Change

در حال تایپ رمان یک دو پنجِ حیات | فرزانه رجبی کاربر انجمن یک رمان

شروع موضوع توسط فرزانه رجبی ‏14/8/17 در انجمن تایپ رمان

  1. فرزانه رجبی مدیر تالار کتاب گویا عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    فرزانه رجبی
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏2/4/17
    ارسال ها:
    380
    تشکر شده:
    1,912
    امتیاز:
    93
    شغل :
    ندارم
    محل سکونت:
    زیر اسمون خدا
    کد رمان:1077
    ناظر رمان:sima81



    نام رمان: یک دو پنجِ حیات
    نام نویسنده: فرزانه رجبی

    زاویه دید:دانای کل
    ژانر: هیجانی

    خلاصه:
    ماجرای زندگی شخصی 4 دوست آتش نشان که هر کدام بر اساس گذشته خود وارد این حرفه شده اند و هر بار با هم پا در یک عملیات خطرناک و نفس گیر آتش نشانی می گذارند؛صدمه می بینند،می خندند،از زندگی خود می گویند،ولی در این بین طاها فرق دارد،طاهایی که سال ها پیش خانواده خود را در آتش از دست داد و ...
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏12/9/17
    Sima81, زهرابهاروند, FATEMEH_R و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. tromprat سرپرست تالار کتاب عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    tromprat
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏2/4/17
    ارسال ها:
    136
    تشکر شده:
    3,066
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

    ◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
    ♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧



    ** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **
    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید



    ♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡



    درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
    **تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


    دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.


    ✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿



    و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
    ●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●



    به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.
    ** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

    با تشکر تیم مدیریت یک رمان
     
    F.K, روشنک.ا, ASIL و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. فرزانه رجبی مدیر تالار کتاب گویا عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    فرزانه رجبی
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏2/4/17
    ارسال ها:
    380
    تشکر شده:
    1,912
    امتیاز:
    93
    شغل :
    ندارم
    محل سکونت:
    زیر اسمون خدا
    به توکل نام اعظمت؛
    «بسم الله الرحمن الرحیم»

    وقتی که از شما حرف می زنیم، یادمان هست چه قهرمان هایی بودید،خیلی ستاره تر از آنچه فکرش را بکنید...
    یک چیزی که کسی نبود جز خودتان ؛خودِ خودتان ؛ فرزندان وطن ؛فرزندان آب و خاک و آتش...
    آتش نشانی شغل نیست؛عشق است…
    "تقدیم به پیکر پاک شهدای آتش نشان"

    -سنگینه،نمی تونم حملش کنم.
    طاها که پشت به سعید مشغول شستن دست هایش بود گفت:
    -خب چون دفعه اولته این جوری فکر می کنی وگرنه بهش عادت می کنی.
    -به چی عادت می کنم طاها؟
    -به لباس و اون کپسول دیگه.
    -من منظورم اینه که وظیفه سنگینیه،نمی تونم با خودم این حس رو بکشونم این طرف و اون طرف.
    طاها لبخندی زد و شیر آب را بست،همین جور که دست هایش را خشک می کرد گفت:
    -سعید تو مگه نمی دونستی قراره چیکاره بشی و کجا بیای؟ چه فکری؟چه حسی؟ تو فقط باید با تمام وجودت خدمت کنی همین،سنگینی نداره،آروم باش.
    -جون آدما،زنده موندن و مردنشون تو دست ماست،میگی آروم باشم؟
    -مرگ و زندگی دست خداست پسر،ما وسیله ایم،بهت حق میدم چون اولین روز شیفت کاریت هستش اضطراب داری وگرنه از شیفت بعدی برات عادی میشه.
    -راست میگی یا واسه دلخوشیمه؟
    طاها حوله را گذاشت بر روی نرده ی تختش و نشست،نگاهی به سعید انداخت و جواب داد:
    -به حرف من اعتماد کن،اهل دادن دلخوشی همین جوری آبکی نیستم.
    -دمت گرم پس من که رفتـ...
    همین هنگام زنگ سازمان آتش نشانی به صدا در آمد و همزمان روح از جسم سعید پرکشید...طاها فوری بلند شد و روبه سعید گفت:
    -سعید نگران نباش من حواسم بهت هست،عجله کن.
    -باشه.
    هر دو به سرعت دویدند سمت در خروجی،لباس مخصوص را در کمترین زمان ممکن بر تن کردند و سوار بر ماشین شدند،طاها مشغول رانندگی شد و ماشین را به حرکت در آورد...سعید مشغول ذکر گفتن بود تا خود را آرام کند، در راه آدرس و نوع حادثه را پرسیدند،بعد از اطلاع یافتن تا مکان مورد نظر حرفی بین آن دو رد و بدل نشد...
    -رسیدیم،بپر پایین پسر.
    -الهی به امید تو.
    سمت چپ خیابان پر بود از مغازه های مختلف،از یکی شعله های آتش زبانه می کشید،مردم تجمع کرده بودند و سرو صدای بسیاری بود؛طاها با کمک یکی دیگر از نیروهای آتش نشان مشغول باز کردن شیلنگ آب و کارهای مربوطه شد و سعید دوید سمت مردی که کنار مغازه داد می زد و کمک می خواست و از ترس زیاد رنگ و رویش پریده بود،سعید پرسید:
    -ببخشید آقا،کسی داخله هنوز؟
    مرد همان طور که با دست بر صورت خود می کوبید پاسخ داد:
    -آره،رفیقم تو مونده.
    -مغازه چی بوده؟
    -کیف و کفش فروشی بود،آقا به دادم برسین.
    سعید برگشت و قبل از گفتن چیزی طاها و همکارش مشغول خاموش کردن آتش شدند،مغازه بزرگی نبود و آتش کاملا از در مغازه به بیرون زده بود و زبانه می کشید،مرد داخل مغازه داد می زد و کمک می خواست و کیفی را به بیرون پرت کرد،برای سعید خیلی زود بود که به دل آتش بزند،طاها متوجه شد و صدایش کرد:
    -سعید؟
    -بله؟
    -بیا اینجا.
    -چیه؟
    -تو بمون من میرم تو مغازه.
    -صبرکن خاموشش کنیم بعـ...
    حرفش به وسیله طاها قطع شد:
    -چی داری میگی؟صدای داد و فریادش رو نمی شنوی؟ هنوز زنده اس،باید بیارمش بیرون.
    -طاها من مـ...
    طاها دور شد و بعد از در جریان گذاشتن فرمانده مرکز و زدن فیس و چند نفس عمیق کشیدن وارد مغازه شد،از لابه لای دود به سختی عبور کرد،کیف هایی که در قفسه ها بودند هر کدام به خاطر نوع جنسش گلوله آتش بود،مرد در گوشه راست مغازه و در محاصره آتش در شُرف از هوش رفتن بود به شدت سرفه می زد،طاها به طرفش رفت و چند کیف آتش گرفته که در نزدیکی مرد بود را با پایش کنار زد،دست و شکم مرد سوخته بود و ناله می کرد و طاها به نزدیکش رفت، و پرسید:
    -آقا حالت خوبه؟
    -دارم می سوزم.کم...کمکم کن.
    طاها با عجله و احتیاط دستمالی به مرد داد تا جلوی دهانش را بگیرد،او را بلند کرد و فوری از راهی که به وسیله سعید با آب باز شده بود مرد را بیرون کشید، صورت مرد از دوده های آتش سیاه شده بود،از جای سوختگی روی گونه اش کمی خون بیرون زده بود،طاها او را با احتیاط بر روی برانکارد گذاشت و نیروهای اورژانس او را بردند...
    طاها برگشت و در خاموش کردن شعله های آتش کمک کرد...بعد از دقایقی تلاش آتش خاموش شد،طاها کلاهش را برداشت و بعد از کشیدن نفسی عمیق زیر لب گفت:
    -خدایا شکرت.
    در راه برگشت به ایستگاه طاها از سعید پرسید:
    -چطور بود؟
    -واسه روز اول خوب بود ولی من می ترسم.
    -آتش نشان از واژه ترس استفاده نمی کنه.
    -جدی میگم طاها.
    -ازچی می ترسی؟
    -از این که بزنم به دل آتیش و دست خالی برگردم بیرون،از اینکه نتونم کسی رو نجات بدم.
    -بهش فکر نکن،زمانش که رسید خودت می فهمی.
    -چی رو؟
    -بذار زمانش بیاد بعد میگم.
    تا خود ایستگاه صحبتی بین آن دو رد و بدل نشد، بعد از بیرون آوردن لباس هایشان،سعید رفت تا استراحت کند ولی طاها به دلیل پایان شیفتش لباسش را عوض کرد و از ایستگاه بیرون آمد...مسیر خانه را به راننده تاکسی گفت و خود مشغول چک کردن پیام های گوشی اش شد...نیم ساعت بعد که رسیدند کرایه تاکسی را پرداخت،وارد ساختمان شد،واحدی در طبقه اول ساختمان 14 طبقه داشت،هرگز از آسانسور استفاده نمی کرد،از پله ها بالا رفت و بعد از چرخاندن کلید در قفل وارد خانه شد...خانه ای فوق العاده کوچک ولی پناهگاه امن او بود...سمت چپش آشپزخانه ای جمع و جور و سمت راستش اول سرویس های بهداشتی خانه و بعد یک اتاق خواب کوچک،رو به رو نیز سالن خانه بود با تلویزیون یک دست مبل راحتی و یک اتاق کوچک دیگر درانتهای گوشه سمت چپ سالن...کلید و موبایل خود را بر روی اّپن آشپزخانه گذاشت و مستقیم به حمام رفت،بعد از یک دوش کوتاه برای خودش چای دم کرد...در یخچال به دنبال چیزی برای خوردن گشت ولی هر چه بود زمان می برد برای آماده کردن و این یعنی دور از حوصله ی طاها...خواست به اتاق خوابش برود که با زنگ در برگشت،در را باز کرد و چهره ی خندان خاله جانش را دید با یک سینی غذا...
    -سلام خاله جون.
    -سلام پسرم،صبح که اومدم برای نظافت خونه ات دیدم تو یخچالت غذای حاضری نداری،صبر کردم تا اومدی برات غذا بیارم.
    -الهی قربونت برم خاله جون،واقعا ممنونم؛بفرما تو.
    همینطور که خاله ی طاها وارد خانه می شد طاها در را بست و گفت:
    -چقدر بگم خونه من نیاز به نظافت نداره،چرا خودت رو خسته می کنی؟
    -چه اشکالی داره عزیزم؟ منم بیکارم خب.
    -نمی دونم چطوری لطفت رو جبران کنم،بیا بشین،خوش اومدی.
    -تا گرمه بخورش.
    -دستت درد نکنه.
     
    FATEMEH_R, پريا قاسمى, روشنک.ا و 2 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. فرزانه رجبی مدیر تالار کتاب گویا عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    فرزانه رجبی
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏2/4/17
    ارسال ها:
    380
    تشکر شده:
    1,912
    امتیاز:
    93
    شغل :
    ندارم
    محل سکونت:
    زیر اسمون خدا
    طاها مشغول خوردن خورش کرفس شد و در دلش هزار بار دیگر قربان و صدقه خاله اش رفت که مثل مادر همیشه حامی او بوده است،خاله اش به همراه شوهر و تنها پسرش میثاق در طبقه هفتم همین ساختمان ساکن بودند...در تمام این سال هایی که طاها خانواده اش را از دست داده بود تنها کسانی که او را از یاد نبردند همین خاله و خانواده اش بودند،او نیز هر کاری از دستش بر می آمد برای آن ها انجام می داد،هرماه با اصرار مبلغی پول را از حقوقش به خاله اش می داد تا جبران آن وعده های غذایی که برایش می آورد بشود،هرچند خاله اش دوست نداشت اما طاها گفته بود اگر قبول نکند لب به غذاهایش نخواهد زد...دقیقا 8 سال پیش بود که پدر و مادر و برادر کوچکتر طاها یعنی طاهر در آتش سوزی خانه شان سوختند و طاها را تنها گذاشتند،طاهای 19 ساله ای که الان 27 سال دارد و روی پای خودش می ایستد،24 ساعت شیفت خود را در ایستگاه آتش نشانی است و 48 ساعت آزاد خود را در رستوران محل خود کار می کند...با صدای خاله اش به خود آمد:
    -طاها؟
    -جانم خاله؟
    -تا ساعت چند خونه ای؟
    -حول و هوش ساعت 5،چطور؟
    -بعد میری رستوران؟
    -آره.
    -پس شامت رو اونجا می خوری؟
    -بله عزیزم،دیگه نمی خواد دوباره زحمت بکشی.
    -چه زحمتی؟ نوش جونت خاله.
    -میثاق کجاست؟
    -نشسته فوتبال تماشا می کنه.
    -خاله میثاق دیگه 25 سالشه،یا زنش بده یا بفرستش سراغ کار،تا کی نشستن پای تلویزیون و دنبال کردن لیگای اروپا؟؟
    -مگه من بدم میاد خاله؟ چیکار کنم که حرف به گوشش نمیره،یا با دوستاشه یا تو اتاقش،کلافه ام کرده.
    -خودش نمی خواد کار کنه یا مثل اون آدم های تنبل میگه کار گیر نمیاد.
    -مگه حرف می زنه؟
    -خودم درستش می کنم،شما غصه نخور.
    -خیر ببینی،تو رو مثل برادر بزرگش می دونه،حرفت رو گوش میده،باهاش حرف بزن.
    -رو چشمم،غذا هم عالی بود ممنونم.
    -نوش جونت،پس من میرم تا تو یه کمی بخوابی.
    -ممنونم.
    -خداحافظ.
    -به سلامت،مراقب خودتون باشین.
    خاله مهریِ طاها که رفت او هم به سمت اتاق رفت به سمت تخت خوابش هجوم برد،قبل از اینکه بخواهد دنده خوابش را پیدا کند به خواب رفت...با صدای الارم موبایلش بیدار شد،انگار فقط 5 دقیقه خوابیده بود که انقدر زود بیدار شده بود،به بیرون رفت و موبایلش را از روی اّپن برداشت و صدایش را بست،ساعت عدد 30/16 را نشان می داد...به صورتش آب زد،از آینه به چشمان مشکی اش خیره شد،چشمانی که هرگز نمی خندید،همیشه پر بود از غم و دلتنگی...از دستشویی بیرون آمد، لباس پوشید و از خانه به سمت رستوران حرکت کرد...
    ************
    ساعت 9 شب بود، هنوز کماکان مشتری هایی می آمدند و طاها از آن ها سفارش می گرفت و برایشان می آورد؛دو ساعت دیگر را کار کرد و بعد از خداحافظی از همکارانش از رستوران بیرون آمد،قبل از سوار شدن بر موتورش موبایلش زنگ خورد:
    -الو!
    -سلام طاها؛خوبی؟
    -خوبم،تو چطوری داداش؟
    -منم خوبم،کجایی؟
    -رستوران بودم الان کارم تموم شد دارم میرم خونه.
    -راستش من مامانم اینا رفتن شمال عروسی امشب تنهام،بیا اینجا.
    -مگه تو فردا کار نداری؟
    -فردا چه ربطی به امشب داره؟
    -من حوصله ندارم،خسته ام،تو بیا اونجا.
    -مدیر ساختمونتون گیـ....
    -بیا چیزی نمیشه.
    -باشه پس راه میفتم.
    -فعلا.
    موبایلش را در جیب گذاشت و موتورش را روشن کرد و به خانه رفت...10 دقیقه از آمدنش نگذشته بود که صدای زنگ در به صدا در آمد،در را باز کرد و از علیرضا دعوت کرد تا بیاید داخل...خودش رفت آشپزخانه تا میوه بیاورد که علیرضا گفت:
    -طاها می خوای چیکار کنی؟
    -بشین برات میوه بیارم.
    -داداش چیزی به ساعت 12 نمونده،نمی خواد تعارف نداریم که،بیا بشین بعد نیم ساعت دیگه میریم بخوابیم.
    -آخه پسر خوب تو که قراره تا نیم ساعت دیگه بخوابی چرا هوس شب گردی می کنی؟فایده اش چیه؟
    -منو نشناختی هنوز؟
    -نه والا،غیرقابل پیش بینی هستی.
    علیرضا خندید و طاها کنارش نشست،علیرضا را دوسالی می شد که می شناخت،هم سن و سال بودند و در سازمان با او آشنا شده بود،پسر شاد و پر روحیه و صدالبته وظیفه شناسی بود،همه اورا دوست داشتند،پسری با چشم های خاکستری و ته ریش مردانه اش که هرگز حاضر به اصلاحش نمی شد،چهارشانه و قد بلند مثل تمام آتش نشان ها،زیاد به خانه طاها می آمد،سعید را هم می شناخت ولی هنوز فرصت صمیمیت پیدا نکرده بودند...هر دو در کنار هم مشغول صحبت از عملیات هایشان شدند و حسابی گرم گرفتند انگار نه انگار که هردو چقدر خسته بودند،به خودشان که آمدند ساعت از 2 نیمه شب گذشته بود و نیت خوابیدن کردند،هر دو بر روی تخت خواب طاها در صدم ثانیه غرق در رویا شدند...
    ***********
     
    F.K, FATEMEH_R, روشنک.ا و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. فرزانه رجبی مدیر تالار کتاب گویا عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    فرزانه رجبی
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏2/4/17
    ارسال ها:
    380
    تشکر شده:
    1,912
    امتیاز:
    93
    شغل :
    ندارم
    محل سکونت:
    زیر اسمون خدا
    همگی در ایستگاه مشغول خوردن ناهار بودند،خنده و شوخی های علیرضا اجازه نمی داد کسی از مزه غذا چیزی متوجه شود،در همین حین باز صدایی آمد که در کمتر از ثانیه ای همگی به سمت بیرون هجوم بردند و آن صدای زنگ سازمان آتش نشانی بود...
    طاها و سعید لباس خود را تا نیمه پوشیدند و سوار بر ماشین آتش نشانی شدند و ادامه لباس را در راه بر تن کردند،علیرضا پشت فرمان ماشین بود،بی سیم را فرمانده پاسخ داد:
    -از 1096 به مرکز،اعلام موقعیت بفرمایید.
    -از مرکز به 1096،فرمانده مورد حریق آزمایشگاه یک مدرسه راهنمایی هستش،واقع در خیابان (......)
    طاها گفت:
    -وای مدرسه؟ خداکنه کسی چیزیش نشده باشه.
    فرمانده:
    -امیدوارم،و بیشتر اینکه به خاطر سهل انگاری مسئولین اتفاقی نیفتاده باشه،چون الان کنترل و آروم کردن بچه ها خیلی سخته.
    پنچ دقیقه بعد نیروها جلوی مدرسه پیاده شدند،بیرون از مدرسه همه چیز آرام بود، و تنها چیزی که بود سرو صدای داخل مدرسه بود...داخل حیاط مدرسه از بچه ها پر شده بود که عده ای گریه می کردند و عده ای دیگر جیغ می کشیدند،فرمانده فورا به سمت مردی که به نظر مدیر می رسید رفت و پرسید:
    -کسی داخل هست؟
    با استرس و نگرانی پاسخ داد:
    -بله فکر می کنم هنوز چند نفر داخل باشن.
    -چطوری این اتفاق افتاده؟
    -خودمم هنوز نمی دونم،آقا دستم به دامنت یه کاری کن،اون بچه ها نسوزن.
    -من باید بدونم دقیقا چند نفر داخلن.
    -صبر کنین.
    مرد با رنگ و روی پریده و دستانی لرزان به سمت دانش آموزان رفت و برگشت و گفت به احتمال خیلی زیاد سه نفر داخل هستن که دو نفر در کلاس دوم به نام های فرید و محسن و یک نفر در همان آزمایشگاه به نام هومن بوده؛فرمانده خواست تا بچه ها به گوشه دور از آتش در مدرسه هدایت شوند و بعد صدا زد:
    -قاسمی؟ قاسمی؟
    سعید به سمت فرمانده آمد و از او خواسته شد تا فورا به سمت آزمایشگاه و کلاس دوم برود و سه پسر را نجات دهد...اسم هایشان پرسید و به سرعت دوید...همان زمان شیشه های پنجره آزمایشگاه شکست و به بیرون ریخت،علیرضا از نردبان بالا رفت و در برابر پنجره آزمایشگاه مشغول خاموش کردن آتش شد،سعید اول خواست به سمت کلاس برود ولی نیمه راه پشیمان شد و از همکارش محمد خواست تا به کلاس دوم برود،آتش به شدت زبانه می کشید،سعید در آزمایشگاه را باز کرد؛صدا زد:
    -هومن؟ هومن عمو؟ اگه صدامو می شنوی بگو،من آتش نشانم اومدم نجاتت بدم،هومن؟
    تقریبا جایی از آزمایشگاه نبود تا ایمن از آتش باشد،طاها فوری با یک نفر دیگر آمدند و یک قدم عقب تر از در کلاس شیلنگ آب به دست گرفته و تلاش داشت تا راه ورودی را برای سعید باز کند،علیرضا با صدای بلند فریاد زد:
    -سعیــــــد؟؟ سمت چپ راهت از این طرف می تونی بری داخل ،زود باش.
    طاها گفت:
    -صبرکن سعید،منم سعی می کنم راه رو از همین سمت راست تا جایی که علیرضا تونسته برات باز کنم،فقط باید عجله کنی.
    -باشه زود باش.....هومن؟؟هومن صدای منو می شنوی؟
    طاها به سختی راهی را تا حدود کمی بی خطر از شعله های آتش کرد ولی همه می دانستند که این برای دقایق کوتاهی هست و دوباره شعله ها پخش و بلند می شوند،سعید با عجله داخل شد و مشغول دید زدن و دنبال هومن گشتن شد؛و همین طور مرتب هومن را صدا می زد و از او می خواست اگر اینجاست داد بزند،پسرک سمت راست آزمایشگاه نبود،شیشه ها و وسایل آزمایشگاه پخش زمین بود و سعید به خاطر دود و آتش هر بار پایش به یکی از آن ها می خورد...وقتی اثری از پسر نیافت خواست بیرون برود که تقریبا در وسط آزمایشگاه و متمایل به سمت چپ متوجه کمدی فلزی شد،خم شد و با کمی دقت در زیر آن متوجه یک پا شد؛
    -طاها؟طاها؟
    -چیه؟
    -این آتیش جلومو باید مهار کنی،من باید برم اون سمت ولی اینجوری امکان نداره.
    -می خوای چیکار کنی؟اون طرف شعله ها خیلی زیاده،مگه نمی بینی تمام شیشه و بطری های مواد شیمیایی اون سمت ریخته؟باید بهش برسیم نمی تونم وسط رو جا بذارم و از آتیش بگذرم برای خاموشی اونجا.
    -من باید برم اون سمت،هومن احتمالا اونجا باشه.
    طاها صدا زد:
    -علیرضا؟؟ علیرضا؟؟
    -چیه؟
    -سعی کن از بالا آب رو بگیری سمت راستت،سمت راست،سعید باید بره اون سمت،فقط شلینگ رو نگه دار تا آب تو همون نقطه بریزه.
    -چی میگی تو؟ اون طرف آتیشش هر لحظه بیشتر میشه که،باید اینجارو تموم کنمو بیام داخل،چطوری از این بیرون به اونجا برسم؟
    -چاره ای نداریم،یکی اونجاست باید بیرون بیاریمش زود باش درجه آبت رو تغییر بده،آب رو پخش کن علی.
    علیرضا یک پایش را لبه پنجره گذاشت،با سختی زیاد از بالا آب را به سمتی که گفته شد گرفت،طاها هم همین کار را کرد و سعید به سرعت به همان سمت کمد رفت، در دو قدمی سعید تیکه ای از سقف به پایین ریخت و مقداری گچ بر روی سعید که طاها فریاد زد و گفت:
    -سعید الان سقف اینجا می ریزه،عجله کن.
    کمد فلزی به نظر خیلی خیلی داغ می آمد، سعید خم شد؛درست دیده بود،پسر همین جا بود ولی بی هوش، فورا در کمد را باز کرد دستش را از دست کش بیرون آورد و نبض پسر را گرفت،ضعیف بود، پسر را بیرون کشید،او را بر روی دو دست خود حمل کرد،همین که برگشت شعله ای از رو به رو زبانه کشید، داد سعید همراه بود با سوختن یک دست پسر؛
    -طاهــــــا؟؟
    طاها حلقه فلزی تنظیم آب را در سر شیلنگ چرخاند و فشار آب را تنظیم کرد،بر جلوی سعید گرفت و او به بیرون دوید،از پله ها پایین آمد و با سرفه زدن پسر را بر روی محوطه مدرسه خواباند زمین،مامورین اورژانس حاضر به بالای سر پسر آمدند و مشغول رسیدگی به سوختگی دست هومن و دلیل بی هوشی او شدند،سعید از فرمانده پرسید:
    -اون دونفری که توی کلاس بودن اومدن بیرون؟
    -آره شفیعی آوردشون بیرون.
    -پس من برم کمک بقیه.
    بعد به سمت داخل دوید اما قبل از وارد شدن در سالن آزمایشگاه با صدای بدی منفجر شد و عیلرضا را دید که از نردبان به زمین سقوط کرد،نگران طاها و همکار دیگه اش شد که داخل بودند اما چاره ای نداشت،فرمانده که به سمت علیرضا رفت او با شیلنگ آب دوباره بر روی نردبان بالا رفت و کار علیرضا را ادامه داد و علیرضا مثل هر آتش نشان حرفه ای هنگام سقوط اول دسته سر شیلنگ را پایین زده بود تا هنگام رها شدن از دستش آن فشار زیاد کاری دست کسی ندهد،سعید همین طور صدا زد:
    -طاها؟ کامرانی؟ حالتون خوبه؟
    -خوبیم سعید،آسیب ندیدیم.
    سعید دست به کار شد و آتش مقابلش را خاموش کرد و جلوتر رفت،سقف به پایین ریخته بود و گاهی با جابه جا شدن یک آجر آتش دوباره شعله می کشید،اما هر طور که بود چند نفر با جابه جایی همان آجرها تمام شعله های کوچک را خاموش کردند و تا ساعتی بعد آتش کامل خاموش شده بود،بچه ها مشغول ریختن خاک و آجرها از بالا به پایین مدرسه بودند،فرمانده از مدیر پرسید:
    -اون آزمایشگاه مشکل خاصی داشته؟
    -نه آقا چه مشکلی؟ این مدرسه نو ساز بود پس دیـ...
    مرد دیگری به میان حرف مدیر آمد و رو به فرمانده ایستگاه گفت:
    -بله آقا مشکل داشت،اتصال برق؛من قبلا دیدم موقع زدن دو شاخه وسایل به پریز جرقه کوچیکی زده میشه،به آقای مدیرم گفتم ولی ایشون گفتن در اسرع وقت رسیدگی می کنن...فرمانده سری تکان داد و گفت:
    -من با نیروی انتظامی صحبت می کنم،شما باید همه چیز رو برای اونا توضیح بدین.
    مدیر متاسف و متاثر سر به زیر گرفت و چیزی نگفت...طاها و همکارش از سالن بیرون آمدند و طاها لنگ لنگان به سمت علیرضا رفت:
    -خوبی داداش؟
    -آره،شانس آوردم سرم صدمه ندید،فقط کمرم داغونه که باید برم بیمارستان برای عکس گرفتن.
    -با همین اورژانس میری؟
    -آره،تو چیزیت نشد؟چرا می لنگی؟
    -موقع پرت شدن زانوم خورد به چهارچوب در،ولی خوبم.
    -اگه دردت زیاده بگو به بچه ها.
    -نه،سعید کجاست؟
    و همان موقع سعید گفت:
    -پشت سرت،چطوری تو؟
    -خوبم قهرمان.
    هر سه خندیدند و فرمانده از دور با صدای بلندی گفت:
    -بچه ها وسایل رو جمع کنین بر می گردیم ایستگاه.
    و همگی به جز علیرضا مشغول شدند...
     
    F.K, FATEMEH_R, روشنک.ا و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. فرزانه رجبی مدیر تالار کتاب گویا عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    فرزانه رجبی
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏2/4/17
    ارسال ها:
    380
    تشکر شده:
    1,912
    امتیاز:
    93
    شغل :
    ندارم
    محل سکونت:
    زیر اسمون خدا
    بچه ها به ایستگاه برگشتند،و هر کدام بر روی تخت هایشان دراز کشیدند،سعید مشغول ور رفتن به موبایلش بود،طاها همانطور که زانوی پایش را ماساژ می داد به همراه علیرضا زنگ زد:
    -سلام علی،چی شد؟ چیکار کردی؟
    .....-
    -خب پس زیاد جدی نیست.
    .....-
    -کی میای؟
    .....-
    -باشه داداش منتظرم،فعلا.
    گوشی را که کنار گذاشت، سعید پرسید:
    -خوبه حالش؟
    -آره بابا چیزیش نشده الان میاد.
    -خداروشکر.
    -سعید؟
    -هوم؟
    -دیدی ترس نداشت؟
    -چی؟
    -رفتن تو دل آتیش، وقتی پای جون یکی در میون باشه دیگه نمیشه صبرکرد،هیچی دست خودت نیست،همه فکرت اینه نجاتش بدی،مثل امروز تو،هر لحظه ممکن بود سقف آزمایشگاه رو سرت خراب بشه ولی تو به هیچی جز پیدا کردن اون پسر فکر نکردی.
    -آره واقعا همین طوره،وقتی هومن رو زنده تحویل دادم یه بار سنگین از دوشم برداشته شد.
    -موفق باشی تو ادامه راه.
    -تو هم...راستی پات چطوره؟
    -یه کمی درد داره ولی خوب میشه.
    -به بچه های اورژانس ایستگاه نشون بده،کار دستت نده وسط عملیات بعدی؟
    -آره،بهتره برم تا خیالم راحت بشه.
    طاها رفت در بخش اورژانس ایستگاه و بعد از معاینه پایش به او اطمینان دادند که چیزی نیست و فقط یک کوفتگی ساده است...علیرضا هم برگشت و با طاها مشغول استراحت و صحبت شدند اما سعید و بقیه در محوطه ایستگاه مشغول فوتبال بازی کردن شدند...طاها از علیرضا پرسید:
    -علی تو نمی دونی کی آزمون های آتش نشانی برگزار میشه؟
    -کریم می گفت دو ماهه دیگه اس،چطور؟
    -می خوام اگه بشه پسر خاله ام رو هم بیارم،اگه قبول کنه و بخواد حتما موفق میشه.
    -بیکاره؟
    -نه، فوتبال می بینه.
    علیرضا خندید و گفت:
    -خب چرا نمیره بازی کنه،فقط می بینه؟
    -آره دیگه؛بیچاره خاله ام.
    قبل از اینکه علیرضا حرفی بزند صدای زنگ موبایلی شنیده شد و گفت:
    -طاها موبایل توِ؟
    -نه،فکرکنم مال سعید باشه.
    -برم صداش بزنم.
    علیرضا از پنجره سعید را صدا زد و برگشت،چند دقیقه بعد سعید بالا آمد و موبایلش را که دیگر قطع شده بود را برداشت،به صفحه نگاهی کرد و نگران مشغول شماره گیری شد...طاها و علیرضا اورا نظاره گر بودند:
    -سلام سهیلا؛کاری داشتی زنگ زدی آبجی؟
    -دیر رسیدم،پایین بودم تا اومدم بالا قطع شد.
    -سهیلا تو خوبی؟ چیزی شده؟
    -مامان چی؟
    -وای سهیلا چرا حواست رو جمع نکردی؟ آخه من به جز تو کیو دارم که مامان رو بسپارم دستش؟
    -من که نمی تونم بیام،حالا کجاست؟
    -دکترش چی گفت؟
    -گریه نکن عزیزم،معذرت می خوام،ببخش،من فردا اول وقت میام بیمارستان،تو گریه نکن.
    -مراقب خودت باش آبجی،مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن.
    -تو زنگ بزن من درستش می کنم.
    -ان شاالله،خداحافظ.
    سعید گوشی را بر روی تخت انداخت و کلافه دستی بر صورتش کشید و نشست لبه تخت و علیرضا پرسید:
    -داداش فضولی نباشه،ولی اتفاقی افتاده؟
    -مامانم،از پله افتاده پاش شکسته.
    -بیمارستانه؟
    -آره،خواهرم اورژانس خبر کرده الانم بیمارستانه،چون فشار خون هم داشته امشب رو بستری میشه.
    -خب حالش چطوره؟
    -فعلا خوبه،خوابیده بود.
    -نگران نباش پس،خواهرتم که پیشش هست.
    -چی میگی علیرضا؟ خواهرم 16 سالشه، یه بچه دستش به کجا بنده؟
    -واقعا؟ خب کسی رو نداری زنگ بزنی بره پیشش؟ بابات چی؟
    -همه شهرستانن، بابامم 7 سالی میشه عمرشو داده به شما.
    طاها که ناراحتی سعید و کنجکاوی علیرضا را دید به میان آمد و گفت:
    -بسه علی، تو هم نگران نباش سعید،اسم بیمارستان رو بپرس من خاله امو می فرستم پیش مادر و خواهرت.
    -نه داداش،اون بنده خدا رو دیـ...
    -سعیـــد؟
    -باشه.
    طاها با خاله اش صحبت کرد،چون می دانست همیشه در چنین مواقعی خاله مهری در صحنه ها حضور دارد و لذت عجیبی از این کار می برد او را خبر کرد و او نیز مشتاقانه پذیرفت...خیال سعید هم تا حدودی راحت شد...
    سعید 29 سالش بود،به خاطر مادر و خواهرش هرگز راضی به ازدواج نشده بود، وقتی پدرش را از دست داد بار خانه و زندگی بر دوشش قرار گرفت و وارد آتش نشانی شد،مادرش بیمار بود و به خاطر شغلی که داشت کمتر به او می رسید و در این میان خواهرش سخهیال علاوه بر درس باید مادرشان را نیز مراقبت می کرد...اصالتا اهل گیلان بودند و
    به خاطر کار پدر و بعد هم خودش مجبور به سکونت در تهران شدند...دیگر از شادی موقع بازی فوتبال سعید خبری نبود،گوشه تخت خوابش کز کرده بود و شدیدا در فکر بود...
    علیرضا با موبایلش از آخرین اخبار خبردار می شد و به طاها گزارش می کرد...اما طاها هم در دنیایی دیگر مشغول سیر بود...برزو یکی از همکاران برایشان چای ریخت و آورد،قبل از اینکه دست علیرضا به استکان چای برسد صدای زنگ بلند شد و بعد از آن همگی با عجله به بیرون دویدند قبل از سوار شدن بر ماشین فرمانده گفت:
    -فقط سه نفر بیایین کافیه؛ تو یه خونه مارهستش،بقیه بمونین.
    طاها که لباس پوشیده بود سوار ماشین شد، فرمانده رو به برزو و علیرضا گفت:
    -شماهم بیایین،عجله کنین.
    آن دو نفر هم سوار شدند و به سمت مقصد حرکت کردند،بعد از 15 دقیقه مردی را دیدند که برای ماشین آتش نشانی دست تکان می داد، ماشین ایستاد و بچه ها پیاده شدند...
    وارد خانه شدند و مرد که در کنار همسرش ایستاده بود گفت:
    -آقا تو اتاق خوابمون یه مار خیلی بزرگ هستش.
    فرمانده پرسید:
    -مار چطوری اومده تو خونه؟
    -تازه ساکن شدیم،امروز درها مدام باز بودن برای آوردن وسایل به خونه شاید اون موقع اومده باشه.
    -بسیار خب،شما بیرون بمونید تا بچه ها کارشون رو بکنن،می دونین دقیقا کدوم قسمته؟
    -نه فقط دیدیم رفت تو اتاق خواب.
    طاها دستکشش را دست کرد و وارد اتاق شد،علیرضا هم پشت سرش وارد شد،هر کدام با احتیاط مشغول جستجوی مار در گوشه و کنار شدند،خانه کاملا نامرتب بود و هیچ چیزی در جای خودش نبود،طاها ابتدا زیر تخت خواب را نگاه کرد،علیرضا پشت کمد های لباس را،عسلی کنار تخت فاصله کمی با دیوار داشت،علیرضا رفت کنار عسلی،هیچ لبه ای نداشت تا بتواند کمی تکانش دهد و از آن لبه کم پهنا هم به دلیل وجود دستکش نمی شد کمک گرفت،علیرضا یک
    دستکشش را در آورد و کمی عسلی را جلو کشید،همان زمان مار به دور پای طاها پیچید که نزدیک علیرضا بود و این یعنی مار از آنچه فکرش را می کردند بزرگتر است،طاها گفت:
    -وای چیکار کردی علی؟
    -هیچی،تو تکون نخور الان می گیرمش.
    فرمانده که ماجرا را شاهد بود به علیرضا گفت:
    -بیا کپسول رو بگیر و با گاز بی هوشش کن.
    -نه آقا نمیشه تکون بخورم.
    علیرضا از ترس آنکه نکند مار پای طاها را نیش بزند فراموش کرد دستکش را دستش کند،گیره فلزی بلند را که برای گرفتن مار بود را از کیف کنارش برداشت،همین که خواست دستش را جلو ببرد مار در حرکتی فوق العاده سریع دستش را نیش زد...
     
    F.K, FATEMEH_R و روشنک.ا از این پست تشکر کرده اند.
  7. فرزانه رجبی مدیر تالار کتاب گویا عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    فرزانه رجبی
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏2/4/17
    ارسال ها:
    380
    تشکر شده:
    1,912
    امتیاز:
    93
    شغل :
    ندارم
    محل سکونت:
    زیر اسمون خدا
    صدای آخ بلند از درِد علیرضا که بلند شد،طاها خم شد و با یک حرکت گردن مار را گرفت و فشار داد،برزو در جعبه مخصوص را باز کرد و طاها مار را درون جعبه گذاشت،برگشت سمت علیرضا،از جیبش چاقوی تمیز و کوچکی را بیرون کشید،کمک کرد تا علیرضا به بیرون از خانه بیاید،او را روی سکوی جلوی خانه نشاند،دستش را گرفت و با
    چاقو شکافی را بر روی جای مارگزیدگی ایجاد کرد،فورا با دهانش مقداری از خون دست علیرضا را مکید و به بیرون انداخت،دست علیرضا را بست و قبل از بلند شدن فرمانده آمد و پرسید:
    -صداقت؟
    -بله؟
    -حال رمضانی چطوره؟
    -آقا اگه اجازه بدین من ببرمش بیمارستان تا دیر نشده.
    -باشه،منو در جریان بذار.
    -چشم آقا.
    بعد طاها رو به علیرضا گفت:
    -پاشو علی،باید بریم بیمارستان.
    -طاها خیلی درد داره،نمیرم یه موقع؟
    -نترس،ما از این شانسا نداریم،بادمجون بمم که آفت نداره پسر،بلند شو.
    طاها کمک کرد و علیرضا را بلند کرد و به بیمارستان در بخش اورژانس رساند،رنگ به صورتش نبود و ناله می کرد و گهگاهی سرفه ای کوتاه،طاها او را در اختیار پرستار قرار داد و به بیرون آمد،قدم رو می رفت و منتظر بود،15دقیقه بعد پزشک که آمد پرسید:
    -همراه این آتش نشان شمایید؟
    -بله؟
    -شما آتش نشانید یا حامی حقوق حیوانات؟
    -نفرمایید دکتر،شما چرا؟
    پزشک لبخندی زد و گفت:
    -خداروشکر،خطری وجود نداره،بهش مسکن زدم و اقدامات لازم انجام شد،البته مثل اینکه خودتون از قبل سم رو بیرون کشیده بودید،می تونید ببریدش و این مسکنی که نوشتم رو تا 48 ساعت هر 8 ساعت بهش بدید بخوره،خوب میشه.
    -خیالم راحت؟
    -راحت.
    -خیلی ممنونم.
    طاها برگشت پیش علیرضا و لبخندی زد و گفت:
    -دیدی گفتم ما از این شانسا نداریم؟
    -یعنی زنده می مونم؟
    -متاسفانه آره.
    -کوفت و آره،من به خاطر تو به این روز افتادم.
    -هی هی هی،بی خودی بی دقتی خودت رو گردن من ننداز،تو چرا دستکشت رو درآوردی؟ برگردی ایستگاه باید جواب شکوهی رو بدی.
    -بی خیال طاها،از عمد که نبود، خیلی ترسیدم و هول شدم.
    -آتش نشان و ترس؟آتش نشان و هول شدن؟ باید در تمام مواقع خونسرد باشی اما سریع عمل کنی.
    -از مار نه ولی از اینکه بهت صدمه بزنه ترسیدم.
    -بیچاره الان که خودت نیش خوردی.
    -شانس منه دیگه.
    -خوب دیگه پاشو بریم.
    -بریم؟
    -آره دکترت گفت هیچیت نیست،دو روز استراحت و بعد دوباره سرکار.
    -ای بابا،باشه بریم.
    با هم بیرون آمدند و طاها داروی علیرضا را از داروخانه خرید و او را به خانه برد و بعد برگشت ایستگاه و برای فرمانده توضیح داد...
    روز بعد در خانه بود که خاله مهری با اوتماس گرفت و گفت که مادر سعید مرخص شده است و او هم به خانه می آید،طاها به سعید زنگ زد و از او خواست اگر باز هم کاری داشت بی خبرش نگذارد...
    علیرضا در خانه مشغول استراحت بود و مدام غرغر های مادرش را می شنید و دم نمی زد،مخالف کار او
    نبود،برعکس به خاطر سهل انگاری پسرش به شدت عصبانی بود،پدرش اما؛با لبخندی ملیح به پسرش نگاه می کرد و در دل او را تحسین می نمود،خود علیرضا نیز احساس خوبی داشت،دلیلش را نمی دانست اما احساسش خوب بود...یادش افتاد که مادر سعید در بیمارستان بوده، شماره سعید را گرفت و با او صحبت کرد و فهمید که مرخص شده است...
    سعید مادرش را با احتیاط بر روی تخت گذاشت و اورا مجبور کرد تا بخوابد،خواهرش به خاطر گریه زیاد و بی خوابی شب قبل چشمانش به سرخی می زد،سعید به طرفش رفت و گفت:
    -سهیلا؟
    -بله داداش؟
    -من هستم تو برو بخواب.
    -مگه سر کار نمیری؟
    -نه عزیزم امروز آف هستم،تو برو بخواب خسته شدی.
    -داداش به خدا تقصیر من نبود،داشتم درس می خوندم که یهو مامان جیغ زد و ...
    سعید اجازه ادامه صحبت به خواهرش را نداد،او را در آغوش کشید و گفت:
    -می دونم سهیلا،به خاطر حرفایی که زدم معذرت می خوام،به خدا یهویی خیلی عصبی و نگران شدم،من شرمنده تو هم هستم،باید مدرسه بری،درس بخونی،کار خونه بکنی،مراقب مامان باشی، حواست به من باشه و مدام نگرانمی،بار سنگینی روی دوشت هستش،به خاطرش من شرمنده و مدیونتم.
    -نه داداش،من گله و شکایتی ندارم که،فقط خواستم بدونی من از مامان غافل نشدم همین.
    -می دونم عزیزدلم،حالا تو برو بخواب من مراقب مامان هستم.
    -باشه،پس فعلا.
    سعید گونه خواهر کوچکش را بوسید و بعد درکنار تخت مادرش نشست،به صورتش نگاه کرد،چقدر پیر و شکسته شده بود،بعد از مرگ پدرش،انگار مادرش هم پرکشید و فقط جسمی برجا مانده بود،برای خودش نه ولی برای سهیلا خیلی دلش می سوخت،او هنوز خیلی کوچک و جوان بود،گاهی با خود فکر می کرد بهتر است ازدواج کند تا کمی از مسئولیت های سهیلا کم شود اما باز با خودش می گفت کدام دختر راضی می شود بیاید در این خانه و از مادر من
    بدون هیچ چشم داشتی مراقبت کند؟ مگر کسی راضی می شد همسر مردی شود که هرروز رفتنش با خودش است و برگشتش با خدا؟ مردی که خانه ای جز همین خانه پدری ندارد،مگر کسی راضی می شد علاوه بر همسر داری،مادرشوهر و خواهر شوهر داری کند؟ نه هرگز نمی توانست ریسک کند و فقط به مسئولیت خودش اضافه،می توانست از پس مادرش بر بیاید،باید پرستاری پیدا می کرد تا این طوری سهیلا بتواند مدت بیشتری به درس و مدرسه اش بپردازد...
     
    F.K, FATEMEH_R, Sima81 و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. فرزانه رجبی مدیر تالار کتاب گویا عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    فرزانه رجبی
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏2/4/17
    ارسال ها:
    380
    تشکر شده:
    1,912
    امتیاز:
    93
    شغل :
    ندارم
    محل سکونت:
    زیر اسمون خدا
    ********
    -صداقت؟
    -بله آقای امیری؟
    -امشب رستوران رو یک نفر کلا رزرو کرده،تعداد فقط دو نفره،لابد می خواد نامزد بازی در بیاره،گفته یک سری وسایل می فرسته،باید چیده بشه،وقتی رسید تو حواست باشه تا من برم یه جایی و برگردم.
    -چه ساعتی میاد؟
    -کی؟
    -همین آقا پولداره دیگه؟
    -کلا برای امشب خواسته نمی دونم کی میاد ولی تو حواست باشه مشتری دیگه ای قبول نکنی،با رعایت ادب و احترام براشون توضیح بده،رستوران دست تو تا من بیام.
    -خیالتون راحت آقا امیری.
    -فعلا خداحافظ.
    -به سلامت.
    آقای امیری که رفت طاها کمی دور و برش را جمع و جور کرد، یک ساعت بعد ماشینی دم در نگه داشت، طاها به مهرداد اشاره کرد تا برود دم در،مهرداد رفت و برگشت و گفت:
    -طاها وسایل رو آوردن.
    -اِ پس آقا پولداره اومد؟
    -طاها؟
    با لبخند گفت:
    -باشه،بگو بیاد.
    مرد سه جعبه بزرگ را به داخل آورد و گفت:
    -می خوام به سلیقه خودتون اینا رو بچینین گوشه و کنار رستوران.
    -چی هست حالا؟
    -خودتون باز کنید می فهمید،فقط تا 10 دقیقه دیگه کیکم میاد،اونم بذارید تو یخچالتون تا شب.
    -باشه.
    مرد رفت و طاها در جعبه ها را باز کرد،با دیدن چیزهایی که دید گفت:
    -مهرداد؟
    -هان؟
    -من حوصله این بچه بازی ها رو ندارم،بیا خودت یکاریش بکن.
    -مگه چیه؟
    -آت و آشغال،دوتایی با سهراب اینا رو بچینین،من به کارای آشپزخونه می رسم.
    -باشه.
    طاها با اخم به آشپرخانه رفت،در دلش فقط بد و بیراه می گفت،خودش هم نمی دانست به کی؟ اما اصلا از این وسایل و مناسبت و حال و هوا خوشش نیامد...
    مهرداد به داخل جعبه ها نگاه کرد و با سهراب مشغول شدند،ولی هیچ کدام نفهمیدند که طاها به خاطر کدام تا این حد به هم ریخت،به خاطر بادکنک یا شمع؟ گل های سرخ یا گوی های شیشه ای؟ فرش قرمز یا وسایل تزئیناتی سفید و صورتی رنگ؟ به خاطر آن فانوس های زیبا یا ظروف کریستال؟ معلوم نبود کدام یک ایراد و مشکل دارد ولی به هر
    حال آن دو نفر رستوران را به بهترین شکل با وسایل چیدند و آقای امیری نیز از آن همه خلاقیت و سلیقه مهرداد و سهراب به وجد آمد...
    آن شب وقتی پسر و دختر جوان به رستوران آمدند طاها با اصرار به آقای امیری از او اجازه گرفت تا به خانه برود،در راه کلافه بود و نفهمید چگونه و کی به خانه رسید؟ دوتا قرص یکی استامینوفن کدئین به خاطر درد سرش و دیگری دیازپام را خورد و خوابید،شاید سالی یک بار همچین حال و روزی پیدا می کرد،بعد از خوردن آب به تخت خوابش پناه برد و در کسری از ساعت به خواب رفت...
    ********
    -علیرضا بهتری؟
    -آره خداروشکر خوبم،تو چطوری؟ مامانت خوب شد؟
    -مرسی،اونم خوبه.
    -طاها کجاست؟
    -پایین بود.
    -تنها؟
    -آره،ازش پرسیدم چیزی شده ولی حرفی نزد انگار منو ندید.
    -یعنی چی؟
    -نمی دونم.
    -برم ببینم چی شده.
    سعید بلند شد و به در نرسیده مجبور به برگشت شد و به طرف در دوید به خاطر صدای آشنای آژیر سازمان...
    علیرضا و سعید به همراه چندنفری که در اتاق بالا بودند به سرعت به پایین دویدند،طاها که از قبل پایین بود زودتر از بقیه لباس به تن کرده بود،آقای شکوهی گفت:
    -بچه ها آتیش در کار نیست،یه مورد حبس زیر آوار در ساختمان نیمه کاره داریم،زود باشین.
    علیرضا و سعید لباس قرمز نجات را برداشتند و در ماشین نشستند و مشغول پوشیدن لباس شدند،طاها که از قبل لباس حریق پوشیده بود در ماشین تعویضش کرد...سعی کرد از حال و هوای دیروز بیرون بیاید تا در کار تمرکز بیشتری داشته باشد...
    سر ساختمان که رسیدند همگی پیاده شدند،ساختمانی که در یک منطقه خالی از هرگونه مجتمع یا خانه دیگری بود،فقط چندین کامیون و خودرو شخصی بود به همراه تپه هایی که از آجر و سیمان روی هم تلنبار شده به وجود آمده بود و
    دیگر مصالح،تمام کارگران ساختمان منتظر و نگران بودند،آقای شکوهی با غلبه بر هیاهوی جمع محل حادثه را پرسید و متوجه شد که ساختمان 10 طبقه است،فرد از راه پله های طبقه 9 به طبقه 8 پرت شده و نیمی از سقف طبقه 9 بر رویش آوار شده است،به شدت در این فکر بود که چگونه همچین اتفاقی ممکن است افتاده باشد،برای همین خواست تا نیروی انتظامی را درجریان بگذارند،آمبولانس همان زمان رسید؛بچه ها که وسایل را برداشته بودند اکنون به بالای سر مصدوم رسیده بودند،علیرضا گفت:
    -فکر می کردم فقط آجر روش ریخته باشه،این تیرچه و آهن رو چطوری برداریم؟
    طاها گفت:
    -صبرکنین.
    بعد چند لحظه گوش سپرد و گفت:
    -آقا؟ صدامو می شنوی؟
    و صدای خفیفی که از درد ناله می کرد به گوش رسید...طاها گفت:
    -یالا بچه ها باید عجله کنیم هنوز زنده اس.
    چون فقط سه نفر بالا بودند سعید به لبه ساختمان رفت و دستانش طوری جلوی دهانش قرار داد که از انگشتان اشاره تا آخر بر روی بینی و انگشتان شصتش زیر چانه قرار گرفت و بلند گفت:
    -آقای شکوهی؟؟ دوتا از بچه های دیگه رو بگین بیان بالا،مصدوم هنوز هوشیاره.
    و به طبع آقای شکوهی هم فریاد زد:
    -باشه فهمیدم.
    سعید برگشت و مثل بقیه مشغول کنار گذاشتن آجرها از روی فرد آسیب دیده شد،مجتبی و سپهرهم رسیدند و دست به کار شدند...نیمی از آجرها را که برداشتند طاها گفت:
    -صبرکنین بچه ها،این میله فلزی توی کمرش فرو رفته،سعید بدو برو دستگاه برش رو بیار،نمیشه اینطوری تکونش داد.
    سعید فورا به پایین رفت و دستگاه را به بالا آورد؛باقی مانده آجرها را برداشتند و دو تیرچه بزرگ را که برروی مچ پا و کتف مرد بود را با کمک هم کنار گذاشتند،سعید دستگاه برش را برداشت و میله را طوری نصف کرد که حدودا 10سانتی متر از آن بیرون از کمر مرد بود...
     
    F.K, FATEMEH_R, روشنک.ا و 1 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. فرزانه رجبی مدیر تالار کتاب گویا عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    فرزانه رجبی
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏2/4/17
    ارسال ها:
    380
    تشکر شده:
    1,912
    امتیاز:
    93
    شغل :
    ندارم
    محل سکونت:
    زیر اسمون خدا
    احتمال شکستگی مچ پاها،کمر،گردن و سر بود و این کار را برای بچه ها در مورد تکان دادنش مشکل می ساخت...مجتبی برانکارد را آورد،همگی کمک دادند و در یک حرکت مصدوم را بر روی برانکارد گذاشتند ولی به همان شکم،طاها با احتیاط سر مرد را کمی چرخاند تا به صورت بر برانکارد نباشد،اصلا قابل توصیف نبود صورت له شده و مچ پای آویزان به پوستش،مجتبی و سپهر مرد را پایین بردند،آن سه نفر وسایل را جمع کردند،طاها جلو و علیرضا و سعید در پشت سرش،قبل از پا گذاشتن بر روی اولین پله،نیمه ی دیگر سقف شروع به ریزش کرد و این یعنی سقوط یک طبقه اضافه تر،طاها داد زد:
    -الان می ریزه بچه ها،زود باشین.
    همانطور که چند آجر به پایین می ریخت،علیرضا بلند تر از خودش داد زد:
    -پله خطرناک تره،چطوری 8 طبقه بریم پایین؟
    فرصت برای تصمیم گیری نبود،سعید دست علیرضا را گرفت و کشید و همزمان گفت:
    -بیا طاها.
    به آن سمت که سقف از قبل ریزش کرده بود رفتند، سقف به لطف خدا آرام آرام پایین می آمد،سعید طناب را از کیف بیرون کشید،به گوشه ای که برای ساخت پنجره باز بود گره زد و اولین نفر علیرضا را فرستاد پایین؛طاها به شدت نگران بود،بازهم امکان داشت به همراه ساختمان به پایین سقوط کنند، پشت سر علیرضا،سعید هم رفت،و بعد از آن به
    فاصله چند متر طاها،وسایل را جا گذاشتند،تا حدود طبقه اول بود که رسیدند،فقط طاها مانده بود،طبقه 8 به دلیل ریزش کامل باعث شده بود طناب آزاد شود و همین علت سقوط طاها از طبقه اول شد،صدای بلند فرمانده پیچید که داد زد:
    -صداقــــت؟
    طاها به پشت فرود آمد ولی روی تپه سیمان ها...آمبولانس که در حال حرکت بود با دیدن طاها خواست بایستد ولی فرمانده اجازه نداد و گفت تا فورا مصدوم را به بیمارستان برسانند،علیرضا و سعید به دلیل نزدیکی به بالای سر طاها رفتند،طاها لبخندی بر لبش بود و گفت:
    -خدا لعنتتون کنه،چرا من باید آخرین نفر می شدم؟
    بچه ها خوشحال از خوب بودن حال طاها گفتند:
    -تو بازم که نمردی و زنده موندی.
    -تا چشم شما درآد.
    فرمانده که رسید بچه ها گفتند حال طاها خوب است ولی برای احتیاط و احتمال شکستگی بر روی برانکارد گذاشتنش و به طرف ماشین بردند...
    آقای حقانی بعد از معاینه طاها گفت:
    -پسر تو بدنت از فولادِ انگار،چیزیت نمیشه نمی خواد هفته ای دوبار بیای اینجا.
    -خودمم می دونم ولی بچه ها اصرار داشتن تا بیام.
    -به هرحال حالت خوبه،شانس آوردی افتادی روی سیمان ها.
    -ممنونم دکتر.
    طاها از اتاق پزشک بیرون آمد و به همراه علیرضا و سعید به مرکز برگشت...بعد از گزارش به فرمانده بر روی تخت های خود دراز کشیدند،همان هنگام کریم آمد و پرسید:
    -بچه ها آقا حدادی فر میگه چه وسایلی دقیقا تو اون ساختمان جا گذاشتید؟
    سعید گفت:
    -برو لیستش رو از آقا شکوهی بگیر،مهم ترینش دستگاه برش بود.
    -باشه.
    طاها نگاهی به ساعتش انداخت،تا یک ساعت دیگر شیفتش تمام می شد،چشمانش را بست تا دقایقی را اگر حادثه ای پیش نیاید استراحت کند...
    در رختکن بچه ها مشغول تعویض لباس بودند،علیرضا از طاها پرسید:
    -طاها؟ تو امروز چرا اینقدر گرفته بودی؟
    -چیز مهمی نبود.
    -خب بگو اگه مهم نبود.
    -مربوط به رستورانه.
    -خب؟
    -دوتا دختر و پسر اومده بودن برای سورپرایز نامزدی یا شایدم سالگرد ازدواج،با کلی وسایل تزئیناتی برای همین یه کمی حالم گرفته شد.
    علیرضا که فهمید ماجرا از چه قرار است متاثر شد ولی سعید گفت:
    -به خاطر خوشحالی مردم حالت گرفته میشه؟
    علیرضا فورا با چشم و ابرو اشاره کرد تا چیزی در این باره نگوید...طاها موبایلش را در جیب گذاشت،قبل از بستن در کمدش،نگاهش به آیینه ای افتاد که بر روی در چسبانده بود،این پسر چشم و مو مشکی با آن ته ریش جذابش،چرا
    هنوز هم با آن موضوع کنار نیامده است؟ چرا برای خودش تشکیل زندگی نمی دهد؟ تا کی می خواهد با یاد و خاطره گذشته روزگار بگذراند؟ دکمه های لباسش را تا آخر بست و بعد از خداحافظی سوار بر موتورش شد و رفت...
    سعید دوست داشت تا قضیه را بداند ولی علیرضا قرار داشت و نمی توانست صبرکند،به او قول داد بعدا برایش تعریف کند،تعارف کرد تا سعید را برساند اما نپذیرفت،سوار بر ماشینش شد و به سمت محل قرارش حرکت کرد...
    سعید نیز تاکسی گرفت و راهی خانه شد،در راه کمی میوه خرید و از بانک پول بیشتری گرفت تا به خواهرش بدهد...
    علیرضا ماشین را پارک کرد،پیاده شد و تماس گرفت:
    -الو؟ سلام هدیه،کجایی؟
    -من جلوی در کافی شاپم.
    -پس میرم تو منتظر می مونم.
    -فعلا.
    هدیه همسر عقد کرده ی علیرضا بود،یک سال از عقدشان می گذشت و خانواده هدیه اصرار بر برگزاری مراسم عروسی داشتند،علیرضا زیر بار نمی رفت و می گفت از اول قرار ما عقد دوساله بوده،تا من بتوانم پولی برای اجاره و یا رهن خانه پس انداز کنم،حالا دیشب هدیه خواسته بود تا در اولین فرصت همدیگر را ملاقات کنند...وارد کافی شاپ
    شد،گوشه ترین میز را انتخاب کرد ونشست،سفارش نداد تا هدیه بیاید،چند دقیقه بعد او هم وارد کافی شاپ شد،علیرضا دستی تکان داد و او را راهنمایی کرد،نشست و گفت:
    -سلام آقا،خوبی؟
    -علیک سالم عزیزم،آره تو چطوری؟
    -منم خوبم،چه خبر؟
    -آتیش و آوار و تیشه و تبر،تو چی؟
    پاسخ همیشگی علیرضا در برابر سوال چه خبر هدیه همین بود...
    -خبر که زیاده چی می خوای بشنوی؟
    -راستش از ایستگاه یک راست اومدم اینجا،خبری بده که خستگی از تنم بیرون بره.
    -هفته دیگه جشن فارغ التحصیلیم میشه.
    -اِاِاِاِ....؟ مبارکا باشه.
    -سلامت باشی،چیزی سفارش دادی؟
    -نه،چی می خوری؟
    -نسکافه.
    علیرضا پیش خدمت را صدا زد و خواست تا دو نسکافه برایشان بیاورد...بعد گفت:
    -خب خبر بد هم داری؟
    -آره.
    -چی؟
    -علیرضا؟
    -جونم؟
    -بابام دوباره چند روزه گیر میده،دیوونه ام کرده.
    -گیر چی؟
    -عروسی.
    -باز شروع نکن هدیه،ما بارها در مورد این موضوع حرف زدیم،عجب گیری کردیم ها،بابا من روزی که در خونه شما رو زدم گفتم فعلا هیچی ندارم،دوسال وقت می خوام،گفتم یا نگفتم؟
    -علیرضا بابای منـ...
    -گفتم یا نگفتم؟
    -چرا گفتی.
    -بابات چی جواب داد؟
    -گفت دوست ندارم حرف پشت سر دخترم باشه،از نشون و نامزدی خوشم نمیاد.
    -دیگه؟
    -گفت اگه واقعا دخترمو می خوای باید عقدش کنی.
    -من مگه نگفتم دخترت باید دوسال عقد کرده باشه؟
    -چرا بابامم قبول کرد،ولی اینا قول و قرار بین تو و بابامه،تقصیر من چیه این وسط گیر کردم و عذابم میدین؟
    -هدیه؟ من عذابت میدم؟
    .........................-
    -این سکوت یعنی آره دیگه؟
    .........................-
    -باشه،اگه واقعا انقدر خسته شدی و من عذابت میدم،خودم فردا درستش می کنم،خداحافظ.
    علیرضا عصبانی پول نسکافه های دست نخورده را روی میز گذاشت و از کافی شاپ بیرون آمد،با دلخوری سوار ماشین شد و هدیه هم در ماشین را باز کرد و نشست و گفت:
     
    F.K, Sima81 و روشنک.ا از این پست تشکر کرده اند.