلند شد،طاها خم شد و با یک حرکت گردن مار را گرفت و فشار داد،برزو در جعبه مخصوص را باز کرد و طاها مار را درون جعبه گذاشت،برگشت سمت علیرضا،از جیبش چاقوی دسته قرمزِ تمیز و کوچکی را بیرون کشید،کمک کرد تا علیرضا به بیرون از خانه بیاید،او را روی سکوی جلوی خانه نشاند،دستش را گرفت و با چاقو شکافی را بر روی جای مارگزیدگی ایجاد کرد،فورا با دهانش مقداری از خون دست علیرضا را مکید و به بیرون انداخت،دست علیرضا را بست و قبل از بلند شدن زن آن خانه بیرون آمد،شالش را جلوتر کشید و گفت:
-ببینم برادر حالت خوبه؟
علیرضا به سختی سری تکان داد و زن ادامه داد:
-واقعا ممنونم،همینطور شرمنده شما شدم،زودتر برید بیمارستان خواهش می کنم.
طاها به جای علیرضا گفت:
-ما وظیفمون رو انجام دادیم خانم،این داداش ما هم یه خورده بی احتیاطی کرد و الـ...
همان زمان فرمانده آمد و پرسید:
-صداقت؟
-بله؟
-حال رمضانی چطوره؟
-آقا اگه اجازه بدین من ببرمش بیمارستان تا دیر نشده.
-باشه،منو در جریان بذار.
-چشم آقا.
بعد طاها رو به علیرضا گفت:
-پاشو علی،باید بریم بیمارستان.
-طاها خیلی درد داره،نمیرم یه موقع؟
-نترس،ما از این شانسا نداریم،بادمجون بم آفت نداره پسر،بلند شو.
طاها کمک کرد و علیرضا را بلند کرد و به بیمارستان در بخش اورژانس رساند که اتفاقا خیلی هم شلوغ بود،رنگ به صورتش نبود و ناله می کرد و گهگاهی سرفه ای کوتاه،طاها او را در اختیار پرستار قرار داد و به بیرون آمد،قدم رو می رفت و منتظر بود،15 دقیقه بعد پزشک که آمد پرسید:
-همراه این آتش نشان شمایید؟
-بله؟
-شما آتش نشانید یا حامی حقوق حیوانات؟
-نفرمایید دکتر،شما چرا؟
پزشک لبخندی زد و گفت:
-خداروشکر،خطری وجود نداره،بهش مسکن زدم و اقدامات لازم انجام شد،البته مثل اینکه خودتون از قبل سم رو بیرون کشیده بودید،می تونید ببریدش و این مسکنی که نوشتم رو تا 48 ساعت هر 8 ساعت بهش بدید بخوره،خوب میشه.
-خیالم راحت؟
-راحت.
-خیلی ممنونم.
طاها برگشت پیش علیرضا و لبخندی زد و گفت:
-دیدی گفتم ما از این شانسا نداریم؟
متعجب ابرو بالا انداخت و گفت:
-یعنی زنده می مونم؟
-متاسفانه آره.
-کوفت و آره،من به خاطر تو به این روز افتادم.
-هی هی هی،بی خودی بی دقتی خودت رو گردن من ننداز،تو چرا دستکشت رو درآوردی؟ برگردی ایستگاه باید جواب شکوهی رو بدی.
-بی خیال طاها،از عمد که نبود، خیلی ترسیدم و هول شدم.
-باز گفتی ترس؟ پسر خوب،تو یه آتش نشانی که باید در تمام مواقع خونسرد باشی اما سریع عمل کنی.
-خب از اینکه مار بهت صدمه بزنه ترسیدم.
-بیچاره الان که خودت نیش خوردی.
-شانس منه دیگه.
-خوب دیگه پاشو بریم.
-بریم؟
-آره دکترت گفت هیچیت نیست،دو روز استراحت و بعد دوباره سرکار.
-ای بابا،باشه بریم.