Change

در حال تایپ رمان شاهین سرخ | فاطمه تاجیک کاربرانجمن یک رمان

شروع موضوع توسط تحت تعقیب ‏14/8/17 در انجمن تایپ رمان

  1. تحت تعقیب کاربر برتر کاربر برتر

    تحت تعقیب
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏24/5/17
    ارسال ها:
    1,673
    تشکر شده:
    2,288
    امتیاز:
    113
    شغل :
    گناهکار
    محل سکونت:
    سرزمین گناهکاران
    کد رمان :1078
    ناظر رمان:ARSAM

    بنام خدا
    نام رمان: شاهین سرخ
    نام نویسنده: فاطمه تاجیک
    ژانر: پلیسی،معمایی
    خلاصه:
    نفوذ در یکی ازباندهای بزرگ قاچاق مواد مخدر درایران.این باند با ریاست شخصی خبره بنام شاهین خسروی درحال انجام است . این گروه هفت سال است که درحال فعالیت میباشد .درطی مختل کردن فعالیت باند دوتن از بهترین افراد دایره نیروهای مبارزه بامواد مخدر به داخل باندنفوذ کرده و...
    [​IMG]
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏3/9/17
    تیام, Melissa, mahdis و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. tromprat سرپرست تالار کتاب عضو کادر مدیریت مدیر تالار

    tromprat
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏2/4/17
    ارسال ها:
    136
    تشکر شده:
    3,066
    امتیاز:
    93
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]

    نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
    خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

    ◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
    ♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧



    ** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **
    و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید



    ♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡



    درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
    **تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


    دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.


    ✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿



    و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
    ●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●



    به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.
    ** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

    با تشکر تیم مدیریت یک رمان
     
    تیام, mahdis, ARSAM و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  3. تحت تعقیب کاربر برتر کاربر برتر

    تحت تعقیب
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏24/5/17
    ارسال ها:
    1,673
    تشکر شده:
    2,288
    امتیاز:
    113
    شغل :
    گناهکار
    محل سکونت:
    سرزمین گناهکاران
    سرهنگ کریمی: ببینید دوستان ضمن عرض خسته نباشد میخوام درمورد پرونده ای حرف بزنم که حدودا هفت ساله داره انواع مواد مخدر روقاچاق می کنه. رئیس این گروه خیلی خبرس ،شخصیه به نام شاهین خسروی حدود سی ویک سال سن داره درعین اینکه خیلی سن نداره ولی خیلی خیلی باهوشه.ما چندین بار خواستیم وارد این گروه بشیم ولی هنوز نتونستیم شخصی رو بفرستیم که شناسایی نشه حتی نزدیک بوده سه نفر از افراد ما توی این پرونده به خاطر شناسایی که علیهشون صورت گرفته کشته بشن.
    یکم مکث کرد همه داشتن به جناب سرهنگ نگاه می کردن. جناب سرهنگ که سرش پایین بود سرش روبالا آورد و گفت:
    -بجز یک نفر.
    همه کنجکاوانه بهش نگاه می کردن.ادامه داد:
    -فقط یک نفر از گروه ما تونست توی این گروه ثابت بمونه. یکی از بهترین نیروهای ما! شاید باورتون نشه این گروه هفت ساله مشغوله ولی اون ده ساله که باهاشون داره کارمیکنه. ینی قبل از ایجاد باندشون.
    سرگرد احمدی:خب این فرد کیه جناب سرهنگ ماهم می شناسیمشون؟
    جناب سرهنگ:خیر هیچ کس ایشونو نمیشناسه و درحال حاضر هیچ کس نباید ایشونو بشناسه!
    سرهنگ احمدی:ینی چی؟ینی ما نمیتونیم بفهمیم ایشون کی هستن؟
    جناب سرهنگ-خیر برای امنیت بیشتر حتی نیروهای خودمون هم نباید ایشون رو بشناسن.
    کسی دیگه حرفی نزد.همه داشتن فکر میکردن. به بقیه نگاه کردم دوازده نفر از بهترین افراد توی دایره مبارزه بامواد مخدر دور یه میز مستطیلی شکل بزرگ نشسته بودیم. مطمئنن همه دارن به کسی فکرمیکنن که تونسته ده سال باهمچین گروهی کارکنه. واقعا ده سال زمان کمی نیست .مطمئنن طرف خیلی خبره و باهوش بوده که تونسته ده سال تو این گروه بمونه و لو نره!
    جاب سرهنگ:گوش کنید دوستان. ما الان باید یک نفر رو انتخاب کنیم و بفرستیم داخل این گروه تا فعالیت داشته باشه. همون طورکه می دونید این گروه خیلی قویه و رفتن توش کارهرکسی نیست! می دونم برای همتونم سخته و هرکسی که بره داخل این گروه امنیت جانی نداره؛ البته ما پلیس ها هیچ وقت امنیت جانی نداریم و همیشه باید هوشیار باشیم ولی خب رفتن داخل این گروه یعنی رفتن توی دهن شیر!
    یعنی چه کسی رومیخواست بفرسته داخل گروه ؟!همه افرد به هم نگاه میکردن و اخرین نگاهمون هواله ی چشم های جناب سرهنگ بود همه منتظر بودن که ببینن اسم چه کسی از دهن جناب سرهنگ بیرون میاد. نمیشه گفت کسی دلهره و اضطراب نداشت ولی ما زاده این کار بودیم وباید آمادگی این روداشته باشیم.
    جناب سرهنگ:کسی که باید از دایره ما بره داخل باند خسروی جناب سرگرد؟
    مکث کرد که دلشوره ای بهم دست داد. اکثر بچه های جمع سرگرد بودن ولی خیلی اضطراب دارم یعنی منم؟ بادستم چادرم رو چنگ زدم. چشمم به دهن جناب سرهنگ بود مثل بقیه. مطمئنن همه مثل من بودن. جناب سرهنگ سرش روبالا آورد و اولین نگاهش رو هواله ی چشم های من کرد.
    جناب سرهنگ:سرگرد زمانی.
    نفسمو اروم دادم بیرون.مشتم که چادرم رو مچاله کرده بود باز کردم آروم آب دهنم روقورت دادم. نگاه همه به من بود.یعنی من باید میرفتم داخل باند؟! ازاین موضوع اصلا نمیترسیدم من عاشق هیجان وماجراجویی ام اما دلشورم برای چیه!؟
     
    تیام, Melissa, mahdis و 7 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  4. تحت تعقیب کاربر برتر کاربر برتر

    تحت تعقیب
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏24/5/17
    ارسال ها:
    1,673
    تشکر شده:
    2,288
    امتیاز:
    113
    شغل :
    گناهکار
    محل سکونت:
    سرزمین گناهکاران
    به چهره تک تک بچه ها نگاه کردم و درآخر نگاهم جلب جناب سرهنگ شد. با لبخندگفتم:
    -من آماده انجام هرکاری هستم جناب سرهنگ.
    سرهنگ هم بهم لبخند زدو گفت:
    -خداروشکرمیکنم افرادی که داخل دایره ماهستن همه شجاع و قوی ان. ازجانب شما خیالم راحته. می دونم از پسش برمیاید گرچه کارآسونی نیست؛ ولی خب ده ساله توسط بهترین فرد گروهمون گره های بسته شده از این باند داره برامون کم کم باز میشه وشما شخصی هستید که باید به کمک همون فرد بقیه گره ها وآخرین گره هارو بازش کنید.
    بی صبرانه دوست داشتم اون فرد روببینم. یعنی من باید به کمک چه کسی روی این پرونده به این بزرگی کارکنم؟! خوشحال بودم که جناب سرهنگ منو انتخاب کرد.
    جناب سرهنگ: بسیارخب دوستان می تونید برید و به کارتون برسید به زودی باید به صورت پشت پرده با توجه به اطلاعاتی که روزانه از دونفر داخل باند می گیریم به بسته شدن این پرونده کمک کنیم.
    کم کم افراد بلند شدن که برن. نشستم تا با جناب سرهنگ حرف بزنم. وقتی همه بچه ها رفتن جناب سرهنگ به من نگاه کردو گفت:
    -خب سرهنگ زمانی شما باید به زودی کارتون رو توی باند شروع کنید؛خیلی زود!
    -بله.فقط من از کی باید کارم رو انجام بدم منظورم اینه که...
    پرید وسط حرفم وگفت:
    -امروز سه شنبه هست شما تا پنجشنبه نهایتا باید به گروه ملحق بشید.
    -چه طوری باید وارد باند بشم فکری دارید؟
    -ببینید جناب سرگرد، مابه کمک اون فردی که داخل باند داریم تمام کارهای اولیه رو انجامش دادیم فقط مونده رفتن شما به باند. وقتی که شما میرید و اونجا عضو میشید نقش کسی روبازی میکنید که خودش باید جزو روئسای اصلیه باند برای انتقال مواد و تجهیزات باشه. از اونجایی که شما تایید شده دایره هستید وتوانایی های لازم رو برای انجام این پرونده داید انتخاب شدید.
    -جناب سرهنگ اون فردی که از دایره ما داخل باندداره کارمیکنه چه نقشی داره؟
    -متاسفانه شما درطول مدت انجام پرونده هیچوقت نمیتونید ایشون رو ببینید.
    -یعنی چی متوجه نمیشم؟
    -یعنی اینکه ایشون مبهم میمونه تا انتهای پرونده!
    -پس...پس من چه طوری باید با ایشون ارتباط برقرار کنم وبه کمکشون کارهارو انجام بدم؟
    -ماترتیب اون هارودادیم شماهرحرفی رو که میخواستید به ایشون بگید یا موضوعی باهاشون درجریان بزارید یا سایر کار ها به کمک گوشی که ما بهتون میدیم و این گوشی باید همیشه مخفی بمونه فقط به صورت پیامکی باهاشون ارتباط برقرار میکنید.
    -خب چرا من نباید ایشون رو ملاقات کنم؟
    -همونطور که گفتم ایشون باید تا انتهای پرونده مخفی بمونند. شماهم تحت هیچ شرایطی نمیتونید اون روببینید وهیچوقت تلاش نکنید تا ببینیدش.متوجه شدید؟
    -بله متوجه شدم.خب من الان پنجشنبه چه طوری باید برم؟
    -همه کارها انجام شده هست.شما باید برید جایی که مامیگیم و اون ها میان دنبالتون. شمارو میبرن منزل رییس گروه یعنی مستقیم وارد بازی میشید برای همین خیلی باید حواستون باشه. کوچیک ترین اشتباه ممکن باعث لو رفتنتون بشه. ما با مدارکی که تهیه کردیم وبهتون میدیم و اون میره زیر نظر رییس گروه شماروتبدیل میکنیم به شخصی که سالهاست کارش انجام قاچاق وتهیه مواد مخدره. مثلا شما خودتون مدتهاست که دارید مواد قاچاق میکنید به کشور های دیگه وتنها دلیل رفتنتون به داخل گروه پیشرفت و گسترده شدن دایره قاچاق به نفع باند خسرویه متوجه میشید؟
    -بله کاملا.
    -و نکته دیگه شما معلوم نیست که کی دیگه بتونید از گروه بیرون بیاید. یعنی نمیتونید حتی خانوادتون روببینید وباهاشون کوچک ترین تماس روداشته باشید چون مطمئنن چک میشید وتحت نظرید پس هیچ وقت سعی نکنید هیچ جوره باکسی رابطه برقرار کنید.
    چی!؟یعنی من معلوم نیست که کی خانوادم روببینم؟!وای غیر ممکنه!
    -ولی آخه ...
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏19/8/17
    تیام, Melissa, mahdis و 6 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  5. تحت تعقیب کاربر برتر کاربر برتر

    تحت تعقیب
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏24/5/17
    ارسال ها:
    1,673
    تشکر شده:
    2,288
    امتیاز:
    113
    شغل :
    گناهکار
    محل سکونت:
    سرزمین گناهکاران
    -میدونم کار آسونی نیست ولی حتی کسی که از ما داخل گروه رفته عین این ده سال رو خانوادش روندیده. با این که کاملا تایید شده رئیس گروه مورد اطمینانش ولی حتی یکبار هم هیچ تماسی باهیچ کسی جزما نداشته.
    این خیلی سخته اون ده ساله هیچکس روندیده از خانواده دوستان و اقوامش! یعنی من هم باید تا ده سال هیچ کس رونبینم؟! شاید هم بیشتر! وای خدایا این خیلی بده خیلی!
    با صدای جناب سرهنگ به خودم اومدم:
    -ببینید سرگرد زمانی من کاملا شمارو درک می کنم ولی کاریه که باید بشه بودن یک نفر از ماداخل باند کمک کمیه مطمئنا اگر شماهم به اون فرد بپیوندید خیلی زود تراز وقتی که فکرش روهم بکنید کارشون رو یکسره میکنیم.
    هیچ کاری نمیتونستم بکنم فقط سرم رو تکون دادم .آروم گفتم:
    -کاش انقد زود نمیرفتم داخل گروهشون. من برای بودن با خانوادم فقط یک روز وقت دارم!
    سرهنگ چیزی نگفت.یکم گذشت بلند شدم و روبهش گفتم:
    -جناب سرهنگ من هرکاری که از دستم بربیاد انجام میدم قول میدم از جونم براش مایه بذارم. امیدوارم به روند حل پرونده کمک کنم.
    جناب سرهنگ هم بلند شدو مقابلم ایستاد. لبخند زدو گفت:
    -موفق باشید جناب سرگرد. من مطمئنم با رفتن شما به گروه خسروی خیلی زود پرونده بسته میشه. ما تمام کارهارو انجام می دیم. شما می تونید برید منزل و مسئله رو باهاشون درجریان بگذارید. فقط یه چیزی بهشون بگید که هیچ کس نباید از رفتن شما به داخل گروه چیزی بفهمه هیچکس. میتونن بگم شما برای پرونده ای به خارج از کشور منتقل شدید ومعلوم نیست که کی بیاید.
    حرفش روتاکید کردمو با انجام احترام وگفتن بااجازه از اتاق خارج شدم.
    رفتم داخل اتاقم.فقط یک روز باید با بهترین آدمای زندگیم باشم؛ فقط یک روز!
    وسایلم رومرتب کردم.بلند شدم چادرم رومرتب کردم وازاتاق بیرون رفتم. باهمکارایی که دیدم خداحافظی کردم. تک تکشون برام آرزوی موفقیت کردن. دلم شور می زد. حالا چه طوری با خانوادم درجریان بذارم ؟! سخت ترین قسمت کار همین جاست.چه طوری ازشون دل بکنم برم؟
    بعد اینکه کرایه روحساب کردم از ماشین پیاده شدم یه نگاه به خونه انداختم.چه طوری از این خونه که همش خاطرس دل بکنم؟!
    زنگ در رو زدم. صدای قشنگ خواهر کوچیکم پیچید توی آیفون:
    -سلام آبجی الهه.
    آخه چه شکلی میتونم از عزیزای زندگیم دست بکشم وبرم؟
    باصدای باز شدن ناگهانی در تکونی خوردم درو باز کردم ورفتم داخل حیاط به سرتاسرش نگاه کردم. یعنی من تاچندوقت نمیتونم دیگه تواینجا قدم بزنم؟
    الناز-آبجی چراوایسادی؟ بیا تو دیگه!
    سرمو چرخوندم به چهره الناز تنها خواهرم نگاه کردم. بهش لبخند زدم. از پله ها بالا رفتم و کفشامو درآوردم ورفتم داخل. الناز بغلم کرد. دستامو دورش حلقه کردم و محکم بغلش کردم.
    -سلام عزیز دلم.
    الناز-آبجی له شدم چیکارمیکنی؟
    خندم گرفت. باید محکم ترفشارش بدم! معلوم نیست دیگه کی بتونم دوباره طعم این آغوش رو بچشم.
    دستامو از دورش باز کردم.
    -تنهایی مگه؟
    الناز-نه مامان و بابا دارن تلویزیون میبینن.
    دستشوگرفتم وارد پذیرایی شدیم.
    -سلام عرض شد!
    مامان:سلام مادر جون خسته نباشی.
    بابا:سلام جناب سرگرد بابا چه طوری؟
    بهشون لبخند زدم.
    -خوبم بابا شما چه طورین؟
    دوتاشون باهم گفتن خداروشکر.
     
    تیام, Melissa, mahdis و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  6. تحت تعقیب کاربر برتر کاربر برتر

    تحت تعقیب
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏24/5/17
    ارسال ها:
    1,673
    تشکر شده:
    2,288
    امتیاز:
    113
    شغل :
    گناهکار
    محل سکونت:
    سرزمین گناهکاران
    -من لباسام و عوض کنم میام.
    مامان-بروتامیای یه چایی برات بریزم.
    -دستتون درد نکنه.
    رفتم توی اتاقم دروبستم و بهش تکیه دادم اشک توچشمام جمع شده بود.آخه چه شکلی برم؟!
    خدایا خودت کمکم کن خودت بهم صبرو تحمل بده. لباسام روعوض کردم. اصلا وقت نیست باید کم کم قضیه روبراشون بگم مامان که مطمئنن بدخلقی میکنه و تنها امیدم به باباست که بازنشسته همین کاره. از اتاق رفتم بیرون.
    مامان: بیا دخترم چاییتو بخور تا سرد نشده.
    کنارش نشستم و تشکرکردم. باید زودتربگم.اما چه طوری؟ سرم پایین بود با انگشتام بازی بازی میکردم.چیکارکنم خدا؟ ساکت بودم و باخودم دست وپنجه نرم می کردم.
    بابا:چیزی شده الهه؟
    -نه ،یعنی چه جوری بگم؟راستش...من...اوم...
    بابا: راحت باش بابا حرفتو بزن.
    -من ،من باید برم.
    باگفتن این حرف نفسمو فوت کردم چه سخته حرف زدن درمورد یه همچین موضوعی!
    مامان: بری؟کجابری؟
    -امروز توی اداره گفتن که منتقل شدم به جایی.
    مامان که واکنشش رومیدونستم خودشو ول داد رومبل و وا رفت.
    مامان:کجا ...کجا منتقل شدی؟
    -یه جایی که...یه جایی که اگه برم دیگه نمیتونم ببینمتون تا وقتش برسه.ینی چه جوری بگم آخه!
    بابا:الهه بابا چرا لقمه لقمه حرف میزنی خب درست حرفتو بزن ببینم کجا منتقل شدی؟
    -ببین بابا توخودت خیلی بیشتر از من توی این حرفه کارکردی درسته؟
    باباسرشوتکون داد. ادامه حرفمو زدم:
    -امروز من برای انجام پرونده ای منتقل میشم به جایی که هنوز نمیدونم یه جایی که تا وقتی پرونده حل نشه من هیچوقت نمیتونم ببینمتون ینی ممکنه این پرونده یک سال دوسال سه سال ده سال یا حتی بیشتر یاکمتر طول بکشه!
    مامان-یعنی چی؟مگه میشه ؟لازم نکرده بری بابات آشنا زیا دداره میگه یکی دیگه روجات بفرستن مگه الکیه بری وده سال دیه بیای بدون اینکه یه بارم مارونبینی اصلا امکانش نیست.
    -ببین مامان جان میدونم سخته بخدابرای منم سخته میدونم کارآسونی نیست ولی چاره ای ندارم کاریه که باید بشه من انتخاب شده این پروندم منم باید برم هیچ راهی نیست.بابا شما یه چیزی بگید!
    بابا ساکت بود داشت فکرمی کرد. برای همه سخت بود.
    الناز-آبجی یعنی میخوای ازینجا بری تا ده سال دیگم نمیای؟
    ناراحت بود بغض داشت مثل من. رفتم کنارش نشستم و بغلش کردم.
    -آره عزیزم من باید برم ولی نه تا ده سال دیگه مطمنم کمتراز ده سال طول میکشه.
    بابا: کی باید بری؟
    مامان-چی چیوکی باید بره ؟نباید بره .آقا صابر شما که کم روبیانداری تو اداره خب یکی دیگه روبفرستن نبا....
    بابا پرید تو حرف مامان وبهش گفت:
    -نمیشه خانوم نمیشه.وقتی انتخاب شده ینی نمیشه هیچ کاریش کرد باید بره .توکل بخدا انشالله صحیح وسالم خیلی زود برمیگرده.
    دوباره روکرد به من وگفت:
    -کی میری بابا؟
    -پنجشنبه باید برم.
    مامان-چی؟ینی تو پس فردا میری وخدا میدونه کی بیای؟! وای خدا چه خاکیه به سرمون شد هی گفتم نروسراین کار مگه توخرجت رفت؟ دلشوره بابات کم بود توام بهش اضافه شدی؟
     
    تیام, Melissa, mahdis و 5 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  7. تحت تعقیب کاربر برتر کاربر برتر

    تحت تعقیب
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏24/5/17
    ارسال ها:
    1,673
    تشکر شده:
    2,288
    امتیاز:
    113
    شغل :
    گناهکار
    محل سکونت:
    سرزمین گناهکاران
    -مامان عزیزم. توروخدا انقد ناراحت نباشید! الان شما چه بخواین چه نخواین باید برم چاره ایم نیست .پس لطفا این یکی دوروزه باقی مونده رو اینطوریش نکنید من خودمم حال خوشی ندارم.
    مامان:توکه حال خوشی نداری توکه خودتم میلت نیست بری پس چرا...
    -مامان جان عزیزم دست من که نیست انتخاب شدم وبایدبرم.تازه برید خداروشکرکنید قبل من یکی دیگه اونجارفته که بیشترکاراروانجام داده.طرف ده ساله اونجاست وحتی برای یک بار نه تماسی باخانوادش داشته نه دیداری خداروچه داند شاید من که رفتم نهایتش یه هفته دیگشم برگردم.
    بابا:حالا چه جور پرونده ایه؟
    -یه باندیه که حدودا هفت ساله داره مواد قاچاق میکنه.درضمن ازاینکه من میخوام برم کسی نباید بدونه ها هرکسیم گفت شما بگید برای حل پرونده ای منتقل شده خارج ازکشورومعلوم نیست کی بیاد.
    مامان: ای خدا چیکارکنم از دست اینا اخرش منو سکته میدین شمادوتا!
    نمیدونستم چی بگم نمیدونستم چیکارکنم. من فقط دوروز دیگه باید از پیشون برام اونم خدامیدونه تاکی تازه معلوم نیست زنده از عملیات بیرون بیام یامرده! روکردم به مامان آروم گریه میکرد الناز هم کنار من بود اونم گریه میکرد تنها بابابود که عجیب توی فکربود که اگه غرورمردانش اجازه میداد اونم به گریه می افتاد.
    -مامانم عزیزم قربون چشمات بشم گریه نکن دیگه الان باگریه توکه مشکلی حل نمیشه فقط همه روناراحت میکنی من تادوروز دیگه میرم عوض اینکه حسابی تواین دوروز خوش بگذرونیمم وبیشترباشیم و حرف بزنیم باهم اینطوری داریم همدیگه روناراحت میکنیم.گریه نکن دیگه جان الهه.
    مامان با گوشه روسریش که روشونش افتاده بود اشکاش روپاک کرد وگفت:
    -چیکارکنم مادر گریه نکنم چیکارکنم آخه؟
    بالبخندگفتم-هیچی بپربرو یه ماکارانی خوشمزه درست کن که حالا حالا ها دیگه نمیتونم مثل اونو بخورم.
    باگفتن کلمه حالا حالا حس بدی بهم دست داد ینی من حالا حالا ها نمیتونم ببینمشون؟! هوف!
     
    تیام, Melissa, mahdis و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  8. تحت تعقیب کاربر برتر کاربر برتر

    تحت تعقیب
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏24/5/17
    ارسال ها:
    1,673
    تشکر شده:
    2,288
    امتیاز:
    113
    شغل :
    گناهکار
    محل سکونت:
    سرزمین گناهکاران
    مامان بدون حرف بلند شد رفت تو آشپزخونه. از صدای طولانی مدت آب فهمیدم داره بساط ماکارانی رو می چینه. به الناز نگاه کردم. زانوهاشو بغل کرده بود و تو فکر بود. بهش نزدیک شدم ودستمو انداختم دور شونش و گفتم:
    -آبجی کوچیکه نبینم غصه میخوریا. من که برم تو میشی ارشد .خوبه دیگه کسیم نیست بهت هی غر بزنه و دستور بده نه؟
    الناز بانگاه ناراحتش بهم زل زد. به سختی جلو خودمو گرفتم که گریم نگیره. اصلا وقت گریه نیست. توگوشش گفتم:
    -میخوای تو جمع کردن وسایلم کمکم کنی؟
    باتکون دادن سرش حرفم وتاکیدکرد.
    -پس بدو برو تواتاق تا منم بیام.
    بلند شد رفت تو اتاق من و درو هم بست. ما منم تو آشپزخونه بود. بابا هنوز تو فکر بود. بلندشدم و رفتم پیشش.
    -بابا؟
    -جانم؟
    -شماکه خودت میدونی...
    اومد وسط حرفم و گفت:
    -می دونم بابا؛ مطمئنم کارتو مثل همیشه خوب انجام میدی. دعا می کنم صحیح و سالم برگردی پیشمون.
    خداروشکرکه بابام توی حرفم مشغول بوده وکارکشتس و می تونه خوب درکم کنه.
    بابا: تو پاشو زودتر برو وسایلت روجمع کن که اصلا وقت نیست.
    بهش لبخند زدم وبا گفتن چشم رفتم تو اتاق. الناز منتظرم روتخت نشسته بود.
    -خب خب خب! ازکجا شروع کنیمم النازی؟
    الناز:من نظارت می کنم تو جمع کن.
    رفتم کنارش و یکی زدم پشت سرش و گفتم:
    -نه بابا زیادیت نشه؟! کارت سنگینه خسته نشی یه وقت؟!
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏20/8/17
    تیام, Melissa, mahdis و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  9. تحت تعقیب کاربر برتر کاربر برتر

    تحت تعقیب
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏24/5/17
    ارسال ها:
    1,673
    تشکر شده:
    2,288
    امتیاز:
    113
    شغل :
    گناهکار
    محل سکونت:
    سرزمین گناهکاران
    الناز خندید و گفت:
    -خب تو بگو من چیکار کنم همون کارو بکنم.
    -اوم...لباس که نمی تونم باخودم بردارم ینی کلا وسایل خاصی نیاز نیست ببرم. البته بجز یه سری مدارک واینجور چیزا.
    رفتم سمت دلاور. اولین کشو رو باز کردم چیز خاصی توش نبود. به ترتیب کشوهای دلاور رو باز کردم تا به آخری رسیدم. مثل اینکه هیچ چیزی نباید برمی داشتم چون جناب سرهنگ زحمت همه چیزو کشیده .
    -میگم الناز من اصلا نباید چیزی با خودم ببرم!
    النازمتعجب نگام کرد.
    -آخه جناب سرهنگ گفت همه چیوخودش آماده کرده.
    گوشیم زنگ خورد،نگاه کردم جناب سرهنگ بود.
    -سلام جناب سرهنگ.
    -سلام سرگرددحالت چه طوره؟
    -خداروشکرخوبم. شما خوب هستید؟
    -بله منم خوبم. زنگ زدم درمورد پرونده باهات حرف بزنم.
    -بله درخدمتم بفرمایید.
    -فردا ساعت هشت اداره باش. باید توضیحات لازم رو بهت بدم؛ و اینکه تمام مدارک و چیزهایی که باید باخودت ببری آماد هست واونا رو هم باید تحویلت بدم. درضمن نیاز نیست چیزی باخودت ببری چون همه وسایل مورد استفادت توسط نفوذیمون تهیه شده.
    -بله متوجه شدم.
    -بسیارخب پس فردا می بینمتون. خدانگهدار.
    -خواهش می کنم خداحافظ.
    تماس رو قطع کردم.
     
    آخرین ویرایش توسط یکی از مدیران: ‏20/8/17
    تیام, F.K, Melissa و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  10. تحت تعقیب کاربر برتر کاربر برتر

    تحت تعقیب
    آفلاین
    تاریخ عضویت:
    ‏24/5/17
    ارسال ها:
    1,673
    تشکر شده:
    2,288
    امتیاز:
    113
    شغل :
    گناهکار
    محل سکونت:
    سرزمین گناهکاران
    روبه الناز گفتم:
    -خب مثل اینکه نیاز نیست هیچی باخودم ببرم. پاشو بریم ببینیم مامان کاری نداره.
    باهم از اتاق رفتیم بیرون. بابا هنوز تو فکربود. مامانم تو آشپزخونه.رفتم پشتش از پشت بغلش کردم سرمو گذاشتم روشونش وعطر تنشو بو کردم.دلم برای این بو تنگ میشه یعنی زنده می مونم که باز بو کنمش؟
    -کاری نداری مامانم؟
    -نه عزیزم تو وسایلاتو جمع کردی؟
    -نیاز نیست چیزی باخودم ببرم. همه چیزو جناب سرهنگ آماده کردن.
    -یعنی لباسم باخودت نمیبری؟
    -نه دیگه اگه لازم باشه خودشون آماده میکنن.
    مامان برگشت و زل زد توچشمام. یه دنیا حرف توش بود و نگرانی یه عالم بغض وگریه توش داشت. منم داشتم! بیشتر از اون نباشه کمترم نبود. بهش لبخند زدم و محکم هم دیگه روبغل کردیم. آروم اشک ریختم وخودمو بهش فشار دادم. نمیخواسم کسی منو ازین آغوش گرم جداکنه اما چاره ای نبود باید جدا می شدم.با صدای بابا ازهم دیگه جدا شدیم.
    بابا:یکیم بیاد منو اینطوری بغل کنه.
    همون موقع الناز از پذیرایی اومد تو آشپزخونه ودرحالی که بابامو بغل کرده بود روبه بابا گفت:
    -مگه من مردم باباجون خودم بغلت میکنم.
    همه خندیدم و باهم از آشپزخونه اومدیم بیرون.
    *****
    آرام به در ضربه زدم و با تایید جناب سرهنگ وارد شدم. بهش احترام گذاشتم وبا اشاره دستش آزاد قرار گرفتم.
    -سلام.
    جناب سرهنگ:سلام سرگرد. بیا بشین که وقت نیست.
     
    تیام, F.K, Melissa و 4 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.